ذات الاحزان 6 – اشعار دهه سوم ماه صفر ۹۴

بنام خدا
با عنایات حضرت باری تعالی و الطاف امیرالمومنین علیه السلام کتابچه شعر ذات الاحزان 6 ( اشعار دههسوم ۹۴ ) آماده بهره برداری می باشد

لطفا با نظرات و پیشنهادات سازنده خود ما را در تهیه ی بهتر مجموعه های ذات الاحزان یاری فرمائید.

111

جهت دریافت رایگان کتاب با شماره تلفن زیر تماس حاصل فرمائید.

  جناب آقای مصطفی جهانی منش 09191194205 مسئول روابط عمومی ذاکرین ری ( جهت دریافت کتب به تعداد بالا)

************

پی دی اف کتاب را میتوانید در کانال ذاکرین ری دانلود نمائید .

******

اشعار کتاب :

اشعار امام زمان عج
غزل امام زمان (عج) 1
مشکل گشا بیا همه محتاج چاره اند
تو آفتاب و کلّ عوالــم ستاره اند
یابن الحسن حُسین زمان باغبان دین
بی تو گـــل و بــــهار دچار شراره اند
وقتی تو حاکمی همه محکوم حیریتیم
وقتی تو ناظری همه محو نـــــظاره اند
آنانکه خفته اند به خاک از فراق تو
یومِ ظهور طالبِ عمر دوبـــــاره اند
مولا تویی امیر تویی حکمران تویی
فرمانروا تویی دگران هیچ کاره انــد
قربان ذوالفقارِ کجت راست قامتــا
انصارِعشق منتظر یک اشاره انــــد
تاریخ پیر گشته ولی جای شکوه نیست
یـــــــــاران شیرخوار تو در گاهواره اند
ولی الله کلامی زنجانی
غزل امام زمان (عج) 2
خدا کند که شود با تو همزبان دل من
وگر نَه غصۀ نامَحرمی است قاتل من
برای بی کسی ام همدلی نمی جویم
سزاست اینکه شما حل کنید مشکل من
خدا کند که مرا لحظه ای رها نکنی
و گرنه نفس شود همنشین غافل من
فدای طرز نگاهت که مَحرمم سازد
محرّم است نگاهی به گوشۀ دل من
هنوز مایه ندارم که گویمت آقا
بیا دَمی قدمی سیّدی به منزل من
اگر که آمد و رفتم هَدَر رود چه کنم
امید اینکه تو باشی تمام حاصل من
چه شامهای درازی که داده ام از کف
نداد بوی حضور تو عطر محفل من
نشد کنار تو یک عمر بندگی بکنم
نشد ملازمت حضرت تو شامل من
اگر سزاست شود جان من فدای شما
خدا کند که نگویی که نیست قابل من
خدا کند همۀ عمر با شما باشم
شهید راه شهیدان کربلا باشم
حاج محمود ژولیده
غزل امام زمان (عج) 3
از بس یقین کنم که مرا دوست داری ام
باور نمی کنم که به خود واگذاری ام
هرکس رسید حال دلم را گرفت و رفت
آیا تو هم بدست بلا می سپاری ام
تکذیب می کنند غلامِ ترا ولی
تأیید می کنی و ز غم باز داری ام
هرگز مباد من ز ولایت جدا شوم
تدبیر تست سِیرِ ولایت مداری ام
من مانده ام چگونه تشکر کنم ز تو
کردی قبولِ مرحمتت دستِ یاری ام
شاید مرا بخاطر جدّت خریده ای
مرثیه خوانِ داغ تو با اشک جاری ام
من زیر بار منّت دونان نمی روم
عمری غلام حلقه بگوش ، افتخاری ام
رو می زنم بدست کریمت شبانه روز
تا دمبدم ز اَبرِ کرامت بباری ام
یک لحظه از نگاه تو غافل نمی شوم
تا با دو چشم خویش کنی سر شماری ام
من وامدار اَبروی پیوستة توأم
ترکم مکن که زنده به این وامداری ام
ای اعتبار من بجز این در کجا رَوَم
هرجا روم ملازم بی اعتباری ام
تا با توأم نوای حسین است بر لبم
بی کربلای دوست محبّ شعاری ام
با این همه عطای تو احساس می کنم
من ماندم و خطای من و شرمساری ام
حاج محمود ژولیده
غزل امام زمان (عج) 4
آقا بگو به درد تو آیا نمی خوریم؟
اصلاً بگو به کار تو آقا نمی خوریم؟
آیا دروغ بود که با تو هزار بار
ما گفته ایم جز غم مولا نمی خوریم؟
سنخیّتی کجاست میان مرام ما
آیا هنوز هم به شما ما نمی خوریم؟
تا کی هنوز منتظر وعده های خویش
تا کی به خُلق و خوی تَوَلّا نمی خوریم؟
حتی ز نفسِ خویش برائت نجسته ایم
با این حساب ما به تبرّا نمی خوریم؟
روزی که تو می آیی و اعلام می کنی:
ما با تو نیستیم ، همه ، جا نمی خوریم؟
انگار بسکه دل نگرانِ خودیم و بس
غصه برای دین خدا را نمی خوریم؟
وقتی بدون خمس ، ز هر لقمه می خوریم
دیگر مگو که لقمة بیجا نمی خوریم؟
حال و هوای نیمه شب و گریه می رود
وقتی که حرصِ توشة عقبا نمی خوریم؟
آیا ولای فاطمه ما را نداده اند
گاهی چه می شود ، غم زهرا نمی خوریم؟
غافل شدیم و حرمت خیمه شکسته شد
ما ها به درد خیمة صحرا نمی خوریم؟
اینجا نشسته ایم و تمنّا کنیم که :
آقا بیا ، ولی به تمنا ، نمی خوریم؟
از کشته های شیعه عدو پشته ساخته
از چه به درد مردم دنیا نمی خوریم؟
این غصه نیست ؟ اینکه بگوییم دمبدم
ما غم به غیر ماتم عظما نمی خوریم؟
هرجا که هست نالة مظلوم ، همرهیم
جان بر کفیم و غصة تنها نمی خوریم؟
سوگند می دهیم به غمهای کربلا
آقا برس به داد تمنای کربلا
حاج محمود ژولیده

غزل امام زمان (عج) 5
من را نگاهِ تو اگر از یاد بُرده بود
چیزی نداشتم همه را باد بُرده بود
دیوانه ی حسینم از آن دَم که مادرم
من را کنارِ پنجره فولاد بُرده بود
ما را رضا به کرببُلا بُرد و قبل از آن
ما را حسین صحنِ گوهرشاد بُرده بود
ما را حسین دست گرفته تمامِ عُمر
ما را وَگَرنَه این همه بیداد بُرده بود
از شیر مادرم نه که پیش از تولدم
دل را حسین ، خانه اش آباد بُرده بود
مجلس تمام می شود و مادر تو را
از هوش ، روضه هایِ پُر از داد بُرده بود
مدیون زینب است امامت وَگَرنَه غَم
جان از وجودِ حضرتِ سجاد بُرده بود
زینب فرشته بود و پَرِ خویش وا نکرد…
پَر می گشود اگر همه را باد بُرده بود
حسن لطفی
غزل امام زمان (عج) 6
دستِ خالی زِ من و تارِ عبایش با تو
مُژه ای از من و خاکِ کفِ پایش با تو
زحمت روضه مان هم که فقط با زهراست
قندش از مادر تو مزه ی چایش با تو
کاش می شد که در این یک دهه جان می دادیم
ضجه از ما زدن و مرثیه هایش با تو
وا غریبا ز توو جامه دریدن با من
وا حسینا زِ من و سوز صدایش با تو
بین این روضه که پاگیر شدم فهمیدم
گریه اَش از تو دم اَش از تو و جایش با تو
مادرم گفت دَمِ پنجره فولادِ رضا
گوشه ای در حرمِ کرببلایش با تو
یک سفر پای پیاده به زیارت با ما
یک سحر گریه در ایوانِ طلایش با تو
کاش می شد حرم عمه تان میرفتیم
آرزو از من و یک بار دعایش با تو
حسن لطفی
غزل امام زمان (عج) 7
حال ما دنیا نشینان بی تو اصلاً خوب نیست
بی تو در دنیای ما جز فتنه و آشوب نیست
باغ های این حوالی را همه سرما زده
دور از خورشید هرگز حاصلی مرغوب نیست
خوب می دانم شبیه عاشقانت نیستم
خوب می دانی که اوضاع دلم مطلوب نیست
قلبم از فرط گنه ویرانه شد ، پس لاجرم
جایگاه چون تو شاهی خانه ی مخروب نیست
بی تو آداب مسلمانی دگرگون گشته است
شیعه ی این روزها چندان به تو منسوب نیست
دیده آلوده ، دل آلوده ، نفس آلوده ، آه
جز تو امیدی برای بنده ی معیوب نیست
کاش می شد خاک پایت سرمه ی چشمم شود
آخر این مژگان من کمتر که از جاروب نیست
با تمام این سخن ها کاش برگردی نگار
کاسه ی صبر من بیچاره چون ایوب نیست
مادرت در کوچه ها فریاد زد مهدی بیا
زودتر برگرد حال و روز مادر خوب نیست
مصطفی هاشمی نسب
غزل امام زمان (عج) 8
می رسد آنکه به دستش گره ها وا شدنی است
آنکه با آمدنش نـور هویـدا شدنی است
غم مخور ای دل سرگشته سحر نزدیک است
شب ظلمــانی این بادیه فردا شدنی است
علت دوری از یــار گنـاه است گنـاه
ورنه پابوسی آن ساکن صحـرا شدنی است
این همه اشک که جاری شده ، با آمدنش
رودهایی است که تبدیل به دریا شدنی است
هیچ امّــید نداریم به تدبیر کسی غیر از او
عشق در دولت مهدی است که معنا شدنی است
مادرش درس به ما داد که تنهــا و غریب
پشت در ، بین گذر ، یاری مولا شدنی است
منتقم می رسد و با غضب حیــدری اش
انتقام گل نشکفته ی زهرا شدنی است
بر سر تربت مـــادر عَلَمی خواهد زد
قبر پنهان شده ی فاطمه پیدا شدنی است
مصطفی هاشمی نصب
اشعار مناجات با امام حسین

غزل مدح امام حسین (ع)
قبله تا طاق دو ابروى تو را کم دارد
چون نمازیست که انگار خدا کم دارد
همه خلق سر سفره تو مهمانند
کرم سفره تو باز گدا کم دارد
سر مارا به دوتا کیسه زر گرم نکن
سائل خانه ات اینبار دعا کم دارد
گریه کنهاى تورا قلب مصفا دادند
هرکجا گریه تو نیست صفا کم دارد
کاروانى پى ات افتاد و پى اش افتادم
دیدم انگار سگ قافله را کم دارد
من پى تربت بین الحرمینم, بفرست
چون مریضى که مریض است و دوا کم دارد
تا رسیدن به کمالات بلا باید دید
هرکسى که نرسیده ست بلا کم دارد
بین حج کرببلا رفتى و یعنى حج هم
نیست مقبول اگر کرببلا کم دارد
خانه ما دو سه ماه است حسینیه شده
این وسط عکس تورا خانه ما کم دارد
عاقل آن است که مسکین اباعبدالله ست
هر کسى نیست در این خانه گدا, کم دارد
گریه کم دارم و فریاد زدن, پس اى داد
مانده حالا جگرم بین دوتا “کم دارد
علی اکبر لطیفیان
روضه شب جمعه
هر شب جمعه صدای مادر آید از حرم
من تمام عمر دنبال صدای مادرم
میزند ناله بُنَیَّ کو لباس کهنه ات ؟
کو سرت کو حنجرت کو یاورت کو دخترم ؟
بشکند دست کسی که دست بر مویت زده
گیسویت خاکی شد و من خاک میریزم سرم
هرچه میگردم چرا ترکیب جسمت جور نیست
سالها دنبال آن انگشت بی انگشترم
مثل من پیشانیت با تیزی سنگی شکست
درد میگیرد کنار تو دوباره پیکرم
پیش چشمانم تو را با حوصله سر می برند
پیکر تو زیر و رو شد پیش چشمان ترم
قاسم نعمتی
مناجات با امام حسین (ع) 1
عمرم گذشت اما بدرد تو نخوردم
شرمنده ام آقا بدرد تو نخوردم
تو فکر من بودى ولیکن من نبودم
اصلا به فکر نوکرى کردن نبودم
من دور بودم تو مرا نزدیک کردى
راه مرا از کربلا نزدیک کردى
گفتى اگر تو بى پناهى من حسینم
حتى اگر غرق گناهى، من حسینم
گفتى بیا پاک از گناهت میکنم من
تو رو به چاهى، رو به راهت میکنم من
گفتى بیا مثل تو خیلى خار دارم
حتى براى مثل تو هم کار دارم
آواره ام، آواره را آواره تر کن
بیچاره ام، بیچاره را بیچاره تر کن
آوارگى در این حسینیه می ارزد
بیچارگى در این حسینیه مى ارزد
هرشب اسیرم میکنى پاى بساطت
دارى تو پیرم میکنى پاى بساطت
من چاى میریزم گناهم را بریزى
یکجا تمام اشتباهم را بریزى
شان نزولت میکند آخر بلندم
سر را تو دادى جاى آن من سربلندم
وقتى گذر کردند خیلی ها ازینجا
رفتند تا معراج تا بالا ازینجا
اینجا گرفته از خدا عیسى دمش را
اینجا خدا بخشید آخر آدمش را
من خام بودم غصه و غم پخته ام کرد
این پخت و پزهاى محرم پخته ام کرد
میبینم اینجا پنج تا نور مقدس
این آشپزخانه ست یا طور مقدس
اینجا همانجایی ست که مولا میاید
زینب میاید، بیشتر زهرا میاید
پخت و پز آقاى بى سر را به من داد
درکارهایش کار مادر را به من داد
من عالمى دارم در اینجا با رقیه
هروقت دستم سوخت گفتم یا رقیه
منت ندارم بر سرت…تو لطف کردى
حالا که هستم نوکرت تو لطف کردى
یک شب غذاى خواهرت را بار کردم
یک شب غذاى دخترت را بار کردم
باید که دست از هرچه غیرکربلا شست
دیگ تو را شستم خدا روح مرا شست
خدمت تجلى ارادتهاى شیعه ست
بالاترین نوع عبادتهاى شیعه ست
ما به ولایت میرسیم از این مودت
ما به مودت میرسیم از راه خدمت
خدمت در این خانه تنها فرصت ماست
گفتند:اینجا پنج روزى نوبت ماست
این پارچه مشکى-فداى روى ماهش-
دارد سفیدم میکند رنگ سیاهش
از سوخته دلها نگیر آقا غمت را
یک وقت از دستم نگیرى پرچمت را
بگذار یک گوشه به پاى تو بمیرم
کنج حسینیه براى تو بمیرم
منکه به غیر از لطف تو یارى ندارم
منکه به غیر از کار تو کارى ندارم
آنقدر بین دسته هایت ایستادم
نذر على اصغر تو آب دادم
اى کاش بین ایستادن ها بمیرم
آخر میان آب دادن ها بمیرم
خوب است نوکر آخرش بى سر بمیرد
خوب است بین نوکرى نوکر بمیرد
خوب است ما هم گوشه اى عطشان بیفتیم
در زیر پاى این و آن عریان بیفتیم
خدمت به این بى رنگ و رو هم رنگ و رو داد
این کفش ها را جفت کردن آبرو داد
درهرکجا که نام پیراهن میاید
زهرا میاید پیش ما حتما میاید
من دست بر سینه دم در مینشینم
در مجلس فرزند مادر را ببینم
من مینشینم کار و بارم پا بگیرد
شاید به من هم چادر زهرا بگیرد
علی اکبر لطیفیان
مناجات با امام حسین (ع) 2
فقیرم نوشتید، من راضیم
به این شب به شب در زدن راضیم
دل من شکسته ست چیزى بگو
بوالله حتى به ” لن” راضیم
مرا هم معطل کنى، اولا :
تو رب منى ، ثانیا: راضیم
به این پنج نوبت نمازم قسم
خدایا ازین پنج تن راضیم
کلاف مرا برنگردان، ولو
ببافى از آن پیرهن راضیم
فقیر حرم را سلیمان نکن
ازین منصب خویشتن راضیم
به پروانه هاى سحر گفته ام
که منهم به این سوختن راضیم
مرا آخر عمرى آواره کن
به شبهاى دور از وطن راضیم
اگر تن نباشد، به سر راضیم
اگر سر نباشد، به تن راضیم
فداى حسینم ، ولیکن مرا
بخوانى شهید ” حسن” راضیم
حرم میروم باز در میزنم
اگر هم ندادند، من راضیم
– –
مرا آخرش هم کفن میکنند
ولیکن بدون کفن راضیم
علی اکبر لطیفیان
مناجات با امام حسين (ع) 3
دریا به چشم گریه کنانت چو شبنم است
یعنی که هر چه گریه برایت کنم کم است
شکر خدا که با همه ناقابلیمان
اشکی برای عرض ارادت فراهم است
دیوار کعبه گشت سیه پوش داغ تو
یعنی تمام سال خدا هم محرم است
زهرا به دست سینه زنت آب می دهد
هرکس که هست با تو در این خیمه محرم است
بگذار تا نفس بزنم در عزای تو
این آرزوی هر شب عیسی بن مریم است
یک گوشه از تمامی شش گوشه ات حسین
دارالشفای درد غریبان عالم است
بانی روضه هات خدا بود خود نوشت
هرکس که شد به عشق تو دیوانه آدم است
حسن لطفی
مناجات با امام حسين (ع) 4
خواندی حدیث خود را، هیهات منّا الذله
پیچید بین صحرا ، هیهات منّا الذله
تو فاطمی سرشتی، با خون خود نوشتی
در موجی از بلایا ، هیهات منّا الذله
تو حیدری مرامی، تو حجتی ، امامی
گفتی به پیش اعدا ، هیهات منّا الذله
خون و شرف به پیکار، در روز عشق و ایثار
یکجا شده است معنا ، هیهات منّا الذله
تو جوشش جهادی، بر نیزه تکیه دادی
پر گشت از تو صحرا ، هیهات منّا الذله
هم روی خاک صحرا ، هم پیش چشم زهرا
بنوشت خون سقا ، هیهات منّا الذله
با داغ اکبر تو ، با خون اصغر تو
حک شد به آسمان ها ، هیهات منّا الذله
با نغمۀ رضائک ، صبرا علی بلائک
گفتی تو در مصلا ، هیهات منّا الذله
ای در گلوی نیزه، حتی به روی نیزه
پیچید از تو آوا، هیهات منّا الذله
در راه دین و مکتب، می خواند خطبه زینب
با ما رأیت و الا… ، هیهات منّا الذله
با همت و نگاهت، با پیروی ز راهت
شد ذکر ما به هرجا ، هیهات منّا الذله
روز ظهور مهدی ، با عشق و با هم عهدی
باشد شعار دنیا ، هیهات منّا الذله
سید هاشم وفایی
مناجات با امام حسين (ع) 5
ای آشنای دشمن و احباب،یا حسین
مهر رُخت همیشه جهانتاب،یا حسین
نام مقدّست گره از کار وا کند
مصداق یا مفتّح الابواب،یا حسین
نامت بوَد جواز عبور از پل صراط
جانم فدای نام تو ارباب،یا حسین
گفتم حسین و توبه ی من هم قبول شد
ای بهترین وسیله و اسباب،یا حسین
داغ تو آن قدَر شده سنگین که جای اشک
ریزد ز دیده این همه خونآب،یا حسین
تو کشتی نجاتی و ما غرقه ی بلا
ما را به حقّ فاطمه دریاب،یا حسین
آتش زدن به مصحف قرآن روا نبود
شیعه از این بلا شده بی تاب،یا حسین
این فتنه از سران یهود آب می خورد
قومی که شد ز خون تو سیراب،یا حسین
تا کی بناست شاهد بی حرمتی شویم
بهر نجات شیعه تو بشتاب،یا حسین
محمد فردوسی

اشعار اربعین سید الشهدا

اربعین سالار شهیدان
قال الرّوای: وَلمّا رَجَع نساءُ الحسین علیه السلام و عیاله من الشامِ وَ بَلَغُوا الی العراق، قال الِلدَّلیل: مُرّبنا علی طریق کَربلاءَ : راوی می گوید : وقتی زنان و فرزندان و عیال حسین علیه السلام از شام به طرف مدینه حرکت کردند و به عراق رسیدند، به راهنمای خود گفتند: ما را از کربلا ببر.
« فوَصَلوا الی موضع المَضّرعِ، فَوَجَدوا جابربن عبدالله الانصاری و جماعةَ من بنی هاشمٍ وَ رِجالاً من آل رسول الله صلی الله علیه و آل و سلم و قد وَرَدُوالزیارة قبر الحسین علیه السلام»
پس، از راه کربلا آن ها را برد تا به قتلگاه شهیدان رسیدند.
در آنجا جابربن عبدالله انصاری را با جماعتی از بنی هاشم و مردانی از خاندان رسالت دیدند که برای زیارت قبر امام حسین علیه السلام آمده بودند.
« فواُفوا فی وَقتٍ واجدٍ، و تلاقُوا بالبُکاء و الحزن و اللَّطم ، و أَقاموا الماتم و المُقرِحة الاکباد، واجتَمعَت اللهِم نساءً السَّعادة و اقاموا علی ذلکُ ایاماً »
و این در یک وقت اتفاق افتاده است، آنها سخت گریستندو ناله و زاری کردند و بر صورت خود سیلی زده و ناله های جانسوز سر دادند. و زنان روستایی های اطراف به آنها پیوستند و در آنجا چندروزی عزاداری کردند.
«فرُوی عن ابی مسعود حضری، قال:
حَدَّثَنی الجَصّاصُون قالوا : کُنّا نَخرُجُ الی الجَبَّانَهِ فی الیل عند مقتل الحسین فَسَمعُ الجنَّ یَنُوحونَ علیه »
از ابن مسعود حضری روایت شده که گفت گچ کارها به من گفتند : ما در شب به صحرای کنار قتلگاه حسین می رفتیم و می شنیدیم که جنیان برای او نی حه می کردند و می گفتند : مَسَحَ الرَّسولُ جَبَینُه – فَلَهُ بریقُ فی النُحدودِ – اَبَواهُ مِن عَلیا قُریشٍ – جَدَّهُ خیر الجُدودِ
رسول خدا پیشانی او را مسح کرد. از این رو بر گونه هایش درخششی خاص دارد. پدر و مادرش از بزرگان قریش و جدش بهترین جدهاست.
منبع لهوف، مقتل مجلسی
اشعار اربعین 1
از آن ساعت که خود را ناگزیر از تو جدا کردم
تو بر نی بودی و دیدی چه‌ها دیدم، چه‌ها کردم
گمان بر ماندن و قبر تو را دیدن نمی‌بردم
ولی فیض زیارت را تمنّا از خدا کردم
به یادم مانده آن روزی که می‌جستم ترا اما
تنت پیدا به زیر سنگ و تیر و نیزه‌ها کردم
تو را ای آشنای دل اگر نشناختم آن روز
مرا اکنون تو نشناسی، وفا بین تا کجا کردم
تن چاک تو را چون جان گرفتم در برم اما
برای حفظ اطفالت، تو را آخر رها کردم
بسان شمع، آبم کرد بانگ آب‌آب تو
اگرچه تشنه بودم چشمه‌های چشم وا کردم
میان خیمه‌های سوخته همچون دلم آن شب
نماز خود نشسته خواندم و بر تو دعا کردم
شکسته جای مهرت را ز بی‌مهری به نی دیدم
شکستم فرق خویش و اقتدا بر مقتدا کردم
ولی هرگز ندادم عجز را ره در حریم دل
سخنرانی میان دشمنان چون مرتضی کردم
حاج علی انسانی

اشعار اربعین 2
ز کویت گر چه رو در شام غم با چشم تر کردم
دلم پیش تو ماند و بیدل از کویت سفر کردم
به سان تیر می رفتم کمانی گشته برگشتم
ز بس با ناگواری در ره عشق تو سر کردم
عدوی دون به هر جا خواست طفلان را بیازارد
به جان تو، که من آن جا تن خود را سپر کردم
دل من بیشتر می سوخت گر قرآن نمی خواندی
که بس تُهمت زدند و صبر با خون جگر کردم
در آن اِجلاس ننگین، گرد هم آیی ننگین تر
به منطق پایگاه خصم را زیر و زبر کردم
تو از چه تا مرا دیدی دو چشم خویش را بستی
که من تا آخر مجلس نگه بر طشت زر کردم
حاج علی انسانی
اشعار اربعین 3
با خود اینگونه بیاد آورم اینک سخنت
چاره ای نیست بجز سوختن و ساختنت
گفتی آنروز:خدا کشته مرا خواسته است
دیدم از عهد و وفایت که بخون خفته تنت
گفتی آنروز:خدا خواست اسیرت بیند
دیدم ایام اسارت ، سرِ دور از بدنت
گفتی آنروز: کمی صبر و مصیبت باید
قتلِ صبر است نصیب تو و ما و حسنت
قامتِ خم شده و موی سپید آوردم
همه سوغات من از این سفرم، پیرهنت
همه را از سفر آوردم و شرمنده شدم
کنج ویرانه بجا ماند کمی پاره تنت
حاصلم قافله ای هست به تن های کبود
قاتلم در دل این خاک ، تن بی کفنت
یاد گودال تو هرگز نرود از یادم
دیدم آن نیزه چه بد بوسه گرفت از دهنت
ریش ریش است هنوز این دلم از ریش خضاب
آن زمان که سرت افتاد ز نِی پیش مَنَت
از تنور آمدی آنروز و ، رُخت سوخته بود
سوختم جان برادر من از این سوختنت
بهتر آنروز نبودم که به دفنت بینم
بوریا پاره شد و چاره شد از قبر کَنَت
چونکه مارا به دف و هلهله بردند به شام
در عزا عید گرفتند ز کشته شدنت
چشم بیگانه و ناموس خدا در اَنظار
بعد عباس فراوان شد از این غم ، محنت
گرچه دستانِ جسارت به اسارت دیدم
یاورِ اهلِ حرم شد مددِ مؤتمنت
چوب می خوردی و آیات لبت قطع نشد
مجلسِ کفر ز اعجاز تو شد انجمنت
حنجر پارۀ تو کار خودش را می کرد
و سپس خطبه سجاد که شد ، هم سخنت
این چهل منزلِ ما هدیۀ ناقابلِ ما
به شهیدان تو و این تنِ بی پیرهنت
میروم نوحه کنان باز از اینجا اما
تا قیامت حَرَمت پر شود از سینه زنت
حاج محمود ژولیده

اشعار اربعین 4
رفتم من و، هوای تو از سر نمی رود
داغ غمت ز سینهٔ خواهر نمی رود
برخیز تا رویم برادر، که خواهرت
تنها به سوی روضه مادر، نمی رود
گر بی تو زینبِ تو کند جای در وطن
از خجلتش نزد پیمبر ، نمی رود
سوز گلوی خشک تو! اندر لب فرات
ما را ز یاد تا لب کوثر نمی رود
پهلوی چاک خورده ات از نیزه و سنان
ما را ز یاد تا صف محشر نمی رود
تا گوشهٔ لحد شودم جا ز خاطرم
کنج تنور خولی کافر نمی رود
بزم یزید و طشت زر و چوب خیزران
هرگز ز یاد زینب مضطر نمی رود
جودی خراسانی

اشعار اربعین 5
ره واکنید قافله سالار میرسد
یک قافله اسیرعزادار میرسد
برخیزیاحسین سری دست وپانما
دلبر برای دیدن دلدار میرسد
حالا که پیرعشق شدم ناز می کنی
باشدتو ناز کن که خریدار میرسد
سر الحسین سینه سینای زینب است
آری حقیقت همه اسرار میرسد
بالا بلند بودم و حالا خمیده ام
پرغم ترین زمانه دیدار میرسد
عباس کو گه صبرعقیله سرآمده
ناموس حق زکوچه وبازار میرسد
برروی قبر پیرهنت پهن می کنم
جانم به لب زگریه بسیار میرسد
تکرارصحنه ها شده درپیش دیده ام
نیزه به دست لشگراشرار میرسد
گویا هنوز میشنوم زیردست وپا
فریادالعطش ز لب یار میرسد
آن بارگرنشد بدنت را بغل کنم
قبرت به روی سینه ام این بار میرسد
هرجا که شد غرور مرادشمنت شکست
زینب غمین از آن همه آزار میرسد
آه رباب و قبر بهم خورده علی
لالایی اش ازآن دل غمدار میرسد
قاسم نعمتی

اشعار اربعین 6
بخون تپیده نوگلان،فروکشیده غائله
ز اهل بیت ناله و ، زکوفیان مجادله
به روی خارکودکان،چه بابرهنه می دوند
ببین تمام پایشان ،شکوفه های آبله
به شام شوم می رود،ردیف اشتران مست
امیر کاروان شده،زنی عفیف وعاقله
به اشتران نشانده اند،کودکان نازنین
می شنوی بگوش جان،نوای زنگ قافله
سری به روی نیزه ای،چوآفتاب می رود
خدا نظاره می کند ، ناز حبیب می خرد
بیا بگوش جان شنو ، تلاوت از لبان او
به آیه آیه از لبش ، از همگان دل ببرد
تمام عرشیان کنون ، به پیشواز آمدند
به روی خاک آیتی،می گذرد،می گذرد
فرود آی بر زمین ، ز آسمان معرفت
می شنوی بگوش جان،نوای زنگ قافله
رقیه گوید : عمه جان، بیا کنار من بمان
زنند شا میان مرا ، میان جمع کودکان
پدر، عمو ، برادرم، به آسمان پریده اند
فقط پناه ما توئی دراین میانه عمه جان
به هر طرف نظرکنم،بلا انیس من شده
به مانظرهمی کند،سکوت کرده آسمان
به لب رسیده جان من،عمه ی مهربان من
می شنوی بگوش جان،نوای زنگ قافله
عبدالمجید فرائی

اشعار اربعین 7
گر خزانی شده ام باغ و بهارم اینجاست
همه ی زندگی ام، دار و ندارم اینجاست
چه کسی گفته که زینب حرمش در شام است؟
بگذارید بمیرم که مزارم اینجاست
شاخه ای گل و کمی آب به زینب بدهید
که بپاشم سر این قبر، نگارم اینجاست
می نشینم مگر از خاک سر آرد بیرون
من ز شام آمده ام صبح قرارم اینجاست
کوچک است آه ولی قبر علی اصغر نیست
به خدا قبر علمدار و ندارم اینجاست
با چه حالی بروم سوی مدینه چه کنم؟
من که هم جان و دلم، هم کس و کارم اینجاست
سید محمد جوادی
اشعار اربعین 8
پایان گرفت این همه لحظه شماری ام
یک اربعین گذشت ز چشم انتظاری ام
یک اربعین گریسته ام، آب رفته ام
حالا به خون رسیده دو ابر بهاری ام
در چند گام مانده به قبرت بریده ام
این چند گام مانده می آیی به یاری ام
چِل شب برای دیدنت ای صاحب الزّمان
گرم نماز و گریه و شب زنده داری ام
سوغات کهنه پیرهن آوردم از سفر
شرمنده ام کنار تو از این نداری ام
بر نیزه خوانده ای به دل خاک هم بخوان
قرآن برای خواهرت ای تشنه قاری ام
گر سر به زیر آمده ام داغ دخترت
گردیده است علّت این شرمساری ام
محسن عرب خالقی
اشعار اربعین 9
شکر خدا دوباره رسیدم کنار تو
حتّی شبی بدون تو خوابم نبرده است
باور نمی کنم که تو رفتی و بعد تو
یک اربعین گذشته و زینب نمرده است
——–
وقت وداع، دست تو داده توان به من
ور نه که با تو زینبت از دست رفته بود
با آخرین نگاه غریبانه ی تو و
زخم کبودیِ لبت از دست رفته بود
——
دیگر ببین که آینه ای زخم خورده ام
از سنگهای کینه و از موج اشک و آه
یک اربعین گذشته و حالا رسیده ام
تا جان دهم کنار تو در بین قتلگاه
هر جا که شد در آن شبِ شومِ پیاله ها
همراه چشم های ترت آتشم زدند
گاهی به روی نیزه و گاهی در آن تنور
یک اربعین به پای سرت آتشم زدند
——
آخر چگونه گریه نریزم به پای تو
وقتی غریبی و کفنت کهنه بوریاست
یک اربعین گذشت و سر اطهرت هنوز
خورشید سرخ و شعله ور روی نیزه هاست
——
حق داشت دخترت که برای تو دق کند
دیگر بیا و تازه نکن داغ لاله را
جا مانده پاره ی تنت آخر، بیا مگیر
از زینبت دوباره سراغ سه ساله را

شکر خدا دوباره من و خاک کربلا
حالا رسیده ام که بمیرم کنار تو
هر چند در مسیر سفر کشته بارها
همراه با سر تو، مرا نیزه دار تو
—–
هستی هنوز مایه ی دلتنگی حرم
هستی هنوز بر سر نی سایه ی سرم
وقتش شده که خیمه ی ماتم به پا کنم
با رشته های چادر خاکیِ مادرم
یوسف رحیمی

اشعار اربعین 10
باور نمی کنم که رسیدم کنار تو
باور نمی کنم من و خاک دیار تو؟
یک اربعین گذشته و من پیرتر شدم
یک اربعین گذشت و شدم همجوار تو
یک اربعین اسیر بلایم بلای عشق
یک اربعین دچار فراقم دچار تو
یک اربعین دویده ام و زخم دیده ام
دنبال ناله های یتیمان زار تو
یک اربعین به گریه ی من خنده کرده اند
لبهای قاتلان تو و نیزه دار تو
یک اربعین به روی سرم شعله ریختند
با چادری که سوخت رسیدم کنار تو
مثل رباب مثل همه تار گشته اند
چشمان خسته ی منِ چشم انتظار تو
روز تولّدم که زدم خنده در برت
باور نداشتم که شوم سوگوار تو
با تیغ و تیر و دشنه تو را بوریا کنند
با سنگ و تازیانه مرا داغدار تو
یادم نمی رود به لبت آب آب بود
یادم نمی رود بدن نیزه زار تو
حالا سرت کجاست که بالای سر روم
گریم برای زخم تن بی شمار تو
یک مشت خاک روی تو و من دعا کنان
شاید شوم نشان تو، سنگ مزار تو
حسن لطفی
اشعار اربعین 11
اگر چه پای فراق تو پیر‌تر گشتم
مرا ببخش عزیزم که زنده برگشتم
شبیه شعله شمعی اسیر سوسویم
رسیده‌ام سر خاکت ولی به زانویم
بیا که هر دو بگرییم جای یکدیگر
برای روضه‌مان در عزای یکدیگر
من از گلوی تو نالم… تو هم ز چشم ترم
من از جبین تو گریم… تو هم به زخم سرم
من از اصابت آن سنگ‌های بی‌احساس
و از نگاه یتیمت به نیزه عباس
بر آن صدای ضعیفت بر این نفس زدنم
برای چاک لبانت به جای جای تنم
من از شکستن آن ابروی جدا از هم
تو از جسارت آن دست‌های نامحرم
به زخم کاری نیزه که بازی‌ات می‌داد
به نقش‌های کبودی که بر تنم افتاد
همین بس است بگویم که زخم تسکین است
و گوش‌های من از ضرب دست سنگین است
چهل شب است که با کودکان نخوابیدم
چهل شب است که از خیزران نخوابیدم
چهل شب است نه انگار چهار صد سال است…
… هنوز پیکر تو در میان گودال است
هنوز گرد تنت ازدحام می‌بینم
به سمت خیمه نگاه حرام می‌بینم
هر آنچه بود کشیده ز پیکرت بردند
مرا ببخش که دیر آمدم سرت بردند
مرا ببخش نبودم سر تو غارت شد
کنار مادرم انگش‌تر تو غارت شد
حسن لطفی
اشعار اربعین 12
از سرِناقهٔ غم شیشهٔ صبر افتاده
همه دیدند که زینب سر قبر افتاده
چشم او در اثر حادثه کم سو شده است
کمرش خم شده و دست به زانو شده است
بیت بیتِ دل او از هم پاشیده شده
صورتش در اثر لطمه خراشیده شده
گفت برخیز که من زینب مجروح توام
چند روزیست که محو لب مجروح توام
این چهل روز به من مثل چهل سال گذشت
پیر شد زینب تو تا که ز گودال گذشت
این رباب است که این گونه دلش ویران است
در پی قبر علی اصغر خود حیران است
گر چه من در اثر حادثه کم می‌بینم
ولی انگار دراین دشت علم می‌بینم
دارد انگار علمدار تو برمی گردد
مشک بر دوش ببین یار تو برمی گردد
خوب می‌شد اگر او چند قدم می‌آمد
خوب می‌شد اگر او تا به حرم می‌آمد
تا علی اصغر تو تشنه نمی‌مرد حسین
تا رقیه کمی افسوس نمی‌خورد حسین
راستی دختر تو… دختر تو… شرمنده
زجر… سیلی… رخ نیلی… سر تو شرمنده
وای از دختر و از یوسف بازار شدن
وای از مردم نا‌اهل و خریدار شدن
سنگ‌هایی که پریده است به سوی سر تو
چه بلایی که نیاورده سر خواهر تو
سرخی چشم خبر می‌دهد از دل خونی
وای از آن لحظه که شد چوبهٔ محمل خونی
مجید تال
اشعار اربعین 13
سر تو از سر نیزه به من توان می داد
امید بر دل مجروح بی کسان می داد
خودت که از سر نیزه به چشم خود دیدی
کنیزکی به یتیم تو خرده نان می داد
نماز جمعه کوفه شلوغ بود آن روز
گمان کنم که علی اکبرت اذان می داد
میان مجلس شان از کنیز تا گفتند:
سکینه دخترت از ترس داشت جان می داد
برای خوش گذرانی، یزید در مجلس
مدال نیزه زنی را که بر سنان می داد…
…رقیه دختر دردانه داشت دق می کرد
دوباره رأس اباالفضل را نشان می داد
هزار مرتبه گفتم نخوان عزیز دلم!
تو خواندی و صله ات را به خیزران می داد
همین که چوب جفا بر لبان تو می خورد
بدان که خواهر تو سخت امتحان می داد
نبودن تو ز یک سو و ضربۀ زنجیر
به جسم خواهر تو درد استخوان می داد
مهدی نظری

اشعار اربعین 14
ای غایب از نظر، نظری کن به خواهرت
زینب نشسته بر سر قبر مطهرت
یک اربعین گذشته ولی زنده ام هنوز
قامت خمیده آمده سرو صنوبرت
نشناختی مرا ز پس این چروکها
من زینب توأم ز چه رو نیست باورت
لیلاست این که خیمه زده زیر پای تو
بار دگر بگو که اذان گوید اکبرت
این زن که لطمه می زند این گونه بر خودش
او کیست؟ نجمه است عروس برادرت
آقا! سکینه جمله ی اشکش سؤالی است
یعنی کجاست قبر علمدار لشگرت ؟
در کربلا هنوز زنی گریه می کند
زینب کش است ناله ی محزون مادرت
پیغمبری نما و دو دستت برون بیار
از دست من بگیر بقایای دخترت
ای پیکری که زخم تنت بی شماره بود
آورده ام برای تو ته مانده ی سرت
بگرفتم از امام زمان حُکم نبش قبر
تا متصل کنم سر پاکت به پیکرت
باید دوباره وارد گودال خون شوم
خواهم اگر که بوسه بگیرم ز حنجرت
من نیز با تو کشته شدم روز واقعه
اذنی بده که دفن شود با تو خواهرت
دلشوره داشتم که مبادا کنار تو
چشم ربابه باز بیفتد به اصغرت
نذرش قبول سایه نشینی نمی کند
از بس که بر تو هست وفادار ، همسرت
لالایی اش امان مرا نیز بریده است
گوید به ناله ! اصغر من شیر خورده است؟!
سعید توفیقی

شعر حضرت زینب سلام الله علیها
بعد زهرا بهترین زن بین زن ها زینب است
لاف نَبود گر بگویم عین زهرا زینب است
گر بپرسی کیست استاد دبیرستان عشق
خیل شاگردان همه گویند تنها زینب است
گر بسنجی در ترازوی عمل معیار صبر
صبر گوید قهرمان صبر دنیا زینب است
گر مقام او بود از جمع معصومین جدا
آن که ازهرمعصیت باشد مبرّا زینب است
در ریاضی گر حساب جمع از مِنها جداست
آن که از جمع شفاعت نیست مِنها زینب است
آن که با تیغ زبان، کار دو صد شمشیر کرد
کوه صبر و استقامت روح تقوا زینب است
آن که با ایراد نطقی کرد مانند علی
زاده مرجانه را محکوم و رسوا زینب است
آن که بهر ما جهاد فی سبیل الله را
با اسارت می کند تفسیر و معنا زینب است
با شهامت چون اسارت گشت توأم، عقل گفت
آن که در دنیا نظیرش نیست پیدا زینب است
شد رقم پرونده اسلام با خون حسین
آن که با خون سر خود کرد امضاء زینب است
ژولیده نیشابوری

تقدیم به زائران کربلا
گر چه باور نمی کنم اما
می روم کربلا خدا را شکر
مردم ! آقای مهربانم باز
راه داده مرا خدا را شکر
کربلایی و مبتلا داری
شهر عشقی برو بیا داری
بر سر قدس و کعبه جا داری
با دو گنبد طلا خدا را شکر
رازهایی ست پشت ماتم تو
چه سُروری است آخر غم تو
شال مشکی چه رو سفیدم کرد
در دل این عزا خدا را شکر
گر چه دنیا چنین پر آشوب است
در کنار تو جای ما خوب است
گوشه ی کشتی حسینیم و
گوشه ی چشم ناخدا را شکر
این که دل بی قرار عباس است
کار دل نیست کار عباس است
آن که پروردگار عباس است
اوست تنها خدا ، خدا را شکر
بغض ها کینه ها عداوت ها
غصه ها ترس ها حسادت ها
فقط اینجا میان هیئت ها
کرده ما را رها ، خدا را شکر
درد ما چیست ؟ عاشقی ، مستی
ای که درمان دردها هستی !
این که لطفت نکرده تا حالا
درد ما را دوا خدا را شکر
قاسم صرافان

تقدیم به جاماندگان کربلا
می گویم از کنار زیارت نرفته ها
بالا گرفته کار زیارت نرفته ها
اشک و نگاه حسرت و تصویر کربلا
این است روزگار زیارت نرفته ها
امسال اربعین همه رفتند ومانده بود
هیات در انحصار زیارت نرفته ها
انگار بین هیات ماهم نشسته بود
زهرا(س)به انتظار زیارت نرفته ها
در روز اربعین همه ما را شناختند
با نام مستعار «زیارت نرفته ها»
اما هزارمرتبه شکر خدا که هست
مشهد در اختیار زیارت نرفته ها
باب الحسین قسمت آنانکه رفته اند
باب الرضا قرار زیارت نرفته ها
غم میخورم برای دل رهبرم که هست
تنها طلایه دار زیارت نرفته ها
گفتند شاعران همه ازحال زائران
این هم به افتخار زیارت نرفته ها
علی رضایی
نوحه اربعین
زجا برخیز ای برادر رسیدم با دیدة تر

بریزم خاکِ غریبی کنارِ قبرِ تو بر سر

حسین جان – سلام ای سر بریده

رسیدم – ولی قامت خمیده

اسیری – توانم را بریده

قسم براین گیسویِ سپیدم

پس از تو یک روز خوش ندیدم

چه‌ها دیدم تا اینجا کنارِ تو رسیدم

حسین جان عزیز مادرم

تو را دیدم هر کجائی– سوارِ بر نیزه‌هائی

شنیدم بالایِ ناقه – نمی‌دانی چه صدائی

حسین جان – چهل منزل به هر جا

شنیدم – به گوشم ناسزاها

امان از – نگاهِ خیره‌سرها

تو هم بر نیزه‌ها گریه کردی

به احوال زن‌ها گریه کردی

کنارِ محمل‌ها مثلِ زهرا گریه کردی

ز خون رنگ و بو گرفته – حنا بر گیسو گرفتم

به پیش چشم حرامی – به آستینم رو گرفتم

حسین جان شکسته حرمت من

کجاها کشیده کار یک زن

امان از نگاهِ شومِ دشمن

مگو زینب از چه سربه زیری

سراغی از رقیه نگیری

نموده جان بر لب دختر را این اسیری

قاسم نعمتی
اشعار بازگشت به مدینه

اشعار بازگشت کاروان به مدینه

شعر بازگشت کاروان به مدینه 1
زینب آئینه ی جلال خداست
چشمه ی جاری كمال خداست
ردّ پایش مسیر عاشوراست
خطبه هایش سفیر عاشوراست
مثل كوهِ وقار برگشته
وه چه با افتخار بر گشته
غصّه و ماتم دلش پیداست
رنگ مشكی محملش پیداست
پشت دروازه خواهری آمد
خواهر بی برادری آمد
خواهری كه تنش كبود شده
رنگ پیراهنش كبود شده
نیمه جانی كه كاروان آورد
با خودش چند نیمه جان آورد
كاروانی كه شیر خواره نداشت
گوش هایی كه گوشواره نداشت
گر چه خورشید عالمین شده
چند ماهی ست بی حسین شده
چند ماه است دیده اش ابری ست
بر سرش سایه ی برادر نیست
آسمان بود و غم اسیرش كرد
خاطرات رقیه پیرش كرد
رنگ مویش اگر سپیده شده
بارها بارها كشیده شده
بهر اُمّ البنین خبر آورد
از ابالفضل یك سپر آورد
از حسینش فقط كفن آورد
چند تا تكّه پیرهن آورد
علی اکبر لطیفیان
شعر بازگشت كاروان به مدینه 2
همه جا عطر یاس می آمد
عطرِ یاس پیمبر رحمت
خیمه می زد به پشت دروازه
عابد اهل بیت با زحمت
داشت خواب مدینه را می دید
دختری كه به شام تهمت خورد
ناگهان دیده بر سحر وا كرد
چشم خیسش به شهر عصمت خورد
دید فریاد «طَرّقوا» آید
كوچه وا شد به محمل زینب
گفت: اُم البنین بیا اما
دست بردار از دلِ زینب
گفت اُم البنین ببین زینب
با چه اوضاعی از سفر برگشت
از حسین تكه های پیراهن
از ابالفضل یك سپر برگشت
بر بلندی همین كه خیمه زدند
یاد گودال كربلا افتاد
سایه ی خیمه بر سرش كه رسید
یاد آتش گرفته ها افتاد
گفت یادم نمی رود هرگز
دلبرم رفت و روز ما شب شد
آن قدر نیزه رفت و آمد كرد
بدن شاه نامرتب شد
علی اکبر لطیفیان
شعر بازگشت کاروان به مدینه 3
آمدم از سفر مدینه سلام
خسته و خون جگر مدینه سلام
با شکوه و جلال رفتم من
دیده ای با چه حال رفتم من
وقت رفتن غرورِ من دیدی
آن شکوهِ عبورِ من دیدی
محملم پرده داشت یادت هست؟
جای دستی نداشت یادت هست
ثروت عالمین بود مرا
دلبری چون حسین بود مرا
دستِ عباس پرده دارم بود
علی اکبرم کنارم بود
هر زنی یک نفر مُلازم داشت
نجمه مه پاره ای چوقاسم داشت
کاروان آیه های کوثر داشت
روی دامان رباب اصغر داشت
حال بنگر غریب و سرگشته
کاروان را چگونه برگشته
با غمِ عالمین آمده ام
کن نظر بی حسین آمده ام
ای مدینه خمیده برگشتم
زار و محنت کشیده بر گشتم
با رسولِ خدا سخن دارم
بر سرِ دست پیرهن دارم
دل من شاکی است یا جدّاه
چادرم خاکی است یا جدّاه
سو ندارد ز گریه چشمانم
پینه بسته ببین به دستانم
خاطرت هست ناله ها کردم
دست بر سر تو را صدا کردم
از حرم سویِ او دویدم من
هر چه نادیدنیست دیدم من
من غروبی پر از بلا دیدم
شاه را زیر دست و پا دیدم
آن چه را کس ندیده من دیدم
صحنۀ دست و پا زدن دیدم
خنجری کُند و حنجری دیدم
ته گودال پیکری دیدم
آه جَدّاه امان ز صوتِ حزین
جملۀ آخرم به اُمّ بنین
پسرت تکیه گاه زینب بود
مرد بود و سپاه زینب بود
پسر تو ز زین اسب افتاد
ضربه هایِ عمود کار دستش داد
او زمین خورده و بلند نشد
سرِ او روی نیزه بند نشد
بعدِ عباس قلبم آزُردند
تا زمین خورد، معجرم بُردند
قاسم نعمتی
شعر بازگشت به مدینه 4
همه خیزید که زینب ز سفر می آید
رفت چون سرو ولی تا به کمر می آید
ای مدینه رنگ زینب بخدا برگشته
ازسراشیبی گودال بلا برگشته
بی حسین آمده آیا همه باور دارید؟
خبری از دل او از غم دلبر دارید؟
چقدر چین و چروک آمده بر رخسارش
به گمانم که کشاندند سر بازارش
همه خیزید که زینب به جلال آمده است
مام خورشید ولی مثل هلال آمده است
چه سوالی کسی ایکاش جوابش گیرد
محرمی دور و برش نیست رکابش گیرد
نوحه می خواند و فریاد زد وای حسین
با صدایی پره غم داد زند وای حسین
یکه تنه قد همه اهل زمین غم دیده
می زند برسر خود رخت عزا پوشیده
همه ی قامت او راوی ارث زهراست
جای آتش وسط منجر زینب پیداست
به دل معرکه ی شام غریبان رفته
وای سربسته بگویم که به زندان رفته
خبر آمدنش را به پیمبر بدهید
خبری هم به بقیع و گل پرپر بدهید
راه را باز کنید ام بنین می آید
ماد ماه ترین ماه زمین می آید
می دود ناله کنان وای که جان بر لب اوست
بخدا پیر تر از ام بنین زینب اوست
دیده ی ابری خودرا که به زینب انداخت
خیره خیره شد و انگار که اورا نشناخت
زینب از ماریه سوغات سفر آورده
از علمدار فقط مشک و سپر آورده
کاش زینب نکند باز سر معجر را
تا که پرخون نکند دیده ی این مادر را
کاش زینب هوس گفتن مقتل نکند
هوس گفتن افتادن آن یل نکند
کاش زینب نکند فاش همان راز مگو
نیزه از جمجمه شد در سر عباس فرو
کاش زینب ز لب و چوب نگوید سخنی
از تن زخم و لگد کوب نگوید سخنی
زینب از معرکه ای پر تب و تاب آمده است
با رباب از وسط قحطی آب آمده است
مجتبی صمدی شهاب
شعر بازگشت کاروان به مدینه 5
شکسته پشت غم از بار غصه های رباب
از آن زمان که شنیده است ماجرای رباب
به سوز سینه ی گهواره داغ غم زده است
شرار زخم دل خون لای لای رباب
و تار صوتی آتش گرفته می فهمد
که آمده چه بلایی سر صدای رباب
برای کودکش آن قدر آه و ناله نکرد
که چشم مشک پر از اشک شد به جای رباب
به جان گریه ی شش ماهه روی دست حسین
کسی نریخته اشکی مگر به پای رباب
قنوت صبر گرفته برای حلق علی
خدا کند به اجابت رسد دعای رباب
میان هلهله ی چنگ و های و هوی رباب
سه شعبه زخم زد و ناله شد نوای رباب
و ناگهان پر و بال فرشته ها تر شد
به خون کشته ی مظلوم کربلای رباب
“رقیه” آمده از یک فرشته می پرسد
پیام تسلیت آورده ای برای رباب؟
و فکر می کنم آب فرات گِل شده است
که ریخته به سرش خاک، در عزای رباب
خدا به داد دل خاطرات او برسد
چه می کشند خیالات انزوای رباب
مصطفی متولی

اشعار شهادت پیامبر (ص) اکرم

شهادت پیامبر اکرم صلوات الله علیها
راوی ابوالحسن علی بن حسین مسعودی گوید: بیماری رسول خدا از زمانی شروع شد که ایشان از ران بره ی کباب شده ای که زن یهودی به عنوان هدیه آورده بود تناول کردند آن بره مسموم بود و بیماری پیامبر خدا بر اثر آن بود.
رسول خدا از شدت تب بیحال شده بودند و زمانی که به هوش آمدند علی علیه السلام را در کنار خود ندید و فرمود که برادرم و یاورم و وصی مرا بگویید که نزد من بیاید.
ام سلمه به دنبال امیرمومنان علی علیه السلام فرستاد. هنگامی که حضرت به بالین رسول خدا آمدند رسول خدا دستور دادند که حجره را خلوت کنند و در آن خلوت با هم به گفتگو پرداختند.
ام سلمه می گوید رنگ پیامبر روز به روز زرد و پژمرده می شد، هر روز مقدار طعامشان کمتر از روز قبل می شد.بسیار لاغر و نحیف شده بودند.
چندی نگذشت که مریضی رسول خدا شدت گرفت و سَکَرات موت در حالات آن جناب پیدای گشت و در آخرین لحظات حیات خود با اهل بیت خویش خلوت کرد.
ابن حجرعسقلانی گوید : والله رسول خدا در هنگام احتضار خود اهل بیت را نزد خود نشاند و ازواج و صحابه را به داخل حجره راه نداد.
سپس رو کرد به علی بن ابی طالب و فرمود : علی جان سرم را به دامان خویش بگیرچرا که وعده ی خدا نزدیک است، و برادرم عزرائیل در نزدیکی خانه منتظر من است.
علی جان هرگاه جان از بدنم خارج شد او را در دست بگیر و بر وجه خود بکش، آنگاه به طرف قبله برگردان، خود مرا غسل بده، خود مرا کفن کن و خود بر من نماز بگذار.
علی جان تا زمانی که بدن مرا در زیر خاک پنهان نکرده ای از من جدا نشو، و در انجام این امور از خدا یاری بطلب.
سلمان می گوید: رسول خدا بر اثر سمی که به ایشان خورانده شده بود به صورت تدریجی بی حال می شدند و از حال می رفتند، دوباره برای چند لحظه به حال می آمدند و از حال می رفتند . در این هنگام امیرالمومنین سر حضرت را بردامان گرفت و حضرت از شدت ضعف از حال رفتند. سیده زنان عالم علیهاالسلام بر چهره ی بی رمق پدر می نگریست و گریه می کرد و رسول خدا دیدگانش باز شد و با صوت ضعیفی فرمود: تو عزیزم گریه نکن سپس فرمودند:
وما محمد الارسول تدخلت من قبله الرسول افان مات و قتل انقلیتم علی اعقابکم.
سپس دخت گرامی خویش را نزدیکی خود طلبید ، بر ایشان مطالبی عرضه داشت که چهره سیده زنان عالم باز شد و آثار خوشحالی در وی ظاهر گشت، سپس ام سلمه را طلبید و گفت که آن امانتی که جبرائیل آورده بود را بیاورید،درون آن چند کفن بود آنهارا به صدیقه سپرد و فرمودند این کفن ها از بهشت آمده است، یکی از آنها از آن من است، دیگری از آن تو، دیگری از آن علی و دیگری از آن حسن. زهرا فرمودند پدرجان پس برای حسینم چه شده.
رسول خدا به گریه آمدند و فرمودند: میوه دلم، حسین کفن ندارد،او را بین دو نهر آب تشنه سر از بدن جدا میکنند و گریه نمودند.
در همین حالت ناگهان حال رسول خدا منقلب شد و تمامی بدنشان به آرامی سرد شد و روح از بدن مطهرشان خارج گشت و امیرمومنان طبق وصیت رسول خدا عمل کرد
مسعودی گوید: سه روز بدن رسول خدا بر زمین بود و مسلمانان از اطراف و اکناف می آمدند و بر جنازه حضرت نماز می خواندند.
منابع : زندگانی خاتم الانبیاء ، طبری، تاریخ مسعودی ،
کامل ابن اثیر، ابن شهر آشوب
غزل مدح و مرثیه شهادت پیامبر (ص) 1
آسمان مدینه غمبار است
شهر،آشوب و کار دشوار است
بعد از این مکر و حیله بسیار است
چشمهای علی گهر بار است
رنگ زهرا شبیه دیوار است
یک منادی به کوچه راه افتاد
خبر از رحلت نبی می داد
آه از بی کرانة بیداد
مرتضی مانده بود بی امداد
وای از رهبری که بی یار است
یک طرف پیکر نبی بر جا
آن طرف تر سقیفه ای برپا
مرگ بر آن نشست و آن شورا
که شده حاصلش غریبیِ ما
امت مصطفی عزادار است
غسل و کفن نبی حکایت داشت
علی از غربتش روایت داشت
خصم داعیة ولایت داشت
فاطمه از عدو شکایت داشت
نعش خیر البشر در آزار است
بر زمین پیکر پیامبر است
آب غسل و کفن هنوز تر است
صحبت هیزم و هجوم و در است
یاس را فصلِ برگ و بار و بَر است
سینة گُل چه جای مسمار است
اَبَتاه این چه وقت رفتن بود
ای پدر فصلِ یاریِ من بود
غنچه ام را گهِ رسیدن بود
دورِ یاسِ تو پر ز دشمن بود
گوئیا دور دور کفار است
رفتی ای طالعِ سپیدة من
قبله اَت قامت کشیدة من
رفتی ای خاک تو به دیدة من
تا نبینی قد خمیدة من
داغ من داغ آل اطهار است
من که گفتم بدونِ مادر نَه
زندگی دور از پیمبر نه
دیدنِ بی کسیِ حیدر نه
مردن آری ، خزان رهبر نه
بر سرم آمد آنچه دشوار است
چونکه دین تو بی حبیب شود
چه کسی بر علی مجیب شود
تو نبینی حسن غریب شود
و حسینت شبیه سیب شود
طشت و گودال و تَل چه خونبار است
تو نبینی سری بریده شود
و رگ حنجری دریده شود
نور چشمت بخون تپیده شود
زینبت مثل من خمیده شود
شأن عصمت مگر به بازار است
این مدینه چها بخود بیند
کاروان ترا بخود بیند
رجعت از کربلا بخود بیند
پیرهن پاره را بخود بیند
آسمان مدینه غمبار است
محمود ژولیده

غزل مدح و مرثیه شهادت پیامبر (ص) 2
بس که از آه، دل شعله ورت می سوزد
با تماشای تو قلب پدرت می سوزد
ای جگرگوشه ی من شعله مزن بر جگرم
جگرم سوخت ز بس که جگرت می سوزد
زودتر از همه پیش پدرت می آیی
زودتر از همه شمع سحرت می سوزد
زیر پرهای تو آرام گرفتم بابا
حیف از آن روز که تو بال و پرت می سوزد
بعد من هر چه بلا هست سرت می آید
بعد من وای که پا تا به سرت می سوزد
گاه در کوچه ای از درد زمین می افتی
گاه از دست کسی چشم ترت می سوزد
گاه در پشت در خانه ی خود می نالی
چشم وا می کنی و دور و برت می سوزد
یک طرف دست تو در پای علی می شکند
یک طرف دخترکت پشت سرت می سوزد
از صدای تو در آن شعله علی می فهمد
که اگر فضّه نیاید پسرت می سوزد
حسن لطفی

غزل مدح و مرثیه شهادت پیامبر (ص) 3
اگر چه پیر اگرچه خمیده ام بابا
دوباره بر سر خاکت رسیده ام بابا
رسیده ام که بگویم چه آمده به سرم
رسیده ام که بگویم چه دیده ام بابا
ببین که پیرتر از روز قبل آمده ام
نفس نفس ز فراغت چکیده ام بابا
بخوان ز چشم کبودم که چند روزی هست
که روی دختر خود را ندیده ام بابا
از آن زمان که به دنبال مرتضی در خون
میان مردم شهرت دویده ام بابا
ببین که زخم جسارت نشسته بر رویم
ببین که طعم حرارت چشیده ام بابا
دلم هوای توو یاد محسنم کرده
مرا ببر به کنارت بریده ام بابا
حسن لطفی

غزل مدح و مرثیه شهادت پیامبر (ص) 4
دخترم گریه ی تو پشت مرا می شکند
بیش از این گریه مکن قلب خدا می شکند
چه کنی بر دل خود آب شدی از گریه
بغض سر بسته از این حال و هوا می شکند
تا که نشکسته ای از غصه کمب راه برو
که قد و قامت تو زیر بلا می شکند
باز بوسیدم از این دست که زد شانه مرا
حیف یک روز کسی دست تو را می شکند
تو سیه پوش من و شهر به همدردی تو
حرمت شیر خدا را همه جا می شکند
کودکانت همه در پشت سرت می لرزند
که در خانه به یک ضربه ی پا می شکند
می دوی پشت علی تا که رهایش نکنی
ضربه ای می رسد و آینه را می شکند
بس که دنبال علی روی زمین می افتی
دل جدا سینه جدا دست جدا می شکند
حسن لطفی
غزل مدح و مرثیه شهادت پیامبر (ص) 5
هر کس خماری می و صهبا کشیده است
خود را به زیر سایه آقا کشیده است
دستی که بالهای مرا التیام داد
من را به طوف گنبد خضرا کشیده است
او مهربانتر از پدرم قبل خلقتم
شصت وسه سال زحمت من را کشیده است
ما قوم و خویش آل عبا در قیامتیم
آقا عبای خود به سر ما کشیده است
ما را به دست فاطمه ی خود سپرده است
ما را دخیل چادر زهرا کشیده است
با گریه می رسد نسب ما به دخترش
او قطره را نواده ی دریا کشیده است
حالا کنار بستر او گریه می کنیم
با گریه های دختر او گریه میکنیم
فصل خزان عمر من آمد، بهار رفت
دستم شکست تا که ز کف زلف یار رفت
رفتی و مانده در بر زهرا لباس تو
با بوی پیرهن ز کفم اختیار رفت
همسایه ها به گریه من طعنه میزنند
همسایگی و رحم و مروت کنار رفت
دیگر کسی به خانه ما سر نمیزند
از خانواده ام سند اعتبار رفت
با رفتنت کأنّ حسینم ز دست رفت
با رفتن تو حرمت ایل و تبار رفت
تو دست و پا زدی و حسینم شکسته شد
شاید دلش به گودی یک نیزه زار رفت
بعد از تو پهلویم چقدر تیر میکشد
با چشم و صورتم، کمرم تیر میکشد
محسن حنیفی
غزل مدح و مرثیه شهادت پیامبر (ص) 6
خفاش ها از نور بی پایان چه می فهمند
این قوم کالانعام از انسان چه می فهمند
مرداب های خفته در صد توی تاریکی
گند آب های مرده ، از طغیان چه می فهمند ؟
خس های در پهنای باد و خاک سرگردان
خاشاک ها از قدرت طوفان چه می فهمند
این کرم های با عفونت همسری کرده
این کفر ها از مرد با ایمان چه می فهمند
در عرصه احساسها پیروزی از عشق است
مغلوب ها از فاتح میدان چه می فهمند
تو مهر ، تو نورانیت ، تو روح ، تو ریحان
این مردم ناپاک از باران چه می فهمند
ای بیکران در بیکران در بیکرانیها
از بیکرانی ها دو تا نادان چه می فهمند
جز تو خدایی مثل تو روی زمینها نیست
از شاه مردان جمع نامردان چه می فهمند
سید عبدالرضا هاشمی
نوحه شهادت پیامبر (ص)
خداحافظ ای پدر جان – شده زهرا دیده گریان ب

ه این چشم نیمه بازت – دل دختر را مسوزان

پدر جان – مرو ای مهربانم

دعا کن – دگر زنده نمانم

نگاهت – زده آتش به جانم

مدینه بی تو غم خانه ی ماست

علی بعد از تو تنهای تنهاست

پس تو آهسته رو به پایان – عمر زهراست

پدر جان خداحافظ پدر

بدون تو تکیه گاهم – همین عمر کم خواهم

از آن ترسم خانه ی من – شود روزی قتله گاهم

پدر جان – برو داغم نبینی

دمی که – به آه آتشینی

بگویم – بیا فضه خذینی

شود راه چشمم تیره تار

زند بوشه بر این سینه مسمار

زنم تکیه با پهلوی زخمی – کنج دیوار

پدر جان خداحافظ

پدر چگونه با گریه هایم – کفن آماده نمایم

از امشب فکر حسین – به فکر کرببلایم

پدر جان – بگو از کام عطشان

به صحرا – تنی افتاده عریان

به گریه – فقط گویی حسین جان

نشیند با چکمه روی سینه

کشد خنجر بر حنجر زکینه

رسد فریاد زینب ز گودال – تامدینه
قاسم نعمتی

اشعار شهادت امام حسن

شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام
امام حسن مجتبی علیه السلام به اهل بیت ود می فرمود من به زهر شهید خواهم شد مانند رسول خدا. پرسیدند چه کسی این کار را می کند؟
فرمودند: جعده دختر اشعث بن قیس کندی. معاویه پنهانی زهری برای او خواهد فرستاد و امر خواهد کرد او را که مرا مسموم سازد.
گفتند: او را از خانه ی خود بیرون کن و از خود دور گردان
فرمود : چگونه او را از خانه بیرون کنم؟هنوز کاری از او واقع نشده است اگر او را بیرون کنم، کسی غیر از او مرا نخواهد کشت و او را نزد مردم عذری خواهد بود که بی جرم و جنایت مرا اخراج کرده است.
پس از مدتی معاویه همسر خود ، ام یزید را به همراه چند ملازم و ظرف زهر راهی مدینه نمود و در نامه ای به جعده نوشت : « اَنّی مزوجک یزید ابنی علی ان تَسُمَّی الحَسن»
من تورا به نکاح پسرم یزید در می آورم به شرط آنکه حسن بن علی را مسموم سازی. هزار درهم نیز برای او فرستاد.
تا این که روزی امام حسن مجتبی علیه السلام روزه بودند، روز بسیارگرمی بود و تشنگی به حضرت اثر کرده بود . در وقت افطار بسیار تشنه بود. جعده شربت شیری برای آن حضرت آورد و در آن زهر ریخت و به حضرت داد.
چون آن حضرت بیاشامید و سم را حس نمود، کلمه استرجاع را گفت و خداوند را سپاس گت از این چهان فانی به جهان جاودان و نزد پدر و مادر و جد خود می رود.
پس روی بر آن زن ناصالح کرد و فرمود: ای دشمن خدا کشتی مرا،خدا تورا بکشد.به خدا سوگند که خلفی بعد از من نخواهی یافت، آن شخص تو را فریب داده،خداوند هم تو و هم او را به عذاب خود خوار گرداند.سپس فرمود که به دنبال برادرم حسین بفرستید.
زمانی که حضرت سیدالشهداء وارد شدند امام مجتبی فرمودند:
« یا اخی انی مفارقک ولاحق بر بی جَلَّ و عَزَّ و قد سقیت السم »
ای برادر به زودی از تو جدا می شوم و به دیدار پروردگارم نائل می گردم.مرا مسموم کرده اند. این بارسوم استکه مرا مسموم می کنند.در همین حالات بود که حضرت تشتی طلب می کنند.
جناده می گوید: نگاه به تشت کردم. دیدم پاره های جگر مجتبی در درون تشت افتاده است.
تا اینکه حضرت به شهادت رسید، در وصیت خود به امام حسین فرمودند: هرگاه من از دنیا رفتم،مرا غسل بده،کفن کن و بر تابوتی بگذار و مرا در کنار جدم رسول خدا دفن کن. اکر مانع شدن مرا به بقیع کنار قبر جده ام فاطمه بنت اسد دفن کن.پس فرمود جماعتی برای جلوگیری از دفن من کنار پیامبر به مقابله با تو می پردازند، برای خاطر خدا سعی کن خونی به زمین ریخته نشود.
زمانی که بدن مطهر امام را برای تدفین به کنار قبر پیامبر آوردند، دختر ابن ابی قحافه همراه با پیروان سقیفه سوار بر قاطر می آمد و جلوگیری کرد و گفت: می خواهید کسی را که نسبت به او ارادتی و محبتی ندارمرا در خانه من دفن کنید،من اجازه نمی دهم. مروان بن حکم که فرصت مناسبی یافت گفت: عثمان در دورترین نقطه مدینه دفن شود و حسن در کنار رسول خدا. این چیز ناشدنی است.
حضرت سیدالشهدا رو به بنت ابن ابی قحافه کرد و فرمود: تو را چه می شود روزی بر جمیل و روزی بر قاطر.این چه رسوایی است، می خواهی نور خدا را خاموش کنی و با دوستان خدا بجنگی؟بازگرد!
حضرت بدن مطهر برادر را به سمت بقیع برد و در کنار جده اش مدفون ساخت.
منابع: احتجاج طبرسی،تاریخ طبری،کامل ابن اثیر،منتهی الامال،لهوف،بهارالانوار،مقتل الحسین،ارشاد شیخ مفید،مروج الذهب مسعودی
غزل مرثیه شهادت امام حسن (ع) 1
روی لعل لب تو لختِ جگر می بینم
دور چشمان کبود تو اثر می بینم
زخمها روی جگر داشتی و دَم نَزَدی
حاصل خون دلت را چقدر می بینم
قتل صبری که ترا کُشت غمِ زهرا بود
جگرت را ز همه سوخته تر می بینم
چه شده یوسف ما حال دگرگون دارد
این چه حالی است تو را زیر و زبر می بینم
چهره ات سبز شد و حال تو شد حال وداع
رنگ رخسار ترا زنگ خطر می بینم
این چه زهری است که غمهای چهل ساله رسید
طشت را در بر تو دشت جگر می بینم
گوئیا محتضرم مختصری می ماند
داغت انگار به هنگام سحر می بینم
به حسینم برسانید حسن رفتنی است
حرم فاطمه را خاک بسر می بینم
نه فقط یار نداری که کند دفع بلا
همسرت را به حرم خصم دگر می بینم
کُشتنت توطئه آکله الاکباد است
این چه ظلمی است که بر قرص قمر می بینم
ترسم این قوم دَغا دست به شمشیر بَرند
روز تشییع ترا روز شَرَر می بینم
پیش چشمان همه آل بنی هاشمیان
سخت عباس تو را دیدة تر می بینم
حاج محمود ژولیده

غزل مدح و مرثیه شهادت امام حسن (ع) 2
روزی حسینی، حسنی دارم و بس
در مملکت ری وطنی دارم و بس
عشاق ره عشق سبکبال ترند
من نیز فقط پیرهنی دارم و بس
دوری مسافت نشود مانع من
تا شوق اُویس قرنی دارم و بس
حالا که حرم نیست، مرا شمع کنید
امشب هوس سوختنی دارم و بس
دنیا تو اگر یوسف کنعان داری
من نیز امام حسنی دارم و بس
تا لطف حسن هست، خریداری هست
تا زلف حسن هست، گرفتاری هست
باید سر ما را به طنابی بزنند
در مقدم خورشیدْ جنابی بزنند
عشاق نشستند سر راه کسی
تا دست به حُسن انتخابی بزنند
باید که به جای چلچراغ و گنبد
بالای بقیع، آفتابی بزنند
حالا که درِ رحمت زهرا باز است
زشت است اگر حرف عذابی بزنند
آن طایفه ای که پسر زهرایند
خوب است که در شهر نقابی بزنند
ای یوسف کنعان علی ادرکنی
ای ذکر حسن جانِ علی ادرکنی
ما از قِبَل تو لقمه نانی داریم
مثل سگ کهف، استخوانی داریم
هر جا کرم است سائلی در کار است
ما با تو همیشه داستانی داریم
تو واسطه می شوی که هنگام دعا
این گونه خدای مهربانی داریم
اصلاً چه نیاز لیلة القدری هست
تا نیمهٔ ماه رمضانی داریم
الطاف کریم تو تماشا دارد
لا حول و لا قوة الا… دارد
ماییم و تقاضای نظر داشتنت
یک شب ز محله ام گذر داشتنت
ای یوسف ما، به ازدحام عادت کن
ماییم و تویی و دردسر داشتنت
تو صبر و سکوت کرده ابراهیمی
قربان تو و چنین تبر داشتنت
تو بانیِ کربلا شدی و حتی
روزیّ حسین شد پسر داشتنت
مبهوت شدند لشگریان جمل
از یک تنه این همه جگر داشتنت
ای خشم خدا، عز و جل ادرکنی
ای حیدر کرار جمل ادرکنی
تو میوه هر سالِ خودت می گشتی
پرواز پر و بال خودت می گشتی
هر وقت مقابل علی می رفتی
آیینه ی اجلال خودت می گشتی
حیف است برای مردمی، آقا جان
جا داشت فقط مال خودت می گشتی
بهتر که همان پیش خدا می ماندی
با مردم امثال خودت می گشتی
گفتند: تو گوشواره ی زهرایی
در کوچه به دنبال خودت می گشتی
هیهات از آن دست بدی که، بد زد
دستی که میان کوچه تا آمد، زد
علی اکبر لطیفیان
مدح و مرثیه شهادت امام حسن (ع) 3
هرکس که بر کریم پناهنده میشود
دلمرده هم اگر برسد زنده میشود
آنقدر میدهند که شرمنده می شود
آیا به روز حشر سرافکنده می شود
واللهِ اعتقاد من این است تا ابد
زین خانه نا امید گدایی نمی رود
وقتی به گریه طینت من رنگ و بو گرفت
این چهره ی سیاه کمی شستشو گرفت
کم کم تمام زندگی ام بوی او گرفت
اینگونه بود بی سر وپا آبرو گرفت
از آن به بعد خانه ی دلدار شد دلم
تا آمدم به خویش گرفتار شد دلم
امشب حسن حسن نکنم شب نمیشود
بی یا حسن تجلی یارب نمی شود
زلفی که باد خورده مرتب نمی شود
هر کس به هم نریخت مقرب نمی شود
آتش زده هوای وصالت به جان من
یا ایها الکریم و یا ایها الحسن
مارا خدا کنارِ کریمان بزرگ کرد
ریزه خورِ دیارِ کریمان بزرگ کرد
آنقدر در جوارِ کریمان بزرگ کرد
انگار از تبارِ کریمان بزرگ کرد
عمری به دستگیری ات اقرار کرده ایم
ما اعتماد بر کرم یار کرده ایم
عمری سبو زجام کرم می زنم حسن
نقش تو را به چشم ترم میزنم حسن
سربند سبز رویِ سرم میزنم حسن
با نام تو به سینه حرم می زنم حسن
باید مدینه محشر کبری به پا کنیم
بالای قبر تو حرمی را بنا کنیم
از راه دور دست تمنا گرفته ایم
عمریست در حریم تو مأوا گرفته ایم
دستان خویش سوی تو بالا گرفته ایم
هرچه گرفته ایم ز زهرا گرفته ایم
بیهوده نیست آبروی رفته می خَرَند
فرزندها ز مادرشان ارث می برند
زلفت رها کنی همه بی خانه میشویم
ابرو نشان دهی همه دیوانه میشویم
ماخاک بوس گوشه ی میخانه میشویم
گِرد تو پرکشیده و پروانه میشویم
در آسمان چشم سیاهت هوایی ام
شکر خدا ز روز ازل مجتبایی ام
چشمان من به سوی درِ بسته ی بقیع
بُغضی ست در گلویِ درِ بسته ی بقیع
سر می نَهیم رویِ درِ بسته ی بقیع
گریه شده وضویِ درِ بسته ی بقیع
ای کاش پرچمی سرِ این قبر می زدیم
با گریه پرچمی سرِ این قبر می زدیم
قربان آن جگر که چهل سال پاره بود
زخمی از آن شکستگی گوشواره بود
در کوچه ها فقط پیِ یک راهِ چاره بود
با ماه رفته بود و عصایِ ستاره بود
چون کوچه تنگ بود کسی در برابرش
بگذاشت ،پا به چادر و رد شد زمادرش
در کوچه مادرت به عصا احتیاج داشت
چشمش ندید، راهنما احتیاج داشت
پهلو شکسته ضربه کجا احتیاج داشت
سیلی که خورد، ضربه ی پا احتیاج داشت؟؟؟
لعنت بر آنکه با لگدش بارِ او شکست
بادستِ بسته شخصیت یار او شکست
از آن به بعد خنده به لبها حرام شد
تو هفت ساله بودی و عمرت تمام شد
در شهر، آلِ فاطمه بی احترام شد
توهینِ بر علی همه جا لفظِ عام شد
دیدی کسی که حرمت صدیقه را شکست
بر منبر پیمبر و جایِ علی نشست
آهسته تر قدم بزن ای مردِ کوچه ها
بشکن سکوتِ بی کسی و سردِ کوچه ها
مویت سپید کرده دگر دردِ کوچه ها
یادت نرفته خنده ی نامردِ کوچه ها
دیدی ز مالیات مغیره معاف شد
این ها سپاسِ شدت ضربِ قلاف شد
لعنت به هر کسی که تو را بد صدا زده
زخمِ زبان به سینه ی درد آشنا زده
صبر تو طعنه بر همه ی انبیا زده
صلحِ تو ریشه ی همه ی فتنه را زده
آری چکیده ی علی و مصطفی توئی
بنیانگذار نهضتِ کرببلا توئی
با زهرِ همسرت جگرت ریخته به هم
زهرا کجاست؟ مویِ سرت ریخته به هم
تصویرهایِ چشم ترت ریخته به هم
خانه دوباره در نظرت ریخته به هم
بیرون بریز خون جگر های خود حسن
کمتر به پیش خواهرِ خود دست و پا بزن
خونین دهن ز کرببلا حرف میزنی
از ماجرایِ راس جدا حرف میزنی
از نیزه هایِ بی سر و پا حرف میزنی
از لشگری بدون حیا حرف میزنی
گرچه بناتِ فاطمه در تاب و در تب اند
شکر خدا محارمِ تو دورِ زینب اند
دستِ حرام زاده به معجر نمی خورد
ضربِ لگد به پهلویِ دختر نمی خورد
آتش زبانه اش به مویِ سر نمی خورد
با ناسزا به زینب تو ، بر نمی خورد
خون جگر اگر چه به لبهایِ تو نشست
آهسته جان بده که ابالفضل زنده است
در کربلا سپاهِ حرامی چه میکنند
با چشمِ خیره خواهرِ تو دوره می کنند
پوشیه ی زنان حرم پاره می کنند
زنها و دختران همه آواره میکنند
زینب پس از حسین گرفتار میشود
آواره بین کوچه و بازار میشود
قاسم نعمتی

غزل مرثیه شهادت امام حسن (ع) 4
مرغ شب میرود و انجمن آماده کنید
خانه را بَهر ِ عزای حسن آماده کنید
بر نیاید دگر از دست طبیبان کاری
کارم از کار گذشته کفن آماده کنید
مخفی از زینب و طفلان حرم تابوتی
بهر تشییع غریب وطن آماده کنید
تا تنم جای بگیرد به جوار زهرا
بروید و به بقیع قبر من آماده است
چشم پوشید ز من مادر من منتظر است
تیرباران شدن این بدن آماده کنید
حیدر توکل

غزل مرثیه شهادت امام حسن (ع) 5
غارت زده منم که کنارت نشسته ام
غارت زده منم که ز داغت شکسته ام
غارت زده منم که تو را خاک می کنم
تابوت را ز خون تنت پاک می کنم
غارت زده منم که ز کف داده صبر را
با دست خویش کنده برای تو قبر را
غارت زده منم چه کنم با جنازه ات
ای وای ریخته به زمین خون تازه ات
غارت زده منم که ز داغ برادرم
می ریزم از کنار تنت خاک بر سرم
غارت زده منم که ز آغوش بسته ات
می گیرم آه چادر خاکیّ مادرم
من را به داغ قتل تو غارت نموده اند
نه کربلا نه کوفه نه در شام دلبرم
داغی که رفتن تو روی سینه ام گذاشت
والله بود سخت تر از غارت حرم
تشییع روز با من و تو سازگار نیست
تا شب تو را به جانب قبرت نمی برم
محمد بیابانی

غزل مرثیه شهادت امام حسن (ع) 6
دامن چشم من از گریه به دریا اُفتاد
چشم زخمی شده از کار تماشا اُفتاد
پاره هایِ جگرم می چكد از كُنجِ لبم
عاقبت سایه ی مرگ آمد و بر ما اُفتاد
باز هم خاطره هایم همگی زنده شدند
راه من باز بر آن كوچه ی غم ها اُفتاد
یاد آن کوچه که با مادر خود می رفتم
به سرم سایه ای از غربتِ بابا اُفتاد
کوچه بن بست شد و در دل آن وانفسا
چشم نامرد به ناموس علی تا اُفتاد
آنچنان زد که رَهِ خانه ی خود گُم كردیم
آنچنان زد که به رخساره ی گُل جا اُفتاد
گاه می خورد به دیوار و گَهی رویِ زمین
چشمِ زخمی شده از کار تماشا اُفتاد
من از آن دست کشیدن به زمین فهمیدم
گوشواری که شکسته است در آنجا اُفتاد
شانه ام بود عصایش ولی از شدت درد
من قدم خم شد و او هر قدم اما اُفتاد
حسن لطفی

غزل مرثیه شهادت امام حسن (ع) 7
آهم که آسمان مرا غرق دود کرد
اشکم که چشمهای مرا سرمه سود کرد
من روضه خوان کوچه ام و داغهای آن
همراه پاره های دل من نمود کرد
دستی سیاه روز مرا هم سیاه کرد
دستی که اشکهای مرا مثل رود کرد
دستی که با تمامی قدرت بلند شد
دستی که با تمامی شدت فرود کرد
دستی غرور کودکی ام را شکسته است
دستی که روی مادرمان را کبود کرد
من را خمیده کوچه و سیلی و سنگ کرد
من را یتیم آتش و دیوار و دودکرد
حسن لطفی
غزل مرثیه شهادت امام حسن (ع) 8
یاسی به رنگ سبز ز گلخانه می رود
یا رب خدایِ درد ز کاشانه می رود
پیچیده بین چادرِ خاکیِ مادرش
بر دست ها، غریبه ای از خانه می رود
اینجا هزار تیر به تشییعش آمده
تا کس نگوید از چه غریبانه می رود
خون میچکد به دوش اباالفضل از کفن
گویی دوباره فاطمه بر شانه می رود
فریاد خواهری پی تابوت می رسد
مادر ندارد این که غریبانه می رود
حسن لطفی
غزل مرثیه شهادت امام حسن (ع) 9
اشکهایش به مادرش رفته
سینه ی پر شراره ای دارد
نه! به یک طشت اکتفا نکنید
جگر پاره پاره ای دارد

از علی هم شکسته تر شده است!
علتش کینه ها، حسادت هاست
غربت چشمهای مظلومش
سند محکم خیانت هاست

خواهرش را کسی خبر نکند
مادرش خوب شد که اینجا نیست
لخته خونها سرِ لج افتادند
هیچ طشتی حریف آنها نیست
از غرور شکسته اش پیداست
صبر هم صحبتِ دلِ آقاست
نه! من از چشم سم نمی بینم
کوچه ای شوم قاتل آقاست

کوچه ای تنگ، کوچه ای تاریک
شده کابوس هر شبِ آقا
«برگه را پس بده…نزن نامرد…»
چیست این جمله بر لبِ آقا !؟

از صدایِ شکستن بغضش
چشم دیوارها سیاهی رفت
مادرش راه خانه ی خود را
تا زمین خورد، اشتباهی رفت
تا که باغش میان آتش سوخت
میله های قفس نصیبش شد
کودکی نه! بگو خزانِ بهار
پیری زودرس نصیبش شد

نفسش بند آمده ای وای
به خدا نای روضه خوانی نیست
شکر دارد که گوشه ی این طشت
لااقل چوب خیزرانی نیست
وحید قاسمی

غزل مرثیه شهادت امام حسن (ع) 10
به دل شعله ورم سايه ي دريا افتاد
عاقبت قرعه به نام من تنها افتاد
زهر هم سوخت به حال جگر سوخته ام
شعله شد آب شد و خون شد و از پا افتاد
باز هم خاطره هايم همگي زنده شدند
راه من باز بر آن كوچه ي غم ها افتاد
يادآن كوچه ي باريك همان كوچه ي تنگ
كوچه اي كه گذر سنگدل آن جا افتاد
شور مي زد دلم و در دل آن وانفسا
چشم نامرد به ناموس علي تا افتاد
آن چنان زد كه ره خانه ي خود گم كرديم
آنچنان که به رخ برگ گلي جا افتاد
مادرم روي زمين بود و پي ام مي گرديد
من نفس مي زدم او از نفس اما افتاد
پاره هاي جگرم مي چكد از كنج لبم
باز در خانه ي من روضه ي زهرا افتاد
ياد آن كوچه كه با مادر خود مي رفتم
ديدم آن روز در آن راه چه غوغا افتاد
دست بر شانه ي من دست دگر بر ديوار
مادرم خواست بخيزد ولي از پا افتاد
حسن لطفی

غزل مرثیه شهادت امام حسن (ع) 11
حسین گفتم و دل گشت بی قرار حسن
برای اینکه حسین است سوگوار حسن
محرم و صفر اندوهگین غربت او
دو چشم علقمه گریان و اشکبار حسن
ضریح کرببلا نقره داغ تربت او
زهیر و حر و حبیبند داغدار حسن
اگر چه دور و برش از حبیب ها خالی است
امام ها همه جمعند در کنار حسن
مزار خاکی او شد ابوترابیِ محض
از آن به بعد نجف گشت خاکسار حسن
عجب نباشد اگر که به روز رستاخیز
حسین فاطمه برخیزد از جوار حسن
برای غربت او بی قرار می گریم
شبیه شمع خیالی سر مزار حسن
برای داغ سه تا ماهپاره اش یا که –
برای لحظه جانسوز احتضار حسن
برای روضه او با کنایه می خوانم
قباله، نامه، فدک، کوچه، گوشواره، حسن
محسن حنیفی

غزل مرثیه شهادت امام حسن (ع) 12
هر صبح و ظهر و شام عزادار مادری
تنها تویی که محرم اسرار مادری
دیگر تمام ، موی سرتو شده سفید
در کوچه ها هنوز تو غمخوار مادری
از داغ فاطمه جگرت تیر می کشد
آقا شهید کوچه و دیوار مادری
هرگز نگفته ای به کسی شرح ماجرا
لکنت زبان گرفته و تب دار مادری
زینب بیا و یاور من باش بعد از این
در خانه روز و شب تو پرستار مادری
هم جان احمد هستی و جانان مرتضی
تو دومین امامی و دلدار مادری
زهرا حرم نداشت تو هم بی حرم شدی
از کودکی همیشه هوادار مادری
حسن نجفی زاد
غزل مدح و مرثیه شهادت امام حسن (ع) 13
بعد از خدا یگانه خدای دلم حسن
چهارم کریم آل عبای دلم حسن
دردی که کربلاست ‘ مداوای آن بقیست
درد دلم حسین ‘ دوای دلم حسن
دست خودم که نیست دلم دست مجتباست
پس هر تپش طنین صدای دلم حسن
هر چهارده خدای دلم نور واحدند
اما کسی نشد که برای دلم حسن
دریای گریه ام متلاطم که می شود
فریاد میزند همه جای دلم حسن
ما عبد بینوا و شما سید کریم
از سفره ی شماست ‘ نوای دلم حسن
روزی اگر نبودم و دل مشت خاک بود
خاکم زند صدات ‘ به جای دلم حسن
سرکار خانم مجاهد زاده

غزل مدح و مرثیه امام حسن 14
لبخند کریمانه بزن ‘ پهن نما باز
آن سفره ی پر مهر گدا پروری ات را
ما جمع شویم و تو بگویی دو سه سطری
از حرف و حدیث پسری مادری ات را
یا درد دلی داشته باشی و بگویی
با سوختگان قصه ی بی یاوری ات را
یا دست کشی بر سر افتاده ز پایی
تا درک کند سایه ی بالا سری ات را
یا لقمه بگیری و گذاری به دهانش
با مرحمتی خاص ‘ غلام جری ات را
محشر که به جای خودش’ عمریست همینجا …
دیدند همه خلق شفاعتگری ات را
ای وارث غمهای علی کاش که بودیم
شرمنده کنیم امت دور و بری ات را
زخمی شدی از سم زبان های مدینه
تا درس بگیریم ‘ خدا محوری ات را
آه ای اسدالله جمل ‘ حضرت کرار
این قوم ندیدند مگر حیدری ات را ؟
آقای کریمی و شنیدیم حسن جان
با قیمت جانت بخری مشتری ات را
باید چه بگویم که خداوند سخن ها
آنگونه نکردند ستایشگری ات را
یک نکته ز دیوان کمال تو شنیدم
بر پای عزیزت ‘ تو و گل پروری ات را
از خون جگر سفتی عقیقی و به صد مهر
در دست حسین داده ای انگشتری ات را
سید عبدالرضا هاشمی
غزل مدح و مرثیه امام حسن 15
حَـــــرَم برای شکـــــوه و جلالِتــــــان کم بود
خدا به جای حَـــــرَم ، دستِ تــــــان کرم داده
بــــه هَــــر کسی کِـــــه کــرم داده صد در صد
بساط بخشِش و احســـان و.. سفره هم داده
بِـدور سفــــرهء ایــــــن خانـــــواده بی وقفــــه
نگفته هیـچ گِـــــدایی کــــه جیــــره کم داده
در این زمینه تناسب مقولـــــه ایست دقیـــــق
بـــه هر کسی بــــــه فراخــــور و مُغتَـــنم داده
یکی گرفتــــه علم ، منصبش علمداری ایـست
بــــه عاشقــــانِ بـــه اندیش تــــر قَـلَــــم داده
حدیث و علم فقـــــاهت ، زراره ، مؤمِـــن طاق
تمـــــام مرثیـــه هــــــا را بــــه مُــحتَـشم داده
گدا ز پشت گدا بس که آمده حتی
رواق و گنبد و گلدسته و علم داده
هِـــــزار مَــرتبه رَفتــــم بِــــه دَرب چهـــار امــام
هنـــــوز دَر نَـــــزَده ، بوده حــــاجتــــم داده
سید عبدالرضا هاشمی
زمزمه شهادت امام حسن
آسمون شبیه من غریب ندیده
هیچکس اندازه ی من غم نکشیده
توی شهر خودم و خونه م غریبم
اینقدر نگشید چرا موهات سفیده
من سفره داری کردمو شد قسمتم زخم زبون
حرفای ناجور شنیدم همیشه از پیر و جوون
طعنه شنیدم بی امون
من بودم و جلو چشام – ناسزا گفتن به بابام
در نیومد ولی صدام
وای مادرم
دم آخری و رو به قبله پامه
خون دلهایی که خوردم رو لبامه
چادر مادرمو برام بیارید
تصویر کوچه هنوز توی چشامه
سوختم ساختم عمری با غصه مادر به خدا
یادم نرفته چه جوری گیر افتادم تو کوچه ها
مادرمو زد بی هوا
هنوز می لرزه پیکرم – کشیده زد به مادرم
شد پاره اونجا جگرم
وای مادرم
می دونید چرا شدم به غم گرفتار
از همون کوچه تنگ شد روز من تار
با کف دست بزرگش مادر و زد
یه جوری که جمجمه اش کوبید به دیوار
چشم بابامو دور دیدو راه مون و تو کوچه بست
چه ضربه ای زد گوشواره تو گوش مادرم شکست
حسن دیگه از پا نشست
هول کرده بودم به خدا – مادرم افتاد رو خاکا شدم واسه مادر عصا
مجتبی صمدی شهاب
نوحه شهادت امام حسن (ع)
کریم آل عبائی – تو اصلِ کرب و بلائی

همه عالم ریزه‌خوارت – ولی بی‌صحن و سرائی

حسن جان – تو که زهرا(س) تباری

کریمی – همیشه سفره‌داری

حرم در – دلِ هر شیعه داری

سلام ما بر آن قبرِ ویران

نوشته رویِ قلبم حسن جان

رسیده عشقِ حیدر به نامت – تا به ایران

حسن جان – حسن جانم حسن

نگفتی آخر چه دیدی – جوان تنها مو سپیدی

به رویِ شانه به کوچه – تو مادر را می‌کشیدی

حسن جان – غرورت ضربه دیده

صدائی – به گوشِ تو رسیده

ز سیلی – قدِ مادر خمیده

عصایِ مادر – در کوچه بودی

به رخ دیدی تو جایِ کبودی

نشسته به صورت جایِ دستِ یک یهودی

حسن جان – حسن جانم حسن

کنارت چندین برادر – همه مَحرَم دورِ خواهر

امان از روزی که زینب – زند بوسه جای خنجر

حسن جان – لبت را خون گرفته

ولیکن – غمی در دل نهفته

به کامت – – نوکِ نیزه نرفته

دلم از داغی در اضطراب است

که جایِ زینب بزم شراب است

شکسته دندانت بسکه ضربه – با شتاب است
قاسم نعمتی

اشعار شهادت امام رضا (ع)

شهادت امام رضا علیه السلام
ابو الصّلت گوید: من با او سخنی نگفتم تا داخل خانه شد، و فرمود: درها را ببندید (کسی را راه ندهید) درها را بستند و حضرت در بستر خود خوابید، و من اندکی در صحن خانه با حالتی افسرده و اندوهگین ایستاده بودم که در آن حال چشمم بجوانی نورس، خوشروي، مجعّد موي، شبیهترین مردم به حضرت رضا علیه السّلام افتاد که داخل خانه شد، من پیش دویدم و سؤال کردم قربان درها که بسته بود شما از کجا وارد شدید؟ گفت: آنکه مرا از مدینه در این وقت بدینجا آورد همو مرا از در بسته وارد خانه نمود، پرسیدم شما که باشید؟ گفت: من حجّت خدا بر تو هستم اي ابا صلت، من محمّد بن علیّ میباشم، سپس بسوي پدرش رفت و وارد اطاق شد و مرا فرمود با او داخل شوم، چون دیده پدرش رضا علیه السّلام بر او افتاد یک مرتبه از جا جست و او را در بغل گرفت و دست در گردن او کرد و پیشانیش را بوسید و او را با خود بفراش کشید و محمّد بن علیّ به رو در افتاد و پدر را میبوسید و آهسته باو چیزي گفت
که من نفهمیدم . و ابو جعفر مرا گفت: اي ابا صلت برخیز از آن پستو و انبار تخته اي که میّت را بر آن میشویند حاضر ساز و آب براي تغسیل بیاور، عرضکردم، در انبار و پستو تخته غسل و آب نیست، ولی حضرت فرمود: آنچه به تو امر کردم انجام ده، من داخل انبار شدم و دیدم هر دو آماده است، بیرون آوردم و دامن قبا بر کمر بستم و پاي برهنه نمودم که آن جناب را غسل دهم، حضرت فرمود: اي ابا صلت کنار رو که غیر از تو کسی با من است که مرا در تجهیز یاري میکند، و امام را غسل داده . من بانبار رفته تابوتی یافتم که تاکنون در آنجا آن را ندیده بودم، آن را نزد حضرتش آوردم، او جنازه حضرت رضا علیه السّلام را برداشته در آن تابوت نهاد و دو پایش را راست یک دیگر نهاد و دو رکعت نماز خواند که هنوز تمام نشده بود که سقف خانه شکافت و جنازه از آن شکاف سقف خارج شد و بیرون رفت، من عرض کردم یا ابن رسول اللَّه اینک مأمون خواهد آمد و پدرت رضا علیه السّلام را از ما مطالبه میکند، ما باید چه کنیم؟ فرمود: جنازه باز خواهد گشت، و هیچ پیامبري در مشرق از دنیا نرود و وصیّ او در مغرب نمیرد مگر اینکه خداوند ارواح و اجساد آنان را جمع مینماید، هنوز امام گفتارش را تمام نکرده بود که سقف شکافت و جنازه با تابوت فرود آمد، پس برخاست و جنازه را از تابوت بیرون آورد و در بستر خود قرار داد، مانند اینکه غسل داده و کفن کرده نشده است، آنگاه مرا گفت: اي ابا صلت برخیز و در را بروي مأمون باز کن، من
برخاستم و در را گشودم که دیدم مأمون با غلامانش در خانه ایستاده است در حالتی که میگرید و محزون است، داخل خانه شد، گریبانش را پاره کرد، لطمه بر روي خود میزد، و میگفت: اي سیّد من اي سرور من، مرگ تو مرا بمصیبت انداخت، سپس داخل اطاق شد و ببالین جنازه نشست، و گفت: مشغول تجهیز آن شوید، و امر کرد قبري بکنند
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج 2

غزل مدح و مرثیه شهادت امام رضا (ع) 1
ای جلوة جلال خدا یا اباالحسن
وی مظهر جمال خدا یا اباالحسن
چون فاطمه تو بضعة خیر البشر شدی
دیدار تو وصال خدا یا اباالحسن
ای هشتمین امیر ولا حضرت رئوف
آقا بگیر دست مرا حضرت رئوف
تا زیر سایة حرم حضرت توئیم
ما سر سپردة کرم حضرت توئیم
از بسکه لطف جاریِ سلطانی اَت رسد
ما سائلان محترم حضرت توئیم
دار الضیافه ات نه فقط در جوار توست
عالم ضیافت است و جنان سفره دار توست
باللَه زیارت تو مرا مشهد الحسین
آری شهادت تو همان اَشهد الحسین
کن روزی ام که از در باب الجواد تو
از مشهد الرضا بروم مشهد الحسین
ما ریزه خوار خوان نعیم ولایتیم
زنده بزیر پرچم سبز هدایتیم
حاج محمود ژولیده

غزل مدح و مرثیه شهادت امام رضا (ع) 2
دلها نشسته اند سر راهت ای رضا
داریم اشتیاق رخ ماهت ای رضا
گفتی حدیث سلسله را در دیار ما
ایران سراسر است قدمگاهت ای رضا
ما عشق را ز نور صدایت شناختیم
توحید را به یُمن ولایت شناختیم
تو آمدی که کشور ما حیدری شود
خاک شلمچه تا همه جا کوثری شود
آنروز قصة شهدا را رقم زدی
تا امتی فدای تو و رهبری شود
شکر خدا که کوفه نشد این دیار نور
تو ماندی و قوام گرفت انفجار نور
شکر خدا که مردم ما کربلایی اند
اهل وفا و عاطفه و آشنایی اند
شکر خدا که آب نبستند بر شما
این خود نشانه ای است که امت ولایی اند
افسوس اهل جورِ زمانه خبر شدند
غافل خواص و ، اهل ستم معتبر شدند
آری حساب مردم ما از عدو جداست
ایران هنوز از بنی عباس در نواست
وقتی ترا ولایتِ عهدی سپرد خصم
دانست اهل فهم که این حیله و جفاست
اما شما ز پا ننشستید ای امام
بر خلق ، راه رشد نبستید ای امام
دین از مناظرات تو آنروز پا گرفت
از علم و معرفت همه دلها صفا گرفت
با هجرتِ تو عالم آل پیمبر است
اسلام در تمام ممالک بقا گرفت
اما چه زود ، قبلة ما را عدو ربود
گرم طواف ،کعبة ما را عدو ربود
گویی وفا به عهد تو آقا حرام شد
دور از خواص ، زهر جفایت بکام شد
خورشیدِ عمرِ زادة زهرا غروب کرد
یعنی که افتخار حضورت تمام شد
بسکه ز داغ مادر خود بوده ای حزین
در کوچه مثل حضرت او خورده ای زمین
پنجاه بار ، زانوی لرزان تو خمید
آن قامتِ چو سروِ خرامانِ تو خمید
انگار میلِ حجرة در بسته داشتی
آمد جواد و بر سرِ دامان تو خمید
شکر خدا که داغ جوانت ندیده ای
در خون و خاک سرو روانت ندیده ای
پرپر نشد جوان تو پیش نگاه تو
خنده نکرد ، دشمن تو بر سپاه تو
مثل حسین ، گیسوی خونین ندیده ای
خواهر نشد ، مقابل لشگر پناه تو
اشک پدر برای پسر دیدنی تر است
نعش پسر کنار پدر دیدنی تر است
حاج محمود ژولیده

غزل مرثیه شهادت امام رضا (ع) 3
این لرزه های زانویم از زهر کینه نیست
داغ و فراق مادرمان بی هزینه نیست
روی کبود مادر من قاتل من است
ورنه شرار ، این همه در زهر کینه نیست
با اینکه آب شد جگر و ، سینه زخم شد
دردی کشنده تر بمن از زخم سینه نیست
این دردها که از اثر زهر می کِشم
یکذره از مصیبت درد مدینه نیست
دیدید اگر که رنگ ز رخسار من پرید
این چهرۀ کبود شده بی زمینه نیست
دیگر رها به حجرۀ در بسته ام کنید
غیر از جواد مرهم این سوز سینه نیست
در غربتم صدای مرا نشنود کسی
کس آشنای غربت صوت الحزینه نیست
حتی صدا به خواهر من هم نمی رسد
یک گریه کن کنار منِ بی قرینه نیست
سِکّه اگر بنام ولی عهدی ام زدند
شد تاج ننگ بر سر من ، جای پینه نیست!
گویا دگر کسی نگرانم نمی شود
فرقی میان من و غریب مدینه نیست
یک عمر بهر کرب و بلا گریه کرده ام
این پلکِ خسته ، زخم بجز این گزینه نیست
حاج محمود ژولیده

غزل مرثیه شهادت امام رضا (ع) 4
با زمین خوردنت امروز زمین خورد زمین
آسمان خورد زمین عرش برین خورد زمین
وسط کوچه همینکه بدنت لرزه گرفت
ناگهان بال و پر روح الامین خورد زمین
این چه زهری است که داری به خودت می پیچی
گاه پشت کمرت گاه جبین خورد زمین
از سر تو چه بگوییم؟ روی خاک افتاد
از تن تو چه بگوییم؟ همین … خورد زمین
دگرت نیست توان تا که ز جا برخیزی
ای که با تو همه ی دین مبین خورد زمین
داشت می مرد اباصلت که چندین دفعه
دید مولاش چه بی یار و معین خورد زمین
زهر اول اثرش بر جگر مسموم است
پهلویت سوخت که زانوت چنین خورد زمین
پسرت تا ز مدینه به کنار تو رسید
طاقتش کم شد و گریان و حزین خورد زمین
به زمین خوردن و خاکی شدنت موروثی است
جد تشنه لبت از عرشه ی زین خورد زمین
جواد حیدری

غزل مرثیه شهادت امام رضا (ع) 5
شنیده ام که خودت در زمان پر زدنت
بروی خاک رها گشت پیکر و بدنت
هزار لاله روان شد ز گوشه دهنت
غریب بودی و خون شد تمام پیرهنت
ز سوز زهر اگرچه به خویش پیچیدی
ولی زمان غــــــــروبت جواد را دیدی
اگرچه جز پسرت کس نبود در بر تو?
ولی ندید تنت را به خاک خواهر تو
به زیر سم ستوران نرفت پیکر تو
اسیر پنجه سرنیزه ها نشد سرتو
حسین گفتم و قلبت شکست آفا جان
به دل غبار محرم نشست آقا جان
محمد علی بیابانی
غزل مرثیه شهادت امام رضا (ع) 6
آسمان زیر پرت بود زمین افتادی
یک عبا روی سرت بود زمین افتادی
نه صدای تو به گوش کسی آن روز رسید
نه کسی دور و برت بود زمین افتادی
صورتت خاکی و دستار و عبایت خاکی
مادرت در نظرت بود زمین افتادی
زهر از جان تو آقا جگرت را می خواست
آتشی بر جگرت بود زمین افتادی
ناله می کرد جوادت به سرش می زد آه
اشک در چشم ترت بود زمین افتادی
مثل یک مار گزیده به خودت پیچیدی
خوب شد که پسرت بود زمین افتادی
ولی افسوس به میدان دل خون برد حسین
نیزه از پشت زدند و به زمین خورد حسین
مسعود اصلانی

غزل مرثیه شهادت امام رضا (ع) 7
امان نداد مرا این غم و به جان افتاد
میان سینه ام این درد بی امان افتاد
به راه روی زمین می نشینم و خیزم
نمانده چاره که آتش به استخوان افتاد
چنان به سینه ی خود چنگ می زنم از آه
که شعله بر پر و بال کبوتران افتاد
کشیده ام به سر خود عبا و می گویم
بیا جواد که بابایت از توان افتاد
بیا جواد که از زخمِ زهر می پیچد
شبیه عمه اش از پا نفس زنان افتاد
شبیه دخترکی که پس از پدر کارش
به خارهای بیابان به خیزران افتاد
به روی ناقه ی عریان نشسته ، خوابیده
وغرق خواب پدر بود ناگهان افتاد
گرفت پهلوی خود را میان شب ناگاه
نگاه او به رخ مادری کمان افتاد
دوید بر سر دامان نشست خوابش برد
که زجر آمد و چشمش به نیمه جان افتاد
رسید زجر دوباره عزای کوچه شد و
به هر دو گونه ی زهرا ترین نشان افتاد
رسید زجر و پی خود دوان دوانش بُرد
که کار پنجه ی زبری به گیسوان افتاد
به کاروان نرسیده نفس نفس می زد
به خارهای شکسته کشان کشان افتاد
دوباره ناله ای آمد عمو به دادم رس
دوباره رأس اباالفضل از سنان افتاد
حسن لطفی
غزل مرثیه شهادت امام رضا (ع) 8
از داغ زهر پیکرم آتش گرفته است
گویی تمام بسترم آتش گرفته است
تر میکند لبان مرا کودکم ولی
از تشنگی , لب ترم آتش گرفته است
پا میکشم به خاک و نفس میزنم که شهر
از آه آهِ آخرم آتش گرفته است
حالا کبوتران به غمم گریه میکنند
از بال و پر زدن , پَرم آتش گرفته است
امشب تمام حجره ی من کر بلا شده
یک جرعه آب , حنجرم آتش گرفته است
امشب دوباره خیمه ی آتش گرفته را
میبینم و سراسرم آتش گرفته است
سر ها به روی نیزه و سرنیزه ها به تن
یک دشت در برابرم آتش گرفته است
فریاد دختری ز دل خیمه میرسد
عمه کمک که معجرم آتش گرفته است
حسن لطفی
غزل مرثیه شهادت امام رضا (ع) 9
ما شیعه ایم و مهر علی آبروی ماست
آیینه ایم و جلوه ی او نقش روی ماست
شکر خدا که گرم هیاهوی حیدریم
شکر خدا که ذکر علی گفتگوی ماست
در پای درس مکتب او پا گرفته ایم
لبریز باده ی ازلی اش سبوی ماست
با او طهارت نسبی کسب کرده ایم
یعنی که خاک درگهش آب وضوی ماست!
سوگند می خوریم که ما با علی خوشیم
شکر خدا که قبله ی رویش به سوی ماست
ما شیعه ایم و در همه عالم زبانزدیم
حلقه به گوش عالِم آل محمدیم
آقا قسم به تو ز غم آزاد می شوم
وقتی دخیل پنجره فولاد می شوم
شیرین ترین دقایق عمرم دمی است که
در بیستون عشق تو فرهاد می شوم
احساس می کنم ز دو عالم بریده ام
وقتی مقیم صحن گهر شاد می شوم
با تو خرابه ی دل من قصر می شود
با گنج مهربانی ات آباد می شوم
آهو شدم که ضامن من هم شوی رضا!
ورنه اسیر پنجه ی صیّاد می شوم
هر ضامنی که ضامن آهو نمی شود
هر کس که نام اوست رضا،او نمی شود
تو هشتمین ستاره ای از بی بدیل ها
یعنی تویی ز ایل و تبار اصیل ها
از بس کرامت تو به عالم زبانزد است
عیسی رسیده تا که بندد دخیل ها!
هرگز کسی ز درگه تو ناامید نیست
لطفت هماره ضامن ابن السَّبیل ها
یک جرعه آب خوردن از آن کاسه ی طلا
خوشتر بُوَد ز طعم خوش سلسبیل ها!
در انتظار مهر رئوفانه ی توأم
وقتی که می رسند نوای رحیل ها
در انتظار دیدن رویت سه جا منم
یعنی دخیل رشته ی حبّ شما منم
سوی تو آمدیم که درمانمان کنی
با یک نگاه بی سر و سامانمان کنی
یا ایّها الرئوف!امید همه به توست
داریم امید این که مسلمانمان کنی
یک گوشه ی نگاه تو مس را طلا کند
بر ما کمی بتاب که سلمانمان کنی
ما رعیتیم و ریزه خور سفره ی شما
خوشحال می شویم که مهمانمان کنی
امشب تو را به جان جوادت دهم قسم
تا راهی حریم خراسانمان کنی
احساس می کنم که حریم تو کربلاست
هر کس که زائر تو شود زائر خداست
محمد فردوسی
غزل مرثیه شهادت امام رضا (ع) 10
شکر خدا که ریزه خور خوانتان شدم
دلبسته ی حریم خراسانتان شدم
شکر خدا که بار دگر زائر توام
لطف خود شماست که مهمانتان شدم
لایق نبوده ام که شوم همجوارتان
مبهوت این کرامت و احسانتان شدم
یا ایها الرئوف زمینم زده گناه
بی خود نبوده دست به دامانتان شدم
با صد امید بر در این خانه آمدم
امّیدوار لطف فراوانتان شدم
جایی به جز بهشت خراسان نیافتم
گوشه نشین روضه ی رضوانتان شدم
دست خودم نبوده که اینجا رسیده ام
دست خودم نبوده مسلمانتان شدم
چشم طمع به گندم مهر تو بسته ام
این شد که من کبوتر ایوانتان شدم
دل کنده ام ز خانه و شهر و دیار خود
عشقت سبب شده که پریشانتان شدم
لطف و عطای تو چقدر فرق می کند
بیهوده نیست بی سر و سامانتان شدم
حال و هوای کرب و بلا دارد این حرم
یعنی که مست جام حسین جانتان شدم
محمد فردوسی
غزل مرثیه شهادت امام رضا (ع) 12
ابری سیاه، چشم ترش را گرفته بود
زهری توان مختصرش را گرفته بود
معلوم بود از وَجَناتش که رفتنی است
یعنی که رُخصت سفرش را گرفته بود
از بس شبیه مادرش افتاد بر زمین
در انتهای کوچه سرش را گرفته بود
تا رو به روی حجره خمیده خمیده رفت
از درد بی امان، کمرش را گرفته بود
چشم انتظار دیدن روی جواد بود
خیلی بهانه ی پسرش را گرفته بود
بر روی خاک بود که پیچید بر خودش
آثار تشنگی، جگرش را گرفته بود
افتاد یاد جدّ غریبی که خواهرش
در بین قتلگه خبرش را گرفته بود
دیگر توان دیدن اهل حرم نداشت
از بس که نیزه دور و برش را گرفته بود
وقتی که شمر آمد و کارش تمام شد
خلخال دختری نظرش را گرفته بود
محمد فردوسی
غزل مرثیه شهادت امام رضا (ع) 13
انگور می خرند پذیرایی ات کنند
مهمان جشن شوم یهودایی ات کنند
شکر خدا که بر بدنت دشنه ای نخورد
قسمت نبود حضرت یحیایی ات کنند
این اشک شوق ماست که شکر خدا نشد
نیزه سوار زخمی صحرایی ات کنند
گل ریختند روی تنت ای غریب طوس
تا در نگاه شهر تماشایی ات کنند
بخشیده اند مهریه شان را زنان شهر
تا گریه بر غریبی و تنهایی ات کنند
وحید قاسمی
غزل مرثیه شهادت امام رضا (ع) 14
خورشید وار تشنه ی یک جرعه آب شد
درگیر حال اصغر و فکر رباب شد
می خواست تا به خون جگر دیده تر کند
خونش کجاست آن جگری که کباب شد
واللیل در عبای غسق سر کشیده بود
و الشمس در خودش ز حرارت مذاب شد
آن ذره ذره سوختن و قطره های زهر
حال شباهتیست به شمعی که آب شد
بدر منیر زاءیر شمس شموس شد
سیمای ماهتاب نهم بی نقاب شد
آمد جواد ‘ روی گلت را بغل گرفت
چشمت به روی دامن معشوق خواب شد
عالم بسوزد از غم آن کشته ی غریب
کز تیغ شمر لحظه ی آخر مجاب شد
سید عبدالرضا هاشمی

زمزمه شهادت امام رضا (ع)
عاشقا پاشید بریم باهم زیارت
آقامون محتضره بریم عیادت
توی این حالم بازم بنده نوازه
این آقا به مهربونی داره عادت
آتیش گرفته جیگرش سرش رو خاک زمینه
با این حالش بازم میاد کنار مهمون می شینه
آره آقایی همینه
افتاد با سر رو خاکا – غریب آقام امام رضا
می زنه تنها دست و پا
امام رضا امام رضا
دم آخر رو سرش محرم نداره
که بیاد و سر روی پاهاش بذاره
هردفعه که می زنه صدا جواد و
بدجوری لخته ی خون بالا میاره
خیلی دلش گرفته از دوری شهر مادرش
خیره شده با چشمای خونی به راه پسرش
تاکه آروم شه جیگرش
امونش و بریده سَم – می خوره دندوناش به هم
می کنه ناله دم به دم
امام رضا امام رضا
حالا که ، همه به ماتمش اسیریم
کاشکی از غم امام رضا بمیریم
همگی نیت کنیم این دفعه با هم
بالای سر آقا روضه بگیریم
بخونیم از آقایی که با نیزه به گلو زدند
چشماش رو نیزه وا بودو زینب و روبروش زدند
با پنجه بین موش زدند
خنجر زدند به گردنش – کوبیده شد با پا تنش
پر خاک و خون شد دهنش
مجتبی صمدی شهاب

نوحه شهادت امام رضا (ع)
سلام ای شاهِ خراسان – توئی قبله‌گاهِ ایران

شدیم از روزِ ازل ما – گدایِ دربارِ سلطان

رضا جان – فقیر و بی‌پناهم

به سویِ – ضریحِ تو نگاهم

قبولم – نما گر رو سیاهم

رئوفی تو من هم ریزه‌خوارم

کسی را غیر تو از تو من ندارم

به سویِ خاکِ باب‌‌الجوادت سرگذارم

رضا جان – علی‌موسی‌الرضا

میانِ حجره نشستی –همه درها را تو بستی

همینکه افتادی از پا – دلِ عالم را شکستی

رضا جان – شده خونین لبانت

مچرخان – به دورِ لب زبانت

می‌آید – ز رَه آرامِ جانت

جوادت آمد با چشمِ گریان

صدا می‌زد برخیز ای پدر جان

مزن دست و پا در پیشِ چشمم دیده گریان

رضا جان – علی‌موسی‌الرضا

اگرچه تو بی‌قراری – به خاکِ غم سرگذاری

خدا را شکر یک مزاحم – به رویِ سینه نداری

رضا جان – ولی غوغا به پا شد

به گودال – سری از تن جدا شد

به ضربه – ذبیحاه با القفا شد

یکی آمد با چکمه به گودال

کنارِ جسمی که رفته از حال

به زیرِ سُمّ مرکب بدن‌ها – گشته پامال
قاسم نعمتی
دودمه ها
دودمه های دهه آخر ماه صفر
اربعین
فاتح کوفه و شام آمده در کربلا
السلام ای شهدا
زینبم ، نایبه الفاطمه ، ای خون خدا
السلام ای شهدا

شهادت پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله)
می روم تا که نبینم بی کسیِ مرتضی
ای مدینه الوداع
ضربة سیلی کجا و چهرة خیر النساء
ای مدینه الوداع

شهادت امام حسن (ع)
روضۀ کوچه ، جگر پاره چو من می طلبد
بی کفن می طلبد
این عزا ، گریۀ یک عمر حسن می طلبد
بی کفن می طلبد

شهادت امام حسن (ع)
داغ مادر شد از این زهر جفا افروخته
قلب زینب سوخته
این تن و تابوت شد یک لحظه با هم دوخته
قلب زینب سوخته

شهادت امام رضا (ع)
سوز زهر دشمنم مهلت به این جانم نداد
یا بُنَیَّ یا جواد
داغ زهرا مادرم درد مرا برده ز یاد
یا بُنَیَّ یا جواد

شهادت امام رضا (ع)
بخدا مزد عزاداری ما دست رضاست
مزد ما کرب و بلاست
کربلا هم برویم این دلِ ما مست رضاست
مزد ما کرب و بلاست
حاج محمود ژولیده

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *