ذات الاحزان ۷ ( اشعار ایام فاطمیه – اسفند ۹۴)+ سبک

بنام خدا
با عنایات حضرت باری تعالی و الطاف امیرالمومنین علیه السلام کتابچه شعر ذات الاحزان ۷ ( اشعار فاطمیه – اسفند ۹۴ ) آماده بهره برداری می باشد

جهت دریافت رایگان کتاب با شماره تلفن زیر تماس حاصل فرمائید.

۰۹۳۷۰۱۸۸۳۳۸ – مصطفی جهانی منش(مسئول روابط عمومی ذاکرین ری)

Untitled-1

لطفا با نظرات و پیشنهادات سازنده خود ما را در تهیه ی بهتر مجموعه های ذات الاحزان یاری فرمائید.

صفحه اینستاگرام ذاکرین ری :

https://www.instagram.com/zakerinerey

کانال تلگرام :

https://www.telegram.me/zakerinerey

پروفایل تلگرام جهت انتقادات و پیشنهادات:

https://www.telegram.me/zakerinerey_ir

************

سبک های کتاب 

سبک زمزمه ها (روضه میخونی آقا ) صفحه دانلود

سبک زمینه (بازم دلم گرفته برای فاطمیه )  دانلود

سبک نوحه ها (یازهرا،یازهرا،آیات  کوثرِ مرتضایی )  دانلود 

 

سبک زمینه های ۱ (ای آسمانی ، ماه دل من )  دانلود 

سبک زمینه (تا افتادی تو بین بستر)  دانلود 

سبک واحد (پاشو مادر،پاشو باهم بریم به خونه )  دانلود 

سبک زمینه (ای تموم زندگیم،داری آتیش به دل من میزنی)  دانلود 

سبک واحد (الان سه ماهه مادرم           تو خونم تو بستره)  دانلود 

سبک نوحه ۲ (تو خاتون عالمینی  – به حیدر نور دو عینی)  دانلود 

 

اشعار و روضه های این مجموعه به شرح ذیل میباشد :

روضه های حضرت زهرا (سلام الله علیها)

آتش زدن خانه امیرالمومنین علیه السلام

عمر به ابوبکر گفت: چرا برای علی (ع) پیام نمی‌فرستی تا با تو بیعت کند؟، همه‌ی مردم جز علی (ع) و غیر از آن چهار نفر، بیعت کرده‌اند.

ابوبکر دارای رقّت قلب و مدارا بود و در امور دقت بیشتری می‌کرد، ولی عمر سخت‌دلتر و خشن‌تر، بود و زبان تند داشت.

عمر گفت: «قنفُذْ» را به سراغ علی (ع) می‌فرستم، زیرا قنفذ سخت‌دل و تندخو و

بی‌مهر است و غلام آزاد شده می‌باشد و از دودمان عدیّ بن کعب است .

ابوبکر، قُنفذ را همراه گروهی به حضور علی (ع) فرستاد، قُنفذ به در خانه علی (ع) آمد و اجازه‌ی ورود خواست، ولی علی (ع) اجازه‌ی ورود نداد، همراهان قنفذ، نزد ابوبکر و عمر که در مسجد با جمعی نشسته بودند آمده و گفتند: «علی (ع) به ما اجازه ورود نداد».

عمر گفت: به خانه‌ی علی (ع) بروید، اگر اجازه نداد بدون اجازه وارد گردید.

آنها به در خانه‌ی علی (ع) آمدند و نخست اجازه‌ی ورود طلبیدند، فاطمه (س) کنار در آمد و فرمود: «من بر شما ممنوع کردم که بدون اجازه وارد خانه‌ی من شوید» (من در زحمت هستم، به خانه‌ی من نیائی)باز همراهان قنفذ به نزد ابوبکر و عمر بازگشتند، ولی قنفذ همانجا ماند، همراهان او جریان عدم اجازه‌ی فاطمه (س) را به ابوبکر و عمر ابلاغ کردند.

عمر خشمگین شد و گفت: ما را با امر زنان چه کار است؟!، سپس به اطرافیان خود گفت: هیزم جمع کنید، آنها هیزم جمع کردند و همراه عمر، کنار درِ خانه‌ی زهرا (س) آمدند، و هیزمها را کنار در گذاردند، در آن وقت علی (ع) و فاطمه (س) و حسن و حسین (ع) در آن خانه بودند، آنگاه عمر فریاد زد، که علی و فاطمه (علیهماالسلام) صدای او را شنیدند، او در فریادش می‌گفت:

وَاللَّهِ لَتُخْرِجُنَّ یا عَلِیُّ وَ لُتُبایِعُنَّ خَلِیفَهَ رَسُولِ‌اللَّهِ وَ اِلّا اَضْرمْتُ عَلَیْکَ النَّارَ

سوگند به خدا ای علی! باید از خانه بیرون بیائی و باید با خلیفه‌ی رسول خدا (ابوبکر) بیعت کنی وگرنه بر خانه‌ی تو آتش برمی‌افروزم.

فاطمه (س) به عمر فرمود: چرا با ما چنین برخورد می‌کنی؟!عمر گفت: در را باز کن، وگرنه به شما آتش می‌افکنم.

فاطمه (س) فرمود: آیا از خدا نمی‌ترسی، و وارد خانه‌ی من می‌شوی؟

عمر از آنجا نرفت، و از همراهان خود آتش خواست، و با آن آتش درِ خانه‌ی زهرا (س) را شعله‌ور نمود، سپس در را فشار داد و وارد خانه شد، فاطمه (س) مقابل او ایستاد، و فریاد زد:

یا اَبَتاهُ! یا رَسُولَ‌اللَّهِ: «ای پدر جان ای رسول خدا!»

عمر شمشیر خود را که در نیام بود بلند کرد و بر پهلوی حضرت زهرا (س) زد، ناله‌ی آن حضرت بلند شد یا اَبَتاهُ! (ای پدر جان!)، عمر تازیانه‌ی خود را بلند کرد و بر بازوی زهرا (س) زد، آن حضرت فریاد زد:

یا رَسُولَ‌اللَّهِ لَبِئْسَ ما خَلَفَّکَ اَبُوبَکْرُ وَ عُمَرُ

ای رسول خدا! بنگر که بعد از تو، ابوبکر و عمر برخورد بسیار بدی با ما نمودند.

ترجمه بیت الاحزان شیخ عباس قمی

خروش فاطمه(س) و تصمیم او بر نفرین

عیّاشی روایت کرده است (پس از بیرون بردن علی (ع) از خانه) فاطمه (س) بیرون آمد و به ابوبکر رو کرد و فرمود:

«آیا می‌خواهید شوهرم را از دستم بگیرید و مرا بیوه کنید، سوگند به خدا اگر دست از او برندارید، موی سرم را پریشان می‌کنم و گریبان چاک می‌نمایم و کنار قبر پدرم می‌روم و به درگاه خدا ناله می‌کنم».

آنگاه فاطمه (س) دست حسن و حسین (ع) را گرفت و از خانه بیرون آمد تا کنار قبر پیامبر (ص) برود.

حضرت علی (ع) از جریان آگاه شد و به سلمان فرمود: برو فاطمه (س) دختر محمّد (ص) را دریاب (گوئی) دو طرف مدینه را می‌نگرم که بلرزه درآمده و در زمین فرومی‌روند، سوگند به خدا اگر فاطمه (س) موی خود را پریشان کند و گریبان چاک نماید و کنار قبر پیامبر (ص) برود و به پیشگاه خدا ناله نماید، دیگر مهلتی برای مردم مدینه باقی نمی‌ماند و زمین همه‌ی آنها را در کام خود فرومی‌برد.

سلمان با شتاب نزد فاطمه (س) آمد و عرض کرد: «ای دختر محمّد! خداوند پدرت را مایه‌ی رحمت جهانیان قرار داده است، به خانه بازگرد و نفرین مکن».

فاطمه (س) فرمود: ای سلمان، آنها می‌خواهند علی (ع) را به قتل برسانند، صبرم تمام شده، بگذار کنار قبر پدرم بروم و مویم را پریشان کنم گریبان چاک نمایم، و به درگاه پروردگار بنالم.

سلمان عرض کرد: «من ترس آن دارم، مدینه به لرزه درآید و زمین دهان باز کند و مردم را در خود فروببرد! علی (ع) مرا نزد شما فرستاده است و فرموده که به خانه بازگردی و از نفرین نمودن منصرف شوی».

در این هنگام حضرت زهرا (س) فرمود:

اِذاً اَرْجِعُ وَ اَصْبِرُ وَ اَسْمَعُ لَهُ و اُطِیعُ

: «در این صورت (چون شوهرم فرموده) به خانه بازمی‌گردم و صبر می‌کنم، و سخن آن حضرت را می‌پذیرم و از او اطاعت می‌کنم».

ترجمه بیت الاحزان شیخ عباس قمی

گزارش اسماء بنت عمیس از شهادت زهرا(س)

اسماء بنت عُمَیْس می‌گوید: هنگامی که فاطمه (س) به حال احتضار افتاد، به من فرمود: «هنگامی که جبرئیل در ساعت رحلت پیامبر (ص) نزد پیامبر (ص) آمد مقداری کافور از بهشت آورد، پیامبر (ص) آن را سه قسم کرد، یک قسم آن را برای خود برداشت و یک قسم آن را برای علی (ع)، و یک قسم آن را برای من گذاشت که وزن آن چهل درهم بود»، آنگاه به من فرمود: ای اسماء آن کافور باقیمانده را در فلان جا است بیاور و کنار سرم بگذار، این را گفت و جامه‌اش را به سر کشید، و فرمود: اندکی صبر کن و در انتظار من باش، سپس مرا صدا بزن، اگر جواب تو را ندادم بدان که به پدرم ملحق شده‌ام:

اسماء اندکی صبر کرد، سپس فاطمه (س) را صدا زد، جوابی نشنید، صدا زد:

یا بِنْتَ مُحَمَّدِ الْمُصْطَفی، یا بِنْتَ اَکْرَمُ مَنْ حَمَلَتْهُ النِّساء، یا بِنْتَ خَیْرِ مَنْ وَطَأَ الْحِصی یا بِنْتَ مَنْ کانَ مِنْ رَبِّهِ قابَ قَوَسَیْنِ اَوْ اَدْنی.

: «ای دختر محمد مصطفی! ای دختر بهترین انسانها، ای دختر برترین کسی که بر روی زمین راه رفت، ای دختر کسی که در شب معراج به جایگاه خاصّ قرب الهی رسید».

باز جواب نشنید، اسماء روپوش را کنار زد، ناگاه دریافت که فاطمه (س) به لقاءِاللَّه پیوسته است، خود را به روی فاطمه (س) انداخت و او را می‌بوسید و عرض کرد: «ای فاطمه! وقتی که بحضور پدرت رسول خدا (ص) رسیدی، سلام مرا به او برسان».

حسن و حسین کنار جنازه‌ی مادر

سپس اسماء گریبانش را پاره کرد و سراسیمه از خانه بیرون آمد، حسن و حسین (ع) را در بیرون خانه ملاقات کرد.

آنها گفتند: مادر کجاست؟

اسماء، سخنی نگفت، آنها به سوی خانه روانه شدند و دیدند که مادرشان رو به قبله دراز کشیده، حسین (ع) مادرش را حرکت داد، ناگهان دریافت که مادرش از دنیا رفته است، به برادرش حسن (ع) رو کرد و گفت: ای مادرم! خدا در مورد مادرم به تو اجر بدهد (آجَرَکَ اللَّهُ فِی الْوالِدَهِ).

حسن (ع) خود را به روی مادر انداخت، گاهی او را می‌بوسید و گاهی می‌گفت: ای مادرم! با من سخن بگو، قبل از آنکه روح از بدنم بیرون رود.

امام حسین (ع) پیش آمد و پاهای مادرش را می‌بوسید، و می‌گفت: «مادرم! من پسرت حسین (ع) هستم، قبل از آنکه قلبم شکافته شود و بمیرم، با من سخن بگو».

گزارش به علی (ع)

اسماء به حسن و حسین (ع) فرمود: بروید نزد پدرتان علی (ع)، و وفات مادرتان را به او خبر دهید.

حسن و حسین (ع) از خانه بیرون آمدند، در حالی که فریاد می‌زدند:

یا مُحَمَّداه! یا اَحْمَداه! اَلْیَوْمُ جُدِّ دَلَنا مُوْتُکَ اِذْ ماتَتْ اُمُّنا

: «آه! ای محمد! ای احمد (ص)! امروز مصیبت فقدان تو برای ما تجدید شد، چرا که مادرمان از دنیا رفت».

سپس حسن و حسین (ع) وارد مسجد شدند، علی (ع) در مسجد بود، آنها شهادت فاطمه (س) را به او خبر دادند، علی (ع) از این خبر آنچنان دگرگون شد که بی‌حال افتاد، آب به صورتش پاشیدند، وقتی که حالش خوب شد، با ندائی جانسوز فرمود:

بِمَنِ الْعَزاء یا بِنْتَ مُحَمَّدٍ کُنْتُ بِکِ اَتَعَزِّیُ فَفِیمَ الْعَزء مِنْ بَعْدِکِ.

: «ای دختر محمّد (ص) به چه کسی خود را تسلیت بدهم، تا زنده بودی مصیبتم را به تو تسلیت می‌دادم، اکنون بعد از تو چگونه آرام گیرم؟»

علی در کنار جنازه‌ی زهرا (س)

مورّخ معروف، مسعودی نقل می‌کند: هنگامی که فاطمه (س) از دنیا رفت، امام علی (ع) بسیار بی‌تابی نمود، و گریه و زاری شدید کرد، و چنین مرثیّه می‌خواند:

لِکُلِ اجْتِماعٍ مِنْ خَلِیلَیْنِ فِرْقَهٌ

وُ کُلُّ الَّذِی دُونَ الْمَماتِ قَلِیلٌ

اِنَّ افْتِقادِی فاطِمَه بَعْدَ اَحْمَدٍ

دَلِیلٌ عَلی اَنْ لایَدُومَ خَلِیلٌ

: «سرانجام هر اجتماع دو دوست، به جدائی می‌انجامد، و هر مصیبتی بعد از مرگ و فراق، اندک (و قابل تحمّل) است.

رفتن فاطمه (س) بعد از رفتن پیامبر (ص) دلیل آن است که هیچ دوستی باقی نمی‌ماند».

روایت‌کننده می‌گوید: حضرت علی (ع) حسن و حسین را برداشت و با هم وارد آن اطاقی شدند که جنازه‌ی فاطمه (س) در آنجا بود، دیدند اسماء در بالین فاطمه (س) نشسته و گریه می‌کند و می‌گوید: «ای یتیمان محمد (ص)، ما بعد از پیامبر (ص) خود را به فاطمه (س) تسلیت می‌دادیم، اکنون به چه کسی تسلیت بدهیم؟»

وصیتنامه‌ی زهرا (س)

امیر مؤمنان علی (ع) جامه را از صورت فاطمه (س) برداشت، نامه‌ای را در بالای سر فاطمه (س) مشاهده کرد، آن را برداشت و دید در آن نوشته:

«بنام خداوند بخشنده مهربان، این است آنچه فاطمه دختر رسول خدا (ص) به آن وصیت نموده است:

۱- فاطمه گواهی می‌دهد که خدائی جز خدای یکتا نیست.

۲- و محمد (ص) بنده و پیامبر خدا است.

۳- بهشت و دوزخ حق است، و تردیدی در برپا شدن قیامت نیست، و خداوند مردگان را از قبر برمی‌انگیزاند.

۴- ای علی! من فاطمه دختر محمّد (ص) هستم که خداوند مرا به ازدواج تو درآورد، تا در دنیا و آخرت از آن تو باشم، تو از دیگران به من شایسته‌تر هستی:

حَنِّطْنِی وَ غَسِّلْنِی وَ کَفِّنی بِاللَّیْلِ وَ صَلِّ عَلَیِّ وَادْفِنِی بِاللَّیْلِ وَ لا تُعْلِمْ اَحَداً…

: «مرا شبانه حنوط کن و غسل بده و کفن نما، و شبانه بر من نماز بخوان و مرا به خاک بسپار، و به هیچکس خبر نده! تو را به خدا می‌سپارم، و به فرزندانم تا روز قیامت سلام می‌فرستم».

ترجمه بیت الاحزان شیخ عباس قمی


غزلیات امام زمان (عج)

غزل امام زمان (عج) – ۱

کنار بیت خدایی به یاد ما هم باش

به مروه یا به صفایی به یاد ما هم باش

در استلام حجر نیز یادی از ما کن

همین که گرم دعایی به یاد ما هم باش

چو دور کعبه طواف آوری به کعبه قسم

تو کعبه‌ی دل مایی به یاد ما هم باش

به ما که رو نگشودی، به ما نگاهی کن

ز ما اگر که جدایی به یاد ما هم باش

کنار زمزم اگر یاد کام خشک حسین

نظر به آب نمایی به یاد ما هم باش

کنار حجر همان لحظه‌ای که اشک‌فشان

به سیدالشهدایی به یاد ما هم باش

دمی که از در باب‌السلام اشک‌فشان

به سوی بیت می‌آیی به یاد ما هم باش

کنار قبر رسول خدا کنار بقیع

مقیم کرب و بلایی به یاد ما هم باش

مقیم شهر نجف کاظمین سامرا

کنار قبر رضایی به یاد ما هم باش

چنان که گرم دعایی به ما دعایی کن

همین که یاد خدایی به یاد ما هم باش

استادغلامرضا سازگار

غزل امام زمان (عج) – ۲

کیستم من سائلی در پای دیوار شما

با همه فقر و تهیدستی خریدار شما

دیده‌ام را شسته‌ام یک عمر از خون جگر

در هوای لحظه‌ای از فیض دیدار شما

چون درخت خشک دارم بر فلک دست نیاز

بلکه یابم حاصلی از نخل پر بار شما

سر برون آورده‌ام چون رشته از شمع خموش

تا مگر نوری نصیبم کرد از نار شما

پیشتر از آنکه بگذارند نامی روی من

بوده نامم با خط خوانا به طومار شما

پای تا سر دردم و باشد دوایم یک نگاه

ای شفای عالمی در چشم بیمار شما

فخر بر بلبل فروشم ناز بر گل آورم

گر چو خاری سر برون آرم ز گلزار شما

کس مرا نشناخته خود خوب دانم کیستم

سائلی در مسلک تجار بازار شما

پای در زنجیر نفس و دست بر دامان یار

یا گرفتار دل استم یا گرفتار شما

چون شود روزی از این زنجیر آزادم کنید؟

ای نجات خلق از روز ازل کار شما

دست «میثم» را بگیرید از ره لطف و کرم

تا که آرد سر به خاک پای عمار شما

استاد غلامرضا سازگار

غزل امام زمان (عج) –   ۳

بیدار نشد این دل غفلت‌زده تا چند

هشدار بر این دیده‌ی حسرت‌زده تا چند

از نفسِ خطاکار و ز ابلیسِ جفاکار

تبریک بر این قلب مصیبت‌زده تا چند

من غایبم از محضر نورانی‌اَت ای یار

غایب ز تو این حاضرِ غیبت‌زده تا چند

گاهی تو کنار من و من در پی دیدار

گم گشته در این وادیِ غربت‌زده تا چند

ای وای از این چشم و از این قلب گرفتار

گمراهیِ این دیده‌ی صورت‌زده تا چند

ایکاش که من هیئتیِ فاطمه باشم

هم‌صحبتیِ مَردمِ هیئت‌زده تا چند

ما را تو مگر کرب و بلایی بنمایی

ای منتقم کوچه و گودال کجایی

محمود ژولیده

غزل امام زمان (عج) –   ۴

چشم من در پی دیدار تو سرگردان است

و سرا پای وجودم ز غمت حیران است

خبر از حال تو آقا که ندارم هرگز

لااقل از تب تو دیده‌ی من گریان است

به کجا خیمه زدی یوسف گم‌گشته‌ی من

بنگر از دوری تو حال دلم  ویران است

گوشه‌چشمی کن و این سائل خود را دریاب

که نگاه تو به این قلب سر و سامان است

خوش به حال شهدا، یک‌شبه ره را رفتند

هرکه شد همسفر تو، سفرش آسان است

روضه‌هایی که به هر شام و سحر می‌خوانی

چون شرر بر جگر عالمیان سوزان است

محمود ژولیده

غزل امام زمان (عج) –   ۵

من از دیار حبیبم غریب افتادم

بیا بیا گل نرگس برس به فریادم

در این زمانه ی غربت تو تکیه گاه منی

ز لطف و مرحمت خویش کن تو امدادم

تمام زندگی من تصدق سر توست

وجود خویش همه نذر نام تو دادم

همیشه گریه ام از دوری شما بوده

ولی به یاد سحرگاه وصل دلشادم

خوشم اگرکه حقیرم حقیر خوبانم

اسیر موی تو هستم ز غیر آزادم

کمال عاشقی عارفانه حیرانی است

بدین اصول قدم در ره تو بنهادم

اگر مرا ز سرخویش وا کنی چه کنم؟

شبیه یک کفی از خاک رفته بر بادم

بدین طریق بود عاقبت به خیری من

تو در میان قنوت سحر کنی یادم

قسم به اشک غریب مدینه و حرمش

من از دیارم حبیبم غریب افتادم

به خاک خونی کوچه قسم عزیز الله

دگر بیا ز سفر ای ذخیره ی الله

قاسم نعمتی

غزل امام زمان (عج) –   ۶

بر وادی وصال بر این دل نوا دهید

با اشک دیده سینه‌ی ما را جلا دهید

یک‌بار هم ز لطف قدم‌رنجه‌ای کنید

بر نوکران بی‌سر و پا هم بها دهید

سر بر کنیم و منتظر مقدم شما

منت دهید و کلبه‌ی ما را صفا دهید

از بس کرم به روی کرم دارد این حرم

لب وا نکرده حاجت هر بی‌نوا دهید

یک گوشه‌ی نگاه شما کیمیا کند

بر خاک پای خویش عیار طلا دهید

خواهید اگر که روسیهان معتبر شوند

فیض غلامی حرم خود به ما دهید

قدری گناه حائل ما و خدا شده

راضی شوید و آشتیمان با خدا دهید

تا آنکه روضه‌خوان حریم شما شویم

بر ما ز سوز فاطمه حزن صدا دهید

حیف است آرزو به دل از این جهان رویم

لطفی کنید و تذکره‌ی کربلا دهید

قاسم نعمتی

 

غزل امام زمان (عج) –   ۷

فتنه‌ها بر پاست برگرد ای عزیز فاطمه

مادرت تنهاست برگرد ای عزیز فاطمه

پشت در جمعند اصحاب سقیفه وای من

شعله‌ها بر پاست برگرد ای عزیز فاطمه

یک لگد بر در گرفته ثلثی از سادات را

پشت در غوغاست برگرد ای عزیز فاطمه

ناله‌ی حیدر بیا شد ناله‌ی فضه بیا

اوج غم اینجاست برگرد ای عزیز فاطمه

پشت در زهرا صدایت کرد مهدی‌جان بیا

منتظر زهراست برگرد ای عزیز فاطمه

مرتضی آمد عبا را روی بانویش کشید

شرمسار آقاست برگرد ای عزیز فاطمه

روی دیوار و در و مسمارِ بیت مرتضی

رد خون پیداست برگرد ای عزیز فاطمه

مجتبی قاسمی

غزل امام زمان (عج) –   ۸

لب بسته‌ام ز هرچه به جز گفت و گوی تو

دل شسته‌ام ز هرچه به جز نقش روی تو

گر بگذری ز خاکم و گویی تو را که کشت

فریاد خیزد از کفنم کآرزوی تو

منت ز خضر گو به سکندر کِشد که من

آب حیات جسته‌ام از خاک کوی تو

دل را ز اضطراب به هر سمت می‌کشم

مانند قبله‌یاب که گردد به سوی تو

ترسم به زیر خاک رود آه عاقبت

هم حسرت دل من و هم آرزوی تو

مرحوم جلال الدین همایی

غزل امام زمان (عج) –   ۹

تمام نامه‌ی عمرم سیاه گردیده

که شغل روز و شب من گناه گردیده

برای اینکه بیایم به توبه‌ای سویت

دو چشم ناز و قشنگت به راه گردیده

امان ز لحظه‌ی غفلت که شاهدم هستی

دو چشم تو، به گناهم گواه گردیده

هر آنچه خرج نمودی که بنده‌ات گردم

ز بی‌لیاقتیِ من تباه گردیده

بیا و مشکل من را تو با اجل حل کن

که این گدای حرم بی پناه گردیده

من از نگاه کبودی، دلم پریشان است

عذاب من ز شرار نگاه گردیده

بیا به پای دل من بزن تو زنجیری

بگو که دست مرا عاقبت تو می‌گیری

جواد حیدری

غزل امام زمان (عج) –   ۱۰

کسی که درد ندارد دوا نمی‌خواهد

کسی که هجر ندیده لقا نمی‌خواهد

قسم به ساحت قدس مقام ابراهیم

کسی که ذبح نموده منا نمی‌خواهد

کسی که محرم بیگانه شد ز  یارش ماند

اقامت حرم آشنا نمی‌خواهد

زبان به شکوه نگرداند عاشق مخلص

اسیر درد محبت شفا نمی‌خواهد

کسی که رنگ شهادت به جبهه‌اش دادند

برای جلوه ، خضاب حنا نمی‌خواهد

دوباره این دل و این آستانه‌ی پر فیض

   کسی نگفته نگارم گدا نمی‌خواهد

اگر چه زشتم از این خانه پا دمی نکشم

کسی نگفته به من، او تو را نمی‌خواهد

دل شکسته‌ی ما دلبرا مگر دل نیست؟

زیارت حرم کربلا نمی‌خواهد ؟

سیدمحمد میر هاشمی

غزل امام زمان (عج) –   ۱۱

مشکل‌گشا بیا همه محتاج چاره‌اند

تو  آفتاب  و  کلّ عوالــم  ستاره‌اند

یابن الحسن حُسین زمان باغبان دین

بی تو گـــل و بــــهار دچار شراره‌اند

وقتی تو حاکمی همه محکوم حیریتیم

وقتی تو ناظری همه محو نـــــظاره‌اند

آنانکه خفته‌اند به خاک از فراق تو

یومِ ظهور طالبِ عمر دوبـــــاره‌اند

مولا تویی امیر تویی حکمران تویی

فرمانروا تویی دگران هیچ کاره‌انــد

قربان ذوالفقارِ کجت راست قامتــا

انصارِ عشق منتظر یک اشاره‌انــــد

تاریخ پیر گشته ولی جای شکوه نیست

یـــــــــاران شیرخوار تو در گاهواره‌اند

ولی الله کلامی زنجانی

غزل امام زمان (عج) –   ۱۲

دست ما نیست به چشم تو گرفتار شدیم

همه اش کار خودت بود خریدار شدیم

خواب دیدیم که تو آمده‌ای اما حیف…

صبح شد با جگر سوخته بیدار شدیم

نظرت آمد و دیدیم گنه‌کاری رفت

نظرت رفت، وَ دیدیم گنهکار شدیم

ذرّه‌ای شانه‌ی ما بار غمت را نکشید

گرچه یک عمر فقط نوکر سربار شدیم

حیف از عمر گرانمایه که خرج تو نشد

شرمسار تو از این جمعه‌ی بسیار شدیم

ز علاج دگران درد بُوَد خوش ما را

نظر لطف تو دیدیم که بیمار شدیم

واقعاً جای سؤال است که از بهر ظهور

ما چه کردیم که اینگونه طلبکار شدیم؟!

لحظه لحظه به خدا جای شهیدان خالی است

حیف جامانده از آن قافله‌ی یار شدیم

آرزو هست ببینیم همین زودی ها…

زائر نیمه شب صحن علمدار شدیم

احسان محسنی فر

غزل امام زمان (عج) –   ۹

عمری به انتظار نشستم نیامدی

چشم از همه بغیر تو بستم نیامدی

ای مایه امید بشر، حضرت کرم

از هرکسی بجز تو گسستم نیامدی

ای خضر راه گمشدگان در مسیر عشق

چشم انتظار هرچه نشستم نیامدی

ای سرو سرفراز گلستان زندگی

دیدی مگر حقیرم و پستم نیامدی

گفتی دل شکسته بود جای من فقط

این دل به خاطر تو شکستم نیامدی

عمری در آرزوی تو آخر شد و هنوز

در آرزوی روی تو هستم نیامدی

مست گناه، مرد حقیقت نمی شود

دیدی همیشه غافل و مستم نیامدی

احسان محسنی فر

غزل امام زمان (عج) –   ۱۳

ای منتظرِ گردشِ تقویم! بپا خیز

ای جانِ تو آمادۀ تقدیم! بپا خیز

ای معتقدِ فجرِ سرافرازی و عزّت!

ای منتقدِ سازش و تسلیم! بپا خیز

رویِ خوش و نامحرمِ اسلامِ خمینی؟!

شد حُرمتِ فرهنگِ تو تحریم، بپا خیز

این غدّه که در جسمِ جهان ریشه دواندَست:

دیگر شده پُرعارضه بَدخیم، بپا خیز

این حکمِ حکیمانِ شفاخانۀ حقّ است:

ای مردِ عمل! در پیِ ترمیم، بپا خیز

مستضعف و مظلوم به پیکارِ تو خُرسند

هان! خانه به خانه پیِ دژخیم، بپا خیز

ما اهلِ جهادیم و شهادت هنرِ ماست

ما طالبِ آزادیِ قدسیم، بپا خیز

محتاجِ اجابت، پیِ دستانِ فلسطین:

سنگی به سرِ آهن و مشتیم، بپا خیز

شد خونِ جوانانِ وطن جوهری از نور

دلداده به آن پرچمِ سرخیم، بپا خیز

پروانه شدن، از هنرِ رهبرِ ناب است

تا دورِ سرش جمله بگردیم، بپا خیز

تا جمله به پایان برسد، یک صله باقیست

باید که سرِ جمعه بجنگیم، بپا خیز

حمیدرضا کسرائی

غزل امام زمان (عج) –   ۱۴

امسال هم نوکر حسابم کردی آقا

بد بودم امّا انتخابم کردی آقا

در مجلس روضه مرا هم راه دادی

یک بار دیگر مستجابم کردی آقا

اصلاً نگفتی که برو، برگرد، جا نیست

آه از خجالت خیسِ آبم کردی آقا

کوهِ گناهم را تو نادیده گرفتی

با لطف خود غرق ثوابم کردی آقا

مثل همیشه آبرویم را خریدی

پیش همه عالی‌جنابم کردی آقا

از اولش کارِ تو ذرّه‌پروری بود

در آخرش هم آفتابم کردی آقا

بالِ فرشته فرشِ راهِ عرشی‌ام شد

تا «خادم الزّهرا» خطابم کردی آقا

زهرا نوشت و پای آن را مُهر کردی

با این قباله کامیابم کردی آقا

یک «آه مادر» گفتی و آتش گرفتم

از میخ در گفتی کبابم کردی آقا

محمد فردوسی

غزل امام زمان (عج) –   ۱۵

ای روشنایی سحر فاطمیه ام

صاحب عزای خونجگر فاطمیه ام

ایام می روند به امید دیدنت

یک بار رد شو از گذر فاطمیه ام

دست مرا بگیر و به دنبال خود ببر

تا با تو طی شود سفر فاطمیه ام

آقا! گناه روزی چشم مرا گرفت

رزقی بده به چشم تر فاطمیه ام

با خود همیشه گفته ام آیا نمی شود

دیدار روی تو ثمر فاطمیه ام

وقتی شنیده ام که میایی به روضه ها

هر شب اسیر و در به در فاطمیه ام

پایان راه سینه زنی ها شهادت است

ای کاش گل کند هنر فاطمیه ام

در می زنم که اذن عیادت دهی به من

با این امید پشت در فاطمیه ام

محمد علی بیابانی

زمزمه فاطمیه و امام زمان (عج)

کعبه ی دل روی تو/رنگ حجر خال تو

اشک چشاتون زمزم/یه عمریه، دل خوشیمه

تصور و خیال تو

متی ترانا و نراک  کی سر میاد این انتظار؟

کی میرسی،از پشت ابر  امید قلب بیقرار؟

کی گفته که،بهار شده؟  وقتی ازت نیست یه خبر

بهار میاد،اون روزی که بیای آقا جون از سفر ۲

یا مهدی ۳

روضه میخونی آقا  / با دل خون و پر درد

شبا که آروم میری /  کنار اون ،مزاری که

علی گلش رو خاک کرد

روضه بخون،چه خبره؟   ! این روزا خونه ی علی

چی شده که،کنار چاه    میلرزه شونه علی

مگه آقا، عوض شده   تو خونه شون حکم حجاب!

آخه چرا، رو میگیره؟     فاطمه از ابوتراب ۲

عبدالله باقری

اشعار مدح حضرت زهرا (س)

مدح حضرت زهرا (س) –  ۱

ریسمان محکم حبل المتینی فاطمه

آسمان آسمان ها در زمینی فاطمه

نِی عجب گر بند بگشایی ز بازوی علی

تو همان دست خدا در آستینی فاطمه

تو سراپا کل قرآنی و قرآن است تو

تو محمد تو امیرالمومنینی فاطمه

بعد پیغمبر اگر چه وحی گشته منقطع

هم کلام حضرت روح الامینی فاطمه

خواجه ی عالم شنیده از دَمَت بوی بهشت

تو بهشت رحمه للعالمینی فاطمه

آسمان در دست تو چون حلقه ی انگشتری ست

بلکه بر انگشتر خاتم نگینی فاطمه

بیشتر حس می کند روح دو پهلویش تویی

چون به پهلوی محمّد می نشینی فاطمه

تو نبوت را همان جانی درون جسم پاک

تو ولایت را همان حصن حصینی فاطمه

هم امیرالمومنین را چشمه ی عین الحیات

هم رسول الله را حق الیقینی فاطمه

فوق وصف انبیایی ، کس نداند کیستی

لیله القدر خدایی ، کس نداند کیستی

استاد غلامرضا سازگار

 

مدح حضرت زهرا (س) –  ۲

آیینــۀ رســـول خــدا روی فاطمه

جان وجود، بسته به یک موی فاطمه

با آنکــه نیست از حـرم مخفی‌اش نشان

شهر مدینه گم شده در کوی فاطمه

بـوی بـهشت اگـر چـه محمّد از او شنید

بالله قسـم بهشت دهـد بـوی فاطمه

ختم رسل گرفت به پهلو دو دست خویش

از آن لگد که خورد به پهلوی فاطمه

طوبی دمید و سدره فتاد و شجر شکست

وقتـی خمیـد قامـت دلجوی فاطمه

چـون بـاب وحـی سوخت پر و بال جبرییل

نزدیک شد چو شعله به گیسوی فاطمه

انگــار رفـت طاقـت دســت خـدا ز دست

زآن ضربتی که خورد به بازوی فاطمه

آیـات نــور و پــردۀ ظلمـت؟! خدای من!

دسـت پلیــد دیــو کجـا روی فاطمه

از یک طرف خجل شده از فاطمه، علی!

از یک طرف نگاه حسن، سوی فاطمه

«میثـم» اگـر چـه فاطمه رازش نگفته ماند

محسن همیشه هست سخن‌گوی فاطمه

استاد غلامرضا سازگار

مدح حضرت زهرا (س) –  ۳

فیض روح‌القدس عالم معنا زهرا

تا به معراج کشانده‌ست نبى را زهرا

مصطفى خواسته‌اش خواستن فاطمه بود

رفت معراج که آخر برسد تا زهرا

به زمین آمدنش آمدن ساده نبود

دست بر سینه نبى گفت: بفرما زهرا

سر آوردن این سوره‌ی کوتاه چقدر

گفت جبریل: على، گفت نبى: یا زهرا

اینکه حق با على است، اینکه على با حق است

معنى هر دو اش این است: “على با زهرا”

قرب آن است که در سجده به زهرا برسند

سر سجاده رسیده‌ست به زهرا، زهرا

یک على داشت خدا، فاطمه هم داشت یکى

به خدا نیست کسى فاطمه الا زهرا

مرتضی مثل نبی بوسه به دستش می‌زد

حجت الله علی، حجت اعلا زهرا

من ز طیف عرفاى نجفى هستم که

ذکرم امروز بود فاطمه، فردا زهرا

کاروبار دل ما پیش خدا می‌گیرد

سروکار دل ما باشد اگر با زهرا

قبر ما سوخته‌ها جنت ما خواهد شد

بنویسند اگر بر لحد ما “زهرا”

علی اکبر لطیفیان


مدح حضرت زهرا (س) –  ۵

مصحفی اعجاز دارد که کلامش فاطمه است

آن نمازی قرب دارد که قیامش فاطمه است

آن که من هستم فقیر ابن الفقیر خانه اش

آن که من هستم غلام ابن الغامش، …فاطمه است

دست بوس فاطمه بودن کمال مصطفاست

در مقامات نبی این بس مقامش فاطمه است

حکم زهرا بر تمام انبیا هم واجب است

شرع ما پیغمبری دارد که نامش فاطمه است

حج زهرا ظاهراً بیت الحرامش مرتضاست

حج مولا باطناً بیت الحرامش فاطمه است

فاطمه امر خداوند است و مأمورش علی ست

پس امام اول عالم امامش فاطمه است

مصطفی؟ یا مرتضی؟ یا فاطمه؟ یا هر سه تا؟

مانده ام از این سه تا اصلاً کدامش فاطمه است

رشته های چادرش بازار گرمی خداست

صبح محشر هم دلیل ازدحامش فاطمه است

عقل ها راهی ندارند و زبان ها الکنند

در مقام اهل بیتی که تمامش فاطمه است

علی اکبر لطیفیان

 

مدح حضرت زهرا (س) –  ۶

ظهور عصمت پروردگار زهرا بود

جمال حق علی آیینه دار زهرا بود

اگر تجلی اسم هوالکریم علیست

قسم به شاه نجف سفره دار زهرا بود

تبسم لب او غم ز چهره ها میبرد

لطیف تر زنسیم بهار زهرا بود

به دست خالی ازاین خانه سایلی نرود

که در کنار علی خانه دار زهرا بود

قسم به آن زرهی که همیشه پشت نداشت

میان دست علی ذوالفقار، زهرا بود

اگر که نام علی هم ردیف با نمک است

براین ملیح زمانه نگار زهرا بود

همه زمین و زمان در مطاف روی علیست

به این مطاف معظم مدار زهرا بود

حسن کریم   حسین دستگیر عالمیان

همیشه علت این اعتبار زهرا بود

همه به مادرشان افتخار میکردند

تمام عزت ایل و تبار زهرا بود

همیشه حرف شفاعت که در میان آمد

سخن زبانوی ناقه سوار زهرا بود

شکست حرمت این خانواده پشت در

اسیر درد و غمی بیشمار زهرا بود

به وقت حمله همه ریختند در خانه

به زیر ضربه در آن گیر و دار زهرا بود

گذاشت بی ادبی پا به روی چادر او

میان آتش و گرد و غبار زهرا بود

تمام دلنگرانی او حسین شده

برای کرببلا بیقرار زهرا بود

کسی که در همه راه زیر لب میگفت

تکان مده سر او نیزه دار   زهرا بود

قاسم نعمتی

مدح حضرت زهرا (س) –  ۷

روی تاج عرش طبق نصّ لولا فاطمه

نقش شد زهرا سلام الله علیها فاطمه

آنکه خاک جانمازش را پرستش مى کنند

اولیا الله عالم ، کیست الا فاطمه

انبیا از برکت دستاس او نان می خورند

رزق و روزى می دهد به اهل بالا فاطمه

ظاهراً فرموده اند ام الائمه فاطمه

باطناً فهمانده اند ام ابیها فاطمه

جلوه ای شد لیله القدر رسول الله او

جلوه ای شد لیله المحیای مولا فاطمه

بچه هایش حجت الله اند اما گفته اند

آشکارا حجت الله علینا فاطمه

سیزده معصوم هریک نورى از زهراست پس

مى شود سرجمع این ها چهارده تا فاطمه

فاطمه حق و علی حق و مع الحق آینه است

چه علی اندر على چه فاطمه با فاطمه

حک شده بر روی گردنبند زهرا یاعلی

حک شده بر ذوالفقار مرتضی یا فاطمه

بسکه حیدر فاطمه است و بسکه زهرا حیدر است

در نجف چیزى نمیبینیم الا فاطمه

شادی روح خدیجه ، کوری چشم همه

سروری دارد به زنهای دو دنیا فاطمه

با هر اسمی که بخوانی در نهایت مادر است

راضیه حنانه الحوراء، زهرا فاطمه

مادری بالاتر از این مهربانی بیش از این؟

میرسد محشر به داد شیعه صدجا فاطمه

خانه اش که سوخت مسمار از خجالت سرخ شد

آن چنان برخورد با سینه که آنجا فاطمه…

محمد جواد پرچمی

 

مدح حضرت زهرا (س) –  ۸

من چو مادر مردگانم ، در عزایت گریه کردم

گریه کردی،من برای گریه هایت گریه کردم

حضرت صاحب زمان”ع” اکنون عزادارتوباشد

او بریزد اشگ ، من هم،درعزایت گریه کردم

قلب من  آتش گرفته ، دیگر آرامش ندارد

بیت الاحزان، ازبرای های هایت ،گریه کردم

مادر سادات ، من ، مانند طفلان یتیمم

فاطمیه ، در عزای جانگزایت ، گریه کردم

شیعیان ماتم زده،هرساله درسوگت نشینند

هرزمان یادم فتاده ، در هوایت گریه کردم

سیلی و دیوار و در، بامن حکایت ها بگوید:

روضه می خواندبرایم،من برایت گریه کردم

واژه ها، بامن عزادارند، با هم اشکریزان

بی امان درکنج خلوت،همنوایت گریه کردم

قصه ی تنهائی مولاعلی “ع” جانم گدازد

درنجف ،درسامره ، درکربلایت، گریه کردم

ای تمام قوم وخویشم،حضرت زهرای اطهر

گر گرفتم ،ناله کردم ،درقفایت،گریه کردم

گفتم وگفتم:”فرائی”طاقتش ازکف برون شد

پیرشد ، پیرانه مادر ، برحیایت گریه کردم

عبدالمجید فرائی

مدح حضرت زهرا (س) –  ۹

فاطمیه، در دلم همواره غوغا می کند

از گلویم بغضهای بسته را وا می کند

بینِ باغ و باغبان، شد کوچه ای پائیز و زرد

کِی در و دیوارِ سردش، رحم بر ما می کند؟

تا میانِ باغ، یاس وغنچه پرپر می شوند:

بلبلِ طبعم، چو نِی، صد ناله برپا می کند

در فراقِ یاس، جوی خون به راه افتاده است

دیدۀ بلبل، چه رنجی را تماشا می کند..

می تراود جوهری سرخ از سُوِیدای دلم

هرچه دارد، بیش و کم، تقدیمِ مولا می کند

« صبرِ زهرا» را، چه باید گفت تا معنا شود؟

« اشکِ مولا» را، کدامین واژه معنا می کند؟

در بیانِ رنجشان، صد مثنوی شد بی هنر

کِی غزل دردِ دلِ ما را مداوا می کند؟

او که مولا را جدا کرد از حبیبش فاطمه:

غرقِ نارش، خالقِ دنیا وعقبی می کند

چشمه ها جوشید ازبس خونِ چاه آمد بجوش

در نگاهِ اهلِ غیرت خلقِ دریا می کند

« طفلِ بی مادر چودیدی، حالِ ما را هم ببین»

بی سر و سامان، کجا از ناله پروا می کند؟

در کنارِ خیمۀ آلِ عبا، دیوانه وار

گوشه ای از چادرِ بی بی تمنّا می کند

انتهای خلوتی…، در گوشۀ تنهائیَم :

دل هوای مدفنِ مخفیِ زهرا می کند

با «حمیدِ» منتظر، با نامِ « زهرا و حسین»

آن مسافر را طلب از سوی صحرا می کند

تا نگیرد انتقامِ پهلوی بشکسته را

باز در هر فاطمیه، سخت غوغا می کند…

حمیدرضا کسرایی

مدح حضرت زهرا (س) –  ۱۰

پروازمان دهید در این روضه های عشق

ماراکشان کشان بکشانید پای عشق

اینجا مقدر است که با شال نوکری…

خدمت کنیم در حرم با صفای عشق

ما مفتخر به نوکری آل حیدریم

باید نفس نفس بزنیم از برای عشق

این قال صادق است اگر گریه میکنیم…

فرزند مادریم و سپاه ولای عشق

این روزها چه ها به سر مادر آمده

قدجوان کمان شده در تنگنای عشق

سیلی رسید و صورت مادر کبود شد

پوشانده روی زخمی اش از آشنای عشق

شدشانه های کودک کم سن و سال او

تا خانه ی امیر مصائب عصای عشق

حسین ایمانی

مدح حضرت زهرا (س) –  ۱۱

ما عاشقان ام ابیها شدیم وبس

سینه زنان حضرت زهرا شدیم وبس

از روز اولی که به این عالم آمدیم

گریه کنان همسر مولا شدیم وبس

مدیون مادری شما کل عالم است

ریزه خوران مادر دنیا شدیم وبس

تا زنده ایم بهر غمش گریه می کنیم

با گریه بهر ماتمش آقا شدیم و بس

این انقلاب ریشه اش از نام کوثر است

با نام فاطمه همه سرپا شدیم وبس

شکر خدا که پیرو راه ولایتیم

فرمانبران حضرت آقا شدیم وبس

حبیب باقرزاده

مدح حضرت زهرا (س) –  ۱۲

گریان روضه ایم و عزادار فاطمه

عمری اسیر کوچه و بازار فاطمه

جبران لطف مادریش را کجا توان

تا بی نهایتیم بدهکار فاطمه

روز ازل خریده مرا او برای خویش

اکنون اگرشدیم خریدار فاطمه

او یک تنه حریف تمام سپاه شد

جانم فدای آن همه پیکار فاطمه

تا روز حشر شامل نفرین ما شود

هرکس بنا نهاده به آزار فاطمه

هرکس اسیر مشغله ای گشته است و ما

شاعر شدیم شاعر دربار فاطمه

یاسرمسافر


 

 

اشعار خانه و آتش

مرثیه حضرت زهرا(س) – خانه و آتش  –  ۱

مادری خورد زمین و همه جا ریخت بهم

همه ی زندگیِ شیر خدا ریخت بهم

داغی و تیزیِ مسمار اذیّت میکرد

تا که برخاست ز جا عرش خدا ریخت بهم

بشکند پای کسی که لگدش سنگین بود

تا که زد سلسله ی آل عبا ریخت بهم

ثلث سادات میان در و دیوار افتاد

نسل سادات به یک ضربه ی پا ریخت بهم

گُر گرفته بدنِ فاطمه ، ای در بس کن

وسط شعله ببین زمزمه ها ریخت بهم

رویِ او ریخت بهم پهلویِ او ریخت بهم

دهنش غرقِ به خون گشت و صدا ریخت بهم

شدتِ ضربه چنان بود که سر خورد به در

رویِ آشفته یِ اُمّ النُجَبا ریخت بهم

پشتِ در سینه یِ سنگین شده هم ارثی شد

گیسوانِ پسرش کرب و بلا ریخت بهم

مادرش آمده گودال نچرخان بدنش

استخوان های گلویش ز قفا ریخت بهم

با ترک های لبش با نوک پا بازی کرد

همه ی صورت او با کف پا ریخت بهم…

قاسم نعمتی

مرثیه حضرت زهرا(س) – خانه و آتش  –  ۲

خداکند که زنی ناگهان زمین نخورد

به پیش همسر خود بی امان زمین نخورد

خداکند که نپیچد به پای او چادر

شبیه پیرزنی قد کمان زمین نخورد

تلاش کرد نیفتد ولی هلش دادند

نشد مقابل نامحرمان زمین نخورد

خداکند نرود آبروی یک مادر

مقابل نظر کودکان زمین نخورد

مگر که میشود از چند سو زنی بزنند

سر شکستن هر استخوان زمین نخورد

خداکند زن محجوب و بار شیشه او

درست در گذر این و آن زمین نخورد

خداکند که دو بازوی فاتح خیبر

کنار در سرداغ جوان زمین نخورد

مغیره قنفذ و خالد بلند خندیدند

دوباره کاش چنین پهلوان زمین نخورد

گرفت شال علی را زپشت سر زهرا

که با کشیدن این ریسمان زمین نخورد

میان گودی گودال ذوالجناح چه کرد

کشید دست خودش آسمان زمین نخورد

ولی چه فایده تیزی نیزه ها نگذاشت

بدون درد سر و بی تکان زمین نخورد

قاسم نعمتی

مرثیه حضرت زهرا(س) – خانه و آتش  –  ۳

صـدا صـدای دَر و مـادری که پشـتِ دَر است

صدا صدای شکستن ، دَری که شعله ور است

حــرامــزاده چـنــان با لـگـــد به دَر کوبـیــد ،

که بارِ شیشه شکست و دو دست ، روی سَر است

شکـسـت بـالِ کـبـوتــر ، بـیـا بـرس فـضّــه ،

بیا که سهمِ تو این خرده های بال و پَر است

هدف علی ست ، و زهرا سِپَر برای علی

تـمـامِ نقـشـه ی آنهـا برای یک نـفـر است

رسیـد وقـتِ جـدالـی کـه نـابـرابـر بـود ،

رسید وقتِ همان لحظه ای که پُر خطر است

طناب ، دستِ علی بود و فاطمه بی حال

به هوش آمده زهرا ، ز قصّه بی خبر است

کجاست حیدرِ من؟ فضّه مرتضایم کو؟

دَوید با نفسِ خسته ای که پُر شَرَر است

گرفت شـالِ علی را و سَـدِّ راهـش شد

توانِ فاطمـه در این میانه بیشـتـر است

غلافِ خنـجـرِ قُنفُذ نبـود ، می دیــدنـد…

مقابلِ یَلِ حیـدر ، تلاش ، بی ثمـر است

یکی دو ضربـه به بـازو ، امـامِ او را بُـرد

نگاهِ خستـه ی زهـرا ، شبیهِ مُحتَضَر است

نَبَـر علیِ مــرا ، او تـمــامِ جـانِ مـن است

صدا صدای ضعیف و صدای مختصر است

پوریا باقری

مرثیه حضرت زهرا(س) – خانه و آتش  –  ۴

ناگهان دود فراگیر شدو بغض شکست

نار با فاطمه درگیر شدوبغض شکست

بعد از آنکه پدر فاطمه از دنیا رفت

خوب از فاطمه تقدیر شدو بغض شکست

آنچنان ضرب لگدهاش به در محکم بود

میخ در مثل نوک تیر شدوبغض شکست

فضه تا ناله جانسوز خذینی بشنید

آمد افسوس کمی دیر شد و بغض شکست

از میان حسنین و همه دخترها

چقدر زود حسن پیر شد وبغض شکست

حبیب باقرزاده

مرثیه حضرت زهرا(س) – خانه و آتش  –  ۵

رعد و برقی و زد و باران ستم غوغا کرد

جهل حاکم شد و آنروز خیانت ها کرد

گله ای آمد ه بودند علی را ببرند

درعوض بازی تقدیر چه با زهرا کرد

پشت درخواست که مانع شود و نگذارد

پای ظلم آمد و محکم زد و در را واکرد

در،عقب آمد تا اینکه به پهلوش رسید

میخ بی رحم زد و شاخه ی گل را تا کرد

بعد از آن مرد،نه … نامرد چنان زد که همان

لحظه دستش به روی صورت بانو جا کرد

صبر مظلومه ی تاریخ سر آمد انگار

ناله ای زد که در افلاک عزا برپا کرد

علی اصغر ذاکری

 

مرثیه حضرت زهرا(س) – خانه و آتش  –  ۶

یاسی که شاخه اش به دو ضربه بریده شد

افتاد بر زمین و دوباره کشیده شد

آه از نهاد عرش خدا هم بلند شد

وقتی که غنچه با گل از این باغ چیده شد

مادر که رفت پشت در خانه ایستاد

یک مرتبه صدای شکستن شنیده شد

شعله کشید از دَرِمان آتشی و بعد

این روضه های کرب و بلا آفریده شد

از این طرف که دست ید الله بسته شد

قد چو سرو مادر از آن سو خمیده شد

هنگام بردن علی از آستان در

یک قطره خون به روی عبایش چکیده شد

دستی نوشت فاطمه چندی مریض شد

اما کسی نگفت که زهرا شهیده شد

طاقت می آورید بگویم برایتان:

هنگام غسل پهلوی مادر چه دیده شد؟

بازو کبود، سینه کبود و بدن کبود

از فرط گریه چشم حسین و حسن کبود

مهدی نظری

زمزمه خانه و آتش  زبانحال حضرت زینب (س)

صدای داد و فریاد  /   تو کوچه مون پیچیده

از بین آتیش و دود

چی میبینم ،  مادر من به خاک و خون غلطیده

نفس زنون  به پشت در

فضه رو داشت صدا میکرد

قبل از اینکه ، بابا بیاد

 اوضاع و رو به را میکرد

حسن دوید ،  به پشت در

  حسین به دنبال بابام

موندم کدوم ،طرف برم

 داره می لرزه دست و پام  (۲)

وای مادر ۳

بابامو که میبردن         طناب به دست نامردا

دیدم که مادر رو خاک

از پشت سر، و إن یکاد، می خوند برای بابا

یا علی گفت،جونی گرفت

خودش رو تو کوچه کشوند

اون دستی که،به پهلو داشت

به شال حیدرش رسوند

از هر کسی ،  که بگذرم

 من از قنفذ نمی گذرم

یه جوری با ،  غلاف زدش

 از نفس افتاد مادرم ۲

عبدالله باقری

 

زمینه حضرت زهرا(س)  خانه و آتش  –  ۱

بازم دلم گرفته برای فاطمیه

دوباره باز رسیده ،شبای فاطمیه

هوا هوای بارونه               تمومه چشما گریونه

علی کنار زهراشه          با گریه روضه میخونه

دل منو شکستی چه کنم

تو فکر رفتن هستی چه کنم

بار سفر رو بستی چه کنم۲،چه کنم۲

(دیدی آخر منو به چه کنم چه کنم انداختی زهرا)

 دلم گرفته امشب ، می باره اشک زینب

چرا عوض می کنی  ،   لباستو مرتب

نذار که یارت تنها شه    نذار اسیر غمها شه

تو هم شبیه این مردم         نده جوابم رو باشه

باصورت کبودت چه کنم

 تو بگو با نبودنت چه کنم

با موی پُر ز دودت چه کنم۲چه کنم۲

(دیدی آخر منو به چه کنم چه کنم انداختی زهرا)

تو کوچه بین دشمن  ،  افتادی ای گل من

همینقدر بگم که ،  غرورمو شکستند

یادم نمیره تو کوچه       به روی خاکها افتادی

به کی بگم این ماتم رو

به پیش چشمام جون دادی

با وَرَم رو بازوت چه کنم

 شکسته کنج ابروت چه کنم

با خون زخم پهلوت چه کنم۲چه کنم۲

مجید خانی

نوحه حضرت زهرا(س) خانه و آتش

یازهرا،یازهرا،آیات  کوثرِ مرتضایی               یازهرایازهراپشت وپناهِ شیرِخدایی

ای قرارِحیدر ، ذوالفقارِحیدر

تاپایِ جان شدی یارِ حیدر

برپا-گشته عزایت    جانِ-شیعه فدایت

آید-از کوچه ها صدایت

زهرا یا زهرا ۲ زهرا ام ابیها

واویلا،واویلادر پشت در زپا افتادی

واویلا واویلادر زیرِ ضربه ها جان دادی

بالگد در واشد،خانه ات غوغا شد

جایِ تو زیرِ دست و پا شد

ای وای-فضه هراسان   می زد-ناله پریشان

آمد-چه بر سرت بی بی جان

واویلا واویلا آتش ز خانه بالا میرفت

واویلا واویلا بادستِ بسته مولا میرفت

پیشِ چشمِ حیدر،فاطمه زیرِ در

مانند لاله ای گشته پرپر

هرجا-پیچیده بویت      گشته-آشفته مویت

چادر-فضه کشیده رویت

قاسم نعمتی

اشعار کوچه و دیوار

مرثیه حضرت زهرا(س) – کوچه  –  ۱

مرو که کوچه برای پرت خطر دارد

مرو که رد شدن امروز دردسر دارد

مگر نگفت خدا وقت خِلقَـتَت حتّی –

برای صورت تو برگ گل ضرر دارد؟

گمان نمی کنم این مرد بی حیا این جا

بدون حادثه دست از سر تو بر دارد

ز روی پوشیه زد، تازه این چنین شده ای

که چشم هات فقط دید مختصر دارد

نوشته اند که پیشانی ات به جایی خورد

خلاصه ضربه ی بد این چنین اثر دارد

بزرگ بانوی این شهر باورت می شد؟

ز خاک کوچه حَسن گوشواره بردارد؟

علی اکبر لطیفیان


مرثیه حضرت زهرا(س) – کوچه  –  ۲

شب و کابوس از چشمِ منِ کَم سو نمی‌اُفتد

تبِ من کَم شده اما تبِ بانو نمی‌اُفتد

غرورم را شکسته خنده‌ی نامحرمی یارَب

چه دردی دارد آن کوچه که با دارو نمی‌اُفتد

جماعت داشت می‌آمد دلم لرزید می‌گفتم

که بیخود راه نامردی به ما این سو نمی‌اُفتد

کِشیدم قَد به رویِ پایم و آن لحظه فهمیدم

که حتی ردِ بادِ سیلی‌اش بر گونه می‌اُفتد

نشد حائِل کند دستش گرفته بود چادر را

که وقتی دست حائِل شد کسی با رو نمی‌اُفتد

به رویِ شانه‌ام دستی و دستی داشت بر دیوار

به خود گفتم خیالت تخت باشد او نمی‌اُفتد

سیاهی رفت چشمانش سیاهی رفت چشمانم

وَگَرنه مادری در کوچه بر زانو نمی‌اُفتد

میان خاک می‌گردیم و می‌گویم چه ضربی داشت

خدایا گوشواره اینقَدَر آنسو نمی‌اُفتد

دو ماهی هست کابوس است خواب هر شَبَم، گیرم

تبِ من خوب شد اما تبِ بانو نمی‌اُفتد

حسن لطفی

مرثیه حضرت زهرا(س) – کوچه  –  ۳

می نویسم به چشمِ تَر مادر

می نویسم به رویِ دَر مادر

با همین پاره یِ جگر مادر

سوختم از سکوت اگر مادر

می نویسم مرا بِبَر مادر

خواهرم نامِ مادر آورده

چادرِ گریه آور آورده

غمِ من باز هم سر آورده

کوچه دادِ مرا در آورده

باز رفتم به آن گذر مادر

کوچه بود و عبورِ بانویش

کوچه و یک بهشت در کویش

مادری و فرشته هر سویش

باد حتیٰ نخورده بر رویش

من در آن  کوچه بی خبر مادر

کوچه بود و غروبِ غم بارش

کوچه بود و دو تا عزا دارش

کوچه ی سنگی و دو دیوارش

کوچه و سنگهای بسیارش

کوچه پُر شد زِ رهگذر مادر

دیدم آنجا هزار مشکل را

بسته بودند راهِ منزل را

جمعِ نامحرم و ارازل را

دیدم آن روز دستِ قاتل را

وای از چشمِ خیره سَر مادر

چشمِ خود را که بست زد سیلی

دید بی حیدر است زد سیلی

وای با پشتِ دست زد سیلی

گونه ای را شکست زد سیلی

سنگِ دیوار بود و سر مادر

می زدم داد که نزن نامرد

کُشتی اش پیشِ چشم من نامرد

جایِ مادر مرا بزن نامرد

یک نفر بین چند تن نامرد

از غرورم شکسته تر مادر

او زد و هر دوتا زمین خوردیم

هر دوتا بی هوا زمین خوردیم

پیش نامردها زمین خوردیم

خنده کردند تا زمین خوردیم

چادر و خون و خاکِ تر مادر

حسن لطفی


مرثیه حضرت زهرا(س) – کوچه  –  ۵

شکسته تر شده و دست برکمر دارد

 چه پیش آمده ! آیا حسن خبر دارد؟

به گریه گفت که زینب مواظب خود باش

 عبور کردن از این کوچه ها خطر دارد

 شبیه روز برایم نرفته روشن بود

 فدک گرفتن از این قوم  دردسر دارد

 گرفت دست مرا مادرم… نشد…نگذاشت…

 تمام شهر بفهمد حسن جگر دارد

 شهود خواسته از دختر نبی خدا

 اگرچه دیده سندهای معتبر دارد

 سکوت و صبر و رضای خدا به جای خودش

 ولی اگر پدرم ذوالفقار بردارد…

 کسی نبود به معمار این محل گوید

 عریض ساختن کوچه کی ضرر دارد!؟

وحید قاسمی

مرثیه حضرت زهرا(س) – کوچه  –  ۶

در و دیوار فقط میداند

که چه آمد به سر مادر ما

در و دیوار فقط میداند

که چه شد بال و پر مادر ما

نه زمین بلکه سما گریه کند

آسمان نوحه گر مادر ما

پشت در همهمه ای برپا شد

خون دل شد جگر مادر ما

ضربه پایش چقدر محکم بود

میخ در شد سپر مادر ما

میخ در کار خودش را کرد و…

شد فدا گل پسر مادر ما

بعد از آن که همه جا خلوت شد

فضه آمد به بر مادر ما

حبیب باقرزاده

مرثیه حضرت زهرا(س) – کوچه  –  ۷

ناگهان در وسط کوچه پرش خورد زمین

مادر افتاد؛ کنارش پسرش خورد زمین

پاک می کرد حسن دیده گریانش را

دید مادر جلوی چشم ترش خورد زمین

فاطمه گوهر یکدانه این عالم بود

آخرش عالم هستی گوهرش خورد زمین

سپر حیدر کرار فقط زهرا بود

رعدوبرقی زد و مولا سپرش خورد زمین

آنچنان ضربه ی سیلی عدو محکم بود

ناگهان مادر سادات سرش خورد زمین

قره العین پدر بود ولیکن افسوس

همه نور دو عین پدرش خورد زمین

تکیه گاه علی و رکن علی فاطمه بود

رکن افتاد و علی هم کمرش خورد زمین

حبیب باقرزاده

 زمزمه کوچه زبانحال امام حسن (ع)

چه جور بگم چی دیدم

خاطره شم جانسوزه

کاشکی می مردم اونجا

تموم بغض و گریه هام

 از روضه ی اون روزه

اون روزی که، یه بی حیا  از پیچ کوچه که رسید

دست من و، مادر فشرد   یه گوشه ای آروم کشید

می شناختمش ،همونی بود

که پشت در هیزم آورد !

همونی بود،که با طناب    بابامون و از خونه برد ۲

واویلا ۳

از تو چشاش فهمیدم

داشت دنبال شر می گشت

هر چی جلوتر اومد

مادر من،از رو حیا

عقب عقب بر می گشت

گفتم چیه؟ برو کنار،  مگه تو ناموس نداری!؟

بابام بیاد، می کشتت،   قدم جلوتر بذاری

داشتم هنوز، حرف میزدم

دستش گذشت از رو سرم

تا به خودم،بیام دیدم،  افتاد رو خاکا مادرم ۲

عبدالله باقری

زمینه حضرت زهرا (س) کوچه  –  ۱

ای آسمانی ، ماه دل من

 هستی حیدر، ای حاصل من

گِریم من ازغم تو   وای وای وای

نالم زماتم تو          وای وای وای

دیدم چگونه ، نقش زمینی

ناله زدی تو ، فضه خذینی

یک قلب پر زکینه وای وای وای

مسمارداغ و سینه وای وای وای

در بین آتش ، گشتی گرفتار

 شدتکیه گاهِ ،توکنج دیوار

من ریسمان به گردن وای وای وای

توزیر دست دشمن وای وای وای

تاضربِ سیلی ، اثر گذارد

 چشمان تارت، سویی ندارد

لرزان شده صدایت وای وای وای

شد مجتبی عصایت وای وای وای

با بغض دل تورازد وای وای وای

سیلی بی هوا زد وای وای وای

قاسم نعمتی

زمینه حضرت زهرا (س) کوچه  –  ۲

تا افتادی تو بین بستر      ز داغت افتاد از پا حیدر

یادم نمیره دیوار و در   شدی به پیش چشمام پرپر

رفیق نیمه راه شدی،می خوای منو جا بذاری

رسمش نبود که بری و،علی رو تنها بذاری

ابره چشمام می باره خون،گرفته قلب آسمون

خیلی جوونی خانمم،تو رو خدا پیشم بمون

((زهرا)۳عشق حیدر)

دارم به خاک غم میشینم،خیلی ز داغ تو غمگینم

آتیش میگیرم تا که زهرا،خنده ی قنفذ رو میبینم

خدا عذابشون کنه،که تورو خیلی بد زدند

تو بار شیشه داشتی و،تو پهلوهات لگد زدند

خیلی دلم زخمی بود و،رو زخم من نمک زدند

به کی بگم جلو چشام،ناموسمو کتک زدند

((زهرا)۳عشق حیدر)

چشاتو وا کن جون حیدر،منو نگاه کن جون حیدر

برای بار آخر زهرا،منو صدا کن جون حیدر

دلم ز دنیا خسته شد،تا چشمای تو بسته شد

سنگینه داغت به خدا،آخ کمرم شکسته شد

آخه باید چیکار کنم،بی تو عزیزم تو بگو

چه جور باید خاک به روی،چشات بریزم تو بگو

مجید خانی

نوحه ۱ امام حسن (ع)

یا حسن یاحسن آقایِ سفره دارِ مدینه

یا حسن یاحسن شد قاتل تو یک زخم ِ سینه

یادگارِ زهرا  – از تبارِ زهرا

در کوچه ها شدی یارِ زهرا

گربی صحن وسرایی – اما آقای مایی

اصلِ ایجادِ کربلایی

مولا جانم حسن جان

واویلا واویلا در کوچه ها شکسته غرورت

واویلا واویلا بسته کسی مسیرِ عبورت

مادر از پا افتاد – بر رخش جا افتاد

گوشواره ها همانجا افتاد

نامرد تا بی هوا زد  – مادر نامت صدا زد

تکیه بر تو چونان عصا زد

مولا جانم حسن جان

تشتی از خونِ دل مانده مقابلِ صورتِ تو

همسرت قاتلت ای جان فدایِ این غربت تو

گشته خونین لبها – زینب و این غمها

حال تو میکند تماشا

وای از تشت طلا و..  – وای از زاسِ جدا و ..

وای از چشمانِ بی حیا و…

قاسم نعمتی

واحد کوچه

پاشو مادر،پاشو باهم بریم به خونه

پاشو که حالم پریشونه،دلم زداغت پُره خونه

پاشو مادر،بلند شو مادر جونم

بلند شو که دلنگرونم،تو رو تا خونه می رسونم

پیش چشمای من(توی کوچه ها)۲

خورده ای سیلی از (عدو بی هوا)۲

ای داد بی داد(وای مادرم)۲

چادرت افتاد(وای مادرم)۲

برات میمیرم(وای مادر)۲

جلو چشمام،آتیش به هستی فلک زد

به زخم قلب من نمک زد

تو رو تو کوچه ها کتک زد

دل زارم،خسته شد از این همه آزار

به کی بگم غمم رو ای یار

خوردی باصورت توی دیوار

صورتت شد کبود(از اون ضرب دست)۲

بین این کوچه ها(غرورم شکست)۲

زار و حزینی(وای مادر)۲

روی زمینی(وای مادر)۲

برات بمیرم(وای مادر)۲

روی خاکها،زدی میون کوچه پرپر

می کشه من رو این غم آخر

نشد سپر شم برا مادر

توی کوچه،ابر پشام می باره بارون

تو رو دیدم با چشم گریون

شده چشات یه کاسه ی خون

از غم کوچه ها(می میره حسن)۲

گوشواره ات پاره شد(جلو چشم من)۲

پرت شکسته(وای مادر)۲

سرت شکسته(وای مادر)۲

برات بمیرم(وای مادر)۲

مجید خانی

اشعارایام بستری

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  ۱

بسترت را جمع کن از خانه ، بیماری بس است

زیر چشمت گود افتاده است ، پس زاری بس است

از همان روزی که تو تب کرده ای تب کرده ام

خوب شو خوبم کنی سه ماه بیماری بس است

تو به فکر گریه ای من هم به فکر گریه ام

این تبسم کردن از روی ناچاری بس است

لاله ، لاله ،لاله، لاله، لاله، لاله ، …تا به کی ؟

جای خالی در لباست نیست گل کاری بس است

من مرتب میکنم این خانه ات را تو فقط

لحظه ای هم دست از دیوار برداری بس است

ای شکسته بال پس کی استراحت میکنی

هر زمان که پا شدم دیدم تو بیداری ، بس است

این طرفداری از من کار دستت داده است

بعد ازاین کاری مکن دیگر طرفداری بس است

وقت کردی یک کفن هم بعد پیرهن بباف

زندگی کردن برای من بس است ، آری بس است

باشد امشب میروم پیش خدا رو میزنم

بسترت را جمع کن از خانه بیماری بس است

علی اکبر لطیفیان

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  ۲

خانه خراب گشتن من با عزای توست

زیباترین ترنم قلبم صدای توست

دیدی چگونه زندگی ام را نظر زدند

چشمانِ شور پشت سر بچه های توست

دردم گرفته فاطمه جان گریه می کنم

این قلب زخم دیده من مبتلای توست

دستار بسته ای که نبینم سرت شکست

جای شکستگی به خدا هر کجای توست

تکرارِ ضربه ها که به یک جا نمی خورد

جایِ قلاف رویِ سرو دست وپایِ توست

جایِ طناب مانده به دورِ گلوی من

آثارِ تازیانه بر انگشت هایِ توست

پایینِ هر دو گونه تو چاک خورده است

دو گوشواره درد سر مجتبایِ توست

مقتل نوشته از در ودیوار خورده ای

دهلیزِ خانه شاهد این ماجرای توست

مقتل نوشته خون همه جارا گرفته بود

خون لخته ها به مویِ پریشان حنای توست

مقتل نوشته است که چادر سرت نبود

این ماندنِ تو پشت در هم از حیای تو ست

مقتل نوشته خنجری از لایِ در زدند

آثارِ پارگی به لباسِ عزای توست

گودال تو هم لباسِ حسینِ تو پاره شد

حالا زمان روضه کرببلای توست

هرکس رسید نیزه خودرا شکست و رفت

کُندی خنجر از اثر بوسه های توست

قاسم نعمتی

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  ۳

امن یجیب خوانم و شب را سحر کنم

با دانه های اشک لبان تو تر کنم

خانه خراب می شوم آخر ز داغ تو

پیچیده ام به خویش چه خاکی به سر کنم

اما اگر قرار شد از پیش من روی

ماندم چگونه این جگرم را خبر کنم

بر روی دامنم بگذارم سر تو را

تا سیر این جمال کبودت نظر کنم

از بس نگفته ای که چرا سینه ات شکست

آخر شکایت تو به نزد پدر کنم

اصلا خودت بگو که من غیرتی چه سان

از این مسیر قتلگه تو گذر کنم

از درد ها برای تو حرفی نمی زنم

از ترس این که غصه تو بیشتر کنم

یادت که هست آن سپرت را فروختی

تکلیف بود سینه خود را سپر کنم

خود را زدم به شعله که سالم ببینمت

قربان موی تو صدها پسر کنم

فرصت نداد تا که خودم را عقب کشم

پهلو تهی ز ضربه دیوار و در کنم

قاسم نعمتی

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  ۴

دوباره شب شد و سر درد دارد

بمیرم باز مادر درد دارد

پس از فصل پر از غم یک سخن گفت

عزیزم زخم بستر درد دارد

نباید دست زد بر عضوهایش

که آیه آیه کوثر درد دارد

شبی آهی کشید و زیر لب گفت

خدایا مرگ کمتر درد دارد

من از گودی چشمانش گرفتم

که زخم دیده ی تر درد دارد

حسن تب دارد و در خواب گوید

نزن سیلی ستمگر درد دارد

پریشان باش ای گیسو چو بختم

که دیگر دست مادر درد دارد

محسن عرب خالقی

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  ۵

در بسترم و خسته ام و تاب ندارم

شب ها من از آن ضربۀ در خواب ندارم

انگار بعید است دگر زنده بمانم

بر گونه به جز گریه و سیلاب ندارم

با بازوی بشکسته قنوتم شده ناقص

غیر از دل پر آه به محراب ندارم

از شعله چو شمعی شدم و رو به زوالم

جز خون که ز سینه رَوَدم آب ندارم

از روی علی بس که رخ خویش گرفتم

خجلت زده ام چهرۀ شاداب ندارم

در صورت من نقش ز پستی و بلندی است

جز روی ورم کرده در این قاب ندارم

از ضربۀ آن دست نشست ابر به رویم

خاموش شدم هالۀ مهتاب ندارم

چندی ست نشُسته م تن و قامت طفلان

آخر چه کنم دست بدن ساب ندارم..

 مجتبی صمدی شهاب

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  ۶

داری چه زود می روی ای روح چادری

از دست نانجیب و ضخیم که دلخوری؟

این مخمل کبودی یکدست کار کیست؟

هرگز ندیده ایم کبودی به این پُری!

جزء مطهرات ، یکی خون زخم توست

آبی که نام داده امش قرمز کُری

با احتیاط رد شواز این کوچه ی وقیح

دارد نگاه میکندت چشم آجری

 امشب مگر که شام زفاف مزارتوست؟

داری کفن برای عروسیت میبُری

 قیچی نزن به پارچه اندازه ی تو نیست

باید به قد عرش بدوزند چادری

شیخ رضا جعفری

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  ۷

این روزها که مادرمان بین بستر است

دل بیشتر هواییِّ دیدار دلبر است

مادر ضعیف و بی رمق وقدکمان شده

خون لخته های سینه ی بیمار بَر در است

اوّل دعای هرشب او در نماز شب

تعجیل در وفات و وصال پیمبر است

این قامت کمانیُّ و رخسار ارغوان

تأئید آن سفارش ایّام آخر است

او در وطن غریبه و در کوچه های تنگ

سیلی حواله ی رخ بانوی حیدر است

حرف مدینه جز غم و افغان و آه نیست

گوشی برای حرف علی غیر چاه نیست

این روزها که یاس علی قدخمیده است

دل بیشتر برای ظهورت تپیده است

فضه توان یاریِّ مجروح را نداشت

آقا گمان کنم که زمانش رسیده است

وقتی کِشان کشان قدمی راه میرود

خونابه ها تمام مسیرش کشیده است

این سوی خانه فاطمه رویش گرفته و—-

آن سو حسن نشسته و رنگش پریده است

بغضش حکایتی شد و دانی به من چه گفت؟

از ضرب کینه و رخ و دیوار کوچه گفت

این روزها که شال عزا روی دوش ماست

تعجیل در ظهور عدالت سروش ماست

حرف از بقیع خاکیُّ و قبر نهان شده

فریاد العجل گل زهرا خروش ماست

نیلوفری کنار دری می خورد زمین

فضِّه به دادِمن بِرسَش توی گوش

سقط بنفشه در رَحِمِ لاله ی نبی

آثارش اختلال در آرام هوش ماست

تدفین شب حکایت شیرین عشق بود

نقش مزارِ گم به دل غم فروش ماست

این عاشق و حکایت بیمار ناتوان

ذکرم شبانه روز بیا صاحب الزمان

حسین ایمانی

 

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  ۸

کمی برای علی درد دل کنی بد نیست

بس است بغض نکن محرم علی کافیست

چرا قرار نداری ؟ چرا پریشانی ؟

چه آمده به سرت بی قرار و حیرانی

چرا الف شده دال و قدت هلال شده

طنین روضه ی تو نغمه بلال شده

بلال گفت اذان و تن حسن لرزید

شنید زینب تو قصه ی کفن لرزید

اذان رسیده به نام پیمبر و غش …  آه

نبی کجاست ؟ ببیند گرفتی آتش … آه

نبی کجاست ببیند ؟ لگد چه ها کرده

و میخ راه خودش بین سینه وا کرده

مدینه یکطرف و مادر حرم یکسو

نشسته زخم روی سینه و پر و پهلو

شکسته شد پر و بال پرستوی احمد

غدیر بغض شد و یاور علی را زد

تو شاهد غم و درد عوالمی بابا

نمانده روی تنم جای سالمی بابا

نگو که بعد تو من ارثی از فدک بردم

به جرم خواستن حق خود کتک خوردم

بدان که رد غلاف مدینه می سوزد

سر و بدن … پر و پهلو و سینه می سوزد

ببین سیاه تر از شام تیره شد روزم

چو شمع از غم هجر و فراق می سوزم

صدای ناله ی الغوث و الامانم را …

به عرش حق برسان ای تقاص یاس بیا

حسین ایمانی

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  ۹

امیرالمؤمنین فاطمه زانو بغل کردی

تو با این بغض اشک همسرت را هم درآوردی

نمیدانم چرا دوروبرم را تار می بینم

جواب گرمی دستان حیدر نیست این سردی

تو مردی کردی ومردانگی اماندیدی از۰۰۰

اهالی مدینه جز غم و نیرنگ و نامردی

علی جان نیمه شب وقتی که ازروی همین جامه

مراشستی وجسم زخمی زهرا کفن کردی

اگر مهتاب شد گلهای لاله برکفن دیدی

مزن ناله تویی حیدر تو مرد هر هماوردی

صدا کن مهدی مارا بخوان ندبه ولی الله

دعایی کن بگو وقتش رسیده ماه برگردی

حسین ایمانی

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  ۱۰

گذشته آب در این روزگار از سر من

حلال کن که رسیده است روز آخر من

مرا ببخش که افتاده ام در این بستر

نمانده است توانی به جسم لاغر من

برای بی کسی تو شبیه چشمانم

سه ماه گریه خون کرد زخم بستر من

قد خمیده و موی سفید زهرایت

برای خانه نشینی توست همسر من

به جان دختر شیرین زبانمان زینب

نپرس از چه شده غرق خاک معجر من

ز شرم بستن دستت هنوز می لرزم

چه کرد باتو مدینه امیر خیبر من؟!

بس است گریه و شیون برای عمر کمم

بقای عمر تو باشد غریب رهبر من

محمد حسین رحیمیان

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  ۱۱

کسی ندیده به عمرش غمی که من دارم

ز ذاغ غم به خدا شوق پر زدن دارم

زمانه بر دل هر کس غمی نهاده ولی

کسی ندیده به عمرش غمی که من دارم

گذشته مدتی از ماجرای کوچه ولی

هنوز هم به خدا درد در بدن دارم

اگر نبود حسن بین کوچه می مردم

هزار شکر به همراه خود حسن دارم

 این مدینه که مردان همیشه نامردند

غریب شهرم و اما ابوالحسن دارم

برای حفظ ولایت برای جان علی

هزار لاله قرمز به پیرهن دارم

کنار بستر من ، تو شبیه پروانه

منم به بستر خود میل سوختن دارم

حامد ظفر

زمزمه ایام  بستر

یادته گفت پیغمبر/جان تو و جانانم

شب عروسی مون گفت/ایشاالله که

به پای هم پیر شید عزیزانم

نیست روزی که،خوشبختی مون

 جلو چشام تصویر نشه

مگه میشه،ختم رسل   دعا کنه درگیر نشه!؟

-قد خمت،داره میگه   پیر شدی پای حیدرت

لرزش زانوهام میگه  موندنی نیست همسفرت۲

یا زهرا۳

با نخ و سوزن مشغول/زیر نور فانوسی

دور از چشای زینب/ این پیرهن و

از قسمت یقه اش چرا میبوسی؟!

کشتی من و،انقدر نخون  عزیز من شهادتین

چی شده که،تو هر رجی

 که می بافی میگی حسین؟

فاطمه جان،جون علی   رفیق نیمه راه نشو

با رفتنت ،قاتل این  غریب بی پناه نشو

عبدالله باقری

زمینه ایام بستری –  ۱

در بین بستر،غرق نوایی –  آه تو دارد ، بوی جدایی

از من گرفته ای رو   وای وای وای

یار شکسته پهلو وای وای وای

در این نود روز،توچه کشیدی

 بودی رشیده، حالا خمیدی

اشک از دودیده ریزم وای وای وای

 لاغر شدی عزیزم وای وای وای

هرشب کنارت،احیا بگیرم

 یا تو بمانی، یا من بمیرم

گریه مکن شب و روز وای وای وای

آهت شده جگر سوز وای وای وای

زهرا ببین غریبم وای وای وای

من بی تو غم نصیبم وای وای

قاسم نعمتی


 

زمینه ایام بستری  –  ۲

ای تموم زندگیم،داری آتیش به دل من میزنی

منو کشتی فاطمه،چرا اینقدر حرف رفتن میزنی

تازه هجده سالته،خیلی زوده حرف مردن میزنی

شده زندگیم سیاه            ای رفیق نیمه راه

نگو داری میری و می خوای منو جا بذاری

یاس پرپر کبود      این قرارمون نبود

بری و منو تو غربت تک وتنها بذاری (۲)

واسه من فقط تو هستی دلخوشی

رسمش این نبود ازم جدا بشی

داری از غمت علی رو میکشی

مرو فاطمه مرو مرو مرو

مرغ بشکسته پرم،بی تو بارونیه چشمای ترم

می ریزه بدون تو،همه ی غمهای عالم رو سرم

زیر بارِ غم تو،به خدا میشکنه زهرا کمرم

بی تو زهرا چه کنم           تک و تنها چه کنم

فکرشو کردی بری با این یتیما چه کنم

خدا هیچ مردی رو به           چه کنم نندازه که

هی با بغضتو  گلوش نگه خدایا چه کنم

حسودا به قلبمون شرر زدند

به درخت عشقمون تبر زدند

زهرا زندگیمونو نظر زدند

مرو فاطمه مرو مرو مرو

به خدا داره منو ،زخم رو سینه و پهلوت میکشه

رو ازم میگیری چون،علی رو کبودی روت میکشه

این چی بود خواستی ازم

داره من رو ساخت طابوت میکشه

فاطمه به جون تو           می میرم بدون تو

بدتر از جهنمه بی تو برا من مدینه

دیگه از من که گذشت                ولی آرزوم اینه

دیگه هیچ مردی زنش رو روی خاکها نبینه   (۲)

داره جون میده علی از این محن

دست من رو بستن و تو رو زدن

افتادی رو خاک جلو چشمای من

مجید خانی

نوحه   ایام بستری

ای مادر ای مادر  افتاده ای چرا بین بستر

ای مادر ای مادرناله زنم به چشمانِ تر

دیده ات را واکن-خانه را زیبا کن

رحمی به غربتِ بابا کن

بوسم -بال و پر تو   فضه-بسته سر تو

لاغر-گردیده پیکر تو

زهرا یازرهرا زهرا ام ابیها

باگریه  می بندی  بر زخم ابرویت معجررا

کشتی با   لبخندت   ای مهربان من دختر را

مثل گل پژمردی-صبر مارا بردی

در میان ِ کوچه سیلی خوردی

مانده-در سینه آهت

خانه-شد قتلگاهت   سوی-در خیره شد نگاهت

زهرا یازهرا ام ابیها

واویلا واویلا دستانِ تو زکار افتاده

واویلا واویلا از شاخه های تو بار افتاده

تاسپر گشتی تو – شعله ور گشتی تو

با ضربه بی پسر گشتی تو

وای از-داغیِ مسمار    دیدم – گشتی گرفتار

خونت-پاشیده روی دیوار

قاسم نعمتی

واحد ایام بستری

الان سه ماهه مادرم           تو خونم تو بستره

دلم داره بهم میگه           دیگه روزهای آخره

حرفهای زینب این روزها          حرفهای ناگفتنیه

همسایه ها بهم میگن          که مادرم رفتنیه

وای مادرم،خوردی زمین برابرم

آروم آروم جون میکنی،به پیش چشمای ترم

رو صورت،این روزها لبخند نمیاد

چه زخمیه روی سینه ات،خونش چرا بند نمیاد

نمیدونم،حالت چرا جا نمیاد

چی سر بازوت آمده،که دیگه بالا نمیاد

وای مادرم(۳)

خیلی جوونی مادرم         چرا سفید شده موهات

نگو برا کم خوابیه          سیاهیه زیر چشات

تو کوچه ها پرت شکست  غرور شوهرت شکست

جلوی چشمای بابام    یه جور زدند سرت شکست

تو کوچه ها ،چهل نفر میزدنت

با چشمای خودم دیدم،خونی شده بود دهنت

پهلوت شکست،تو کوچه ها سرت شکست

با سیلی خوردی به دیوار،که گوشه ی ابروت شکست

غوغا شده،بالا سرت دعوا شده

شمرده حرف میزنی چون،دنده هات از هم واشده

مجید خانی

 

 

 

حسین ایمانی

 

اشعار وداع و شهادت

مرثیه حضرت زهرا(س) –شهادت –  ۱

ای مسیحا نفسم از چه بریده نفست

گل صد زخم که بد لطمه زده خار وخست

با پرزخم چگونه تو شکستی قفست

زتو شرمنده نشد تاکه شوم دادرست

بی وداع از برمن رفتی وحسرت خوردم

کاش ای فاطمه جان قبل تو من می مردم

 خبرت را که شنیدم بدنم لرزان شد

دیده ام سیل شد و رود شد و باران شد

شعله شد آه من و ناله من طوفان شد

گریه کردم بخدا قاتل تو خندان شد

وقت پیروزی دشمن شد و حیدر افتاد

پیش مردم بخدا شیر تو باسر افتاد

ای جوانی که خوشی زعمر ندیده برخیز

هیجده ساله از غصه خمیده خمیده برخیز

ای گلی که به تنت چکمه دویده برخیز

چه کسی پارچه بر روت کشیده برخیز

شاه این عالمم و بی توبدون تاجم

قبله حاجت من ،سخت بتو محتاجم

چه کنم کار من افتاده به اینجا چکنم

رفتی و مانده ام و دست تمنّّا چکنم

ای سپاهم تو بگو من تک وتنها چکنم

مانده ام مات که با غسل تو زهرا چکنم

تن حوریه نمای تو پر از آثار است

بدنت نقش پراز میخ در و دیوار است

می روی خاطره کوچه تو می ماند

حسنم خون زبصر از غم تو می راند

راز آن چادر خاکی تو را می داند

زیر لب روضه سیلی تو را می خواند

عقده اش این شده که از تو دفاعی ننمود

خود خوری میکند از اینکه نشد کوچک بود

سر نهاده است به پای تو حسینت زهرا

تا که او را بکنی یاد تو در عاشورا

سرنهاده ست بپایت که بیایی آنجا

تا که آرام دهد جان وسط آن دریا

خس خس زیر گلویش به زیر آن خنجر

بخدا یک کلمه هست بیا ای مادر

 ذوالجناحی خبرش غرق بخون یال بَرََد

زخم وخونریزی پهلو تنش از حال بَرد

بدنش را نوک نیزه ته گودال بَرَد

نعل ، دندان زلبش کَنده و پامال بَرد

 از پس سر  ،سر اورا زجنایت کندند

خواهرش لطمه زنان ، وای همه می خندند

مجتبی صمدی شهاب


 

مرثیه حضرت زهرا(س) –شهادت –  ۲

جگرم خون و دلم سر به گریبان علی است

صبـح هـم در نظرم شام غریبان علی است

گرچـه بــا چـاه کنـد درد دل خــود ابراز

چـاه هـم بی‌خبـر از غصۀ پنهان علی است

سنــد غربـت مــولاست رخ نیلــیِ مــن

سنـد غربـت من، سینۀ سوزان علی است

بارهـا دشمـن اگـر آیـد و دستـم شکنـد

دست بشکستۀ من باز به دامان علی است

کافـران در حــرم وحــی نیــارید هجوم

به خدا قصد شما حمله به قرآن علی است

اهل یثرب ز چه از گریۀ من خسته شدید؟

دو سه روز دگری فاطمه مهمان علی است

درِ آتــش زده و نالــۀ مظلومــی مــن

سنـد مستنـد سوختـن جان علی است

رفتــم امــا جگــرم بهر علی می‌سوزد

به خدا خانۀ بی‌فاطمه زندان علی است

دارم امیـد کـه در حشر پریشان نشـود

حال آن سوخته جانی که پریشان علی است

داده تـاریخ بـه هـر عصـر، گـواهی «میثـم»

کـز ازل صبـر و رضـا پایـۀ ایمان علی است

غلامرضا سازگار

مرثیه حضرت زهرا(س) –شهادت –  ۳

خورشیدم و زمان غروبم رسیده است

ابری سیاه هاله به رویم کشیده است

بعداز پدر بلای دو عالم شد ارث من

قسمت به سفره ام غم صد داغ چیده است

روز و شب از غریبی و غم گریه می کنم

اشکم به روی گونه سرخم چکیده است

هرکس عیادتم برسد آه می کشد

معلوم می شود که ز من دل بریده است

شبها ز درد سینه نفس تنگ میشوم

چون پیله درد و غصه تنم را تنیده است

پیش علی قیام من از روی غیرت است

ورنه قد مرا غم بی حد خمیده است

این سهم روز ختم شه ختم الانبیاست

این مزد و اجر شاه به خاک آرمیده است

من آن گلم که پای چهل تن به پشت در

از روی شاخ و برگ تن من دویده است

باور نمی کنید؟ قیامت خدا گواست

زیرا که او به عرش فغانم شنیده است

باور نمی کنید؟ که محسن بجای شیر

در بین دود ، شعله ی آتش مکیده است

گوشی نمانده تا بزنم گوشواره ای

سیلی تمام لاله ی گوشم دریده است

من حیدری شدم وبه این جرم جان دهم

پاره تن پیمبرتان یک شهیده است

مجتبی صمدی شهاب

مرثیه حضرت زهرا(س) –شهادت –  ۴

باید از داغِ دلِ اولادِ پیغمبر بمیرم

باید از آغازِ این دیوانِ رنج آور بمیرم

چشمِ او را دور دیدند و چهل نامردِ یاغی:

حمله ور، با عربده، یک کوچه شور و شر…، بمیرم

فتنۀ بیعت گرفتن ازعلی، با ظلم و ظالم

کینه می کوبد به در، بر بی بیِ اطهر بمیرم

آتشی روشن شد از آن قومِ بی رحم و مروّت

بر امامِ بیکس و بانویِ پشتِ در بمیرم

بیتِ حورایِ بهشت است این که می سوزد ددان را

من فقط برغصّۀ باباش بر دختر بمیرم

در شکست و…، پر شکست و حرمتِ حیدر شکست و

آه! بر طفلانِ آن غمخانۀ مضطر بمیرم

ناله دارد بند بندِ استخوانهایم  دراین دم

ازغمِ همراهیِ دیوار و ضربِ در، بمیرم

آن دو ملعونِ خبیثِ رذلِ بی اصل و نسب را:

آن دوتا را کِی برم از خاطرِ خود، گر بمیرم؟

ردِّ پایی بر صدف، قاتل شده دردانه ای را

باغ می سوزد درآتش، غنچه شد پرپر، بمیرم

با غلافِ پُر ز شمشیرِ قساوت…، آه! قلبم

دستها با خیزرانها گشته سنگین تر، بمیرم

دست بسته، بر سرِ زانو کشیدن، مرتضی را؟!

یاعلی…، بر دستِ تقدیرِ یلِ خیبر بمیرم

با شکسته استخوان، دست از حبیبش می کشد؟ نه!!

آن طرف: غیظ این طرف: یک فاطمه یاور، بمیرم

می کشد آتش زبانه، خاک و خون در هم تنیده

قد خمیده، تن تکیده، رفته آن لشکر، بمیرم

یا امامِ مجتبی! رخصت بده، آقای خوبم:

تا بگریم، تا بگویم: سوختم! مادر! بمیرم…

…« می کُشد زهرا خودش را، تا ولایت زنده باشد»

می کِشد زهرا خودش را بعد ازاین دیگر، بمیرم

شد علی دیگر پرستارِ انیس و مونسِ خود

آه! آیا فاطمه افتاده در بستر؟…، بمیرم

در غمِ دفن و غمِ چاه و غمِ همسایگانش

آه! بُگذارید بر مظلومیِ حیدر بمیرم

قومِ باطل، هیچ چشمِ دیدنِ حق را ندارد

حقّ و باطل، می شود روزی نمایان تر، بمیرم

امتدادِ کینه ها در کینه ها بر آلِ احمد

« بر سرِ گودال و بر انگشت و انگشتر بمیرم»

طفل و چشم و دست و گوش و سیلی و تکرارِ روضه

باز آتش، باز خیمه، چادر و معجر، بمیرم

دختری کوچک که روزی، کرد مادر را بهانه:

آه! گشته عمّه جانی در پیِ دختر…، بمیرم

… کِی دهد خونِ دو دیده، سینه را آرامشی، کِی؟

« مُهجه می خواهد! که در آئینشان بهتر بمیرم»

گر نشد باشم درآنجا و ببخشم جانِ خود را:

« باید اینجا تحتِ امرِ حضرتِ رهبر بمیرم.»

حمیدرضا کسرایی

مرثیه حضرت زهرا(س) –شهادت –  ۵

از سینۀ تنگ وغمِ بسیار چه گویم؟

از آینه و سنگِ جفاکار چه گویم؟

بشکسته: دل وـ  بغض وـ  قلم تاب ندارد

با حالِ نزار از گل و آزار چه گویم؟

از کوچه و، از خانه و، از هیزم و آتش

از کینۀ آن دشمنِ غدّار چه گویم؟

از پستیِ مستی وغمِ صورتِ نیلی

از دردِ میانِ در و دیوار چه گویم؟

از میخِ در و سینه و پهلوی شکسته

از بالِ پرستوی فداکار چه گویم؟

ای خیرِ کثیر از تو به اعجاب رسیده!

در نعتِ تو و کثرتِ ایثار چه گویم؟

توصیفِ تو، تنها سزد از ربّ و رسولش

ای نور! به مدحِ تو سزاوار چه گویم؟

ای پارۀ تن! میوۀ دل! اُمّ ابیها!

در شرحِ تو و منکَر و اِنکار چه گویم؟

ای « قُرَّهِ عَین و بَصَرِ آیۀ رحمت»!

از دیدۀ ناپاک و دلِ تار چه گویم؟

نامحرم و حرمت شکنی؟ وای به حالش

از شُنعتِ اندیشه و کِردار چه گویم؟

ای پیرِ شما بوالهَوَس و اُمِّ خبائث!

در خانۀ تطهیر، ز مردار چه گویم؟

از دستِ یَداللّهیِ دیوافکنِ خندق

« یا رب! زغمِ حیدرِ کرّار چه گویم؟ »

ازغربت و مظلومی و از روز و شبی تلخ

بر کامِ بلا دیدۀ اعصار چه گویم؟

« آرامشِ ما در گِرُوِ روزِ قصاص است»

از خستگیِ جملۀ اشعار چه گویم؟…

ای شاعرِ سرگشته! بگو: درغزلی تنگ

« از فاطمه، آن یاورِ بی یار چه گویم؟…»

حمیدرضا کسرایی

زمزمه روز شهادت زبانحال حضرت زینب (س)

تا چشمام و وا کردم/ با تو شدم رو در رو

خوابم یا که بیدارم؟/یعنی توئی،که تو خونه، تو دست گرفتی جارو؟!

-یعنی خدا،خوشی بازم

برگشته توی خونمون؟

ایشالا هیچ کی نبینه،

مادرشو قامت کمون

-بابا بیا،بعد دو(سه)ماه

مادر شده مشغول کار

دنیا رو داد،به من تا گفت:

گلم برو شونه بیار

# وای مادر ۳ #

بچه ها پاشید،مادر/ جدا شده از بستر

داره خمیر میگیره/ بعد دو(سه)ماه،باز میخوریم،دست پخت خوب مادر

-بذا منم،کمک کنم

خم نشو داخل تنور

فدای مهر مادریت

کارنکش از پهلوت به زور

-راستی چرا؟، پیش تنور

مشغول روضه خوندنی؟

نمیشناسم،خولی کیه؟

چرا انقدر زار میزنی؟

عبدالله باقری

زمینه حضرت زهرا (س) شهادت ۱

آرام جانم ، ترک سفرکن – یارجوانم،حالم نظر کن

بنگرکه بیقرارم وای وای وای

زهرا بمان کنارم وای وای وای

چشمان زخمی، یک لحظه بگشا

احوال حیدر،داردتماشا

دستم به دامن تو وای وای وای

خونم به گردن تو وای وای وای

دیگر زپا نشستم وای وای وای

زهرا مرو زدستم وای وای وای

این درد سینه،برده امانت

دشمن چه کرده بااستخوانت

افتاده دستت ازکاروای وای وای

از ضربه های بسیار وای وای وای

اذیت مشوبا،بااین زخم پهلو

توبااشاره ،کمترسخن گو

ای یارچاره سازم وای وای وای

زهرا بگو چه سازم وای وای وای

جواب حضرت زهرا سلام اله علیها

ای مردتنها،بنشین کنارم-تاسربه روی پایت گذارم

گویم به چشم خونباروای وای وای

حیدر خدانگهدار وای وای وای

دراین سه ماهه،زحمت کشیدی

کردی تحمل،آهم شنیدی

شد موسم وصالم وای وای وای وای

دیگر نما حلالم وای وای وای

 جسمم شبانه،تنهاکفن کن

غسلم به زیر،این پیرهن کن

تابوت من به شانه وای وای وای

تنها ببر شبانه وای وای وای

دلشوره دارم،بهر یتیمان

جان تو و این طفلان گریان

دانی زچه در شور و نوایم

تنها به فکر ، کرب وبلایم

حسین کفن ندارد وای وای وای

جز پیرهن ندارد وای وای وای

قاسم نعمتی

 

نوحه شهادت حضرت زهرا (س) ۱

الوداع   الوداع        دارو ندار من فاطمه جان

گفتم که ، می مانی،عمری کنار من فاطمه جان

کوه ِ رنج و دردم-دست و پا گم کردم

دور سر تو من می گردم

واکن-چشمت به رویم    بغضی-بسته گلویم

جز تو-دردم به که بگویم

زهرا زهرا یازهرا       زهرا ام ابیها

می گیرم، دامانت ، رویم زمین مزن فاطمه جان

کُشتی تو ، حیدررا،کم دست وپا بزن فاطمه جان

بس به خود پیچیدی-بدی از ما دیدی؟

رو به قبله چرا خوابیدی

برخیز-ازجا نگارم     دانی-طاقت ندارم

رویت-سنگِ لحد گزارم

قاسم نعمتی

نوحه شهادت حضرت زهرا(س) ۲

تو خاتون عالمینی  – به حیدر نور دو عینی

قیامت مشگل گشایی – عزاداران حسینی

یاز هرا – نگاهی سوی ما کم

 بیا و – برای ما دعا کن

تو امضاء  برات کربلا کن

سلام ای بانوی غم کشیده

جوانی اما قامت خمیده

زنی بر سینه ماتم آن – سر بریده

بنی – حسینم وا حسین

شدی در آنش گرفتار – زدی تکیه کنج دیوار

صدا کردی فضه آمد – امان از داغی مسمار

یازهرا – به پیش اهل خانه

کشیده – مغیره تازیانه

شکسته – سر و بازو و شانه

شده آغازِ شش ماهه کشتن

به زیر پا سینه را شکستن

حسینت کربلا مانده زیر – پای دشمن

به جایی خورده سر تو – گرفت آتش معجر تو

به کوفه آمد همین ها – سر زینب دختر تو

امان از – غمی که گشته تکرار

امان از – مصیبت های بازار

امان از نگاه تلخ اشرار

کجا بودی که زینب به هرجا

میان کوچه ها شد تماشا

به اشک زینب خندیده دشمن-  بی مهابا

قاسم نعمتی

سم نعمتی

قاسم نعمتی

اشعار بعد از شهادت

مرثیه حضرت زهرا(س)  –  بعد از شهادت –  ۱

می شویمت که آب شوم در عزایِ تو

یا خویش را بخاک سپارم بجای تو

قسمت نبود نیتِ گهواره ساختن

تابوت شد تمامیِ چوبش برایِ تو

گر وا نمی شدند گره های این کفن

دق مرگ می شدند زِ غم بچه های تو

خون جای آب می چکد از سنگِ غسلِ تو

خون می چکد که زنده کند ماجرایِ تو

در بود و شعله بود و در اُفتاد رویِ تو

گُم شد میانِ خنده یِ مَردُم صدایِ تو

در بود و شعله بود و از آن در عبور کرد

هر کس که بود نیمه شبی در دعایِ تو

حالا زمانِ غسلِ تو فهمیده ام چرا

رویِ تو را ندید کسی تا شفایِ تو

تنها نه جای دست و زخم و کبودی است

آتش اثر گذاشته بر چشمهای تو

حسن لطفی

مرثیه حضرت زهرا(س)  –  بعد از شهادت –  ۲

اسماء بریز آب که قلبم مذاب شد

این مرد از خجالتِ این چهره آب شد

اسماء بریز آب که آتش گرفته ام

دیدی چگونه خانه من هم خراب شد

من چند بار شُسته ام و هَم نیامده

خونت هنوز می چکد از زخم تازه ات

این سنگِ غسل شاهدِ پهلویِ سرخ توست

ای خاک بر سرم چه کنم با جنازه ات

دریاب حالِ کودکانِ خودت را ببینشان

با گریه آستین سرِ دندان گرفته اند

حالا که وقتِ بُردنِ تابوتِ مادر است

از من نشانِ خانه یِ سلمان گرفته اند

حالا عزایِ کندن قبرت گرفته ام

حالا برای بردنِ تابوت مانده ام

این جای تیغ کیست که بر بازوی تو است

این نقش دست کیست که مبهوت مانده ام

آه ای غرورِ من پس از این وقتِ تسلیت

لبخندها به دیدنِ یارِ تو می رسند

برخیز ذوالفقارِ نبردِ مرا ببند

فردا برایِ نبشِ مزارِ تو می رسند

باید که چند قبر برایت درست کرد

باید مرا به جای تو در قبر جا دهند

دست پدر رسید تو را گیرد از علی

شاید که زخم آتش در را شفا دهند

حسن لطفی

مرثیه حضرت زهرا(س)  –  بعد از شهادت –  ۳

امشب مدینه خوابِ راحت کرد مادر

اما تو را خیلی اذیت کرد مادر

همسایه هایت را دعا کردی و این شهر

هرشب فقط پشتِ تو غیبت کرد مادر

چشم و سر و پهلویَم امشب درد دارند

دردِ تو بر ما هم سرایت کرد مادر

بابا تو را می شست دیدم رفت از حال

وقتی به بازویِ تو دقت کرد مادر

این زخمِ سینه عاقبت کارِ خودش کرد

ما را اسیرِ این مصیبت کرد مادر

هم اشک هم بابا عرق می ریخت اما

حالِ مرا خیلی رعایت کرد مادر

از چادری که سهمِ من شد از تو،پیداست

آتش فقط از تو عیادت کرد مادر

با آنهمه زخمی که خوردی ، قاتلِ تو

از ماندنت در کوچه حیرت کرد مادر

آنروز دیدم هفت جایت را شکستند

دیدم مغیره هِی جسارت کرد مادر

دست از قلافِ خویش قُنفذ بر نمی داشت

هِی زد ، تو را غرقِ جراحت کرد مادر

از بس برایم روضه خواندی از حسینم

چشمم به این خون گریه عادت کرد مادر

می آید آنروزی که می گویم : کجایی

پیراهنش را شمر غارت کرد مادر

بر نیزه بود و ناگهان دیدم که سنگی

پیشانیِ او را دو قسمت کرد مادر

بازارِ شام و حال و روزِ ما به بازار

عباس را غرقِ خجالت کرد مادر

عمداً سنان با چند نامردِ یهودی

ما را معطل چند ساعت کرد مادر

حسن لطفی

مرثیه حضرت زهرا(س)  –  بعد از شهادت –  ۴

دارم عذاب می کشم و آب می کشم

با چاه آه از دلِ بی تاب می کشم

اُفتاده عکسِ ماه در این چاه و عکسِ من

دارم خجالت از رُخِ مهتاب می کشم

کِی در کنارِ خاکِ تو من خاک می شوم

کِی رَختِ خویش از دلِ سیلاب می کشم

سلمانِ پیر زیرِ بغلهایِ من گرفت

خود را به رویِ شانه یِ اصحاب می کشم

عکس تو مانده است به دیوارِ خانه ام

دستی که بسته شد رویِ این قاب می کشم

من هرچه می کشم همه از دستِ قنفذ است

داد از مغیره از غم خوناب می کشم

من هرچه از تو مانده در این بقچه ی غریب

دارم به چشم خسته ی بی خواب می کشم

دارم لباسِ سوخته را جمع می کنم

این میخ  این در  همه را آب می کشم

حسن لطفی

 

مرثیه حضرت زهرا(س)  –  بعد از شهادت –  ۵

رفتی و با رفتنت، ای روح و ریحان علی!

بارها از این جهان پر زد دل و جان علی

رفتی و با رفتنت، دیگر صفا از خانه رفت

با وفا دلدارِ مولا! نورِ چشمان علی!

کاش در هنگامِ رفتن، یک کلامت مانده بود

بهرِ تسکینِ دلِ تنگ و پریشان علی

« کَلّمینی، کلّمینی…» ای دل آرامِ علی!

لااقل صبری طلب کن، بهرِ طفلان علی

ای که مظلومانه از مظلومِ خود گشتی جدا!

کن دعایی، تا نگردد قاتلِ جان علی

ای که بال و پر گرفتی تا بلندایِ امین!

الأمان! گر ناتوان می بود ایمان علی

آه! بیتِ « لافتی»، شد خالی از الحانِ خوش

شاه بیتی نیست دیگر برغزلخوان علی

آسمانها و زمین، همواره می باشد غمین

با وداعِ آخرینِ بیتُ الأحزان علی

عاقبت، روزِ سیه آمد به پایان و دگر

ظلمتِ شب بود و نورِ ماهِ تابان علی

با وصیّت نامه ای رنج آفرین مولا چه کرد؟…

جسمِ زهرا بود و…، کفن و دفن و…، باران علی

شرحِ هجران را چه باید گفت، تا معنا شود؟

بهترین معناست: چاه و چشم گریان علی

ثِقلتِ بی مادری، گلواژۀ عترت شکست

« خالی از آیاتِ کوثر گشت قرآن علی»

مادرا! با رفتنت، رفتارِ قومی بی حیاء

تا قیامت می زند آتش به یاران علی

بغض دارم در گلوی خود، ازآن بغضی که داشت

غصّه از همسایگانِ نامسلمان علی…

حمیدرضا کسرایی

 زمزمه شام غریبان

 بند اول-غسل

با پای دل راهی شید/با بغضای تو سینه

با گل بیاید،نه هیزم

برای عرض تسلیت، همه بریم مدینه

-همه پشت در بمونید،

یه خبرایی تو خونه است

صدای آب،داره میاد

غسل بی بی مون شبونه است

-طبق وصیت مشغول

غسل از زیر پیرهنه

چی شد؟چرا؟،حیدر داره

بلند بلند زار میزنه ۲

#یامظلوم،یامولا،یاحیدر#

بند دوم-تشییع

از پیش درب سوخته/برید کنار عاشق ها

تابوت شو آوردن

کمک کنید،نمونده چون،رمق به پای آقا

-شب شب تشییع کردن

یار ولایته ولی

حس میکنم،که اومدیم

تشییع جنازه ی علی!

-آی خواهرا ،که اومدید،

شمام با ما به این سفر

مواظب ،زینب باشید

داره میاد از پشت سر ۲

میخونه،وای مادر،وای مادر

بندسوم-کنار مزار

حسن داره میمیره/بابا میگه آروم باش

خدا نخواد تو دنیا/یه باغبون،برا گلش،قبر بکنه با دستاش

-چه جور میخواد،به تنهایی،

یاسش و تو خاک بذاره

گریه کنید،آخه آقا،

محرم و یاری نداره

-با کی داره،حرف میزنه؟

انگار خجالت کشیده

چون یاسی که،جوون گرفت

پس میده قامت خمیده ۲

یا مظلوم،یا مولا،یاحیدر

عبدالله باقری

نوحه حضرت زهرا(س) –  شام غریبان   –  ۱

با گریه،شد امشب،ذکر حسین حسین بر لبِ تو

می گیرد،پیراهن،با دستِ کوچکش زینب تو

کربلایی زینب-مبتلایی زینب

بینی غمِ جدائی زینب

لشگر-فکر شکارند – هر سو – حمله بیارند

حتی-پیراهنش درآرند

زهرا زهرا یازهرا    زهرا ام ابیها

نوحه حضرت زهرا (س)

شام غریبان

یا زهرا یازهرا آتش نزن دلم ای عزیزم

با اشک چشمانم آب روان به رویت بریزم

جانم امد بر لب – من چه سازم امشب

با گریه حسین و زینب

 شامِ غمهای من شد – غسلت با پیرهن شد

با تو جسم علی کفن شد

زهرا زهرا یا زهرا

طفلانت دور من آهسته بی صدا گریه کردند

ملائک با آهِ حسین و مجتبی گریه کردند

بازویت می شویم  – ابرویت می شویم

خونابِ پهلویت می شویم

ازتو شرمنده هستم – رفتی من زنده هستم

مانده جسمت به رویِ دستم

زهرا زهرا یازهرا

با گریه می شویم آشفته مویِ تو ای عزیزم

رسیده دستم بر زخمِ بازویِ تو ای عزیزم

تو نگفتی آخر – دخترِ پیغمبر

آمد چه بر سرت پایِ حیدر

از تو من دل نکندم    باتو من سر بلندم

باید بندِ کفن ببندم

قاسم نعمتی

نوحه حضرت زهرا(س) – بعد از شهادت  – ۱

یازهرا یازهرا برده فراقِ  تو صبرِ حیدر

بعد از تو این خانه گردیده فاطمه قبر حیدر

تا مزارت آیم  – بی کس و تنهایم

تا آسمان رسد آوایم

گریم بر غربت تو – صورت بر تربت تو

آیم شبها زیارت تو

زهرا زهرا یازهرا

یازهرا یازهرا دیگر سلام من بی جواب است

بعد از تو بی بی جان حیدر ببین که خانه خراب است

کودکانت هر شب – ذکر مادر بر لب

بانویِ خانه ام گشته زینب

بی تو لبریزِ آهم – خانه شد قتلگاهم

عمرِ بی تو دگر نخواهم

زهرا زهرا یازهرا

مو به مو اجرا شد زهرا وصیت تو اما

می ماند پیراهن با بوسه تو تا عاشورا

کربلا این دختر – از سویِ تو مادر

بوسه زند به زیر حنجر

پیش زینب چه ها شد – گودال محشر به پا شد

می دید از تن سری جدا شد

( نوحه  حماسی انقلابی  )

یازهرا یازهرا ما پایِ رهبری می مانیم

یازهرا یازهرا مانند تو رجز می خوانیم

عهدو پیمان بستیم – با ولایت هستیم

تحریم دشمنان بشکستیم

فاطمه یا زهرا

تشنه شهادت ما پیرو مسیرِ حسینیم

این عزت مدیونه یک رهبری چو پیرِ خمینیم

ما بصیرت داریم – مرد هر پیکاریم

در وقت فتنه ها بیداریم

فاطمه یازهرا

ای مردم ای مردم شمر زمانِ ما آمریکاست

آقای ما فرمود پایانِ راهِ ما عاشوراست

ما که غوغا کردیم – با ولی هم دردیم

دورِ سید علی می گردیم

فاطمه یازهرا

قاسم نعمتی

 

دید گاه خود را در باره این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نمی شود Required fields are marked *

*

چهار × چهار =

WpCoderX