ذات الاحزان 8 محرم 95

اشعار کتاب ذات الاحزان 8 (محرم 95)

بنام خدا
با عنایات حضرت باری تعالی و الطاف امیرالمومنین علیه السلام کتابچه شعر ذات الاحزان8 ( اشعار محرم – مهرماه 95 ) آماده بهره برداری می باشد.

ذات الاحزان 8 محرم 95

سبک های کتاب به شرح ذیل می باشد :

دانلود سبک زمزمه 

دانلود سبک زمینه 1       دانلود سبک زمینه 2        دانلود سبک زمینه 3       دانلود سبک زمینه 4

دانلود سبک زمینه نوحه

دانلود سبک نوحه 1         دانلود سبک نوحه 2

 دانلود سبک زمینه شور         دانلود سبک شور

متن اشعار کتاب به شرح ذیل می باشد:

بسم رب الحسین علیه السلام
اشعار ذات الاحزان 8
اشعار محرم 95
کانون فرهنگی مذهبی ذاکرین ری
www.zakerinerey.ir
کانال اشعار:
https://telegram.me/zatolahzan
کانال تراکت خام:
https://telegram.me/joinchat/BzqcgT4iRh6K2IkXARO2fg
اشعار امام زمان عج
ای خوش آنروز که بر دیده دری باز شود
دارم امید دری از سحری باز شود
مگر از خدمت صاحب نفسان فیض رسد
ورنه از غیر،بعید است دری باز شود
جز غم و غصة تو،غصه و غم نیست مرا
سفرة دل نَه به هر خیره سری باز شود
مرغ بی بال و پرم گوشة زندانِ فراق
باید از کنج قفس بال و پری باز شود
وعده های دلِ بشکسته به جایی نرسید
شاید از غیب مسیر دگری باز شود
جز حریمِ نظرت نیست پناه دگری
گِره بستة من با نظری باز شود
دمبدم یادِ تو هستم که تو یادم باشی
درد گفتم که ز کویت خبری باز شود
عَن قَریب است که دیدار، نصیبم بشود
آری این بخت به صاحب اثری باز شود
بس دعا کردم و گِرییدم و دادم قَسَمت
تا درِ وصلِ تو با چشم تری باز شود
ای خوش آن دیده که سر چشمة مقتل باشد
وقت روضه ست که باب هنری باز شود
تشنه ام تشنه،مِیِ کرب و بلا میخواهم
در حرم دایرة بیشتری باز شود
حاج محمود ژولیده
غزل شماره 2
ممنونم ای امام زمان،یاد ما کنی
حتی برای ثانیه هایم،دعا کنی
یکدم ردم نکن،که من از دست میروم
تنها تویی که قلب مرا با خدا کنی
میترسم از جداییِ دستان گرم تو
دست مرا بگیر،مبادا رها کنی
بابای ماتویی و مسیحای ما تویی
با دست گرم خویش بخواهی،چها کنی
بد میشویم بی نظرِرحمت شما
خوبیم تا نگاه به دلهای ما کنی
ما که حیا ز روی تو آقا نمیکنیم
وقت گناه،این تویی از ما حیا کنی
تنها تو میتوانی از این عبد،بگذری
تنها تویی ز بنده، خدا را رضا کنی
هیئت میایی،از برِ ما بی خبر مرو
تا در مصافحه بمن آغوش وا کنی
گردد سلام ما به سلام شما قبول
وقتی که رو سوی حرمِ کربلا کنی
با تو خوش است سِیرِ نجف،بعد،کربلا
هم قصدِ کاظمین و هم سامرا کنی
حاج محمود ژولیده
غزل شماره 3
مست ان است که از باده سبو بر دارد
چشم اميد ز هرکس به جز او بر دارد
يار عيسى به نفسم زنده کند عالم را
گر لب از لب به دم قدسى هو بردارد
در قنوت سحرى نامه به اب اندازيم
يار وقت گذرش نامه ز جو بردارد
اى که يک گوشه چشمت غم عالم ببرد
گو به غم پنجه خود را ز گلو بردارد
انقدر پيرهن عصمت من پاره شده
سخت با سوزن خياط رفو بردارد
عاشق ان است که تطهير کند دل با اشک
سحر از ديده تر اب وضو بر دارد
حسن ظن داشتن عاشق از انجا پيداست
که رسد هر چه ز معشوق نکو بر دارد
پير ويرانه غيورانه اراده فرمود
سنت سب على را ز عدو بردارد
داد زد در وسط بزم شراب اى عمه
چوب تر را زلب خشک بگو بردارد
بعد زينب چه کسى جز من اجازه دارد
بوسه اى با لب خونين ز گلو بردارد
سينه گر ضربه خورد زود نفس ميگيرد
واى اگر دنده دختر کمى مو بر دارد
معجرم را به سر نيزه چو پرچم ديدم
نرسد چون قد من بايد عمو بردارد
قاسم نعمتی
غزل شماره 4
سحر که ناله پر درد در گلوی من است
زجا بلند شوم وقت گفتگوی من است
مرور می کنم ایام عمر می بینم
هزار راه نرفته است رو بروی من است
همین یکی دو سه قطره ز اشک هم دارم
قسم به چشم تو ته مانده سبوی من است
تو ناز می کنی ومن پی تو سرگر دان
چه بی اثر همه اوقات جستجوی من است
چه گویم از غم هجران همین بس ای اقا
برای نافله با خون دل وضوی من است
به خاک چادر زهرا قسم که اشک حسین
تمام ثروت عمرا ست و ابروی من است
میان روضه خدا شاهد است من می فهمم
نگاه مرحمت مادرت به سوی من است
به این دو دیده گریان خویش می نازم
نمی ز چشمه کوثر میان جوی من است
به هر چه عشق قسم می خورم شب جمعه
زیارت حرم جدت ارزوی من است
غروب سرخ حریم حسین دیدنی است
صدای روضه ز لبهای تو شنیدنی است
قاسم نعمتی
غزل شماره 5
ما هم پياله ايم به شرط سبوى اشک
هم ناله ايم لحظه هر گفتگوى اشک
نامى براى صورت عاشق نهاده اند
دولت سراى گريه ميان دو کوى اشک
تطهير دل به خون جگر مى کنم ولى
تطهير ديده مى کنم از هر وضوى اشک
فرياد الفراق شنيدم به گوش دل
از ناله شکسته و بى هاى و هوى اشک
بوى بهار مى وزد از دامن سحر
سجاده ام ببين شده خوشبو ز بوى اشک
خواهى اگر که خوب بخوانى دل مرا
بنشين شبى ز رسم وفا روبروى اشک
تير گناه عصمت ايينه ام شکست
سنگ گناه گشته چنان سد جوى اشک
يا سيدالبکا سرى هم به ما بزن
روى مرا بگير تو بر ابروى اشک
قاسم نعمتی
غزل شماره 6
از سر عادت و تکرار نوشتیم بیا
اصلا انگار به اجبار نوشتیم بیا
تو زما بندگی و ترک گنه میخواهی
با همین قلب گنهکار نوشتیم بیا
کوفیان را همه محکوم نمودیم، ولی
مثل آن قوم جفاکار نوشتیم بیا
از سرصدق نخواندیم تو را یک دفعه
در عوض یکصد و ده بار نوشتیم بیا
شهرمان پرشده از بوی گناه و ماهم
سر هر کوچه و بازار نوشتیم بیا
غافل از آه یتیمان چقدر آسوده
شکم سیر شب تار نوشتیم بیا
عوض خانه ی ماها به بیابان رفتی
شدی از قوم ، دل آزار،نوشتیم بیا
درد دین نیست دگر…درد گرانی داریم
دل سپردیم به اغیار نوشتیم بیا
نام تو برلب و دل جای دگر میگردد
نشده طالب دیدار نوشتیم بیا
آه مظلوم شنیدیم “به ماچه ” گفتیم
جای یاری تو بسیار نوشتیم بیا
دلمان بنده ی دنیا شده و بیماریم
با همین حال اسفبار نوشتیم بیا
حسین رحمانی
غزل شماره 7
کاش می دانستم آقاجان کجائی، یابن زهرا!
آه! صاحبخانه! سرگردان کجائی؟ یابن زهرا!
اهلِ خانه سخت بر جانِ هم افتادند، آری!
وَه! چه سودی می بَرد شیطان، کجائی؟ یابن زهرا!
من فقط نه! بلکه دنیا خسته شد از این اسارت
شاکلیدِ قفلِ این زندان! کجائی؟ یابن زهرا!
اُفّ براین دنیا که سِجنِ مؤمن است و قصرِ یاغی
ای امیدِ خانۀ خوبان! کجائی؟ یابن زهرا!
خبثِ آمالِ یهود و رونقِ پستی پرستی…
فخر دارد قاتلِ انسان! کجائی؟ یابن زهرا!
« در میانِ این همه غم نغمه ای از بهجت آمد»
بر یَمَن دارد نظر ایران، کجائی؟ یابن زهرا!
جان به لب گشتم، زبس گشتم تمامِ جمعه ها را
جانِ باقیماندۀ جانان! کجائی؟ یابن زهرا!
قلبِ هستی را عطش پشتِ عطش سوزد دمادم
ای بهار! ای مژدۀ باران! کجائی؟ یابن زهرا!
حمیدرضا کسرایی
غزل شماره 8
شب شده تاریک، وَتاریک، وَتاریک تراز هر زمان
روز! چه روزی؟ همه آلودهء آلودهء تأثیر ازآن
خوابِ زمین، حالِ جهان، آهِ زمان را ببین!
جای هوا، جای نفَس، نفس و هوی، سرکشان
هرچه بزرگ است و فهیم است، دَمِ دَرنشین!
هرچه دنی، دون، به نظر: تافته ای دُرنشان!
عالَمِ فرسوده و فرتوت! وعالِم همه جا گوشه گیر
کِی بِدَمی سور و دهی نور، به پیر و جوان؟
کیسۀ الغوث، به چشم همگان ته کشید
بس که گران گشته دُرِ العجل و الامان
مادرِ ارباب! دعایی! که اجل سررسد
یاکه معجّل بشود، عهدِ نهانی: عیان
لحظه به لحظه است، یتیمی: پی نام علی
تیغ دو دم را بکِش، آقام! وَ مولام! کسِ بیکسان!
حقِّ اناالمهدیِ ما منتظران را بده…
چشم و چراغِ حسنینی تو، امام الزمان!
حمیدرضا کسرایی
غزل شماره 9
سرمایۀ محبت زهرا: امام عصر
فرماندهء سپاه، به مولا: امام عصر
تکفیر و، کفر و، کافر، ازاین دست هرچه هست:
اینها تمام یکطرف! طرفِ ما امام عصر
ای آخرین سلالۀ منجی! چه دلخوشیم:
فضل ابن فضل و، دست و علم، یا امام عصر!
آری! کشیدم از ته دل بر مزارِ حج…
آهی! به تشنگانِ منا، با امام عصر
عطرِ بقیع و کرببلا، قدس می دمد
هرکس که سرخ خوانده غزل را، امام عصر!
ما آن جماعتیم که حیران و بی کسیم
تکبیرِصبح و ظهر: حسین شد و، حالا: امام عصر…
امروز، روزگار، سرکشی اش فرق می کند
حل می شود تمامِ مشکل ما با امام عصر
آقا! بیا! که قلب زمان درد می کند
یا رب! تفقّدی! تو به آقا امام عصر…
حمیدرضا کسرایی
غزل شماره 10
من واله و شیدا شده ام نذرِ نگاهت
چشمم شده فرش و همه افتاده به راهت
بر آینه بندانِ دلم، سایه فِکَندی
پیداست درآنها غزلِ چشمِ سیاهت
پژواکِ قدمهای تو و، آینۀ دل…
بشکستی و، شد صحنۀ تکراریِ ماهت
« تکرارِ تو زیباست، که مجنون شده ام من»
ایکاش بماند نظرِ گاه به گاهت
مهمانم و دعوت شده در بزمِ عزیزم…
گنجینۀ زهرا! شده ام من صِله خواهت
مُنعِم کن و مَنعَم مکن، ای صاحبِ دولت!
سرباز شدم تا که بمیرم به سپاهت
در مکتبِ آدینه، قلم آمد و، بی تاب:
سرگرمِ غلامیست، به تجدیدِ پناهت
« گفتند: شبِ چاردهم ماه قشنگ است…»
خشکیده ولی چشمِ همه در پیِ ماهت
با آمدنت خیر شود عاقبتِ خلق
« کِی می شود آیا که کند خلق نگاهت؟…»
حمیدرضا کسرایی
اشعار مناجات امام حسین
عجیب هیئتِ تو بوی کربلا دارد
چقدر حال و هوای حرم صفا دارد
میان روضة تو بوی سیب میآید
و بعد، رایحة قتلگاه را دارد
صدای نالة زهرا بگوشِ دل برسد
نوای مادرتان ذکر آشنا دارد
همین که زمزمة یا بُنَیَ می پیچد
زبان بگیر،که زهرا بما دعا دارد
فرشته ای بنویسد،بهشتِ ما اینجاست
بهشت،اینهمه لطف و صفا کجا دارد
خدا گُواه که اینجا،بزرگ و کوچکِ مان
نوای صوت حزین را، ز نینوا دارد
قسم به گریة پایینِ پای اربابم
که چشمِ ما ز علی اکبر این بکا دارد
همین اقامة روضه،مدافعِ حرم است
سِلاحِ گریه،مهماتِ جبهه ها دارد
به خون سرخ شهیدان که اَمنیت بخش است
حرم،هزار سپاه از قبیلِ ما دارد
تمام فتنة دشمن علیه پرچمِ ماست
حسین،لشگر آماده هر کجا دارد
و این پیام،به اردوی دشمنان برسد
حذر کنند ز ایران! که کربلا دارد
گِره به اَبروی آقای ما اگر افتد
قرار کِی به حرم ،دشمن منا دارد
به اقتدار علی پشت رهبرم گرم است
ز بسکه عشق،به اربابِ خود رضا دارد
حاج محمود ژولیده
غزل شماره 2
عاشقانت میفروشند عیش را, غم میخرند
دل به پاى روضه میریزند ماتم میخرند
باز هم شیر حلال مادران تاثیر کرد
بچه ها دارند از بازار پرچم میخرند
مثل خاروخس در این سیل به راه افتاده ایم
باز درهم آمدیم و باز درهم میخرند
ماه ها در یک طرف ماه محرم یک طرف
بیشتر از ماه ها ماه محرم میخرند
اشک ما اینجا فقط این قدر قیمت یافته
ورنه جاى دیگرى عرضه کنى کم میخرند
تا تو را داریم ما, داراترین عالمیم
بچه هاى ما در این خانه حاتم میخرند
این طرف گریان شدیم و آن طرف آباد شد
اشک کالایى ست که در هر دو عالم میخرند
گریه بر مظلوم تکوینا تقرب آور است
در حسینیه مرا,حتى نخواهم, میخرند
مطمئنا روضه اى یا گریه اى در کار هست
هر کجا عصیانى از فرزند آدم میخرند
عده اى دم میدهند و عده اى دم میزنند
پنج تن هم این وسط دارند از دم میخرند
گریه کن زهراست,ما تنها سیاهى لشگریم
باز با این حال شکل گریه را هم میخرند
اولین گریه کن مسلم رسول الله بود
گریه بر دندان مسلم را مسلم میخرند
علی اکبر لطیفیان
غزل شماره 3
دلم هوای تو کرده ،دلم هوای ضریحت
دلم ،خودم ،پدرم ،مادرم فدای ضریحت
چه سینه ها که به تنگ آمده است از غم دوری
چه قلب ها که به سر آمدند پای ضریحت
چه روزها که شمرده پدر برای وصالت
چه خواب ها که ندیدم خودم برای ضریحت
چه روزها شده ام مات قاب عکس حریمت
چقدر بوسه زدم عکس را به جای ضریحت
مدام فکر من این است که النگوی مادر
کجا نشسته در آن قسمت طلای ضریحت
ما را پناه نیست به جز کشتی نجات
راه نجات ماست از این دار مشکلات
بر پرچم سیاه غمش تکیه می کنم
جانم فدای ماتم لب تشنهء فرات
بودند دیو و دَد همه سیراب و می مکید
خاتم ز قحط آب سلیمان کائنات
گودال تنگ و روی تن شاه پر ز سنگ
نیزه شکسته ها به تنش از همه جهات
از بس شلوغ بود که دیگر نمی رسید
از روی تل صدای فغان مخدرات
باز این چه شورش است! خدایا همه زدند
با تیغ و سنگ و نیزه در آن همهمه زدند
عماد بهرامی
غزل شماره 4
محرم امده شکر خدا کنيم همه
به گريه محشر کبرى به پا کنيم همه
به شکر اينکه رسيديم به عزاى حسين
ز سينه عقده يک ساله وا کنيم همه
همه حسينيه ها تحت قبه يار است
رسيده وقت اجابت دعا کنيم همه
با نام يک يک ما صدا زده زهرا
به اذن او پسرش را صدا کنيم همه
دوباره فاطمه در عرش مو پريشان است
به ناله حق نمک را ادا کنيم همه
حسين کشته اشک و ما طبيب حسين
به اشک زخم تن او دوا کنيم همه
خدا به عشق حسينش گناه ما بخشيد
ازين به بعد ز اقا حيا کنيم همه
قسم به عشق محرم بهار مردن ماست
تمام زندگى خود فدا کنيم همه
حلال تيغ هلال است خون سينه زنان
حرام باد که چون و چرا کنيم همه
قسم به نام خمينى و غيرت شهدا
در اين مسير به او اقتدا کنيم همه
به يک سلام ازين راه دور بر ارباب
دل شکسته خود کربلا کنيم همه
تنى بدون کفن روى خاک صحرا بود
هميشه گريه بر ان بوريا کنيم همه
سلام بر حرم عرش عزيز خدا
سلام ما به حسين غريب کرببلا
قاسم نعمتی
غزل شماره 5
عاشق غمزده را ياد تو جانان کافيست
سينه سوخته را ناله سوزان کافيست
بهر راضى شدن مادر زارت زهرا (س)
لحظه اى زمزمه ذکر حسين جان کافيست
کربلائى شدن ما به خدا اسان است
روضه اى کوته و يک ديده گريان کافيست
گريه شيرازه خون باشد و تسکين قلوب
قطره اش بهر دواى غم دوران کافيست
چون که سر چشمه اشک از دل پر درد بود
به تسلاى غم قلب پريشان کافيست
گر که با لطف تو از دل حجب نور رود
صحنه داغ تو بر دادن هرجان کافيست
هر کسى ديده خودش صحنه يک قتلى را
روضه نه بهر غمش ياد عزيزان کافيست
دختر از دور اگر بوسه فرستد بر نى
بهر تکريم لب قارى قران کافيست
بهر زخمى شدن ابله پاى نهيف
يک اشاره ز سوى خار مغيلان کافيست
حيف سر بى بدن امد که به يک پنجه ناز
بهر شانه شدن موى پريشان کافيست
قاسم نعمتی
غزل شماره 6
دلم از روز ازل خورده به نامت ارباب
کن دعا تا که شوم عبد مدامت ارباب
گر دهی یا ندهی حاجت من میدانی
تا قیامت شده ام عاشق نامت ارباب
به همان ذکر حسین جان که نوای زهراست
نام تو در دو جهان کرده قیامت ارباب
لحظه روضه چه باکم ز گنه معتقدم
نفس وحشی بشود وحشی و رامت ارباب
بشکن بال و پرم را که کنون آمده ام
نتوانم که پرم از سر بامت ارباب
دیدن کرب و بلای تو نصیبم چو نشد
کنم از دور ز دل عرض سلامت ارباب
تو بیا جان یتیم حسنت کن نظری
تا شوم نوکر دربست و غلامت ارباب
جان قاسم تو بیا و بخرم، تا بشوم
سینه بشکسته فدایی قیامت ارباب
مستم از باده ی لعلی ز عسل شیرین تر
قاسمی مسلکم و تشنه ی جامت ارباب
تیغ بر دست شدم بی سر و پای عشقت
تا که لبیک بگویم به پیامت ارباب
غربتت می کشدم عاقبت ای شاه غریب
گر بگوشم بر سد حزن کلامت ارباب
لحظه ی مرگ چه باکی که کنی امدادم
جان فدای تو و این مشی و مرامت ارباب
قاسم نعمتی
غزل شماره 7
صد شکر ميکنم که گرفتار تو شدم
منت نهاده اى و عزادار تو شدم
احرام عشق بسته به ميقات امدم
حيران کوى وصل به ديدار تو شدم
يک عمر روسياهى من را حلال کن
کردم گناه و باعث ازار تو شدم
تا خويش را عزيز کنم نذر مادرت
يا ايها الغريب طرفدار تو شدم
سر بند نوکرى تو بستم به اين اميد
تو ميخرى مرا سوى بازار تو شدم
اين نوکران بيا و تو در هم قبول کن
شايد قبول درگه از اين کار تو شدم
اين اشگ را که راه گرفته ز چشم تر
دارد نشان که محرم اسرار تو شدم
تا گم شدم ميان ره غفلت و گناه
راهى به راه عشق ز انوار تو شدم
بر جان خريده ام همه زخم زبان خلق
بر نام تو قسم همه جا يار تو شدم
تا خواستم به نوکريت کم بياورم
ناخواسته دخيل علمدار تو شدم
ما راهيان کرببلائيم تا ابد
سينه زنان خون خداييم تا ابد
قاسم نعمتی
غزل شماره 8
همه سرمايه مجنون غم ليلا باشد
عاشق ان است که سر گشته و شيدا باشد
بعد از انى که شده دلبر ما خيمه نشين
عاشق دلشده اواره صحرا باشد
قطره اى مى چکد و لذت عمرش اين است
اخر راه دگر وصل به دريا باشد
پرچم مشکى هئيت همه جا محترم است
چونکه شيرازه اش از چادر زهرا باشد
رو سپيدند قيامت همه زوارت
چون به پيشانيشان نام تو اقا باشد
مى شود راه عبور تو مشخص هر جا
کاسه پر شده سائلى بالا باشد
با همه معرفتم عرضه کنم محضر تو
اعتقادى که ز هر شبهه مبرا باشد
در عزا خانه تو دست خدا در کار است
تا خدا هست مصيبات تو بر پا باشد
گرچه بر سينه غم کرب و بلا دارم من
شک ندارم که حريم تو همين جا باشد
نوکر ان است که يک لحظه شده چون ارباب
وقت جان دادن خود بى کس و تنها باشد
در قيامت که بگيرى سر خود را بر دست
تا به زهرا برسى محشر کبرى باشد
لحظه بوسه گرفتن ز رگ حنجر تو
به خدا ذات خدا غرق تماشا باشد
قاسم نعمتی
غزل شماره 9
ما که مريد ميکده و مست باده ايم
عمرى است دل به حضرت معشوق داده ايم
قبل از سر شتن گلمان مفتخر شديم
در کوى عشق نوکر اين خانواده ايم
جائى که جبرئيل ز خدام اين در است
ما هيچ تر ز هيچ و يک عبد ساده ايم
ما تازه با غم تو نگشته ايم اشنا
جانا کنيز زاده تو بنده زاده ايم
يا ايها الامير به يک موى تو قسم
تا زنده ايم پاى رهت ايستاده ايم
وقتى شهيد تا به مقام شهود رفت
ما را بگو که تازه در اغاز جاده ايم
با عشق اينکه روزى از اينجا گذر کنى
صورت به زير مقدم پاکت نهاده ايم
حق گريه را به نام شما افريده است
ما فيض گريه را به دو عالم نداده ايم
در بين روضه ديده پر اشک بسته ايم
با يک سلام تا حرمت پر گشاده ايم
ما را ز جام گريه لبالب نوشته اند
ما را غلام حضرت زينب نوشته اند
قاسم نعمتی
غزل شماره 10
عالمى شد مست اين اوا دل ارامم حسين
نغمه هر عاشق شيدا دل ارامم حسين
بيدلان عشق مى خوانند با چشمى پر اشک
همنوا با مادرش زهرا دل ارامم حسين
اين سوال و پاسخ عشق است از مجنون بپرس
کيست در کوى جنون ليلا دل ارامم حسين
گوش دل وا شد شنيدم اه اه هر نسيم
مى کند با گل چنين نجوا دل ارامم حسين
گر بخواهى در کلامى عشق را معنا کنى
چيست اين گل واژه زيبا دل ارامم حسين
خوانده ام اسرار اين دلدادگى پنجاه سال
از نگاه زينب کبرى دل ارامم حسين
گر نهى سر بر ضريحش اين صدا را بشنوى
از لبان مادرش زهرا دل ارامم حسين
قاسم نعمتی
غزل شماره 11
انیس خاطر عاشق نگاه معشوق است
اسیر دام بلا در پناه معشوق است
اگر وصال میسر نشد یقین دارم
مزار سوخته دل بین راه معشوق است
دمی که شه پر پروانه سوخت دانستم
که این نشانه یک سوز آه معشوق است
به وقت گریه فقط لرزشی به شانه مبین
که شانه لحظه ی غم تکیه گاه معشوق است
به تاری از سر گیسو هزار دل ! چه عجب؟
که این ستون کمی از سپاه معشوق است
حسین کعبه ی عشق است و من به طوف حسین
به دین عشق خدایم اله معشوق است
اگر که تربت ما کربلا شود چه شود؟
که خاک کرببلا قتلگاه معشوق است
به سینه های محبان سلام باید داد
که قلب گریه کنان بارگاه معشوق است
قاسم نعمتی
غزل شماره 12
زازل ياد تو شد رونق بازار دلم
کى غريبم که تويى در همه جا يار دلم
ز حسينيه دل هم گذرى حضرت عشق
رنگ ماتم زده اى بر در و ديوار دلم
صوت محزون تو از بس جگرم را سوزاند
عالمى سوخته از اه شرر بار دلم
مادرت هستى من وقف عزاى تو نمود
زين سبب گريه شب و روز شده کار دلم
همه درد فقط زخم زبان دنياست
لحظه مرگ بيايى تو به ديدار دلم
سر در هئيت دل با خط خون بنوشتم
شاه بيتى ز غزل خانه اشعار دلم
سر بازار محبت که همه حيرانند
غم ندارد که حسين است خريدار دلم
با اجازه ز ابوفاضل و دست و علمش
نام زينب ز ازل گشته علمدار دلم
قاسم نعمتی
غزل شماره 13
ماه عزا آمد دل عالم گرفته
زهرا بُنَیَّ یا بُنَیَّ دم گرفته
هرکس به هرنحوی عزادار شما هست
حتی خدا در عرش خود ماتم گرفته
کوچه به کوچه تا ابد شرمنده ی توست
در “مُلک ری” هر خانه رنگ غم گرفته
دیدم که از عشق شما لات محله
رفته برای روضه ات پرچم گرفته
راه نجات ما گنه کاران شمائید
با گریه بر تو، توبه ی آدم گرفته
حتما پشیمان میشود در روز محشر
لطف تورا هرکس که دست کم گرفته
شاهان عالم ریزه خواران تو هستند
دست گدایی سوی تو حاتم گرفته
بالا سرت هرکس که آمد دست پُر رفت
این “پیروهن” ، آن دیگری “خاتم” گرفته
برخیز دور خیمه ی زینب شلوغ است
دور و برش را چند نامحرم گرفته
اهل و عیالت بعد تو آقا اسیرند
برخیز تا در خیمه ها آتش نگیرند
رضا قربانی
غزل شماره 14
شکرلله که من مرغ همین بام شدم
جلد میخانه ی تو در همه ایام شدم
هر کجا نام تو آمد به تنم جان آمد
تو چه کردی که چنین عاشق این نام شدم
دل من بود پر از غصه ی عالم آقا
چایی روضه ی تو خوردم و آرام شدم
چشم پا کردم و دیدم که تو صیاد منی
آمدم رقص کنان وارد این دام شدم
چون زهیر تو حسین عبد فراری بودم
آری از معجزه ی روضه ی تو رام شدم
رفت عمر و به حرم پای من آخر نرسید
روی قبرم بنویسید که ناکام شدم
محمد حسین رحیمیان
غزل شماره 15
حال و روزش با نوای عشق بهتر میشود
هر که چشمش در میان روضه ها تر میشود
این دل سنگم که جای خود،شنیدم از کسی
ریگ های دشت با نام تو گوهر میشود
نوکری پستم ولیکن دلخوشم ازاینکه من
روزگارم با غلامی شما سر میشود
از شما دورم ولی شب های جمعه این دلم
می پرد تا صحن تو،مثل کبوتر میشود
با نوای یا حسین و ذکر شور یا حسن
دل اسیر نام های دو برادر میشود
کاروان را باز گردان ای عزیز فاطمه
در همین جا قلب زینب زار و مضطر میشود
بازگرد آقا که با دست پلید حرمله
غنچه ی شش ماهه ی باغ تو پرپر میشود
دخترت بی سایبان و خواهرت بی همسفر
جعفرت بی پیکر و عون تو بی سر میشود
چند روز بعد در این سرزمین پربلا
صحبت از دزدیدن خلخال و معجر میشود
چند روز بعد در گودال بین تیغ وتیر
حنجرت درگیر با تیزی خنجر میشود
علی مشهوری
غزل شماره 16
ذالحجه بسر شود ، محرم آید
یک پنجره ، تاباغ جنان بگشاید
این ماه عجب رنگ خدائی دارد
فرمانده پاک و پارسائی دارد
چون رابطه نهان او،بادل ماست
این رشته اتصال تاکوی خداست
جزغاله شود دل،ز جنایات یزید
ازسنگدلی های همان قوم پلید
چون قصه ی پرغصه محرم دارد
ازدیده سرشک دردوغم می بارد
هرکس قدمی نهاده،درراه حسین
پیوندزده هدف،به الله حسین”ع”
دلبسته ی هیچ وپوچ عالم نشود
جز محضرکبریای حق خم، نشود
هرتیغ ،به خاندان عصمت بخورد
آن تیغ ، تمام قلب شیعه بدرد
آزادگی آموخته ، شیدای حسین
بشنیده زجان خویش،نجوای حسین
ذرات وجودخویش،پرداخته است
بااهل حرم،سوخته وساخته است
دراوج وعروج خود،خدایافته است
در کرب وبلا،نور هدا یافته است
آگاه ترین است،به سودای حسین
تابیده به قلب او ، تجلای حسین
درمکتب کربلا،حسینی شده است
دلداده مکتب خمینی”ره”شده است
درعصرستم،لطف خدای ازلی است
او سید و سالار محبان علی است
مردانه ،قیام و قامت آراسته است
بر ضد تمام کفر ، برخاسته است
انسان،زشقاوت عدو، حیران است
در باطن او ،درنده ای پنهان است
؛،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،؛
*امروز بنی امیه ، باز آمده است
ازسوی امارات وحجازآمده است
آن فاجعه در عراق ، تکرار کند
چون خولی وابن سعد رفتارکند
درشام وعراق کشته هاپشته شده
بی جرم وگنه به خونش آغشته شده
ابلیس ، نقاب پشت داعش دارد
این آل یهود است ، نمایش دارد
امروزعراق وشام،چون کرب وبلاست
این فتنه ی انگلیس ، با امریکا ست
هر عصر، یزیدو شمر و خولی دارد
تاریخ نگار ، خامه را ، بر دارد
خوب است،تمام قصه تعریف شود
شیطان بکند تلاش ، تحریف شود
برخیز تمام قد، کنون عاشوراست
چون هست یزید ، فتنه پابرجاست
*از شدت اندوه ، سرا پا دردم
؛،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،؛
از شدت اندوه ، سرا پا د ر د م
درسینه ،بساط درد وغم گستردم
درسوگ حسین ابن علی”ع”گریانم
نوحه گرم و مرثیه ها می خوانم
امروز شریک درد آل الله ام
ازدیده ودل مساعدت می خواهم
آتش به دلم فتاده ، می سوزاند
روح القدسم،به کربلا می خواند
دل می رود وتنم ، به دنبال دلم
بگذار یگویت: کنون ، مال دلم
من زائر بیقرار و بی مقدارم
درسینه و سرشورحسینی دارم
بالطف خدا،کنون هوائی شده ام
باور بکنید ، کربلائی شده ام
عبدالمجیدفرائی
غزل شماره 16
قبلۀ دلها! نمازم را ادا کردم، به عشق تو
بر سرِ تربت قسم، خون گریه ها کردم، به عشق تو
در قنوتِ خود، شهادت را، شفاعت را طلب کردم
هر سلامم را به عشقِ کربلا کردم، به عشق تو
در رگم خونِ خدا می جوشد و سرخ و ترم کرده
قصدِ استقبال از جامِ بلا کردم، به عشق تو
« خاک خوردن در مسیرِ تو، عجب رزقِ حلالی شد»
ای هنر پرور! به چشمم توتیا کردم، به عشق تو
بر گلویت بوسه باران می کنم، با هر نفس، مولا!
نایِ خود را وقفِ مدحِ نینوا کردم، به عشق تو
بُرده مغناطیسِ شش گوشه، تمامِ تار و پودم را
من کبوترهایِ طبعم را رَها کردم، به عشق تو
حمیدرضا کسرایی
غزل شماره 17
هیچ دانی که چرا ازهمه برتر شده اند؟
عرشیانی که درآن واقعه پرپر شده اند؟
یا به مخلوقِ گنهکار و سیه روی خدا:
تکیه گاهند و همه شافعِ محشر شده اند؟
روشنی بخشِ دل و دین و دو دنیا گشتند…
و درآن وَرطۀ تاریک، منوّر شده اند؟
مرغِ باغِ ملکوت است، گدای درِشان…
و به هر هدهدِ نیکوخبری پر شده اند؟
سرخوش از سرخیِ این جام بُوَد: هر دو جهان…
و چنان گلشنی از یاس معطّر شده اند؟
کائنات است زمین خوردۀ این سرو قدان…
و بهشتی صفت و آینه مظهر شده اند؟
یا قد و قامتِ اشک است براین حلقه اسیر…
و چرا ازعددِ عرش فراتر شده اند؟
… جان که دادند، چنین لایقِ جانانه شدند
… دل که دادند، به اندازۀ دلبر شده اند
چون گذشتند ز جان و تنِ خود بهرِ خدا
و به باقی، همه را هادی و رهبر شده اند
چون به دینداریِ بی حیله و تزویر و ریا
« درعمل، حامیِ آئینِ پیمبر شده اند»
« عشق، ترسیم شد و معرفت آمد به خروش»
و ازآن روز: مُحالات، میسّر شده اند…
« لافتی» زنده شد از معرکۀ آلِ علی
ذوالفقارِ دوسرِ حضرتِ حیدر شده اند
مادری کرد دعا بدرقۀ هِمّتشان
که چنان آیۀ تطهیر، مطهّر شده اند
مهرِ مادر به کجا…؟ تشنگیِ اهلِ حرم…؟
بی جهت نیست، اگر وارثِ کوثر شده اند
« اُسوۀ پاکِ حسینی به بشر اهدا شد»
و روایتگرِعبّاسِ دلاور شده اند
خواهری سوخت، ولی اوجِ دو بالش « زیباست»
دو برادر، که پرآوازه چو خواهر شده اند
… « راویِ کرببلا گشت: علی ابنِ حسین»
… و ازاین عقده گشائی، همه بهتر شده اند
اینچنین است که آن واقعه بی همتا شد
و به جنّاتِ خداوند برابر شده اند
کربلا: معنیِ نور است و دل آرامِ «حمید»
« شکرِ بسیار که اینگونه مکرّر شده اند.»
حمیدرضا کسرایی
غزل شماره 18
دل پیِ دلدار رها گشت و هوائی گرفت
بغض ترک خورد و غریبانه صدائی گرفت
آه! که امواجِ صدا پشتِ گلو مانده بود
اشک چه خوش سدشِکنی کرد و نوائی گرفت
آمد و، گشتیم: همه جای حسینیه را
گفت: میاندار به نذرِ تو چه جائی گرفت!
شکرِ خدا! لطفِ خدا شاملِ حالم شد و:
« باز مریضی به حرم رفت و شفائی گرفت»
حرفِ دلم، دم پیِ دم، شد: « مددی یا حسین»
هق هقِ هیئت شد و با روضه صفائی گرفت.
حمیدرضا کسرایی
غزل شماره 19
از ازل خوش آمدی! تا انتها ماندی! حسین!
کوریِ تکفیریِ دینِ خدا ماندی، حسین!
ذُخرِ پیغمبر! علی سیرت! عزیزِ فاطمه!
اربعین داند که تو بهرِ کجا ماندی، حسین!
آمدی! رفتی! ولی خون در رگ هستی تویی
کربلا در کربلا در کربلا، ماندی، حسین!
ای ولادت تا شهادت، ازتو گنجی بی بدیل!
آمدی و، رفتی و، در سینه ها ماندی، حسین!
تو أدای دِین و، هیهات! از اَدای دین ما…
فخرِ آئین و فرِ آئینه ها ماندی، حسین!
رفتی و گشتی مطافِ دلبرِ اهلِ طواف
دلربای مشعر و سعی و صفا ماندی، حسین!
حاجیِ بی ادّعا و بی ریا! ای شرحِ نور!
رفتی و خلدِ برینِ کبریا…، ماندی، حسین!
« حاجیان مُحرِم شدند، امّا تو مَحرم گشته ای»
سرّ حق در سینۀ آلاله ها ماندی، حسین!
سلسبیل و زمزم از دستِ تو نوشد آبِ خضر
« إبنِ کوثر!» ساقیِ لب تشنه ها ماندی، حسین!
ای که جورِ جاده را تا انتها پیموده ای!
سخت کوشی کردی و بی انتها ماندی، حسین!
بر سرِ« عهدِ ألست…» و مانده بر« قالوا بلی…» :
محکم و مردانه، در دشتِ بلا ماندی، حسین!
محشرِ کبری به پا بود و تو در اوجِ قنوت
در نمازِ اعتلای « ربّنا…» ماندی، حسین!
« آتِنا…» را خوش طلب کردی تو از ربّ رحیم
ای که الگوی رضایت بر قضا ماندی، حسین!
آبرومندی و ما بی آبرو، امّا چه خوب
دستگیر و ضامنِ اهلِ خطا ماندی، حسین!
عذرِ تقصیر از خلایق، با تو می گردد قبول
زآن که بر« إغفِر لَنا تَقصیرَنا…» ماندی، حسین!
« یا وَجیهاً عِندَ رَبِّک!» خوش به حالِ ما، که تو:
در جوارِ حق، پیِ « إشفَع لَنا…» ماندی، حسین!
هم ستونِ دین! نمازت، هم تو برعالم ستون
« کِی به زیرِ سُمّ و روی نیزه جاماندی؟ حسین!»
« اوّلین قرآنِ بالا رفته ای، بعد از نزول…»
تا که از رأسِ پراز نورت جدا ماندی، حسین!
وارثِ علمِ رسول! ای کاتبِ وحیَت پدر!
افتخارِ سوره های حق نما ماندی، حسین!
« چارده کشتی دراین بحر و تو هستی پیشرو»
بس عطشناکی، پیاپی ناخدا ماندی، حسین!
تا که « ثارالله» بر دیوانِ هستی جوهر است
روحبخشِ مثنویهای ثنا ماندی، حسین!
آسمانِ غاضریّه خون ببارد یا «حمید»؟
یا که با خونِ گلو، در هرکجا ماندی؟ حسین!
بغضها دارد گلویم…، جانِ نِی بر لب رسید…
« نینوا داند که: خود بر نِی، نوا ماندی، حسین!»
حمیدرضا کسرایی
غزل شماره 20
نوکری کردی! مقامت رفت بالاتر، عجب
خاکساری، شد نشانِ عِزّ و کرّ و فرّ، عجب
دل شکستی و درآوردی تو اشکِ این و آن
قلبها و چشمها شد از تو راضی تر، عجب
داغها بر سینه ها زد، هرچه گفتی: العطش
تشنه کردی جمله را، امّا پراز جوهر، عجب
خواندی از دستی که افتادست بر پای ولی
دستها بر سینه ها شد همچو بال و پر، عجب
عطر و بوی غنچه ای پرپر که پیچید از دَمت:
سرد و بی آوازه شد، گلخانۀ قمصر، عجب
خاک خوردی و… دم از خارِ مغیلان می زنی
دل سپردن را سُرودی و شدی دلبر، عجب
هرچه خاکی تر شدی! ساطع شد از تو نورها
چهره های خاکی و زیباترین منظر…، عجب
کفشداری کردی و دادی به خَلقی تشنه چای
عرش شد پابوسِ تو، هر جرعه شد کوثر، عجب
معرفت، اخلاص و آگاهی، بصیرت، حالِ خوش…
بیشتر شد از ملائک، سائلی کمتر، عجب
هرکه دارد حشر و نشری با شما، مجنون شدست
« گریه کردن با شما، شد خنده در محشر، عجب»
کَر شده گوشِ فلک، از اوجِ فریادِ غمت
تو غم آوردی! ولی دلها شده خوشتر، عجب
بی گمان، در خدمتِ این خانه بودن، حکمت است!
« از کرامتهای این ارباب و این نوکر، عجب…»
حمیدرضا کسرایی
شب اول:اشعار شهادت حضرت مسلم
کوهى ز درد بر سر شانه کشيده ام
گشتم ولى براى تو يارى نديده ام
ذکر قنوت هاى نمازم عوض شد
کوفه مياست ذکر سحر تا سپيده ام
هر جا که رو زدم به در بسته خورده ام
دور تمام شهر به عشقت دويده ام
نذر نگاه دو على ات اين دو پسر
قربان خاک پاى رقيه حميده ام
بازارهاى کوفه غرور مرا شکست
من طعم حرف هاى بدش را چشيده ام گفتم به طوعه هر چه که شد پشت در ميا
چون داغديده غم يک خميده ام
تاثير ضربه هاى لگد روى دنده هاست
از مادرت بپرس دگر من بريده ام
ديدم يکى سه شعبه مخصوص ميخرد
در فکر چشم و سينه و حلقى دريده ام
پشت قباله زن خولى سر شماست
با گوش خويش قول و قرارى شنيده ام
اينان به سر بريدن من قانع نيستند
بنگر لباسهاى بريده بريده ام
در کوچه هاى شهر تنم ريخته حسين
از هر کجا که رد شده ام ضربه ديده ام
يک عمر زحمت پدرت را هدر مده
دلواپس عقيله قامت رشيده ام
گفتا زنى که کهنه شده چادرم چه غم
نقشه براى چادر زينب کشيده ام
حاجيه خانم است و بزرگ مدينه است
چادر شبيه چادر ايشان نديده ام
قاسم نعمتی
غزل شماره 2
تن بى سر شده چون بيکس و بى يار شود
بازى دست اراذل سر بازار شود
ترسم اين است بلايى که سر من امد
بين گودال سر جسم تو تکرار شود
پوشيه چادر خلخال النگو معجر
همه را کوفه نامرد خريدار شود
من نديدم سر خونى نشده در اين شهر
کودک و پير کسى وارد دربار شود
سنگ از بام کند کار عمود اهن
همه سرها به خدا مثل علمدار شود
سر هر کوچه کمى از بدنم ريخت است
خاک راه پسر حيدر کرار شود
سر بر نيزه و سنگ و چقدر چشم چران
دختران فاطمه بد جور گرفتار شود
سر دروازه حسين منتظرات ميمانم
تا که اى نيزه نشين لحظه ديدار شود
حنجر پاره شده ارثيه پهلو شد
نوک نيزه اثرش چون نوک مسمار شود
قاسم نعمتی
غزل شماره 3
گره افتاده در کارم حسين جان
ببين که بر سر دارم حسين جان
تو را اواره صحرا نمودم
ميا که بيکس و يارم حسين جان
روم به کوچه به کوچه زارو خسته
سلامت ميدهم با دست بسته
بپوشان برق دندان سپيدت
ببين با چوب دندانم شکسته
امان از خدعه و نيرنگ کوفه
امان از ضربه هاى سنگ کوفه
شبيه مادر تو گير کردم
امان از کوچه هاى تنگ کوفه
ببين در به درم برگرد اقا
شکسته شد پرم برگرد اقا
همه دلشوره من گشته زينب
به فکر معجرم برگرد اقا
سرم اويزه دروازها شد
تنم بازى دست بچه ها شد
اگر چه از قفا اما چه راحت
به يک ضربه سرم از تن جدا شد
الهى زير دست و پا نيفتى
ميان قتلگه تنها نيفتى
دعا کردم که هنگام مناجات
به ضربه نيزه از اوا نيفتى
قاسم نعمتی
غزل شماره 4
کوفه لبریز بلا گشته میا کوفه حسین
قسمتم سنگ جفا گشته میا کوفه حسین
کوفه ای که پدرت حاکم آن بود قدیم
عاری شرم و حیا گشته میا کوفه حسین
آنهمه وعده وعیدی که به ما میدادند
به روی آب بنا گشته میا کوفه حسین
بی کسی دربه دری با دو پسر نیمه ی شب
به خدا قسمت ما گشته میا کوفه حسین
نگران گلوی طفل توام چون اینجا
مملو از حرمله ها گشته میا کوفه حسین
گرگها منتظر یوسف زهرا هستند
فتنه ای سخت به پا گشته میا کوفه حسین
خواب دیدم دهم ماه محرم آقا
سرت از پشت جدا گشته میا کوفه حسین
حبیب باقرزاده
غزل شماره 5
کوفیان در دلشان کینه ی زهراست نیا
مسلمت را بنگر بی کس و تنهاست نیا
کار این بی صفتان سبّ عمویم علی است
بینشان بغض علی واضح و پیداست نیا
خواستم آب بنوشم که لبم مانع شد
تشنگی وجه شباهت به تو مولاست نیا
لب و دندان من از سنگ شکست و خون شد
لب و دندان تو در نقشه ی اعداست نیا
همه ی غصه ام این است که سنگت بزنند
نیزه و سنگ زدن حرفه ی اینجاست نیا
گر بیایی همه ی اهل حرم می بینند
کمرت تاشده از غصه ی سقاست نیا
پسرانم به فدای پسران تو شوند
حیف از زندگی اکبر لیلاست نیا
ترس دارم که بیایی و ببیند زینب
ته گودال سر نعش تو دعواست نیا
گر بیایی همه ی جن و ملک می شنوند
که «بنیّ…» به لب حضرت زهراست نیا
سر من را که بریدند و به میخی بستند
فکر و ذکرم سر و گیسوی تو آقاست نیا
لا اقل دختر خود را تو به همراه نیار
کوفه جولانگه خولی و شبث هاست نیا
ترس دارم زروی نیزه ببینی آخر
حرمله همسفر زینب کبراست نیا
دخترم را بغلش کن که کنیزی نرود
نا مسلمانیِ این شهر هویداست نیا
مهدی علی قاسمی
غزل شماره 6
سالار کاروان پر از یاسمن، حسین
جمع صفات و خاتمه ی پنج تن، حسین
دلدار مصطفی و علی و حسن، حسین
برگرد و سوی کوفه نیا جان من حسین
کم در میان کوفه عذابم نداده اند
با کام تشنه گشتم و آبم نداده اند
از بس که بین کوچه جوابم نداده اند
دل خوش شدم به یاری یک پیرزن حسین
با تیغ و نیزه بال و پرم را شکسته اند
دندان و کام شعله ورم را شکسته اند
از پشت بام فرق سرم را شکسته اند
نامردی است مسلک شان غالبا حسین
شام بلند غفلت شان سر نمی شود
چیزی برایشان زر و زیور نمی شود
این جا دلی برای تو مضطر نمی شود
برگرد و سر به وادی این ها نزن حسین
دیگر بریدم از دل تاریک کوفیان
از کوچه های خاکی و باریک کوفیان
جان رقیه ات نشو نزدیک کوفیان
چون می درند از بدنت پیرهن حسین
باید نظر به قامت آب آورت کنی
فکری برای تشنگی اصغرت کنی
قدری نظاره بر جگر خواهرت کنی
شاه غریب گشته و دور از وطن حسین
این جا نمک به زخم عزادار می زنند
زن را برای درهم و دینار می زنند
طفل اسیر را سر بازار می زنند
غیرت میان کوفه شده ریشه کن حسین
می ترسم این که بین بیابان رها شوی
بر خاک داغ بادیه عطشان رها شوی
غارت شوی و با تن عریان رها شوی
برگرد تا رها نشوی بی کفن حسین
ای وای اگر که اسب کسی سرنگون شود
یا از فراز نیزه سری واژگون شود
گودال قتلگاه اگر غرق خون شود
ضجه زند عقیله که خونین بدن حسین
محمد جواد شیرازی
غزل شماره 7
سلام حضرت زهرا به آن سفیری که
تمام زندگی اش پای یار افتاده
تمام شهر به او پشت کرده و حالا
میان کوچه دلش بی قرار افتاده
به راه آمدن زینت و حسین و رباب
غریب و خسته و چشم انتظار افتاده
بگو به سید مظلوم ای نسیم سحر
میا به کوفه که اینجا بهار، افتاده
بگو به سید مظلوم مسلمت تنها
بریده از همه با حال زار افتاده
بگو ز دور به این خوارها نگاهی کن
پسر عموی تو در بین خار افتاده
ز بسکه سنگ به رویش زدند از روی بام
به روی خاک ز نقش و نگار افتاده
ز رفت و آمد آن نیزه دار حس کرده
که در سر همه فکر شکار افتاده
رضاباقریان
غزل شماره 8
قدم به راه بیابان نزن، به کوفه نیا
بیا به کوفه ولی بی کفن به کوفه نیا
من از خیانت این شهر کوهِ تجربه ام
برای تجربه اندوختن به کوفه نیا
یتیم تر نکن این طفل را و حداقل
به اتفاق یتیمِ حسن به کوفه نیا
به خاطر دل زینب کمی تامل کن
برای حرمت و تکریم زن به کوفه نیا
من از جسارت و غارت زیاد می ترسم
که کوفه پر شده از راهزن، به کوفه نیا
به گوش می رسد آهنگ کودکی محزون
:«بس است عمه ی من را نزن»، به کوفه نیا
نشسته اند به پای شُرِیح و بعد از آن
به فکر بردن سر از بدن ، به کوفه نیا
تنت به کرب و بلا و سرت …خدا داند
خلاصه هر دو به دور از وطن ، به کوفه نیا
هنوز در عجبم دست من چرا نشکست؟
نوشته ام که بیا جان من به کوفه نیا
مظاهر کثیری نژاد
غزل شماره 9
به شهرکوفه بجز غصه چیز دیگرنیست
نصیب خواهرتو جز دو دیده ی ترنیست
ازآن زمان که شدم میهمان این مردم
هزارفاجعه دیدم که جای باور نیست
چه گویمت که خودم گفته ام بیا اما
چه کوفه ای که زشهرمدینه کمترنیست
میابه کوفه که اینجابه دست هرفردش
به غیرنیزه وشمشیرو تیروخنجرنیست
میا که در دل این مردمان نامردش
به جز حسادت وکینه ز آل حیدرنیست
برای کشتن تونقشه هابه سردارند
میا که منتظر چشم های سر دارند
شاعر:محمد حسن بیات لو
با لب پاره ؛ لب بام ؛ سلامم به شما
تا بگیرد دلم آرام ؛ سلامم به شما
آخر از عشق تو راهیّ سر دار شدم
ای علی زاده ببین میثم تمار شدم
باز هم شکر زن و بچّه ندیدند مرا
موقعی که وسط کوچه کشیدند مرا
هیچ کس نیست دگر دور و بر مسلم تو
بسته شد مثل علی بال و پر مسلم تو
سر عباس و پسرهات سلامت آقا
گر شکستند در این کوچه سر مسلم تو
قسمت این بود ؛ لبِ تشنه شهیدم بکنند
پیش مرگ جگرت شد جگر مسلم تو
لب من خشک و دو چشمم تر و قلبم سوزان
زده اند آتش بر خشک و تر مسلم تو
به فدای سر یک موی عزیزان تو باد
جان هر دو پسر دربه در مسلم تو
کاش می شد بنویسم که نیایی اینجا
که می آید به سر تو چه بلایی اینجا
حاصل این سفرت بی علی اصغر شدن است
بی برادر شدن و بی علی اکبر شدن است
همه ی ترسم از این است که مضطر بِشَوی
مثل این نائب دل سوخته ؛ بی سر بِشَوی
وای اگر گَرْد بر آیینه ی تو بنشیند
شمر با چکمه روی سینه ی تو بنشیند
وای اگر کار به توهین و جسارت بکشد
وای اگر خواهرتان بار اسارت بکشد
وای اگراهل و عیال تو زمین گیر شوند
دخترکهات پس از رفتن تو پیر شوند
بدنم نقش زمین است میا کوفه حسین
خواهش مسلمت این است میا کوفه حسین
محمدقاسمی
غزل شماره 10
نامه ای را که نوشتم جگرم را سوزاند….
دست من بشکند این بال و پرم راسوزاند
یک نفر نیست که در کوفه پناهم بدهد…
غیر از این توئه کسی نیست که راهم بدهد
نگرانم، نگرانم ،که پریشان بشوی..
با زن و بچه ات آواره و حیران بشوی
کارو بار همه ی نیزه فروشان گرم است
طفل شش ماهه نیاور که بیابان گرم است
دختران تو عزیز اند نیایی یک وقت
کوفیان فکر کنیز اند نیایی یک وقت
جگرم سوخت به قربان اباعبدالله.
بفدای لب و دندان اباعبدالله.
به روی خاک کشیدند تنم را بخدا
میکشیدند ز مویم بدنم را بخدا
بر سربامم و گودال تو را میبینم…
لحظه ی غارت اموال تو را میبینم
تا قیامت به تن بی کفنت مدیونم..
نیزه ای گر برود در بدنت.. مدیونم
یا که چکمه بخورد بر دهنت مدیونم
من به انگشتر و انگشت تنت مدیونم
ترسم این است که پیش همه عریان بشوی
کاش میشد که نیایی و پشیمان بشوی
ترسم این است لباس تو به غارت برود.
ترسم این است که زینب به اسارت برود
کوفه را شرم و حیا نیست اباعبدالله.
جای تو طشت طلا نیست اباعبدالله
حامد جولازاده
غزل شماره 11
یک نفر گشته گرفتار خدا رحم کند
بین یک مشت خس و خار خدا رحم کند
آن غریبی که پناه همه عالم بود
شد پناهنده به دیوار خدا رحم کند
و زمانیکه شکستند همه بیعت را
کوفه شد بر سرش آوار خدا رحم کند
هر کجا رفت فقط تیر سه شعبه میدید
گشت این بار عزادار خدا رحم کند
همه جا حرف عمود و سر و تیر و نیزه است
وای بر چشم علمدار خدا رحم کند
نیمه شب دست روی دست زد و با خود گفت
زینب و کوچه و بازار خدا رحم کند
رضاباقریان
غزل شماره 12
عارفان! راهی به هراهل محبت بازشد
کوچه ها و خیمه ها و سینه ها آغازشد
بعدِ مُسلم، شد مسلّم: مشی ما خون دادن است
حکمِ این فتوا به عرش و فرشِ حق ابرازشد
آنچنان جنگید! دشمن بود در هول و هراس
لیک! با مسلم، شهادت همدم و همرازشد…
خون او را ریختند و، حق به ناحق مبتلا!
درغم وغربت، نصیبش: اولین سربازشد
رفت باعشق حسین ابن علی بر دارِکین
جهل و امّاره، برایش سکّوی پروازشد
پیشتاز و پیشوازِ کربلا بیعانه بود
هان! چنان بیعت شکستندش، طنین اندازشد
ای مسلمان! درس از سلمان و از مسلم بگیر
تالیِ عباس و زینب شو! که خوش اعجازشد
هرکه گفتا: یاحسین، اول ز او یادی کند
شد سفیرش، گشت یارش، خوش به حق دمسازشد
هم خودش، هم طفلکانش را سزد: حجّی قبول
آه! رازِ کوفه اش در پرده، آدمسازشد…
حمیدرضا کسرایی
زمزمه / واحد حضرت مسلم
تو كوچه ها مي گردم و در به درم خراب شده طاق فلك روي سرم
دردم پيييش چه طبيبي ببرم
كاش از راه كوفه برگردي (2(
سر روي ديوار غريبي مي ذارم نمونده تو كوفه يه محرم كنارم
هواي ديدن حسينمو دارم
كاش از راه كوفه برگردي (2(
گفتم آقا بيا ولي چكار كنم خدايا
به عشق تو فرق سرم خوني شده واويلا
نامه دادم / كه بياي اينجا / كاشكي اي آقا / بشكنه دستم
(2(شرمنده ام / از تو و زينب / من پيش زهرا / ير به زير هستم
كاش از راه كوفه برگردي (2(
يك عالمه دلشوره دارم بخدا مي ترسم از اين مردمان بي وفا
همه درا بسته به روم تو كوچه ها
كاش از راه كوفه برگردي (2(
كوفيا دست از دامن كشيدن نماز خوناشونو با سكه خريدن
جايزه ميدن براي سر بريدن
كاش از راه كوفه برگردي (2(
مث بابات غريب شدم اينجا پر از فريبِ
هر كي علي علي بگه تنها ميشه غريبه
به عشق تو فرق سرم خوني شده واويلا
هر كي باشه / عاشق حيدر / بين اين مردم / يه بدهكاره
(2)اسم حيدر / جرمه انگاري / يا علي گوها / ميشن آواره
كاش از راه كوفه برگردي (2(
ترسم از اينه كه مياي با خواهرت بي سايبون بشه تو كوفه دخترت
الهي كم نشه يه مو از روي سرت
كاش از راه كوفه برگردي (2(
آقا نيا كه مسلم از تو خجلِ حرفم ميگم با تو از اين فاصله
بازار اين كوفه پر از اراذله
كاش از راه كوفه برگردي (2(
تو دلاي اين ناكسا جانداره مرامي
گير مي كنه ناموس تو مابين صدحرامي
اي يوسفم / پيرهنت اينجا / بين بازارش / خيلي مي ارزه
(2)جونم فدات / داغ من اينه / زينب نيار / چشاشون هرزه
كاش از راه كوفه برگردي (2(
زمینه 1 حضرت مسلم
طليعه محرم
دل من به دلت گره خورده اشكام غم تو درآورده
باز محرم اومد مثه هر سال
(هواي حرمت دلُ برده)2
بازم محرم اومده علم بياريد
برام يه ذره تربت از حرم بياريد
حسين حسين حسين هلاكتم ارباب
حسين حسين حسين آقا منو درياب
دلم از غم تو پر از درده پرِ آتيشِ و آهم سرده
مادرت فاطمه به عشق تو
(پيرهن سياه تنم كرده)2
ميخوام كه از كتيبه ها ت كفن بسازم
آرزومِ پا بذاري روي جنازم
حسين حسين حسين هلاكتم ارباب
حسين حسين حسين آقا منو درياب
آقا ممنونتم راهم دادي اذن مستي تو اين ماهم دادي
بده چشم پراشك تو كه ارباب (كه منُ نجات از چاهم دادي)2
بده اجازه برسم به اين لياقت
به عشق زينب بزنم لطمه به صورت
حسين حسين حسين هلاكتم ارباب
حسين حسين حسين آقا منو درياب
مجتبی صمدی
زمینه 2 حضرت مسلم
شدحسینیه برپا مه غم های
زینب دمیده
سینه ی آسمون خون شد
محرم رسیده
حسین وای
گواهه خدا زندگیم از حسین
دل بیقرارم به شور و به شینه
اسیره حسینه
آه حسین ای دین و دنیام
دمه مرگم که تنهام
میذاری پا رو چشمام
“”آه حبیبی یا ثارالله””
پیک آقا توی کوفه داره ميگه
با آه و با ناله
جان مسلم حسین جانم
نیاری سه ساله
حسین وای
نداره توی کوفه یار و حبیبی
زیر لب ميگه از غم و از شکیبی
امون از غریبی
آه امون از شهر غم ها
غریب کوفه آقا
سفیر عشق مولا
“”آه حبیبی یا ثارالله “”
هیئت مردم کوفه شبیه قبل
دوباره شکسته
ميرن از هر طرف مردم
همه دسته دسته
حسین وای
میگرده توی کوچه ها با سر خم
داره میمیره از سر جور ماتم
چشاش مثل زمزم
آه امون از شهر غم ها
سفیر عشق مولا
غریب کوفه آقا
سید علی رکن الدین
زمینه 3 حضرت مسلم
تو شهر غریب، بی یار و حبیب ،
شدم آواره بین کوچه ها امشب
عزیز خدا، به کوفه نیا ،
که داغت رو میذارن رو دلِ زینب
برای غربتِ تو روضه میخونم نیا کوفه
میگم با اشک این چشمای گریونم نیا کوفه
الهی بشکنه دستم نوشتم که بیا آقا
من از اون نامه که دادم پشیمونم نیا کوفه
((( حسین ، وای )))
شکسته دلم ، ز تو خجلم
برای تو حسین جان بیقرارم من
تو کوفه کسی، نداره حیا
برای خواهرت دلشوره دارم من
زده غم توی قلب من شکوفه ای گل زهرا
ببین ماهِ دلِ من در خُسوفه ای گل زهرا
برا عباس و اکبر اهل کوفه نقشه ها دارن
نیا جونِ عزیزت سَمتِ کوفه ای گل زهرا
((( حسین ، وای )))
‌‌‌مجید خانی
زمینه 4 حضرت مسلم
دلها پریشون میباره بارون
ازآسمون نگاه یه خواهر
گودال پر ازخون خیمه پرآذر
آید صدای حزین یه مادر
آه بنيّ بنيّ(٢)
بنيّ قتلوك بنيّ ذبحوك
بنيّ منعوك مِنَ الماء
(وآی….حسین)
***************
از شهر نیرنگ آقا حذر کن
از کوفیان یابن زهرا حذرکن
آه حسین جان(۲)
دلم خون و غریبم
میا کوفه حبیبم(۲)
ای آقا
کوچه به کوچه بی سر پناهم
دارالعماره شده قتلگاهم
آه حسین جان(۲)
دعاهام شده یا رب
بمیرم برا زینب(۲)
حامد الواری
زمینه نوحه حضرت مسلم
چيکار کنم ميون کوفه خيلى تنها شدم
چيکار کنم اسير دست اين نامردا شدم
چيکار کنم اخه شرمنده از تو اقا شدم
سوختم و ساختم با غم دلدار
سرميزارم بر گوشه ديوار خسته و بى يار
به حق خاک چادر مادرت کوفه نيا
تو رو قسم به حرمت خواهرت کوفه نيا
تو را قسم به غيرت علمدار کوفه نيا
خواهرت و نکش ميون بازار کوفه نيا
کوفه ميا ميگم من دلخون
کوفه ميا ميشى سرگردون
کوفه ميا ميگم بى سامون
واى حسين ميا به کوفه
****
اگه مياى يه فکرى کن براى قحطى اب
اگه مياى يه فکرى کن براى طفل رباب
اگه مياى يه فکرى کن براى بزم شراب
بى کفن موندم توکفن بردار
تا نشى عريان پيروهن بردار پيروهن بردار
با لب تشنه سرم و بريدن کوفه ميا
پيکرم روى زمين کشيدن کوفه ميا
تمام موهات و به هم ميريزن کوفه ميا
بعد رو سر اهل حرم ميريزن کوفه ميا
کوفه ميا جوونه اکبر
کوفه ميا ميشى بى ياور
کوفه ميا عزيزه خواهر
واى حسين ميا به کوفه
قاسم نعمتی

نوحه 1 حضرت مسلم
من سردار غريب ديار مصيبت هستم
(تنها يار حسينم به كوفه كه بسته دستم)2
(بر سر دارالعماره با نگهي پر شراره)2
بتو گويم كه ميا اي گل زهرا واويلا
كه سفيرت شده بي كس شده تنها واويلا
كوفه ميا حسين جان (3(
غرق در خون لبانم شده اي غريب صحرا
(دارم از تو خجالت كه گفتم بيائي از اينجا) 2
(خم شدم از پا نشستم دل نگران تو هستم)2
سر مسلم سر راهت شده فرش طفلانت
دم آخر تو بيا تا به من افتد چشمانت
كوفه ميا حسين جان (3(
كوفه رحمي ندارد به مهمان ميا اي دلبر
(جاي پنجه مي افتد در اينجا به روي دختر)2
(شد دل زارم پريشان از غم شام غريبان)2
نكند كه گل آتش بنشيند بر گيسو
شود اي واي تن طفلان پر تاول تا ابرو
كوفه ميا حسين جان (3(
بين مردم شده گم دو طفلم ولي وااللهِ
(دارم آقا در اين دل هراس از غم شش ماه(2
(اين شده بغض گلويم با لب تشنه بگويم)2
به گلوي گل نازت نرسد جز يك پيكان
دم كوفه شود آقا سر اصغر آويزان
كوفه ميا حسين جان (3(
مجتبی صمدی
نوحه 2 حضرت مسلم
اى همه جا سايه ى تو روى سرم ثارالله
ناله كنم همنفس اهل حرم ثارالله
مبادا بدون تو زنده بمانم
مبادا دمى نوحه ات را نخوانم
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
چشم ترم برده خبر از جگر بى تابم
مسلم خونين جگرم كوفه ميا اربابم
در اين كوچه ها بى كس و بى نشانم
نيفتاده نام شما از زبانم. ياحسين
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
سنگ تو بر سينه زنم شهره ى اين بازارم
سنگ خورم نام تو را ناله كنم سالارم
غم مسلم تو فداى بلايت
ز سوز دلم دم بگيرم برايت. ياحسين
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
سید علی رکن الدین
زمینه شور حضرت مسلم
تو رو قسمت می دم آقا (یاحسین)۳
تو رو به خدا کوفه نیا (یاحسین)۳
وای خیلی غریبم وای میا حبیبم
تویی شیب الخضیبم
( حسین آقام )
اینا همه پیمان شکستن (واویلا)۳
در خونه هاشونو بستن (واویلا)۳
آه دلشوره دارم آه با چشم زارم
برای تو می بارم
(حسین آقام)
حبیب باقرزاده
شور حضرت مسلم
از شهر کوفه دارم اشاره
زخمی و لب تشنه سر دار الاماره
کوفه پر از غم شهر دروغه
بازار تیر و نیزه ها خیلی شلوغه
دلم پر آ شوب آ قا
فقط برای خواهرت
حذر کن از کوفه آ قا
تو رو بجون دخترت
آ قام حسین آ قام حسین
دردای مسلم درمون نداره
از روی بوم خونه ها آ تیش میباره
مونده براهت چشم پر آ بم
من بی قرار حنجر طفل ربابم
تیر سه شعبه حرمله
گلوی ناز اصغرت
خدا کنه خنجر نیاد
بشین روی حنجرت
آ قام حسین آ قام حسین
حامد الواری
اشعار ورودیه
آخرش چشم تر تو خواهرت را میکشد
غربت نا باور تو خواهرت را میکشد
آن سیاهی مقابل ازدحام دشمن است
خلوت دور و بر تو خواهرت را میکشد
هم جوان هم نوجوان هم کودک و هم پیرمرد
سن و سال لشکر تو خواهرت را میکشد
من خودم غمگینم و لبریزم از دلشوره ها
اضطراب دختر تو خواهرت را میکشد
بر تمام اسب هاشان آب دادی منتها
تشنگی اصغر تو خواهرت را میکشد
شد رکابم پای او هنگام پایین آمدن
غیرت آب آور تو خواهرت را میکشد
کرد اسفندی برایم دود و دستم را گرفت
عمه جان اکبر تو خواهرت را میکشد
باورش سخت است پایان قرار ما دو تاست
روزهای آخر تو خواهرت را میکشد
بی گمان این خاک تعبیر همان خواب من است
بر فراز نی سر تو خواهرت را میکشد
از همه شمشیرها سهمی به جسمت میرسد
پاره های پیکر تو خواهرت را میکشد
روزگاری بوسه اش می زد پیمبر آه آه
سرنوشت حنجر تو خواهرت را میکشد
واقعا سخت است فکرش را نمیخواهم کنم
ناله های مادر تو خواهرت را میکشد
شاعر:محمد حسن بیات لو
غزل شماره 2
چیزی نمانده تا حرم، آرام خواهرم
گریه مکن برابرم، آرام خواهرم
دلتنگ روزهای مدینه شدی، ولی
همراه ماست مادرم، آرام خواهرم
خیلی شبیه فاطمه این روزها شدی
ای از قدیم یاورم، آرام خواهرم
این قد خمیدن تو مرا پیر میکند
اینگونه نیست باورم، آرام خواهرم
این روزها نگاه تو خیلی شکسته است
گریه مکن برابرم، آرام خواهرم
رضاباقریان
غزل شماره 3
زینب چو دید کرب و بلا را دلش گرفت
بانویمان به وسعت دنیا دلش گرفت
حسی غریب در دل او جا گرفت بود
آهی کشید و بعد همانجا دلش گرفت
انگار مادر اندکی ناله می کند
زینب گریست حضرت زهرا دلش گرفت
از ناقه روی دست عمویش پیاده شد
هرکودکی که از تب صحرا دلش گرفت
با اینکه دور ناقۀ عمه محارمند
اما میان حلقۀ آنها دلش گرفت
زانو رکاب کرد ابالفضل پیش او
با بوسۀ ابروی سقا دلش گرفت
بغضی شکست آه دلی سوخت در حرم
زینب رسید کرب وبلا خاک بر سرم
شاعر: مسعود اصلانی
غزل شماره 4
دوست دارم نذرِ کوی کربلا شعری بخوانم
دوست دارم جاده جوی کربلا شعری بخوانم
دوست دارم: مستجابُ الدّعوِه ها را، « تحتِ قُبّه…»
تا به کِی، در آرزوی کربلا شعری بخوانم؟
دوست دارم آن خیابان را و باید در فراقش:
نو به نو از گفتگوی کربلا شعری بخوانم
دوست دارم در تمنّا، غرقِ خواهش، از تهِ دل
در مسیرِ جستجوی کربلا شعری بخوانم
« دوست دارم غسلِ عاشورا کنم، در جوهرِ خون»
از حدیثِ شستشوی کربلا شعری بخوانم
دوست دارم خالصانه، با سلامی گرم و گیرا:
دست بر سینه، به سوی کربلا شعری بخوانم
دوست دارم تا گلاب از اشکِ چشمانم بپاشم
سرخِ سرخ، از رنگ و بوی کربلا شعری بخوانم
دوست دارم، هیئتی…، با حسّ و حالِ سینه زنها
در میانِ های و هوی کربلا شعری بخوانم
دوست دارم بهرِ تسکینِ دلِ طفل سه ساله
یک، دو، بیتی، ازعموی کربلا شعری بخوانم
گریه کن! ای داغدارِ مشکِ سقّا! گریه باید
بی بکاء از آبروی کربلا شعری بخوانم؟
« زینبِ ثانی…»! حلالم کن اگر لایق نبودم
« زینبی…» از خلق و خوی کربلا شعری بخوانم
بغضِ سنگین و دلِ تنگی دمادم گفت و گوید:
تا که هستم، از گلوی کربلا شعری بخوانم…
حمیدرضا کسرایی
غزل شماره 5
شکر باید، شکرِ نعمت از الهِ کربلا کن
« این غزل را گوش کن، تعظیمِ آه کربلا کن»
عشق و اشک و طبعِ خود را من به دستِ آه دادم
گفتم: ای آه! این سه را تقدیمِ شاه کربلا کن
سورۀ اوصافِ یوسف، آیه آیه: نور و نِی را
هدیه کردم، گفتم: این را نذرِ ماه کربلا کن
این جهان و آن جهانم، آمدن تا رفتنم را
تا قیامت، خاکبوسِ شاهراه کربلا کن
چشمِ دل را، چشمِ سر را، اکتشافاتِ نظر را
گفتمش: آئینه بندان در نگاه کربلا کن
چلّه و شب زنده داری، خلسه و سِحرِ سَحر را
دادم و گفتم که: همسو با پگاه کربلا کن
نیّتِ قربت، قنوتم، السّلامِ تشنه ام را
باده پیمای اذانِ قبلگاه کربلا کن
جسم و جانی در جوانی، اصل و نسل و زندگانی
گفت: چه؟ گفتم: فدای قتلگاه کربلا کن.
حمیدرضاکسرایی
غزل شماره 6
بانگِ گلدسته و، پروازِ شما! اشک، فقط اشک
« اهدِنا…» گفتن و، این: راهنما، اشک، فقط اشک
بازهم قبله نما قصدِ گلِ فاطمه دارد
جاده جویانِ رهِ سعی و صفا! اشک، فقط اشک
بازهم ماهِ سیه پوشِ اشارت به درآمد
حلّه پوشانِ بشارت! همه جا، اشک، فقط اشک
نامِ « الله و حسین» آمد و « نِی نامۀ هیهات…»
« یا لثارات…»! پیِ خونِ خدا، اشک، فقط اشک
سعی باید! که رسد: جرعۀ نور، از دمِ ساقی
خادمانِ عَلم و تکّیه ها! اشک، فقط اشک
« روضه و سینه زنی، سِلم و سلام و دم و هیئت»
با حسینیه و در حِصنِ عزا، اشک، فقط اشک
« چه سلاحیست، بِه از چشمۀ فیّاضِ حسینی؟»
به غمِ نورِ مناجات و دعا…، اشک، فقط اشک
عطرِعاشور و شبِ جمعۀ عمری که به سر شد:
فوران کرده در این ماه، هَلا! اشک، فقط اشک
صوتِ قرآن به سرِ نِی، چه نَوائیست: معظّم!
بهرِ بشنیدنِ این صوتِ رسا، اشک، فقط اشک
خجلم من که سرم هست و سری نیست به مولا
« بهرِ سردادن و خیرِ دوسرا، اشک، فقط اشک»
اشکِ با معرفتی باید و…، آمین به دعایی…
تا اجابت بشود هِق هقِ ما، اشک، فقط اشک
… منتقم! کِی پیِ خونخواهیِ ارباب می آیی؟
« ما همه منتظریم، آه! بیا! اشک، فقط اشک.»
حمیدرضا کسرایی
غزل شماره 7
خداوندا! گدا آمد دوباره
کمی توفیق می خواهد دوباره
بده توفیق، تا ذوقش نمیرد
به قصدِ زندگی آمد دوباره
سلامش گرمتر، چشمانِ او تر
مثالِ ابر می بارد دوباره
به تن پیراهنِ مشکی، دلش پُر
بنای نوکری دارد دوباره
به نامِ نامیِ مولا به در زد
دم از باب الحوائج زد دوباره
محرّمها تو دستش را گرفتی
حواسش هست، می داند، دوباره…
پیراهنِ شعرم سیاه است
اگر قلبِ قلم، پر درد و آه است…
اگر چشمِ غزلخوانان به راه است…
اگر خون می تراود، جایِ جوهر
و خطّ شاعران پر اشتباه است…
اگر حالم بد و تلخ است کامم
اگر شیرین زبانیها گناه است…
اگر طبعم بیابانگرد گشته
و کوهِ غصّه ها بر دوشِ کاه است…
اگر چون لاله ای پرپر، خیالم:
پریشان و غریب و بی پناه است…
اگر نبضِ زمان از حرکت افتاد
اگر بغضی نفس را سدّ راه است…
اگر می سوزم و می سازم اینجا
و سیلِ اشکها برآن گواه است…
اگر هر واژه در کنجی فتاده
اگر این شاه بیتم کم سپاه است…
اگر پشتِ غزل بِشکست و خم شد
اگر پیراهنِ شعرم سیاه است…
اگر شد قاتلِ جانم، غم و رنج
و ابیاتم به راهِ قتلگاه است…
… اگر وقتِ غروب آمد به خورشید
اگر خلقِ جهان، در سوگِ ماه است…
اگر از صاحبِ دیوانِ هستی
دلِ دیوانۀ ما دادخواه است… :
تمامِ تار و پودم درعزایِ:
حسین ابنِ علی، « روحی فِداه» است
حمیدرضا کسرایی
غزل شماره 8
می شنوی بگوش جان،نوای زنگ قافله
بخون تپیده نوگلان،فروکشیده غائله
ز اهل بیت ناله و ، زکوفیان مجادله
به روی خارکودکان،چه بابرهنه می دوند
ببین تمام پایشان ،شکوفه های آبله
به شام شوم می رود،ردیف اشتران مست
امیر کاروان شده،زنی عفیف وعاقله
به اشتران نشانده اند،کودکان نازنین
می شنوی بگوش جان،نوای زنگ قافله
سری به روی نیزه ای،چوآفتاب می رود
خدا نظاره می کند ، ناز حبیب می خرد
بیا بگوش جان شنو ، تلاوت از لبان او
به آیه آیه از لبش ، از همگان دل ببرد
تمام عرشیان کنون ، به پیشواز آمدند
به روی خاک آیتی،می گذرد،می گذرد
فرود آی بر زمین ، ز آسمان معرفت
می شنوی بگوش جان،نوای زنگ قافله
رقیه گوید : عمه جان، بیا کنار من بمان
زنند شا میان مرا ، میان جمع کودکان
پدر، عمو ، برادرم، به آسمان پریده اند
فقط پناه ما توئی دراین میانه عمه جان
به هر طرف نظرکنم،بلا انیس من شده
به مانظرهمی کند،سکوت کرده آسمان
به لب رسیده جان من،عمه ی مهربان من
می شنوی بگوش جان،نوای زنگ قافله
عبدالمجید فرائی
زمزمه و واحد
كجا منو آوردي اي مهربونم كه غصه ها هم نشسته بر جونم
افتاده اين زمزمه روي زبونم
پاشو تا از اينجا برگرديم (2(
يه حسي ميگه كه دارم تنها ميشم دارم زن اسير اين صحرا ميشم
نكنم كه دارم ازت جدا ميشم
پاشو تا از اينجا برگرديم (2(
اينجا هواش گرفته و دلم به غم اسيره
تو اين هوا اميد من خورشيد من ميگيره
از وقتي كه / اومديم اينجا / غم زده پنجه / روي گلوي من
(2)نياد اون روز / بين اين صحرا / روي خاك باشي / روبروي من
پاشو تا از اينجا برگرديم (2(
وقتي پياده ميشديم تو اين زمين چرا كشيدي از دل آه آتشين
انگار رسيدم به روزهاي آخرين
پاشو تا از اينجا برگرديم (2(
حق بده عمريه به عشقت اسيرم حرفاتو از عمق نگاهت ميگيرم
حرف از جدايي نزني كه ميميرم
پاشو تا از اينجا برگرديم (2(
جون بر لبم پر از تبم شده دلم هراسون
جون داداش پاشو بريم تا نشدم پريشون
گفتي ميريم / مهموني اما / واسه چي اومد / اينهمه لشگر
(2)پاشو آخه / از صداي اين / نعل مركبها / ميپره اصغر
پاشو تا از اينجا برگرديم (2(
به پشت بغض، اشكات جاسازي نكن به غير من با هيچكي همرازي نكن
توروخدا با قلب من بازي نكن
پاشو تا از اينجا برگرديم (2(
بي تو ميشم بيچتر و سايبون حسين يه قول بده كنار من بمون حسين
انا اليه الراجعون نخون حسين
پاشو تا از اينجا برگرديم (2(
سايه تو از سرم نگير كه ميمونم بداقبال
الهي كه غارت زده نبينمت تو گودال
غم ها رو از / رو دلم بردار / مارو برگردون / شهر پيغمبر
(2)يا كه دستي / بر دعا بردار / تا كه قبل از تو / جون بده خواهر
پاشو تا از اينجا برگرديم (2(
مجتبی صمدی
زمینه 1 ورودیه
بپا خيمه نكن تو اين صحرا پاشو تا كه بريم جون زهرا
ترسم از اينه كه بشه اصغر (تشنه لب وسط دوتا دريا)2
پاشو بريم دلم شده تنگ مدينه
داغ تو رو الهي زينب نبينه
حسين حسين حسين خيمه نزن اينجا
حسين حسين حسين پاشو بريم آقا
حاجتم رو بخواه دعا از تو نكنه كه بشم جدا از تو
جاي تو بميرم ازت دور شه (آه و درد و غم و بلا از تو)2
خدا نياره كه اميدم نااميد شه
خدانياره از غمت موهام سفيد شه
حسين حسين حسين خيمه نزن اينجا
حسين حسين حسين پاشو بريم آقا
تو خودت رو بذار جاي خواهر چه جوري ببينم تورو بي سر
چه جوري بذارم پا تو گودال (ببوسم جاي بوسه ي خنجر)2
حسين حسين حسين خيمه نزن اينجا
حسين حسين حسين پاشو بريم آقا
مجتبی صمدی
زمینه 2ورودیه
آمده کربلا زینب شده غوغا
شده خیمه بر پا با علم میرسه عباس
علمدار و سقا
حسین وای
گرفته تمام حرم بوی ماتم
رسیده به کرب و بلا جان عالم
امون از محرم
آه بمیرم برای تو
دو عالم گدایی تو فدای غم های تو
“”آه حبیبی یا ثارالله””
کربلا کربلا گشته حسین آمد
کنارش ابالفضل کربلا مرکز عالم
مدارش ابالفضل
حسین وای
علمدار لشگر تویی جان زینب
تویی حافظ جان طفلان زینب
نگهبان زینب
آه علم کوبیده بر خاک
به لب ذکر یا اخاک حبیبی روحی فداک
“”آه حبیبی یا ثارالله “”
زینب تو پریشان است
بیا ای جان
از این جا حذر کن کم تر ای جان جانانم
مرا خون جگر کن
حسین وای
خدا سایتو از سر من نگیره
دعا کن که قبل از تو زینب بمیره
نبینه اسیره
آه مکن بازی با جانم
ببین من پریشانم جدا از تو حیرانم
سید علی رکن الدین
زمینه ورودیه 3
ای بال و پرم ، امیره حرم
ببین که جونِ خواهر اومده بر لب
شدم پریشون، میاد بوی خون
داره دِق میکنه از درد و غم زینب
میاد بوی جدایی از زمینِ کربلا ای وای
شده قلبم پریشون روی این خاکِ بلا ای وای
همش دلشوره دارم که نشم از تو جدا ای وای
بریم سوی مدینه ای عزیزه مصطفی ای وای
((حسین … وای ))
تو عشق منی، ای کاش نزنی
حسین جان خیمه هامون رو تو این صحرا
آخه نمیخوام ، ببینه چشام
توی خون میزنی پرپر تک و تنها
قراره چی بیارن بر سره تو ای برادر جان
داره جون میده از غم خواهره تو ای برادر جان
صدای پای شمر و خولی پیچیده تو گوشِ من
همش هستم به فکره حنجره تو ای برادر جان
(( حسین … وای ))
مجید خانی
زمینه ورودیه 4
عالم سراسر در شور و شینه
سر گشته ی کاروان حسینه
آه حسین جان …
میاد بوی جدایی
حسین شد کربلایی … واویلا
…………..
پر از تلاطم قلب ربابه
چشمای زینب پر از اضطرابه
آه حسین جان…
الهی که نبینه
قاتل رو روی سینه …واویلا
حامد الواری
زمینه نوحه ورودیه
کرب و بلا رسيدم با قربانى ها تا منا
کرب و بلا رسيدم با قلبى بر غم مبتلا
کرب و بلا رسيدم براى ديدار خدا
ميرسد اينجا ناله زهرا
کن مدارا با زينب کبرى زينب کبرى
حرمت خواهر منو نگهدار کرب و بلا
ميون دشمنا نشه گرفتار کرب و بلا
يه کارى کن به ماتمم نشينه کرب و بلا
لحظه جون دادنمو نبينه کرب و بلا
کرب و بلا ميريزه اشکام
کرب و بلا ميلرزه پاهام
کرب و بلا به فکر فردام
واى حسين عزيز زهرا
****
چيکار کنم داداش خيلى قلب من شور ميزنه
چيکار کنم داداش دورى از تو قاتل منه
چيکار کنم داداش اين صحرا پره از دشمنه
دستامو روى سر ميزارم من
طاقت داغ تو ندارم من بيقرارم من
با جگرم بازى نکن جون من داداش حسين
خيمه میون اين بيابون نزن داداش حسين
ايشاالله زير دست و پا نيوفتى داداش حسين
با ضرب نيزه از صدا نيوفتى داداش حسين
داداش حسین میبوسم روت و
بوسه زدم خم ابروت و
شونه زدم همه گیسوت و
قاسم نعمتی
نوحه 1 وروديه
جانِ عالم ز ماتم از اين غم نشسته بر لب
(تا كه وا شد به خاك بلاها قدومِ زينب)2
(در وسط آل هاشم با كمك عون و قاسم)2
شده برپا چه خيامي چه شكوهي يا االله
همه دورو برِ زينب زده حلقه در صحرا
كرب و بلا واويلا (3(
تا كه زينب نگاهش به چشم برادر افتاد
(گويي يكدم ز آه جدائي شكست و جان داد)2
(با دل پر شورِ خواهر زد سخنش را به دلبر)2
چكنم گر كه جدا از تو شوم اي اميدم
تو ببين اين دل زارم كه چگونه پاشيدم
كرب و بلا واويلا (3(
مي ترسم كه ببينم تنت را پر ازسرنيزه
(بوسه باران به مقتل دهانت شد ازهر نيزه)2
(با تن خسته مي آيم با پر بسته مي آيم)2
كه ببوسم رگ پرخون شده ات را اي بي سر
بكَنَم مو ز عزايت به كنارت با مادر
كرب و بلا واويلا (3(
مجتبی صمدی
نوحه 2 وروديه
ای همه جا سایه ی تو روی سرم ثارا…
ناله کنم همنفس اهل حرم ثارا…
مبادا بدون تو زنده بمانم
مبادا دمی نوحه ات را نخوانم یا حسین
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
کرب و بلا خیز به پا آمده از ره مهمان
نوحه بخوان سینه بزن در غم شاه عطشان
مه ماتم ماه زهرا دمیده
به کرب و بلا کاروانش رسیده یاحسین
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
از همه جا بوی بلا عطر غم اش می آید
جان جهان با دل و جان تا حرم اش می آید
زند بوسه خاک بیابان به پایش
بگیرد نسیم سحر دم برایش یاحسین
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
سید علی رکن الدین
زمینه شور ورودیه
توی دلم آشوبی بپاست (یااخا)۳
نگوبه من اینجا کربلاست (یااخا)۳
وای تو دلا غوغا وای به جون زهرا
بیا برگردیم آقا
(حسین آقام)
قافله رسید غاضریه (واویلا)۳
رسید به دشت ماریه (واویلا)۳
وای اومده اکبر وای علی اصغر
می تپه قلب خواهر
حبیب باقرزاده
شور ورودیه
بوی غم اومد بوی جدائی
حاجی زهرا عاقبت شد کربلایی
پر از تلاطم قلب ربابه
زینب پر از دلشوره و پر اضطرابه
الهی که اینجا نشه
به ماتم و غم مبتلا
سر حسین و تشنه لب
نبینه روی نیزه ها
اقام حسین اقام حسین…
کاشکی نبینه با چشم خونبار
بی واهمه ریختن سر مشک علمدار
کاشکی نبینه یک جسم صد چاک
وقتی حسین صورت میذاره یر روی خاک
فقط به خیر کنه
نبینه با صد شور و شین
نبینه توی قتلگاه
سر بریده ی حسین
اقام حسین….
حامد الواری
اشعار شهادت حضرت رقیه
اسلام عليک يا مولاتى يا رقيه بنت الحسين
شام غمهاى من غمزده را اخر نيست
لاله اى همچو تن خونى من پرپر نيست
گوشه پلک گشا صورت من خوب ببين
شک نکن دختر تو پير شده مادر نيست
يا که پاى سر تو جان دهم امشب بابا
يا به والله قسم دختر تو دختر نيست
کودکى سنگ زد و گوشه ابروم شکست
ديگر اين ظرف ترک خورده چونان ساغر نيست
انکه شمشير کش است دست زخمى دارد
ضربه سيلى اش از ضرب لگد کمتر نيست
گيسوانم همه خيرات سر تو دادم
پنجه اى نيست که پيچيده به موى سر نيست
ان يهودى که ز خيبر به دلش بغضى بود
گفت اين قافله که هست اگر حيدر نيست
کاش همراه سرت رأس عمو مى امد
تا نشانش بدهم بر سر من معجر نيست
چوبه محمل خونى شده شاهد باشد
دلى همچون دل زينب به حرم مضطر نيست
تا که بر خواهرم اظهار کنيزى کردند
کس نگفتا مگر او دختر پيغمبر نيست
گردنم درد گرفت بس که پى تو گشتم
ز سر نيزه سوارت سرى بالاتر نيست
قاسم نعمتی
غزل شماره 2
خواهم امشب همچو عمه راز دل افشا کنم
کاف و هاء و یاء و عین و صاد را معنا کنم
کاف من کرب و بلا و کربلایم شهر شام
نیمه شب ویرانه را چون عصر عاشورا کنم
آنقدر گیسو پریشان می کنم تا عاقبت
خون پامال تو ای خون خدا احیاء کنم
گر چهل سال است اینجا سبِّ جدم می کنند
یک شبِ با ناله ام این قوم را رسوا کنم
من چو مادر، احتجاجم احتجاج گریه است
من در این ره اقتدا بر مادرم زهرا کنم
هاء من از هیئت خلقت حکایت می کند
وای بر آنکس که از او کج نگاهم را کنم
یک زنا زاده بریده گر سرت بابا حسین
یاء تفسیرم سخن از حضرت یحیی کنم
چون که دیدم نیست تفسیری به عین غیر از عطش
نذر کردم تشنه لب جانم به تو اهدا کنم
در بیان آخرین حرفم دگر لالم پدر
حال صاد خطبه ام را با عمل معنا کنم
صاد قتل صبر باشد جمله آثارش نگر
صبر کن تا معجرم آرام از سر وا کنم
صورت نیلیّ و گوش و ریشۀ مویم ببین
رخصتی ده تا سخن از ساق های پا کنم
اولین کودک که بی حائل لگد خورده منم
نیمه نیمه آه را از سینه ام بالا کنم
زجر می زد سیلی ام هر لحظه ای می خواستم
تا به یادت نام زیبای تو را نجوا کنم
بارها با قصد جانم گردنم را می گرفت
جان به کف قسمت بر این شد تا تو را پیدا کنم
زیر هر ضرب لگد گفتم: عمو عباس کو؟
گوشوارم گم شده یاری کند پیدا کنم
او سواره من پیاده هر دو پا پُر آبله
شِکوِه از خار مغیلانِ دل صحرا کنم
نیمی از ره را به گیسویی پریشان آمدم
بعد از آن از دردِ سر شب تا سحر نجوا کنم
قاسم نعمتی
غزل شماره 3
حالا که آمدی دگر از پیش مان نرو
خورشید شام تار خرابه بمان،نرو
دیگر بس است بی تو سفر،جان به لب شدم
دق می کنم اگر بروی مهربان،نرو
با کل شهر جان خودت قهر کرده ام
ازبس که طعنه خورده ام از این وآن نرو
با دختران شهر چقدر از تو گفته ام
میخواستم تو را ببرم پیش شان نرو
این شامیان به من چقدَر حرف بد زدند
اصلا برای حرف بد دیگران نرو
خسته شدم ز بس که سرم داد میکشند
این مردمان بی ادب و بد دهان نرو
رفتی و پشت هم ز همه خورده ام لگد
بابا ببین چگونه شدم قدکمان،نرو
ضربه تو خوردی و دل من تیر میکشد
خورده ترک غرور من از خیزران نرو
قرآن نخوان که زخم لبت درد میکند
قاری خوش صدای من ناتوان نرو
از گریه های من دل عمه کباب شد
پس لااقل برای دل عمه جان نرو
باشد،اگر که قصد سفر داری ای پدر
اما دگر بدون من از کاروان نرو
شاعر : علی اکبر نازک کار
کوچک ترین نبود ولی چندساله بود
خونین ترین نبود ولی داغ لاله بود
هرکس که دید چهره ی او را قبول کرد
زهراترین کبود رخ بی قباله بود
صد بغض در گلوی خرابه شکفته شد
هر گوشه ی خرابه خودش باغ ناله بود
سرمست می شد از طبق و نعره می کشید
انگار سر نبود به دستش پیاله بود
از دامنش به جای کفن استفاده شد
این سهم پاره پاره ی عمر سه ساله بود
از روز دفن گشتن خود احتیاط کرد
آری فقیه بود ولی بی رساله بود
حجت الاسلام رضا جعفری
غزل شماره 4
دوباره قافله رفت و رقیه جا مانده!
چه تند می رود! این ساربانِ وا مانده
خدا به خیر کند! باز گم شدم بابا
بیا ببین که فقط چند ردِ پا مانده
بگو چه کار کنم! تا به عمه ام برسم؟
توانِ پایِ پُر از زخم، کربلا مانده
خودت که داخلِ گودال گیر افتادی!
عمو کجاست بیاید؟ ببین کجا مانده؟
به یاد دردِ لگدهای شمر افتادم
دوباره چادر من دستِ خارها مانده
بگو به مرگ، به فریاد دخترت برسد
سه ساله فاطمه ای دست بر دعا مانده
کجاست خنجر کهنه به دادِ من برسد؟
به جان سپردن من چند ربنا مانده؟
به این کفن که سرم هست، اعتباری نیست!
پدر چه قدر برای تو بوریا مانده؟
وحید قاسمی
غزل شماره 5
امشب خدا دعای مرامستجاب کرد
بابامرا برای خودش انتخاب کرد
منکه توان پاشدن ازجانداشتم
خیرش قبول عمه دوباره ثواب کرد
بااینکه من خودم پردردوجراحتم
زخم لب تو زخم دلم راکباب کرد
دروازه پراز غم ساعات یکطرف
مارایزید وارد بزم شراب کرد
در شام شام دختر تو تازیانه بود
عمه تمام خرج سفررا حساب کرد
زجری که من کشیده ام ازدستهای زجر
عکسی کبودازمن دردانه قاب کرد
گفتم نزن که بال وپرم درد میکند
اما چه سود خواهش من را جواب کرد
من نذر کرده ام که ببوسم لب تورا
حالا خدادعای مرامستجاب کرد
مجتبی عسکری
غزل شماره 6
به آشنا نگه آشنا نمی افتد؟!
چرا به ما گذر هل اتی نمی افتد؟!
قسم به سوره ی یس، به فجر و اعطینا
که لحظه ای دلم از تو جدا نمی افتد
کسی برای یتیمت میان این مردم
در این خرابه به فکر غذا نمی افتد
سرت اگر چه شکسته اگرچه خونین است
برای دختر تو از بها نمی افتد
سر تو را که به نی بست با خودم گفتم
اگر تکان دهدش ناشیانه، می افتد
دوباره نام تو را برده ام به لب حتما
به صورتم اثر تازیانه می افتد
خودت بیا و ببین زجر لعتنی هر روز
به جان دختر تو وحشیانه می افتد
چنان مرا به ستم پشت قافله زده است
که خود به خود سر من روی شانه می افتد
از آن زمان که شدم من شبیه مادر تو
دهان دشمنت از ناسزا نمی افتد
ز صورتم کف دستش بزرگتر بوده
کبودی رخ من با دوا نمی افتد
به من بگو که اسیری به دست بسته ی خود
اگر لگد بخورد بی هوا نمی افتد؟؟
اگر چه آبله در پای من فراوان است
ولی به عشق تو این تن زپا نمی افتد
خدا به خیر کند حال و روز زینب را
که از سرش تو و طشت طلا نمی افتد
حجابِ نور بوَد دور ما خیالت تخت
که سمت ما نگه بی حیا نمی افتد
مهدی علی قاسمی
غزل شماره 7
همه شادند دخترت گریان
همه خوابند دخترت بیدار
خیلی امروز مردم این شهر
دادنم با نگاهشان آزار
دخترت را ببر به همراهت
خسته از دست روزگار شده
یا که تشخیص تو شده مشکل
یا دو چشم رقیه تار شده
گر به دور سرت نمی گردم
پر پرواز من شکسته شده
مثل سابق زبان نمی ریزم
دو سه دندان من شکسته شده
وسط ازدحام و خنده ی شام
بغض تنهایی ام ترک میخورد
هر کجایی که گریه میکردم
عمه ام جای من کتک میخورد
دختری چند کوچه بالاتر
تا من و رخت پاره ام را دید
بین دستش عروسکی هم داشت
به من و حال و روز من خندید
میکشم دست بر سر و رویت
چه قدر پلک تو ورم دارد
بر لبت زخم تا بخواهم هست
ولی انگار بوسه کم دارد
آن قدر روی خارها رفتم
بخدا هر دو پای من زخم است
لرزش دست من طبیعی نیست
نوک انگشتهای من زخم است
محمد حسن بیات لو
غزل شماره 8
لکنت افتاده میان سخنم می بینی؟
اصلا انگار که یک پیر زنم میبینی؟
زخم های تن من میخ دری کم دارد
مثل زهرا شده وضع بدنم می بینی؟
نکند مثل من امروز تو سیلی خوردی؟
شده چشمان تو هم تار…منم! می بینی؟
کعب نی ها چه در این قائله گُل می کارند
لاله افتاده روی پیرهنم میبینی؟
با لبِ لب پرت اینبار مرا بوسه بزن…
جای سالم تو اگر روی تنم می بینی
یاسین قاسمی
غزل شماره 9
حالا که آمدی دگر از پیش مان نرو
خورشید شام تار خرابه بمان،نرو
دیگر بس است بی تو سفر،جان به لب شدم
دق می کنم اگر بروی مهربان،نرو
با کل شهر جان خودت قهر کرده ام
ازبس که طعنه خورده ام از این وآن نرو
با دختران شهر چقدر از تو گفته ام
میخواستم تو را ببرم پیش شان نرو
این شامیان به من چقدَر حرف بد زدند
اصلا برای حرف بد دیگران نرو
خسته شدم ز بس که سرم داد میکشند
این مردمان بی ادب و بد دهان نرو
رفتی و پشت هم ز همه خورده ام لگد
بابا ببین چگونه شدم قدکمان،نرو
ضربه تو خوردی و دل من تیر میکشد
خورده ترک غرور من از خیزران نرو
قرآن نخوان که زخم لبت درد میکند
قاری خوش صدای من ناتوان نرو
از گریه های من دل عمه کباب شد
پس لااقل برای دل عمه جان نرو
باشد،اگر که قصد سفر داری ای پدر
اما دگر بدون من از کاروان نرو
علی اکبر نازک کار
زمزمه و واحد شهادت حضرت رقیه
روشن شد از اومدنت خونه من برداشتي بار غم و از شونه من
قيمت زر گرفته ويرونه من
گفته بودم برميگردي تو(2(
انگاري دنيارو بهم دادن بابا تا اومدي قند تو دلم آب شد حالا
خوش اومدي اما بگو حالا چرا
گفته بودم برميگردي تو(2(
تو خواب ديدم سر ميزني به دختر حزينت
حيف شد آخه نميتونم كه بپرم تو سينهت
حالا بايد / با سرت امشب / من بسازم / صبح كنم شب رو
(2)من رو امشب / با خودت ببر / يه كمي كم كن / درد زينبرو
گفته بودم برميگردي تو(2(
امشب ميخوام بازم برات ناز كنم سفره دردامو برات باز كنم
ميخوام تازه قيام آغاز كنم
گفته بودم برميگردي تو(2(
يه ياعلي ميگم بازم پا ميگيرم با گريههام خواب از اينا ميگيرم
ميخوام برات يه بزم روضه اينجا ميگيرم
گفته بودم برميگردي تو(2(
اول بگو به دخترت چرا گلوت شده ريش
انگار مثه موهاي من سوخته موهات با آتيش
دشمن از بس / موهامو كنده / كه مثه پسر / بچهها شدم
(2)لباسم از / بسكه سوراخ / باب خنده / ناكسا شدم
گفته بودم برميگردي تو(2(
ميگم ميدونم حوصلهت سرنميآد يه سيلي خوردم كه باور نميآد
كه ديگه بابا دندونام در نميآد
گفته بودم برميگردي تو(2(
هيچكي به داد من تو صحرا نرسيد تاولهاي پاهام رو خاكا تركيد
باب سه سالهت بسكه رو خاكا دويد
آقا نيا كه مسلم از تو خجلِ حرفم ميگم با تو از اين فاصله
بازار اين كوفه پر از اراذله
گفته بودم برميگردي تو(2(
سياه شده زير چشام بسكه غذا نخوردم
تو بيابون يه نيم شب داشتم بابا ميمردم
مثل عقاب / زجر اومد اومد از راه / من رو از موهام / از رو خاك برداشت
(2)نفس تنگيام / واسه اينه / كه روي سينهام / گاهي پا ميگذاشت
گفته بودم برميگردي تو(2(
مجتبی صمدی
زمینه 1 شهادت حضرت رقیه
غصه هاي دلم فراوونه خدا از غم من پريشونه
هر جوري كه شده تورو امشب (مي كشم بابايي به ويرونه)2
من ديگه كوتاه نمي آم بايد بيايي
دختر فقط بابا مي خواد بايد بيايي
بابا بابا بابا بيا به خرابه
بابا بابا بابا شب تب و تابِ
نبودي و سر حرم ريختن هي آتيش روي معجرم ريختن
شبيه مادرت تو هر كوچه (وحشيونه روي سرم ريختن)2
هم دلمو هم تنمو بابايي سوختند
گوشواره ها مو سر بازارا فروختند
بابا بابا بابا بيا به خرابه
بابا بابا بابا شب تب و تابِ
كاش بياي و رو پام بشيني تو بوسه از صورتم بچيني تو
حيف شد آخر نشد بمونيم تا (جشن تكليفمو ببيني تو)2
كي ديده مثل من يه دختري اسير شه
اين ديگه نوبره كه يك سه ساله پير شه
بابا بابا بابا بيا به خرابه
بابا بابا بابا شب تب و تابِ
زمینه 2 شهادت حضرت رقیه
شد خرابه گلستانم بده مژده
که یارم رسیده
با سر آمد نگار من بهارم رسیده
حسین وای
رسیده سر غرق خون در خرابه
سحر شد چنان صبح محشر خرابه
منو سر خرابه
آه ببین عمه مهمانم
ببین مو پریشانم شب وصلم گریانم
“”آه حبیبی یا ثارالله “”
سر و گونه ات پر خون/ سرت بی تن
دل من شکسته رحمتی کن تو ای بابا
به این جان خسته
حسین وای
ببین بی کسم مثل تو زار و تنها
مرا هم ببر با خودت ای مسیحا
ببر پیش زهرا
آه گرفته صدای من
پر از خار پای من کجایی بابای من
“”آه حبیبی یاثارالله””
بین نامحرمان رفتیم منو عمه
سکینه ربابه
یاد این بی حیایی ها برا من عذابه
حسین وای
گرفت عمه چشمامو تا من نبینم
سر تو توی طشت ای مه جبینم
سر نی نشینم
آه فلک آتش بگیری
غریبی و اسیری سر کودکی پیری
“”آه حبیبی یا ثارالله””
سید علی رکن الدین
زمینه 3 شهادت حضرت رقیه
می باره چشام ، بابامو میخوام
دلم تنگه برای دیدنِ بابا
کجایی پدر ، نمیشه سحر
بدونِ تو شبِ این دختره تنها
کجا بودی باباجونم نگفتی بی تو میمیرم؟
سرت رو توی آغوشم با دست خسته میگیرم
حالا که اومدی پس من رو هم با خود ببر امشب
خدا میدونه که بابا من از این زندگی سیرم
(( حسین … وای ))
ببین پدرم ، شکسته پرم
پر از زخمه تمومه دست و پای من
یه آدم بد ، بابا منو زد
ورم کرده بابا زیرِ چشای من
بابا از طعنه و زخمِ زبون، بعد از تو افسُردم
کبوده پیکرم از بس بابا مُشت و لگد خوردم
زدن اینقدر منو که جای سالم توی جسمم نیست
باباجون من تو این مدت روزی صد مرتبه مُردم
‌‌‌مجید خانی
زمینه نوحه شهادت حضرت رقیه
ياابتا خودم سنگ تو به سينه ميزنم
يا ابتا ببين پاره پاره شد پيراهنم
يا ابتا نمونده يک جاى سالم رو تنم
دختراى شام خيلى نامردن
هر کجا ديدن مسخرم کردن مسخرم کردن
ميرو علمدار سپاهت کجاست ياابتا
گوشه ويرونه مگه جاى ماس ياابتا
کاش ميومد باهات داداش اکبرم ياابتا
پس ميگرفت زشاميا معجرم ياابتا
يا ابتا ز دنيا سيرم
يا ابتا زبون ميگيرم
يا ابتا نياى ميميرم
واى حسين عزيز زهرا
******
يا ابتا شبى که جاموندم از قافله
يا ابتا من و پيدا کرد ضجر بى حوصله
يا ابتا شده بعد اون پاهام پر ابله
قابل بافتن نيست ديگه موهام
ديگه خوشگل نيست طاق ابروهام من تو رو ميخوام
دست و پا گير اينا بودن بده ياابتا
هر کى رسيده منو سيلى زده يا ابتا
به چشم يک کنيز نگام ميکنن ياابتا
دختر خارجى صدام ميکنن ياابتا
يا ابتا سرم ميسوزه
ياابتا پرم ميسوزه
ياابتا حرم ميسوزه
واى حسين عزيز زهرا
قاسم نعمتی
نوحه 1شهادت حضرت رقیه
بابا امشب رسيدي تو ديدي چه حالي دارم
(از دوش تو پدر جان به اينجا كشيده كارم)2
(شد دل ويرانه جايم از نفس افتاده پايم)2
سرورويم شده مثل سرورويت اي بابا
برسانم لب خود را به گلويت اي بابا
باباحسين واويلا (3 (بابا
شد بازيچه به كوچه دمادم خم گيسويم
(مثل زهرا نشسته ترك بر تن و پهلويم) 2
(پیر شدم از لخته خون ها با لگد و ضربه ي پا)2
زده حلقه اثر خون به گلويم چون آويز
كف پايم شده خط خط ز عبور خار تيز
باباحسين واويلا (3(
رگهايت را بشويم به اشك روانم بابا
(بابا ديگر خلاصم نما از حصار غم ها)2
(ناخُن پايم شكسته خون به جبينم نشسته)2
چو زبانت شده كامم چو كويري خشكيده
دهنم كج شده بابا چو دهانت پاشيده
باباحسين واويلا (3(
مجتبی صمدی
نوحه 2 شهادت حضرت رقیه
اى همه جا سايه ى تو روى سرم ثارالله
ناله كنم همنفس اهل حرم ثارالله
مبادا بدون تو زنده بمانم
مبادا دمى نوحه ات را نخوانم
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
بی خبرم خون جگرم پس تو کجایی بابا
ناله کنم تا به سحر تا تو بیایی بابا
بیا تا شبی را کنارت بمانم
بیا تا برای تو از دل بخوانم یاحسین
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
آمده ای منزل ما ای سرِ خونین بابا
بسته ام از ستاره ها حجله ی رنگین بابا
سلام ای به دامانِ من آرمیده
تو با من بخوان ای گلوی بریده یا حسین
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
سید علی رکن الدین
زمینه شورشهادت حضرت رقیه
قرار دل بی قرارم (کجایی)
بیا دل من تنگه برات (بابایی)
آه آروم جونم با قد کمونم
برای تو می خونم
(بابای خوب من)
مگه گناه دختر تو (چی بوده)۳
بابا همه سرتا پای من (کبوده)۳
وای تا که اومد زد وای منو لگد زد
به من حرفای بد زد
حبیب باقر زاده
شورشهادت حضرت رقیه
بابای خوبم حالم خرابه
بی تو یه لحظه زندگی مثل عذابه
چشمام بابایی سوئی نداره
بارون درد و غصه از چشمام میباره
بابای خوب و مهربون
کعبه ی آ مال منی
همه ی هستی منی
همیشه تو مال منی
بابا حسین بابا حسین….
یک نیمه ی شب زجر و بیابون
پاهای پر لز آ بله چشمهای گریون
بالا سر من خیلی بد اومد
با سیلی و مشت و لگد بابا منو زد
هر جا منو کتک زدن
عمه برام میشد سپر
من التماست میکنم
بابا منو با خود ببر
بابا حسین..
حامد الواری
اشعار شهادت طفلان حضرت زینب
قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش
یک دم سپر شوند برای برادرش
خون عقاب در جگر شیرشان پر است
از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش
این دو ز کودکی فقط آیینه دیده اند
آیینه ای که آه نسازد مکدرش
واحیرتا که این دو جوانان زینب اند
یا ایستاده تیر دو سر در برابرش؟
با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند
یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش
یک دست,گرم اشک گرفتن ز چشم هاش
مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش
چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر
چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش
زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت
تا که خدا نکرده مبادا برادرش …
زینب همان شکوه که ناموس غیرت است
زینب که در مدینه قرق بود معبرش
زینب همان که فاطمه از هر نظر شده است
از بس که رفته این همه این زن به مادرش
زینب همان که زینت بابای خویش بود
در کربلا شدند پسرهاش زیورش
گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات
وقتی گذشته بود دگر آب از سرش
سید حمیدرضا برقعی
غزل شماره 2
دوباره در دل من خیمه‌ی عزا نزنید
نمک به زخم من و زخم خیمه‌ها نزنید
شکسته‌تر ز منِ پیر دیگر این جا نیست
مرا زمین زده است اکبرم، شما نزنید
برای آن که نمیرم ز شرم مادرتان
میان این همه لبخند دست و پا نزنید
خدا کند که بگوید کسی به قاتلتان
فقط نه این که دو بی‌کس، دو تشنه را نزنید
که در برابر چشمان مادری تنها
سر دو تازه جوان را به نیزه‌ها نزنید
حسن لطفی
غزل شماره 3
بهترین بنده ی خدا زینب
هل اتی زینب ، انمّا زینب
ریشه ی صبر انبیا زینب
زینبا زینبا و یا زینب
بانی روضه های غم زینب
تا ابد مبتلای غم زینب
گفت ای مصطفای عاشورا
ای فدای تو زینب کبری
تو علی هستی و منم زهرا
پس فدای تمام پهلوها
سر خواهر فدای این سر تو
همه ی ما فدای اکبر تو
گفت ای شاه ما اجازه بده
حضرت کربلا اجازه بده
جان این بجه ها اجازه بده
جان زهرا اجازه بده
قبل از آنکه سر تو را ببرند
این سر خواهر تو راببرند
من هوای تو را به سر دارم
به هوای تو بال و پر دارم
از غریبی تو خبر دارم
دو پسر نه ، دو تا سپر دارم
زحمتم را بیا به باد مده
اشتیاق مرا به باد مده
در دل خیمه خسته اند این دو
سر راهت نشسته اند این دو
دل به لطف تو بسته اند این دو
با بزرگان نشسته اند این دو
این دو با یار تو بزرگ شده اند
با علمدار تو بزرگ شده اند
در کرم سائلی به دست آور
زین دو تا حاصلی به دست آور
سپر قابلی به دست آور
تا توانی دلی به دست آور
دل شکستن هنر نمی باشد
نظرت هم اگر نمی باشد
ای فدایت تمامی سرها
سر چه باشد به پای دلبرها
از چه در اشتیاق خواهر ها
تو نظر می کنی به دیگرها
آخرش یا اجازه می گیرم
یا همین کنج خیمه می میرم
ای برادر اشاره ای فرما
ذوقشان را نظاره ای فرما
رد مکن راه چاره ای فرما
لااقل استخاره ای فرما
شاید این بچه های من بروند
شاید این دو به جای من بروند
زار و گریان مکن مرا جانا
ردّ احسان مکن مرا جانا
مو پریشان مکن مرا جانا
باز طوفان مکن مرا جانا
ورنه نیزه به دست می گیرم
جان هر آنچه هست می گیرم
تو اگر مبتلا شوی چه کنم ؟
پیش چشمم فدا شوی چه کنم ؟
پیش من سر جدا شوی چه کنم ؟
کشته ی زیر پا شوی چه کنم؟
وای اگر حنجرت شکسته شود
پیش من پیکرت شکسته شود
علی اکبر لطیفیان
غزل شماره 4
این زن که در نوشتنش اینقدر مطلب است
شرح کتاب حیدر و زهراست؛ زینب است
زینب همان کسی که شریک امام بود
هر چیز غیر حسین برایش حرام بود
در جام عشق خون خدا را ادامه داد
بعد حسین کرب و بلا را ادامه داد
عباس انکه قامت خود هیچ خم نکرد
یک بار هم برابر او قد علم نکرد
وقتی صدای خطبه ی زینب برامده
گفتند کوفیان ؛ نکند حیدر آمده!
کاخ ستم خراب شده یا علی مدد..
دشمن چو شمع اب شده یا علی مدد…
با دسته بسته است ولی دست بسته نیست
زینب سرش شکسته ولی سر شکسته نیست

زینب اسیر نیست دوعالم اسیر اوست
مجید تال
غزل شماره 5
عالم علی و نور جهانتاب زینب است
مثل علی و مثل نبی ناب زینب است
از جلوه های فاطمه سیراب زینب است
تشنه حسین تشنه حسن آب زینب است
یعنی که پنج تَن دل یک قاب زینب است
این کیست این عقیله آقای کربلاست
این کیست این که غیرت فردای کربلاست
این کیست این رایتُ جمیلای کربلاست
این کیست حضرت زهرای کربلاست
عصمت کم است صاحب الالقاب زینب است
آورده روی دست خودش جانِ خویش را
آماده کرده است دو قرآن خویش را
رو کرده است بر همه شیران خویش را
دو گرد باد خویش دو طوفان خویش را
خورشید این دو اخترنایاب زینب است
زخم دل شکسته ی خود را که هَم گذاشت
اذن دخول خواند به خیمه قدم گذاشت
از خود گذشت و تحفه ای از بیش و کم گذاشت
سنگِ تمام پیشِ امیرِ حرم گذاشت
قبله حسین باشد و محراب زینب است
زینب رسید و باز امام احترام کرد
مثلِ علی ،حسین به پایش قیام کرد
تا او سلام کرد خدا هم سلام کرد
زینب که است؟آن که ادب را تمام کرد
در کربلا معلم آداب زینب است
دو مرد از قبیله یِ خود انتخاب کرد
آیینه بودو رو به سوی آفتاب کرد
با التماس دامن خود را پُر آب کرد
بر روی نام مادرش اما حساب کرد
فرمود این شکسته ی بی تاب زینب است
بالی اگر که نیست برادر، دلی که هست
آورده ام به شعله کشم حاصلی که هست
حل کن به دست خویش مرا مشکلی که هست
از من بخر دو هدیه ناقابلی که هست
باور بکن که اول اصحاب زینب است
رفتند سمت معرکه پر در بیاورند
عباس گشته اند جگر در بیاوَرَند
چون ذوالفقار تیغِ دوسر در بیاورند
از یک یکِ سپاه پدر در بیاورند
این دو دو موج بوده و سیلاب زینب است
از دور دیدو گفت علمدار مرحبا
بر ضربه هایشان صدو ده بار مرحبا
بر دو امیر به دو جگردار مرحبا
زینب شدند و حیدر کرار مرحبا
اما میان خیمه ی بی آب زینب است
اما رسید لحظه درخون صدا زدن
خونین نفس نفس زدن ودست وپا زدن
یک بار تیغ وبار دگر نیزه را زدن
دوراز نگاه مادرشان بی هوازدن
دربین خمیه شاهد گرداب زینب است
یک نانجیب دشنه به ابرویشان کشید
یک بی حیا دونیزه به پهلویشان کشید
یک ناصبی که چکمه سر و رویشان کشید
یک پیرمرد پنجه به گیسویشان کشید
آنکه دوچشم او شده خوناب زینب است
آمد غروب وخنده دشمن بلند شد
وقتی صدای غارت و شیون بلند شد
دو نیزه درمقابل یک زن بلند شد
زینب نظر نکرد ولیکن بلند شد
چشم حسین از سر نی ها به زینب است
حسن لطفی
غزل شماره 6
رو سفیدم میکنند و فخر مادر میشوند
نو جوان هایم سپرهای برادر میشوند
این پسرها پیشکش های من وعبدلله اند
صحبت جنگ وجدل باشد قلندر میشوند
آینه انگار پیش مرتضی بگذاشتند
هیبت جنگی که میگیرند حیدر میشوند
دست برشمشیر میگیرند طوفان میکنند
یک تنه قطعاً حریف چند لشگر میشوند
خون قتال العرب جاریست در رگ هایشان
قابض الارواح کوفی های کافر میشوند
بوی زهرا میدهد پهلوی آقازاده ها…
چونکه بایک واسطه فرزندکوثر میشوند
زیر نیزه یاد غمهای مدینه میکنند
گریه کن های جوانمرگی مادر میشوند
هر چه باشد هردو خواهرزاده های محسن اند
منتقم های شهید ضربه ی در میشوند
اکبر تو ارباً اربا شد ولی شکر خدا
دست گل هایم پس از او زود پرپر میشوند
علیرضا وفایی
غزل شماره 7
در میان این قبیله ما گدای زینبیم.س.
ما حسینیون همیشه زیر پای زینبیم.س.
زندگی اش را سراسر وقف محبوبش نمود
گریه کن های غم و درد و بلای زینبیم.س.
گر حسینی گشته ایم از زحمت بسیار اوست
ما همه ممنون تیغ خطبه های زینبیم.س.
ماجرای کربلا را یکتنه جمعش نمود..
زیر دین انقلاب و ماجرای زینبیم.س.
دشمنش حتی میان بزم عیش و نوش گفت:
طیب الله ما شگفت از این وفای زینبیم.س.
این علامت ها همه روز قیامت شاهد اند
تا نفس در سینه بوده در عزای زینبیم.س.
کارو بار روز محشر دست دخت مرتضاست
ما قیامت هم خدایی در ثنای زینبیم.س.
کربلای ما همه دست عقیله میرسد..
اربعین ما زائر کرببلای زینبیم.س.
حامد جولازاده
غزل شماره 8
گرچه از داغ جوان تا شده ای ما هستیم
و که گفته است که تنها شده ای ما هستیم
تو چرا بار دگر پا شده ای ما هستیم
ما نمردیم مهیا شده ای ما هستیم
رخصت دیدن تو فرصت ما شد اما
نوبتی هم که بود نوبت ما شد آقا
به درخیمه ما نیز هرازگاه بیا
با دل ماسه نفرراه بیا راه بیا
چشمهامان پر حرف است که کوتاه بیا
تو بیا با قدمت گرچه با اکراه بیا
تا ببینی که به تیغ و زره آراسته اند
تند بادند که در معرکه برخاستند
باز میدان ز تو جنبش طوفان با من
تخت از آن توو پیش تو جولان با من
شاه پیمانه ز تو عهد به پیمان با من
ذره ای غم به دلت راه مده جان با من
آمدم گرم کنم گوشه بازارت را
تا نگاهی بکنی این سر بدهکارت را
به کفم خیرعمل خیرعمل آوردم
دو شکر قند دو شهد و دو عسل آوردم
من از این دشت شقایق دوبغل آوردم
دو سلحشور ز صفین و جمل آوردم
تیغ دارند و پی تو به صلایی رفتند
شیرهایم به پدر نه که به دایی رفتند
دست رد گر بزنی دست ز دامان نکشم
دست از این خیمه رسد از سر پیمان نکشم
بعد از این شانه به گیسوی پریشان نکشم
تیغ می گیرم و پا از دل میدان نکشم
به تو سوگند که یک دشت به هم می ریزم
چشم تا کار کند تیغ و علم می ریزم
دختر مادرم و جان پس در خواهم داد
او پسر داده و من هم دو پسر خواهم داد
جگرش سوخت اگر من دو جگرخواهم داد
میخ اگر خوردبه تن تن به تبر خواهم داد
چادرش را به کمر بست اگر می بندم
دلِ تو مادریُ روضه ی او سوگندم
قنفذ از راه از آن لحظه که آمد می زد
تازه میکرد نفس را و مجدد می زد
وای از دست مغیره چقدر بد می زد
جای هر کس که در آن روز نمی زد می زد
مادرم ناله بجز آه علی جان نکشید
دست او خرد شد و دست زدامان نکشید
وای اگر خواهر تو حیدر کرار شود
حرمم صاحب یک نه دو علمدار شود
لشگری پا و سر و دست تلنبار شود
بچه شیر خودش شیر جگردارشود
در دلم خون تو با صبرحسن می جوشد
خون زهراست که در رگ رگ من می جوشد
وقت اوج دو کبوتر دوبرادر شده بود
نیزه و تیر تبرهادوبرابرشده بود
خیمه ای سد دوچشم تر مادر شده بود
ضربه هاشان چه مکرر چه مکرر شده بود
روی پیشانی زینب دوسه تاچین افتاد
تا که از نیزه سر این دو به پایین افتاد
حسن لطفی
زمزمه و واحدشهادت طفلان حضرت زینب
داداش بيا قربونيهامو بپذير نزار كه خواهرت بمونه سر به زير
تحفههاي ناقابل و ازم بگير
روتو از من برنگردوني(2(
هر چي كه داشتم توي چنته همينه خدا نياره كه به قلبت نشينه
اشك تورو بميره خواهر نبينه
روتو از من برنگردوني(2(
اي باوفا اي دلربا توروخدا نگام كن
يه نگاهي به حسرت چهره اين گلام كن
ميسوزه از / آه پرسوزت / سينه خواهر / اي به قربونت
(2)چشمام خونه / چونكه ميبينم / اشك جاري و / چشم پرخونت
روتو از من برنگردوني(2(
من نميخوام منو تو زنجير ببينند منو توي مجلس تحقير ببينند
گهواره رو بي طفل بي شير ببينند
روتو از من برنگردوني(2(
بذار پيش فاطمه روسفيد بشم گم بشم از عشق تو ناپديد بشم
دلم ميخواد كه مادر شهيد بشم
روتو از من برنگردوني(2(
بذار بشن اين پسرهام رو نيزه ها حصارت
تا طشت زر باشه سر پرخونشون كنارت
ميخوام جسم / اين دو قربوني / شونه به شونه / باشه با اكبر
(2)ميخوام اينا / زنده باشن / تا كه ببينند / من رو بي معجر
روتو از من برنگردوني(2(
مجتبی صمدی
زمینه 1 شهادت طفلان حضرت زینب
دو تا دسته گلام به قربونت فداي يه موي پريشونت
روي من رو زمين نزن آقا (به فداي غم فراوونت)2
بذار منم داشته باشم سري تو سرها
بذار كه افتخار كنم به اين پسرها
حسين حسين حسين تويي كس و كارم
حسين حسين حسين بي تو بي قرارم
تا قسم نداده تورو خواهر به كبودي چهره ي مادر
بذار تا كه برن توي ميدون (تا بشن فداي علي اكبر)2
دلت رو هر جوري شده به دست ميارم
صورت خيسم روي پاهات مي ذارم
حسين حسين حسين تويي كس و كارم
حسين حسين حسين بي تو بي قرارم
نمي خوام بمونن بي تو اي يار آسمون رو سرم شده آوار
نمي خوام كه باشن كنار من (اسيرم ببينند سر بازار)2
نذار باشن دلخسته به عزات بشينند
نذار كتك خوردن مادر ببينند
حسين حسين حسين تويي كس و كارم
حسين حسين حسين بي تو بي قرارم
مجتبی صمدی
زمینه 2 شهادت طفلان حضرت زینب
به ابی انت و امی و اولادی
حسین یابن الزهرا
کن قبول ای شه ان شاهم
دو طفلان من را
حسین وای
ببین خواهرت رو زده رو مگردان
مرا رد کنی می کنم مو پریشان
حبیبی حسین جان
آه ببین اسرار زینب
بیا بازار زینب حسین سالار زینب
“”آه حبیبی یا ثارالله “”
من فدایت برادر جان شدی تنها
تو یاور نداری
من خودم نوکرت هستم
که لشگر نداری
حسین وای
نبینم غریبی تو بین لشگر
تو تنها شوی بعد هجران اکبر
مگه مرده خواهر
آه بلا دور از جان تو
غلامم قربان تو فدای طفلان تو
“”آه حبیبی یا ثارالله””
پشت خیمه زدم ناله ولی اشک
مرا تو ندیدی
من بمیرم نبینم تو /خجالت کشیدی
حسین وای
دلم خونه خونه ولی رو سپیدم
که دارم پسرهامو راه تو میدم
که مادر شهیدم
آه شدم چون ام لیلا
چنان مادرم زهرا شدم ام الشهدا
سید علی رکن الدین
زمینه 3 شهادت طفلان حضرت زینب
اجازه بده ، برن پسرام
نگو نه هِی نسوزون این دلِ من رو
ای نعم الامیر ، ازم بپذیر
قبول کن هدیه ی ناقابلِ من رو
غم غربت رو دیدم ای برادر تو چشای تو
پسرهامو آوردم تا فدایی شن برای تو
به سر شوق شهادت دارن و بی تابِ بی تابن
کفن کردن به تن تا قربونی شن پیشِ پای تو
(حسین ، وای)
دیدم تنشون ، شد غرقِ به خون
زیره شمشیر و تیغ و نیزه ی دشمن
از خیمه ها من ، بیرون نمیام
تا که یک وقت خجالت نکشی از من
زیره شمشیر و نیزه جسمشون پاشیده شد از هم
شده چشمِ همه اهلِ حرم گریون از این ماتم
ولی باز جای شکرش باقیه نیستن پسرهام و
نمی بینن منو توی اسارت بینِ نامَـحرم
مجید خانی
زمینه 4 شهادت طفلان حضرت زینب
دنیای زینب همراه من باش
زینب نبینه که تنهایی داداش
آه حسینم(۲)
نبینم که غمینی نبینم که حزینی(۲)
ای حسین
………………..
آروم یه کنج خیمه میشینم
شرمندگی رو تو چشمات نبینم
آه حسینم(۲)
پسرام خاک پاتن فدایی چشاتن(۲)
ای حسین
حامد الواری
زمینه نوحه شهادت طفلان حضرت زینب
حسين من نبينم داداش بى يارو ياورى
حسين من نبينم اى شاه من بى لشگرى
حسين من تموم دارو ندار خواهرى
اين دو رزمنده اشج الناسن
چونکه شاگرد رزم عباسن اشج الناسن
بيا زمين مزن روى خواهرت حسين من
قسم به خون پهلوى مادرت حسين من
دارو ندار من فداى سرت حسين من
فداى يک موى على اکبرت حسين من
حسين من به پات ميمونم
حسين من مکن دلخونم
حسين من به تو مديونم
واى حسين عزيز زهرا
*****
داداش حسين نيومد از خيمه بيرون خواهرت
داداش حسين نبينه چشماى از گريه ترت
داداش حسين ديگه رو سپيدم پيش مادرت
اشکات و پاک کن شاه شرمنده
قربون چشمات اين دو رزمنده اين دو رزمنده
خوب شد اينا به خاک و خون ميشينن حسين من
تا که زمين خوردنمو نبينن حسين من
سخته پسر سيلى تماشا کنه حسين من
گوشواره از تووکوچه پيدا کنه حسين من
حسين من تو با چشم تر
حسين من ديدى که مادر
خورده زمين چطور پشت در
واى حسين عزيز زهرا
قاسم نعمتی
نوحه 1 شهادت طفلان حضرت زینب
در اين صحرا كه گفته غريبي نداري ياور
آه سوزان مكش تا ز آهت نمرده خواهر
اي كس و كارم حسين جان بين دل زارم حسين جان
دو گل من بفداي سر زلفت اي آقا
بپذير اين نَمِ كم را تو زدستم اي دريا
يابن االزهرا حسين جان (3) مولا
مي خواهم كه ببينم به دور سرت سرهاشان
غرق در خون بگردد ز نيزه قدوبالاشان
اين همه سرمايه ام هست بر دل خواهر نزن دست
بده رخصت كه خودم هم بروم از اين ميدان
كه نباشي ز غريبي دل صحرا سرگردان
يابن االزهرا حسين جان (3)مولا
عمري با تو نشستم چرا رو گرفتي حالا
من سوگندت دهم بر جمال كبود زهرا
با تو بگويم دوباره از غم آن گوش پاره
دل من را مشكن تا نشوم من افسرده
نگذاري كه ببينند تن مادر پا خورده
يابن االزهرا حسين جان (3)مولا
مجتبی صمدی
نوحه 2 شهادت طفلان حضرت زینب
اى همه جا سايه ى تو روى سرم ثارالله
ناله كنم همنفس اهل حرم ثارالله
مبادا بدون تو زنده بمانم
مبادا دمى نوحه ات را نخوانم
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
هم نفسم گریه مکن بعد علی اکبر
بی کس و تنها بشوی مگر بمیرد خواهر
برایت سپاه از عزیزان بیارم
ز داغ تو میخوانم و خون ببارم یا حسین
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
مادرم و مضطرم و من آرزویی دارم
این دو گلم نذر غمت مکن ردم سالارم
به قربان تو خون این نوگلانم
از عشق تو در گوششان نوحه خوانم یاحسین
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
سید علی رکن الدین
زمینه شور شب چهارم طفلان زینب س
نکنه بشم مدیون تو (یا اخا)۳
دو تا گل من قربون تو (یا اخا)۳
ای آروم جونم ای سروسامونم
داداش مهربونم
(حسین آقام)
به فدای چشمون ترت (یا اخا)۳
غمتو نبینه خواهرت (یا اخا)۳
آه غلامت هستن آه به تو وابستن
ز شوقت مست مستن
حبیب باقرزاده
اشعار شهادت عبدالله ابن الحسن
دست از عمه کشید و بدنش میپیچید
زیر ِ پایش عربی پیرهنش میپیچید
گردبادی ز خیامی به نظر می‌آمد
گِردَش انگار زمین و زَمَنَش میپيچید
میدوید و سِپَهی دیده به او دوخته بود
وَ طنین رجزش تا وطنش میپیچید
ز سر عمامه و نعلین ز پایش وا شد
ذکر یا فاطمه يِ بت شکنش میپیچید
دید اطراف عمو نیزه و شمشیر پُر است
داشت گِردِ عمویِ صف شکنش ميپیچید
ناگه از پرده‌یِ دل کرد صدا وا اُمّاه
دست بُبریده‌ی او دور تنش میپیچید
تیغ بر فرق سرش نیزه به پهلویش خورد
نعره‌یِ حیدریِ یا حسنش میپیچید
محمود ژوليده
غزل شماره 2
مرد میدان بلا ، بیم ز اعدا نکند
عرصه هر چند که شد تنگ ، محابا نکند
لشگر غیر اگر طعنه به شورش بزند
عاشق دلشده یک ثانیه حاشا نکند
آن یتیمی که تو یک عمر بزرگش کردی
چه کند لحظه ی غم گر به برت جا نکند
بدترین درد در عالم به خدا بی پدری است
جز اجل درد مرا هیچ مداوا نکند
غیر دستان نوازشگر گرم تو عمو
گره کور مرا هیچ کسی وا نکند
نیست عبدالله تو ، آنکه در این فقر وفا
دست ناقابل خود را به تو اهدا نکند
چشم تو گفت : میا راه بسی دشوار است
قاتل سنگ دلم با تو مدارا نکند
سرم امروز به پای تو بریده خوش باد
سر شوریده که اندیشه ی فردا نکند
موی من دست عدو ، پای عدو بر تن تو
خواهرت کاش که این صحنه تماشا نکند
نیزه ای گفت : که خون تو مکیدن دارد
کاش با حنجر تو تیغ چنین تا نکند
کاش صد بار عدو دست مرا قطع کند
معجر از پردگیان حرمت وا نکند
سيد محمد ميرهاشمي
غزل شماره 3
پا برهنه شد و به میدان زد
داد میزد عمو رسیدم من
دست من هست پس نبُر دیگر
تیغِ زیر گلو ….رسیدم من
**
تا بیایم غریب لب تشنه
با خدا دردِ دل مُفصَّل کن
با مناجات گوشه ی گودال
نیزه ها را کمی معطّل کن
**
چه قدر دیر آمدم تیغی
بوسه بر دست مهربانم زد
قاری خوش صدای آل الله
چه کسی نیزه بر دهانت زد
**
چند خط شکسته ی مُمتَدّ
شکل زخم عمیق پیشانی
بی علمدار بودن خیمه
علت اصلی پریشانی
وحيد قاسمي
غزل شماره 4
كِل كشيدند كه حس كرد عمو افتاده
نگران شد نكند چنگِ عدو افتاده
پر گرفت از حرم و عمه به گَردَش نرسيد
ديد از اسب به گودال به رو افتاده
سنگ و تير از همه سو خورده، سنان از پهلو
لشگري زخم به جان و تن ِ او افتاده
پاره شد بندِ دلش از تهِ دل آه كشيد
سايه ي تيغ به گوديِ گلو افتاده
شمرها نقشه كشيدند كه حالا چه كنند
ديد تا قرعه به پيچاندن مو افتاده
خويش را در وسطِ معركه انداخت و بعد
در شبِ گريه حماسي غزلي ساخت و بعد
سنگدل! تيغ كشيدي كه سرش را ببَري؟!
هر قَدَر سهم ِ تو شد بال و پرش را ببَري؟
دست و پا ميزند و آخر ِكارش شده است!
پاك وحشي شده اي تا جگرش را ببَري؟
با وجودي كه ندارم زره و تيغ مگر
مُرده باشم بگذارم كه سرش را ببَري
همه ي عمر به چَشم ِ پسرش ديده مرا
سعي كن از سر ِ راهت پسرش را ببَري
سپر افتاده ز دستش، سپرش ميگردم
بايد اوّل بزني تا سپرش را ببَري
در خورش نيست اگر بازوي آويز به پوست
جانِ ناقابل ِ من هديه ي ناچيز ِ عموست
ميشود لايق قرباني دلبر باشم؟!
آخرين خاطره ي اين دم ِ آخر باشم؟!
لذتي بهتر از اين نيست كه با سينه ي سرخ
در پري خانه ي چَشم ِ تو كبوتر باشم
آخرين خواسته ي من به يتيمي اين است
به رويِ سينه ي پُر مِهر ِ تو بي سر باشم
اسب ها نعل شده راهي گودال شدند
بين اين قائله ي سخت چه بهتر باشم
به تلافيِ در آوردنِ تير از گلويم
ميشود از سر نِي سايه ي اصغر باشم؟
عليرضا شريف
زمزمه شهادت عبدالله ابن الحسن
من اومدم تا كه نگن بي لشگري باشم پيشت تو اين دماي آخري
تا دربيارم توي اين سرها سري
من رو خيمه برنگردوني(2(
پاشو بريم دل ديگه طاقت نداره عمه رو زخمات كمي مرهم بذاره
پاشو تا دشمن ديگه زخمي نكاره
من رو خيمه برنگردوني(2(
انگار عمو شدي مثه يه قرص ماه تو گودال
ميخوام عمو سپر بشم بدم برات پروبال
خون پاشيده / بر روي پلكات / چشماتو واكن / اي عموجونم
(2)از چي جسم / تو بهم ريخته / ميزنم رو سر / مات و حيرونم
من رو خيمه برنگردوني(2(
عمو تنت پر شده از جاي لگد از دور ديدم هر كسي كه ميرسيد ميزد
اين چه بلائي بود كه به سرت اومد
من رو خيمه برنگردوني(2(
چقدر خراش افتاده زيرحنجرت سوراخ سوراخ شده تموم پيكرت
من دست ميدم فقط به عشق مادرت
من رو خيمه برنگردوني(2(
با گريههام ميشورم اين خونارو رو چشمات
يه بار ديگه منو بگير تو بغلت با دستات
بايد پاشي / هرجوري كه هست / تا بريم خيمه / عمه بي تابه
(2)پاشو بگو / كو عمو عباس / خيمه آتيشه خيمه بيآبه
من رو خيمه برنگردوني(2(
مجتبی صمدی
زمینه 1 شهادت شهادت عبدالله ابن الحسن
شده چشمه خون برات بستر دويدم سوي تو عمو با سر
اومدم تا نگن حسين ديگه (كس و كاري نداري تو لشگر)2
من اومدم شايد بشه برات سپر شم
تو بشي بابام منم برات پسر شم
عمو عمو عمو فداي تو دستام
عمو عمو عمو تويي مثه بابام
به فدات اگه شد گلوم پاره بسته شد تو حرم به من چاره
ديگه روم نميشه توي خيمه (ببينم رباب پاگهواره)2
خيلي خجالت كشيدم از علي اصغر
كه اون بره من بمونم كنار مادر
عمو عمو عمو فداي تو دستام
عمو عمو عمو تويي مثه بابام
جاي نيزه روي لبات مونده بودم عمري تورو پسرخونده
پاشنه ي پاهاتو نزن روي خاك (غم تو دل من رو لرزونده)2
ميخوام كنار تن تو بشم لگدكوب
خس خس سينه ت منو پر كرده از آشوب
عمو عمو عمو فداي تو دستام
عمو عمو عمو تويي مثه بابام
مجتبی صمدی
زمینه 2 شهادت شهادت عبدالله ابن الحسن
السلام ای تن زخمی ته گودال
غریبی تو دیدم
دیدم افتادی رو خاک و / به سویت دویدم
حسین وای
بابام اومده پیش تو نوحه خونه
بالای سرت يه زن قد کمونه
سرت غرق خونه
آه منم کبوتر تو
شبیه اکبر تو
شهید آخر تو
“”آه حبیبی یل ثارالله””
من فدای سر عشقم سر عشقم
همیشه سلامت
عاقبت تو مرا بردی فدای مرامت
حسین وای
گلوی تو در زیر پای کسی بود
تو صحرا پر از ناله های کسی بود
صدای کسی بود
آه به خون غرق خدایی
چه قد ای جان تنهایی
اسیره نیزه هایی
“”آه حبیبی یا ثارالله””
سینه ات قتلگاه من در آغوشت
درون بهشتم
روی این خاک تف دیده / به خونم نوشتم
حسین وای
عجین گشته خون تو با خون دستم
من عبداللهم عبد ثار الله هستم
به پایت نشستم
آه شدم کشته ی مولا
به پیش بابا
شدم مهمان زهرا
سید علی رکن الدین
زمینه 3 شهادت شهادت عبدالله ابن الحسن
شکسته پَرم ، میخوام که بِرم
بیا و دستِ من رو کن رها عمه
به غم اسیرم ، دارم می میرم
نمیتونم بمونم توی این خیمه
خدا میدونه این خیمه برا من مثل زندونه
ببین عمه که غم داره وجودم رو می سوزونه
چطور طاقت بیارم دارم از این غصه می میرم
عمو جونم رو می بینم که سر تا پاش پُر از خونه
(حسین ، وای)
میون عدو ، غریبه عمو
می بینم میزنه پرپر توی گودال
داره میده جون ، تو دریای خون
زیره شمشیر و سرنیزه میره از حال
میخوام ثابت کنم مثل بابام، من مادری هستم
برا اینه شکسته شد شبیهِ فاطمه دستم
سرِ من رو می بُرّن پیش چشمای عمو جونم
تو آغوشِ عموم من غرقِ در خون چشمامو بستم
مجید خانی
زمینه 4 شهادت شهادت عبدالله ابن الحسن
ابن الکریمم عبدالهم من
دلداده ی عشق ثارالهم من
آه عمو جان …
دوس دارم رو سفید شم
مثه بابا شهید شم ای خدا
دیدم عمو را دربین گودال
زخمی و بی کس عمو رفته از حال
آه عمو جان….
بفدای عمویم
سرو دست و گلویم(۲) ای خدا
حامد الواری
زمینه نوحه شهادت عبدالله ابن الحسن
عمو حسين چرا تنهایی اى شاه بى سپاه
عمو حسين نبينم افتادى بين قتلگاه
عمو حسين چرا سوى خيمه مکنى نگاه
ديدم افتادى با تنى بى حال
بى کس وتنها گوشه گودال با تنى پا مال
وارث اقاى مدينه منم عمو حسين
يک تنه من حريف اين دشمنم عمو حسين
چيکار کنم شمر دهن ببنده عمو حسين
داره به جون دادن تو ميخنده عمو حسين
عمو حسين سپر شد دستم
عمو حسين کنارت هستم
عمو حسين چشامو بستم
واى عمو عزيز زهرا
******
عمو حسين شدم اسباب زحمت دشمنت
عمو حسين. عجولن اينا براى کشتنت
عموحسین من و با نيزه برداشتن از تنت
مثل تو جسمم نامرتب شد
چونکه پامال سم مرکب شد نامرتب شد
تو بغلت تا سرم و بريدن عمو حسين
ناله بابام حسن و شنيدن عمو حسين
پيکر من بازى مردم شده عمو حسين
به زير دست و پا تنم گم شده عمو حسين
عمو حسين. چه بدجون دادم
در گزر سپاه افتادم
ناله اى از جگر سر دادم
واى عمو عزيز زهرا
قاسم نعمتی
نوحه 1شهادت شهادت عبدالله ابن الحسن
سويت مثل غزالي دويدم نماني تنها
(بودي عمري به دنيا برايم شبيه بابا)2
(از دل خيمه بريدم به بدن تو رسيدم)2
چه شده كه همه جايت شده پر خون واويلا
دمِ آخر شده ذكرم به سر تو وااُما
عبداللهم / عموجان عموي خوبم (3(
ديدم دشمن چه وحشي به رويت كشيده خنجر
(شكر حق كه دو دستم سپر شد شبيه مادر) 2
(در كف قاتل سرت بود اين نفس آخرت بود)2
ز غلافي كه تَرَك زد شده دستم چون مادر
پروبالم به فداي پروبال آب آور
عبداللهم / عموجان عموي خوبم (3(
بسته راه نفس را به حلقت فشار نيزه
(مي جوشد خون ز قلبت ز تيغ و ز كار نيزه)2
(شد بدنت چون عقيقي چون بدن جوجه تيغي)2
چه كسي با ته نيزه دهنت را واكرده
چه كسي تا ته شمشير به گلويت جا كرده
عبداللهم / عموجان عموي خوبم (3(
مجتبی صمدی
نوحه 2 شهادت شهادت عبدالله ابن الحسن
اى همه جا سايه ى تو روى سرم ثارالله
ناله كنم همنفس اهل حرم ثارالله
مبادا بدون تو زنده بمانم
مبادا دمى نوحه ات را نخوانم
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
عمه ببین ماتم من کن نظری بر حالم
غرقه ی خون گشته عمو مسافر گودالم
منم رود و تا اوج دریا روانم
به جای رجز نوحه ات را بخوانم یاحسین
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
ای بدنت مهد سنان یاری تو می آیم
دل نشود از تو جدا گر برود اعضایم
شبیه عمو پای تو رفته دستم
نوای تو آمد ز جان تا شکستم یا حسین
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
سید علی رکن الدین
زمینه شور شب پنجم حضرت عبدالله ع
پسر حسن زد به لشکر (واویلا)۳
تا که بشه مثل برادر (واویلا)۳
وای دید عمو افتاد وای می زنه فریاد
لا افارق عمی سر داد
(عمو جانم عمو)
خدایا عمو در معرض (هجومه)۳
اونیکه به زیردست وپاست (عمومه)۳
من فدایی هستم من به تو وابستم
نذر تو هر دو دستم
حبیب باقرزاده
اشعار شهادت قاسم ابن الحسن
سینه ات را مادرانه هر نفس بوسیده ام
گیسوان عنبرین را به هم تابیده ام
سیزده سال است پای هر مناجات سحر
عطر و بوی مجتبی را از لبت بوئیده ام
با نیابت از پدر همراه عمه زینبت
من به دست خود کفن بر پیکرت پوشیده ام
در پی آن آبرو ریزی تشییع حسن
با صدای هلهله عمری به خود لرزیده ام
استخوان های تنت با خاک صحرا شد یکی
ای گل یاس میان خاک و خون غلطیده ام!
تا که دیدم جای نعل اسب روی صورتت
دست بر گیسو به دور پیکرت چرخیده
از قیاس تکه های پیکر تو با حسین
فرق نعل کهنه را با نعل تازه دیده ام
تار می بینم ز بس منزل به منزل در پیت
دست های پینه دارم را به سر کوبیده ام
هر دمی شد راس تو با محمل من رو به رو
خون تازه از سرم می ریخت روی دیده ام
قاسم نعمتی
غزل شماره 2
من یتیمم ولی پدر دارم
دست لطف عمو به سر دارم
رفته میدان عمو و از دوریش
دل خون و دو چشم تر دارم
دست من را رها کن ای عمه
به خدا نیت سفر دارم
نگرانم نباش من مَردَم
من کجا ترس از خطر دارم?
در رگم خون فاتح جمل است
نوه ی شیرم و جگر دارم
میروم تا فدای او بشوم
من برای عمو سپر دارم
سمت میدان دوید اما , آه…
لشکر بی حیا و عبدالله
دید در انتهای یک گودال
گوییا رفته است عمو از حال
آمد و بر سر عمو افتاد
رجز عاشقانه ای سر داد
این عموی من است , بی کس نیست
می زنیدش , مگر گناهش چیست?
برد پیش امام دستش را
تیغ یک بی مرام دستش را…
باز دستی شکست , یاالله
روضه را برد جای دیگر , آه …
مادری در مصاف یک نامرد
دست مادر , غلاف یک نامرد
مجتبی خرسندی
غزل شماره 3
با سر ِنیزه تنت را چه به هم ریخته اند
ذره ذره بدنت را چه به هم ریخته اند
سنگها روی لب خشک تو جا خوش کردند
این عقیق یمنت را چه به هم ریخته اند
وسط معرکه ای رفتی و گیر افتادی
سر فرصت بدنت را چه به هم ریخته اند
تابه حالا نشده بود جوابم ندهی
وای بر من دهنت را چه به هم ریخته اند
چشم من تار شده به چه مداواش کنم
یوسفم پیرهنت را چه به هم ریخته اند
عمه ات آمده تا دست به معجر ببرد
پدر بی کفنت را چه به هم ریخته اند
ابروان تو حسینی ست و چشمت حسنی ست
این حسین و حسنت را چه به هم ریخته اند
علی اکبرلطيفيان
غزل شماره 4
تا که چشمان خویش وا میکرد
ملک از ذوق جان فدا میکرد
هرچه دل بود با خودش می برد
در مسیر خدا رها میکرد
حسن آن شب ز شوق تا خود صبح
به همه سائلان عطا میکرد
مادرش هم کنار گهواره
تا زمان سحر دعا میکرد
وقت خوابش برای لالایی
فقط عباس را صدا میکرد
هرکه در کوی عشق عازم شد
بخدا که گدای قاسم شد
ما تو را از همان ازل دیدیم
چشمهای تو را غزل دیدیم
کهکشان تو را رصد کردیم
قمر و زهره و زحل دیدیم
تا به میدان طف درخشیدی
روی لب های تو عسل دیدیم
در دل کارزار عاشورا
تا تورا گرم در جدل دیدیم . . .
. . . در سپیدی چشمهای حسین
خاطرات یل جمل دیدیم
ضرب دست تو کار دشمن ساخت
ازرق شام را ز پا انداخت
پدرت گوشوار عرش خداست
مادر تو عروس آل عباست
طینتت نور و کوثر و یاس است
چونکه مادربزرگ تو زهراست
نوه ی حیدری و این صفتت
از شگرد نبرد تو پیداست
خوش به حالت که عمه ات زینب
و عمویت امام عاشوراست
قاسمی و پسر عموهایت
اکبر و اصغر و امام دعاست
در فرار از تو دشمنت رذل است
چونکه استاد تو اباالفضل است
عشق از واژه های نابت بود
مبحث اصلی کتابت بود
سیزده ساله رهبر عشقی
کربلا اوج انقلابت بود
جانفدا کردنت به پای عمو
از دعاهای مستجابت بود
آن بلای عظیم عاشورا
نه قضا بلکه انتخابت بود
پای تو بر رکاب اگر نرسید
بالهای ملک رکابت بود
فصل سرد مرا بهاری کن
مثل بابات سفره داری کن
محمد بياباني
غزل شماره 5
از دور میدیدم عمویم را که تنها
مانده است بین لشگری از نیزه زنها
آموختم از قاسم و لحن سخن ها
باید فداییش شوند ابن الحسن ها
در فکر بودم ناگهان افتاد از اسب
پیش نگاه این و آن افتاد از اسب
گفتم که عمه پا شده گرد و غباری
پیدا نمی باشد در این میدان سواری !
حالا رهایم کن برای جان نثاری
من التماست میکنم با گریه زاری
تا راهی میدان شوم پیش عمویم
باید فقط من جان دهم پیش عموییم
در نیزه و شمیر بودی بند آمد
تا که نفسهای تو آمد بند ؛ آمد
ما گریه میکردیم و با لبخند آمد
با نیت دزدیدن سربند آمد
ولگردها را دور جسمت چونکه دیدم
خونم به جوش آمد عمو؛ سویت دویدم
وقتی رسیدم بی حیا بالاسرت بود
با نیزه ای صیقل شده دور و برت بود
در فکر داخل کردنش بین پرت بود
پایش گمانم گوشه ای از پیکرت بود
شمشیر او دست مرا انداخت از جا
من را در آغوش شما انداخت آنجا”بابا”
وقتی که دزدیدند آن پیراهنت را
با نیزه ها بستند یارب (راه) گفتنت را
طاقت نیاوردند زنده ماندنت را
بعدا درو کردند با مرکب تنت را
بعد از تو سمت خیمه ها لشگر کشیدند
از دختران فاطمه معجر کشیدند
محمد کیخسروی
غزل شماره 6
از نسل حیدرم، حسنی زاده ام عمو
از کوچکی به دست تو دلداده ام عمو
با سن و سال کوچکم آماده ام عمو
افتاده ای زمین و من افتاده ام عمو
حالا زمان مردی و پیکارم آمده
بابایم از مدینه به دیدارم آمده
کشته شدن به راه تو باشد سعادتم
چشم انتظار لحظه پاک شهادتم
من هم مدافع حرمم، از ارادتم
هوهوی ذوالفقار من اوج عبادتم
ابن الحسن فدای جراحات پیکرت
من مرده ام مگر که بیفتد ز تن سرت
دیدم بریده شد نفسِ ربنایِ تو
در زیر دست و پاست عمو دست و پای تو
می آمد از اَواخرِ مقتل صدای تو
از خیمه آمدم که بمیرم برای تو
خوردم قسم به فاطمه، تا زنده ام عمو
با سنّ کم برای تو رزمنده ام عمو
هرطور شد دویدم و بی حال دیدمت
در زیر چکمه ها چه بد اقبال دیدمت
اصلاً تو را بدون پر و بال دیدمت
وقتی رسیدم، در تهِ گودال دیدمت
دیدم که شمر روی تنت راه می‌رود
دارد نفس ز سینه ی تو آه، میرود
دستم اگر شکسته، فدایِ سرِ شما
این حنجرم فدای علی اصغرِ شما
امروز که فتادم عمو در برِ شما
شد زنده روضه های غمِ مادر شما
از مادرت شکست اگر پهلو ای عمو
از من بریده شد به رهت بازو ای عمو
رضاباقریان
غزل شماره 7
دستش به دست زینب و میخواست جان دهد
میخواست پیش عمه عمو را صدا زند
می دید آمده ببردسهم خویش را
بیگانه ای که زخم بر آن آشنا زند
سنگی رسید بوسه به پیشانی اش دهد
دستی رسیده چنگ به سمت عبا زند
در بین ازدهام حرامی و نیزه دار
درمانده بود حرمله تیرش کجا زند
از بس که جا نبود در انبوه زخمها
تیغی زتن کشیده و تیغی به جا زند
پا میزنند راه نفس بند آوردند
پر میکنند تا که کمی دست و پا زند
خون از شکاف وا شده فواره میزند
وقتی ز پشت نیزه کسی بی هوا زند
طاقت نداشت تا که ببیند چه میشود
طاقت نداشت تا که بماند صدا زند
طاقت نداشت تا که…صدای پدر رسید
پربازکرد پربسوی مجتبی زند
دستش کشید و هرچه توان داشت میدوید
تیغی ولی رسید که آن دست را زدند
حسن لطفی
غزل شماره 8
سومین حیدر دربار حسین است ولی…
علی اکبر صفت از خیمه ی ما می آید
گریه نه مثل ابالفضل رجـَز می خواند
و به یاریِّ امـیـر شـهـدا می آیـد
دردمندان بنشینـید سر راه حسـین
روی دستش یامن اسمه دوا می آید
تا گل فاطـمه فریاد غریبـی سر داد
هـمه دیدند علمـدارْ نـَما می آید
مستجاب است دعا ندبه بخوان در روضه
از ته دل که بگوییـد بیا می آید
حسین ایمانی
غزل شماره 9
صـَبا بـُرده به خیمه این خبر را
که با لبخندِ خود کُشتی پدر را
نمانده چیزی از حلقـومِ نوزاد
بُریـده تیـر یا سَرنیـزه سَر را
نَفَس با خِس‌خِس وُ خون است … دشمن
نشانده بر هـدف تیرِ سـه‌پَر را
مـرا کـشته گـلویِ پارۀ تو
ببین فهمیـده لشکر این اَثر را
نشسته پایِ مَهدَت مادرت که …
کـُند خــرجِ غمـت آهِ جـگر را
غروبِ غم سَرَت بر نیزه بستند
سپس بستـند آن بارِ سفـر را
بخوان ندبه میانِ روضه … اصغر
صدا کُن بِین گریه … منتَظَر را
حسین ایمانی
زمزمه شهادت قاسم ابن الحسن
پاشو برادرزادهي بيبدلم پاشو ميخام بگيرمت تو بغلم
پاشو اي تشنهي جام عسلم
پاشو با همديگه برگرديم(2(
پاشو پاشو قربون اون پاشدنت آخ بميرم چقدر لگد خورده
تنت با بدنت يكي شده پيرهنت
داماد من شمشاد من از ياد من نميره
داغ تو كه روي دلم مثل هزار تا تيره
پيش چشمام / دست و پا نزن / كوه آتيشم / با دل محزون
(2)من با زحمت / با عمو عباس / جسم تو از خاك / ميكشم بيرون
پاشو با همديگه برگرديم(2(
شمشير زدي لايق مرحبا شدي حيف شد زمين خوردي و زير پا شدي
به پيش چشمام تنِ نخنما شدي
پاشو با همديگه برگرديم(2(
يادته دوستداشتي بلندبالا باشي هم قد اكبر هم قد سقا باشي
شدي ولي چرا با ضربهي پا شدي
پاشو با همديگه برگرديم(2(
ريختي بهم اين لشگرُ مثل حسن داداشم
نشد كه من روي سرت بيام و گل بپاشم
اشكام داره / دونه دونه / روچشماي خونت / ميريزه قاسم
(2)بسكه نيزه / خورده رو جسمت / چون علي اكبر / ريزه ريزه قاسم
پاشو با همديگه برگرديم(2(
مجتبی صمدی
زمینه 1 شهادت قاسم ابن الحسن
تو نفس هاي آخر قاسم بيا اي عمو بر سر قاسم
عمو بس كه تنم لگد خورده (كشيده شده پيكر قاسم)2
بازم يتيم نوازي كن براي قاسم
بيا پا تو بذار روي چشاي قاسم
عمو عمو عمو بيا به سر من
عمو عمو عمو تويي پدر من
به جاي بابام اومدم ميدون تا بشم پاي عشق تو قربون
تازه دامادت زدند با سنگ (همه جاي تنم شده پرخون)2
دارن موهام مي كشن من تك و تنهام
خون از لبهام داره مياد شبيه بابام
عمو عمو عمو بيا به سر من
عمو عمو عمو تويي پدر من
تنمو ببر از توي لشگر بذارم كنار علي اكبر
عمري با پسرت رفيق بودم (تا نشم بيش از اين ديگه پرپر)2
بگو برام كل بكشند زناي خيمه
تا كه تموم بشه ديگه عزاي خيمه
عمو عمو عمو بيا به سر من
عمو عمو عمو تويي پدر من
مجتبی صمدی
زمینه 3 شهادت قاسم ابن الحسن
دلم شده خون ، بذار عمو جون
منم مثلِ علی اکبر برم میدون
اجازه بده ، که راهی بشم
بخون حالم رو از این چشمای گریون
نزن رومو زمین که نامه از بابام حسن دارم
زره اندازه نیست اما ببین بر تن کفن دارم
دلم آروم نداره آرزو دارم شهیدت شم
تو سینه مثلِ اکبر شوقِ صد قطعه شُدن دارم
(حسین ، وای)
تو میدونِ جنگ ، این بارونِ سنگ
مِثِ نُقلِ می ریزن رو سرِ داماد
با نیزه زدن ، تو پهلوی من
به زیره دست و پاها پیکرم افتاد
ببین طعمِ عسل داره عمو، خونِ روی لبهام
پُر از زخمه تنِ من غرقِ در خون شد زِ سر تا پام
یکی تیر و یکی نیزه یکی هم میزنه شمشیر
مِثِ اکبر عموجان قطعه قطعه شد همه اعضام
مجید خانی
زمینه 4 شهادت قاسم ابن الحسن
همچون عقیق سرخ یمن شد
صحرا پر از بوی عطر حسن شد
آه حسن جان..
گرفت خون گل روشو صدا کرده عموشو(۲)
ای عمو
شد زنده یاد داغ مدینه
تابوت و تیر و غم زخم سینه
آهز حسن جان..
بروی خاکا قاسم
نزن دست و پا قاسم
ای عمو..
حامد الواری
زمینه نوحه شهادت قاسمابن الحسن
عمو حسين منم از نسل شاه خيبر شکن
عمو حسين ميون رگهاى من خون حسن
عمو حسين به هم مى ريزه لشکر با اسم من
من حسن زاده شير صحرايم.
ميکنم زنده نام بابايم پور زهرايم
مثل جمل فاتح اين لشکرم عمو حسين
وارث عباس و على اکبرم عمو حسين
يک تنه با سپاهى ميشم طرف عمو حسين
قاسمم از نسل امير نجف عمو حسين
عمو حسين به پا شد محشر
ولوله اى شده در لشکر
نعره زنم انا بن الحيدر
واى عمو عزيز زهرا
********
عمو حسين بيا که خاک و خون رو چشمام نشست
عمو حسين بيا راه نفس هام و ضربه بست
عمو حسين سم مرکب ها دندهام و شکست
بين گردو خاک زير دست و پا
شد تنم مثل مادرت زهرا خوش قدو بالا
هر نفسى خون زلبام مى پاشه عمو حسين
استخونام ميخواد ز هم جداشه عمو حسين
گريه نکن برام راحت جون بدم عمو حسين
پام و تکون با لب پر خون بدم عمو حسين
عمو حسين زير دست و پا
نميدونم چرا هر اوا
فقط ميگم مدديا زهرا
واى عمو عزيز زهرا
قاسم نعمتی
نوحه 1 شهادت قاسم ابن الحسن

قرص ماهي ز خيمه روان شد به قلب لشگر
دارد در تن وقارُ شكوهُ خروش حيدر
شد دم سلطان خوبان يا حسن و يا حسين جان
شده عالم همه محو رخ ماه و تمثالش
دل عمه دل نجمه شده راهي دنبالش
جانم قاسم واويلا(3 (قاسم
از زين افتاد صدا زد بيا اي عموي خوبم
(در زير پا ببين كه سرم را زمين مي كوبم)2
(بر سر من شده دعوا له شده ام زير پاها)2
برسان بر سر قاسم كف پايي اي آقا
بخدا جز تو ندارم به كنارم من بابا
جانم قاسم واويلا(3 (قاسم
جسمم رفته فرو در زمين با سم مركب ها
(آهن خورده جناقم شبيه جناق زهرا)2
(با تن من كه چه ها شد رگ رگ من آسيا شد)2
زده بيرون ز دهانم عسلي كه نوشيدم
شده پر خون شده عطري كفني كه پوشيدم
جانم قاسم واويلا(3 (قاسم

مجتبی صمدی

نوحه 2 شهادت قاسم ابن الحسن
اى همه جا سايه ى تو روى سرم ثارالله
ناله كنم همنفس اهل حرم ثارالله
مبادا بدون تو زنده بمانم
مبادا دمى نوحه ات را نخوانم
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
بی دلم و از دل تو بی خبرم ای جانم
جان عمو اذن بده منتظر فرمانم
برای تو از دلبرت نامه دارم
ز تو خوانم و عاشق و بی قرارم یا حسین
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
گفته پدر نام تو را زمزمه هر شب گویم
ماه حسین شاه حسین به زیر مرکب گویم
شده بسته با سم اسبان دهانم
تو را خوانم ای جان عالم به جانم یاحسین
سید علی رکن الدین
زمینه شور شب ششم حضرت قاسم ع
می زنه به لشکر شبیه (مجتبی)۳
با رجز قاسم به هم ریخت (کربلا)۳
جان مرد نبرده جان ببین چه کرده
خدایی خیلی مرده
(حسن آقام)
به روی لبام شهد عسل (عمو جون)۳
شهادت من خیرالعمل (عمو جون)۳
من پسر شیرم من خیلی دلیرم
حسین گشته امیرم
حبیب باقرزاده
اشعار شهادت حضرت علی اصغر
آنقدر توان در بدن مختصرت نیست
آنقدر که حال زدن بال و پرت نیست
بر شانه بینداز خودت را که نیفتی
حالا که توانایی از این بیشترت نیست
فرمود: حسینم، به خدا مسخره کردند
گفتند:مگر صاحب کوثر پدرت نیست
گفتی که مکِش منت این حرمله ها را
حیف از تو و دریای غرور پسرت نیست
حالا که مرا می بری از شیر بگیری
یک لحظه ببین مادر من پشت سرت نیست؟
تو مثل علی اکبری و جذب خدایی
آنقدر که از دور و برت هم خبری نیست
آنقدر در آن لحظه سرت گرم خدا بود
که هیج خبر دار نگشتی که سرت نیست
این بار نگه دار سرت را که نیفتد
حالا که توانایی از این بیشترت نیست
علی اکبر لطيفيان
غزل شماره 2
اين ناله ی شکسته ی یک خسته مادر است
بی شیر بودنم به خدا مرگ آور است
آن مادری که شیر ندارد دهد به طفل
خجلت زده غریب و پریشان و مضطر است
از دخترم سکینه شنیدم چه ها شده
رویت خضاب گشته ز خونِ کبوتر است
مهلت بده دوباره گلم را بغل کنم
من مادرم که سینه ی من مهد اصغر است
یا که ببند چشم علی یا که صبر کن
چشمش هنوز در پی بیچاره مادر است
با من مگو که تیر به حلق علی زدند
بر حنجرش نشانه ی تیزیِ خنجر است
سنگ لحد نچیده به رویش مریز خاک
تازه بخواب رفته گل من که پرپر است
داغش عظیم اگرچه خودش شیر خواره بود
این داغ سخت با همه غمها برابر است
جواد حیدری
غزل شماره 3
دیدنت در همه ی راه معما شده است
تو کجا نیزه کجا وای چه با ما شده است؟
دیدنت سخت ولی سخت تر از آن این است
باز هم حرمله سر گرم تماشا شده است
باورم نیست که بالای سرم می خندی
دل من سوخته تر از دل لیلا شده است
ساربانی که نگین پدرت را دارد
چند روزی است در این قافله پیدا شده است
حجم تیری که علمدار زمین گیرش شد
باورم نیست که در حنجره ات جا شده است
کاش آرام رود قافله تا راه روی
بعد من نوبت لالایی زهرا شده است
کاش آرام رود تا که نیفتی از نی
ولی افسوس سر رأس تو دعوا شده است
نیزه داری که تو را می برد این را می گفت
باز هم زخم گلوی پسرت وا شده است
حسن لطفی
غزل شماره 4
چِقَدَر نـیـزه بلند است نیفتی پسرم
چنگِ این حرمله­ی پست نیفتی پسرم
با وجودیكه رویِ نـاقه و در زنجیرم
دلم از دور به تـو هست نیفتی پسرم
هر طرف رفت سرت دست به آن سو بردم
نـیـزه دارِ تو بود مست نیفتی پسرم
در سفر شانه به شانه شده ای با عباس
بـه تـو حالا نرسد دست نیفتی پسرم
كاش بـا روسریِ غـارتیِ من قَدری
روی نی دورِ تو می بست نیفتی پسرم
بیشتر جایِ خودت را سرِ نِی محكم كن
سـفرِ شـام به پیش است نیفتی پسرم
نیزه خم می شد اگر، با دلِ صد چاك علی
می گرفتم ز سـر و صورتِ تـو خاك علی
علیرضا شریف
غزل شماره 5
نهیب می زندم دل،کتاب غم بنویسم
قلم،مددبرسان،اضطراب غم بنویسم
دلم،به کرب وبلا میبرد ، بدون جواز
ببینم و بنشینم ، رباب غم بنویسم
علی اصغرشش ماهه گو:چه کرده مگر
ز تیر وحرمله، ازالتهاب غم بنویسم
دلم به حال پدرمیشود ، کباب کباب
قلم،چگونه من ازانقلاب غم بنویسم
قلم، ترا بخدا ، مشکن وحمایت کن
من از تلاطم درد و شتاب بنویسم
زحال رفته قلم،دل شده خراب خراب
من خراب چگونه ،کتاب غم بنویسم
عبدالمجیدفرائی
زمزمه شهادت حضرت علی اصغر
وقتي سراومد حوصلهت تو گهواره وقتي ديدم خيلي دلت بيقراره
وقتي ديدم بابات تورو كارت داره
گفتم ديگه برنميگردي( 2(
خودت رو از گهواره تا زدي زمين گفتم به تو از ته قلبم آفرين
وقتي ديدم هستي تو يار آخرين
گفتم ديگه برنميگردي( 2(
ميري برو شايد بدن آبي به تو عزيزم
پشت سرت به جاي آب اشكامو هي ميريزم
برو اما / خم نكن مادر / گردنت رو روي / دستاي پدر
(2)ترسم اينه / كه بيفته به / زير حلقومت / چشاي لشگر
گفتم ديگه برنميگردي( 2(
برو برو برو تو آغوش پدر برو الهي كه نشم من بي پسر
گير نكنه توي گلوت تير سه پر
گفتم ديگه برنميگردي( 2(
الهي كه تير نخورنن به گلوت پا طشت زر چشام نباشه
روبروت سرت نشه همسفر سر عموت
گفتم ديگه برنميگردي( 2(
قول بده اگه ديدي يه روز منو تو هر جا
بخندي چون اون لحظه كه لبخند زدي به بابا
عشق مادر / قول بده اصغر / سايبون باشي / در كنار من
(2)روي نيزه / نزديكم باشي / تا ببيندت / چشم تار من
گفتم ديگه برنميگردي( 2(
مجتبی صمدی
زمینه 1 شهادت حضرت علی اصغر
دارم از غم و غصه جون ميدم به همه سر تو نشون ميدم
پاي نيزه همش بياد تو (دستاي خالي م تكون ميدم)2
مي اُفتي از نيزه و هي تورو مي بندند
برات لالايي مي خونم همه مي خندند
لالا لالا لالا بخواب علي اصغر
لالا لالا لالا كبوتر مادر
مي زنه تا نسيم به موت شونه گُر مي گيره دلم كه پر خونه
سر قيمت گهواره ت اصغر (حرمله داره مي زنه چونه)2
كاشكي مي شد از سر نيزه اي دلاور
يه بار بيفتي به روي دامن مادر
لالا لالا لالا بخواب علي اصغر
لالا لالا لالا كبوتر مادر
بسكه ناله زدم گل پر پر ديگه در نمياد صدام مادر
همه فكر مي كنن كه من لالم هي ميگم لالالالالا اصغر
عمري اگه باقي بمونه و نميرم
يه جشن تولد مدينه برات مي گيرم
لالا لالا لالا بخواب علي اصغر
لالا لالا لالا كبوتر مادر
مجتبی صمدی
زمینه 2 شهادت حضرت علی اصغر
روی دستای بابایی سوی میدان
برو ای امیدم
پشت تو تا دمه خیمه به ناله دویدم
حسین وای
چه زیبا تو آغوش بابا عزیزم
میری برميگردی پیش ما عزیزم
ایشاالله عزیزم
آه دمه خیمه میمونم
برات قرآن میخونم
که برگردی ای جونم
“”آه حبیبی یا ثارالله “”
خیمه ها در تب و تاب است همه تشنه
پریشان سقا
دست طفلان مضطر شد
به دامان سقا
حسین وای
يه مادر توی خیمه ها بی قراره
که بچش از آتیش تب جون نداره
چشاش خون میباره
آه حرم شد در تب و تاب
همه لب تشنه ی آب
امون از دل رباب
سید علی رکن الدین
زمینه 3 شهادت حضرت علی اصغر
لالایی گلم ، عزیزه دلم
بخواب آروم تو گهواره علی اصغر
دلم میشه خون ، با گریه ی تو
دل من رو نزن آتیش بخواب مادر
لباتو مثل ماهی میزنی بر هم تو گهواره
منو لبهای خشک تو عزیزم کرده بیچاره
عموت رفت آب بیاره اما مشکش رو زدن با تیر
دعا کردم نمیدونم چرا بارون نمی باره
(لالایی علی ، لالایی علی)
رو دستِ پدر ، با تیرِ سه پَر
تو قنداقه غریبونه زدی پرپر
زِ داغ تو من ، دارم می میرم
نمیشه باورم که تو شدی بی سر
عزیزم چشماتو وا کن که مادر داره می میره
بدونِ تو عزیزم داره روح از پیکرم میره
علی جان گفت بابات که تیر زدن به حنجرت اما
اینی که من می بینم انگاری که جای شمشیره
مجید خانی
زمینه 4 شهادت حضرت علی اصغر
تیر سه شعبه آروم نداره
اشک رباب و میخواد ,در بیاره
آه لالایی لالایی….
لالایی گل لاله حرم شد پر ناله
وای اصغر
بابای خوبم ,قدش خمیده
انگار که خیلی خجالت کشیده
آه لالایی …..
لالایی گل معصوم .لالایی بخواب آروم
ای اصغر…
حامد الواری
زمینه نوحه شهادت حضرت علی اصغر
اى لاى على ميون اغوش من اروم بخواب
لاى لاى على ميون خيمه پيدا نميشه اب
لاى لاى على مکن بازى بابا با جون رباب
بين اين لشکر اومدم بابا
واسه ظرف اب رو زدم بابا رو زدم بابا
غب غب تو از نگاها بپوشون اى پسرم
زبونت و درو لبت نچرخون اى پسرم
چشماى تو ديگه اروم نداره اى پسرم
دعا کنيم شايد بارون بباره اى پسرم
اى پسرم فداى لبهات
اى پسرم ميبندى چشمات
اى پسرم بميره بابات
واى على على اصغر
لاى لاى على فداى اين لبخنداى بى صدات
لاى لاى على ميلرزه مثل من بابا دست و پات
لاى لاى على شده غرق خون ترکهاى لبات
بند قلبم شد چون گلوت پاره
ديدى بابارو کردى اواره کردى اواره
مادر تو منتظره تو حرم اى پسرم
روشو ندارم که به خيمه برم اى پسرم
قبر تو با دست خودم ميکنم اى پسرم
بوسه به رگهاى جدا ميزنم اى پسرم
لاى لاى على دلم اشوبه
رباب داره پاشو ميکوبه
حنجرت و ببنده خوبه
واى على على اصغر
قاسم نعمتی
نوحه 1 شهادت حضرت علی اصغر
(ع) حضرت علي اصغر
تا از ميدان شنيدي صداي غريبي ام را
(مثل ماهي پريدي رسيدي كنارم بابا)2
(به سرم دستم نشستي تو صف لشگر شكستي)2
صف دشمن زدي آتش به شراره لبهايت
همه محو تو و بابا شده محو سيمايت
لالا اصغر لالايي(3 (اصغر
تيري آمد سه شاخه ز شاخه تو را چيد اصغر
(طوري زد كه تمام گلو را تراشيد اصغر)2
(مو به تنم قد علم كرد تب زغمت مادرم كرد)2
همه اهل حرم از اين غم عظمي لرزيدند
وسط اين همه لشگر به تو من خنديدند
لالا اصغر لالايي(3 (اصغر
حيرانم كه چگونه تنت را برم تا خيمه
(هي مي افتد به خاك بيايان سرم تا خيمه)2
(بر در خيمه پريشان مادر تو ديده گريان)2
نتوانم كه رسانم بدنت را مه پاره
شده خالي حرم از تو شده بابا بيچاره
لالا اصغر لالايي(3 (اصغر
نوحه 2 شهادت حضرت علی اصغر
اى همه جا سايه ى تو روى سرم ثارالله
ناله كنم همنفس اهل حرم ثارالله
مبادا بدون تو زنده بمانم
مبادا دمى نوحه ات را نخوانم
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
نو گل من قهر مکن مادر تو بی تاب است
آرزویم گریه مکن آب دگر نایاب است
ببین غربت شاه خونین جگر را
زبان وا کن و نوحه خوان شو پدر را یاحسین
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
دشت پر از هلهله شد دل نگرانم مادر
آتش این ولوله افتاده به جانم مادر
کشم دست خود را به زیر گلویم
دعا خوانم و با دل خون بگویم یا حسین
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
سید علی رکن الدین
زمینه شور حضرت علی اصغرع
حال علی اصغر تو خیمه (خرابه)۳
اونیکه بی تابه مادرش (ربابه)۳
وای کودک گریون وای مادر حیرون
بباره کاشکه بارون
(لالایی اصغرم)
میزنه زبون دور لباش (واویلا)۳
به خدا که شرمنده س باباش (واویلا)۳
وای گلوی اصغر وای یه گل پر پر
رسید عمرش به آخر
حبیب باقرزاده
شور حضرت علی اصغرع
تیر سه شعبه آ روم نداره
انگار میخواد اشک رباب و در بیاره
چه بی قراره خشکیده لبهاش
آ روم نمیشه طفلکی رو دست باباش
وقتی که تیر حرمله
بند گلشو پاره کرد
امون باباش و برید
مادرش و بیچاره کرد
ای وای علیِ اصغرم….
دستهای بابا پر خون و لرزون
شیر خواره رو دستاشه با حال پریشون
این داغ سنگین بابا رو هم کشت
ای وای بمیرم که سرش افتاده از پشت
خون علیِ اصغرو
میپاشه سمت آ سمون
مونده چطور به مادرش
شیرخوارَ رو بده نشون
ای وای علی اصغرم…
حامد الواری
اشعار شهادت حضرت علی اکبر
آمدم من ز حرم لحظه ی پر پر زدنت
شاخه ای نیست که نشکسته میان چمنت
گردنت را بکشم تا نفسی تازه کنی
صبر کن پاک کنم لخته ی خون از دهنت
کمرم خم شده بالای سرت با این حال
فزعت قاتل جانم چه کنم با بدنت
اربا اربا شده ای پیش نگاهم چه کنم
گل لیلا شده در هم زره تو به تنت
جگرم پاره شده یک کلمه حرف بزن
دلم آرام بگیرد شنوم گر سخنت
بین علمدارو علم را که علم بر دوش است
کمکم کرد کنم بین عبایم کفنت
حرمت معجر زینب کمرم راست نمود
مرده بودم به خدا ورنه کنار بدنت
قاسم نعمتی
غزل شماره 2
به خدا هیچ کسی مثل تو اکبر نشده
پسرم هیچ کسی مثل تو بی پر نشده
رفتنت ولوله ای در حرم انداخته است
عمه ات هیچ کجا اینهمه مضطر نشده
اربا اربا شده ای سرو صنوبر ، به خدا
بدن هیچ کسی مثل تو پرپر نشده
بعد تو خاک دو عالم به سر این دنیا
پسرم دیده ی من غیر غمت تر نشده
خیزو یک جنگ نمایان دگر کن پسرم
تا پدر دست خوش خنده ی لشگر نشده
غیرت هاشمیت را به همه ثابت کن
تاکه دست احدی راهی معجر نشده
تکه های بدنت را که در اینجا پخش است
پیش هم چیدمو افسوس که پیکر نشده
حبیب باقرزاده
غزل شماره 3
همه ی بال و پرش را بردند
پیش چشمش ثمرش را بردند
بعد گهواره شش ماهه او
معجر شعله ورش را بردند
این همه داغ به دل داشت و باز
نور چشمان ترش را بردند
بدنش روی زمین بود ولی
بر سر نیزه سرش را بردند
می توان گفت به تعبیر دگر
روی نیزه پسرش را بردند
رحم کردند به قنداقه ولی
جامه های پدرش را بردند
وحید محمدی
غزل شماره 4
دو جرعه آب ندیدی رباب را کُشتی
سه جرعه تیر مکیدی رباب را کُشتی
نگاه سمتِ حرم نه ، به سویِ علقمه کن
بگو عمو نرسیدی رباب را کُشتی
برات رو زدم و رویِ من زمین اُفتاد
تو خواهشم نشنیدی؟رباب را کُشتی
نشست ضربه ی تیر و کمی تو را چَرخاند
زِ خوابِ ناز پریدی رُباب را کُشتی
صدایِ حنجرِ تُردَت رسید زینب گفت
سه شعبه را چو کشیدی رُباب را کُشتی
بگو به تیر کمی جا برای بوسه نماند
چرا عمیق بُریدی رُباب را کُشتی
به رویِ دست چرا جمع کرده ای خود را
زِ دردِ تیر خمیدی رُباب را کُشتی
تو را نهان کنم اما من این عبا چه کنم
به این لباس چکیدی رُباب را کُشتی
امانتیِ ربابم ، بگو به مادرِ من
چه جایِ شیر چشیدی؟ رباب را کُشتی
همین که گریه نکردی حسین را کُشتی
همین که آب ندیدی رباب را کُشتی
حسن لطفی
غزل شماره 5
این آیِـنـِه آماده یِ آییـنه‌کـاریست
هر گوشه‌ای از کربلا رفتم مزاریست
وقتی به میدان رفت تنها یک علی بود
حالا تـمامیِّ بیابان ذوالفـقاریست
از زخمِ تیر وُ تیغ وُ سرنیزه گذشتم
دیدم تمامِ پیـکَرَش مِقراضْ‌کاریست
هرجا که باشد اُمِّ لیـلا شک ندارم
دلشوره دارد گوشه‌ای مشغولِ زاریست
آهسته وُ پیوسـته قلبم را شکستند
سرعت در این آهستگی جاریّ وُ ساریست
پاشـیده بود امّا تَنَـش را جمع کردم
دارم به دامانم سَرَش … چه روزگاریست
تا علـقـمه یا فاطـمـه باید بگـویم
یک شب فقط تا روضۀ چشم‌انتظاریست
حسین ایمانی
غزل شماره 6
بر دست پدر رفت تماشا بشود
مرحم به دل زخمی بابا بشود
هم مرتبه ی حضرت سقا بشود
شش ماهه ولی یکشبه آقا بشود
شرمنده کند از لب خود دریا را
تیر آمد و حال پدرش ریخت به هم
آرامش چشمان ترش ریخت به هم
همراه گلو، گوش و سرش ریخت به هم
ترتیب تمام پیکرش ریخت به هم
پاشید زهم بوسه گه سقا را
از پشت، سرش روی کمر چسبیده
خون لخته سر تیر سپر چسبیده
انگار سه شعبه به جگر چسبیده
قنداقه به بازوی پدر چسبیده
آتش زده‌این داغ دل زهرا را
جان داده به پیش نگه مادرها
گریان و پریشان همه ی خواهرها
افتاده به او رای همه داور ها
هم رتبه شده با علی اکبرها
پس زیر پناهش ببرد دنیا را
آتش به وجود مادری افتاده
از مرکب خود دلاوری افتاده؟!
از عرش کانا قمری افتاده
فال پدرش خون جگری افتاده
صبری بده ای خدا دل بابا را
همپای ابالفضل سوار نی رفت
مانند ستاره ای درخشان می رفت
افتاد زمین و روی نیزه هی رفت
در محضر زینب به بساط می ، رفت
تا چشم نبیند عصمت کبری را
محمد کیخسروی
غزل شماره 7
نمانده شیر برای رباب عزیز دلم
تو را به جان عزیزت بخواب عزیز دلم
تو رو به قبله ای از تشنگی و می‌گردد
برای تو جگر آب، آب عزیز دلم
هنوز راه نیفتاده ای مبارز من
مکن برای شهادت شتاب عزیز دلم
بگو برای سه شعبه میان این همه یل!
چرا گلوی تو شد انتخاب عزیز دلم
نگو که می شود آخر محاسن بابا
به خون حلق ظریفت خضاب عزیز دلم
دعای آب نشد مستجاب حیف اما
دعای حرمله شد مستجاب عزیز دلم
میلاد حسنی
غزل شماره 8
دو قدم سمت خیام و دو قدم بر میگشت
پدری که نگران سمت حرم بر میگشت
پسرش را به روی دست تماشا میکرد
چاره ساز همه در سینه خدایا میکرد
قدح چشم ترش پشت سرش جاری بود
کاشکی دور و برش یاور و غمخواری بود
مادری را دم خیمه نگران میبیند
حرم فاطمه را موی کنان میبیند
به لب کودک او خنده شکوفا زده بود
پدر انگار که از معرکه دریا زده بود
بین راه از گلوی سرخ علی تیر کشید
ولی انگار از این حنجره شمشیر کشید
مانده بود اینکه به مادر چه جوابی بدهد
پسرش را ز حرم برد که آبی بدهد
همه جا تیره شد و واله و حیران شده بود
شرف عرش خدا پاره گریبان شده بود
دو قدم سمت خیام و دو قدم بر میگشت
پدری که نگران سمت حرم بر میگشت
بارها روی زمین خورد ولی پا میشد
کمرش داشت از این داغ علی تا میشد
عاقبت جسم علی را به دل خاک نهاد
چشم یک هرزه به قبر علی اصغر افتاد
بعد از آنی که تمام شهدا را بردند
به روی نیزه امام الشهدا را بردند
بعد از آنی که همه اهل حرم غارت شد
گاهوار علی و مشک و علم غارت شد
بعد از آنی که تن شاه به گودال افتاد
خواهری بر بدن زخمی و پامال افتاد
هرزه ای آمد و در پشت حرم غوغا شد
به سر غارت قنداق علی دعوا شد
آن طرف مادر او بر سر و سینه میزد
کمر عمه سادات خلاصه تا شد
بدنش را ز دل خاک برون آوردند
مثل یک مرد، علی بر سر نی بر پا شد
باد می آمد و از نیزه سرش….واویلا
نوحه اهل حرم پشت سرش یازهرا
رضاباقریان
غزل شماره 9
کوفیان منتظر و در صدد آزارند
نکند داغ تو را روی دلم بگذارند
پسرم خیمه همین جاست مرا گم نکنی
پسرم دور نشو سنگ دلان بسیارند
پسرم دست خودت نیست اگر تنهایی
این جماعت همه از اسم علی بیزارند!
این جماعت همه امروز فقط آمده اند
داغ هفتاد و دو تا گل به دلم بگذارند
سنگ ها… هلهله ها… پیکر تو… یک لشگر…
وای این قوم چرا این همه خنجر دارند؟
آه، پرپر مزن آن قدر دلم می گیرد
عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
عصر امروز جوانان حرم جسمت را…
باید از هر طرف دشت بلا بر دارند
دیدی آخر تو به معراج رسیدی پسرم
باید این بار تو را پیش خودم بسپارند
محسن کاویانی
غزل شماره 10
به خودش آمد و فهمید که چشمش تر بود
دو قدم مانده به بالای سر اکبر بود
تازه فهمید چه روزی به سرش آمده است
یا که بهتر چه به روز پسرش آمده است
پسر دسته گلش را چو گل پرپر دید
هر طرف را که نظر کرد علی اکبر دید
مثل مه پاره ی افتاده به خاک است تنش
در هم آمیخته خون و بدن و پیرهنش
نه توانس بغل گیرد و نه بوسه زند
نه توانست بماند نه از او دل بکند
زخم قلب پدر از جسم پسر بدتر بود
اربا اربا دل بابای علی اکبر بود
دشت مانده است وسواری که زمین گیر شده
تن صدچاک پسر دیده ،پدر پیر شده
ناله اش بین کف و هلهله ها گم شده بود
گریه اش مایه ی خندیدن مردم شده بود
ارتفاع بدنش تا به زمین کم شده بود
همه گفتند رکوع است ز بس خم شده بود
پسری مانده به خاک و پدری می نگرد
مانده حیران که چگونه بدنش را ببرد
چون که این چاک ترین جسم میان شهداست
مدد از کل جوانان بنی هاشم خواست
خوب شد بار دگر بوسه بر آن لب نگذاشت
ور نه می مرد از آن بوسه….که زینب نگذاشت
نوید اسماعیل زاده
غزل شماره 11
ای نیمه جان برابر من جان مده علی
بنگر پدر کنار تنت آمده علی
تا دست میزنم به تنت پخش میشوی
داغت چه شعله ها که به جانم زده علی
این لشکری که دربرمن خنده میکنند
چون آمده بلا سرمن خنده میکنند
خیز و ببین که عمه رسیده کنار تو
خیزوببین به خواهرمن خنده میکنند
این زخمها که روی تنت آرمیده اند
طوری شده که بند دلم رابریده اند
باتیغ و تیر و نیزه و خنجر حرامیان
از باغ سبز پیکر تو میوه چیده اند
حالاتوجای من؛چه کنم با غمت علی
با تکه تکه های تن درهمت علی
دارم ز روی خاک تو را جمع میکنم
هر سو دویده ام پی عضو کمت علی
محمد حسن بیات لو
غزل شماره 12
کمرم خم شده تا خوش قد و بالا شده ای
بخدا پیر شدم تا که تو رعنا شده ای
ای جوان مرگ حرم مادر تو نیست ولی
باعث و بانی موت من و لیلا شده ای..
پاشو پاشو پسر سعد به من میخندد
چه کنم تا که ببینم پسرم پا شده ای؟؟
معجر خواهر من بعد تو افتاد زمین
باعث دیدن این زینب کبری شده ای
هر طرف مینگرم پیکر تو پخش شده
علی اصغر شده ای پخش به صحرا شده
بعد تو سوی دو چشمم بخدا رفت علی.
باورم نیست که تو اربا اربا شده ای..
کفنی نیست عبا را به تنت میپیچم
در عبایم چقدر خوش قد و بالا شده ای
حامد جولازاده
غزل شماره 13
خنده و هلهله بر چشمِ تَرم رَحم نکرد
به غریبیِ من و اشکِ حرم رَحم نکرد
هیچ کس حُرمتِ این مویِ سفیدم نگرفت
نفسی بر من و سوزِ جگرم رَحم نکرد
لشکرِ بغضِ علی دقِ دلی خالی کرد
به سرش ریخت و بر یک نفرم رَحم نکرد
دستِ مِقراض بُرش داد حریرِ بدنش
هر قدر پا به زمین زد پسرم، رَحم نکرد
همه ی فاصله را داد زدم نیزه بس است
نزن اینقدر من آخر پدرم رَحم نکرد
سندِ سخت ترین لحظه ی عمرم این است
داغِ او بر دل و چشم و کمرم رَحم نکرد
پسرم از روی زین بَد به زمین افتادی
نیزه بر پهلویت آمد به زمین افتادی
چقدر فرقِ دو تایِ تو به هم ریخته است
زیرِ پا زُلفِ رَهایِ تو به هم ریخته است
زَجر کُش شد به خدا بس‌که زدی پا به زمین
پیرِمردی که به پایِ تو به هم ریخته است
دیگرم نیست توقع که جوابم بدهی
در گلو تیر صدایِ تو به هم ریخته است
اِرباً اِربا شده زین پس چه صدایت بزنم؟
تیغ از بس که هجایِ تو به هم ریخته است
غُصه ات با دلِ لیلا چه کند وقتی که
گیسوی عمّه برایِ تو به هم ریخته است
چه کنم، تا به حرم بینِ عبا می برمت
زخم ها قدِ رَسایِ تو به هم ریخته است
علیرضا شریف
غزل شماره 14
غم به من چیره شد و تیره جهان در نظرم
خیز و کن یاری ام ای چشم و چراغم پسرم
تا صدای تو شنیدم ز رخم رنگ پرید
خبرم داد صدایت که چه آمد به سرم
چشم خود وا کن اگر لب به سخن وا نکنی
مکن از موی پریشان خود آشفته ترم
بسکه غم هست به دل جای غمت دیگر نیست
می نهم داغ جگر سوز تو را بر جگرم
پیش دشمن مپسند این همه من گریه کنم
داغت آخر کشدم لیک بدان من پدرم
چشمه ی چشم مرا اشک فشان خیز و ببین
لب خشکیده مگر تر کنی از چشم ترم
منکه خود خضر رهم بر سر تو پیر شدم
چون نهادم لب خود بر لب تو ای پسرم
خصم لبخند زند من کف افسوس به هم
بین دل ریش و از این بیش مزن نیشترم
گه سرت، گاه رخت، گاه لبت می بوسم
دلم آرام نگیرد، چه کنم من پدرم
علی انسانی
غزل شماره 15
بی عصا آمد عصایش را زمین انداختند
پیش چشمش مصطفایش را زمین انداختند
حل مشکل های هر پ‍یری جوانش می شود
آه این مشکل گشایش را زمین انداختند
بار دیگر بین کوچه پهلوی زهرا شکس‍ت
بار دیگر مجتبایش را زمین انداختند
دست بر روی محاسن داشت مشغول دعا
احترام ربنایش را زمین انداختند
این علی اکبر دگر صدها علی اصغر است
تکه ی آیینه هایش را زمین انداختند
بود آویزان مرکب نای افتادن نداشت
با کمر افتاد و پایش را زمین انداختند
نوبت کار جوانان بنی هاشم شد و
پیش بابایش عبایش را زمین انداختند
چند عضو پیکرش را از زمین برداشتند
چند قسمت از تنش را چند جا انداختند
سید پوریا هاشمی
غزل شماره 16
پدران شهید میفهمند
لذت بوسه ی پسرها را
داغ اولاد باورش سخت است
خم کند قامت پدرها را
پدری را سراغ دارم من
پسرش داشت بر سفر میرفت
پشت پای پسر زمین میخورد
گوییا از دل پدر میرفت
پشت او دست بر محاسن برد
نا خودآگاه زانویش خم شد
خواهرش بین خیمه ها میگفت
ای خدا آه زانویش خم شد
پسرش نه که زندگیش رفت
ون یکاد است روی لبهایش
و نگاهش چه روضه ای دارد
خیره خیره به جای پاهایش
پسرش رفت جانب میدان
چه جلال چه شوکتی دارد
شبه پیغمبر است نامش علیست
مثل حیدر چه غیرتی دارد
تا صدا زد که نام من علی است
بین لشگر عجیب بلوا شد
سر اینکه چه کس به پهلوی او
بزند نیزه سخت دعوا شد
پدر آمد ولی چه امدنی
با کف دست و با سر زانو
نیزه کاری شدست پیکر او
نیزه در سینه نیزه در پهلو
روضه یعنی پدر پسر گریه
روضه یعنی پدر پسر اغوش
روضه یعنی کنار جسم پسر
پدر از فرط گریه رفته ز هوش
بعد یک عمر خون دل خوردن
پسرش بین دشت پر پر شد
با سر نیزه و سر فرصت
واقعا او علی اکبر شد
و سرانجام روضه جمعش کرد
با عبا از چهار گوشه ی دشت
از خداوند صد پسر میخواست
یک پسر رفت و صد پسر برگشت
امیر علوی
غزل شماره 17
چقدر سخت کشیدی نفس آخر را
ریختی در وسط معرکه بال و پر را
یادگار پدر خاک،به خاک افتادی
رنگ تکرار زدی خاطرهء مادر را
تو که آیینه در آیینه رسول اللهی
چه کسی جمع کند این همه پیغمبر را
دانه دانه شده ای سیب حرم،مثل انار
نیزه ای چیده و برده است غنیمت سر را
خنجر و تیغ و…عجب آینه کاری شده ای
قاصد حادثه آورده غمی دیگر را
بوده تابوت تو یک عمر به دوش پدرت
آمده بین عبایش ببرد پیکر را
همهء قافله را از نفس انداخته ای
چقدر سخت کشیدی نفس آخر را .
محمد جواد مهدوی
غزل شماره 18
چقدَر تیر و سنان در تن اکبر مانده
خنده بر روی لب این همه لشکر مانده
بین این دشت تمام تن او پخش شده
هر طرف قطعه ای از پیکر اکبر مانده
اربا اربا شده آنگونه علی اکبر من
که از او در همه جا نفحه ی عنبر مانده
زانویم از رمق افتاد و زمین افتادم
کمرم تا شد از این داغ… شدم درمانده
به کنار بدنش خشک شده این بدنم
از علی اکبر من یک علی اصغر مانده!
خواستم بوسه زنم بر بدنش، آه…نشد
جای بوسه به تن این گل پرپر مانده؟
یاد اصوات اذانش جگرم را سوزاند
حسرت یک نگهش بر دل مضطر مانده
به روی پیکر او پیکر من افتاد و
خواهرم در بر من دست به معجر مانده
هرچه کردم بدنش بین عبا جمع نشد
به روی خاک از این تن دوبرابر مانده
کار من نیست علی را ببرم تا به حرم
زحمت بردن او دوش برادر مانده
خبر پر زدنش را برسانید حرم
چشم بر راهِ پسر دیده ی مادر مانده
رکن من رفت… چنین خم شدنم جا دارد
به خدا رفت ازین لشگر من فرمانده
مهدی علی قاسمی
غزل شماره 19
یک طرف چشم پدر چشم حرم دنبالش
یک طرف لشگر سیراب به استقبالش
مرکبش دید که خون لخته چکید از بالش
سرِ او خَم شد و اُفتاد به روی یالش
مرکبش سوی حرم نه،سوی شامی ها رفت
دید بابا پسرش سوی حرامی ها رفت
پدرش آمده خود را سر زانو بکشد
آمد داد کشد دست به گیسو بکشد
باید او خم شود و نیزه ز پهلو بکشد
یا که یک تیغه ی جا مانده زابرو بکشد
کاش گیردپسرش زیر بغلهایش را
می کشد روی زمین پیش پدر پایش را
روی این خاک خدایا جگرش ریخته بود
مشت خاکی پس از او روی سرش ریخته بود
دید بال وپراو دور وبرش ریخته بود
آه از بین دودستش پسرش ریخته بود
دست را زیر تنش برد تنش جامی ماند
خوب شد بود عمو ورنه همانجا می ماند
تابماند قسمش گریه کنان داد نشد
شانه را هرچه که با گریه تکان دادنشد
بوسه برزخم تبرهای سنان دادنشد
عمه را در وسط جمع نشان دادنشد
قدبابا به کنار پسرش راست نشد
این جوانمرده پس از این کمرش راست نشد
حسن لطفی
غزل شماره 20
پیشِ چشمان پدر تا که مُعَمَم می شد
پیشِ چشم همه پیغمبر اکرم می شد
خلقا خلقااگر حضرت خاتم می شد
پیش جبریل علی نیز مجسم می شد
همه دیدند پیمبر نَسَبی غالب را
اشهد ان علی ابن ابی طالب را
باد وقتی که به هم یالِ عقابش می ریخت
چقدر بوسه فرشته به رکابش می ریخت
آتش انگار که از رَدِ شتابش می ریخت
هرچه سر بود همه پیش جنابش می ریخت
لشگر انداخته اینجا سپرش وقتی اوست
ملک الموت شلوغ است سرش وقتی اوست
ناگهان پرده بر انداخته و می آید
زلف بر شانه اش انداخته و می آید
مست از خیمه برون تاخته و می آید
تیغ مانند علی آخته و می آید
باز او نادِ علی تیغ به کف می خواند
چند بیتی رجز از شاهِ نجف می خواند
تیغ را روی سپر تا که به هم می کوبد
مُشت بر سینه عمو پیشِ حرم می کوبد
مثل مولا شده شمشیرِ دو دم می کوبد
می زند اکبر و عباس عَلَم می کوبد
اهل این طایفه در رزم به هم می مانند
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
گَلدی میدان و میدانی پریشان اِلَدی
بو علی ابن حسیندی نِجه طوفان اِلَدی
باخدیلای ضربسین هامینی حیران اِلَدی
هر طرف گدی آتی ،جمعی پریشان اِلَدی
مرحبا باخ علیا حضرت سلطان دیدی
باخدی میدان ابالفضل علی جان دیدی
حسن لطفی
زمزمه شهادت حضرت علی اکبر
آهسته تر برو به ميدان پسرم تا تكه تكه نشه صحن جگرم
به راحتي جدا نشو من پدرم
سمت حرم كاشكي برگردي(2(
آيه ميخونم زير لب براي تو ميسوزم از حرارت لبهاي تو
سفيد ميشه موي سر باباي تو
آهسته تر بردار قدم داره دلم ميگيره
همين كه تو داري ميري ديگه بابا ميميره
ميري و با / رفتنت اكبر / روحمو از تن / ميبري بابا
(2)قربون اين / قد زهرائيت / خيلي تو مثل / مادري بابا
سمت حرم كاشكي برگردي(2(
زودتر برو تا دق نكرده خواهرت ببين همه آوارهاند پشت سرت
الهي كم نشه يه مو از رو سرت
سمت حرم كاشكي برگردي(2(
الهي كه ناله ي بابا نكشي پيش چشام پنجه رو خاكا نكشي
الهي از پهلو به زهرا نكشي
سمت حرم كاشكي برگردي(2(
اگه يه وقت تشنه شدي برگرد بيا به خيمه
الهي كه نيارمت جدا جدا به خيمه
كاشكي بابا / من نبينم كه / نيزه از پهلو / به تنت خورده
(2)كاشكي اينجا / بين اين صحرا / من نشم بابا / يه جوون مرده
سمت حرم كاشكي برگردي(2(
مجتبی صمدی
زمینه 1 شهادت حضرت علی اکبر
اي صنوبر خوش قد و بالا پاشو جاي تو نيست خاك صحرا
تا حالا نديده بودم اكبر (بخوابي جلوي پاي بابا)2
رفتي و قبر پدر كندي با دستات
مي مونه تا ابد غمت رو دل بابات
علي علي علي جوون رشيدم
علي علي علي تو بودي اميدم
با غمت نفس از گلو رفته جون من با جون عمو رفته
نوك نيزه اي كه به قلبت خورد (انگاري تو دلم فرو رفته)2
سرت مثه بابام و پهلوت مثه مادر
مثل براده پيكرت ريزه ريزه اكبر
علي علي علي جوون رشيدم
علي علي علي تو بودي اميدم
زائرت شده يك تنه عمه كليد نجات منه عمه
پاشو و نگاه كن توي لشگر (داره موهاشو مي كّنه عمه)2
پا مي ذارن تو بيابون رو خون تازه ت
دارن منُ هو مي كنند بالا جنازه ت
علي علي علي جوون رشيدم
علي علي علي تو بودي اميدم
زمینه 2 شهادت حضرت علی اکبر
حاصل عمر بابایی جوان من
علی اکبر من
می روی و نگاهی کن به چشم تر من
حسین وای
دلم خون شده تا به اینجا رسیدی
بابا پیر شده تا که تو قد کشیدی
تو سرو رشیدی
آه دگر از دنیا میرم
ببین من دیگر پیرم
ز داغ تو می میرم
“”آه حبیبی یا ثارالله “”
خون تو خاک این صحرا تمام دشت
پر از پیکر تو
عمه ات آمده این جا جای مادر تو
حسین وای
پر از خون شده صورت مه جبینم
شکسته سرت ای گل نازنينم
به داغت نشینم
آه بیا بابا برگردیم
از این صحرا برگردیم
سوی لیلا برگردیم
“”آه حبیبی یا ثارالله “”
با دو پهلو شدی بابا دمی حیدر
دمی مثل زهرا
فرق تو خون و پهلو خون تنت اربا اربا
حسین وای
بیا ای علمدار زهرا نشانم
بیا قاسمم بین که من قد کمانم
ببر نوجوانم
آه گل سرخم جان داده
شده دشمن آماده حسین از پا افتاده
سید علی رکن الدین
زمینه 3 شهادت حضرت علی اکبر
می باره چشام ، میلرزه صدام
داره میشه جَوونم راهیِ مِیدون
شده به خدا ، دلم پُره غم
داره از چشمای من میباره بارون
تو میری و به همراهت دلِ اهلِ حرم میره
تو میری از کنارم روحِ من از پیکرم میره
یکم آروم برو بابا دارم از غصه می میرم
همه دار و ندارم پیشِ چشمای ترم میره
(حسین ، وای)
شبیهِ علی ، سرِ تو شکست
با تیغِ کینه فرقِ تو زِ هم وا شد
با بغضِ علی ، یه جوری زدن
با شمشیر که تنِ تو ارباً اربا شد
تنِ صد چاکِ تو اکبر باباتو کرده بیچاره
شده جسمت مثل تسبیحی که میشه نَخِش پاره
عصای پیری من پاشو از جا که قدم خم شد
به جای اشک علی جان خون زِ چشمام داره میباره
مجید خانی
زمینه 4 شهادت حضرت علی اکبر
با اشک چشمام ای جان بابا
دنبال تو هستم ای اربا اربا
آه علی جان(۲) یه باره دیگه بابا
صدام کن گل لیلا (۲) ای بابا…
گل زخم نیزه پهلوت و برده
زخم عمیقی به فرق تو خورده
آه علی جان(۲) بنی گل پر پر
بلند شو علی اکبر(۲) ای بابا …
حامد الواری
زمینه نوحه شهادت حضرت علی اکبر
اى پسرم عزيزم چه خوش قد و بالا شدى
اى پسرم چقد شکل مادرم زهرا شدى
اى پسرم همه دارو ندار بابا شدى
قدرى اهسته يوسف ليلا
ميکنى بازى با جون بابا يوسف ليلا
پشت سرت گريه اهل حرم اى پسرم
دستم و بر محاسنم ميبرم اى پسرم
يواش برو عقده هام و واکنم اى پسرم
يک دل سير تو رو تماشا کنم اى پسرم
اى پسرم عزيز ليلا
اى پسرم عصاى بابا
اى پسرم ميگم واويلا
واى على على اکبر
يا ولدى پاشو دشمن داره ميخنده به من
يا ولدى پيش چشماى من دست و پا نزن
يا ولدى نمونده ديگه چيزى از اين بدن
اربا ارباى اکبر ليلا
با سر زانو اومدم اينجا اومدم بابا
لخته خونا راه گلوت رو بستم اى پسرم
نيزه ها رو تو بدنت شکستن اى پسرم
قد خميده روى زمين ميشينم اى پسرم
پيکرتو بين عبا ميچينم اى پسرم
سينه من زغم لبريزه
غصه من فقط يک چيزه
تکون بدم تنت ميريزه
واى على على اکبر
قاسم نعمتی
نوحه 1 شهادت حضرت علی اکبر
گير افتادم پدرجان بيا بر سر من بابا
(مي دانم كه پدر جان كنارم مي افتم از پا)2
(شد نفسم در شماره شد جگرت پاره پاره)2
تو بيا كه بماند اثري از اين پيكر
تو بيا تا نشود گم بدنم در اين لشگر
جانم اكبر واويلا(3 (اكبر
بايد بابا بياري تو با خود عباهايت را
(تا كه جمعم كني از بيابان تو از زير پا)2
(خون زده لخته به مويم سد شده راه خون گلويم)2
بدن من شده مثل قطرات پاشيده
گل خون از خاك صحرا سرِ زلفم چسبيده
جانم اكبر واويلا(3 (اكبر
چونكه اسمم علي بود سرم را زهم واكردند
( پاي نعشم به شادي چه رقصي همه پا كردند)2
(در وسط نيزه داران شد سر من خنده باران)2
كمكم كن بتوانم برِ زينب برخيزم
بِشوم پا اگر از جا بخدا كه مي ريزم
جانم اكبر واويلا(3 (اكبر
مجتبی صمدی
نوحه2 شهادت حضرت علی اکبر
اى همه جا سايه ى تو روى سرم ثارالله
ناله كنم همنفس اهل حرم ثارالله
مبادا بدون تو زنده بمانم
مبادا دمى نوحه ات را نخوانم
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
کرب و بلا محشری از این رجز طوفانم
انا علی بن حسین بن علی میخوانم
روم سوی میدان و پرچم بگیرم
برای غریبی تو دم بگیرم یاحسین
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
غرقه ی خون شد سر من مثل علی در محراب
یا ابتا یا ابتا کشته ی خود را دریاب
علیک السلام ای دل و دلبر من
از عشق تو خواند سر و پیکر من یاحسین
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
سید علی رکن الدین
زمینه شور شب هشتم علی اکبر ع
شب جوون لیلا شده (واویلا)۳
میون حرم غوغا شده (واویلا)۳
جان علی اکبر جان شبیه حیدر
می جنگه بین لشکر
(علی اکبر مدد)
برو ولی آهسته بابا (اکبرم)۳
نکنه بشی اربا اربا (اکبرم)۳
وای قامت رعنات وای چشای دریات
فدای اسم زیبات
حبیب باقرزاده
شور شهادت علی اکبر ع
چشماتو واکن ای عمر بابا
من چه کنم با این بدن ای اربا اربا
توی گلوته خون لخته لخته
جون دادنت پیش چشام واللهِ سخته
گل پسرم ای نازنین ای نفس بابا علی
چطوری من جمعت کنم میون این صحرا علی
ولدی یا علی علی ولدی یا علی علی…
سرو رشیدم ای حیدر من
ای حاصل عمر حسین ای اکبر من
چشمم براهت حالم پریشون
پیش چشای من نشی پر پر علی جون
آ هسته تر آ هسته تر برو ولی ای نور عین
برو ولیکن بعد تو تموم دنیای حسین ولدی یا علی علی…
حامد الواری
اشعار شهادت حضرت عباس
تا خیمه ها عباس دارد غم ندارم
پشتم به تو گرم است ای کوه وقارم
من رحمت الله و تو پرچم دار فضلی
بوسیدن دستان تو شد افتخارم
سلطانی ام در کربلا از توست عباس
در سایه ی قد تو ، صاحب اقتدارم
تنها تویی که سه حرم داری در عالم
دست جدایت را به چشمانم گذارم
تا که صدا کردی برادر یاری ام کن
بند دلم را پاره کردی ای نگارم
هر جا نظر کردم تو را دیدم به صحرا
گرد تن پاشیده ی تو بی قرارم
بوی مدینه می دهد خون لبانت
حس می کنم مادر نشسته در کنارم
شمشیر تیز است و عمود آهنین پهن
آشفته در هم گیسوانت ای بهارم
بر خیمه ها چشم طمع دارد دشمن
جان خودت صاحب علم دلشوره دارم
ترسم شود زینب اسیر بی حیایی
در فکر آن طفلان در حال فرارم
قاسم نعمتی
غزل شماره 2
گـِرهی کور به کار حرمـم افتاده
از روی دوش علمدار علـَم افتاده
غصه ها امده یا رب به سراغم چه کنم؟!
تو زمین خوردی و دردی به تنم افتاده
تیرها پیکر عباس مرا پوشاندند
برسر راه دوتا دسـت قلـم افتاده
همه جای بدنم زخـم شده یار تو…
یک قـدم آمده و چـند قدم افتاده
از سرُ و صورت تو هیچ نمانده انگار
زیر سـُمها سر تو چون بدنم افتاده
مشک تو خالی از آب است و نگاهت پر خون
بعد تو آب هـم از چشـم حرم افتاده
دیده یِ هرز حرامی به حرم شد خیره
لرز بر جـان رباب و دخـترم افتاده
روضه های تو به ندبه می رسد یاعباس
منتـقم …آه…میـان غـزلم افتـاده
حسین ایمانی
غزل شماره 3
تا می شود ز چشمه ی توحید جو گرفت
از دست هر کسی که نباید سبو گرفت
تو آبی و به آب تو را احتیاج نیست
پس این فرات بود که با تو وضو گرفت
کوچک نشد مقام تو ،نه! تازه کربلا
با آبروی ریخته ات آبرو گرفت
شرم زیاد تو همه را سمت تو کشید
این آفتاب بود که با ماه خو گرفت
دیگر برای اهل بهشت آرزو شدی
وقتی عمود ازسر تو آرزو گرفت
خیلی گران تمام شد این آب خواستن
یک مشک از قبیله ی ما یک عمو گرفت
از آن به بعد بود صداها ضعیف شد
از آن به بعد بود که راه گلو گرفت
***
زینب شده شکسته غرورش، شنیده ای؟
دست کسی به کنج النگوی او گرفت
در کوفه بیشتر به قدت احتیاج داشت
با آستین پاره نمی شد که رو گرفت
علی اکبر لطیفیان
غزل شماره 4
به تیغی حیف گیسویت گسستند
دو بازویت دو بازویت گسستند
از آنجایی که من بوسیده بودم
بمیرم هر دو اَبرویت گسستند
***
انیس گریه هایم را گرفتند
توانِ دست و پایم را گرفتند
کمانی تر شدم از زینب افسوس
سرِ پیری عصایم را گرفتند
***
بهارم را چه سان پاییز و کردند
دلم را از غمت لبریز و کردند
سرت ای کاش رویِ نیزه می ماند
تو را از مرکبی آویز و کردند
***
غمت راهِ نفس بر سینه بسته
ترک بر چهره ی آیینه بسته
زِ بسکه خاک و بر سر ریختم من
ببین عباس دستم پینه بسته
***
از آن سرو علی بنیاد و صد حیف
از آن قامت از آن شمشاد و صد حیف
دو دستی که عصای پیریم بود
خداوندا ز تن افتاد و صد حیف
حسن لطفی
غزل شماره 5
چو دید تشنه ی لب های خشک او دریاست
به آب خیره شد و ناله اش زدل برخواست
که آب! از چه نگر دیدی ازخجالت آب؟
تو موج می زنی و تشنه یوسف زهراست
ز یک طرف تو زنی نعره از جگر در بحر
ز یک طرف به حرم بانگ العطش بر پاست
قسم به فاطمه هرگز تو را نمی نوشم
که در تو عکس لب خشک سید الشهداست
ز خون دیده ی من روی موج بنویسید
که از تمامی اطفال تشنه تر سقّاست
خدا گواست که با چشم خویشتن دیدم
سکینه را که لبش خشک و دیده اش دریاست
درون بحر همه ماهیان به هم گویند
حسین تشنه و سیراب وحشی صحراست
نوشته اند به لب­های خشک من ز ازل
که تشنه کام گذشتن ز بحر شیوه ی ماست
ز شیر خواره برایت پیام آوردم
پیام داده که: ای آب غیرت تو کجاست؟
صدای نعره ی دریا به گوش جان بشنو
که موج آب هم این طرفه بیت را گویاست
سلام خالق منّان سلام خیرالنّاس
سلام خیل شهیدان به حضرت عبّاس
غلامرضا سازگار
غزل شماره 6
امیر لشگر من دست من به دامن تو
رباب مانده و امید آب بردن تو
به اهل خیمه سپردم که آب گردن من
بلند گر نشوی خون من به گردن تو
ز بس که تیر تنت خورده ماه طایفه ام
نشد که نور بگیرد لبم ز روزن تو
عبای من که نصیب علی شده ماندم
چگونه جمع کنم پاره پاره تن تو
دو تیر با دو کمان و سپاه مژگان کو؟
چه آمده سرچشمان مرد افکن تو
بدون چشم تو تکلیف خیمه روشن نیست
حصار امن خیامم نگاه روشن تو
بلند شو که نشیند هر آنکه استاده
برای کسب غنیمت نشسته دشمن تو
بلند شو گره از کار خیمه ها وا کن
که چشم بسته حرامی به چشم بستن تو
موسي عليمرادي
غزل شماره 7
تیغ از کمین دو دستِ تنم را گرفت و بُرد
تا گاهواره پَر زدنم را گرفت و بُرد
از پشت نخل های شریعه تبر به دست
گل برگ‌های یاسمنم را گرفت و بُرد
یک دشت نیزه حُرمتِ سی سال منصبِ
ساقیِ تشنه‌ها شدنم را گرفت و بُرد
یک لشکرِ حسود و هزاران هزار تیر
امیدِ آب داشتنم را گرفت و بُرد
تیری تمامِ آرزویم ریخت رویِ خاک
مشکی که بود در دهنم را گرفت و بُرد
رویی که با سکینه شوم رو به رو نبود
چَشمانِ رو به رو شدنم را گرفت و بُرد
ضربِ عمودِ ‌آهنم انداخت بر زمین
در خاک و خون توانِ تنم را گرفت و بُرد
سویِ خودش کشید مرا هر کسی رسید
با نیزه عضوی از بدنم را گرفت و بُرد
با چکمه تیرهای تنم را شکست و ریخت
آن بی‌حیا که پیرهنم را گرفت و بُرد
دستی کریم بر سرِ‌ زانو سرم گذاشت
با بوسه بوسه اش مَحَنم را گرفت و بُرد
تا خیمه رویِ شانه‌ی قد کمانیش
داغِ ز شرم سوختنم را گرفت و بُرد
دیدم ز نیزه وقتِ اسیری به کوچه ها
زنجیرِ دستِ سینه‌زنم را گرفت و بُرد
عليرضا شريف
غزل شماره 8
شهسوار عشق چون آهنگ میدان می کند
خاطر جمعی چو موی خود پریشان می کند
اشک خونین می چکد از دیده بر دامان صبر
هر زمان یاد از جوانان و عزیزان می کند
بشنو از خیل فداکارش که یک عباس او
عقل را در کشو ر جان مات و حیران می کرد
گاه دست خویش را در راه قرآن می دهد
گاه وجان خویش را تسلیم جانان می کند
موج زن شط و دلش خون و لبش پیش فرات
از عطش خون بر دل لعل بدخشان می کند
آب می خواهد خدایش آب کوثر می دهد
دست می خواهد خدایش باغ رضوان می دهد
از برای خاطر بی دستی اش دست خدا
هر کجا هر مشکلی داریم آسان می کند
ای طبیب دردمندان دردمندم دردمند
درد می دانی چه با ما دردمندان می کند
خلق می دانند در دارالشفای قرب دوست
دردها را بیشتر عباس درمان می کند
ما همه زار و نزاریم و توئی باب مراد
خانه ی امید ما را اشک ویران می کند
می کند بنیاد هستی موج طوفان خیز اشک
سیل اگر پی در پی آید آب طغیان می کند
مرحوم عباس حداد کاشانی
غزل شماره 9
برادری به زمین بود و بال و پَر میزد
برادری به سرش بود و هِی به سر میزد
برادری به زمین از لبش جگر می ریخت
برادری به سرش داد از جگر میزد
چقدر چین و چروک است رویِ این صورت
کنار هلهله ها دست بر کمر میزد
دو دست در بغل و یادِ مادرش می کرد
دوباره حرف در و چوبِ شعله ور می زد
رشید بودنِ او کار دست زینب داد
گره به معجرِ طفلانِ بی خبر میزد
کشید تیر به زانو و چشمهایش ریخت
سه شعبه زخم خودش را عمیق تر میزد
کمی ز ساقه یِ هر تیر از دو سو پیداست
کسی که بغض علی داشت تا به پَر میزد
برای خاطر هشتاد و چهار خانم بود
اگر حسین نشسته به روی سر میزد
حسن لطفی
غزل شماره 10
این دو چشم است که ماننددو دریا شده است
آه برخیز و ببین خیمه چه غوغا شده است
جرأت دست زدن بر تن تو نیست مرا
چقدر تیر در این پیکر تو جا شده است
به … چه شق القمر ی کرده عمود آهن
فرق تو تا وسط ابروی تو وا شده است
قد و بالات به هم ریخته، چشمت زده اند
چه شده پیکر تو مثل معما شده است
به گمانم که تو از جای نخواهی برخاست
آه … حالا به سرم خاک دو دنیا شده است
تیر را می کشم از چشم تو بیرون عباس
تا ببینی که ز داغت کمرم تا شده است
من هنوز از سر نعش تو نرفتم اما
بینشان با طمع رأس تو دعوا شده است
وحید محمدی
غزل شماره 11
ای قد بلند از دل صحرا بلند شو
قدم خمیده ای قد طوبا بلند شو
بعد از تو نیست قوت قلبی به خواهرم
بعدِ تو می شوم تک و تنها بلند شو
از خیمه گاه تا به کنارت که آمدم
ناله زدم مُدام که سقا بلند شو
دوروبرم ببین همه درحال شادی اند
پایان بده به خنده و هورا بلند شو
بنگر که دشمنان همه نزدیک تر شدند
آرامش دلِ همه زن ها بلند شو
راضی نشو که گریه کنم اینهمه در این
دشتی که هست غرق تماشا بلندشو
یک دشت چشمشان به من واهل خیمه است
تا که نرفته خیمه به یغما بلند شو
دست تو روی خاک ولی دست دخترم
از ترس رفته است به بالا بلند شو
حالا که مادرم به کنار تو آمده
حدِّاقل به خاطر زهرا بلند شو
محمد حسن بیات لو
غزل شماره 12
تیرها از همه سو روی سرش می ریزد
چه قدَر سخت همه بال و پرش می ریزد
با شتابی که سه شعبه به سویش می گیرد
حتم دارم که دو چشمان ترش می ریزد
دست هایی که علی بوسه زد و گریان شد
حال از پیکر او دور و برش می ریزد
همه ی اهل حرم از دم خیمه دیدند
گوشه ی علقمه خون از بصرش می ریزد
با عمودی که عدو بر سر او می کوبد
به روی شانه ی او فرق سرش می ریزد
مادرش ام بنین را به مدینه گویید
عرق شرم، ز روی پسرش می ریزد
تا که یک قطره ی آبی برساند به حرم
گل یاسش همه ی برگ و برش می ریزد
از فرس تا که زمین خورد، حسین آه کشید
همه دیدند که آه از کمرش می ریزد
مادرش فاطمه آمد به سر بالینش
دید خون از سر و روی قمرش می ریزد
رضاباقریان
زمزمه شهادت حضرت عباس
وقتي كه نخلستون پر از همهمه شد ادرك اخا روي لبات زمزمه شد
وقتي ديدم غوغا توي علقمه شد
گفتم ديگه برنميگردي(2(
وقتي ديدم سمت حرم صف ميزنن پاي كوبن همه دارن دف ميزنن
وقتي ديدم بالا سرت كف ميزنن
گفتم ديگه برنميگردي(2(
سردار من دلدار من اي يار من ابالفضل
با داغ تو خورده گره به كار من ابالفضل
وقتي رفتي / با دل بي تاب / تا بياري آب / قلبم بردي
(2)وقتي با سر / بين اين لشگر / در برِ مادر / رو زمين خوردي
گفتم ديگه برنميگردي (2(
يكباره شد صورتم از غم پرچين وقتي اومد پائين عمود آهنين
وقتي ديدم افتاده دست رو زمين
گفتم ديگه برنميگردي (2(
وقتي ديدم كه حلقه دورت ميزنن سهمشونو با نيزه از تو ميكنن
بفكر خم كردن قامت منَن
گفتم ديگه برنميگردي (2(
چشماي شور چشت زدن تو رو ازم گرفتند
هيچ ميدوني كه خواب از چشم حرم گرفتند
پاشو با هم / تا بريم خيمه / اينقدر نگو / خاليه دستات
(2)تو چقدر / باوفايي كه / رفتي تو آب / تَر نشد لبهات
گفتم ديگه برنميگردي (2(
از دور ديدم شلوغ شده دور سرت هي زيرورو ميشه با نيزه پيكرت
وقتي ديدم كه متلاشيِ سرت
گفتم ديگه برنميگردي (2(
وقتي ديدم خنده تو لشگر اومده ديدم چشت از حدقه دراومده
انگار رو جسمت بارون پر اومده
گفتم ديگه برنميگردي (2(
اينقدر نزن روي زمين بازوهاتو دلاور
اي باادب بازم ميخواي پاشي پيشِ برادر
وقتي ديدم / مونده رو چشات / جاي دستاي / لرزون زهرا
(2)وقتي ديدم / واشده روي / لشگر دشمن / سوي خيمهها
گفتم ديگه برنميگردي (2(
مجتبی صمدی
زمینه 1 شهادت عباس
قرص كامل ماه ابوفاضل زد به قلب سپاه ابوفاضل
روز دشمنُ با رجزخوني (كرده شام سياه ابوفاضل)2
همه دعا كنيد براش علَم نيفته
سايبون از روي سرِ حرم نيفته
آقا آقا آقا علم ِت عشقِ
آقا آقا آقا كرمِ ت عشقِ
چي شده كه بلند شده فرياد دشمن انگاري كه شده دلشاد
بميرم با تني كه پر تيره (با صورت به روي زمين افتاد)2
ريختن همه يكدفه رو سرِ ابالفضل
رو خاكا افتاده دو تا پر ابالفضل
آقا آقا آقا علم ِت عشقِ
آقا آقا آقا حرمِ ت عشقِ
كمر داداش غمش تا كرد كار ام البنينُ امضا كرد
تا كلاه خودش از سرش افتاد (گُرز آهني فرقش وا كرد)2
از بسكه شمشيرش زدن قدوبالاش ريخت
چنان زدن روي سرش كه دندوناش ريخت
آقا آقا آقا علم ِت عشقِ
آقا آقا آقا كرمِ ت عشقِ
زمینه 2 شهادت عباس
ای کس و کار ثارالله علمدارم
دو دستت جدا شد
تکه تکه تنت سهمه همه نیزه ها شد
حسین وای
تنت شد شکسته علمدار لشگر
پریشان شدم بی کسم مثل حیدر
شکستم برادر
آه پس از تو بی قرارم
دگر چاره ندارم علمدارم بی یارم
“”آه حبیبی یا ثارالله “”
می روی جانم از دستم به پای تو
حسینت شکسته
خونه فرق تو راه چشمه ماهت رو بسته
حسین وای
مرا کشته ابروی پیوسته ی تو
سر غرقه ی خون و بشکسته ی تو
تن خسته ی تو
آه شدم تنهای تنها
شدم بی یار و سقا شدم تنهای تنها
“”آه حبیبی یا ثارالله “”
خیمه ی شاه مظلومان پر از آه است
نشسته سکینه
علقمه میرسد بوی غریبه مدینه
حسین وای
تو دیدی کمانی قد مادرم را
ببین مادر زار و غم پرورم را
دمه آخرم را
آه مرو دار و ندارم
که من یاری ندارم برای تو بیمارم
سید علی رکن الدین
زمینه 3 شهادت عباس
امیده حرم ، ای صاحب عَلَم
پاشو با هم بریم تا خیمه ها عباس
ببین زِ غمت ، شکستْ کمرم
نزن در پیشِ چشمام دست و پا عباس
پاشو که چشم به راهت مونده چشمِ دخترم عباس
خودت برگرد که بی تو آب نمیخواد اصغرم عباس
پاشو ای کوه غیرت که اگه چشمات بشن بسته.
به زودی پای دشمن وا میشه توی حرم عباس
(حسین ، وای)
عزیزِ دلم ، پاشیده زِ هم
سرت با اون عمودِ آهنین عباس
ای دستِ خدا ، با تیغِ جفا
دو تا دستات فتاده بر زمین عباس
برا حمله به سمتِ خیمه بینِ کوفیا دعواس
تو چشمای کثیفِ کوفیا بی غیرتی پیداس
میون اینهمه لشکر که میخندن به اشکِ من
منو بیشتر سوزونده خنده های حرمله عباس
مجید خانی
زمینه4 شهادت عباس
امید خیمه برگرد دوباره
بابا بدون تو چاره نداره
آه علمدار(۲)
علمدار پاشو از جا علمدار جون بابا(۲)
ای عمو
فرق شکسته دست بریده
هیچکس یه سقا رو اینجور ندیده
آه علمدار…
توچشمات پر خونه خواهرت نگرونه(۲)
حامد الواری
زمینه نوحه شهادت حضرت عباس
پاشو داداش ببين شلوغه دیگه دورو برم
پاشو داداش بيا با هم برگرديم سوى حرم
پاشو داداش دو دستى خاک غم ميريزم سرم
اى علمدارم پاشو کارى کن
شاه تنها رو پاشو يارى کن پاشو کارى کن
مثل بابا فرق سرت وا شده من چه کنم
جوون ميدى و اين کمرم تا شده من چه کنم
نيزه مسير نفست رو بسته من چه کنم
زير لگد استخونات شکسته من چه کنم
من چه کنم که پاشى داداش
من چه کنم غريب و تنها
من چه کنم با اين نامردا
واى اخا علمدار من
مير حرم چرا ديگه بالا نمياد صدات
مير حرم نشسته خون پيشونى رو لبات
مير حرم ميزارم با گريه لب روى لبات
هستم اشفته مثل گيسوهات
وا شده از هم طاق ابروهات طاق ابروهات
کف ميزنن وقت زمين خوردنت من چه کنم
نيزه دارا هر طرفى بردنت من چه کنم
پاشو ببين صحبت غارت شده من چه کنم
دلشوره هام برا اسارت شده من چه کنم
پاشو ببين همه ميخندن
پاشو ببين رام و ميبندن
پاشو ببين که تنهايم من
واى اخا علمدار من
قاسم نعمتی
نوحه 1 شهادت حضرت عباس
برخيز از جا برادر كه ديگر ندارم ياور
(حيران ماندم كنارت عزيزم ميان لشگر)2
(اي يل آب آور من اي پسر مادر من)2
چه كنم من تك و تنها وسط اين بي تابي
چه كنم با لب اصغر وسط اين بي آبي
عباس من اباالفضل(3 (من
با اين وضعي كه داري چگونه برم جسمت را
(پس بهتر كه بماني همين جا كنار زهرا) 2
(جان به لبم شد برادر له شده اين كاسه ي سر)2
شده جسمت پر نيزه به گمانم نيزاري
شده كوچك بدن تو ز هجوم تكراري
عباس من اباالفضل(3 (من
اين تيري كه به چشمت نشسته نيايد بيرون
(تا بوسيدم دو دستت به صحرا لبم شد پر خون)2
(بي سپاه اميه مو بِكَند از رقيه)2
قد علم كن كه حرامي سوي خيمه مي تازد
بخدا كه بي تو لشگر كار من را مي سازد
عباس من اباالفضل(3 (من
نوحه 2 شهادت حضرت عباس
اى همه جا سايه ى تو روى سرم ثارالله
ناله كنم همنفس اهل حرم ثارالله
مبادا بدون تو زنده بمانم
مبادا دمى نوحه ات را نخوانم
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
ماتم تو می کشدم برادر عطشانم
مفتخرم امر تو را که ساقی طفلانم
سوی علقمه از حرم پر بگیرم
توسل به نام تو از سر بگیرم یاحسین
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
فتاده ام روی زمین شاه وفا دریابم
مادر تو آمده است ادرک اخا دریابم
به اشک روان خون ز چشمم بشویم
به همراه مادر برایت بگویم یاحسین
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
سید علی رکن الدین
زمینه شور شب نهم حضرت عباس ع
همه ی امید لشکرم (اباالفضل)۳
آرامش قلب خواهرم (اباالفضل)۳
ای یل دلاور ای ثانی حیدر
تویی سقای لشکر
(ابوفاضل مدد)
تا کنار علقم نشستی (واویلا)۳
کمر حسین و شکستی (واویلا)۳
وای بال و پر من وای به خواهر من
چی اومد بر سر من
حبیب باقرزاده
شور شب نهم حضرت عباس ع
سالار لشکر پاشو علمدار
پاشو نیفته به حرم چشمای اشرار
پشت و پناهم پاشو علمدار
پاشو زجا تا که نشه زینب گرفتار
منم و یک لشکر نرو بدون تو ای با وفا
غریب و تنها میشم و منم و این بی غیرتا
پاشو علمدار حرم….
چشمای ساقی دریای خونه
اوند کنارش مادری که قد کمونه
صحرا گرفته بوی اقاقی
یک زخم کاری وا شده رو فرق ساقی
میگه عزیز فاطمه نرو امید لشکرم
نرو پناه خیمه ها پاشو علمدار حرم
پاشو علمدار حرم..
حامد الواری
اشعار شب عاشورا

می شود روشنی خیمه بمانی تا صبح
مونسم باشی و شب را برسانی تا صبح
می شود رَحم كنی حرفِ جدایی نزنی
تا پیِ چاره مـرا سر نَـدَوانی تا صبح
منتت دارم و می خواهم اگر راهی هست
مَحضِ این خاطرِ آشُفته بمانی تا صبح
چه به روزِ تو می آرند خدا می داند
زنده نگذاردم این دل نگرانی تا صبح
روبـرویِ تو اگـر گریه اَمـانم بدهد
بر نـدارم نِگَه از رویِ تو آنی تا صبح
دهـنِ خشك و لـبِ پُر تَرَكَت نگذارد
دلِ رنجـورِ مرا تـاب و توانی تا صبح
بُغض پـا پیچِ گلویم شـده و می ترسم
كار دستم دهد این سوز نهانی تا صبح
هول كردم به زمین خوردم و می خواهی
خاك از چادر زینب بتكانی تا صبح
بنشین سیر نگاهت كنم ای یوسفِ عشق
لحظه ها می رود و نیست زمانی تا صبح
می شود فـاتحۀ پـوشیـه و روسریِ
خواهرِ خونجگر از پیش بخوانی تا صبح
چشمِ بارانیتان می دهد امشب خبرم
از بَلایی كه قرار است بیاید به سرم
وای بر حالِ دلِ خواهرِ تو فردا عصر
می خورد چنگ به بال و پرِ تو فردا عصر
آسمان را ز عطش دود فقط خواهی دید
رَمقی نیست به چشمِ ترِ تو فردا عصر
سرِ شش ماهۀ تو می شود آویز به پوست
ارباً ارباست علی اكبرِ تو فردا عصر
می بَرد لشكری از نیزه حوالیِ حرم
تكه تـكه تـنِ آب آورِ تـو فردا عصر
تك و تنها وسطِ دشت و بیابان چه كند؟
دامنش سوخت اگر دخترِ تو فردا عصر
چنگِ یك مُشت سنان در طمعِ گیسویت
می زند پَرسه به دور و بَرِ تو فردا عصر
هر قدر نیزه و شمشیر و تبر جمع كنند
بیـشتر كشف شود پیـكرِ تـو فردا عصر
چكمه ای سرخ می افتد به رویِ سینۀ تو
خنجری كُنـد رویِ حنجرِ تو فردا عصر
سخت دعـواست سرِ جایـزۀ بیشتری
بـیـنِ گودال بـرایِ سـرِ تو فردا عصر
آخرین خواهشم این است دعا كن برسم
زودتـر از نـفـسِ آخـر تـو فردا عصر
علیرضا شریف
غزل شماره 1
کنون که برق نگاهتو در نگاه من است
زبان خموش؛ ولیکن نظر پُر از سخن است
به من مگو که بسازم ز درد دوری تو
پس از تو حالت من لحظه‌لحظه سوختن است
من از شکایت تو از زمانه دانستم
که سرنوشت من و تو ز هم جدا شدن است
نمی‌شود که بسوی مدینه برگردیم؟!
دل غریب من اینجا هوایی وطن است
سپرده کهنه لباسی برای تو مادر
چقدر کرده سفارش: «حسین من بی‌کفن است»
چقدر نیزه برای تن تو ساخته‌اند
چقدر مرکب‌شان بیقرار تاختن است
چقدر چشم جسارت به خیمه می‌افتد
هراس من همه از «سایه‌سر» نداشتن است
مرا رها مکن اینجا که خصم بی‌پرواست
مرا رها مکن اینجا که شمر بددهن است
احسان محسنی فر
غزل شماره 2
بغلم کن که دل آرام کند خواهر تو
بوسه این بار بگیرم عوض مادر تو
سر من را تو در آغوش بگیر آهسته
ناز کم کن که دگر پیر شده خواهر تو
با دو دستی که تو را جامه به تن پوشاندم
می‌کنم رخت اسیری به تن دختر تو
به خدا طاقت این غصّه ندارد زینب
ساربان دست کُنَد پیش من انگشتر تو
با چه وضعی به روی دست بگیرم جسمت
بسکه پاشیده ز هم عضوِ تن و پیکر تو
احسان محسنی فر

غزل شماره 3
امشب شب تجدید پیمان با حسین است
این آخرین شام امام عالمین است
امشب حسین از کوفیان مهلت گرفته
از یک یکِ یاران خود بیعت گرفته
دلهای مشتاق شهادت بی قرارند
عشاق حق سر در گریبان ناله دارند
هرکس که فردا با خدا دارد ملاقات
مشغول تسبیح است و قرآن و مناجات
دردانه جا بر زانوی بابا بگیرد
بارانِ‌اشک از گونة مولا بگیرد
گاهی ز صحرا خارها را می زداید
گاهی نظر بر زیور دختر نماید
زینب سرِ‌شب تا سحر در اضطراب است
هم فکر هجر یار ، هم قحطی آب است
صحبت سرِ بی سر شدن تنها نباشد
آه از دمی که معجر زنها نباشد
امشب غم دل گفتن و پاسخ شنیدن
فردا اسیری رفتن و سیلی چشیدن
وقتی سپاه و خیمه بی عباس گردند
آماج سیلی غنچه های یاس گردند
امشب حسین تسکین دهد بر قلب خواهر
فردا میان قتلگه در خون شناور
امشب حسین با خواهرش در سوز و آه است
فردا به زیر سم اسبان سپاه است
حاج محمود ژولیده
غزل شماره 4
امشب شب راز و نیاز عاشقان است
فردا سر فرزند زهرا، بر سنان است
امشب حسین است و شهادت آرزویش
فردا بریزد بر زمین خون گلویش
امشب سکینه رنگ از رویش پریده
فردا زند بوسه به رگ‌های بریده
امشب حریم فاطمه، عبّاس دارد
فردا سکینه سر به صحرا می‌گذارد
امشب شود تقدیم دین هست ابوالفضل
فردا جدا گردد ز تن دست ابوالفضل
امشب علی‌اکبر به سجده سر گذارد
فردا به دشت کربلا جان می‌سپارد
امشب به اکبر می‌کند، بابا نظاره
فردا شود جسم شریفش پاره پاره
امشب حرم یک تشنۀ ششماهه دارد
فردا سر دست پدر جان می‌سپارد
امشب کند در خیمه‌ها، قاسم عبادت
فردا رود تنها به میدان شهادت
امشب دعا خواند لب عطشان زینب
فردا شود نقش زمین قرآن زینب
امشب کند در خیمه زینب بی‌قراری
فردا کند در مقتل خون سوگواری
امشب پیمبر اشک ریزد از دو عینش
فردا بشوید صورت از خون حسینش
ما را بوَد در سینه، فریاد خمینی
این است خطّ سرخ یاران حسینی
امشب، به خیمه، کودکی ماتم بگیرد
فردا، به زیر بوتۀ خاری بمیرد
استاد غلامرضا سازگار

زمزمه و واحد شب عاشورا
داري ميري نميگي من جون به لبم ببين دارم ميسوزم و غرق تبم
من خواهر پريشون تو زينبم
كاش يكبار ديگه برگردي (2(
داري مي ري نميگي فكر يار كنم ميون اين نامحرما چه كار كنم
حرم رو به ناقه چطور سوار كنم
كاش يكبار ديگه برگردي (2(
مهلاً مهلا جون زهرا پياده شو ز مركب
جوني بده محل بذار يه بار ديگه به زينب
برگرد داداش / مادرم گفته / لب بذارم رو / جاي اون خنجر
(2)اصلاً بشين / تا بخونيم باز / روضهي ميخ و / سينهي مادر
كاش يكبار ديگه برگردي (2(
وقتي ديدم خيره به آسمون شدي وقتي ديدم با نيزه سرنگون شدي
وقتي ديدم چشمهي غرق خون شدي
گفتم ديگه برنميگردي (2(
وقتي ديدم هركي با هر چي ميزنه وقتي ديدم كه چشمها خيره به منه
يك گوشه داره فاطمه مو ميكنه
گفتم ديگه برنميگردي (2(
تا اومدم سپر بشم هلم دادن برادر
ديدم سر غارت تو دعوا شده تو لشگر
ديدم يكي/ داره ميريزه / آب پيش چشمات / رو زمين داداش
(2)ديدم يكي / داره ميكوبه / چكمه رو سينهت / گفتمش يواش
گفتم ديگه برنميگردي (2(

زمینه 1 شب عاشورا
شب قدر و شبه . مناجات و دعاس
شب دلواپسی . شب اشک و بکاس
نشسته تو خیمه زینب با غماش
میباره اشکای غربت از چشاش
میخونه تو گوش داداش
میمیرم . از این غم و از این دل بیقراری
*(میمیرم . اگه بری منو تنها بزاری)
…………………
برا من سخته که . ببینم مضطری
به پاس انگار توی . دل تو محشری
چرا به زیر لب داری زمزمه
میاری دایما نام فاطمه
چشات غرق اشک و غمه
میمیرم . از این همه غم و اشکای جاری
*(میمیرم . اگه بری منو تنها بزاری)
زمینه 2 شب عاشورا
ای به قربان تو خواهر شب آخر
شب داغه یارم
گریه هر دم شده کارم دلم بی قرار است
حسین وای
اُخیه بگو خواهرم رو بگیره
دعا کن که قبل از تو زینب بمیره
نبینه اسیره
آه ز دنیا سیره زینب
ببین که پیره زینب بی تو میمیره زینب
“”آه حبیبی یا ثارالله “”
از نگاه غریب تو دلم خون شد
نگار غریبم
من بمیرم که تنهایی تو یار غریبم
حسین وای
فدای تو ای حاصل عمر زهرا
میبینم که ور میداری خار صحرا
برا عصر فردا
آه بیا ای جان خواهر
بیا این شب آخر بمان پیشم برادر
سید علی رکن الدین
زمینه 3 شب عاشورا
آهم شده سرد ، دلم پٌره درد
همش دلشوره دارم ای گل زهرا
برادره من ، ای یاوره من
چی میشه عصره فردا توی این صحرا
همش دلشوره دارم بر سره تو چی میاد فردا
سره عباس و عون و جعفره تو چی میاد فردا
اینا خیلی برادر کینه از اسمه علی دارن
سَرِ شیرخواره وُ این اکبره تو چی میاد فردا
(( حسین … وای ))
دلم پُره تب ، جونم روی لب
چی میاد بر سره اهلِ حرم فردا
عزیزه خدا ، بکن تو دعا
نشه غارت برادر معجرم فردا
می دونم می شْکنن اینجا برادر حُرمته مارو
دارن این قومِ کافر تو دلاشون بُغضه زهرارو
الهی ای برادر جان بمیرم من همین امشب
نبینه خواهره غمدیده ی تو ظهر فردارو
مجید خانی
زمینه 4 شب عاشورا
مظلوم وتنها ارباب غریبه
صحرا سراسر پر از عطر سیبه
آه بمیرم
روی خاکا نشسته بایک نیزه شکسته(۲)
.واویلا
مادر غریبونه رفته از حال
داره میبینه حسین و تو گودال
آه بمیرم
سرش رو که بریدن. سر نیزه کشیدن.
واویلا
حامد الواری
زمینه نوحه شب عاشورا
نوحه 1 شب عاشورا
ميگردم تا دم صبح به دور سرت اي دلبر
(حتي فكر جدائي شهيدم كند اي سرور)2
(اي شه تشنه لب شط شد به گمانم ته خط)2
به دعايم به صدايم نظري كن اي آقا
چه كند يك زن بي كس تك و تنها در صحرا
يابنالزهرا واويلا ( 3 (مولا
فرد آخر چگونه ببينم به رو افتادي
(با يك حلق پر از خط بريده گلو افتادي)2
(در بر من جان خواهر پا مكشي اي برادر)2
بنشين تا كه بچينم ز سر تو گيسو را
نزند كس سر پنجه خم مويت با دعوا
يابنالزهرا واويلا ( 3 (مولا
كم كم رنگ سفيدي به مويم هويدا گشته
(اين پيراهن ز مادر برايم معما گشته)2
(كن به تن پيرُهنت را تا كه بپوشد بدن را)2
نكند كه تن عريان شده ات را دريابم
وسط خون سروصورت به تن تو ميسابم
يابن الزهرا واويلا ( 3 (مولا
مجتبی صمدی
نوحه 2 شب عاشورا
اى همه جا سايه ى تو روى سرم ثارالله
ناله كنم همنفس اهل حرم ثارالله
مبادا بدون تو زنده بمانم
مبادا دمى نوحه ات را نخوانم
((نوحوا علی الحسین سلطان کربلا))
سید علی رکن الدین
زمینه شور شب دهم امام حسین ع وداع
میری خدا پشت و پناهت (برادر )۳
می کشه منو این نگاهت (برادر )۳
وای میری به میدون وای می باره بارون
میشه جسمت پر از خون
(حسین آقام)
بزا ببوسم من گلوتو (واویلا)۳
خوب ببینم نور روتو (واویلا)۳
آه فدایی داری آه صبروقراری
منو تنها می زاری
حبیب باقرزاده
اشعار ظهر عاشورا
غزل شماره 2
تـهِ گـودال چـه غوغایی شد
تا زمین خورد چه بَلوایی شد
نیزه آمد به پَر وُ پهـلو خـورد
وای از روضه که زهرایی شد
با لَگد بر سر وُ رویت کـوبید
سرِ تو شکست وُ مولایی شد
ضربه بَر پَسِ سـَرَت زد آنقدر
نفـسِ تنـگ…مسیـحایی شد
تو نَفَس می زدی وُ با نفَسَت
خواهـرت غـرق تمـنّایی شد
دست وُ پا می زنی وُ می کُشی ام
سَر عمـّامه چه دعـوایی شد
گرگـها پیرهـنَـت را بُردند
قـاری نیـزه تمـاشایی شد
پایِ نی دخترِ تو سیلی خورد
ندبه خـوانِ غـمِ تنـهایی شد
حسین ایمانی
غزل شماره 3
تا که از جانب تو لن آمد
چقدر خیر سوی من آمد
یاده کرببلایت افتادم
تا که حرف از خود وطن آمد

تا بمیرد به پای معشوقش
عاشقی از سوی قرن آمد
چقدر نوکری تو خوب است
چقدر نوکری به من آمد

مادرت در غروب عاشورا
موقع دست و پا زدن آمد
جان مادر مرا حلالم کن
نیزه ای گرسوی دهن آمد
ساربان خنجری به دستش بود
سمت انگشتر یمن آمد
نشد آخر بگیرم از دستش
به مصاف تو تن به تن آمد
بوریا که به تو نمی آید
از دهات آخرش کفن آمد
حامد جولا زاده
غزل شماره 4
میروی پشت سرت این دل من جا مانده
قدری آهسته که فرمایش زهرا مانده
بس که سرگرم تماشای تو بودم دیدی؟
همه ی دشت به من گرم تماشا مانده
بعد عباس به کار تو گره افتاده است
حق بده پس گره روسری ام وا مانده
خوب شد نیست اباالفضل وگرنه میدید
خواهرش در وسط معرکه تنها مانده
بوسه بر زیر گلویت عوض مادر بود
نوبت بوسه ی من بر روی رگ ها مانده
محمدحسن بیات لو
غزل شماره 5
تا نغمه ی حسین نوایش به ما رسید
دادی زدیم و فضل خدایش به ما رسید
مارا نوشته اند شکار کمند یار
شکرخدا که زلف رهایش به ما رسید
کعبه نبرد و قسمت ما کربلا نمود
سنگش به دیگران و طلایش به ما رسید
حتی برات مشهد ما دست کربلاست
سهمیه ی امام رضایش به ما رسید
دستور داده است به ما: فَابْکِ لِلْحُسَیْن
سلطانِ “طوس” توصیه هایش به ما رسید
گرچه گرسنه کشته شد و تشنه ذبح شد
اما همیشه آب و غذایش به ما رسید
زخم هزار نیزه و خنجر به او رسید
اجر طواف کرب و بلایش به ما رسید
میگفت این قبیله عبا شد نصیب ما
میگفت آن قبیله قبایش به ما رسید
جمسش به خاک ماند و کسی دست هم نزد
تا که پس از سه روز زنان بنی اسد…
رضاقربانی
غزل شماره 6
مَردم مُحرّم آمده نوحوا علیٰ الحسین
هنگام ماتم آمده نوحوا علیٰ الحسین
حالا که ماه سَـرورِ شیب الخضـیب ها
همزاد با غم آمده نوحوا علیٰ الحسین
از بَـطـن عرش مادرِ خلقت سیاه پوش
با قامتی خَم آمده ، نوحوا علیٰ الحسین
این چند روزه یکسره چاووش می زنند
دَمّام ، به دَم آمده نوحوا علیٰ الحسین
همراه آسمان که ز چشمان ابرهاش
بارانِ نَم نَم آمـده نوحوا علیٰ الحسین
اشـک ذبیح حضرت حق ، با ندای غیب
از چاه زمزم آمده نوحوا علیٰ الحسین
از ساحت مُقـــدّس “نوح الائمــّه” هــم
فرمان به عالَم آمده : نوحوا علیٰ الحسین
همراه خانمی که به گودال قتله گاه
با حال در هم آمده نوحوا علیٰ الحسین
محمّدقاسمی
غزل شماره 7
بوی اسپند ز ماتمکده ها می آید
بوی سیب از حرم خون خدا می آید
همه جا پر شده از زمزمه وای حسین
ماه جانبازی شاه دو سرا می آید
کعبه گشته است سیه پوش حسین ابن علی
بوی خون در وسط عرش خدا می آید
وسط عرش شده روضه مظلوم به پا
دم کشتند حسین را ز سما می ید
چقدر پیرهن مشکی ماه ماتم
به تن نوکر ارباب ولا می آید
نوحه باز چه شور است روی پرچم ها
روی دیوار حسینیه نما می آید
روضه خوان ها همه دارند گریز گودال
بر سر خواهر او وای چه ها می آید
مقتل سید طاووس چنین آورده
مادری گوشه مقتل به نوا می آید
دم ای وای غریبم چه شده ای مادر
به زبانش وسط دشت بلا می آید
وای از آن لحظه که در زیر سنان و نیزه
زهمان حنجر ببریده صدا می آید
حنجرخشک صدا زد که اخی برگرد
بوسه بر حنجر و حلقوم جدا می آ ید
قاسم قاسمی
غزل شماره 8
رنگ سیاه و سرخی پرچم رسیده است
شان نزول سوره ی مریم رسیده است
شال و لباس مشکی مارا بیاورید
حی علی العزا که محرم رسیده است
درمان درد ما بخدا با طبیب نیست
شکر خدا که دارو مرهم رسیده است
فطرس بیا وسینه زنان را نظاره کن
ماه عزا و نوحه و ماتم رسیده است
هرکس به قدر ظرفیتش فیض میبرد
زین رو گهی زیاد و گهی کم رسیده است
دریای بخشش است و فقط رزق میدهد
هرچه به ما رسیده از این یم رسیده است
شاهی که ابروی گدا را نمیبرد
آوازه اش به گوش دو عالم رسیده است
پیغمبران برای غمش گریه کرده اند
این گریه ها ز حضرت آدم رسیده است
مهمانمان بکن دو سه خط “روضه” روضه خوان
فصل نزول بارش نم نم رسیده است
عصر دهم صدای علیکن بالفرار
ای وای از آتشی که به مخیم رسیده است
بلوا شده است در ته گودال وای من
آنجا عقیله با قد خم هم رسیده است
هرچند وضع غارت او نامنظم است
رختش به هر قبیله منظم رسیده است
امیر علوی
غزل شماره 9
نسیم روضه وزیده محرم آمده است
زمان گریه به ارباب عالم آمده است
دوباره بیرق وپرچم دوباره طبل و کتل
که ماه مرثیه وغصه و غم آمده است
دوباره سینه سپرهای کربلا جمعند
که لحظه های خوش نوحه و دم آمده است
تمام صحن حسینیه ازدحام گداست
که جا برای هزاران چو من کم آمده است
فقط نه نوح،نه موسی نه یوسف و یعقوب
دراین عزاکده عیسی بن مریم آمده است
بیا که اشک بریزی کنار پیغمبر
چرا که فاطمه با قامت خم آمده است
محمدحسن بیات لو
غزل شماره 10
خوردی زمین ، مقابل زهرا به قتله گاه
بیــن حرامـــیان
ماندی غریب و یکّه و تنها به قتله گاه
کردنــد دوره ات
در عصر جمعه ، لشکرِ اعدا به قتله گاه
قلبِ خـــدا شکست
وقتی گذاشت شمر لعین پا به قتله گاه
بی حرکتی اگر
از ازدحام نیست دگر ، جا به قتله گاه
لـرزیــد پشت عــرش
تقطیع شد حروف تنت تا به قتــله گاه
سر نیزه ها زدند
بر صفحه های پیکرت امضا به قتله گاه
با بغض زد تو را
هر کس که داشت کینه ی مولا به قتله گاه
مشغول بود شمر
وقتی رسید خواهـــرت ، آقا به قتله گاه
محمد قاسمی
زمزمه ظهر عاشورا
سر تو با چه زجري از تن بريدند فاطمه رو گوشه گودال نديدند
زنده بودي خيمه رو آتيش كشيدند
گفتم ديگه برنميگردي (2(
بيتو فقط هي ميكوبم دستروي دست من گير ميافتم وسط يه مشتي مست
به خاطر جايزه گردنت شكست
گفتم ديگه برنميگردي (2(
از همديگه سر تورو اين ناكسا ميدزدند
سوغات يكي عمرشونو از بچهها ميدزدند
لخت و عريان / روي خاكايي / خاك عالم شد / بر سر خواهر
(2)كاش ساربان / كور شه نبينه / روي انگشتت / مونده انگشتر
گفتم ديگه برنميگردي (2(
به سختي طي اين دقايق ميكنم ببين دارم بريده هق هق ميكنم
من به خدا بدون تو دق ميكنم
گفتم ديگه برنميگردي (2(
ميخوام ببوسم نوك پا تا سر تو خودت بايد آروم كني دختر تو
حس ميكني عطر تن مادر تو
گفتم ديگه برنميگردي (2(
نذاشتن تا كوتاه كنم گيسوهاتو اي آقا
تا نكشن از مو تورو روي زمين رو خاكا
انگار قسمت / اينه كه بايد / تو دل مقتل / من باشم پيشت
انگار بايد / من ببينم كه / ميزنه قاتل / پنجه تو ريشت
گفتم ديگه برنميگردي (2(
زمزمه وداع ظهر عاشورا محرم 95
زمینه 2 ظهر عاشورا محرم 95
اشعار شام غریبان
در سیر او جبریل هم بال و پرش ریخت
وقت طواف چهارمش خاکسترش ریخت
فطرس شد و غسل تقرب کرد روحش
هر کس که خاک چادرش را بر سرش ریخت
از زینبش زهرای دیگر ساخت زهرا
مادر تمام خویش را در دخترش ریخت
او «زینت» است و بی نیاز از زینتی هاست
پس از مقامش بود اگر که زیورش ریخت
وقتی دهان وا کرد، دیدند انبیا هم
نهج البلاغه بود که از منبرش ریخت
وقتی دهان وا کرد، از بس که غیورند
مولا صدای خویش را در حنجرش ریخت
در کوفه حتی سایه اش را هم ندیدند
فرمود: غُضّوا, چشم ها در محضرش ریخت
زن بود اما با ابهّت حرف می زد
مردی نبود آن جا مگر کرک و پرش ریخت
وقتی که وا شد معجرش، بال فرشته
پوشیه های عرش را روی سرش ریخت
یک گوشه از خشمش اباالفضل آفرین است
گفتیم زینب، صد ابوالفضل از برش ریخت
هجده سر بالای نیزه لشگرش بود
تا شهر کوفه چند باری لشگرش ریخت
وقتی هجوم سنگ ها پایان گرفتند
خواهر دلش ریخت، برادر هم سرش ریخت
با نیزه می کردند بازی نیزه داران
آن قدر خون از نیزه ها بر معجرش ریخت
به مرقدش تازه نگاه چپ نکرده
صد لشگر تازه نفس دوروبرش ریخت
آن قدر بالا رفت و بالاتر که حتی
در سیر او جبریل هم بال و پرش ریخت
علی اکبر لطیفیان
غزل شماره 2
ذکر لبهام یکسره زینب
هست علیا مخدّره زینب
از امامش محافظت میکرد
میمنه تا به میسره زینب
می کشم از مصیبتش فریاد
چقدَر بین راه می افتاد
پای این روضه باید اصلا مرد:
«دخَلَتْ زینبُ علی بْنِ زیاد»
دوری از یار سهم زینب شد
مایه ی اقتدار مذهب شد
موی او شد سپید از بس که
پدرش در مقابلش سَب شد
گوییا اینکه برده اند از یاد
که علی کرده کوفه را آباد
کوفه با دخترش چه ها کرده
خوب مزد امامتش را داد
قد زینب زطعنه ها تا شد
بعد سقا اسیر غم ها شد
آنقدَر در جهان بلا دیده
لقبش «کعبةُ الرّزایا» شد
زینب و چشم بی حیا ای وای
زینب و شاه سرجدا ای وای
او سوارِ کجاوه ی عریان
دلبرش روی نیزه ها ای وای
مهدی علی قاسمی
غزل شماره 3
از آن طرف قمرش روی نیزه کامل شد
از این طرف سرت از روی نیزه نازل شد
غروب روز دهم بود عمه ام افتاد
عبای خونی تو تا به دوش قاتل شد
تمام اهل حرم را سوار محمل کرد
عمو نبود… پدر، کارِ عمه مشکل شد
میان کوفه همه زیر لب به هم گفتند:
عقیله همسفر مشتی از اراذل شد
تمام دشت بهم ریخت آن زمانی که
نگاهت از روی نی سوی عمه مایل شد
چکید خون سرت… خواهرت دلش خون شد
گواه این سخنم خون و چوبِ محمل شد
به جای تک تک ما عمه کعب نی خورده
برای تک تک ما مثل شیر حائل شد
خدا کند که پدر جان ندیده باشی تو
چگونه دختر حیدر به شام داخل شد
هزار خطبه ی قرّاء خوانده خواهر تو
جواب این همه خطبه فقط کف و کِل شد
عقیله، کعبه ی غم، قبلةُ البرایا* بود
ز اشک نیمه شبش خاک دشت ها گِل شد
میان نافله ها یاد مادرش می کرد
همیشه روضه ی او برکت نوافل شد
اگرکه پیر شدم، عمه ام مقصر نیست
گمان نکن که دمی از رقیه غافل شد
محمد جواد شیرازی
غزل شماره 4
نزدیک دروازه رسیدم تا..دلم سوخت
خیلی میان این شلوغیها دلم سوخت
اوباشهای کوفه دورم رو گرفتند
در بینشان بودم تک و تنها دلم سوخت
وقتی کنیز سابقم نان دست من داد
چیزی نگفتم به کسی اما دلم سوخت
اینها که میخندند من را میشناسند
از چشم های آشنا آقا دلم سوخت
هرحا سرت را روی نی دیدم دلم ریخت
هرجا سرت را زیر پا دیدم دلم سوخت
پیرزنی که با عصا بر پهلویم زد
هی ناسزا میگفت بر زهرا دلم سوخت
دارند عبایت را حراجی میفروشند
پس بیشتر از هرکجا اینجا دلم سوخت
زندانی کوفه شدم.چشم تو روشن
دیدی همینکه جای خوابم را دلم سوخت

اشعار شهادت امام سجاد
وقت باران داغ چشم تر عذابم میدهد
آب مینوشم غم حنجر عذابم میدهد
شیرخواره سیر باشد زود خوابش میبرد
از عطش بی خوابی اصغر عذابم میدهد
مجلس ختم جوان رفتم دلم آتش گرفت
یاد تشییع تن اکبر عذابم میدهد
غیرتم را شعله ور کرده! چهل سالست که
ماجرای غارت معجر عذابم میدهد
ذبح را وقتی که میبینم کسی سر میبرد
خاطرات کندی خنجر عذابم میدهد
روی دست من اثر از حلقه های آهن است
این کبودی های بر پیکر عذابم میدهد
موی بابایم به روی نیزه ها آشفته بود
شانه را تا میزنم برسر عذابم میدهد
کاش غارت میشد از روی سرم عمامه ام
برسرم جامانده خاکستر عذابم میدهد
از دم دروازه تا بازار ساعت ها گذشت
این شلوغی های هر معبر عذابم میدهد
شامیان در پیش من حرف از کنیزی میزدند
التماس چشم آن دختر عذابم میدهد
داغ چوب خیزران و مجلس شوم شراب
از تمام داغ ها بدتر عذابم میدهد
خطبه را با لعن بر جدم علی آغاز کرد
چون به مسجد میروم منبر عذابم میدهد
هرچه آمد برسر ما از بلای شام بود
قتلگاه اصلی ما کوچه های شام بود
سید پوریا هاشمی
غزل شماره 2
مثل شمعی به روی خاک چکیدن سخت است
با پر و بال پر از زخم پریدن سخت است
تا چهل سال فقط آه کشیدن سخت است
یاد گودال و حرم جامه دریدن سخت است
روضه و گریه شده روزی او در هرشب
خاطرش را همه دیدند مکدّر هرشب
با لب تشنه و با یک دل مضطر هرشب…
…یاد یک واقعه از خواب پریدن سخت است
بر امامی که اسیری به بیابان دیده
زخم پا بر اثر خار مغیلان دیده
اهل بیتش همه با صورت عریان دیده
معجر و پوشیه و جامه خریدن سخت است
آب را دید و دلش یاد عمو سوخته است
جگرش سوخت لبش سوخت گلو سوخته است
بهر آنکه سر و عمامه ی او سوخته است
حرف، از کوچه و بازار شنیدن سخت است
چقدَر از غم این فاجعه افروخته است
چشم بر نیزه ی شش ماهه فقط دوخته است
یاد حلقوم علی حنجر او سوخته است
این وسط حرمله را یکسره دیدن سخت است
پیش آن کس که شرر بر جگرش افتاده
خنجری کند به جان پدرش افتاده
دیده که در ته گودال سرش افتاده
تشنه لب کشتن مذبوح شدیدا سخت است
یک نفر که شده گریانِ پدر تا حالا
یادش افتاده تن خونی بابا حالا
بوریایی که خودش دیده و اما حالا
دم آخر کفنش را طلبیدن سخت است
مهدی علی قاسمی
غزل شماره 3
تو یادگار حسینی که کربلا دیدی
شبیه عمّه ی مظلومه ات بلا دیدی
“سری به نیزه بلند است”را شما دیدی
و غارت حرم و خیمه گاه را دیدی
دو چشم گریه ی تو تا همیشه آباد است
در این سکوت تو صدها هزار فریاد است
برای گریه ات آقا اشاره کافی بود
همین که چشم تو بینَد سه ساله کافی بود
گلوی نازک یک شیرخواره کافی بود
به آب دادن ذبحی نظاره کافی بود
تو را به غصّه چهل سال مبتلا دیدند
به لحظهْ لحظهْ گریز تو کربلا دیدند
اگرچه عصر دهم قسمت تو غم گردید
که سایه ی پدرت از سر تو کم گردید
نصیب تو فقط آه و غم و الم گردید
ز بار غصه ی یاران قَدِ تو خم گردید
اگرچه تبْ نگهت را ز درد، تیره نمود
خدا برای امامت تو را ذخیره نمود
دلتْ ز داغِ اسارت غمِ فراوان داشت
دو پلک چشم ترِ تو همیشه باران داشت
همیشه خاطرِ تو یادی از شهیدان داشت
به سینه روضهء مکشوف چون هزاران داشت
سه شعبه دیدی و تیر و گلوی اصغر را
تو تیغ دیدی و خنجر به روی حنجر را
به نوک نی سرِ خورشید ماه قافله بود
نگاهبان سر شیرخواره حرمله بود
به دست و پای تو دراین مسیر سلسله بود
غمی که کُشته تو را شام بود و هلهله بود
شهادت ارث شما بود و اعتبار شما
به ظلمْ سوی اسارت کشید کار شما
چه رفت بر دل غمدیده ات به دفن پدر
درون قبر زدی ناله ای ز سوز جگر
سری نمانده کنی رو به سوی قبله دگر
رواست خون بشود جاری از غمت ز بصر
به دفن شاه شهیدان کفن نبود آنروز
به زیر آن همه نیزه بدن نبود آنروز
وحید دکامین
غزل شماره 4
خیال کن که پر از زخم ، پیکرت باشد
شکسته در غل و زنجیرها پرت باشد
خیال کن هدف سنگ های کوفه و شام
به روی نیزه سر دو برادرت باشد
فقط تو باشی و هشتاد و چار ناموست
و جمله های ” حواست به معجرت باشد”
خیال کن حرمت بی پناه مانده و بعد
به روی نی سر سردار لشگرت باشد
کنار عمۀ سادات ، یکطرف ، شمر و
سنان و حرمله هم سمت دیگرت باشد
خیال کن که علی باشی و به مثل علی
دو دست بسته کماکان مقدرت باشد
خیال کن همه اینها که گفته ام هستند
علاوه بر همه توهین به مادرت باشد
یزید باشد و بزم شراب باشد و وای
به تشت زر سر بابا برابرت باشد
و بدتر از همه اینکه میان بزم شراب
نگاه باشد و باشیّ و خواهرت باشد
و باز از همه بدتر که مدت سی سال
تمام آن جلوی دیدهء ترت باشد
به اشک حضرت سجاد می خورم سوگند
که دیده هر چه که گفتیم ، باورت باشد
مهدی مقیمی
زمزمه و واحد شهادت امام سجاد
منم امام گريه و اشك و محن منم همون كه پدرش دور از وطن
سه روز و شب خاك تنش بود بي كفن
من پسر شاه عطشانم(2(
بند نمياد گريههام از كرب و بلا باغم از ريشه زدند حروميا
له شده غرور من به زير دست و پا
من پسر شاه عطشانم(2(
تو كربلا اي واي خدا يه باغ گل درو شد
خودم ديدم رو نيزهها سر بابام كه هو شد
كرب و بلا / جاي خود داره / واي امون از اين / غربت ايام
محاسنم / شد سفيد مثه / موهاي عمه / توي شهر شام
من پسر شاه عطشانم(2(
تو شهر شام حرمت مارو دريدند امون كوچيك و بزرگ بريدند
محاسنم رو مثه بابام كشيدند
من پسر شاه عطشانم(2(
اي كاش نميزاييد منو مادر من براي خنده جلوي خواهر من
آب دهانش نشست رو سر من
سر داداش اصغرمو تو كوچهها يه بي دين
از رو زمين برداشت و هي ميانداخت بالا و پائين
رو صورتم / مونده آثار / ناخون دشمن / خيلي نامردن
كاري ازم / برنيومد اون / لحظه كه مارو / مسخره كردن
من پسر شاه عطشانم(2(
زمینه 2 شهادت امام سجاد محرم 95
نوحه شهادت امام سجاد محرم 95
اشعار دروازه کوفه
دخترِ فاطمه ! بازار! خدارحم کند
چادرِ پاره و انظار خدا رحم کند
ما که از کوچه فقط خاطره بد داریم
شود این حادثه تکرار خدارحم کند
یک و زن و قافله و خنده نامحرم ها
بر اسیران گرفتار خدا رحم کند
یک شبه پیر شدی یا زتنور آمده ای
یک سر و این همه آزار خدا رحم کند
نیزه داران همه مستند نیفتی پایین
حنجرت خوب نگه دار خدا رحم کند
گیسویت کم شده و این جگرم میسوزد
بر من و زلف ِ خم یار خدا رحم کند
ظرفِ خاکسترِ یک عده هنوز آتش داشت
شعله افتاد به گلزار خدا رحم کند
دست انداخت یکی پرده محمل را کَند
جلویِ چشم علمدار خدا رحم کند
راهمان از گذرِ برده فروشان افتاد
این همه چشمِ خریدار خدا رحم کند
زنی از بام صدا زد که کدام است حسین
نوبت من شده این بار خدارحم کند
یک نفر گفت اگر بغض علی را داری
سنگ با حوصله بردار خدا رحم کند
قاسم نعمتی
غزل شماره 1
از من در این مسیر ببین پیکری نماند
از تو برای زینب تو جز سری نماند
از من حسین چادر مادر نمانده است
از تو حسین پیرهن مادری نماند
تا کوفه که سر تو روی نیزه بند بود
اما دگر به شام تو را حنجری نماند
این کوچه های شام شبیه مدینه شد
جز جای دست ها به رخ دختری نماند
میدان شهر پر شده از کینه های بدر
در شهر شام سنگ زن دیگری نماند
از بس که سنگ خورد به پیشانی ات حسین
دیگر نشان بوسه ی پیغمبری نماند
انگشترت به دست سنان برق می زند
دیگر مپرس از چه مرا معجری نماند
سوغات مکه ای که خریدی ربوده شد
اینجا به گوش دختر تو زیوری نماند
رضا رسول زاده
غزل شماره 2
زلف دیوانگی ام باز پریشان شده است
روضه خوان از خبر آینه ، حیران شده است
روضه خوان مانده که با معجر زینب چه کند
گویی از آخر این روضه پشیمان شده است
روضه خوان دم نزد اما همگان می دانند
ماه از حادثه ی کوفه ، هراسان شده است
مستمع حوصله ی صبرندارد دیگر
بعد از این صاعقه ها نوبت باران شده است
روضه خوان لال شد و مستمع ، آهسته گریست
فهم این روضه برای همه آسان شده است
چند سال است که درگیر همین بیدلی ام
” آتش و آب بهم دست و گریبان شده است “
شاه عریان به صلیب است و مسیحا در عرش
ارمنی در عجب از کار مسلمان شده است
روضه ی کوفه نخوانید مگر نیمه ی شب
این تنوری ست که گرم از سر مهمان شده است
احمد بابایی
غزل شماره 3
از پشت بام بر سر تو سنگ میزنند
عمدا به پیش خواهر تو سنگ میزنند
قرآن نخوان که گوش به قرآن نمیدهند
این ها همه به باور تو سنگ میزنند
از هوش میرود بخدا مادرش رباب
وقتی به سوی اصغر تو سنگ میزنند
آلاله های روی زمین را نگاه کن
بر غنچه های پرپر تو سنگ میزنند
این دختران به نیت بازی نیامدند
دارند سمت دختر تو سنگ میزنند
آیینه ی غرور تو را تا که بشکنند
بر من مقابل سر تو سنگ میزنند
شاعر:محمدحسن بیات لو
جماعتی که به سر نیزه ها نظر دارند
نشسته اند زمین تا که سنگ بردارند
خدا به خیر کند -سنگ های بی احساس-
برای کـودک مـان روی نی خطـر دارند
بخوان دو آیه نگویند خارجی هستیم
ز ایل و طایفه مان کوفیان خبر دارند؟!
درست لعل لبت را نشانه می گیرند
چقـدر سنـگ زن ماهـر و قـدر دارند
دلم شکست، خدا لعنتت کند ای شمر
نـگاه کـن هـمه ی دختـران پـدر دارند
بس است گریه برای جراحت چشمت
نگفته بودم عمو اشک ها ضرر دارند
وحید قاسمی
غزل شماره 4
بین من تا سر تو فاصله کم نیست حسین
بعد تو صبر در این غائله کم نیست حسین
حق بده وقت نمازم بنشینم به زمین
یک زن خسته و یک قافله کم نیست حسین
هدف تیر سه شعبه دل ما این بار است
بین این تیره دلان حرمله کم نیست حسین
پسرت جانی اگر داشت فدایت می کرد
بر تنش سختی این سلسله کم نیست حسین
شده گودال و تن بی سر تو کابوسم
به تسلای عزادار کف و هلهله کم نیست حسین
پاسبان حرمت بعد علمدار منم می بینی ؟
کف هیچ ، به روی بدنم آبله کم نیست حسین
به ملاقات سرت بر روی کمتر اگر می آیم
کار دارم به خدا حوصله کم نیست حسین
این همه زخمی و دل خسته و طفلان یتیم
دست تنهام ببین مشغله کم نیست حسین
آنقدر قامت این نیزه بلند است که ناپیدایی
بین من تا سر تو فاصله کم نیست حسین
مهدی رحمان دوست
غزل شماره 5
نشسته مادری و دست بر کمر دارد
کمک کنید در از این تنور بردارد
هنوز آه کشیدن برایِ او سخت است
هنوز پهلویِ او درد مختصر دارد
چکید اشکی و آمد صدایی و فهمید
تنورِ سرد کمی خاکِ شعله ور دارد
کشید شانه ای و گفت شانه هم مادر
برای زُلفِ گره خورده دردسر دارد
تو را به معجر خود پاک میکنم اما
چقدر کُنجِ لبت لخته یِ جگر دارد
هنوز جای تَرَکهای تشنگی پیداست
هنوز رویِ لبت زخمهای تر دارد
از این به بعد گلویت نمیچکد از نی
به بند آمدنش شعله هم اثر دارد
به روی دامن من تا به صبح مهمان باش
که میزبان تو امروز طَشتِ زَر دارد
حسن لطفی
زمینه نوحه دروازه کوفه
هلال من برام از رو نيزه قران بخون
هلال من کنار محملم همين جا بمون
هلال من ببين داره از لبهات ميريزه خون
ميکنى بازى با دل زينب
سايه بنداز رو محمل زينب محمل زينب
وا بود اگر عزيز من دو دستم حسين من
با معجرم پيشونيت و ميبوسم حسين من
تا که يکم قرار بگيره دلم حسين من
با سر زدم به چوبه محملم حسين من
ببين داداش چه سرگردونم
ببين داداش کجا مهمونم
ببين داداش زغم گريونم
واى حسين عزيز زهرا
داداش حسين شکسته شد غرور من دم به دم
داداش حسين دارم گريه ميکنم برا خودم
داداش حسين به چشم اين مردم خارجى شدم
گريه در بين ديگران سخته
همسفر بودن با سنان سخته با سنان سخته
مردمى که نون بابم و خوردن داداش حسين
براى زينب صدقه اوردن داداش حسين
سنگ به دستا همگى امدن داداش حسين
به خواهر وتو حرفاى بد زدن داداش حسين
داداش حسين اسيرى سخته
تو کوچه ها نميرى سخته
معجر تو بگيرى سخته
واى حسين عزيز زهرا
قاسم نعمتی

دودمه های محرم

دودمه های شهادت حضرت مسلم
با لبِ خونین تو را پیوسته می خوانم حسـین
کعبه جانم حسیـن(ع)
می دهم سر لیک برپای تو می مانم حسیـن
کعبه جانم حسیـن(ع)
****
از سرِ دارالعماره به تو باشد نـِگهم کوفه شد قتـلـگهم
سنگباران شده ام گرچه نباشد گنهم کوفه شد قتـلـگهم
****
میانِ کوفه مهمانی غریـبم
کجایی ای حبیبم
جفایِ کوفیان گشته نصیبم
کجایی ای حبیبم
****
شد زیـنـتِ دروازه ی کوفه، سـرِ مسـلم نیا کوفه حسیـن(ع) جان
شد غرقه به خون، نقش زمین، پیکر مسلم نیا کوفه حسیـن(ع) جان
****
بگوید میـهمان کـوفه گـریان
میا کوفه حسیـن(ع) جان
پذیرایی شدم با سنگ عدوان
میا کوفه حسیـن(ع) جان
****
به شهرِ کـوفه تنها و غریبم
میـا کوفه حبیبم
لبِ تشنه شهادت شد نصیبم
میـا کوفه حبیبم
****
مسلم (ع) میانِ کـوفه
لب تشنه جان سپارد
جز غربتِ حسیـنش(ع)
دردی دگـر نـدارد
دودمه های ورودیه
ای زمین کربـلا آغوش خود را باز کن نوحه ات را ساز کن
داستان عشق بازی حسین(ع) آغاز کن نوحه ات را ساز کن
****
حاجـی فاطمه(س) آمد به منای ازلی یا حسین بن علی(ع)
کربلا کعبه عشق است و بلای ازلـی
یا حسین بن علی(ع)
****
عزیز فاطمه(س) جانم فدایت فـدای خـیـمه هایت
شده کرب و بـلا ماتم سرایت
فـدای خـیـمه هایت
****
شـاهِ انـس و جان یـارب
خیمه زد در این صحرا
گریه می کند زینب(س)
ناله می کند زهـرا(س)
****
در ایـن دیـارِ ماتـم
خـیمه مزن حسیـن(ع)جان
بر قـلـبِ خواهرِ تـو
آیــد نـسـیـم ِ هـجـران
****
شده فـرزنـدِ زهـرا(س) کربلایـی
رسد بویِ جدایی
کند زینـب(س) ز غم شور و نوایی
رسد بویِ جدایی
دودمه های شهادت حضرت رقیه
خواب دیدم عرش در دامان من جا می شود
عمه آیا می شود
هست تعبیـرش زمـانِ وصل بـابـا می شود عمه آیا می شود
****
تا سحر بنشین به روی دامنـم آرامِ جان بهرِ من قرآن بخوان
جان عمه من ندارم بر کفِ خود خیزران بهرِ من قرآن بخوان
****
در کنارِ این طبق می میـرد امشب دخترت من به قربانِ سـرت

بس که سیلی خورده ام گشتم شبیهِ مادرت
من به قربانِ سـرت
****
رقیه (س) زائـرِ خونِ خـدا شد خرابه کربلا شد
کنـارِ رأسِ بـابـایـش فـدا شد خرابه کربلا شد
****
از آهِ رقیـه(س) به دلِ حق شرر افتاد حسیـن(ع) ای شه مظلوم
با آل عـلـی(ع) هرکه درافتاد ورافتاد حسیـن(ع) ای شه مظلوم
****
مهمانِ رقیـه(س) شده حونین سـرِ بابا امان از دلِ زیـنب(س)
در کنـجِ خـرابـه بدهد جـان بـرِ بـابـا امان از دلِ زیـنب(س)
***
عمـّه خـیـز و کـن یـاری
یـارم از سـفـر آمـد
پـس چـرا بـریـدهِ سـر
یـارم از سـفـر آمـد
****
بـرایِ دیـدنـت، چـشم انـتـظارم
بـیا بابا کنارم
در این ویرانه من، جان می سپارم
بـیا بابا کنارم
دودمه های طفلان حضرت زینب
این دو قـطره اشـک را بر پایِ تو افکنده ام یا حسیـن(ع) شرمنده ام
غنچه ای دیگر ندارم این دو گل را کنده ام یا حسیـن(ع) شرمنده ام
****
ما به یـاریِ تـو تـا کرب و بلا آمده ایم به مِـنـا آمده ایم
مسـتـمـنـدیم و به امّـید عـطـا آمـده ایم به مِـنـا آمده ایم
****
ای حسیـن(ع) جان کن تماشا لاله های خواهرت
من به قربان سرت
هر دو طـفـلِ من فـدای شیـرخـواره اصـغـرت(ع)
من به قربان سرت
****
به حال خواهرت بـنما عنایت
دو طفل من فدایت
نـدارم هدیه ای بهتـر برایت
دو طفل من فدایت
****
کن قبولِ درگاهت
یـا اخـی غـلامـانـم
این تـو و تـمنایم
این من و دو طفلانم
****
فدایِ تارِ مویِ اصغرِ(ع) تـو
دو طفل خواهر تـو
بلا گردانِ جانِ اکبرِ(ع) تـو
دو طفل خواهر تـو
دودمه های شهادت حضرت حر
حـرّ شبگردم که باشد کربـلا بر من غدیر یا امیر ابن امیـر(ع)
آمدم بیعت کنـم ای خاک پایت دستـگیر یا امیر ابن امیـر(ع)
****
من گـنـه کارم ولی کردی نگاهـم یـا حسیـن(ع)
روسیاهم یـا حسیـن(ع)
راهِ تـو بـستـم ولی دادی پنـاهـم یـا حسیـن(ع)
روسیاهم یـا حسیـن(ع)
****
حــرّم بــه راه تــو
سـر سپـرده ام مـولا
شرمِ زیـنـبـت(س) مانده
روی گـرده ام مـولا
****
حـرّم ولـی در بـنـدِ غـم اسـیـرم
من بنده و حسیـن (ع) بُـوَد امیرم
دودمه های شهادت عبدالله ابن الحسن و حر
سپـر از دست بینـداز که مـن می آیم یا حسیـن(ع) مولایم
به هواداری تو جای حسن(ع) می آیم یا حسیـن(ع) مولایم
****
سینه ات را دوست دارم کـه شـده قتلـگهـم
ای عمو عبداللهـم
ذره ای هستم که پیش نور تو جان می دهم
ای عمو عبداللهـم
****
شکرِ حق شد عاقبت در راهِ تو دستم جدا ای عمویِ با وفـا
می دهم بر دامنت جان ای غریب کربلا ای عمویِ با وفـا
****
تا نفس دارم به سینه با تـو هستم ای عمـو
شد جدا دسـتـم عمـو
گرچه من طفلم ولی از عشق تو مستم عمو شد جدا دسـتـم عمـو
****
من یتیم حسنـم (ع) که دستم افتاده زِ تن
نازنیـن عمـوی من
کاش قاتل بِـبـرد جـای تـو سر از تن من نازنیـن عمـوی من
****
برای رهبـرم دل بی شکیـب است عمـوی من غریـب است
دو دسـتـم مانـع قتلِ حبیب است عمـوی من غریـب است

دودمه های شهادت قاسم ابن الحسن
قاسمت (ع) در زیر سُم اسبها رفته به خواب
ای عزیز بو تراب
مـژده دارم پـایِ کوتاهم گـذشـته از رکاب ای عزیز بو تراب
****
از گـُلت باقی نمانده ای عمـو غیر از گلاب جان زهرا(س) کن شتاب
آمـده بـابـا به استـقـبال با چـشـم پـُر آب جان زهرا(س) کن شتاب
****
شـده خیـرات به صحرای بـلا حاصل من تو شدی قاتل ِ من
جـگر نـجـمه شـرر بار شده چـون دلِ من تو شدی قاتل ِ من
****
یـابن الزهرا(س) شد تماشایی یتیم مجتبی
ای عمو جانم بیا
زیرِ دست و پای دشمن می زنم من دست و پا
ای عمو جانم بیا
****
عـمو بر حال قاسـم کن عنایت
بقربان وفایت
شکسته استـخوان گشتم فدایت بقربان وفایت
****
برس به داد من عمو (2)
من قـاسم دل خسته ام
بـوی مدینه می دهد (2)
این سینه ی بشکسته ام
****
مـنـم قاسـم که جانم گشته بر لب
بیا سالار زینب (س)
تـنـم افـتـاده زیـر سُـم مـرکـب
بیا سالار زینب (س)
دودمه های شهادت حضرت علی اصغر
سـه شـعـبه تـیـرِ دشمن تـا رهـا شـد سـرِ اصـغـر(ع) جـدا شـد
مـیـان خـیـمـه هـا غـوغـا بِـپـا شـد سـرِ اصـغـر(ع) جـدا شـد
****
ظـاهـراً اصـغـر(ع) ولی نورِ خدایِ اکبـرم(ع)
من عـلـی اصـغـرم (ع)
ای پدر برگرد خیمه، چون گذشت آب از سرم
من عـلـی اصـغـرم (ع)
****
مُهرِ طومارِ حسین ابن علی(ع) اصغرِ (ع) اوست شد علی (ع) کشته دوست

گفتم اصـغر(ع) نه که والله علی اکبر(ع) اوست
شد علی (ع) کشته دوست
****
ای مـدالِ افـتـخـارم، ای امـیـدِ آخـرم لایی لایی اصـغـرم(ع)
کنده ام قبرِ تورا با دست خود پشتِ حرم لایی لایی اصـغـرم(ع)
****
کـَس نمی داند چه ها با حنجر اصغر(ع) شده
غنچه ام پرپر شده
حاجی شـش ماهه ی در مـِنـا بی سر شـده غنچه ام پرپر شده
****
آمـدم تا که کـنم رفـع گـرفـتاری تـو می کنم یـاریِ تـو
بنـد قـنـداقـه گسـستم به هواداری تو می کنم یـاریِ تـو
****
چـه سازد، با غمِ تو، مادرِ تو (2) فـدایِ حـنـجـرِ تـو
شده خونِ گـِلو تـاجِ سـرِ تو (2) فـدایِ حـنـجـرِ تـو
****
ای غنچه ی شش ماهه ام(2)
روح و روانِ مـن عـلـی (ع)
با خـنـده ات آتـش مَـزن (2)
بر جسم و جانِ من علی(ع)
****
ای مُـحسنِ کرب و بلا(2)
ای آخـرین سربازِ من

قُـنـداقـه ی خونیـنِ تو (2)
شد بهر جسم تو کفن
دودمه های شهادت حضرت علی اکبر
ای جوانان بنی هاشم بیایید از حرم وای علی اکبرم (ع)
قطّـعـوهُ اِربـاً اِربـا را چگونه بنگرم وای علی اکبرم (ع)
****
شد شبـیه برگ گل جسمت چرا از هم جدا ای شبـیه مصطفی(ص)
بار دیـگر کن مـرا از آن لـب خونین صـدا ای شبـیه مصطفی(ص)
****
این که دنبال تو افتاده علی (ع) جان پدر است
پدرت خون جگر است
قـدری آهـستـه برو جـان پـدر در خـطر است
پدرت خون جگر است
****
آه و افسوس که پر خون شده پیراهن تو چه شده با تن تو
خیـز تا خیـمه بیـا دست من و دامن تو چه شده با تن تو
****
از بر چشـمان من حیدر(ع) به میدان می رود
از تـنم جان می رود
قــاری قـرآنِ مـن از زیــر قـرآن مـی رود از تـنم جان می رود
****
در خسوفی از چه رو ای ماه تابان حرم ای علی اکبرم (ع)
ای پسر ناز تو را با قیمت جان می خرم ای علی اکبرم (ع)
****
زمان ناله خیرالنساء (ع) شد
علی اکبر(ع) فدا شد
حـرم از داغ او ماتم سرا شد
علی اکبر(ع) فدا شد
****
گل لیلا (س) تنش شد ارباً اربا
به پیش چشم بابا

شده پهلوی او مانند زهرا(س)
به پیش چشم بابا
دودمه های شهادت حضرت عباس
ای اهل حرم میـر و علمدار نیامد
علمدار نیامد
سقای حسین(ع) سیدوسالار نیامد علمدار نیامد
****
ما در این دشت ، همه ، تشنه ی روی ماهیم
ما عمو می خواهیم
بی عـمـو ما همه اشکِ غـم و مـشکِ آهیم ما عمو می خواهیم
****
از عمود آهـنین عباس (ع) شد نقش زمین
وای بر ام البنین(س)

می زند بر سر از این ماتم امیراالمومنین(ع)
وای بر ام البنین(س)
****
دستم افتاده براهت که ببوسد قدمت ای به قربان غمـت
و مبر پـیکر صد چاک مرا تا حرمت
ای به قربان غمـت
****
ســاقـی خـشـکـیـده لـب دیـگـر نـدارد زمـزمـه
دیدنی شد علقمه
ای حسین(ع) جان کرده مستم بوی عطر فاطمه
دیدنی شد علقمه
****
علمدار حسین (ع) دستش جدا شد ابوفاضل (ع) فـدا شد
سر بـشکسـته مـهـمان خـدا شد ابوفاضل (ع) فـدا شد
****
میان خون نشسته
جـسم مه مدیـنه است
خیمـه بـدون سقا
قتلگه سکبنه(س) است
****
گفتـم آبرو دادم
تـا رسـد به خیمه آب
آب و آبرو هردو
رفت و تشنه لب ارباب
****
حسین(ع) جان قاتلم شد مشک پاره ندارم راه چاره
بـیـا بـر چـشـم سـقـا کـن نـظـاره
ندارم راه چاره

دودمه های شب عاشورا
از بـرم ای خسرو خـوبان سوی میـدان مرو با لـب عطـشان مـرو
جان زینب(س) جانب این قوم بی ایمان مرو
با لـب عطـشان مـرو
****
دل پریشانم چنان زلف پریشانت حسیـن
جان به قربانت حسین (ع)
من چه سازم بعد تو با این یتیمانت حسیـن
جان به قربانت حسین (ع)

****
من پیاده تو سوار اسن چه وداعی عجب است دل پر از تاب و تب است
بوسـه از دور به حلـقـوم تـو دور از ادب است
دل پر از تاب و تب است
****
می روی و می شود شام غریبان بی سحر یا اخی آهسته تر
یا دعـا کن من بـمیـرم یا مرا همـره بـبـر یا اخی آهسته تر
****
قـدری آهـسـتـه برو ای دلبرم
ای پناه آخرم
خود بزن محکم گره بر معجرم
ای پناه آخرم
****
می روی به قربانگاه (2)
می بری دل خواهر
مهلاً ای برادر جان (2)
هـدیـه دارم از مادر
****
مکن از هجر خود روز مرا شب
نما رحمی به زینب (س)
ندارم صبر و جانم گشته بر لب
نما رحمی به زینب (س)
دودمه های شب ظهر عاشورا
از حرم تا قتلگه سعی و صفای زینب (س) است جان زینب (س) بر لب است
لشـگر کوفـه همه مات وفـای زینب (س) است جان زینب (س) بر لب است
****
عرصه کرب و بلا امروز میدان من است عید قربان من است
مادرم در کربـلا امـروز مهمان من است عید قربان من است
****
تیـغ خود بردار ای ظـالم ز ِرویِ حنـجرم پیش چشم خواهرم
وای اگر سازی جدا ای بی حیا از تن سرم پیش چشم خواهرم
****
ای لـعـیـنـان من عزیز کردگارم العطش آه از سوز عطش
زینت دوش رسول(ص) کردگارم العطش آه از سوز عطش
****
شد جدا از تن سر آن تشنه کام شد دگر کارش تمام
ذوالـجنـاحـا کن خبر اهل خیام شد دگر کارش تمام
****
ای برادر که جدا کرده ز پیکر سر ِتو چه کند خواهر تو
گشته بی قـافله سالار دگر لشـکر تو چه کند خواهر تو
دودمه های شام غریبان
خـیـام آل زهـرا(س) (2)
آتـش گرفته یـا رب
مهدی(عج) آل طـاها (2)
گرید برای زینب(س)
****
از نـفـس افـتـادم دیـگر نـدارم زمـزمه ای عزیز فـاطـمه (س)
گـه دلم در قتلـگه باشد گهی در علقمه ای عزیز فـاطـمه (س)
****
زینب (س) سوخته دل بی کس کار است اخـا
بنـگـر حال مرا
پـای طـفـلان حــرم آبــلـه دار اسـت اخــا بنـگـر حال مرا
****
شمع دل می سـوزد و شـام غـریـبان امـشب است
مو پریشان زینب (س) است
گم شده طفلان و حیران در بیابان زینب است
مو پریشان زینب (س) است
****
دشمن است و غارت ها(2)
زینب(س) است و یا زهرا(س)
بــاغ لالــه ام پــرپــر (2)
غـنـچـه ها در ایـن صـحـرا
دودمه های شهادت امام سجاد
یک نگاهی کن مرا با آن دو چشم نازنین یا امام ساجدین (ع)
قبر بی شمع و چراغت بهتر از خلد بریـن یا امام ساجدین (ع)
******
سوخـت از زهرِ شرر بار خـدایـا جگـرم من حسین (ع) را پسرم
رأس پر خون پدر هست به پیش نظرم من حسین (ع) را پسرم
******
با دوست بسته هستم قـافـله سالار عشق
این منم بیمار عشق

سنگ باران گشته ام من بر سر بازار عشق این منم بیمار عشق
******
من خزان باغ هفتاد و دو لاله دیده ام اشک و ناله دیده ام
تازیانه خوردن طفل سه سـاله دیده ام اشک و ناله دیده ام
******
لـرزه افـتـاده اسـت بـر انـدام رکـن عـالـمـیـن
یا علی ابن الحسین (ع)
بعد عمری گریه کردن می روی سوی حسین
یا علی ابن الحسین (ع)
******
فدا شد ساجدین (ع) با قلب خسته دل زهرا(س) شکسته
مدینـه در غـم مـولا نـشـسـتـه
دل زهرا(س) شکسته
*******
امام ساجدین (ع) حاجت روا شد مدینه کربلا شد
دگـر راحـت ز ِداغ نـیـنـوا شـد
مدینه کربلا شد
******
ای اهل ولا ماتم سجـاد (ع) به پا شد نبی (ص) صاحب عزا شد
آن همسفر زینب(س) غمدیده فدا شد نبی (ص) صاحب عزا شد
******
شـاهد مظـلـومی بـابا منم
همسفر زینب کبری (س) منم
مهنت شام و کربلا دیده ام
غریـب خاندان زهـرا (س) منم
دودمه های دروازه کوفه و شام

ای عزیز فاطمه (س) من با یتیمان می روم دیده گریان می روم
آمدم خشنود و من اکـنون پریـشان می روم
دیده گریان می روم
*******
می روم از کـربـلایـت با اسـیـران یا حسیـن
ذبح عطشان یا حسیـن(ع)
مانده ای در بین صحرا با شهیدان یا حسیـن
ذبح عطشان یا حسیـن(ع)

*********
من می روم از کربـلا
بی تو حسیـن(ع) فاطمه(س)
شد همسفر با ساربـان
نـور دو عـیـن فاطـمـه(س)
*********
مــن مــی روم از کــربـــلا
تا کـربـلا احیاء شود
من خطبه می خوانم حسین(ع)
تا نهضتت معنا شود
******
تنور
بخوان قرآن تو ای نور دل من
عزیز بی سر من
سرت روشن نموده محفل من
عزیز بی سر من
دروازه کوفه
وارد کـوفـه شده خیـل اسیـران ای خـدا قلب زینب(س) غم سرا
رأس خونین شهیدان جا گرفت بر نیزه ها قلب زینب(س) غم سرا
*****
زینت دوش نـبـی(ص) آویزه ی دروازه شد
داغ زینب(س) تازه شد
رأس شه با خواهرش در کوفه هم آوازه شد
داغ زینب(س) تازه شد
*****
آفـتـاب سـر ِتـو از افـق نـیــزه دمـیـــد یا شهید ابن شهید
خون تازه ز سر و محمل زینب(س) بچکید یا شهید ابن شهید
*****
از روی نی قرآن بخـوان
قـاری ِ قــرآنـم حـسـیــن (ع)
بنگر چو بابایم علـی (ع)
من خطبه می خوانم حسیـن(ع)

سردم مظلوم ویژه میانداران
شب اول:مسلم ابن عقيل ع
وامسلما وامسلما:
كوفه شده كرب و بلا/تنها ميان كوچه ها/فدايى خون خدا/حسين من كوفه ميا
شب دوم:ورود به كربلا
ثارالله خون خدا:
حسین رسید به کربلا/در دلها شوروغوغا/ورد لبها واویلا /خیمه ها گشته برپا/واویلا ابی عبدالله
شب سوم:حضرت رقيه س
رقيه ى سه ساله:
بانوى بى كرانه/مهمان شده خرابه/فاطمه ى دُردانه/سَر شمع و تو پروانه.
شب چهارم:دوطفلان حضرت زينب س
برادرم من خواهرم:
فداى تو دو پسرم/اين نوگلان پرپرم/قسم به جان مادرم/ردم مكن برادرم
شب پنجم:عبدالله ابن الحسن ع
عبدالله ابن الحسنم:
من بلبل اين چمنم/وارث مجتبى منم/نذر عمو شد بدنم/فداى او جان و تنم
شب ششم:قاسم ابن الحسن ع
عمو به فريادم برس:
افتادم از پشت فرس/افتاده ام من از نفس/شد پيكرم از هم جدا/منم يتيم مجتبى/هستم به زير دست و پا
شب هفتم:على اصغر ع
باب الحوائج اصغر:
شافع روز محشر/غنچه ى ياس پرپر/بريده گشته حنجر/بيچاره گشته مادر/حسين و چشمان تر.
شب هشتم:على اكبر ع
اكبر عزيز ليلا:
اى ماه عالم آرا/نور دو چشم بابا/حيدر كرب و بلا/افتاده بين صحرا/تن گشته ارباً اربا.
شب نهم:ابوالفضل العباس ع
عباس يل ام البنين:
بر خاتم على نگين/مشگل گشا اى مه جبين/شد واژگون از صدر زين/افتاده اى روى زمين.
شب دهم:حسين ابن على ع
امشب اگر فردا شود:
صد آه و واويلا شود/در كربلا غوغا شود/خونين جگر زهرا شود/زينب دگر تنها شود/سيلى خور اعدا شود.
اشعارمدافعین حرم:
می پَرَد جبرئیلِ دل امشب
به هوایِ مدافعان حرم
خواهم امشب سخن بگویم از،
ماجرایِ مدافعان حرم
وقتی از خانه راه افتادند،
پُشتِ پا بر هرآنچه هست زدند
بویِ ذبحِ عظیم می آید،
از مِنایِ مدافعانِ حرم
رویِ فرزندِخویش بوسیدند،
با همان بوسه دل ز او کَندند
اولیاء خدا شدند همه،
شهدایِ مدافعانِ حرم
تا شنیدند در خطر افتاد،
حرمِ عمۀ امام زمان
جلوه هایی ز غیرت عباس ،
شد وفایِ مدافعان حرم
بسکه با پیکری به خون غلطان،
سینه زن ها به خاک افتادند
نامِ سوریه شد میانِ ما،
کربلایِ مدافعان حرم
زینبیه حلب دمشق حِماء ،
هرقدم جایِ پایِ زهرا شد
مادر آمد خودش تشکر کرد،
از صفایِ مدافعان حرم
چه پدرها که بی پسر شده اند،
چه پسرها که بی پدر شده اند
چه کمرها که خم شد این ایام،
در عزایِ مدافعان حرم
همسرانی جوان سیه پوشند،
خانه هاشان بدون مَرد شده
همۀ دلخوشی شان شده است،
عکس هایِ مدافعان حرم
مثل ارباب عده ای تنشان ،
غرقِ خون روی خاک جا مانده
در دیار ِ غریب، ،ای جانم
بفدایِ مدافعان ِ حرم
این همه خون بخاک میریزد،
تا که خِشتی زصحن کم نشود
در امان بودنِ حرم همه دم،
شد دعایِ مدافعانِ حرم
خودِ زینب چقدر سیلی خورد،
مثل زهرا به زیر پا افتاد
مادر و دخترند در عالم ،
مقتدایِ مدافعانِ حرم
مادری پشت در سپر گشت و
دختری بین گودیِ گودال
کوچه و قتلگاه شد هرشب ،
روضه هایِ مدافعان ِ حرم
ماقسم خورده ایم وتا آخر،
پایِ آقای خویش می مانیم
میگزاریم پای غیرت بر ،
جایِ پایِ مدافعانِ حرم
کاش قسمت شود که آخرِکار،
بار ما را هم از کرم بِخَرند
نام ماهم شود اضافه بر
انتهای مدافعان حرم
قاسم نعمتی

غزل شماره 2
آنان که آتشی،به حریم خدا زدند
بر خیمه گاه آل عبا ، کربلا زدند
آنان که هلهله،همه کردند شادمان
شلاق بر وجود گل هل اتی زدند
امروز باز بار دگر ، قدکشیده اند
مهمان حق به تیغ نهان،درمنی زدند
القاعده که ساخته دست دشمن است
چه حرف ها،ز دین خدا ، نابجا زدند
آنان به شام رفته وباعقده های خویش
“عمار” با “اویس”، به دار جفا زدند
پارا گذ ا شتند، ز هر قاعده برون
تهمت به مبدا و به معاد خدا زدند
درکربلاوسامره، با بمب،بی امان
ضربه به شیعه نه،به همه انبیازدند
آنان به زینبیه ،همه کوچ کرده اند
موشک به بارگاه گل مرتضی زدند
ایرانیان به آل علی دل سپرده اند
اردو درآن مقام خوش وباصفازدند
اینها فدائیان حرم ، بلکه زینب اند
اینک مدافعان، به صف اشقیا زدند
این پاکبازهای خداجوی حق طلب
مردانه ریشه های همان اژدهازدند
امروز امتحان دگر، بهرشیعه است
ازجان گذشتگان، که ره اعتلا زدند
این شاهدان دلشده ی مکتب حسین
دنبال شاه دین،به جهان،پشت پا زدند
هستی، برای زینب کبری فدا کنند
حرف دل شکسته، چه بی ادعازدند
اینجا همان ادامه غوغای کربلاست
مردان مرد ،سینه ی اهل جفا زدند
اکنون،قلم به دست”فرائی”جهادکن
باسفلگان،که ضربه، به آل عبازدند
عبدالمجیدفرائی

غزل شماره 3
شوق شهادت شده بسیارتراز فصل جنگ
پیر و جوان می گذرند ازهمه کس، بی درنگ
مکتب آن پیر بیاموخت به اهل خرد:
شیشۀ ما تیز شود، تیز! به تکفیرِ سنگ
آه! که باید همه یکدست حسینی شویم
تا نشود همچو حسن، سهمِ “حسینی…” شرنگ
آهن ومُشتی که به دین، خطّ ونشان می کشند:
اذن خداوند بمالد بهمش، با خدنگ
خون لثارات، خروشنده بجوش آمده
گوشِ دلِ این همه فرزندِ مدافع به زنگ
سر بِبُرید و بشوید علیه حق متّحد!
عمۀ مولا… وَ گذشتن زسرِ تیپ و هنگ…
کلام حق: ” نصرمن الله وفتح قریب ”
نیست خطا!!! می رسد ازراه بهاری قشنگ.
حمیدرضا کسرایی
غزل شماره 4
ما را ز خاندان کرم آفریده‌اند
یک موج از تلاطم یم آفریده‌اند
ما را فدائیان پسرهای فاطمه
ما را شهید میر و علم آفریده‌اند
ما را به اعتبار عنایات فاطمه
گریه کنان حضرت غم آفریده‌اند
بهر بریدن سر اولاد عمروعاص
در جان ما غرور و غژم آفریده‌اند
هر یک ز ما حریف دو صد لشکر یزید !
زین روز شیعه عده کم آفریده‌اند
دجال ها و حرمله ها را مهاجم و …
… ما را ” مدافعان حرم ” آفریده‌اند

سید علی خامنه ای پیر عشق گفت:
” فریاد را علیه ستم آفریده اند ”
غزل شماره 5
دیرگاهیست گلو بغض مکرر دارد
چند روزیست قلم حالت نشتر دارد
کوفیان داعیه ی مسجد و منبر دارند
عمر سعد زمان٬ وسوسه ی زر دارد
یادمان هست٬ اجداد شما٬کرب بلا…
شیعه از تیغ شما داغ به پیکر دارد
بی سبب نیست که از شام٬ عراق آمده اید
حضرت عمه ی سادات٬ برادر دارد
و شما کمتر از آنید٬ حسین تیغ کشد
کمتر از آنکه علمدار علم بردارد
ما جوانان بنی فاطمی اربابیم
بی حیا!عمه ی ما مالک اشتر دارد
ایل ما ایل عجم هاست که یک کودک ما
جگری با جگر شیر برابر دارد
اینکه ما دست به شمشیر و زره ایستادیم
سبب این است که این طایفه رهبر دارد
نه عراق است و نه سوریه خیالت راحت
کشور ضامن آهوست،بزرگتر دارد
وای اگر گرد و غباری به حرم بنشیند
تیغ ما شوق٬ به انداختن سر دارد
باید این شهر به آرامش خود برگردد
که شب جمعه حرم روضه ی مادر دارد
غزل شماره 6
اگر چه عشق هنوز از سرم نیفتاده
ولی مسـیر مـن و او به هم نیفتاده
به خواب سخت فرو رفته پای همت من
وگـرنـه اسـم کسـی از قـلـم نـیـفـتـاده
به غیر، کار ندارم به خویش میگویم
چرا هنوز به ابرویت خم نیفتاده ؟!
بقیع شاهد زنده ، شبیه سامرا
که اتفاق از این دست کم نیفتاده
بماند اینکه به آن قوم رحم کرده حسین
هـنـوز سـفـره ی شـاه از کـرم نـیـفتاده
بماند اینکه چه خمپاره ها که آمده است
ولـی به حـُرمـت او در حـَرم نـیـفـتـاده
گذار پوست به دباغخانه می افتد
هنوز کار به دست عجم نیفتاده
اگـر کـه پرچم عباس ، روی گنبد رفـت
سه ساله خواست بگوید علم نیفتاده
سه ساله خواست بگوید که دختر علیست
هـنـوز قـیـمـت تـیـغ دو دم ، نـیـفـتـاده !

غزل شماره 7
ما شیعه حیدریم و سرافرازیم
دل به عشق آل فاطمه میبازیم
فرمانده لشکری ما عباس است
در ارتش او تا به ابد سربازیم
تا کور شود هر آنکه نتواند دید
ما به بارگاه اهلبیت می نازیم
از صحن رقیه تا حریم زینب
بین الحرمین دیگری میسازیم

چند دوبیتی مدافعان حرم
با حب علی مرتضی می آییم
با شور ذبیح بالقفا می آییم
ولله اگر سید علی اذن دهد
با کل قوا به کربلا می آییم
****
ذوالفقار حیدریم یکباره طوفان می کنیم
پایگاه کفر را با خاک یکسان می کنیم
خدشه ای وارد شود بر مرقد آل علی
کربلا را تا مدینه بیت الاحزان می کنیم
****
ای وای اگر پا به حرم بگذاری
یک تکه ز دیوار حرم برداری
شیعه به بین الحرمین حساس است
گفتم که به گوش سگیت بسپاری
***
‫خروش شیعه رعد آسمانی است‬
نفس هایش همه آتش فشانی است
نگاه چپ کنی بر قبر عباس (ع)
خودش آغاز یک جنگ جهانی است …
****
با نام تو عرش را به هم می ریزیم
طرحی به زبان محتشم می ریزیم
گرپای حرامیان به صحنت برسد
خون پای ورودی حرم می ریزیم
****
داعش بترس از این همه گرد و غبارها
اصلا به تو نیامده این گونه کارها
داعش بترس رحم به حالت نمی کنیم
داعش بترس از عجم از نیزه دارها
****
شیعه زیر بیرق مهدی فقط سازش کند
یک دل و واحد سپاهی خوب آرایش کند
با عنایات ولی امرمان صاحب زمان(عج)
ضرب شستی را نثار لشکر داعش کند
****
در سینه شراره های غم میریزیم
خون، پای ورودی حرم میریزیم
گر پا بگذارید به صحن زینب
والله زمانه را بهم میریزیم
ما جلوه ای از یک غضب عباسیم
بر حرمت ناموس خدا حساسیم
****
زینب این بار خودش کرب وبلایی دارد
دشنه و راس نی و تشت طلایی دارد
سوریه گر که شده کرب وبلا باکی نیست
جنگ در زینبیه حال و هوایی دارد
شاه بیت غزل زینبیه عباس است
نام او بر همه آلام دوایی دارد
****
بر اهل حرم اگر جسارت بشود
این قافله گر دوباره غارت بشود
یک تن ز یزیدیان نماند در شام
بر لشکر حق اگر اشارت بشود

*****
با یاد دمشق غرق غم می باشم
در بین همین نوحه و دم می باشم
با پرچم سرخ یا اباعبدالله
سرباز مدافع حرم می باشم

اشعار امر به معروف و نهی از منکر
نقش زن در عصرعاشورا ، پیام زینب است
پاسداری از عفاف زن ، مرام زینب است
درس آموز ولایت را، جزاین اندیشه نیست
حق پرستی،فکروذکرصبح وشام زینب است
آیه آیه خطبه ی زهراست ، اما زین دهان
خطبه زهرای اطهر باکلام زینب است
قهرمان کربلا ، بعداز حسین ابن علی
عامل پویائی مکتب، قیام زینب است
صبررابرگو:ززینب یادگیرد،رسم صبر
بردباری درمصائب اهتمام زینب است
اوبه جز زیبائی مطلق، نمی بیند زدوست
می شودمعلوم،عرفان نیز رام زینب است
کار و ا نسا لار عشق و ، پاسبان کودکان
یک تسلی دراسارت هست نام زینب است
حجت حق را ، پرستاری از او نیکو نبود
چونکه زین العابدین،جان وامام زینب است
عامل جورووجنایت را،به رسوائی کشاند
جنگ باطاغوتیان ، رسم ونظام زینب است
شیعه تاجان دربدن دارد،حسینی می شود
زن شود گر متقی ، در التزام زینب است
کاشکی،یک گوشه چشمی به این محفل کند
این همه شعر و غزل ، دراحترام زینب است
برفلک ساید فرائی سر ، در این ایام عمر
افتخاری بیش از این نبود ،غلام زینب است
عبدالمجید فرائی

غزل شماره 2
خواهرم ای دختر ایران زمین یک نظر عکس شهیدان را ببین
در خیابان چهره آرایش مکن
از جوانان سلب آسایش مکن
خواهر من این لباس تنگ چیست
پوشش چسبان رنگارنگ چیست
پوشش زهرا و زینب بهترین
بر تو ای محبوبه خواهر آفرین
پیش نامحرم تو طنازی مکن
با اصول شرع لجبازی مکن
یادت آید از پیام کربلا
گاه گاهی شرمت آید از خدا
در جوارش خویش را مهمان نما
با خدا باش و بده دل را صفا
یاد کن از آتش روز معاد
طره گیسو را مده بر دست باد
زلف را از روسری بیرون مریز
با حجاب خویش از پستی گریز
در امور خویش سرگردان مشو
نو عروس چشم نا محرم مشو
خواهر من قلب مهدی خسته است
از گناه ماست کو رو بسته است
مرحوم آقاسی
غزل شماره 3
چادرم باشد مرا معیار ایمان و شرف
همچو مروارید زیبایم درون یک صدف
دید نامحرم نیفتد لاجرم بر سوی من
افتخارم باشد این،زهرا بود الگوی من
مدعی گوید که چادر یک نشان فانی است
من ولی گویم که با چادر تنم اسلامی است
مدعی گوید که با چادر کلاست باطل است
من ولی گویم که ایمانم ز چادر کامل است
مدعی خواهد مرا بی دین کند با لفظ دوست
چادر من همچو تیر زهرگین،بر چشم اوست
بهلول حبیبی زنجانی

غزل شماره 4
بیا با امر بر معروف کردن
به فرهنگ شهادت آشنا شو
به نهی از منکر این کار خدایی
خدا را جستجو کن با صفا شو
***
مبادا بی طرف یا بی تفاوت
همه معروف و منکر واگذاری
میان کربلا باشی ولیکن
امام خویش را تنها گذاری
***
قیام نینوا گویند بوده است
برای نهی از منکر عزیزان
پی امر به معروف آن شهیدان
همه دادند بر معشوق خود جان
***
اگر هستی ولی با ور مبادا
شوی غافل ز امر و نهی ،‌ای دوست
چو غافل گردی از امر به معروف
کند منکر ز مغزت عاقبت پوست
***
طریق عشق بی رنج و بلا نیست
مخور غم عاقبت پیروز گردی
اگر چه شب اگر چه تیرگی هست
یقین دان با ولایت روز گردی
غزل شماره 5
بزرگ فلسفه قتل شاه دين اين است
كه مرگ سرخ به از زندگى ننگين است
حسين مظهر آزادگى و آزادى است
خوشا كسى كه چنينش مرام و آيين است
نه ظلم كن به كسى نى به زير ظلم برو
كه اين مرام حسين است و منطق دين است
همين نه گريه بر آن شاه تشنه لب كافى است
اگر چه گريه بر آلام قلب تسكين است
ببين كه مقصد عالى وى چه بود اى دوست
كه درك آن سبب عزو جاه و تمكين است
ز خاك مردم آزاده بوى خون آيد
نشان شيعه و آثار پيروى اين است
جواد محدثى

1 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *