اشعار + مقتل + سبک کتاب ذات الاحزان 9 ( محرم 96)

بسم الله الرحمن الرحیم

سبک نوحه    دانلود

سبک زمینه 1     دانلود

سبک زمینه 2      دانلود

سبک زمینه 3     دانلود

سبک های واحد و شور عربی به همراه شور شهدایی بزودی بارگذاری خواهد شد

تقدیم به شهید محسن حججی
طعم دیدار را چشیدی تو
دل ز غیر خدا بریدی تو
ناز دلدار را کشیدی تو
بال و پربسته پرکشیدی تو
کشته ماه ثامن الحججی
پس “هنیا لک”شهید حججی
وقف زینب تمام ایران شد
ماه ذی القعده عیدقربان شد
بانی مجلس تو سلطان شد
چشم آقا دوباره گریان شد
تاج این دشت لاله خیز شدی
توچه شد؟!این چنین عزیز شدی
تا که پابوس والدین شدی
آبرودار عالمین شدی
نذر خاتون نشاتین شدی
سربریده چنان حسین شدی
چون عسل وصل یار شیرین است
مزد اخلاص نوکران این است
مثل یک نور سرخ تابیدی
عاشقانه به مرگ خندیدی
زیر خنجر همینکه خوابیدی
شک ندارم حسین رادیدی
لحظه تلخ سربریدن تو
فاطمه آمده به دیدن تو
گیر یک مشت کافر افتادی
مثل یک لاله پرپر افتادی
گرچه برخاک بی سر افتادی
دور از چشم مادر افتادی
راستی جای همسرت امن است
حرمت خانواده ات نشکست
قاسم نعمتی
یاجداه !!!
فَلَئِنْ أَخَّرَتْنِى الدُّهُورُ ، وَ عاقَنی عَنْ نَصْرِکَ الْمَقْدُورُ ، وَ لَمْ أَکُنْ لِمَنْ حارَبَکَ مُحارِباً، وَ لِمَنْ نَصَبَ لَکَ الْعَداوَهَ مُناصِباً، اگرچه زمانه مرابه تأخیر انداخت، ومُقدَّرات الهى مراازیارىِ تو بازداشت،ونبودم تا با آنانکه با تو جنگیدند بجنگم و با کسانیکه با تو دشمنى کردند خصومت نمایم فَلاَ نْدُبَنَّکَ صَباحاً وَ مَسآءً ، وَ لاَبْکِیَنَّ لَکَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً ، حَسْرَهً عَلَیْکَ ، وَ تَأَسُّفاً عَلى ما دَهاکَ وَ تَلَهُّفاً ،(درعوض) صبح وشام برتومویِه میکنم، و به جاى اشک براى توخون گریه میکنم،از روى حسرت و تأسّف و افسوس برمصیبت هائى که برتو واردشد،حَتّى أَمُوتَ بِلَوْعَهِ الْمُصابِ ، وَ غُصَّهِ الاِکْتِیابِ ،تا جائى که ازفرط اندوهِ مصیبت، وغم و غصّه شدّتِ حزن جان سپارم
فرازی از زیارتنامه ناحیه مقدسه

غزل های امام زمان (عج)

شعر امام زمان (عج) 1
برای جدّ غریبم مدام می گریم
ز داغ اعظم او صبح و شام می گریم
اگر که اشک دو چشمم تمام هم بشود
ز دیده خون همه عمرم تمام می گریم
طلوع فجر برایش که روضه می گیرم
چو دیدگان شفق نیلفام می گریم
زمان ناحیه خواندن فقط مُحَرَم نیست
تمام سال ز داغ امام می گریم
تمام سال برایم محرم و صفر است
چه در سفر چه حذر هر مقام می گریم
من و جدا شدن از خیمة غمش هیهات
به سوخته شدنِ آن خیام می گریم
به زخم زخمِ تنِ چاک چاکِ او سوگند
برای آنکه شوم اِلتیام می گریم
شبیه مادر پهلو شکسته با هر داغ
خدا گواه که با هر سلام می گریم
قسم به روضة آوارگیِ خواهرِ او
ز داغ کوفه فزونتر به شام می گریم
منم که منتقم خون جدّ مظلومم
عَلَی الدَّوام برای قیام می گریم
محمود ژوليده
شعر امام زمان (عج) 2
آقا بگو به درد تو آیا نمی خوریم؟
اصلاً بگو به کار تو آقا نمی خوریم؟
آیا دروغ بود که با تو هزار بار
ما گفته ایم جز غم مولا نمی خوریم؟
سنخیّتی کجاست میان مرام ما
آیا هنوز هم به شما ما نمی خوریم؟
تا کی هنوز منتظر وعده های خویش
تا کی به خُلق و خوی تَوَلّا نمی خوریم؟
حتی ز نفسِ خویش برائت نجسته ایم
با این حساب ما به تبرّا نمی خوریم؟
روزی که تو می آیی و اعلام می کنی:
ما با تو نیستیم ، همه ، جا نمی خوریم؟
انگار بسکه دل نگرانِ خودیم و بس
غصه برای دین خدا را نمی خوریم؟
وقتی بدون خمس ، ز هر لقمه می خوریم
دیگر مگو که لقمة بیجا نمی خوریم؟
حال و هوای نیمه شب و گریه می رود
وقتی که حرصِ توشة عقبا نمی خوریم؟
آیا ولای فاطمه ما را نداده اند
گاهی چه می شود ، غم زهرا نمی خوریم؟
غافل شدیم و حرمت خیمه شکسته شد
ما ها به درد خیمة صحرا نمی خوریم؟
اینجا نشسته ایم و تمنّا کنیم که :
آقا بیا ، ولی به تمنا ، نمی خوریم؟
از کشته های شیعه عدو پشته ساخته
از چه به درد مردم دنیا نمی خوریم؟
این غصه نیست ؟ اینکه بگوییم دمبدم
ما غم به غیر ماتم عظما نمی خوریم؟
هرجا که هست نالة مظلوم ، همرهیم
جان بر کفیم و غصة تنها نمی خوریم؟
سوگند می دهیم به غمهای کربلا
آقا برس به داد تمنای کربلا
محمود ژوليده
شعر امام زمان (عج) 3
از بس یقین کنم که مرا دوست داری ام
باور نمی کنم که به خود واگذاری ام
هرکس رسید حال دلم را گرفت و رفت
آیا تو هم بدست بلا می سپاری ام
تکذیب می کنند غلامِ ترا ولی
تأیید می کنی و ز غم باز داری ام
هرگز مباد من ز ولایت جدا شوم
تدبیر تست سِیرِ ولایت مداری ام
من مانده ام چگونه تشکر کنم ز تو
کردی قبولِ مرحمتت دستِ یاری ام
شاید مرا بخاطر جدّت خریده ای
مرثیه خوانِ داغ تو با اشک جاری ام
من زیر بار منّت دونان نمی روم
عمری غلام حلقه بگوش ، افتخاری ام
رو می زنم بدست کریمت شبانه روز
تا دمبدم ز اَبرِ کرامت بباری ام
یک لحظه از نگاه تو غافل نمی شوم
تا با دو چشم خویش کنی سر شماری ام
من وامدار اَبروی پیوستة توأم
ترکم مکن که زنده به این وامداری ام
ای اعتبار من بجز این در کجا رَوَم
هرجا روم ملازم بی اعتباری ام
تا با توأم نوای حسین است بر لبم
بی کربلای دوست محبّ شعاری ام
با این همه عطای تو احساس می کنم
من ماندم و خطای من و شرمساری ام
محمود ژوليده
شعر امام زمان (عج) 4
برگرد ای توسل شب زنده دارها
پایان بده به گریه ی چشم انتظارها
از یک خروش ناله ی عشاق کوی تو
“حاجت روا شوند هزاران هزارها”
یکبار نیز پشت سرت را نگاه کن
دل بسته این پیاده به لطف سوارها
از درد بی حساب فقط داد میزنم
آیا نمیرسند به تو این هوارها
ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن
خیری ندیده ایم از این اختیارها
باید برای دیدن تو “مهزیار” شد
یعنی گذشتن از همگان “محض یار” ها
دیگر برای تو صدقه رد نمیکنم
بیهوده نیست اینکه گره خورده کارها
یکبار هم مسیر دلم سوی تو نبود
اما مسیر تو به من افتاد بارها
شب ها بدون آمدنت صبح ظلمت اند
برگرد ای توسل شب زنده دارها
این دست ها به لطف تو ظرف گدایی اند
یا ایها العزیزِ تمام ندارها
علی اکبر لطیفیان
شعر امام زمان (عج) 5
آیا شود که گوشه‌ی چشمی به ما کنی
درد فراق را با نفس خود دوا کنی
غارت زده منم که ز تو دور مانده ام
آقا چه میشود که تو ما را صدا کنی
صد بار توبه کرده ام، اما شکسته ام
بر این شکسته میشود آیا وفا کنی؟
جز بارگاه تو به کس حاجت نمیبرم
کی میشود که حاجت ما را روا کنی
من آن رعیتم که به خود ظلم کرده ام
دور است از اینکه بنده خود را رها کنی
ظلمِ به خود کنار، دلت را شکسته ام
اما تو بین نافله ما را دعا کنی
آیا شود به خاطره مادر از این حقیر
در گردباد حادثه دفع بلا کنی
مرتضی محمودپور
شعر امام زمان (عج) 6
گر چه از دیده نهانی، من نمیدانم کجایی
چهره گل شد خزانی، من نمیدانم کجایی
میشود آقا بیایی، تا شود عالم گلستان
ای که جان جان جانی، من نمیدانم کجایی
همچو ماهی پشت ابری، چشم من بر آسمان است
ای نگار آسمانی، من نمیدانم کجایی
شام تار من سیه شد، روشنی بخش شب من
روشنای کهکشانی، من نمیدانم کجایی
گوهر دریای جودی، مظهر غیب و شهودی
در صدف درّ گرانی، من نمیدانم کجایی
آخرین شمس ولایی، نور چشم مرتضایی
همچو دریا بیکرانی، من نمیدانم کجایی
باعث این طول غیبت، شد گناهانم، ببخشا
تو امام این زمانی، من نمی دانم کجایی
مکه ایی یا در منایی، مروه یا کرببلایی
عصرجمعه روضه‌خوانی، من نمیدانم کجایی
روضه‌ی سخت وداع و بوسه زینب به حنجر
زین مصیبت قد کمانی من نمیدانم کجایی
مرتضی محمودپور
شعر امام زمان (عج) 7
سردم شده دوباره، به گرما نمی رسم
لب تشنه ام اگرچه، به دریا نمی رسم
افتاده ام به خاک و پرم وا نمی شود
با این شکستگی به ثریا نمی رسم
ای کوچه گردِ شهر مدینه ظهور کن
زیرا که من به محضرت آقا نمی رسم
بالا نشسته ای و به پایین نگاه كن
در زیر دست و پایم و بالا نمی رسم
لایق نبودم عاشق صحرانشین شوم
کم قیمتم، به خیمه ی صحرا نمی رسم
آنقدر نا امیدم از اعمال خویش که
دیگر به کربلای معلا نمی رسم
نیزه بلند و قامت من بسکه کوچک است
دستم نمی رسد، نه، به بابا نمی رسم
رضاباقریان
شعر امام زمان (عج) 8
بر لبم نام شما نیست که نیست
در سرم شور و نوا نیست که نیست
جمعه‌ها یاد تو بودم اما
دیگر آن حال و هوا نیست که نیست
تا بیایی به سراغم یک شب
در دلم عشق و صفا نیست که نیست
دیگر اینجا سخن از دوریِ تو
یا که از یاد خدا نیست که نیست
صبح جمعه به روی دست کسی
راستی ذکر و دعا نیست که نیست
در فراق تو غروب جمعه
یک نفر اهل بکا نیست که نیست
درد این است که روی لبها
خاطرات شهدا نیست که نیست
با گناهی که یقیناً دارم
قسمتم کرببلا نیست که نیست
رضاباقریان
شعر امام زمان (عج) 9
هرچه بد تا می کنم با من مدارا می کنی
از سر لطف و کرم با بی حیا تا می کنی
حاجتم را می دهی تا من تقاضا می کنم
دردهایم را خودت فوراً مداوا می‌کنی
پیش چشمان همه داری بزرگم می کنی
آبرویت را دوباره خرج رسوا می کنی
پرده پوشی می کنی و باز عصیان می کنم
هر که بویی می برد فوراً تو حاشا می کنی
صبح تا شب این همه بد می کنم اما شما
کار خوبم را فقط در بوق و کرنا می کنی!!!
سعی کردم تا گناهم را نبیند عابری
غافل از اینکه مرا داری تماشا می کنی
از “جمودُ العینِ” خود تا که شکایت می کنم
خشکی این چشمه را هربار دریا می کنی
یاد کن آلوده را یابن الحسن از باب لطف
در قنوت نیمه شب با رب که نجوا می کنی…
…یا زمانی که میان روضه های مادرت
گریه بر درد و مصیبت های زهرا می کنی
دوستان من همه کرب و بلا را دیده اند
نوبت من که شده، امروز و فردا می کنی
کربلا میخواهم آقا التماست می کنم
گریه دارم می کنم… داری تماشا می کنی؟!
آخرش هم ضامنم سلطان مشهد می شود
بعد از آن برگ براتم را تو امضا می کنی
محمد جواد شیرازی
شعر امام زمان (عج) 10
دنیا زده به عزت دنیا نمیرسد
حیران غیر دوست به صحرا نمیرسد
باید بفکر بود که او فکر ماکند
مجنون بیخیال به لیلا نمیرسد
ثابت شد از جوانی از دست داده اش
عشق کسی به عشق زلیخا نمیرسد
ازبس اسیر عشق مجازی شدیم ما
در قلب ما به صاحب ما جا نمیرسد
با این همه گناه که ما مرتکب شدیم.
خیلی عجیب نیست که آقا نمیرسد
روزی که عمر مابشود وقف عشق او
امر ظهور به اگر اما نمیرسد
این اعتقاد ماست که بی گریه برحسین
حاجات ما به نوبت امضا نمیرسد
سرها به نیزه رفت ولی مانده ام چرا
نوبت به دفن کردن تن ها نمیرسد…
سید پوریا هاشمی
غزل های مناجاتی امام حسین(ع)
شعرامام حسین(ع) 1
کربلای عمر هرکس بی گمان خواهد رسید
روز عاشورای ما هم یک زمان خواهد رسید
عاقبت باید حسینی رفت از دارِ جهان
ورنه در بستر بِسَر عمرِ گران خواهد رسید
دست و پنجه نرم کردن با شهادت ساده نیست
هرکسی کرب و بلایی شد ، به آن خواهد رسید
نوکرِ ارباب پیوسته دلش باشد جوان
پیر هم گردد به آقایش جوان خواهد رسید
غم مخور ، پای پیاده ،کربلا ، روزی نشد
عاقبت یک روز ، جا مانده ، دَوان خواهد رسید
دستِ بی مهری نباید داد با ارباب، چون
دستِ پر مِهرش به دست دوستان خواهد رسید
آزمایشهای تو در تو ، به دل صیقل دهد
وانگهی ، روزی ، جواب امتحان خواهد رسید
اشک عاشق ، تازه روز اربعین گل می کند
آشنا باشیم ،زنگ کاروان خواهد رسید
ناله زینب کند کاری که بر “هل من معین”
پاسخ لبیک از کلِّ جهان خواهد رسید
گر بماند نزد حق یک روز از عمر جهان
طالب خون خدا،صاحب زمان خواهد رسید
حاج محمود ژوليده
شعرامام حسین(ع) 2
نیازمند عطایم مرا رها نکنید
من آشنای شمایم مرا رها نکنید
کنار سفرۀ روضه نشسته ام یک عمر
غلام صاحب عزایم مرا رها نکنید
شهید کرب و بلا نیستم ولی عمریست
اسیر کرب و بلایم مرا رها نکنید
نوشته اند به پیشانی ام ز روز ازل
که وقف خون خدایم مرا رها نکنید
همینکه زینبی ام حرمتم نگهدارید
که روضه خوان ولایم مرا رها نکنید
پیام کرب و بلا را به نسلها دادیم
پیمبر شهدایم مرا رها نکنید
بدون لطف شما عاقبت بخیری نیست
دعا کنید برایم مرا رها نکنید
غبار قافله اینگونه مو سپیدم کرد
که پیر درد و بلایم مرا رها نکنید
شبیه مادر فرزند مُرده می مویَم
ببین گرفته صدایم مرا رها نکنید
طناب روضه بدستم ، به گردنم زنجیر
مگیر حلقه ز پایم مرا رها نکنید
خلاصه من سگ کوی حسین می مانم
همین نشان وفایم مرا رها نکنید
لباس نوکری ام را کفن قرار دهید
که نزد بی کفن آیم مرا رها نکنید
حاج محمود ژوليده
شعرامام حسین(ع) 3
سر ما خاک قدمهای اباعبدالله
بنویسند مرا پای اباعبدالله
زیر پرونده ام امضای اباعبدالله
خاک صحرا نبود جای اباعبدالله
قبله‌ی اهل ولا کوی اباعبدالله
شب جمعه حرمت حال و هوایی دارد
هر سلامی که دهم بر تو صفایی دارد
نوکرت در حرمت شور و نوایی دارد
هر که در سینه خود کرببلایی دارد
لیله قدر همه موی اباعبدالله
بگذارید من از علقمه، حرفی بزنم
من در این دشت به جای همه، حرفی بزنم
جای هر نوحه و هر زمزمه، حرفی بزنم
آمده مادرتان فاطمه، حرفی بزنم؟
چشم عباس بود سوی اباعبدالله
ناله‌ی یا ولدی میشنوم، از صحرا
با قد خم ز جنان آمده اینجا زهرا
همه جا ریخت بهم، زین تن اربا اربا
بوریا گر نبود، هست عبای بابا
غرقه خون از چه شده روی اباعبدالله
آمد از خیمه برون مادر اصغر، آقا
تا ببینت به کنارت گل پرپر، آقا
دستهایت ز چه رو گشته ز خون تر، آقا
ریخته خیمه بهم از غم مادر، آقا
گفت این غنچه دهد بوی اباعبدالله
لب خشکیده فتاده به روی خاک، ای وای
تیره و تار شده عالم افلاک، ای وای
پای ابلیس به روی بدنی پاک، ای وای
این مقامات نشد قابل ادراک، ای وای
به فدای رخ نیکوی اباعبدالله
آتش افتاده به گلزار، خدایا چه کنم
کاکلش در کف اغیار، خدایا چه کنم
یک گل و لطمه‌ی از خار، خدایاچه کنم
شرح کوچه شده تکرار،خدایا چه کنم
ریخت در هم، همه‌ گسیوی اباعبدالله
مرتضی محمودپور
شعرامام حسین(ع) 4
سبوی لطف تو دریاست سیدالشهدا(ع)
جهان به عشق تو بر پاست سیدالشهدا(ع)
به گوشه گوشهء شش گوشه، که مزار شما
حرم نه، مرکز دنیاست سیدالشهدا(ع)
جواز روزی و‌ روضه برای یک سالم
به دست حضرت زهراست، سیدالشهدا(ع)
روی کتیبهء اشعار محتشم خواندم
چه قدر نام تو زیباست سیدالشهدا(ع)
همیشه دوخته ام چشم آرزویم را
به پرچم تو که بالاست سیدالشهدا(ع)
محمد عظیمی
شعرامام حسین(ع) 5
بنویسید مرا بی سر و سامان حسین
جگری سوخته و پاره گریبان حسین
پای شش گوشه گدا را بنشانید و سپس
بنگارید مرا دست به دامان حسین
روضه ای باز بخوانید و، هلاکم بکنید
روی قبرم بنویسید پریشان حسین
پروراندند مرا پای همین هیئت ها
از همان روز ازل خورده ام از نان حسین
کاش در کرببلا جام شهادت نوشم
بسرایند مرا جزء شهیدان حسین
شبِ بی گریه در این عشق حرام است مرا
این چنین است شبِ ریزه خور خوان حسین
بنویسید روی مشک علمدار حرم
جان عالم به فدای لب عطشان حسین
به خدا این پسر حضرت زهرا باشد
روی خاک است چرا پیکر عریان حسین
رضاباقريان
شعرامام حسین(ع) 6
دارم به سر هوای تو یا ایهاالغریب
دارم به لب نوای تو یا ایهاالغریب
حسرت به دل نشسته ام و زار می زنم
در داغِ کربلای تو یا ایهاالغریب
عمری است بین هیئت تو خو گرفته ام
با بیرق عزای تو یا ایهاالغریب
ایل و تبار من همگی نوکر تواند
من هم شدم گدای تو یا ایهاالغریب
شکر خدا که بینِ سلاطینِ این جهان
افتاده ام به پای تو یا ایهاالغریب
با اسم اعظمت گره ها باز می شود
بینِ حرم سرای تو، یا ایهاالغریب
سایه فکنده روی سرم، ای قتیلِ اشک
دست گره گشای تو یا ایهاالغریب
آشفته ام به گیسوی آشفته ات حسین
می میرم از بلای تو یا ایهاالغریب
لعنت به آن کسی که سرت را بریده است
در پیش بچه های تو یا ایهاالغریب
تنها شدی و پیروهنت پاره پاره شد
ای جان من فدای تو، یا ایهاالغریب
رضاباقریان
شعرامام حسین(ع) 7
شکـرِ خـدا به قافـله یِ غم رسیده ام
عمرَم کـَفاف داد وُ به پرچم رسیده ام
شبنم شدم به چشمه یِ زمزم رسیده ام
مادر…به گـریه هایِ مُـحـرم رسیده ام
مَن رویِ سینه یِ تو شدم نوکرِ حسین
مادر…پدر…پـسر…به فـدایِ سرِ حسین
وقتِ مُرورِ مَرثیه یِ حاج ناظم است
مرغِ دلم به سویِ حریمِ تو عازم است
مادر…برایِ گریه دعـایِ تو لازم است
پایانِ روضه می شوم اِنگار تازه مَست
خیمه زدیم تا بزنیم از تو دَم…حسین
کوثر شدیم از غمِ تو دورِ هم…حسین
با ما زبان گرفـته تمـامِ حـرم…حسین
یا ذَالجـلالِ وَ الکـَرمِ وَ النـِعَم…حسین
شاهِ کـرم به حـالِ دلِ من نـگاه کُن
ماهِ مُـحرم است مـرا رو به راه کُن
لطفِ تو می کِشد به حرم عاشقِ تو را
با یک نـگاه می شود این سینه کربلا
اِی کاش دِق کـنم دهـمِ ماهِ روضه ها
آنجا که ظالمی رویِ پیکر گذاشت…پا
به دست وُ پا زَدَن نرسم کاش سَرورم
پَرپَر زدن خوش است رویِ پایِ دلبرم
حسین ایمانی
شعرامام حسین(ع) 8
مظلوم عالمی لک لبیک یا حسین
شاه مکرمی لک لبیک یا حسین
ذکر لب زمین و زمان،آه عاشقان
سلم مسلمی لک لبیک یا حسین
ای جلوه های ذات خدا،سبط مصطفی
هستی خاتمی،لک لبیک یا حسین
تو حیدری،تو فاطمه ای،ایها الکریم
کانون هر غمی،لک لبیک یا حسین
ما نوکر توایم و تو ارباب ماسواء
تفسیر اعظمی،لک لبیک یا حسین
ذکر علی اکبر و عباس وقاسم و…
فکر دو عالمی،لک لبیک یا حسین
تو بهترین امیری و نعم النصیری و…
تنهاترین دمی، لک لبیک یا حسین
پای پیاده سوی حریم تو می رویم
عهد مجسمی،لک لبیک یا حسین
حسین ایمانی
شعرامام حسین(ع) 9
من کجا…اینهـمه کرم؟!ارباب
سـگ آلـوده و حـرم؟! ارباب
به گمـانم که مادرِ تو قبول…
کـرده نـذریِّ مـادرم ارباب
بال من را گناه سوزاند و…
داده ای باز هـم پـَرم ارباب
لـیـلة القـدر آسـمانی ها
تـَهِ گـودال مضطرم ارباب
دست و پا می زنی و می سوزد
پای این روضه کـوثرم ارباب
من شنیدم که نیـزه کوبیدند
روی دنـدان دلبـرم ارباب
زیر سُم ماندی و هجوم آورد
لشـکـر کـینه بر حـرم ارباب
معجر نازدانه ات می سوخت
ندبه شد حرف آخرم ارباب
حسین ایمانی
شعرامام حسین(ع) 10
بر هر دری که باز شود پای روضه ها
صد مرده زنده می شود از چای روضه ها
این چای را بنوش که دم کرده فاطمه
با اشک جبرییل در أثنای روضه ها
هر وقت تشنه کام شدی روضه ی تو آب
هر جا که دلشکسته شدی جای روضه ها
رودیم و سر به سنگ عزای تو می زنیم
تا وصل می شویم به دریای روضه ها
از هر چه غیر فاطمه باید که دست شست
پس با وضو شوید مهیای روضه ها
سید رضا هاشمی

حضرت مسلم ابن عقیل علیه السلام
روضه و مقتل حضرت مسلم(ع)
… فَقالَ مُسلِمٌ، وَيلَكُم! ما لَكُم تَرمونّي بِالحِجارَةِ كَما تُرمَى الكُفّارُ، وأنَا مِن أهلِ بَيتِ النَّبِيِّ المُختارِ؟! وَيلَكُم! أما تَرعَونَ حَقَّ رَسولِ اللّه، ولا حَقَّ قُرباهُ ؟ (مسلم گفت: واى بر شما! چرا به سويم سنگ پرتاب مى كنيد ـ آن گونه كه به كفّار، سنگ مى زنند ـ در حالى كه من از خاندان پيامبر برگزيده ام؟ واى بر شما ! آيا حقّ پيامبر خدا را پاس نمى داريد و حقّ نزديكانِ او را حرمت نمى نهيد؟!) ثُمَّ حَمَلَ عَلَيهِم ـ في ضَعفِهِ ـ فَهَزَمَهُم وكَسَرَهُم فِي الدُّروبِ وَالسِّكَكِ. ثُمَّ رَجَعَ وأسنَدَ ظَهرَهُ عَلى بابِ دارٍ مِن تِلكَ الدّورِ، ( آن گاه با ناتوانى بر آنان يورش بُرد و آنان را به سوى كوچه ها و دروازه ها فرارى داد. آن گاه باز گشت و بر درِ خانه اى تكيه داد ) ورَجَعَ القَومُ إلَيهِ، فَصاحَ بِهِم مُحَمَّدُ بنُ الأَشعَثِ: ذَروهُ حَتّى اُكَلِّمَهُ بِما اُريدُ، فَدَنا مِنهُ وقالَ: وَيحَكَ يَابنَ عَقيلٍ! لا تَقتُل نَفسَكَ، أنتَ آمِنٌ ودَمُكَ في عُنُقي، وأنتَ في ذِمَّتي ( جمعيت به سويش باز گشتند. محمّد بن اشعث بر آنان بانگ زد: رهايش كنيد تا با او سخن بگويم. آن گاه به مسلم نزديك شد و گفت: واى بر ت ، اى پسر عقيل! خودت را به كشتن مده. تو در امانى و خونت بر گردن من است. تو در پناه منى ) فَقالَ مُسلِمٌ: أتَظُنُّ يَابنَ الأَشعَثِ أنّي اُعطي بِيَدي وأنَا أقدِرُ عَلَى القِتالِ؟! لا وَاللّه ِ لا يَكونُ ذلِكَ أبَدا ( مسلم گفت: اى پسر اشعث ! گمان مى كنى تا وقتى كه نيرو براى جنگيدن دارم دست تسليم دراز مى كنم؟ نه به خدا ! هرگز چنين نمى شود ) ثُمَّ حَمَلَ عَلَيهِ فَأَلحَقَهُ بِأَصحابِهِ، ثُمَّ رَجَعَ إلى مَوضِعِهِ وهُوَ يَقولُ: اللّهُمَّ إنَّ العَطَشَ قَد بَلَغَ مِنّي، فَلَم يَجتَرِئ أحَدٌ أن يَسقِيَهُ الماءَ ويَدنُوَ مِنهُ.( آن گاه بر او يورش بُرد و او را تا پيش يارانش عقب راند و به جايگاه خود باز گشت و مى گفت: بار خدايا ! عطش توانم را بُرده است! ولى كسى جرئت نداشت به او آب بدهد، يا به وى نزديك شود. ) فَقالَ ابنُ الأَشعَثِ لِأَصحابِهِ: إنَّ هذا لَهُوَ العارُ وَالشَّنار، أتَجزَعونَ مِن رَجُلٍ واحِدٍ هذَا الجَزَعَ؟ اِحمِلوا عَلَيهِ بِأَجمَعِكُم حَملَةَ رَجُلٍ واحِدٍ. فَحَمَلوا عَلَيهِ وحَمَلَ عَلَيهِم ( پسر اشعث به يارانش گفت: اين ، براى شما ننگ و عار است كه اين چنين از يك نفر درمانده شده ايد! همه با هم، يكباره بر او يورش بريد. آنان بر مسلم حمله كردند و مسلم هم بر آنان يورش بُرد. ) وقَصَدَهُ رَجُلٌ مِن أهلِ الكوفَةِ يُقالُ لَهُ بُكَيرُ بنُ حُمرانَ الأَحمَرِيُّ، فَاختَلَفا بِضَربَتَينِ: ضَرَبَهُ بُكَيرٌ عَلى شَفَتِهِ العُليا، وضَرَبَهُ مُسلِمٌ فَبَلَغَتِ الضَّربَةُ جَوفَهُ فَأَسقَطَهُ قَتيلاً( مردى كوفى به نام بُكَير بن حُمرانِ احمرى به سمت مسلم آمد و دو ضربت ميان آن دو رد و بدل شد. بُكَير بر لب بالاى مسلم ضربتى زد و مسلم نيز ضربتى بر او زد كه كشته بر زمين افتاد. ) وطُعِنَ [مُسلِمٌ] مِن وَرائِهِ فَسَقَطَ إلَى الأَرضِ، فَاُخِذَ أسيرا، ثُمَّ اُخِذَ فَرَسُهُ وسِلاحُهُ، وتَقَدَّمَ رَجُلٌ مِن بَني سُلَيمٍ يُقالُ لَهُ عُبَيدُ اللّه بنُ العَبّاسِ، فَأَخَذَ عِمامَتَهُ. (مسلم از پشت سر، نيزه خورد و بر زمين افتاد و به اسارت گرفته شد و اسب و سلاحش را برداشتند و مردى از بنى سُلَيم به نام عبيد اللّه بن عبّاس جلو آمد و عمامه اش را برداشت )
مقتل الحسين عليه السلام خوارزمي : ج ١ ص ٢٠٩
اشعار حضرت مسلم(ع) 1
نعره‌ های مکرری دارم
به کفم تیغ حیدری دارم
در سبو جام کوثری دارم
بر سر دار دلبری دارم
بر لبم عاشقانه زمزمه شد
دلبر من حسین فاطمه شد
سر ناقابلم فدای حسین
تنم افتد به خاک پای حسین
هستیم میدهم برای حسین
من به جان میخرم بلای حسین
برلبم عاشقانه زمزمه شد
دلبر من حسین فاطمه شد
بر سر دار تشنه‌ی آبم
من برای حسین بی تابم
ذیل نورش به مثل مهتابم
اهل عالم حسین اربابم
بر لبم عاشقانه زمزمه شد
دلبر من حسین فاطمه شد
در دل من ز خصم واهمه نیست
بر لبم غیر عشق زمزمه نیست
مونسم غیر نام فاطمه نیست
غیر نامش به عرش قائمه نیست
به لبم عاشقانه زمزمه شد
دلبر من حسین فاطمه شد
مرتضی محمودپور
اشعار حضرت مسلم(ع) 2
کوچه گردم غریب این شهرم
با تمامی شهرتان قهرم
من سفیرم سفیر اربابم
قطره ام با حسین چون بحرم
آسمان و زمین شرر بار است
یا حسین عاشق تو بر دار است
جرم من عشق تو بود آقا
تکیه گاهم شبانه دیوار است
همه ذکرم شدست کوفه میا
همه امید من گسست کوفه میا
من به فکر سر توام آقا
سر من گر شکست کوفه میا
عشق من را کشیده اینجا بعد…
شرح کوفه بماند آقا بعد…
سر بی تن در انتظار توام
سر بازار کوفه اما بعد
السلام ای مسافر صحرا
السلام ای امام بی همتا
آخرین یادگار فاطمه‌ای
جان زینب به سوی کوفه میا
حرف آخر فدایی تو شدم
نگران از جدایی تو شدم
پیشمرگ جوان لیلایم
دم آخر هوایی تو شدم
مرتضی محمودپور
اشعار حضرت مسلم(ع) 3
یک نفر گشته گرفتار خدا رحم کند
بین یک مشت خس و خار خدا رحم کند
آن غریبی که پناه همه عالم بود
شد پناهنده به دیوار خدا رحم کند
و زمانیکه شکستند همه بیعت را
کوفه شد بر سرش آوار خدا رحم کند
هر کجا رفت فقط تیر سه شعبه میدید
گشت این بار عزادار خدا رحم کند
همه جا حرف عمود و سر و تیر و نیزه است
وای بر چشم علمدار خدا رحم کند
نیمه شب دست روی دست زد و با خود گفت
زینب و کوچه و بازار خدا رحم کند
رضاباقريان
اشعار حضرت مسلم(ع) 4
سالار کاروان پر از یاسمن، حسین
جمع صفات و خاتمه ی پنج تن، حسین
دلدار مصطفی و علی و حسن، حسین
برگرد و سوی کوفه نیا جان من حسین
کم در میان کوفه عذابم نداده اند
با کام تشنه گشتم و آبم نداده اند
از بس که بین کوچه جوابم نداده اند
دل خوش شدم به یاری یک پیرزن حسین
با تیغ و نیزه بال و پرم را شکسته اند
دندان و کام شعله ورم را شکسته اند
از پشت بام فرق سرم را شکسته اند
نامردی است مسلک شان غالبا حسین
شام بلند غفلت شان سر نمی شود
چیزی برایشان زر و زیور نمی شود
این جا دلی برای تو مضطر نمی شود
برگرد و سر به وادی این ها نزن حسین
دیگر بریدم از دل تاریک کوفیان
از کوچه های خاکی و باریک کوفیان
جان رقیه ات نشو نزدیک کوفیان
چون می درند از بدنت پیرهن حسین
باید نظر به قامت آب آورت کنی
فکری برای تشنگی اصغرت کنی
قدری نظاره بر جگر خواهرت کنی
شاه غریب گشته و دور از وطن حسین
این جا نمک به زخم عزادار می زنند
زن را برای درهم و دینار می زنند
طفل اسیر را سر بازار می زنند
غیرت میان کوفه شده ریشه کن حسین
می ترسم این که بین بیابان رها شوی
بر خاک داغ بادیه عطشان رها شوی
غارت شوی و با تن عریان رها شوی
برگرد تا رها نشوی بی کفن حسین
ای وای اگر که اسب کسی سرنگون شود
یا از فراز نیزه سری واژگون شود
گودال قتلگاه اگر غرق خون شود
ضجه زند عقیله که خونین بدن حسین
محمد جواد شیرازی
اشعار حضرت مسلم(ع) 5
نامه ای می رسد از دست سفیرت به شما
نامـه را پاره کن اِی شاه وفـا کوفه میا
در سرِ کوفه فقط فکر جدال و جنگ است
کوچه‌هاخاکی و در هر وَجبش یک سنگ است
همه یِ شهر به دنـبال شـکار دینـَنـد
تیر و شمشیر و غُل و چکمه… همه سنگینند
قـول دادند سرت را به روی نی بـِبـَرند
وَ حرم را به سوی بزم دف و مِیْ ببرند
همه آماده یِ رقاصی و بازی هستند
به کنیـزیِّ عزیزان تو راضـی هستند
قاصد تو شده در شهر علی سرگردان
کاروان را به مدینــةُ النـبـی برگردان
خواب کوفه شده سکه… همگی تب دارند
تب شـلاق زدن بر تـَن زیـنـب دارند
خنجر و زخم زبان هر دو به دنبال حرم
چشم دارند به آویزه و خـلخـال حرم
سینه ها پر شده از کینه و بغض پدرت
می کِشد تیر سه پَر حسرت حلق پسرت
از روی دار عجب دشت عجـیـبی پیداست
گرد و خاک است ولی سرخیِ سیبی پیداست
یک نفر فکر شما نیست خودت فـکری کن
کنج ویرانه که جا نیست!!! خودت فکری کن
بدنم روی قـَناره … سرِ من بر دار است
کار مظلـوم دعـا تا سحـر دیـدار است
حسین ایمانی
اشعار حضرت مسلم(ع) 6
اینجا کسی فکـرِ مُدارا نیست برگرد
دلواپـسی من که بـیجا نیست برگرد
هر سو نَظَر انداختم چیزی به غیر از
سر نیزه وُ شمشیر پیدا نیست برگرد
از تیرهایِ حرمـله فهمیـده اَم که
اینجا بمانی روضه طوفانیست برگرد
تا کودکِ شش ماهه اَت تیری نَخورده
تا جـسـم اکبر ارباً اربا نیست برگرد
تا قاسمَت زیرِ سـُمِ مرکب نَمانده
تا دستِ سقا رویِ شنها نیست برگرد
تا خَنجَری بر حَنجَر خشکیده ات نیست
حالا که رویِ سینه اَت پا نیست برگرد
تا بر سرِ پیراهن وُ انگشتری وُ…
آویزه وُ خلخال دعوا نیست برگرد
تا گوشواره بُردن وُ سیلی وُ شلّاق
سهمیه یِ گُلهای زهرا نیست برگرد
تا بینِ ندبه…پایِ نیزه…دست بسته
زخمِ زبان روزی طـاها نیست برگرد
حسین ایمانی
زمینه شب اول (1)
با چشای غرق خون می زنم تورو صدا
هر طرف میری برو سمت کوفیا نیا
الهی، بشه بی خطر سفرت
نشه کم، یه تار مو از رو سرت
هستم کبوترت- پرم افتاده
برخاک راه تو- سرم افتاده
کوفه میاحسین،پسر زهرا
………………………………….
خون کام خشک من می چیکه تو ظرف آب
دلهره دارم برا نورسیده رباب
تو اینا،یکی مثه حرمله هست
میزنه،پرکبوترت روی دست
اینجا اگه بیای-میشی سرگردون
با طفل غرق خون-میمونی حیرون
کوفه میاحسین،پسرزهرا
حرف آخرم اینه شاه پرده دارنیا
کوفیا اراذل اند زینب و نیار نیا
همه جا، توکوفه میپیچه خبر
میکشند، حرمتتو بین گذر
از آه من آتیش-داره میباره
دخترعموی من-میشه آواره
کوفه میاحسین،پسرزهرا
مجتبی صمدی شهاب
زمینه شب اول (2)
زِ داغِ تو حسین ببین چی میکِشَم
فقط آقا ازت همینه خواهشم
میگم با شور و شین ، ای شاهِ عالمین
به جانِ مادرت ، کوفه میا حسین
کوفه میا حسین
میگم با التماس با قلبِ بیقرار
به همرهت آقا رقیه رو نیار
ای شاهِ بی نظیر ، برگرد از این مسیر
که اینجا خواهرت ، زینب میشه اسیر
کوفه میا حسین
‌‌‌مجید خانی
زمینه شب اول (3)
(( سر دم هر شب ))
افتخارم اینه آقا جون عمریه گداتم
اعتبارم اینه آقا جون بین نوکراتم
تو امیری و من عبد روسیاهم
ای پناه عالم بی تو بی پناهم
عمریه ز داغت غرق سوز و آهم
بگیر از من جرات گناه و
نگیر از من اشک و سوز و آه و
حسین یا رحمت الله
………………………………….
کوچه گرد کوفه شدم و بی کسم حسین جان
اینجا دیگه به آ خر خط میرسم حسین جان
بی قرارتم من ای قرار قلبم
بی تو خون ِ خونِ روزگار قلبم
از غمت حبیبم غصه دار قلبم
میا کوفه ای عزیز زهرا
نیار کوفه زینبت رو مولا
حسین …..
کوفه شهر پر درد و غمه چشم و رو ندارن
داغ بچه هاتو یا حسین رو دلت میذارن
حرمله سه شعبه طفل شیر خواره
گریه ی رباب و حلق پاره پاره
سر هایی که روی نیزه ها سواره
میا کوفه می شی بی علمدار
میا کوفه آ قا دست نگهدار
حامد الواری
نوحه شب اول
سفیر بی یار عزیز زهرایم
به کوفه میکردم غریب و تنها یک
حسین مسلم تو فداییه
حسین کوفه بی آشناییه
واویلا واویلا
دلم غم داره شدم آواره
چشام روی دار ببین بیماره
سرم به دروازه به عشق دیدارت
به هر کجا هستی خدا نگهدارت
حسین شرمنده ام از مادرت
حسین با خود نیاور خواهرت
واویلا واویلا
نباد رحمی بر رباب و اصغر
کند حرمله شکار حنجر
ز دیده پنهان کن تمام زیورها
که حرف سوغات است میان دخترها
حسین شد صحبت غارتگری
حسین رقیه را نیاوری
تنم بی سر شد دوچشمم تر شد
تمام دردم غم معجر شد
اباعبدالله اباعبدالله
قاسم نعمتی
روضه و مقتل شب دوم ورودیه
عن جعفر بن محمّد بن عليّ بن الحسين عن أبيه عن جدّه [زين العابدين] عليهم السلام: سارَ [الحُسَينُ عليه السلام ] حَتّى نَزَلَ كَربَلاءَ فَقالَ : أيُّ مَوضِعٍ هذا ؟ فَقيلَ: هذا كَربَلاءُ يَابنَ رَسولِ اللّه ِ .فَقالَ: هذا ـ وَاللّه ِ ـ يَومُ كَربٍ وبَلاءٍ وهذَا المَوضِعُ الَّذي يُهَراقُ فيهِ دِماؤُنا ، ويُباحُ فيهِ حَريمُنا.
امام صادق از پدرش امام باقر از جدّش امام زين العابدين عليهم السلام ـ : حسين عليه السلام حركت كرد تا در كربلا فرود آمد و پرسيد: «نام اين سرزمين چيست ؟» . گفتند: اى فرزند پيامبر خدا! اين جا كربلاست. حسين عليه السلام فرمود: «به خدا سوگند، اين، روزِ كرب و بلاست و اين جا، همان جايى است كه خون هاى ما در آن ريخته و حرمت ما شكسته مى شود» .
أمالي شيخ صدوق : ص ٢١٩ ح ٢٣٩ ، بحار الأنوار علامه مجلسي: ج ٤٤ ص ٣١٥ ح ١ .
مردى از قبيله بنى ضَبّه گفت: هنگامى كه على عليه السلام در كربلا فرود آمد، من حاضر بودم. ايشان رفت و در كنارى ايستاد و با دستش اشاره كرد و فرمود: «آنجا جايگاه فرود آمدن مَركب هايشان و سمت چپ، جاى بار و بُنه شان است». سپس با دستانش به زمين زد و مُشتى از خاك آن را برگرفت و آن را بوييد و فرمود : «وه كه چه خون هايى بر آن، ريخته مى شود!» . بعدها حسين عليه السلام آمد و در كربلا فرود آمد. من در ميان سوارانى بودم كه ابن زياد آنها را به سوى حسين عليه السلام روانه كرده بود. هنگامى كه رسيدم گويى به جايگاه على عليه السلام و اشاره با دستش مى نگريستم. اسبم را چرخاندم و به سوى حسين بن على عليه السلام بازگشتم و بر او سلام دادم و به او گفتم: پدرت داناترينِ مردم بود و من در فلان موقع كنارش بودم. او چنين و چنان فرمود . به خدا سوگند، تو در اين زمان ، كُشته مى شوى! حسين عليه السلام فرمود: «تو مى‌خواهى چه كنى؟ آيا به ما مى‌پيوندى، يا به خانواده ات ملحق مى‌شوى ؟» گفتم: به خدا سوگند من فردى بدهكار و عيالوارم. به خانواده ام ملحق مى‌شوم. حسين عليه السلام فرمود: «حال كه به ما نمى‌پيوندى نيازت را از اين مال (مالى كه پيشِ رويش نهاده شده بود) بردار پيش از آن كه بر تو حرام شود . سپس خود را نجات بده كه ـ به خدا سوگند ـ هر كس فرياد ياريخواهىِ ما و برق شمشيرها را ببيند و يارى مان ندهد، بر زبان پيامبر صلى الله عليه و آله لعن شده است» . گفتم: به خدا سوگند، امروز هر دو كار را با هم انجام نمى دهم. مالت را بگيرم و رهايت كنم؟! مرد ضَبّى، باز گشت و حسين عليه السلام را وا نهاد.
المطالب العاليه ج ٤ ص ٣٢٦ ح ٤٥١٧

ورودیه
اشعار شب دوم 1
چیزی نمانده تا حرم، آرام خواهرم
گریه مکن برابرم، آرام خواهرم
دلتنگ روزهای مدینه شدی، ولی
همراه ماست مادرم، آرام خواهرم
خیلی شبیه فاطمه این روزها شدی
ای از قدیم یاورم، آرام خواهرم
این قد خمیدن تو مرا پیر میکند
اینگونه نیست باورم، آرام خواهرم
این روزها نگاه تو خیلی شکسته است
گریه مکن برابرم، آرام خواهرم
رضاباقريان
اشعار شب دوم 2
به رشته رشتهء زلفت دخیل میریزد
عبا تکان بدهی جبرئیل میریزد
شبیه غرش فوّاره رو به بالائی
که از کنار دو ‌چشم تو‌ نیل میریزد
هنوز حسرت شش گوشه مانده در دل ما
هوای روضه ات از چشم ایل میریزد
به زلف اکبر تو میخرم صد اسماعیل
ز کعبهء حسناتت خلیل میریزد
به پای دیگ غذاهای نذری ات آقا
هزار حاتم و … از این قبیل میریزد
برای اینکه بمیرم برای روضهء تو
همیشه دور و برت صد دلیل میریزد
به زیر چتر محرم پناه میگیرم
دوباره روزی خود را ز شاه میگیرم
خدا کند نشود خیمه ای به پا اینجا
خدا کند نشود آتشی رها اینجا
خدا کند نرسد دست ضجرها اصلا
به گیسوان کمند رقیه ها اینجا
من از جماعت خنجر به دست میترسم
چه میشود نشود پای شمر وا اینجا
صدای چک چک شمشیر ها ندارد ترس
گذشت هرچه که بوده به خیر تا اینجا
گلی رسید و‌ عروسک به دست میپرسید
که هست ای پدر ناز من کجا اینجا!؟
حسین آه بلندی کشید یعنی که…
عزیز قافله ام‌هست کربلا اینجا
ندیده بود کسی تا به حال این همه تیر
چقدر میشود اینجا غروب ها دلگیر
عزیز فاطمه بی یار … نه خدا نکند
و نعش اکبرش این بار … نه خدا نکند
صدای گریهء علیا مخدره زینب(س)
به گوش میرسد انگار … نه خدا نکند
دو ساعتیست رقیه«س» تبش نمی افتد
خرابه، مرد طبق دار … نه خدا نکند
چقدر ساکت و آرام و ‌ناز خوابیده
به تیر حرمله بیدار … نه خدا نکند
گمان کنم که می افتد کنار آب فرات
علم ز دوش علمدار … نه خدا نکند
تمام دخترکان در خیال طی کردند
مسیر کوچه و بازار … نه خدا نکند
خدا کند که نبینم غروب یازدهم
به نیزه قافله سالار … نه خدا نکند
میان روضهء شیب الخضیب میجوشیم
به نام نامی سلطان سیاه میپوشیم
محمد عظیمی
اشعار شب دوم 3
اینجا حرم نزن که دلم شور میزند
غمگین نگو سخن که دلم شور میزند
داری علم به شانه عباس مینهی
با گریه عشق من که دلم شور میزند
از بوریا و اکبر خود گفتی وسم…
اسب و گل حسن که دلم شور میزند
خانه خراب میشوم از غصه رباب
من را ببر وطن که دلم شور میزند
از دستها و مشک علمدار گفتی و…
صد تیر و یک بدن که دلم شور میزند
از گرد و خاک عصر عزا حرف میزنی
از کهنه پیرهن که دلم شور میزند
تازه رسیده ایم و تو گودال رفته ای
پس دست و پا نزن که دلم شور میزند
دستم به روی چادر و معجر گذاشتم
تو هم نگو کفن که دلم شور میزند
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان
برگرد یارمن که دلم شور میزند
حسین ایمانی
زمینه شب دوم (1)
این چه سرزمینیه جونمو می لرزونه
ای عزیز مادرم کاش میشد بریم خونه
بخدا ، داره دل من میگیره
نگاه کن ، داره خواهرت میمیره
دلشوره خیمه زد-تو دل خواهر
انگار داره میاد-صدای مادر
ای وای حسین من ، پسرزهرا
…………………………….
بازی بادلم نکن ازجداشدن نگو
اومده گمون کنم وقت بوسه بر گلو
نگاهت،واسه چی به آسمونه
آه،تودل منو می سوزونه
اینها میخوان تورو- بگیرن از من
با روضه چشات- دلمو نشکن
ای وای حسین من،پسر زهرا
………………………………..
میشنوی برادرم آه مادرم میاد
می دونی بدون تو چی به این سرم میاد
الهی، نشه خاک وخون کفنت
با لگد، نشه زیرو رو بدنت
این وعده مون نبود- که بشم تنها
تنها چی کار کنم- میون صحرا
ای وای حسین من، پسر زهرا
مجتبی صمدی شهاب
زمینه شب دوم (2)
خودت بگو داداش اینجا دیگه کجاست
انگاری این همون زمینِ کربلاست
ای عشقه زندگیم ، گشته حالم وخیم
بیا برگردیم و ، به مدینه بریم
واویلا یا حسین
تو این زمین داداش از هم میشیم جدا
اینجا میره سرت بالای نیزه ها
پیشه چشمم اخا ، رو خاکِ کربلا
زخمی و تشنه لب ، میزنی دست و پا
واویلا یا حسین
‌‌‌مجید خانی
زمینه شب دوم (3)
کربلا برات مهمون اومد بچه های زهرا
رنگ چشم زینب شده چون لاله های صحرا
اشک و آ ه زینب قلبی که غمینه
کاش میشد دوباره باز بره مدینه
داغ دلبرش رو عاقبت نبینه
غم زینب . بی حد و حسابه
دل زینب . پر ز اضطرابه
حسین …..
میبینه حسین بی رمق و زخمی کنج گودال
مادرش با قلبی پرِ درد وقتی میره از حال
میبینه که سردار روی نی سواره
میبرن به غارت گوش و گوشواره
بی حسین و عباس محرمی نداره
خدا رحمی خیمه ها نسوزه
سر و روی بچه ها نسوزه
حامد الواری
نوحه شب دوم
حاجی زهرا در دشت منا آمد
که همره زینب به کربلا آمد
حسین ای نور چشم مصطفی
حسین خوش آمدی به کربلا
حسین جان (2)
میان صحرا به دست سقا
خیام اهل حرم شد برپا
اباعبدالله (۴)
ماه بنی هاشم علم بدوش آمد
امید طفلان و باده فروش آمد
همه روح احساس کربلا
گل زهرا و یاس کربلا
ابالفضل (2)
به مثل ماه و به دورش کوکب
دعا زیر لب برای زینب
اباعبدالله (۴)
مرتضی محمود پور
حضرت رقیه سلام الله علیها
روضه و مقتل حضرت رقیه (س)
… فقالت: ما هذا الرّأس ؟ قالوا لها: رأسُ أبيك. فرفعته من الطّشت حاضنة له ( وقتي سر بريده امام حسين را براي رقيه سلام الله عليها آوردند گفت اين سر كيست؟ به او گفتند: سر پدرت حسين است. ) وهي تقول: يا أباه ! مَن ذا الذي خضّبك بدمائك؟ يا أبتاه! مَن ذا الذي قطع وريدك؟ يا أبتاه ! مَن ذا الذي أيتمني على صغر سنّي ؟ ( سر را با احتياط از داخل طشت برداشت و به سينه چسبانيد و با گريه هاي سوزناك خود خطاب به سر چنين گفت: پدر چه كسي تو را به خون آغشته كرد؟ چه كسي رگ هاي گردنت را بريد؟ پدر چه كسي در خردسالي يتيمم كرد؟ ) يا أبتاه ! مَن بقي بعدك نرجوه ؟ يا أبتاه ! مَن لليتيمة حتّى تكبر ؟ يا أبتاه ! مَن للنساء الحاسرات ؟ يا أبتاه ! مَن للأرامل المسبيّات ؟ يا أبتاه ! مَن للعيون الباكيات ؟ يا أبتاه ! مَن للضائعات الغريبات ؟ يا أبتاه ! مَن للشعور المنشرات ؟ يا أبتاه ! مَن بعدك ؟ ( پدر دختر يتيم تو به چه كسي پناه ببرد تا بزرگ شود؟ پدر جان زنان بي پوشش چه كنند؟ پدرجان زنان اسير و سرگردان كجا بروند؟ پدر جان چه كسي چشمان گريان را چاره ساز است؟ پدر جان چه كسي يار و ياور غريبان بي پناه است؟ پدر جان چه كسي پريشان مويي ما را سامان مي بخشد؟ پدر جان بعد از تو چه كسي با ماست؟ ) واخيبتنا ! يا أبتاه ! مَن بعدك ؟ واغربتنا ! يا أبتاه ! ليتني كنت الفدى ، يا أبتاه ! ليتني كنت قبل هذا اليوم عميا . يا أبتاه ! ليتني وسدت الثّرى ولا أرى شيبك مخضّباً بالدّماء .(واي بر ما بعد از تو واي از غريبي! پدر جان كاش فدايت مي شدم. پدر جان اي كاش بيش از اين نابينا مي شدم و تو را اينگونه نمي ديدم. پدر جان كاش پيش از اين در خاك خفته بودم و محاسنت را آغشته به خون نمي ديدم. ) ثمّ إنّها وضعت فمها على فمه الشّريف , وبكت بُكاءاً شديداً حتّى غشي عليها ، فلمّا حرّكوها , فإذا بها قد فارقت روحها الدُنيا ( سپس لب ها را بر لب هاي پدرش امام حسين نهاد و چنان گريست كه همان لحظه بيهوش شد و وقتي او را حركت دادند دريافتند كه از دنيا رفته است.)
المنتخب في جمع المراثي و الخطب طريحي، ص 136-137
شعر شهادت حضرت رقیه (س) 1
بعد از تو گوشواره به دردم نمیخورد
رخت و لباس پاره به دردم نمیخورد
اي آفتاب برسر زینب طلوع کن
این چند تا ستاره به دردم نمیخورد
نزدیک تربیا که کمی درد دل کنیم
تنها همین نظاره به دردم نمی خورد
ما را پیاده کن، سرمان سنگ میخورد
این بودن سواره به دردم نمیخورد
چندین شب است منتظرصحبت توأم
حرفی بزن، اشاره به دردم نمیخورد
این ها مرابه مجلس خوبی نمی برند
بعد از تو استخاره به دردم نمیخورد
این سنگها هنوزحسابم نمی کنند
با این حساب چاره به دردم نمیخورد
علی اکبر لطیفیان
شعر شهادت حضرت رقیه (س) 2
گفته ام با همهء شهر که بابا دارم
پدر خوب تری از همه دنیا دارم
یا عمو یا تو، روی شانهء‌تان میخوابم
دو ‌سه شب رفته که بیدارم و‌ لالا دارم
خواستم ‌مرهم زخم لب خشکم باشد
بوسه ای را که ز لبهات تمنا دارم
گفت این نان و ‌رطب مشکل شرعی دارد
ضعف هم با همه سختی نکند وا دارم
زیر چشمی همهء شهر نگاهم کردند
متوجه نشدم از چه تماشا دارم…!
گاه من هستم و عمه ز پی ام میگردد
هستم و‌ نیستم، انگار که معنا دارم
راستی پیرهنم از چه بزرگم شده است
راستی پیرهن قبلی خود را دارم
دادِ این قلدر بی چاک و دهن وحشت داشت
این عروسک به گمان تو کمی لکنت داشت!؟
عمه ام، عمه که نه خوب تر از مادرهاست
یک تنه با همه سختی سپر دختر هاست
هرچه من میدوم از قافله جا میمانم
این گناهیست که بر گردن کوچکترهاست
باید این بار تو منت کشی ام را بکنی
قهر با ناز و ‌ادا کار همه دخترهاست
چند روزیست که پلکم روی هم افتاده
این هم از پنجهء مردانهء جنگاورهاست
غصهء رفتن معجر ز سر ما نخوری
آستین همه زنها عوض معجرهاست
خبر از رونق بازار می آید در شام
صحبت از قیمت پیرآهن و انگشترهاست
شده پاهای پر از آبله از هم بدتر
گیسوی سوخته آشفته تر از پیکرهاست
دیگر از هرچه گُلِ سَر بخری بیزارم
گوشواره نخری.. خاطره ای بد دارم
محمد عظیمی
شعر شهادت حضرت رقیه (س) 3
اَصلا رقیه نه به خدا دختر خودت
یک شب میان کوچه بماند چه می کنی
در بین ازدحام و شلوغی بترسد و
یک تن به او کمک نرساند چه می کنی
اَصلا خیال کن که کسی دختر تورا
در بین جمعیت بکشاند چه میکنی
یاکه خدانکرده کسی روی صورتش
سیلی محکمی بنشاند چه می کنی
یا فرض کن که دخترتو جای بازی اش
هرشب دعای مرگ بخواند چه میکنی
اَصلا کسی بیاید و با تازیانه اش
خاک از لباس او بتکاند چه میکنی
مجید تال
شعر شهادت حضرت رقیه (س) 4
هـنوز مـادرت از اِزدحــام می ترسد
هنوز خواهرت از سنگ بام می ترسد
همین گه گفت غـذا سر برایش آوردند
هـنوز دختـر تو از طـعـام می ترسد
کسی که دیده به لب چوب میزند ظالم
ازاین خـرابه و از کـاخ شـام می ترسد
سلام کرد ولی بالـگد زَدَشْ نامـرد
به این دلیل گـُلت ازسلام می ترسد
عمـو نبـود ببـیند تن کــبودش را
چه آمده به سرش از نِیام می ترسد
بیا امید رقیـه که دشمن اسلام
ازاین دعا و از آن انتقام می ترسد
حسین ایمانی
شعر شهادت حضرت رقیه (س) 5
اشاره های سرت را درست فهمیدم
ولی نمیشود از نیزه چشم بردارم
چه قدر آرزویم هست جای این تاول
سر تو را به روی پای خویش بگذارم
اگر به دست من آید سر شکسته تو
به زخم های رخت چند بوسه میکارم
ز بسکه ضربه به پهلوی من اصابت کرد
رمق نمانده به جانم ز درد بيزارم
به عضو عضو تنم باغ لاله روییده
و بر کبودی رویم ستاره می بارم
بلند میشوم اما دوباره می افتم
سه سال دارم و باید عصا شود یارم
گمان کنم که نمانده برای من چاره
جز اینکه راس تو را دست نیزه بسپارم
تمام طول سفر در کنار من بودی
تو در کنار منی پس دگر چه کم دارم
رضاباقريان
شعر شهادت حضرت رقیه (س) 6
آتش گرفتنِ جگرم را نگاه كن
زخم كنار چشم ترم را نگاه كن
از عمه ام اگر كه گلايه نمي كني
اي سر شكسته، بال و پرم را نگاه كن
خواهي بگويمت چه قدَر ضربه خورده ام؟
دستِ كبود همسفرم را نگاه كن
آتش ميان خيمه غرور مرا شكست
طاقت بيار و موي سرم را نگاه كن
مانند مادرت شده طفل سه ساله ات
باور نمي كني كمرم را نگاه كن
عمه تمام راه، به جايم كبود شد
پايينِ پاي ني سپرم را نگاه كن
قرآن بخوان ولي ز بلنداي نيزه ها
كنج خرابه دور و برم را نگاه كن
خون مي چكد ز نيزه وَ يا گريه مي كند
عمه بيا كمي پدرم را نگاه كن
دستم، سرم، دو چشم ترم در مي كند
از تازيانه ها اثرم را نگاه كن
كاخ يزيد بر سرش آوار ميكنم
بنشين و ناله سحرم را نگاه كن
چوبي كه زد تو را به سرش خورد ميكنم
حالا غرور شعله ورم را نگاه كن
موي سرم فداي سر زخمي ات پدر
آتش گرفتنِ جگرم را نگاه كن
رضا باقریان
شعر شهادت حضرت رقیه (س) 7
این صلابت…صلابت زهراست
این نجابت…نجـابت زهراست
این سه ساله ملیکه یِ حرم است
روضه اش درک ساحت زهراست
چادرش را به سر که می گیرد
وِجهه ای از وِجاهت زهراست
خاک راهـش پر مـلائکه ها…
عرش حق فرش دولت زهراست
دختر خون سرخ حضرت حق
جلوه ای از عـبادت زهراست
کوثری از عشـیره یِ حیـدر
آیه آیه صـداقـت زهراست
به خـداوندیِ خـدا سوگند
زیر چتـر ولایت زهراست
می دهد حکم کربلا و دمشق
نظـر او عنـایت زهراست
ندبه می خواند و دعای فرج
این دعا در حمایت زهراست
حسین ایمانی
شعر شهادت حضرت رقیه (س) 8
ای قرار دل دُردانه… کمی می خندی؟!
گیسویم را بزنم شانه کمی می خندی؟!
قول دادم به خودم پیش تو هِق هق نکنم
نزنم حرف غریبانه کمی می خندی؟!
تو که از راه رسیدی دردها یادم رفت
جان من…گوشه یِ ویرانه کمی می خندی؟!
سر بازار که گفتـند کنیـزم…گفتـم
که تو می آیی و شاهانه کمی می خندی
هرچه جارو زده ام خـاک دوباره دیدم
آب و جارو نشود خانه؟! کمی می خندی
چه بلایی به سرت آمده ؟!دندانی نیست…
خیزران خورده…به دردانه…کمی می خندی؟!
زیر پای تو که نـَه…زیر سرت فرش شود
این موی سوخته…جانانه…کمی می خندی؟!
خنده ات با همه یِ شهر تـفاوت دارد
ندبه یِ عشق…غریبانه…کمی می خندی
حسین ایمانی
زمینه شب سوم (1)
نیمه شب رسیدی و شد شبم سپیده دم
وقت خوبیه که از غصه هام برات بگم
بابایی، چرا بیخبر اومدی
پیش من، چرا تو با سر اومدی
رو دامنم بخواب-تاسحر بابا
فکر کن خوابیدی رو-دامن زهرا
ای وای بابای من،پسر زهرا
…………………………………………
میدونم که سختته قصه ای برام نگو
پرز چوب خیزران رفته تو لبات فرو
گیسوهات ، دیگه بوی سیب نمیده
کی شراب ، روی صورتت پاشیده
بنده اومده صدام-نفسم تنگه
موهام مثه موهات-لاله ای رنگه
ای وای بابای من،پسر زهرا
من فرشته ی توام که رمق نداره پام
راه نمیتونم برم چکمه خورده پهلوهام
نمیخوام، برام عروسک بخری
باخودت، تو منو باید ببری
شاهزاده تو ببر-با خودت امشب
از دست گریه هام-بریده زینب
ای وای بابای من،پسرزهرا
مجتبی صمدی شهاب
زمینه شب سوم (2)
کجا بودی بابا همه منو زدن
کبود و زخمیه تمومه جسمِ من
تمومه پیکرم ، شده بابا کبود
من رو زدن توی ، محله ی یهود
بابا جان یا حسین ا
اینقد لگد زدن تو پهلوهام بابا
خمیده قامتم مثل پیره زنا
دست و بازوم شکست ، کنجِ ابروم شکست
شبیهِ مادرت ، بابا پهلوم شکست
بابا جان یا حسین
مجید خانی
زمینه شب سوم (3)
از خرابه اومد خبری از سر بریده
چشمای سه ساله پر اشک بابا جون و دیده
صورت کبود و دادنشون بابا
دست بی رمق رو مثل دست زهرا
داره صد گله از نیمه شب تو صحرا
ببین بابا .غم به دل نشسته
ببین بابا دندونم شکسته
حسین …. بابای خوبم
کی رگ گلوت و بریده دخترت بمیره
بابا موهات و کی کشیده دخترت بمیره
قلبم و سوزونده خیزران و لبهات
هلهله کنان شامیای بد ذات
وقتی که میدیدم اشک و توی چشمات
تنم داره جای تازیانه
کتک خوردم من به هر بهانه
حامد الواری
نوحه شب سوم
صحیفه ی عشقه تمام عشاقم
به سفره ی هستی منم که رزاقم
منم باب نجات عالمین
منم باب الحوائج حسین
ثارالله ثارالله
گره گشای گرفتارانم
من استغفار گنهکارانم
رقیه جانم رقیه جانم رقیه جانم
عمو کجا بودی پرم زمین افتاد
النگویم دسته زنی لعین افتاد
عمو چشمت روشن میلرزیدم
عمو من رخت کهنه پوشیدم
عمو پهلویم عمو بازویم
مرا زجر آن شب گرفت از مویم
رقیه جانم رقیه جانم رقیه جانم
صدا زدم نامرد نزن عزادارم
نزن یتیمم من نده تو آزارم
نزن دستت سنگینه بی حیا
نزن عمه میبینه بی حیا
نکش گیسویم نزن بر رویم
بزن اما به عمو میگویم
ثارالله ثارالله
قاسم نعمتی

ابناء الزینب (سلام الله علیها)
روضه و مقتل ابناءالزینب (س)
مرحوم ملا حسین کاشفى در روضه الشهداء مى‏نویسد: چون اولاد عقیل شهید شدند نوبت به فرزندان جعفر طیار رسید و بیش از همه محمد بن عبدالله بن جعفر به نزد امام همام آمد و اذن خواست، امام حسین به او اذن داد پیوسته حرب مى‏کرد و از آن قوم مکار مى‏کشت تا بالاخره به جانب آشیان قدس پرواز نمود علیا مخدره زینب خاتون خواهر امام در فراق فرزند دلبند خود بنالید و امام وى را تسلى داد و خاموش گردانید. مرحوم علامه مجلسى در بحار فرموده: محمد بن عبدالله بن جعفر پس از اجازه از شاه شهیدان دست مادر و صورت برادر را بوسید و با خویشان خداحافظى کرد و قدم به معرکه نهاد و این رجز مى‏خواند:
نشکوالى الله من العدوان
قد ترکوا معالم القرآن
قتال قوم فى الردى عیان
و محکم التنزیل و التبیان
روز جنگ است و کار خواهم کرد از براى دل حسین على با شما کارزار خواهم کرد جان خود را نثار خواهم کرد
ثم قاتل حتى قتل عشره انفس پس – آن قوم شقاوت نهاد بناى مقاتله را نهاد و زمین میدان را از مغز دلیران آلوده ساخت و ده نفر از نامداران را نیز به خاک تیره انداخت، عامر بن نثل تمیمى بر وى تاخت میوه دل زینب خاتون را از شاخ حیات به خاک ممات انداخت خبر به دختر امیر عرب رسید آن مخدره اصلا بى تابى نکرد
عون بن عبدالله چون برادر را کشته و در خون آغشته دید بى اختیار خود را در میان معرکه انداخت قاتل برادر را دید که بر سر کشته او ایستاده و شمشیر خون آلود در دست دارد عون عنایت پروردگار به یک ضربت کارى قاتل برادر را به جهنم فرستاد و با جوانان دیگر همت کرده نعش برادر را به در خیام آوردند و خود نیز خدمت امام آمد معذرت خواست و عرضه داشت: اى کریم بنده نواز مرا معذور دار که از مرگ برادر بى اختیار بودم اکنون از حضرت شما اجازت مى‏طلبم تا خود را به برادر برسانم. حضرت وى را در بر گرفت صورتش را بوسید و با چشم گریان او را اذن میدان داد. مرحوم مجلسى در بحار فرموده:
ثم خرج من بعده عون بن عبدالله بن جعفر
سپس بعد از محمد عون بن عبدالله بن جعفر با خاطرى افسرده و دلى پژمرده روى به معرکه آورد و این رجز را خواند: « ان تنکرونى فانابن جعفر یطیر فیها بجناح احضر – شهید صدق فى الجنان ازهر -کفى بهذا شرفا فى المحشر اگر مرا نمى شناسید من فرزند جعفر شهید راستین در راه خدا هستم که در بهشت مى درخشد در بهشت بوسیله بالهاى سبز پرواز مى کند که این افتخار در محشر براى ما کافى است .
مرحوم مجلسى در بحار مى‏فرماید: « حتى قتل من القوم ثلاثه فارس و ثمانیه عشر راجل» سه سواره با هیجده پیاده خنجر گذار بر وى حمله کردند، عون همه را کشت ناگهان عبدالله بطّه طائى که از شجاعان عالم بود بى خبر از کمین بر آمد و عمودى از آهن بر پشت عون زد که تمام فقرات و استخوانهاى وى را خورد کرد و نخل قامتش بر زمین افتاد و مرغ روحش پر زنان به فضاى عند ربهم یرزقون بال افشاند جوانان رفتند و نعش وى را آورده در پهلوى برادر خوابانیدند.
مقتل الحسین از مدینه تا مدینه
شعر شهادت ابناء الزینب (س) 1
اي بسته چشمها به نخ معجرت دخيل
يك اسمان فرشته به سجاده ات گسيل
اي چادر نماز تو سجاده ي خليل
هستي براي عشق شما بهترين وكيل
اي سايه ات هميشه به دور از نگاه ها
دربان درب خانه ي تو پادشاه ها
اي موج پر تلاطم صبر تو غرق ساز
اي بينِ خوب و بد سخنان تو فرق ساز
اي درس استقامت تو غرب و‌ شرق ساز
اي ذوالفقار منطق تو رعد و برق ساز
گيرم كه اكبرت نه،غلامت كه ميشويم
ما لايق جوابْ سلامت كه ميشويم
اي خطبه هاي سركش تو انقلاب كن
اي منطق و كلام شما آهن اب كن
اي كاخ ظلم را سر اهلش خراب كن
مارا عشيره زاده ي سلمان حساب كن
داعش اگر رسيد به نزديكي دمشق
چادر نبند ما كه نمرديم روح عشق
درد مصيبت تو مداوا نميشود
جزتو كسي كه تالي زهرا نميشود
هركس كه بنده ات نشد آقا نميشود
بي بي عقيله مثل تو پيدا نميشود
اين روز ها كمي شده رنگت پريده تر
هستي به زير چادر غيرت خميده تر
شرح علي وفاطمه ام الكتاب شد
برهان قاطع تو پر از آفتاب شد
آهن ميان هُرم كلام تو اب شد
خواندي تو خطبه،خطبه ي حيدر حساب شد
مارا ببين و هرچه كه خواهي خطاب كن
از بين ما غلام سياه انتخاب كن
بعد از علی خطابه و منبر به نام تست
اصلا خطيب جمعه غلام غلام تست
تنها عقيله در خور شأن و مقام تست
زيباترين سلام به اقا، سلام تست
بي پرده ميگريست به حال شما سپهر
در راه بود فصل جدايي ماه و مهر
در غربت حسين دوتا لشگرت رسيد
از ره دو هديه دو بال و پرت رسيد
طيارهاي خيمه ، دوتا جعفرت رسيد
كرار هاي شير، دوتا حيدرت رسيد
حالا خودت بگير جواز عبور را
دل دل مكن كه ميكشي از غم دو نور را
گفتي من و حسين هميشه دو ياوريم
ما هردو شير خورده ي زهراي اطهريم
ما پاي هم نشسته و تا عرش ميپريم
با من غريبه نيست،دوخواهر_برادريم
من داشتم هميشه و هرجا هواي او
من ريختم جواني خود را به پاي او
اما حسين گفت كه رفتن صلاح نيست
پاييز مانده،رفتن گلشن صلاح نيست
ميدان لبالب است ز دشمن،صلاح نيست
حيف اند اين دو اكبرم،اصلا صلاح نيست
نزديك بود تیغ حمایل كني خودت
حمله به سوي لشگر قاتل كني خودت
ناخواسته حسين رضايت به جنگ داد
يعني كه شيشه هاي تورا دست سنگ داد
به غنچه هاي تشنه ي تو اب و رنگ داد
مشکی دوباره دست دو ماه قشنگ داد
شايد بياورند براي ستاره اب
يعني دوباره علقمه،يعني دوباره اب
اي من فداي حسرت و گرماي آهتان
دارند ميروند به ميدان سپاهتان
راهي شدند جانب مقتل دو ماهتان
بي بي مكن دريغ از انها نگاهتان
خواهر_برادي شما جاي خود ولي
دق ميكني به جان خودت دختر علي
يك ياحسين از ته دل بي صدا بگو
يا مادرانه درد دلي با خدا بگو
يا لا اقل به زير لب خود دعا بگو
الله اكبري ز دل خيمه ها بگو
برگشته اند با بدن چاك چاكشان
حالا شناور است به خون جسم پاكشان
محمد عظیمی
شعر شهادت ابناء الزینب (س) 2
زینب آورد امانتی ها را
سربه زیر و خجالتی ها را
سینه زن های اکبر و اصغر
اولین بچه هیئتی ها را
تا مشخص شود عیار خودش
می فرستاد قیمتی ها را
دولت دختر علی می برد
آبروی حکومتی ها را
روی پا نیزه ها بلند شدند
تا ببینند غیرتی ها را
دور می شد دو رد پا از هم
در پی آن ، دو تا صدا از هم
از همان دور بوسه می گیرند
جای بابا دوتا دوتا از هم
تا بسازند کربلا باهم
تا بگیرند کربلا از هم
با رجز های حیدری این دو
جان گرفتند بارها از هم
دورشان جمع می شود لشکر
کم کنی هر کدام را از هم
تیغ ها عاقبت یکی گشتند
تا شدند این دوتا جدا از هم
عاقبت داغ روزگار شدند
دو غزال حرم شکار شدند
سر هر یک به یک طرف افتاد
تا که معنای ذوالفقار شدند
تا که این دو علی علی گفتند
همه ی دشت نیزه دار شدند
دانه دانه به خاک افتادند
سیب بودند پس انار شدند
تیغ ها چون شدند دست به کار
چکمه ها نیز پا به کار شدند
ساعتی بعد با سری خونین
بر سر نیزه ها سوار شدند
مجید تال
شعر شهادت ابناء الزینب (س) 3
به فدای پسر فاطمه هردو پسرم
من فقط با علی و آل علی معتبرم
مکتبم مکتب زینب، نسبم نوکری است
عاشق شاه شدم تاکه بسوزد جگرم
تا نفس دارم و تا خون به رگم هست حسین
نگذارم که نگاهی برود سمت حرم
می تپد سینه عشق و می زند حرف دمشق
سایه پرچم ارباب کرم روی سرم
آمده با دو کفن پوش به سویت زینب
که حسینی ترم از فلک و فلک شاه کرم
دیگر از غربت و غم حرف نزن خواهر هست
دختر شیر خدا، مادر دو شیر نرم
اثر شیر من این است، دو حیدر داری
دو علمدار حسینند،به زیر دو پرم
هرچه آمد به سر این دو فدای سرتو
ندبه میخوانم و با روضه تو شعله ورم
حسین ایمانی
شعر شهادت ابناء الزینب (س) 4
کوکب دردانه عصمت نگین اش زینب است
آیه ایاک نعبد ، نستعین اش زینب است
رتبه ممسوسة فی ذات در تسخیر اوست
جلوه مستغرق رب، دستچین اش زینب است
کم ندارد چیزی از مادر بزرگش پس بگو
کربلا تا شام ، ام المومنين اش زینب است
واقعا زن نیست این ، پروردگار مردهاست
انقلاب کربلا مرد آفرین اش زینب است
اعتقادا سخت می باشد ولی شاید علی
گفت در محشر امیرالمومنین اش زینب است
خیمه های کربلا ام البنات اش زینب است
کشته های نینوا ام البنین اش زینب است
فاطمه زينب حسن زينب بيمبر زينب است
حيدر كرار لحن آتشين اش زينب است
مستجير بيرق عباس گرچه شد حسين
پرچم صاحب لوا حبل المتين اش زينب است
آنكه بين ازدحام چشم هاي خيره سر
رو گرفت از دشمنان با آستينش زينب است
گرچه در بزم عبيدالله او پايين نشست
صبح محشر بانوي بالانشين اش زينب است
محمد جواد پرچمی
شعر شهادت ابناء الزینب (س) 5
ما را بنویسید فدای سر زینب
آماده ترین افسر رزم آور زینب
باید به مسلمانی خود شک کند آنکه
یک لحظه ی کوتاه شود کافر زینب
کافیست که با گوشه ی ابرو بدهد اذن
فرماندهی کل قوا؛ مادر زینب
از بیخ درآورده و خواهیم درآورد
چشمی که چپ افتد به دور و بر زینب
آن کشور سوریه و این کشور ایران
مجموع دو کشور بشود کشور زینب
رهبر بدهد رخصت میدان؛ بگذاریم
مرحم به سر زخم دل مضطر زینب
با لطف خدا مملکت شیعه پر است از
سلمان و ابالفضل و علی اکبر زینب
باید که به گور پدر خویش بخندد
هرکس بشود باعث دردسر زینب
میثم جعفری
حضرت حرّ کربلا(ع)
حرم و رو سیاه و شرمنده
از دعای تو گشته تابنده
هر چه بد کرده‌ام تو بخشیدی
من غلام و ترا شدم بنده
مرده بودم مسیح من شده‌ای
از نفسهای تو شدم زنده
خوب شد زینبت مرا بخشید
خواهرت مثل توست بخشنده
تا قیامت همیشه گریانم
سینه‌ام از غم تو آکنده
گر چه از سوی من جفا دیدی
لطف کردی مرا تو بخشیدی
کمتر از خار این بیابانم
با دعایت چو گل به بستانم
سینه‌ام تنگ چهره آلوده
نام من حر ولی به زندانم
گر تو بر من نظر کنی حرم
کن نگاهی که تا دهم جانم
میهمانا تو میزبان منی
در کرمخانه‌ی تو مهمانم
گر ببخشی خدا مرا بخشد
من خدا را به نام تو خوانم
آمدم بر درت عنایت کن
پیش زهرا ز من شفاعت کن
بسته شد تا که بر تو آب حسین
شرم دارم من از رباب حسین
آبها را سراب میبینم
رفته از کف توان و تاب حسین
سر به زیر آمدم پشیمانم
رخ ز رخسار من متاب حسین
لرزه افتاده بر تنم امشب
خانه‌ی عشرتم خراب حسین
آمدم تا که کوثرم بخشی
تشنه‌ام تشنه شراب حسین
هر چه کردم به خویشتن کردم
مشو راضی که زنده برگردم
جای من لایق سرای تو نیست
جان بی ارزشم فدای تو نیست
جای تو عرش کبریا باشد
روی این خاک تیره جای تو نیست
هر کجا بنگرم ترا بینم
گو کجا هست که جای پای تو نیست
تو امام منی امام حسین
جز خدای تو خون بهای تو نیست
فخر عالم تمام نام تو شد
از جنان دور کس گدای تو نیست
با تو توحید انبیا کامل
هر چه غیر تو بود شد باطل
درِ رحمت به سوی حر وا شد
حرم کبریاش ماوا شد
شاه بر حر نگاه لطف نمود
شاه دشت بلا مسیحا شد
صد مسیح از نگاه او زنده
شور محشر دوباره برپا شد
البشارت به جنت الماواء
چون شفیعش به حشر زهرا شد
توبه‌اش شد قبول، فهمیدم
هر چه شد از نگاه سقا شد
مرتضی محمودپور
زمینه شب چهارم (1)
این قرارمون نبود رو ازم بگردونی
سهم خواهرت باشه جشم خیس و بارونی
واسه چی، پسرام و رد میکنی
واسه چی ،را هشونو سد می کنی
رومو نزن زمین دلمو نشکن
سنگ صبور تو کیه غیر از من
یار غریب من پسر زهرا
……………………………
مونده رو محاسنت لخته خون اکبرت
یکم از غریبیتو هدیه کن به خواهرت
پسرام ، رفیقای اکبرتن
کنیزت ، منُ اینا نوکرتن
دق میکنند اگه بمونن زنده
زینب تو بی حرم میشه شرمنده
یارغریب من پسر زهرا
پیش اهل خیمه گاه سر به زیر نکن منو
قبل این حرومیا تو اسیرنکن منو
وای اگه ، باشن اینا در برمو
ببینند ، دزدیدن معجرمو
من آرزموم اینه توراهت آقا
دورت طواف کنند به روی نی ها
یارغریب من پسر زهرا
مجتبی صمدی شهاب
زمینه شب چهارم (2)
ببین که اومدن گُلهای خواهرت
تا که بشن داداش فدائیه سرت
نوه ی حیدرن ، سربازِ لشکرن
روی این خاکِ غم ، در خون ناورن
واویلا یا حسین
ببین که خواهرت پُر از غمه چشاش
به حقِ فاطمه بذار برن داداش
غرق اشک و محَن ، دسته گلهای من
میخوان داداش حسین ، فدای تو بشن
‌‌‌مجید خانی
زمینه شب چهارم (3)
نوجوونای من بفدات ای امیدِ زینب
اینجوری پیش مادرمون روسپیدِ زینب
ای عزیز برادر داغتو نبینم
ای پناه خواهر داغتو نبینم
ای غریب مادر داغت و نبینم
خدا از من سایتو نگیره
بدون تو زینبت میمیره
حسین …
کاش بشیم فدایی حرم در هوای زینب
چون مدافعان حرم و بچه های زینب
شد طنین قلبم با غمت هماهنگ
شد ز در دوری نوکر تو دلتنگ
کاش بودم بجای امرایی و پور هنگ
بگیر بی بی دست نوکرا رو
بزن بی بی مهر کربلا رو
حامد الواری
نوحه شب چهارم
دو دست گل آمد ز گلشن زینب(2)
فدای ثارالله به مثل ماه شب
کفن بر گردن از خیمه برون
زدند بر دشت صحرای جنون
یا زهرا(2)
به اذن مادر بخاک افتادند
به پای دلبر سر خود دادند
حسین یا مولا(4)
ز جعفر طیار ز حیدر کرار(2)
برای وصل یار دو دیده‌ی خونبار
میان خیمه زینب در نماز
کند با مادرش راز و نیاز
یا زهرا(2)
اَنَ ابن الزینب رجز میخوانند
میان میدان به سر میمانند
مرتضی محمود پور

حضرت عبدالله ابن الحسن (ع)
روضه و مقتل عبدالله ابن حسن(ع)
…. فَلَبِثُوا هُنَيْئَةً ثُمَّ عَادُوا إِلَيْهِ وَ أَحَاطُوا بِهِ فَخَرَجَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ وَ هُوَ غُلَامٌ لَمْ يُرَاهِقْ مِنْ عِنْدِ النِّسَاءِ يَشْتَدُّ حَتَّى وَقَفَ إِلَى جَنْبِ الْحُسَيْنِ علیه السلام ( لشكر اندكى‏ دست از جنگ با امام حسین علیه السلام برداشتند و سپس بازگشته و اطراف امام حسين را گرفتند، عبد اللَّه بن حسن بن على كه بچّه‏اى نابالغ بود از خيمه زنان بيرون آمد و مي دويد تا در كنار امام حسين ايستاد. ) فَلَحِقَتْهُ زَيْنَبُ بِنْتُ عَلِيٍّ لِتَحْبِسَهُ فَأَبَى وَ امْتَنَعَ امْتِنَاعاً شَدِيداً فَقَالَ لَا وَ اللَّهِ لَا أُفَارِقُ عَمِّي ( زينب دختر على خود را به او رساند تا او را از آمدن باز بدارد ولى او حاضر نشد و سخت خوددارى كرد و گفت: نه به خدا از عمويم جدا نشوم. ) فَأَهْوَى بَحْرُ بْنُ كَعْبٍ (وَ قِيلَ حَرْمَلَةُ بْنُ كَاهِلٍ) إِلَى الْحُسَيْنِ علیه السلام بِالسَّيْفِ ( بحر بن كعب (و بعضى گفته‏اند حرملة بن كاهل بود) نزديك شد كه بر امام حسین علیه السلام شمشير بزند ) فَقَالَ لَهُ الْغُلَامُ وَيْلَكَ يَا ابْنَ الْخَبِيثَةِ أَ تَقْتُلُ عَمِّي فَضَرَبَهُ بِالسَّيْفِ فَاتَّقَاهَا الْغُلَامُ بِيَدِهِ فَأَطَنَّهَا إِلَى الْجِلْدِ فَإِذَا هِيَ مُعَلَّقَةٌ فَنَادَى الْغُلَامُ يَا أُمَّاهْ (پسر بچّه گفت: واى بر تو اى فرزند زن ناپاك! عموى مرا مي كشى؟ او شمشير را فرود آورد پسرك دست خود را جلوى شمشير داد دست او را تا پوست بريد و از پوست آويزان شد پسرك صدا زد: مادر ) فَأَخَذَهُ الْحُسَيْنُ علیه السلام وَ ضَمَّهُ إِلَيْهِ وَ قَالَ يَا ابْنَ أَخِي اصْبِرْ عَلَى مَا نَزَلَ بِكَ وَ احْتَسِبْ فِي ذَلِكَ الْخَيْرَ فَإِنَّ اللَّهَ يُلْحِقُكَ بِآبَائِكَ الصَّالِحِينَ. قَالَ فَرَمَاهُ حَرْمَلَةُ بْنُ كَاهِلٍ بِسَهْمٍ فَذَبَحَهُ وَ هُوَ فِي حَجْرِ عَمِّهِ الْحُسَيْنِ. (حسين عليه السّلام پسر را گرفت و به سينه چسپانيد و فرمود: فرزند برادر! بر آنچه به تو رسيد صبر كن و در اين سختى از خداوند طلب خير کن كه خداوند تو را به نزد پدران شايسته‏ات خواهد برد. راوى گفت: حرملة بن كاهل تيرى انداخت و گلوى پسر را كه در آغوش عمويش بود گوش تا گوش دريد)
منبع: لهوف، سید بن طاووس، ص 119
شعر عبدالله ابن حسن(ع) 1
ای محبان به سماء ماه درخشان حسن است
هر چه خوبی ست در این عالم امکان حسن است
شب جمعه است همه یاد حسین افتادند
صاحب دشت بلاخیز محبان حسن است
قاسمش گفته که احلی، ز عسل شیرینتر
این کلام از لب فرزند، که جان حسن است
حرمش گر چه خراب، آمده در کرببلا
زائر هر شب سالار شهیدان حسن است
محرم سرّ همه آل علی در کوچه
یک تنه همره مادر شده گریان حسن است
بی هوا سیلی کین خورد و زمین افتاده
گوشه‌ای از غم مادر، سخنان حسن است
زائر کرببلا هر شب جمعه تا صبح
همره مادر سادات، پریشان حسن است
شب جمعه‌ست دلم یاد غریب افتاده
روضه خوان حرم شام غریبان حسن است
مرتضی محمودپور
شعر عبدالله ابن حسن(ع) 2
اي نفست سبزي باغ بهار
دربه در خانه ي تو بيشمار
اي به مدينه همه جا سفره دار
صلح شما يك لبه ذولفقار
حضرت باران به كويرم بــبــار
اي همه عرش به قربان تو
يكسره ري ميكند احسان تو
تا به فلك گستره ي خان تو
صبح و شب اماده مهمان تو
سفره اطعام تو در هر گــذار
اي ملك الموت تو را خانه زاد
كه به تو انقدر كمالات داد؟؟!
حُسن به ظرف حسناتت نهاد
قسمت من شد اگر از بامداد
بوسه اي از دست شما آبـــدار
تا به شب از شوق دهاني دگر
بوسه نگيرم ز لباني دگر
شهد نخواهم ز دكاني دگر
پس نكشم منت ناني دگر
تا كه تو سلطاني و من ريزه خوار
بر سر وهابي اگر تاختيم
روزي اگر شد حرمي ساختيم
سر زير پاهاي تو انداختيم
دار و ندار از پي تو باختيم
ميشود اي شه حرمت شاهكار
سفره ي تو،سائل تو،بي حساب
ميشوم اي حضرت عاليجناب
تشنه كبوتر كه شده جلد آب
روزيِ خود را پسر بوتراب
ميخورم از دست تو روزي سه بار
اي شب پنجم متوسل به تو
ختم شود روضهء كامل به تو
سينه زدن ها متمايل به تو
داده حسين بن علي دل به تو
روضه بخوان گريه كنم زار زار
نوحه بخوان سينه زنانت شويم
گريه كنِ پاره تنانت شويم
شور بده موي كنانت شويم
سينه زنِ بي كفنانت شويم
اي به شما عرش و زمين وام دار
گفت قفس جای منِ شير نيست
يار مگر طعمه شمشير نيست؟
روي تنش نيزه سرازير نيست؟
جسم عمويم هدف تير نيست؟
عمه رهايم كن ازين انتظار
من كه كبوتر به همه انجمم
خورده ام از دست عمو گندمم
مست كنون از بركات خمم
بوده عمونه، پدر دومم
رفتنِ او كرده مرا داغ دار
شمر همه حاصلم اتش زده
حرمله اب و گلم اتش زده
ديدن اين قاتلم اتش زده
_جالس شمراٌ_دلم اتش زده
عمه شده پيكر او تار تار
كرد رها دست ز خود پشت بست
دل به لب چشمه خورشيد شست
رفت به سجاده دريا نشست
دست قضا دسته گلي را شكست
تازه بر او سينه ي گل شد مزار
محمد عظیمی
شعر عبدالله ابن حسن(ع) 3
از نسل حیدرم، حسنی زاده ام عمو
از کوچکی به دست تو دلداده ام عمو
با سن و سال کوچکم آماده ام عمو
افتاده ای زمین و من افتاده ام عمو
حالا زمان مردی و پیکارم آمده
بابایم از مدینه به دیدارم آمده
کشته شدن به راه تو باشد سعادتم
چشم انتظار لحظه پاک شهادتم
من هم مدافع حرمم، از ارادتم
هوهوی ذوالفقار من اوج عبادتم
ابن الحسن فدای جراحات پیکرت
من مرده ام مگر که بیفتد ز تن سرت
دیدم بریده شد نفسِ ربنایِ تو
در زیر دست و پاست عمو دست و پای تو
می آمد از اَواخرِ مقتل صدای تو
از خیمه آمدم که بمیرم برای تو
خوردم قسم به فاطمه، تا زنده ام عمو
با سنّ کم برای تو رزمنده ام عمو
هرطور شد دویدم و بی حال دیدمت
در زیر چکمه ها چه بد اقبال دیدمت
اصلاً تو را بدون پر و بال دیدمت
وقتی رسیدم، در تهِ گودال دیدمت
دیدم که شمر روی تنت راه می‌رود
دارد نفس ز سینه ی تو آه، میرود
دستم اگر شکسته، فدایِ سرِ شما
این حنجرم فدای علی اصغرِ شما
امروز که فتادم عمو در برِ شما
شد زنده روضه های غمِ مادر شما
از مادرت شکست اگر پهلو ای عمو
از من بریده شد به رهت بازو ای عمو
رضاباقریان
شعر عبدالله ابن حسن(ع) 2
عمه جان آفتاب را کشتند
روح این انقلاب را کشتند
دست من را رها کن ای عمه
پسر بوتراب را کشتند
کور دلها هجوم آوردند
جلوه ی در نقاب را کشتند
به گمانم که از فرس افتاد
به گمانم که آب را کشتند
عمویم گیر کرده در گودال
تن در پیچ و تاب را کشتند
پهلویش را نشانه میگیرند
عمه، عالیجناب را کشتند
آمدم ای عمو کجا هستی
وای من زیر دست و پا هستی
رضاباقريان
شعر عبدالله ابن حسن(ع) 3
میرسد گل پسر شاه کرامت از راه
بابی انت و امی یا اباعبدالله
یا حسین و حسن فاطمه را میشنود
عرش با ضرب قدمهای تو یا عبدالله
دست تو مثل عمو جانت ابالفظل شده
باز خورشید حرم در بر خود دارد ماه
به زمین خوردی و ارباب وفا آه کشید
آسمان گفت حسن آمده ماشاءالله
هرکسی مهر حسن داشته در سینه خود
روز محشر نشود بی علم و چتر و پناه
نوه فاطمه آمد سوی میدان و علی …
گفت لا حول ولا قوة الا بالله
روی بازوی عموجان خودش افتادو…
ندبه خوان شد که بیا منتظرم حضرت ماه
حسین ایمانی
شعر عبدالله ابن حسن(ع) 4
امشب به عشق مجتبی روضه بخوانید
با پادشاه کربلا روضه بخوانید
افتاده عبدالله روی سینه شاه
پس زیر سم اسبها روضه بخوانید
دستش شبیه دستهای ساقی افتاد
شد بیصدا تا بیصدا روضه بخوانید
مانند کوچه کف زدند و هو کشیدند
زد بی هوا پس بی هوا روضه بخوانید
مانند مادر شد نفسهایش بریده
معلوم شد باید کجا روضه بخوانید
آمد حسن گودال و مادر رفت از حال
یکبار دیگر شد عصا روضه بخوانید
سیلی نخورده صورت کودک کبود است
باید به یاد کوچه ها روضه بخوانید
شد یا حسن ذکر شهید بی کفن تا…
با ذکر یا مهدی بیا روضه بخوانید
حسین ایمانی
زمینه شب پنجم (1)
بین خاک و خون دیدم زیر تیر و خنجری
اومدم یارت بشم این دمای آخری
عموجون ، چه جوری چشام ببینه
داره شمر ، با پا رو سینه ت می شینه
من اومدم نگن که تو بی یاری
تو لشگرت هنوز یه سپر داری
جانم عمو حسین پسر زهرا
………………………………
تو برام شدی پدر من برات می شم پسر
قابلی نداره این دست من بشه سپر
بخدا ، نگو برو که نمی رم
اومدم ، روسینه ت اروم بگیرم
من بچه شیرمُ حسنه بابام
شد سایبون تو سایه ی دستام
جانم عمو حسین پسرزهرا
لخته خون گرفته بود جوهر صدای تو
نیزه بوسه میگرفت از روی لبای تو
غم تو ، همیشگیه تا ابد
بدنت ، زیر و رو میشه با لگد
این صحنه که دیدم دلمو پاشید
قاتل رو خاک سر تو رو میکوبید
جانم عمو حسین پسر زهرا
مجتبی صمدی شهاب
زمینه شب پنجم (2)
رها کن عمه جان منو تورو خدا
تا که برم پیشه عمو زِ خیمه ها
در بینِ قتلگاه ، افتاده بی پناه
قطعه قطعه شد از ، شمشیره یک سپاه
عمو جانم حسین
رو خاکِ قتلگاه افتاده رو به روم
داره جلو چشام جون میکَنه عموم
زخمیه پیکرش ، غرقه خون شد پَرِش
شمر اومده برا ، بریدنِ سرش
عمو جانم حسین
مجید خانی
زمینه شب پنجم (3)
من مجاهد راه حسین از تبار صبرم
من ز نسل پر شور یل با وقار صبرم
منکه در حماسه مجتبی نژادم
عاشق شهادت عاشق جهادم
پا به عرصه ی عشق و
جنون نهادم
غم غربت بغض توو گلومه
فقط فکرم یاری عَمومه
حسین ای عموی خوبم
عمه دست من رو رها کن فرصتی نمونده
میبینی که دشمن عمو رو بین خون کشونده
وای عموی خوبم افتاده توو گودال
میبینم که زخمی رفته انگار از حال
عمه جون غرورم داره میشه پامال
حامد الواری
نوحه شب پنج
خودم شوم یارت عموی تنهایم
کمی تحمل کن به خیمه میآیم
عمو یادگاره مدینه ام
عمو داغی دارم به سینه ام
وا ٱماه وا ٱماه
چه عهدی بستم کنارت هستم
به زیر شمشیر سپر شد دستم
حسین عموجان حسین عموجان حسین عموجان
حسن شمایل شد فدای ثارلله
عبد حسین است این به اسم عبدالله
به مقتل از حرم با سر دوید
چو مظلومی غم خود بدید
حسین جان(2)
چو مرغ بسمل زده بال و پر
جدا شد دستش براه دلبر
مرتضی محمود پور

حضرت قاسم (ع)
روضه و مقتل قاسم ابن حسن(ع)
السَّلَامُ عَلَى الْقَاسِمِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْمَضْرُوبِ‏ عَلَى‏ هَامَتِهِ‏ الْمَسْلُوبِ لَامَتُهُ حِينَ نَادَى الْحُسَيْنَ عَمَّهُ فَجَلَا عَلَيْهِ عَمُّهُ كَالصَّقْرِ وَ هُوَ يَفْحَصُ‏ بِرِجْلَيْهِ التُّرَابَ وَ الْحُسَيْنُ يَقُولُ بُعْداً لِقَوْمٍ قَتَلُوكَ وَ مَنْ خَصْمُهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ جَدُّكَ وَ أَبُوكَ (سلام بر قاسم، فرزند حسن بن علی؛ ضربت خورده بر سرش؛ و زرهش کنده شده؛ هنگامی که عمویش حسین را صدا زد! پس عمویش خود را مانند بازی شکاری بر بالای سرش رساند و او پاهایش را به خاک می سایید؛ و حسین علیه السلام می فرمود: [از رحمت خدا دور باشند] قاتلان تو؛ کسانی که روز قیامت، دشمنشان جدّ تو و پدر تو هستند) ثُمَّ قَالَ عَزَّ وَ اللَّهِ عَلَى عَمِّكَ أَنْ تَدْعُوَهُ فَلَا يُجِيبَكَ أَوْ أَنْ يُجِيبَكَ وَ أَنْتَ قَتِيلٌ جَدِيلٌ فَلَا يَنْفَعَكَ هَذَا وَ اللَّهِ يَوْمٌ كَثُرَ وَاتِرُهُ وَ قَلَّ نَاصِرُهُ جَعَلَنِيَ اللَّهُ مَعَكُمَا يَوْمَ جَمَعَكُمَا وَ بَوَّأَنِي مُبَوَّأَكُمَا وَ لَعَنَ اللَّهُ قَاتِلَكَ عُمَرَ بْنَ سَعْدِ بْنِ عُرْوَةَ بْنِ نُفَيْلٍ الْأَزْدِيَّ وَ أَصْلَاهُ جَحِيماً وَ أَعَدَّ لَهُ عَذَاباً أَلِيماً.سپس فرمود: ( به خدا سوگند بر عمویت گران است که او را بخوانی و پاسخت را ندهد یا پاسخت را بدهد ولی تو کشته شده بر خاک افتاده باشی و سودی برایت نداشته باشد. به خدا سوگند امروز روزی است که کشندگان او (عمویت) فراوان و یاورانش اندک اند!
خداوند مرا در روز قیامت با شما دو نفر (قاسم و امام حسین علیه السلام) قرار دهد و در جایگاه شما جای دهد. خداوند قاتلت عمر بن سعد بن عروة بن نفیل ازدی را لعنت کند و او را به دوزخ برساند و عذابی دردناک برایش آماده سازد! )
ناحیه مقدسه
شعر شهادت قاسم ابن حسن(ع) 1
ذکر نامت عسل به کامم ریخت
یا شراب از ازل به جامم ریخت
از دو چشمم ستاره میریزد
تا که اختر خدا به بامم ریخت
تا شکارش شوم در این عرصه
دانه، صیاد هم، به دامم ریخت
عسل از نام تو گوارا شد
زین سبب شهد از کلامم ریخت
کربلا از کلام تو شیرین
بر رجزهای تو سلامم ریخت
در دو عالم برای من مثلی
روز محشر تو قاسم عسلی
حسن دوم قبیله نور
ای سراپا تمام شعر و شعور
سربلند از تو مجتبی گردید
ای تو موسی و کربلایت طور
طور سینا شد است سینه‌ تو
کاش با عشق تو شوم محشور
با نقاب آمدی تو در میدان
چشم بد از جمال ماهت دور
وجناتت همه به مثل حسن
دشمنانت همه ز نورت کور
معنی عشق از ازل داری
سیزده باده از عسل داری
تو به قرآن مصطفی عسلی
بین خورشید و ماه را زحلی
عرصه را تنگ کرده بر دشمن
دست آموز فاتح جملی
عاشق شاه کربلا هستی
بهتر از این نباشدت عملی
ای تو شاگرد مکتب سقا
در شجاعت زبانزد و مثلی
نوجوانِ مجاهد و نستوه
مدح تو خواند خالق ازلی
گر چه آواره گشته از وطنی
مرحبا مرحبا تو خود حسنی
لعل لبهات از چه خشکیده
نجمه دیگر دل از تو ببریده
وقت نوشیدن عسل آمد
حجله گاه تو عمه برچیده
تا رجز خوانده در دل میدان
کربلا از صدات لرزیده
پای مال عدو شده جسمت
سینه ات سّم اسب را دیده
سوی میدان دوان دوان آمد
بر عموی تو خصم خندیده
خاک صحرا شد است تا کفنت
تشنگی شعله ور شد از دهنت
مرتضی محمودپور
شعر شهادت قاسم ابن حسن(ع) 2
بگو‌ دوباره عمو، تا کمی زمان داری
بلند شو پسرم تا هنوز جان داری
تو با رجز همهء دشت را به هم‌ زده ای
میان خیمه کُند نجمه هم میان داری
هزار نیش که خوردی نتیجهء عسل است
هزار زخم که در پیکرت نشان داری
چقدر در بدنت شکل نعل میبینم
چقدر در بدنت خُرده استخوان داری
نفس نفس زدنت کار سنگ و اینها نیست
هدف گرفته گلوی تو را کمانداری
مگر دوباره کسی حرف از یتیمی زد
که بغض کرده ای و اشک بی امان داری
برای اینکه بگیرم تو را در آغوشم
خودت کمک بده قاسم، اگر توان داری
رسیده است به هر تیر و نیزه سهم از تو
کریم زاده ای و لطف بی کران داری
به روی ساقهء شمشاد خود یتیم حسن(ع)
ز کند و کاری شمشمیرها نشان داری
محمد عظیمی
شعر شهادت قاسم ابن حسن(ع) 3
نوجوانی شبیه باباها
زیر پایش تمام دریاها
سیزده سال با امامان بود
سیزده سال پیش زهراها
جنگ میکرد مثل بابایش
هست شاگرد دست سقاها
حرفهایش شبیه مردان است
کارهایش شبیه آقاها
جای او نیست در زمین،جایش…
هست همچون حسین بالاها
رفت میدان و گفت یازهرا
اینچنین است رزم مولاها
رفت میدان و منتظر بودند
دم خیمه تمام لیلاها
زرهی بر تنش نبود که رفت
حبس میشد به سینه اماها
رفت اما خبر نشد از او
باز میشد زبان به آیاها
نیزه ای از فرس زمینش زد
شد خراب آرزو و رویاها
همه دیدند از دم خیمه
استخوانش شکست با پاها
دختری دید و گفت یازهرا
خواهری دید و گفت وا اما
رضاباقريان
شعر شهادت قاسم ابن حسن(ع) 4
شیری از بیشه روان جانب میدان شده بود
به سوی معرکه میرفت و رجزخوان شده بود
کفنی را به تنش کرده عموجان حرم
میچکد از لب او نام کریمان حرم
از عبایی که به تن کرده زهل میریزد
زیر پایش ز لبش شهد عسل میریزد
گره ای کور زده طاق دو ابرویش را
عمه اش شانه زده طره گیسویش را
خوبی نسل علی ها به پسر داشتن است
به هنر داشتن است و به جگر داشتن است
این هم از نسل علی صف شکن خناس است
خوبی این پسر این است که با عباس است
رفت میدان و رجز خواند و تماشایی شد
ضربه هایش به سر و دست چه مولایی شد
تیغ دور سر او چرخ زد و جولان کرد
پدری را ز غم مرگ پسر گریان کرد
پسر دوم ازرق که به میدان تن داد
همه دیدند چگونه سرش از تن افتاد
یک نفر گفت که این ضربه حیدر باشد
یک نفر گفت که عباس دلاور باشد
دیگری گفت که این مرد غیور جمل است
دیگری گفت که این لشگر ما را اجل است
دیگری گفت به والله حسن آمده است
زرهی نیست، کفن کرده به تن آمده است
ناگهان بند نقاب از قد رعنا که گرفت
دشت را در نظر غیرت زهرا که گرفت
هو زد و با رجزی گفت انابن الحسنم
من اویس قرنم، شهر مدینه وطنم
پسر فاطمه عم من و مولای من است
پدرم نیست ولی اوست که بابای من است
من به ناموس خدا چون پدرم حساسم
غیرت اللهم و بر اهل حرم حساسم
میزنم گردنتان را به دم شمشیرم
انتقام علی و فاطمه را میگیرم
در همین فاصله گفتند که نیرنگ زنیم
این هم از نسل کریم است به او سنگ زنیم
آنقدر سنگ به او خورد که از زین افتاد
در حرم مادرش از ماتم قاسم جان داد
رضاباقريان
بحر طویل حضرت قاسم (ع)
فریاد زد در معرکه ان تنکرونی
ان تنکرونی گفت و‌میدان را بهم زد
ان تنکرونی گفت و‌پیش چشم عباس
برداشت بیرق را و در میدان قدم زد
ان تنکرونی گفت و جاءالحق شد و بعد…
ازرق زمین خوردو ابوفاضل علم زد
ان تنکرونی گفت و مانند عمویش
تاریخ را با ضربه های خود رقم زد
نام علی را برد و هرکس ضربه ای خورد
میگفت حیدر را دراین آورد دیده
تا ساعتی که…
انداخت از صورت نقابش را و بردل
رنگ بلا و غصه و هجران و غم زد
مثل مدینه باران گرفته
مانند کوچه حلقه کینه شده تنگ
بارید جای تیر وای از هر طرف سنگ
آمد کسی و زد به گیسوی سرش چنگ
از اسب افتاد
افتاد زیر سم مرکبها بمیرم
با استخوان سینه و پهلوی او کرد…
سمهای اسب دشمنان مجتبی جنگ
آمد عمو و دید قاسم قد کشیده
طعم عسل را با دل و جانش چشیده
میزد نفس اما بریده ،خون سر بر…
روی دوچشم و‌صورت و ابرو چکیده
پهلو و سینه مثل مادر بود زخمی
حتما صدای آه بابا را شنیده
حق روضه را همراه ندبه آفریده
حسین ایمانی
زمینه شب ششم (1)
نوجوون خیمه ها پاهاتو نکش زمین
چشم لطمه خوردتو وا کن حالمو ببین
اومده ، عمو بالای بدنت
بمیرم ، شده پر خون دهنت
لعنت به کوفیا خیلی نامردن
رخت دومادیتو پرخون کردن
آیینه ی حسن عمو قربونت
……………………………………..
بسکه زیر دست و پا ضربه خورده پیکرت
با زمین یکی شده پیکر معطرت
زنده شد ،خاطره های مدینه
دنده هات ، زده بیرون از تو سینه
قدت بلند شده شبیه سقا
از بس تن تو رو کوبیدن با پا
آیینه ی حسن عمو قربونت
با وجودیکه گلم ذره ای نخوردی آب
از تنت گرفت عدو صدها شیشه ی گلاب
عسل از ، گوشه ی لبات چکیده
عمو جون ، کی موی تو رو کشیده
ای وای تنت دیگه بی چهارچوبه
بالا سرت اگه بمیرم خوبه
آیینه ی حسن عموقربونت
مجتبی صمدی شهاب
زمینه شب ششم (2)
یه رحمی کن عمو به چشمای ترم
شبیه ِ اکبرت بذار منم برم
عمو میخوام برم ، بده رخصت به من
نامه دارم برات ، از پدرم حسن
عمو جانم حسین
با ضربِ نیزه ها افتادم از فَرَس
عمو حسین بیا به دادِ من بِرَس
رو خاکِ کربلا ، زیره سر نیزه ها
غرقِ خون شد تنم ، میزنم دست و پا
مجید خانی
زمینه شب ششم (3)
من طلایه دار حسنم زاده ی کریمم
چون عقیق سرخ یمنم زاده ی کریمم
بعد داغ اکبر من شدم پریشون
داره میره از دست آبروم عموجون
فرصتی بده که من برم بمیدون
میخوام مثل اکبر توباشم
میخوام پای عشق تو فدا شم
حسین….
ای عمو خودت رو برسون جون به لب شدم من
قاسم تو پر پر میزنه زیر تیغ دشمن
جای نعل مرکب رو تنم نشسته
جا شده رو سینم نیزه دسته دسته
آخرین نفسهام توو گلوم شکسته
ردّ خونم مونده روی صحرا
پاهام و من میکشم رو خاکها
حامد الواری
نوحه شب ششم
منم که دریای تلاطم عشقم
منم که بر لبها ترنم عشقم
منم تقسیم عشق و عاشقی
سرم تقدیم عشق و عاشقی
منم قاسم منم قاسم
ز جام بسته خدا لبریزم
سپاهی را من بهم می‌ریزند
ابا عبدالله ابا عبدالله ابا عبدالله ابا عبدالله
چه ماه زیبایی ز خیمه بیرون زد
دوباره گویا که امام حسن آمد
حسن پرچمت پاینده شده
حسن نامت ببین زنده شده
حسن جانم حسن جانم
به اذن سقا نموده غوغا
شده تکبیرش انا ابن الزهرا
اباعبدالله اباعبدالله اباعبدالله اباعبدالله
زنم زجان نعره نوای جاءالحق
ز هم بپاشم من قبیله ی ازرق
شده کرببلا جنگ جمله
شده شهادت اهلا من عسل
ثار الله ثارالله
به اذن سقا نموده غوغا
شده تکبیرش انا ابن الزهرا
اباعبدالله اباعبدالله اباعبدالله اباعبدالله
ز جام بسته خدا لبریزم
سپاهی را من بهم می‌ریزند
قاسم نعمتی

حضرت علی اصغر (ع)
روضه و مقتل حضرت علی اصغر(ع)
لَمّا قُتِلَ أصحابُ الحُسَينِ عليه السلام وأقارِبُهُ، وبَقِىَ وَحيداً فَريداً لَيسَ مَعَهُ إلَا ابنُهُ عَلِىٌّ زَينُ العابِدينَ عليه السلام، وَابنٌ آخَرُ فِى الرِّضاعِ اسمُهُ عَبدُ اللّه، فَتَقَدَّمَ الحُسَينُ عليه السلام إلي بابِ الخَيمَةِ فَقالَ: ناوِلونى ذلِكَ الطِّفلَ حَتّي اُوَدِّعَهُ! فَناوَلوهُ الصَّبِىَّ، فَجَعَلَ يُقَبِّلُهُ وهُوَ يَقولُ: يا بُنَيَّ، وَيلٌ لِهؤُلاءِ القَومِ إذا كانَ خَصمَهُم مُحَمَّدٌ صلي الله عليه وآله . قيلَ: فَإِذا بِسَهمٍ قَد أقبَلَ حَتّي وَقَعَ فى لَبَّةِ الصَّبِىِّ فَقَتَلَهُ، فَنَزَلَ الحُسَينُ عليه السلام عَن فَرسِهِ، وحَفَرَ لِلصَّبِىِّ بِجَفنِ سَيفِهِ، ورَمَّلَهُ بِدَمِهِ ودَفَنَهُ
ترجمه: هنگامى كه ياران و نزديكان امام حسين عليه السلام كشته شدند، او يكّه و تنها مانْد و كسى جز پسرش على زين العابدين و پسرى ديگر به نام عبد اللّه ـ كه شيرخوار بود ـ با او نبود. حسين عليه السلام به جلوى درِ خيمه آمد و گفت: «آن كودك را به من بدهيد تا با او خداحافظى كنم». آن كودك را به او دادند. كودك را مى بوسيد و مى گفت: «پسركم ! واى بر اين مردم كه طرف دعوايشان محمّد صلى الله عليه و آله است !» گفته شده: در همين حال تيرى آمد و بر گودىِ گلوى كودك نشست و او را كُشت. امام حسين عليه السلام از اسبش فرود آمد و با قبضه شمشيرش گودالى كَند و كودك را با خون آغشته اش در آن دفن كرد.
منبع: الاحتجاج، احمد بن علی طبرسی، ج 2 ص 101
شعر حضرت علی اصغر(ع) 1
نوه ابوتراب است،رجز میخواند
گل بستان رباب است،رجز میخواند
ها علی بشر کیف بشر میگوید
خانه فتنه خراب است،رجز میخواند
میرود درس ولایت به محبان بدهد
هق هقش عین ثواب است،رجز میخواند
راه و رسم همه فاطمیون بیداریست
دشمن فاطمهدخواب است… رجز میخواند
آسمان گفت سه شعبه کمی آرام برو!!!
و هدف فکر شتاب است،رجز میخواند
کل این قوم کبیرند،علی اصغر هم
از بزرگان کتاب است،رجز میخواند
طفل شش ماهه،ولی دست مرا میگیرد
شافع روز حساب است،رجز میخواند
ندبه میخواند واز صبح فرج میگوید
مقتدای انقلاب است،رجز میخواند
حسین ایمانی
شعر حضرت علی اصغر(ع) 2
رفته تابِ شیرخواره وای بیچاره رباب
نیست وقتِ استخاره وای بیچاره رباب
برد آقا تا که سیرابش کند، با ناله کرد…
بر لب خشکش اشاره وای بیچاره رباب
تا که فرمود: “إرحموا هذا الرضیع” تیری رسید
حرف او شد نیمه کاره وای بیچاره رباب
حرمله با تیِر مرد افکن علی را ذبح کرد
هنجرش شد پاره پاره وای بیچاره رباب
میخِ محکم را به روی تخته ی نازک بکوب
رفته تاب از استعاره، وای بیچاره رباب
پیکرش را برد بابا تا که پنهانش کند
قلبِ مادر زد شراره، وای بیچاره رباب
عاقبت در پشت خیمه قبرِ مخفی شد عیان
نیست دیگر راه چاره وای بیچاره رباب
رأسِ او را روی نی بستند، این بی رحم ها
کرد با حسرت نظاره وای بیچاره رباب
همسر ارباب ما دیگر شبی راحت نخفت
هر شبش شد پر ستاره وای بیچاره رباب
جای چنگ آخرش روی گلویش سوخت باز
خیره شد بر گاهواره وای بیچاره رباب
بیتِ آخر را فقط فهمید هرکس مادر است
شیر در سینه دوباره… وای بیچاره رباب
محمد جواد شیرازی
شعر حضرت علی اصغر(ع) 3
تو به نی هستی و من موی‌کنانم پسرم
سرت از نیزه نیُفتد نگرانم پسرم
به سرِ نیزه‌ی تو خیره شده چشم ترم
بی سبب نیست اگر اشک‌فشانم پسرم
تا نگاهم به سرت، بر سرِ نی می‌اُفتد
قدکمان تر شود این قدِّ کمانم پسرم
ارتفاعی که سرت رفته به نی تا به زمین
کرده در پشتِ سرت فاتحه‌خوانم پسرم
خوب شد جسم تو در کرببلا ماند، علی
وَر نه زنجیر تو را……. لال زبانم پسرم
نیزه‌داری که سرت را به رویِ نیزه زده
می‌زند خنده بر این اشک روانم پسرم
یا به نی خیره شوم یا که صدایت بزنم
کعبِ نی می‌دهد هر بار تکانم پسرم
کاش یک مرد سرت را به رویِ نی می‌بست
برده این داغ زِ من تاب و توانم پسرم
باد اگر آید و رأسِ تو بیُفتد چه کنم
اوجِ این فاجعه را لطمه‌زنانم پسرم
عمّه تا دید که من آتشِ زیرِ خاکم
سرِ زخمیِّ عمو داد نشانم پسرم
رضاباقریان
زمینه شب هفتم (1)
باورم نمیشه که ساکت از صدا شدی
روی دستای پدر غنچه بودی واشدی
بمیرم ، تو رو بی هوا زدنت
شده تر ، با خون گلوت دهنت
نفرین به حرمله منو حیرون کرد
از من تورو گرفت دلمو خون کرد
لای لای علی علی علی لالایی
…………………………………
حق داری اگه علی چوب خشکی شد تنت
تیر اومد شکسته شد مهره های گردنت
تو گلوت ، تیر اومد و چرخیده شد
تموم ، گلوی تو پاشیده شد
تو رفتی و بابا شده آواره
میکوبه مادرت سر به گهواره
لای لای علی علی علی لالایی
………………………………………..
میسپارم تو رو به خاک میخونم برات دعا
تا نیای بیرون گلم با فشار نیزه ها
وای اگه ، بشی علی نیزه نشین
زیر پا ، سر تو بیفته زمین
فکر و خیالشم صبرمو برده
روی خاک سقوط کنی مادرت مرده
لای لای علی علی علی لالایی
مجتبی صمدی شهاب
زمینه شب هفتم (2)
میباره بارون از چشمای مضطرم
تو رو خدا بخواب لالایی اصغرم
اینقدر گریه نکن ، دل بی تابه علی
میونِ خیمه ها ، قحطه آبه علی
لالایی اصغرم
این تیره حرمله منو بیچاره کرد
گوش تا گوشِ تورو سه شعبه پاره کرد
پُشت خیمه بابا ، دفنت میکنه تا
نمونه پیکرت ، به زیره دست و پا
لالایی اصغرم
‌‌‌مجید خانی
نوحه شب هفتم
منم یه شش ماهه ولی علمدارم
بلای عشقت را به جان خریدارم
پدر سرباز در گهواره ام
پدر دنبال تو آواره ام
ثار الله ثارالله
قسم بر حیدر قسم بر زهرا
به پایت خونم بریزم بابا
اباعبدالله اباعبدالله اباعبدالله اباعبدالله
تو خنده ابرویم نیاوری بابا
رسیده بهر تو چه لشگری بابا
منم همنام با ابوتراب
ببین تو اثر شیر رباب
ثارالله ثارالله
همه غوغای قیامت با من
به صبح محشر شفاعت با من
تنم تکانی خورد میان دستانت
نشسته خون من به روی چشمانت
پدر گلوی نازکم درید
ببین من الورید الی الحبیب
دگر پاره شده از بیخ و بن
گلو من الاذن الی الاذن
زغم داری خودت را می‌کشی
چرا اصلا خجالت می‌کشی
شده نذر نگاهت حنجرم
مکن فکر گیسوی مادرم
پدر کن قبری بهرم دست و پا
پدر حنجر کجا نیزه کجا
ثارالله ثارالله
قاسم نعمتی

حضرت علی اکبر (ع)
روضه و مقتل حضرت علی اکبر(ع)
فَشَدَّ عَلَى النَّاسِ وَ هُوَ يَقُولُ:أَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِي نَحْنُ وَ بَيْتِ اللَّهِ أَوْلَى بِالنَّبِي‏ تَاللَّهِ لَا يَحْكُمُ فِينَا ابْنُ الدَّعِي أَضْرِبُ بِالسَّيْفِ أُحَامِي عَنْ أَبِي‏ ( او حمله می کرد و مي گفت: منم على فرزند حسين بن على، به خانه خدا سوگند ما سزاوارتر به پيغمبر هستيم. به خدا سوگند پسر زنا زاده در باره ما حكومت نخواهد كرد، با شمشير شما را مي زنم و از پدر خويش دفاع مي كنم. شمشير مي زنم!)
فَفَعَلَ ذَلِكَ مِرَاراً وَ أَهْلُ الْكُوفَةِ يَتَّقُونَ قَتْلَهُ فَبَصُرَ بِهِ مُرَّةُ بْنُ مُنْقِذٍ الْعَبْدِيُّ فَقَالَ عَلَيَّ آثَامُ الْعَرَبِ إِنْ مَرَّ بِي يَفْعَلُ مِثْلَ ذَلِكَ إِنْ لَمْ أُثْكِلْهُ أَبَاهُ (او چندین بار چنين حمله کرد، مردم كوفه از كشتن او خوددارى مي كردند، مرة بن منقذ عبدى گفت: گناه عرب به گردن من باشد اگر اين جوان بر من بگذرد و این چنين حمله کند و من داغ مرگش را بر دل پدرش نگذارم، ) فَمَرَّ يَشُدُّ عَلَى النَّاسِ كَمَا مَرَّ فِي الْأَوَّلِ فَاعْتَرَضَهُ مُرَّةُ بْنُ مُنْقِذٍ فَطَعَنَهُ فَصُرِعَ وَ احْتَوَاهُ الْقَوْمُ فَقَطَعُوهُ بِأَسْيَافِهِمْ (پس همچنان كه حمله می کرد، مرة بن منقذ سر راه او را گرفت و با نيزه او را زد. آن جناب به زمين افتاده، و آن مردم بی شرم دور او را گرفت، او را احاطه کردند و با شمشيرهاى خود پاره پاره‏اش كردند، ) فَجَاءَ الْحُسَيْنُ ع حَتَّى وَقَفَ عَلَيْهِ فَقَالَ قَتَلَ اللَّهُ قَوْماً قَتَلُوكَ يَا بُنَيَّ مَا أَجْرَأَهُمْ عَلَى الرَّحْمَنِ وَ عَلَى انْتِهَاكِ حُرْمَةِ الرَّسُولِ وَ انْهَمَلَتْ عَيْنَاهُ بِالدُّمُوعِ (امام حسين علیه السلام آمد تا بر بالای سر جوان ايستاده فرمود: اى پسرم خدا بكشد مردمى كه تو را كشتنند. چه قدر اين مردم بر خدا و بر دريدن حرمت رسول خدا بی باک شده اند و اشك از ديدگان مبارکش سرازير شد، ) ثُمَّ قَالَ عَلَى الدُّنْيَا بَعْدَكَ الْعَفَاءُ وَ خَرَجَتْ زَيْنَبُ أُخْتُ الْحُسَيْنِ مُسْرِعَةً تُنَادِي يَا أُخَيَّاهْ وَ ابْنَ أُخَيَّاهْ وَ جَاءَتْ حَتَّى أَكَبَّتْ عَلَيْهِ (سپس فرمود: پس از تو خاك بر سر دنيا. در اين حال زينب کبری خواهر امام حسین علیه السلام از خيمه بيرون دويده فرياد مي زد: اى برادرم و اى فرزند برادرم. و با سرعت آمد تا خود را به روى آن جوان انداخت، ) فَأَخَذَ الْحُسَيْنُ بِرَأْسِهَا فَرَدَّهَا إِلَى الْفُسْطَاطِ وَ أَمَرَ فِتْيَانَهُ فَقَالَ احْمِلُوا أَخَاكُمْ فَحَمَلُوهُ حَتَّى وَضَعُوهُ بَيْنَ يَدَيِ الْفُسْطَاطِ الَّذِي كَانُوا يُقَاتِلُونَ أَمَامَهُ
امام حسین علیه السلام خواهر را بلند كرده او را به خيمه بازگرداند، و به جوانان خود فرياد زد: برادرتان را برداريد، پس جوانان آمده او را برداشتند و جلوى خيمه ای كه مقابل آن می جنگیدند بر زمين نهادند.
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، شیخ مفید، ج‏2، ص: 107
شعر حضرت علی اکبر(ع) 1
در هشتمين عروج، تو پيغمبر مني
معراج بي بهانه چشم تر مني
هجده بهار مي شود انگار روز شب
شعر بلند اينه در دفتر مني
من از شب سياه رسيدم به نور محض
تو افتاب مشرق جلوه گر مني
اصلا نوشته اند مرا نوكر شما
اصلا نوشته اند که تو سرور منی
تنها حسين با تو پر از مهر ميشود
يعني تو رمز بخشش در محشر مني
أفلاك را به بال تو تقديم ميكنند
پرواز من تويي و تو بال و پر مني
حالا وضو گرفته به سجده نشسته ام
تو بهترين نيايش با داور مني
اي چشمه دو چشم تو اب حيات من
اي رشته رشته زلف تو باب نجات من
اي بي نظير تر تنت از توري و حرير
تشبيه با چه ات كنم اي شير بي نظير؟
هر كس رسيد از دل خيمه خيال كرد
باران اكبر است كه باريده در مسير
اين تكه تكه پيرهن يوسف حسين
اين بار بوي وصل ندارند ناگزير
شايد به نام بؤسه به كأم هزار بغض
غارت شده لب تو به دست حسود تير
جراحه ها براي تو پیکر گذاشتند؟
يا كه سري براي تو كفتار هاي پیر؟
تجزيه كرده اند ترا در ميان دشت
چيزي نمانده از تو در اين چرخ ابگير
پاشيده بود خون تو بر پرده هاي إبر
بر اسمان كه ديده كسي بارش از كوير؟
اصلا عبا دواي تن پاره تو نيست
باشد مگر به پهنه ی !…نه چاره تو نيست
جا در عبا نشد، نشود بوريا كه هست
راهي براي بردن تا خيمه ها كه هست
در جنگ با كدام جوان اين چنين شده
كاري زدست من نمي ايد خدا كه هست
باید ببوسم از لب تو تا که عمه نیست
بايد بگيرمت به برم تاب تا كه هست
دارم براي رفتن تو سينه ميزنم
در لابه لا ي هلهله و سرصدا كه هست
گيرم كه أشك من اثري در كسي نداشت
اما براي زخم جوانم دوا كه هست
پيغمبر دوباره من، احمد حسين
مردن كنار پیکر پاكت روا كه هست
افتاده اي و كار دوصد تير ميكند
اين نيش خند ها به دلم هركجا كه هست
قلبم شد از جراحت جسم تو ريش تر
اين دشت كم شده پسرم يا تو بيش تر
محمد عظیمی
شعر حضرت علی اکبر(ع) 2
آمدم من ز حرم لحظه ی پر پر زدنت
شاخه ای نیست که نشکسته میان چمنت
گردنت را بکشم تا نفسی تازه کنی
صبر کن پاک کنم لخته ی خون از دهنت
کمرم خم شده بالای سرت با این حال
فزعت قاتل جانم چه کنم با بدنت
اربا اربا شده ای پیش نگاهم چه کنم
گل لیلا شده در هم زره تو به تنت
جگرم پاره شده یک کلمه حرف بزن
دلم آرام بگیرد شنوم گر سخنت
بین علمدارو علم را که علم بر دوش است
کمکم کرد کنم بین عبایم کفنت
حرمت معجر زینب کمرم راست نمود
مرده بودم به خدا ورنه کنار بدنت
قاسم نعمتی

شعر حضرت علی اکبر(ع) 3
گرچه خود را کشانده ام پیشت
بارها روی خاک افتادم
پهلویت را که اینچنین دیدم
زنده شد داغ کوچه در یادم
داغ اصحاب پشت من خم کرد
ولی بالا سر تو جان دادم
نیزه ها تا نشست بر بدنت
حبس شد بین سینه فریادم
بر سرت گر مدام می گریم
مادرم داده گریه را یادم
دشمنت خنده میزند بر من
این چنین شد خراب بنیادم
رضاباقريان.مشهدمقدس
آوار بر سرم همه عالم شده علی
بالای جسم تو کمرم تا شده علی
برخیز با صدای رسایت اذان بگو
وقت نماز حضرت زهرا شده علی
دارم برای ماتم تو گریه میکنم
صاحب عزای داغ تو لیلا شده علی
اینگونه دست و پا زدنت، مثل نیزه ای
در سینه شکسته من جا شده علی
بین سر تو و بدن پاره پاره ات
با تیر و نیزه، فاصله پیدا شده علی
ماندم چگونه جسم تو را در کفن کنم
بسکه تنت برابر صحرا شده علی
گفتم عصای پیری من میشوی، ببین
بابای نیمه جان تو تنها شده علی
دشمن به اشک بی کسیم خنده میکند
این دلشکسته غرق تماشا شده علی
رضاباقريان
دوبیتی
پدرت پیر شده تا تو به اینجا برسی
شعر حضرت علی اکبر(ع) 4
از یک بدن،هزار بدن میبرم حرم
برروی شانه،پاره تن میبرم حرم
این جسم پاره پاره و گلبرگ پرپرم
در بوریا به جای کفن میبرم حرم
از لابه لای هلهله و زوزه های گرگ
این صید غرق خون خطن،میبرم حرم
جانم به لب رسیده،عزیزم اذان بگو
بعدش تو را بدون سخن میبرم حرم
پیرم نموده ای به جوانی رسیده ای
حالا تو را به جای وطن میبرم حرم
لشکر به اشک عمه ومن طعنه میزند
اصلا تو را به یاد حسن میبرم حرم
سیلی نخورده روی جوانم کبود شد
این جان مادر است که میبرم حرم
ندبه بخوان عزیزدلم برروی حصیر
بر روی شانه پاره تن میبرم حرم
حسین ایمانی
دوبیتی
حال باید تو به داد دل بابا برسی
چیده ام روی حصیری بدنت را شاید
به خداحافظی عمه و لیلا برسی
………………………………………….
به خدایی خداوند همه نامردند
چه بلایی به سرگل پسرم آوردند
عمه آمد وسط معرکه با گریه ولی…
همگی هلهله کردند و مرا هو کردند
حسین ایمانی
زمینه شب هشتم(1)
آروم آروم از حرم میری از برابرم
دنبال تو ای علی میره روح پیکرم
نباشی ، کی برام اذون بخونه
بعیده ، که بی تو بابات بمونه
بالا بلند من پسر لیلا
رفتی و شعله ور شد دل بابا
شبه پیمبرم یاعلی اکبر
……………………………….
تو صدام زدی و شد گوی آتشین دلم
مثل پیکرت جدا ریخت روی زمین دلم
نفسام ، مثه نفسات بریده
بدنت ، توی بیابون پاشیده
دیدم جدا جدا شدی و مردم
با سر کنار تو رو زمین خوردم
شبه پیمبرم یاعلی اکبر
شد خراب روی سرم هفت تا آسمون علی
شد عقیق هر لبت گو تو لخته خون علی
پدرت ، داره میمیره پسرم
چجوری ، تو رو به حرم ببرم
زخمای جوشنت چشمه ی خونه
عمه رسیده و مو پریشونه
شبه پیمبرم یاعلی اکبر
مجتبی صمدی شهاب
زمینه شب هشتم(2)
جونم به لب اومد نرو امیدِ من
کجا میخوای بری گل رشیدِ من
هستم محزون علی ، میری مِیدون علی
پیکره تو میشه ، غرقه در خون علی
واویلا اکبرم
جلو چشای من با نیزه کُشتنت
اینقدر همه زدن پاشیده شد تنت
اینهمه زخم چطور ، رو جسمت جا شده
اعضای پیکرت ، ارباً اربا شده
واویلا اکبرم
مجید خانی
زمینه شب هشتم(3)
کربلا پر از ناله شده وای علی اکبر
رنگ سرخ آ لاله شده وای علی اکبر
انتقام بدر و خیبر و گرفتن
از حسین و زینب اکبر و گرفتن
از حرم دوباره حیدر و گرفتن
سر پر خون جسم اربا اربا
غم زینب اشک چشم بابا
حسین یا رحمت اله
دست و پا نزن پیش چشام نور دیده ی من
دیدنی شده پیش تو قدِّ خمیده ی من
خونِ رو سر تو با دلم چه کرده
جسم پر پر تو با دلم چه کرده
پاره پیکر تو با دلم چه کرده
عزیز من پاشو ای بُنَیَّ
میمیرم من بی تو ای بنی
حامد الواری
نوحه شب هشتم
موذن دشت کرببلا اکبر
کفن به تن کرده شبیه پیغمبر
علی گر میروی آهسته‌تر
علی عمه شده خونین جگر
علی جان(2)
شرر برجان زد لب عطشانت
بمیرد بابا برای جانت
علیِ اکبر(4)
تنش شده گلگون فتاده در صحرا
عبای بابا شد بر این قد و بالا
علی اربا اربا تنت شده
علی گریه کنت زهرا شده
علی جان(2)
چگونه جسمت علی بر دارم
ز داغت بابا ببین خونبارم
مرتضی محمود پور
حضرت عباس (ع)
روضه و مقتل حضرت عباس(ع)
كانَ عَبّاسٌ السَّقّاءُ قَمَرُ بَني هاشِمٍ، صاحِبَ لِواءِ الحُسَينِ عليه السلام ، وهُوَ أكبَرُ الإِخوانِ . مَضى بِطَلَبِ الماءِ فَحَمَلوا عَلَيهِ (عبّاس، سقا ، ماه بنى هاشم و پرچمدار حسين عليه السلام بود . او از ديگر برادرانش بزرگ تر بود و در طلب آب مى رفت كه بر او حمله بُردند . ) وحَمَلَ هُوَ عَلَيهِم، وجَعَلَ يَقولُ
لا أرهَبُ المَوتَ إذِ المَوتُ رَقى
حَتّى اُوارى فِي المَصاليتِ لِقا
نَفسي لِنَفسِ المُصطَفَى الطُّهرِ وَقا
إنّي أنَا العَبّاسُ أغدو بِالسَّقا
ولا أخافُ الشَّرَّ يَومَ المُلتَقى
(او هم به آنها حمله بُرد و چنين مى خواند
از مرگْ نمى هراسم ؛ زيرا مرگ ، ترقّى و صعودى است
كه مرا در پشت شمشيرها ، پنهان مى كند
جانم ، سپر جان پاكيزه مصطفى باد
من ، عبّاسم كه سقّا گشته ام
و به روز برخورد ، هراسى از شرّ ندارم)
فَفَرَّقَهُم، فَكَمَنَ لَهُ زَيدُ بنُ وَرقاءَ الجُهَنِيُّ مِن وَراءِ نَخلَةٍ، وعاوَنَهُ حَكيمُ بنُ طُفَيلٍ السِّنبِسِيُّ، فَضَرَبَهُ عَلى يَمينِهِ(پس آنان را متفرّق كرد . زيد بن وَرقاى جُهَنى ، در پشت درخت خرمايى به كمين او نشست و حَكيم بن طُفَيل سِنبِسى نيز او را يارى داد و بر دست راست عبّاس عليه السلام ضربه اى زد [ و آن را قطع كرد ] ) فَأَخَذَ السَّيفَ بِشِمالِهِ، وحَمَلَ عَلَيهِم وهُوَ يَرتَجِزُ
وَاللّه ِ إن قَطَعتُمُ يَميني
إنّي اُحامي أبَداً عَن ديني
وعَن إمامٍ صادِقِ اليَقينِ
نَجلِ النَّبِيِّ الطّاهِرِ الأَمينِ
(عبّاس عليه السلام ، شمشير را به دست چپ گرفت و به آنها حمله بُرد و چنين رَجَز مى خواند
به خدا سوگند ، اگر دست راستم را قطع كنيد
من ، هميشه از دينم حمايت مى كنم
و نيز از امام راستگو و استوارباورى
كه نواده پيامبرِ پاك و امين است)
فَقاتَلَ حَتّى ضَعُفَ، فَكَمَنَ لَهُ الحَكيمُ بنُ الطُّفَيلِ الطّائِيُّ مِن وَراءِ نَخلَةٍ، فَضَرَبَهُ عَلى شِمالِهِ(آن گاه ، جنگيد تا ناتوان شد . حَكيم بن طُفَيل طايى ، از پشت درخت خرما به او كمين زد و بر دست چپش ضربه اى زد [ و آن را قطع كرد ] . ) فَقالَ يا نَفسُ لا تَخشَي مِنَ الكُفّار
وأبشِري بِرَحمَةِ الجَبّارِ
مَعَ النَّبِيِّ السَّيِّدِ المُختارِ
قَد قَطَعوا بِبَغيِهِم يَساري
فَأَصلِهِم يا رَبِّ حَرَّ النّارِ
فَقَتَلَهُ المَلعونُ بِعَمودٍ مِن حَديدٍ. فَلَمّا رَآهُ الحُسَينُ عليه السلام مَصروعاً عَلى شَطِّ الفُراتِ، بَكى…( عبّاس عليه السلام نيز خواند اى جان ! از كافران مترس
و به رحمت خداى جبران كننده ، بشارتت باد
همراه با پيامبر صلى الله عليه و آله ، سَرور برگزيده
با سركشى شان ، دست چپم را قطع كردند
پروردگارا ! آنان را به داغىِ آتش برسان
پس آن ملعون ، با عمود آهنين [ به او زد و ] عبّاس عليه السلام را به شهادت رساند . هنگامى كه حسين عليه السلام ، او را بر [ كناره ] رود فرات ، افتاده ديد ، گريست)
المناقب لابن شهرآشوب: ج ٤ ص ١٠٨، بحار الأنوار: ج ٤٥ ص ٤٠.
شعر شهادت حضرت عباس(ع) 1
بی صاحب از هنگامه آمد مرکبی این بار
سرداری از سردارها کم میشود انگار
در خاک و‌خاکستر پر ققنوس میسوزد
در چشم دریا عکس اقیانوس میسوزد
آب زلال از هیبت خورشید حیرت کرد
با رود مشک بی رمق اتمام حجت کرد
کای رود ، خود را بندهء لبخند مولا کن
آبی نخواهد خورد پس کمتر تقلا کن
باران کجا از دست برکه آب مینوشد
که دیده اقیانوس از مرداب مینوشد
تا دست را حیران موج تیرها می دید
در رهگذار غرش شمشیرها می دید
بر گردهء دندان ، شراب مشگ را انداخت
تیر که بود از پا جناب مشگ را انداخت؟
این جام با دست که آخر از فرس افتاد؟
طفلی ز پا افتاد ، مادر از نفس افتاد
دست که طاقت داشت در یا را بیاندازد؟
تیر که جرأت کرد سقا را بیاندازد؟
ای کاش در برگشت دل دل کرده بود آخر
یا لا اقل تیغی حمایل کرده بود آخر
پیکار پشت بی زره با تیرها سخت است
با دست خالی ، جنگ با شمشمیرها سخت است
این چاک سر از یورش شمشیر تنها نیست
این سر ، که کار یک‌ عمود بی سراپا نیست
این کار یک ‌لشگر عمود و ‌نیزهء تیز است
این کار یک گردان سلاح تیز و خونریز است
دارد صدای خش خش پائیز می آید
دارد صدائی اضطراب انگیز می آید
مسدود شد از تیر و‌نیزه جاده این دفعه
از قتل عام لاله حرف افتاده این دفعه
انگار بی عباس یک لشگر هزیمت شد
اینجا حرامی در حرم فکر غنیمت شد
کم کم امید بچه ها در کربلا می ریخت
کم کم برای خیمه دشمن نقشه ها می ریخت
حالا که از افتادن سقا خبر دارند
دیگر النگو ها و معجر ها خطر دارند
آقا به خیمه دیگر از دریا مزن حرفی
حالا که آبی نیست از سقا مزن حرفی
محمد عظیمی
شعر شهادت حضرت عباس(ع) 2
کمرم خم شده علمدارم
من تنت را چگونه بردارم
دستهایت فتاده روی زمین
جای اشک از دو دیده خونبارم
ای پناه تمام اهل حرم
من چسان پیکر تو بگذارم
بر دو چشم تو تیر خورده ولی
روز در دیده شد شب تارم
در حرم منتظر همه طفلان
من چه گویم به دختر زارم
طفل ششماهه از نفش افتاد
روی دامان مادرش جان داد
خیز ای ساقی حرم عباس
بین شکسته شده پرم عباس
طاقتی نیست تا که بردارم
پیکرت،همرهم برم عباس
تو که باب الحوائجی سقا
به برادر نما کرم سقا
دور تو بوی یاس پیچیده
آمده چونکه مادرم عباس
حرم امن من ز هم پاشید
وای بر حال خواهرم عباس
ای علمدار من ز جا برخیز
شد نگاه بهار من پاییز
من چه گویم جواب ام بنین
که چنین گشته‌ای تو نقش زمین
ای عمود خیام آل الله
خیز و حال زنان خیمه ببین
ذکر لبهای کودکان آب است
ای لب خشک توست ماءمعین
تو نیایی به خیمه میمیرم
داغ هجران تو بود سنگین
قول دادم که با تو برگردم
پس، کنم رخ ز خون تو رنگین
یاس ام البنین چه پژمردی
کاش یک جرعه آب میخوردی
علقمه گشته قتلگاه تو و
خون گرفته جمال ماه تو و
تا که افتاد دستت از پیکر
شد ملائک سپاه تو و
بوده در راه یاس علی
با دو دست جدا نگاه تو و
تا که مادر به علقمه آمد
بسته شد از نگاه راه تو و
تیر بر چشم ناز تا خورده
من شنیدم صدای آه تو و
جای ام البنین سرت برداشت
به روی زانوان خود بگذاشت
گفت عباس من چقد مردی
تو برای حسین من فردی
راضی از دست تو منم زهرا
تو به عهد خودت وفا کردی
جای تو روی دامنم باشد
حیف باشد به خیمه برگردی
شیر ام البنین حلالت باد
که چنین پای تا به سر دردی
دستهایت به روی چشمانم
تو وسیله برایم آوردی
هر که با من ز عشق سرمست‌ست
همرهم روز محشر این دست‌ست
مرتضی محمودپور
شعر شهادت حضرت عباس(ع) 3
ای اهل حرم،میرو علمدار زمین خورد
سقای حرم، سید و سالار زمین خورد
کار حرم الله روی شانه او بود
شد ولوله در علقمه و کار زمین خورد
از خیمه می آمد به سوی علقمه ارباب
یک بار کشید آه… و صد بار زمین خورد
پاشید سر ساقی و لرزید تن شاه
خشکید لب و مادر تبدار زمین خورد
پهلو به روی نیزه که زد زلزله ای شد
گل با لگد افتاد روی خار زمین خورد
سنگ آمد و سر باز شد از نیزه و افتاد…
وقتی که رقیه سر بازار زمین خورد
با ذکر ابالفضل دوباره سر پا شد
این سینه زن فاطمه هر بار زمین خورد
این روضه که خواندیم همان راه وصال است
یاری که در این روضه غمبار زمین خورد
حسین ایمانی
شعر شهادت حضرت عباس(ع) 4
درد داری بگو مدد عباس
بی قراری بگو مدد عباس
گرهی کور خورده برکارت
چاره داری بگو مدد عباس
به حریم حسین آمده ای؟
جان نثاری بگو مدد عباس
د میان مدافعان حرم
ذوالفقاری بگو مدد عباس
سینه چاک ولایت مولا
بهر یاری بگو مدد عباس
میروی کربلا به لطف خدا
آری آری بگو مدد عباس
ندبه خوانی و مرد میدان…
انتظاری بگو مدد عباس
حسین ایمانی
▪️▪️▪️▪️▪️▪️
زمینه شب نهم (1)
دست خالی مو نبوس میشم از خجالت آب
حلالیت بطلب برای من از رباب
به رباب ، بگو نشد آب بیارم
چه کنم ، تو که دیدی دست ندارم
مشکم که پاره شد همه خندیدند
رفت آبروی من همه فهمیدند
سقای کربلا یاابوفاضل
………………………………..
قبل تو کنار من اینجا مادرت رسید
دست زخمی شو روی چشم پاره ام کشید
مادرت ، ناله زد و سوخت جیگرم
منو هی ، صدا می زد ای پسرم
جون من برادرم نکنم آزار
دستاتو از روی کمرت بردار
سقای کربلا یاابوفاضل
این جسارتو ببخش از غلام و نوکرت
اولین دفعه است که من خوابیدم برابرت
تو برو ، منو نبری به حرم
نبینند ، شده متلاشی سرم
لشگر داره میره به حرم برگرد
دنبال غارته دشمن نامرد
سقای کربلا یاابوفاضل
مجتبی صمدی شهاب
زمینه شب نهم (2)
داداش پاشو ببین دلم پُر از غمه
افتادی غرقه خون رو خاک علقمه
دستای تو داداش ، افتاده رو زمین
به فرق تو زدن ، عمود آهنین
عباسِ با وفا
قَلم شِه دستی که دستِ تو رو بُرید
سه شعبه یا اخا چشمِ تو رو دَرید
با غیرت بعده تو ، زینب تنها میشه
پای نامحرما ، به خیمه وا میشه
عباسِ با وفا
مجید خانی
نوحه شب نهم
ستون این لشگر امیر دلهایی
تو سایه ی حیدر عزیز زهرایی
مدد یابن امیرالمومنین
مدد ای زاده ی ام البنین
ثارالله ثارالله
همه لب تشنه تو هستی سقا
به تو دلگرمم نمایی غوغا
مدد یاعباس مدد یاعباس مدد یاعباس
اگر چه بی دستی ولی علمداری
برای من عباس همیشه سقایی
تویی پشت و پناه این خیام
روی شود کار حسین تمام
یاعباس یاعباس
مکن پشتم را تو خالی اینجا
شوم بعد از تو غریب و تنها
مدد یاعباس مدد یاعباس مدد یاعباس
میان راه من فتاده دستانت
نمانده چیزی از شکوه چشمانت
اخا ادرک اخا گفتی چرا
رسد بوی مدینه هر کجا
ببین زانو زدم بالا سرت
شده مادرم زهرا مادرت
بگو وادی حیاها چه کنم
شدم بی کس و تنها چه کنم
یا عباس یا عباس
به قامتی خم به قلبی پر خون
کشیدم تیر از دهانت بیرون
مدد یاعباس مدد یاعباس مدد یاعباس
قاسم نعمتی

شب عاشورا
روضه و مقتل شب عاشورا(ع)
عليّ بن الحسين بن عليّ [زين العابدين] عليه السلام: إنّي جالِسٌ في تِلكَ العَشِيَّةِ الَّتي قُتِلَ أبي صَبيحَتَها، وعَمَّتي زَينَبُ عِندَي تُمَرِّضُني، إذِ اعتَزَلَ أبي بِأَصحابِهِ في خِباءٍ لَهُ، وعِندَهُ حُوَيٌّ مَولى أبي ذَرٍّ الغِفارِيِّ، وهُوَ يُعالِجُ سَيفَهُ ويُصلِحُهُ، وأبي يَقولُ (امام زين العابدين عليه السلام ـ: در شبى كه بامدادش پدرم به شهادت رسيد نشسته بودم و عمّه ام زينب عليهاالسلام از من پرستارى مى‌كرد كه پدرم از يارانش كناره گرفت و به خيمه خود رفت و حُوَى غلام ابو ذر غِفارى نزدش بود و به اصلاح و پرداختِ شمشير ايشان مشغول بود و پدرم مى‌خواند) :
يا دَهرُ اُفٍّ لَكَ مِن خَليلِ كَم لَكَ بِالإِشراقِ وَالأَصيلِ
مِن صاحِبٍ أو طالِبٍ قَتيلِ وَالدَّهرُ لا يَقنَعُ بِالبَديلِ
وإنَّمَا الأَمرُ إلَى الجَليلِ وكُلُّ حَيٍّ سالِكُ السَّبيلِ
قالَ: فَأَعادَها مَرَّتَينِ أو ثَلاثا حَتّى فَهِمتُها، فَعَرَفتُ ما أرادَ( اى روزگار! اُف بر دوستى ات! چه قدر بامدادها و شامگاه هايى داشته اى كه در آنها، همراه و يا جوينده اى كُشته شده كه روزگار، از آوردن همانندش ناتوان است ! و كار با [ خداى ] بزرگ است و هر زنده اى اين راه را مى پيمايد». دو يا سه بار اين شعر را خواند تا آن جا كه فهميدم و دانستم كه منظورش چيست. ) فَخَنَقَتني عَبرَتي، فَرَدَدتُ دَمعي ولَزِمتُ السُّكونَ، فَعَلِمتُ أنَّ البَلاءَ قَد نَزَلَ، فَأَمّا عَمَّتي فَإِنَّها سَمِعَت ما سَمِعتُ، وهِيَ امرَأَةٌ و فِي النِّساءِ الرِّقَّةُ وَالجَزَعُ(گريه راه گلويم را بست؛ ولى بغضم را فرو خوردم و هيچ نگفتم و دانستم كه بلا فرود مى‌آيد؛ امّا عمه ام نيز آنچه را من شنيدم، شنيد و چون مانند ديگر زنان، دلْ نازك و بى‌تاب بود نتوانست خود را نگاه دارد. ) فَلَم تَملِك نَفسَها أن وَثَبَت تَجُرُّ ثَوبَها، وإنَّها لَحاسِرَةٌ حَتَّى انتَهَت إلَيهِ، فَقالَت: وَاثُكْلاه! لَيتَ المَوتَ أعدَمَنِي الحَياةَ! اليَومَ ماتَت فاطِمَةُ اُمّي وعَلِيٌّ أبي وحَسَنٌ أخي! يا خَليفَةَ الماضي وثِمالَ الباقي. (بيرون پريد و در حالى كه لباسش را بر روى زمين مى‌كشيد و درمانده شده بود، خود را به امام عليه السلام رساند و گفت: وا مصيبتا! كاش مُرده بودم. امروز [ گويى ] مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن در گذشته اند. اى جانشينِ گذشتگان و پناه باقى ماندگان! ) فَنَظَرَ إلَيهَا الحُسَينُ عليه السلام فَقالَ: يا اُخَيَّةُ لا يُذهِبَنَّ حِلمَكِ الشَّيطانُ قالَت: بِأَبي أنتَ واُمّي يا أبا عَبدِ اللّه، استَقتَلتَ نَفسي فِداكَ! فَرَدَّ غُصَّتَهُ وتَرَقرَقَت عَيناهُ، وقالَ: لَو تُرِكَ القَطا لَيلاً لَنامَ(امام حسين عليه السلام به او نگريست و فرمود: «خواهرم ! شيطان بردبارى ات را نبرَد» زينب عليهاالسلام گفت: اى ابا عبد اللّه ! پدر و مادرم فدايت ! خود را آماده كشته شدن كرده اى! جانم فدايت! حسين عليه السلام اندوهش را فرو بُرد و اشك در چشمانش جمع شد و فرمود : «اگر مرغ سنگخواره را شبى آزاد بگذارند مى‌خوابد» . ) قالَت: يا وَيلَتى أفَتُغصَبُ نَفسُكَ اغتِصابا، فَذلِكَ أقرَحُ لِقَلبي، وأشَدُّ عَلى نَفسي! ولَطَمَت وَجهَها، وأهوَت إلى جَيبِها وشَقَّتهُ، وخَرَّت مَغشِيّا عَلَيها. فَقامَ إلَيهَا الحُسَينُ عليه السلام، فَصَبَّ عَلى وَجهِهَا الماءَ، وقالَ لَها: يا اُخَيَّةُ ، اتَّقِي اللّه َوتَعَزَّي بِعَزاءِ اللّه، وَاعلَمي أنَّ أهلَ الأَرضِ يَموتون، وأنَّ أهلَ السَّماءِ لا يَبقَون، وأنَّ كُلَّ شَيءٍ هالِكٌ إلّا وَجهَ اللّه ِ الَّذي خَلَقَ الأَرضَ بِقُدرَتِهِ، ويَبعَثُ الخَلقَ فَيَعودونَ و هُوَ فَردٌ وَحدَهُ، أبي خَيرٌ مِنّي، واُمّي خَيرٌ مِنّي، وأخي خَيرٌ مِنّي، ولي ولَهُم ولِكُلِّ مُسلِمٍ بِرَسولِ اللّه ِ اُسوَةٌ. ( زينب عليهاالسلام گفت : واى بر من ! آيا چنين سخت در زير فشارى؟ همين دلم را بيشتر ريش مى كند و بر من سخت مى آيد. آن گاه به صورت خود زد و گريبان چاك كرد و بيهوش شد و افتاد . امام حسين عليه السلام به سويش آمد و آب بر صورتش زد و به او گفت: خواهرم ! از خدا پروا كن و به تسلّى بخشىِ او آرام باش. بدان كه زمينيان مى‌ميرند و آسمانيان باقى نمى‌مانند و هر چيزى از ميان مى رود جز ذات خدا كه با قدرتش زمين را آفريده است و مردم را برمى‌انگيزد تا همه باز گردند و او تنها بمانَد. پدرم از من بهتر بود . مادرم از من بهتر بود . برادرم از من بهتر بود و سرمشق من و آنان و هر مسلمانى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است». ) قالَ: فَعَزّاها بِهذا ونَحوِهِ، وقالَ لَها: يا اُخَيَّةُ، إنّي اُقسِمُ عَلَيكِ فَأَبِرِّي قَسَمي، لا تَشُقّي عَلَيَّ جَيبا، ولا تَخمُشي عَلَيَّ وَجها، ولا تَدعي عَلَيَّ بِالوَيلِ وَالثُّبورِ إذا أنَا هَلَكتُ. قالَ: ثُمَّ جاءَ بِها حَتّى أجلَسَها عِندي، وخَرَجَ إلى أصحابِهِ، فَأَمَرَهُم أن يُقَرِّبوا بَعضَ بُيوتِهِم مِن بَعضٍ، وأن يُدخِلُوا الأَطنابَ بَعضَها في بَعضٍ، وأن يَكونوا هُم بَينَ البُيوتِ إلَا الوَجهَ الَّذي يَأتيهِم مِنهُ عَدُوُّهُم
امام حسين عليه السلام با اين سخن و مانند آن او را تسلّا داد و به او فرمود: «خواهرم! تو را سوگند مى‌دهم كه به اين [سفارشم] عمل كنى: بر [ مرگ ] من گريبانْ چاك مده و صورت مخراش و چون در گذشتم ناله و فغان مكن» سپس او را آورد و كنار من نشاند و به سوى يارانش برگشت و به آنان فرمان داد تا خيمه هاى خود را به يكديگر نزديك كنند و طناب هاى خيمه ها را در هم بتابند و خودشان در ميان خيمه ها قرار بگيرند و فقط سمتى را كه دشمن از طريق آن مى آيد باز بگذارند.
منبع: تاريخ الطبري : ج ٥ ص ٤٢٠ ، الكامل في التاريخ : ج ٢ ص ٥٥٩
شعر شب عاشورا(ع) 1
هنرِ عشق به تصویر کشیده آهی
دلِ مارا به حریم تو نموده راهی
نوکر خانة تو عارفِ بالله شود
علی اکبربشود جُونِ سیاهی گاهی
نوکرت پیر که شد دلبری اش بیشتراست
ماجرایی شده این قصة خاطرخواهی
زلف ِ خود پهن نمودی و شکارم کردی
به هدایت برسد صید تو از گمراهی
خاطرم نیست چه شد دل به تو دادم آقا
بی سر و پا چو منی در ره تو شد راهی
دردل کردنِ با تو چقَدَر می چسبد
چون کریمی و زاحوال گدا آگاهی
خون من نذر نگاهت لک لبیک حسین
شاهِ عاشق کُشی و حضرت ثارالهی
چه کسی فکر غلام است به غیر از ارباب
پسرِ فاطمه این سائل خودرا دریاب
قاسم نعمتی
شعر شب عاشورا(ع) 2
شب از این خیمه به آن خیمه شده چرخ زنان
از دل زینب کبری«س» نگرفته است عنان
پاک شد خانهء امید ، که این قافله را
ترک‌ کردند شبانه همه پیمان شکنان
پاسدار حرم ستر و‌ عفاف است هنوز
«شاه شمشاد قدان خسرو‌ شیرین دهنان»
صبح فردا لب خورشید سخن‌‌ میگوید
که شهیدانِ که اند این همه خونین کفنان
مانده روی تَف صحرا تن هفتاد و ‌دو ماه
غارت نیزه شده جوشن خونین بدنان
ذکر لبیک ملائک سر شب تا به سحر…
در حسینیهء محشر همگی سینه زنان
«امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
صبح ‌فردا بدنش زیر سم اسبان است»
مکن ای صبح طلوعی که غروبی دگر است
چشم این حرمله ها تیر به راه قمر است
من دعا میکنم امشب که الهی نرسی
تو به فردا که حسین بن علی بی پسر است
مرو ای طالع شب تا به ابد طول بکش
ای فدای سر تو فاطمه خونین جگر است
شب، بمان، تا نرود پیکر خورشید به خاک
شمرِ فردا به خدا از همه کس شمر تر است
تا نبینی که سری … تا که نبینی بدنی..!
عمق این فاجعه از روضهء من بیشتر است
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
این شعاری است که در هیئت ما معتبر است
«امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
صبح فردا بدنش زیر سم اسبان است»
محمد عظیمی
شعر شب عاشورا(ع) 3
مانده از وقت من فقط امشب
حرف رفتن نزن فقط امشب
مصحف من بخوان کمی قرآن
نگو از پیرهن فقط امشب
بغض داری نگو گلو گودال
نزن از تن سخن فقط امشب
بس کن این روضه را نگو نیزه
وستان و دهن فقط امشب
نگو از چکمه های سنگین و…
سینه عشق من فقط امشب
خنجر و حنجرت نمیسازند
تو نگو از کفن فقط امشب
نگو از آتش و پر معجر
بگو یابن الحسن فقط امشب
حسین ایمانی
زمینه شب دهم (1)
آخرین شبی ه که سایبون رو سری
آخرین شبی ه که در کنار خواهری
نکنه ، که جدا شی از خواهرت
جدا شه ، پیش خواهر تو سرت
از آه داغ تو پر آتیشم
تنهام نذار داداش نرو از پیشم
یار ؛ریب من ، پسر زهرا
…………………………………
باورم نمیشه که روز من میشه سیاه
من چطور ببینمت غرق خون تو قتلگاه
وای اگه ، تو رو بزنند بی هوا
بخوره ، سر وصورتت رو خاکا
ایکاش دیگه نیاد مادرت زهرا
وقتیکه میکشن موهاتو آقا
یار غریب من ، پسر زهرا
فردا شب غریبمو حیرون بیابونام
کاش که قبل تو داداش جون بیاد روی لبام
چطوری ، تو بگو طاقت بیارم
بیام و ، بوسه رو گلوت بکارم
من لطمه میزنم به روی گونه م
امشب جلو جلو نوحه میخونم
یارغریب من پسرزهرا
مجتبی صمدی شهاب
زمینه شب دهم (2)
توئی که واسه من امیده آخری
بدونه من داداش کجا میخوای بری
امشب از دلهُره ، قلبِ زینب پُره
شنیدم فردا شمر ، سرت رو می بُره
واویلا یا حسین
قراره فردا ظهر جلو چشام داداش
بشینه رو سینه ت قاتل با چکمه هاش
لحظه ی آخرِت ، می بینه خواهرت
پاره میشه داداش ، رگهای حنجرت
واویلا یا حسین
مجید خانی
نوحه شب دهم
از آسمان امشب غم و بلا ریزد
به دامن زینب چه غصه ها ریزد
حسین امشب میان خیمه ها
حسین فردا به زیر نیزه ها
واویلا واویلا
دلا پرخونه چشا گریونه
ببین که زینب چه سرگردونه
اباعبدالله اباعبدالله اباعبدالله اباعبدالله
شبه جدایی ها زمان هجران شد
زناله ی مادر دلم پریشان شد
حسین بی تو ز جان سیرم مرو
حسین من بی تو میمیرم مرو
واویلا واویلا
قد و بالایت کنم تماشا
امان از هجران امان از فردا
کمی تحمل کن نزن به سر زینب
بگویم از فردا برای تو امشب
بزن راحت شانه موی سرم
ببوس نرمی زیر حنجرم
واویلا واویلا
غروب فردا ز بالای تل
مرا می‌بینی میان مقتل
نرفته از یادت وصیت مادر
بیاور آن بسته برای من خواهر
نما آماده تو پیراهنم
به تو گویم چه میشود تنم
تنم پامال مرکب میشود
سرم چه نامرتب میشود
ثارالله ثارالله
قاسم نعمتی

ظهر عاشورا
روضه و مقتل ظهر عاشورا(ع)
ثُمَّ إِنَّ شِمْرَ بْنَ ذِی الْجَوْشَنِ حَمَلَ عَلَى فُسْطَاطِ الْحُسَیْنِ فَطَعَنَهُ بِالرُّمْحِ ثُمَّ قَالَ عَلَیَّ بِالنَّارِ أُحْرِقُهُ عَلَى مَنْ فِیهِ (پس از آن شمر بن ذى الجوشن به خیمه‏هاى حسین علیه السّلام حمله کرد و گفت: آتش به من دهید تا خیمه‏ها را با هر کس که در آن است به آتش کشم.) فَقَالَ لَهُ الْحُسَیْنُ ع یَا ابْنَ ذِی الْجَوْشَنِ أَنْتَ الدَّاعِی بِالنَّارِ لِتُحْرِقَ عَلَى أَهْلِی أَحْرَقَکَ اللَّهُ بِالنَّارِ وَ جَاءَ شَبَثٌ فَوَبَّخَهُ فَاسْتَحْیَا وَ انْصَرَفَ. (حسین علیه السّلام فرمود: «فرزند ذى الجوشن! تو آتش را خواستى تا اهلم را آتش زنى، خدا تو را در آتش بسوزاند».شبث آمد و امام او را نکوهید و او شرمنده بازگشت.) قَالَ الرَّاوِی:وَ قَالَ الْحُسَیْنُ ع ابْغُوا لِی ثَوْباً لَا یُرْغَبُ فِیهِ أَجْعَلْهُ تَحْتَ ثِیَابِی لِئَلَّا أُجَرَّدَ مِنْهُ فَأُتِیَ بِتُبَّانٍ فَقَالَ لَا ذَاکَ لِبَاسُ مَنْ ضُرِبَتْ عَلَیْهِ الذِّلَّةُ فَأَخَذَ ثَوْباً خَلَقاً فَخَرَقَهُ وَ جَعَلَهُ تَحْتَ ثِیَابِهِ فَلَمَّا قُتِلَ ع‏جَرَّدُوهُ مِنْهُ ثُمَّ اسْتَدْعَى الْحُسَیْنُ ع بِسَرَاوِیلَ مِنْ حِبَرَةٍ فَفَرَزَهَا وَ لَبِسَهَا وَ إِنَّمَا فَرَزَهَا لِئَلَّا یُسْلَبَهَا فَلَمَّا قُتِلَ ع سَلَبَهَا بَحْرُ بْنُ کَعْبٍ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ تَرَکَ الْحُسَیْنَ ص مُجَرَّداً فَکَانَتْ یَدَا بَحْرٍ بَعْدَ ذَلِکَ تَیْبَسَانِ فِی الصَّیْفِ کَأَنَّهُمَا عُودَانِ یَابِسَانِ وَ تَتَرَطَّبَانِ فِی الشِّتَاءِ فَتَنْضَحَانِ دَماً وَ قَیْحاً إِلَى أَنْ أَهْلَکَهُ اللَّهُ تَعَالَى (راوى گوید: حسین علیه السّلام فرمود: (ایتونی بثوب لا یرغب فیه أجعله تحت ثیابی، لئلّا أجرّد منه)، «پیراهن کهنه‏اى به من دهید تا زیر لباسم پوشیده مرا از آن برهنه نکنند».پیراهن تنگى آورده شد، فرمود: «این نه، زیرا این لباس اهل ذلّت است».بعد پیراهن کهنه‏اى را بگرفت و پاره‏اش کرد و زیر لباسش پوشید و بعد از شهادت وى را از آن هم برهنه کردند و بردند.بعد امام علیه السّلام شلوارى حبرى بخواست و آن را جدا جدا و تقطیع نموده و پوشید، و بدین ترتیب آن را از حیّز انتفاع بیرون کرد و سوراخش نمود تا از بدنش نربایند، ولى ‏بعد از شهادتش بحر بن کعب آن را ربود و حسین علیه السّلام را برهنه گذارد.بعد از عاشورا، دو دست بحر بن کعب در تابستانها چون دو تکّه چوب خشک، خشک شده و در زمستانها در حالى که دو دست او مرطوب بود از آن چرک و خون جارى مى‏گردید تا آن که خدا هلاکش فرمود.) وَ لَمَّا أُثْخِنَ الْحُسَیْنُ ع بِالْجِرَاحِ وَ بَقِیَ کَالْقُنْفُذِ طَعَنَهُ صَالِحُ بْنُ وَهْبٍ الْمُرِّیُّ عَلَى خَاصِرَتِهِ طَعْنَةً فَسَقَطَ الْحُسَیْنُ ع عَنْ فَرَسِهِ إِلَى الْأَرْضِ عَلَى خَدِّهِ الْأَیْمَنِ وَ هُوَ یَقُولُ بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ ثُمَّ قَامَ ص.قَالَ الرَّاوِی:وَ خَرَجَتْ زَیْنَبُ مِنْ بَابِ الْفُسْطَاطِ وَ هِیَ تُنَادِی وَا أَخَاهْ‏ وَا سَیِّدَاهْ وَا أَهْلَ بَیْتَاهْ لَیْتَ السَّمَاءَ أَطْبَقَتْ عَلَى الْأَرْضِ وَ لَیْتَ الْجِبَالَ تَدَکْدَکَتْ عَلَى السَّهْلِ. قَالَ وَ صَاحَ شِمْرٌ بِأَصْحَابِهِ مَا تَنْتَظِرُونَ بِالرَّجُلِ قَالَ وَ حَمَلُوا عَلَیْهِ مِنْ کُلِّ جَانِبٍ فَضَرَبَهُ زُرْعَةُ بْنُ شَرِیکٍ عَلَى کَتِفِهِ الْیُسْرَى وَ ضَرَبَ الْحُسَیْنُ ع زُرْعَةَ فَصَرَعَهُ وَ ضَرَبَهُ آخَرٌ عَلَى عَاتِقِهِ الْمُقَدَّسِ بِالسَّیْفِ ضَرْبَةً کَبَا ع بِهَا لِوَجْهِهِ وَ کَانَ قَدْ أَعْیَا وَ جَعَلَ یَنُوءُ وَ یُکِبُّ فَطَعَنَهُ سِنَانُ بْنُ أَنَسٍ النَّخَعِیُّ فِی تَرْقُوَتِهِ ثُمَّ انْتَزَعَ الرُّمْحَ فَطَعَنَهُ فِی بَوَانِی صَدْرِهِ چون جراحات زیاد بر حسین علیه السّلام وارد گردیده و چون خارپشت «۱» باقى ماند، ملعونى خبیث به نام صالح بن وهب المزنى لعنة اللَّه علیه، ضربتى سخت با نیزه بر تهیگاه امام زد که حسین علیه السّلام از آن ضربت از روى اسب بر گونه راست بر زمین فرود آمد «۲» بعد برخاست، صلوات اللَّه علیه.راوى گوید: زینب علیها السّلام از در خیمه بدر آمد و ندا مى‏کرد: واى برادرم، واى سیّدم، و اى اهل بیتم، کاشکى آسمان بر زمین فرود آمدى، و اى کاش کوهها در بستر هامون فرو پاشیدى.شمر به لشکر بانگ زد: در باره این مرد به انتظار چه هستید؟ بعد از هر سوى به امام حمله کردند.زرعة بن شریک- لعنة اللَّه علیه- ضربه‏اى بر کتف چپ امام زد، امام نیز ضربه‏اى بر او وارد کرد که هلاک شد.دیگرى با شمشیر ضربه‏اى بر دوش امام وارد آورد که امام به چهره بر زمین افتاد و بعد از این ضربت به زحمت مى‏نشست و بر روى زمین افتاد و خیزان می ‏رفت.
ثُمَّ نادى عُمَرُ بنُ سَعدٍ في أصحابِهِ : مَن يَنتَدِبُ لِلحُسَينِ عليه السلام فَيُوطِئَ الخَيلَ ظَهرَهُ ؟ (سپس عمر بن سعد ، ميان يارانش ندا داد كه : چه كسى حاضر است بر حسين ، اسب بدواند؟ ) فَانتَدَبَ مِنهُم عَشَرَةٌ ، وهُم : إسحاقُ بنُ حَوبَةَ الَّذي سَلَبَ الحُسَينَ عليه السلام قَميصَهُ ، وأخنَسُ بنُ مَرثَدٍ ، وحَكيمُ بنُ طُفَيلٍ السَّبيعِيُّ ، وعُمَرُ بنُ صَبيحٍ الصَّيداوِيُّ ، ورَجاءُ بنُ مُنقِذٍ العَبدِيُّ ، وسالِمُ بنُ خَيثَمَةَ الجُعفِيُّ ، وصالِحُ بنُ وَهبٍ الجُعفِيُّ ، وواحِظُ بنُ غانِمٍ ، وهانِئُ بنُ ثُبَيتٍ الحَضرَمِيُّ ، واُسَيدُ بنُ مالِكٍ لَعَنَهُمُ اللّه ُ (از يارانش ، اين ده تن حاضر شدند : اسحاق بن حَوبه ـ كه پيراهن امام عليه السلام را به تاراج برده بود ـ ، اخنس بن مرثد ، حَكيم بن طُفَيل سبيعى ، عمر بن صبيح صَيداوى ، رجاء بن مُنقِذ عبدى ، سالم بن خَيثمه جُعفى ، صالح بن وَهْب جُعفى ، واحِظ بن غانِم ، هانى بن ثُبَيت حضرمى و اسيد بن مالك . ) فَداسُوا الحُسَينَ عليه السلام بِحَوافِرِ خَيلِهِم ، حَتّى رَضّوا ظَهرَهُ وصَدرَهُ (اينان ـ كه خدا لعنتشان كند ـ با سُم اسب هايشان ، حسين عليه السلام را چنان لگدكوب كردند كه پشت و سينه اش را خرد كردند ) قالَ الرّاوي : وجاءَ هؤُلاءِ العَشَرَةُ حَتّى وَقَفوا عَلَى ابنِ زِيادٍ لَعَنَهُ اللّه ُ ، فَقالَ اُسَيدُ بنُ مالِكٍ أحَدُ العَشَرَةِ: نَحنُ رَضَضنَا الصَّدرَ بَعدَ الظَّهرِ بِكُلِّ يَعبوبٍ شَديدِ الأَسرِ (اين ده تن [پس از پايان كار] آمدند و در برابر ابن زياد ـ كه خدا لعنتش كند ـ ايستادند و از ميان آنان ، اسيد بن مالك گفت :ما بوديم كه پشت و سپس سينه[ى او] را با همه اسب هاى بزرگ و تيزتك ، خرد كرديم ) فَقالَ ابنُ زِيادٍ لَعَنَهُ اللّه ُ : مَن أنتُم ؟ قالوا : نَحنُ الَّذينَ وَطِئنا بِخُيولِنا ظَهرَ الحُسَينِ حَتّى طَحَنّا حَناجِرَ صَدرِهِ .قالَ : فَأَمَرَ لَهُم بِجائِزَةٍ يَسيرَةٍ . قالَ أبو عُمَرَ الزّاهِدُ: فَنَظَرنا إلى هؤُلاءِ العَشَرَةِ ، فَوَجَدناهُم جَميعا أولادَ زِنىً، وهؤُلاءِ أخَذَهُمُ المُختارُ ، فَشَدَّ أيدِيَهُم وأرجُلَهُم بِسِكَكِ الحَديدِ ، وأوطَأَ الخَيلَ ظُهورَهُم حَتّى هَلَكوا
ابن زياد ـ كه خدا لعنتش كند ـ گفت : شما كه هستيد؟ گفتند: ما كسانى بوديم كه بر پشت حسين ، اسب دوانديم تا آن كه سينه و گلوى حسين را آسياب كرديم .ابن زياد ، فرمان داد جايزه اندكى به آنان بدهند .ابو عمر زاهد مى گويد : ما به اين ده تن نگريستيم و همه آنان را زنازاده يافتيم . مختار ، آنان را دستگير كرد و با زنجيرهاى آهنين ، دست و پاهايشان را بست و بر پشتشان اسب دواند تا به هلاكت رسيدند .
لهوف
شعر ظهر عاشورا(ع)1
ناله بزن ؛ با ناله از گودال لشگر را ببر
زینب بیا ، این شمر با پا رفته منبر را ببر
چون مادر خود بر کمر چادر ببند ای شیر زن
از زیر دست و پای این مردم برادر را ببر
این فرصت پیش آمده دیگر نمیاید به دست
دامن کشان، دام‍ن بیاور با خودت سر را ببر
ناله بزن ، فریاد کن ؛ اما همه ش بی فایده است
این شمر- از اینجا نخواهد رفت ؛ مادر را ببر
ای لشگر بی آبرو اینگونه عریانش مکن
پیراهنش را بر زمین بگذار ، معجر را ببر
انگشتری که ضربه خورده درنمیاید ز دست
جایش النگوی من و این چند دختر را ببر
من در میان این شلوغی خیمه را گم کرده ام
از بین نامحرم بیا عباس خواهر را ببر
علی اکبر لطیفیان
شعر ظهر عاشورا(ع)2
بس کن حسین سربه سر نیزه ها مکن
بس کن حسین مادرمان را صدا مکن
بس کن حسین هستی من سایه ی سرم
بس کن حسین جان من و جان مادرم
ای کشته ی فتاده به هامون حسین من
ای صید دست و پا زده در خون حسین من
بس کن که این طائفه آبت نمی دهند
این ها همه کَرَند جوابت نمی دهند
ای پاره پاره زیر لگد ها رفو شدی
در زیر چکمه های عدو زیر و رو شدی
گفتم مرو راهی گودال میشوی
در زیر نعل تازه لگدمال میشوی
گفتم مرو ز داغ تو قلبم شود کباب
گفتم مرو خانه ی عمرم شود خراب
دیگر پس از تو هم قدم غصه ها شدم
آری اسیر قافله ای بی حیا شدم
بارفتنت به غصه نشاندی دل مرا
سوزانده ای در غم خود حاصل مرا
حالا بیا ببین که مویم شده سپید
حالا بیا ببین مرا قامتم خمید..
علیرضا خاکساری
شعر ظهر عاشورا(ع)3
هر شب جمعه صدای مادر آید از حرم
من تمام عمر دنبال صدای مادرم
میزند ناله بُنَیَّ کو لباس کهنه ات ؟
کو سرت کو حنجرت کو یاورت کو دخترم ؟
بشکند دست کسی که دست بر مویت زده
گیسویت خاکی شد و من خاک میریزم سرم
هرچه میگردم چرا ترکیب جسمت جور نیست
سالها دنبال آن انگشت بی انگشترم
مثل من پیشانیت با تیزی سنگی شکست
درد میگیرد کنار تو دوباره پیکرم
پیش چشمانم تو را با حوصله سر می برند
پیکر تو زیر و رو شد پیش چشمان ترم
قاسم نعمتی
شعر ظهر عاشورا(ع)4
لب گودال خواهرم افتاد
ته گودال مادرم افتاد
بین گرد و غباری از نیزه
پیکری در برابرم افتاد
پنجه ای سمت گیسویم آمد
به روی خاک زیورم افتاد
نیزه ای بی هوا به پهلو خورد
وای بر من برادرم افتاد
به زمین خوردم و بلند شدم
بعد من باز خواهرم افتاد
سر زینب شکست، اما من
با تهِ نیزه ها پرم افتاد
شمر بد ذات آمد و دیدم
ردِ چکمه به پیکرم افتاد
آتش خیمه مثل آن کوچه
هم چو زهرا روی سرم افتاد
تا که دعوا سر برادر شد
ته گودال مادرم افتاد
رضاباقریان
شعر ظهر عاشورا(ع)5
معجرم هست ولی ، پیروهنت نیست حسین
روضه کوتاه، سری در بدنت نیست حسین
یاد آن روز که خنده به لبت بود فقط
حیف حالا به جز این پر زدنت نیست حسین
بین این دشت تن تو چه قدر پخش شده
هر کجا می نگرم غیر تنت نیست حسین
باید این جسم تو را معجر من جمع کند
ارباً اربا شده ای و کفنت نیست حسین
ساربان رفته ولی مادرمان آمده است
دردم این است عقیق یمنت نیست حسین
زحمت بردن تو دست سنان افتاده
مادرم گفته سنان، هم سخنت نیست حسین
باید این بار به پای تو سرم را شکنم
غیر من هیچ کسی سر شکنت نیست حسین
خواهش پر زدنم را ز خدا می خواهم
نای ماندن به تن سینه زنت نیست حسین
رضاباقريان
شعر ظهر عاشورا(ع)6
تـهِ گـودال چـه غوغایی شد
تا زمین خورد چه بَلوایی شد
نیزه آمد به پَر وُ پهـلو خـورد
وای از روضه که زهرایی شد
با لَگد بر سر وُ رویت کـوبید
سرِ تو شکست وُ مولایی شد
ضربه بَر پَسِ سـَرَت زد آنقدر
نفـسِ تنـگ…مسیـحایی شد
تو نَفَس می زدی وُ با نفَسَت
خواهـرت غـرق تمـنّایی شد
دست وُ پا می زنی وُ می کُشی ام
سَر عمـّامه چه دعـوایی شد
گرگـها پیرهـنَـت را بُردند
قـاری نیـزه تمـاشایی شد
پایِ نی دخترِ تو سیلی خورد
ندبه خـوانِ غـمِ تنـهایی شد
حسین ایمانی
زمینه روز عاشورا (1)
پیش خواهرت بمون تو کجا داری میری
من چیکار کنم که از پیش ما داری میری
میری ای ، سایبون روی سرم
میری و ، داره میشه آب جیگرم
آهسته تر برو شه لب تشنه
رو بوسه گاه من میشینه دشنه
یارغریب من ، پسر زهرا
……………………………………
میری دست کی منو میسپاری برادرم
بی تو من چیکار کنم غم کشیده خواهرم
چجوری ، یه گوشه آروم بشینم
چجوری ، تنتو بی سر ببینم
رفتی فقط ازت من اینو میخوام
کم دست و پا بزن جلوی چشمام
یارغریب من ، پسرزهرا
فکر گیسوهات حسین خواهرو کشته
وای اگه ببینمش میون مشته
میدونم ، میمونه تنت زیر پا
میکشن ، محاسنتو بخدا
ایکاش بجای تو میشدم قربون
تا نیزه از تنت نمیزد بیرون
یارغریب من ، پسر زهرا
مجتبی صمدی شهاب
زمینه روز عاشورا (3)
من برای تو دل نگرونم خدانگهدار
میری ای حسین آ روم جونم خدانگهدار
بی تو میشه زینب مضطرو پریشون
محرمی ندارم توی این بیابون
من می مونم و یک عده نا مسلمون
بدون تو غرق سوز و آ هم
دلم خونِ فکر قتلگاهم
حسین…
خیمه ها پُر از آ تیش و دود آ سمون سیاهه
پیکری برهنه پُر زخم بین قتلگاهه
کربلا یه لشکر عده ای سیه دل
بچه ها هراسون از صدای قاتل
خیمه بی پناه از حمله ی اراذل
سری بر نی.پیکری به گودال
به غارت رفت .گوشواره با خلخال
حامد الواری
شام غریبان
روضه و مقتل شام غریبان
أقبَلَ الأَعداءُ حَتّى أحدَقوا بِالخَيمَةِ، ومَعَهُم شِمرُ بنُ ذِي الجَوشَنِ، فَقالَ : اُدخُلوا فَاسلُبوا بِزَّتَهُنَّ .فَدَخَلَ القَومُ َأَخَذوا كُلَّ ما كانَ بِالخَيمَةِ حَتّى أفضَوا إلى قُرطٍ كانَ في اُذُنِ اُمِّ كُلثومٍ ـ اُختِ الحُسَينِ ـ فَأَخَذوهُ وخَرَموا اُذُنَها، حَتّى كانَتِ المَرأَةُ لَتُنازَعُ ثَوبَها عَلى ظَهرِها حَتّى تُغلَبَ عَلَيهِ . وأخَذَ قَيسُ بنُ الأَشعَثِ قَطيفَةً لِلحُسَينِ عليه السلام كانَ يَجلِسُ عَلَيها فَسُمِّيَ لِذلِكَ قَيسَ قَطيفَةٍ وأخَذَ نَعلَيهِ رَجُلٌ مِنَ الأَزدِ يُقالُ لَهُ: الأَسوَدُ، ثُمَّ مالَ النّاسُ عَلَى الوَرسِ وَالخَيلِ وَالإِبِلِ، فَانتَهَبوها.
ترجمه: مقتل الحسين عليه السلام خوارزمى: دشمنان پيش آمدند تا به گرد خيمه ها حلقه زدند. شمر بن ذى الجوشن نيز با آنها بود. او گفت: به درون خيمه ها برويد و جامه ها و متاعشان را بگيريد.
مردم وارد شدند و هر چه در خيمه ها بود برداشتند تا جايى كه گوشواره امّ كلثوم خواهر حسين عليه السلام را هم گرفتند و گوشش را دريدند. حتّى جامه رويينِ زنان را به زور مى‌كشيدند و مى‌بردند. قيس بن اشعث قطيفه اى را برداشت كه حسين عليه السلام بر روى آن مى‌نشس. او از اين رو «قيسِ قطيفه» ناميده شد. همچنين مردى از قبيله اَزد به نام اسود، كفش هاى ايشان را برداشت و سپس مردم به سوى وسايل زنان و اسبان و شترها رفتند و آنها را به تاراج بردند.
منبع: مقتل الحسين للخوارزمي: ج ٢ ص ٣٧، الفتوح ابن اعثم كوفي: ج ٥ ص ١٢٠.
شعر شب یازدهم 1
زیبا هلال یک شبه، ای سایه سرم
بالا نشسته ای مرا می کنی نگاه
عالم همه پناه به نام تو می برند
حالا ببین که خواهر تو گشته بی پناه
تو قرص ماه بودی و حالا شدی هلال
دیشب مگر چگونه شبت کرده ای سحر
روی تو سوخته چونان روی مادرم
خاکستر است لای همه گیسوان سر
عمری سرم به سینه ات آرام می گرفت
حالا تو روی نیزه و من بین محملم
هر بار نیزه دار، سرت چرخ می دهد
با هر تکانِ نیزه تکان می خورد دلم
از بعد قتلگاه که دیدم به چشم خود
زخمی شده دو گونه تو در وضوی خاک
دامن گرفته ام پی رأس تو هر قدم
تا که نیفتی از سر نیزه به روی خاک
عمری ندیده است کسی سایه مرا
حالا ببین که رنج و بلا یاورم شده
شاه نجف کجاست تماشا کند مرا
این آستین کهنه حجاب سرم شده
قاسم نعمتی
شعر شب یازدهم 2
در دل خاک فقط یک تن تنها مانده
چه بگویم که تنی نیست که اینجا مانده
من و هفتاد و‌ دو ‌خورشید ز هم پاشیده
من و هفتاد‌و دو یحیای به صحرا مانده
خیمه ها سوخت و تبدیل به خاکستر شد
خیمه سوزان دل زینب کبری مانده
کودکانت همه در دشت پراکنده شدند
برده ام دختر کوچکتر تو یا مانده؟!
پدران فکر جهیزیهء دخترهایند
جای خالی تو و غیرت سقا مانده
منم و این همه ناموس علی در زنجیر
پیش رو این همه وحشی صفت وامانده
سوخته موی سر دخترکان در چادر
گوش ها پاره و خونین گل سر ها مانده
ساربان دیر رسیدی به خدا غارت شد
نه! کمی صبر کن انگشتری اش جا مانده
شد شب و هیچ کسی آب نخورده است هنوز
کاروان می رود و‌می روم اما مانده…
بر دلم داغ نبوسیدن لبهات حسین
جسم من رفت دلم با تو و الا مانده
چه بگویم همهء همسفران را بردند
همه رفتند فقط حضرت زهرا مانده
محمد عظیمی
شعر شب یازدهم 3
نبریدم!پسر مادرم اینجا مانده
پنج تن یک تنه بر دامن زهرا مانده
هیچ کس نیست که بالای سرش گریه کند
مونس بی کسی من تک و تنها مانده
کاش میشد که لباسی برسانم به تنش
آبروی همه عریان رو صحرا مانده
بین یک گونی کهنه سر اورا بردند
ته گودال ولی پیکر او جا مانده
ساربان داد مزن ما کس و کاری داریم
ساربان راه مرو همسفر ما مانده
چند باری شده گم کرده ام اورا اصلا
بس که از دور تنش مثل معما مانده
باز چشمش به که افتاد که غش کرد رباب؟
بازهم آمده این حرمله وا مانده
برسانید خبررا به علمدار حرم
چادر زینب تو زیر لگدها مانده
ناقه زانو زده تا اینکه سوارش بشوم
چشم من سمت علی اکبرم اما مانده..
سید پوریا هاشمی
شعر شب یازدهم 4
از خیمه همه اهل حرم را بردند
از پیش نگاهم جگرم را بردند
بستند تمام یاسها را به طناب
در بند اسارت پسرم را بردند
وقتی که بریدند سرم را ز قفا
انگشتر و خود و سپرم را بردند
آن نیزه سوارها که میخندیدند
بر نیزه خویشتن سرم را بردند
دیدند کسی نیست مرا یار شود
با تیر، توان پیکرم را بردند
در پیش نگاه مادری غمدیده
گهواره طفل پرپرم را بردند
در خاک نهادم بدنش را، اما
قنداق علی اصغرم را بردند
کردند تمام خیمه ها را غارت
حتی سر طفل مضطرم را بردند
بر نیزه نشسته بودم و میدیدم
با پای برهنه دخترم را بردند
میدید ابالفضل، ولی با سیلی
بر ناقه سوار و خواهرم را بردند
دیدند که من داغ برادر دارم
مشک و علم برادرم را بردند
افتاد عمود خیمه بر روی زمین
تا آبروی دلاورم را بردند
ای وای، یکی میان آتش میگفت
عباس بیا که معجرم را بردند
همراه غزالان حریم زهرا
تا شام، دل شعله ورم را بردند
رضاباقريان
شعر شب یازدهم 5
بگو چگونه نشیند به محمل این مسکین؟
اَلا برادر زینب ‘ بقیةَ الماضین
گلت گلاب شده بس که زیر پا رفته
و نعل تازه ز خون تو گشته عطر آگین
چقدر دوری و ناز و کرشمه از بالا
از اوج نیزه فرود آ مقابلم بنشین
تمام فاصله ها را یکی یکی بردار
رواق دیده ی خواهر به کاکلت آزین
کویر هجرت ما دور و پای ها زخمی
سری بزن به سرایم بهار فروردین
چه مشکل است به زلف تو دل سپردن ها
چه مشکل است بلرزد دلی که در هر چین
سید رضا هاشمی
زمینه شب یازدهم (1)
شد آتیش سوزی توی خیمه های کربلا
تاول افتاده روی دست و پای بچه ها
پسر ، فاطمه رو سر بریدن
حرمو ، اومدن آتیش کشیدن
آتیش گرفته اند بچه ها امشب
بسته شده دیگه صدای زینب
شام غریبونه ، الامان یارب
……………………………………………
گم شده دوتا گل از خیمه های کربلا
میدوند کبوترا رو خار بیابونا
پاشده ، پای حرومی به حرم
بدنا ، کبوده و کرده ورم
هرچی تو خیمه بود همه رو بردن
طفلان شاه دین کعب نی خوردن
شام غریبونه ، الامان یارب
سهم اهل خیمه ها اشک بی صدا شده
وقت غارت اومد و محشری بپا شده
حرمله ، صاحب یه گهواره شد
لاله ی ، گوش دخترا پاره شد
چشمای ساربان الهی کور شه
انگشترو نخواد بره و دور شه
شام غریبونه ، الامان یارب
مجتبی صمدی شهاب
نوحه شب یازدهم
شدم به دنبالت غریب و سرگردان
بخاطر زینب بخوان کمی قرآن
حسین ای دلبر نیزه نشین
حسین حال پریشانم ببین
واویلا واویلا
بریز اشک غم به حال زینب
چه زیبا گشتی هلال زینب
اباعبدالله اباعبدالله اباعبدالله اباعبدالله
به خنده با انگشت مرا نشان دادند
به حال و روز من سری تکان دادند
حسین بال و پرم زخمی شده
حسین چون تو سرم زخمی شده
واویلا واویلا
سوالی زینب ز این ها دارم
مگر آواره تماشا دارد
اباعبدالله اباعبدالله اباعبدالله اباعبدالله
دلم گره خورده به موی تو انگار
گلایه دارم از شلوغیه بازار
حسین با خنده ها خون شد دلم
حسین پرده ندارد محملم
واویلا واویلا
نبودم یک شب کنارت دلبر
تنور خولی چه کرده با سر
قاسم نعمتی
مناجات با شهدا
آی شهدا آی شهدا
جاتون خالیه پیش ما
هرشب میون روضه ها
یاد میکنیم از شماها…
خوش به سعادت شما
همنشین مولا شدید
غرقه به خون پر کشیدید
از تو قفس رها شدید
ستاره های عاشق
کبوترای مجنون
مأمن دلتنگی ماست
عطر خوش مزارتون(2)
کار دلم صبوریه
نشد برم به سوریه
از خجالت روز و شبم
غصه و درد دوریه
من که دلم در به دره
درمون دردم سفره
کاش که من رو سیاه و
عمه ی سادات بخره
غرق عذابه این دل
شکسته بال و پرم
کاش که میشد مثل شما
بشم مدافع حرم(2)
حمید عباسی
شور سیدالشهدا (ع)
برگشته ذوالجناح با یال پر زخون
با حالتی حزین با زین واژگون
برگشته ذوالجناح از سوی قتلگاه
در بین خیمه ها بی شاه بی سپاه

اهل حرم بر گرد او حلقه زدن باچشم تر
هم مادران هم خواهران هم کودکان آسیمه سر

نزدیک مغرب است محشر شده بپا
خورشید زینب است بر روی نیزه ها
نزدیک مغرب است دل گشته پربلا
این جان زینب است در زیر دست و پا

آهی کشید زینب ز جان گفت ای غریب مادرم
برخیز و از جا کن نظر آخر چه آمد بر سرم
روح الله سیفی
واحد سیدالشهدا
زینب تنادی آه علی الحسین
روحی فوادی آه علی الحسین
آه از دمی که شد سر نیزه سر حسین
آه از سم ستور و گل پیکر حسین
آه از شراره های دل خواهر حسین
آه از فشار سلسله و دست کودکان
از نگاه چشم حرامی و دختران
آه از لبان قاری قرآن و خیزران
آه از هزار و نهصد و پنجاه زخم او
آه از کشیدن(نشستن) لبه ی تیغ بر گلو
آه از صدای هلهله ی لشگر عدو
حزن لراسک برماح ملعبات
حزن لغبرة بوجوه المخدرات
حزن علی العطاشا من لجة الفرات
لهفی علی الذبیح بطف من القفا
لهفی علی الحسین قتیل بکربلا
حی علی البکاء و حی علی العزا
یابن دنا و یابن انوف مطهرات
یا من بکا علیه باصوات عالیات
ویل علی الصبایا ویل علی البنات
شعر عربی: سید رضا هاشمی
شعر فارسی: حمید عباسی

سردم مظلوم ویژه میانداران
سردم مظلوم ده شب
شب اول:
(وامسلما وامسلما)
كوفه شده كرب و بلا/تنها ميان كوچه ها/فدايى خون خدا/حسين من كوفه ميا
شب دوم:
(ثارالله خون خدا)
حسین رسید به کربلا/در دلها شوروغوغا/ورد لبها واویلا /خیمه ها گشته برپا/واویلا ابی عبدالله
شب سوم:
(رقيه ى سه ساله)
بانوى بى كرانه/مهمان شده خرابه/فاطمه ى دُردانه/سَر شمع و تو پروانه.

شب چهارم:
(برادرم من خواهرم)
فداى تو دو پسرم/اين نوگلان پرپرم/قسم به جان مادرم/ردم مكن برادرم
شب پنجم:
(عبدالله ابن الحسنم)
من بلبل اين چمنم/وارث مجتبى منم/نذر عمو شد بدنم/فداى او جان و تنم
شب ششم:
(عمو به فريادم برس)
افتادم از پشت فرس/افتاده ام من از نفس/شد پيكرم از هم جدا/منم يتيم مجتبى/هستم به زير دست و پا
شب هفتم:
(باب الحوائج اصغر)
شافع روز محشر/غنچه ى ياس پرپر/بريده گشته حنجر/بيچاره گشته مادر/حسين و چشمان تر.

شب هشتم:
(اكبر عزيز ليلا)
اى ماه عالم آرا/نور دو چشم بابا/حيدر كرب و بلا/افتاده بين صحرا/تن گشته ارباً اربا.
شب نهم:
(عباس يل ام البنين)
بر خاتم على نگين/مشگل گشا اى مه جبين/شد واژگون از صدر زين/افتاده اى روى زمين.
شب دهم:
(امشب اگر فردا شود)
صد آه و واويلا شود/در كربلا غوغا شود/خونين جگر زهرا شود/زينب دگر تنها شود/سيلى خور اعدا شود.
حبيب باقرزاده

دودمه های ده شب ویژه میانداران
دودمه های ده شب
شب اول
بر فراز دارم و دلواپس یک کاروان ، آه از این کوفیان
از همینجا دیده ام یک زینب(س) و یک ساربان ، آه از این کوفیان
……………..
بشنو از باد صبا پیغام خونبار مرا ، یا حسین(ع) کوفه میا
بر سر دارالعماره شد سرم از تن جدا ، یا حسین(ع) کوفه میا

شب دوم
عمه چرا به کربلا ، این همه لشگر آمده؟
برای کشتن حسین(ع) ، شمر ستمگر آمده
سینه مالامال داغ و دل به غم شد مبتلا
الامان از کربلا
می دهد بوی جدایی خاک این دشت بلا
الامان از کربلا
شب سوم
عمه بابا آمده برخیز تا کاری کنیم ، آبروداری کنیم
با لباس پاره باید میهمانداری کنیم ، آبروداری کنیم
……………..
شمعم و پروانه از من عاشقی آموخته ، وای از آتش پدر
مثل گیسوی تو گیسوی رقیه(س) سوخته ، وای از آتش پدر
شب چهارم
ما عقابان حرم فرزند پاک جعفریم ، خاک پای اکبریم
رد مکن ما را که نور چشم بنت الحیدریم(ع) ، خاک پای اکبریم
……………..
کودکانم نذر چشمان علی اصغرت(ع) ، ای فدایت خواهرت
رد مکن این هدیه ام را جان زهرا(س) مادرت ، ای فدایت خواهرت
شب پنجم
دستهایم را سپر کردم برای حنجرت ، من بقربان سرت
دست من افتاد ، افتادم به یاد مادرت ، من بقربان سرت

دست او از پیکرش یا رب شده از هم جدا ، مجتبای کربلا
ذکر یا زهرا(س) گرفته در میان قتلگاه ، مجتبای کربلا

شب ششم
پسر شیر به تاراج سپاه آمده است ، قرص ماه آمده است
با نیابت ز حسن(ع) یاری شاه آمده است ، قرص ماه آمده است
……………..
ای شکسته زیر سم اسبها آیینه ات ، قاسمم ای قاسمم
تا حرم آمد صدای استخوان سینه ات ، قاسمم ای قاسمم

شب هفتم
طفل چون نامش علی شد اصغرش هم اکبر است ، در شجاعت حیدر است
گرچه باشد شیرخواره ، شیر مرد لشگر است ، در شجاعت حیدر است
……………..
ای پدر من تشنه هستم تشنه ی آب حیات ، بگذر ار آب فرات
کم تمنا کن برای آب ای فلک نجات ، بگذر از آب فرات

شب هشتم
اکبر رود ای اهل حرم جانب میدان ، خدا زینب(س) چه سازد
گیرد به بالای سر او همه قرآن ، خدا زینب(س) چه سازد

می زنم من دست بر هم می زنی تو دست و پا ، حیدر کرب و بلا
خاک عالم بر سر این روزگار بی وفا ، حیدر کرب و بلا
شب تاسوعا
ای برادر جان چرا تنها ز میدان آمدی؟ ، پس علمدارت چه شد؟
محرم زینب(س) چرا مهبوت و حیران آمدی؟ پس علمدارت چه شد؟
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ، علمدار نیامد
سقای حسین(س) سید و سالار نیامد ، علمدار نیامد
شب عاشورا
اینگونه مکش تیغ به روی حنجر او ، نبر ز تن سر او
آخر بنما شرم ز آه مادر او ، نبر ز تن سر او
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است ، مکن ای صبح طلوع
عصر فردا بدنش زیر سم اسبان است ، مکن ای صبح طلوع

شام غریبان
شمع دل میسوزد و شام غریبان امشب است
مو پریشان زینب است
گم شده طفلان و حیران در بیابان زینب است
مو پریشان زینب است
……………..
آسمان کربلا تیره شده واویلتا
حضرت زهرا بیا
سر به روی نی، تن شه، مانده زیر دست و پا
حضرت زهرا بیا
مَن لَم یَشکُرِ المُنعِمَ مِنَ المَخلوقینَ لَم یَشکُرِ اللهَ عَزَّوَجَلَّ.
هر کس در مقابل خوبی مردم تشکر نکند، از خدای عزّوجل تشکر نکرده است.
عیون الاخبار الرضا(ع) ج 1 ص 27 ح 2
خداوندمنّان راشاکریم که در این برهه از تاریخ بر ما منّت نهاده و توفیق نوکری را در دستگاه اهل بیت علیهم السلام نصیبمان نمود و اینک که باعنایات خاصّه الهی و توجهات حضرت سیدالکریم علیه السلام لیاقت خدمتگزاری نوکران اباعبدالله برایمان فراهم گردیده ، خداوند را سپاس گفته و از همه عزیزان دست اندر کار مجموعه ذات الاحزان بویژه شاعران گرانقدر همچنین معاونت فرهنگی اجتماعی شهرداری منطقه 20 – اداره امور مساجد شهرری – اداره تبلیغات اسلامی شهرری – کانون مداحان و شعرای آیینی شهرری – بسیج مداحان شهرری – هیئات رزمندگان اسلام ری و رزمندگان سپاه سیدالشهدا علیه السلام که ما را در تهیه این مجموعه یاری نمودند تشکر می نمائیم.
والعاقبه للمتقین
گروه فرهنگی مذهبی ذاکرین ری

 

2 پاسخ
  1. عبداله
    عبداله گفته:

    عرض سلام و خداقوت
    کارتون بسیار عالیه. ان شاءالله ماجور آستان حضرت اباعبدالله علیه السلام باشید.
    اگه زحمت بکشید فایل پی دی اف جزوه تون را قرار بدید یا واسم ارسال بفرمایید ممنون میشم.

    پاسخ دادن
  2. سيدمجتبي چهل اختراني-قم
    سيدمجتبي چهل اختراني-قم گفته:

    سلام
    الحمدلله اين مجموعه هم مثل بقيه مجموعه ها عالي بود
    حقير خيلي از مجموعه اشعار استفاده كردم
    رفقايي هم كه كتابچه رو در اختيارشون گذاشتم همه راضي بودند
    اجرتون با اباعبدالله الحسين عليه السلام
    يا علي

    پاسخ دادن

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *