اشعار شهادت امام کاظم 2

کسی بدون دلیل از صدا نمی افتد
لب کلیم ز سوز دعا نمی افتد

کریم در غل و زنجیر هم کریم بُود
به دست بسته شده، از عطا نمی افتد

اگرچه خاک نشسته به روی لب هایت
عقیق، پا بخورد از بها نمی افتد

مگر چه گفته به تو این زبان دراز یهود؟
همیشه از دهنش ناسزا نمی افتد

چه آمده به سرت پنجه میکشی بر خاک؟
به هر نفس، لب تو از ندا نمی افتد

به سینه ای که لگد خورد پشت در سوگند
بدون درد سر این ساق، جا نمی افتد

کسی که در تن او پیرهن شده پاره
به یاد بی کفن کربلا نمی افتد

تو گیر یک نفر افتاده ای چنین شده ای
تن تو در گذر گرگ ها نمی افتد

پس از سه روز تو را عده ای کفن کردند
سر بریده ی تو زیر پا نمی افتد

سنان و شمر به هم با اشاره می گفتند:
مگر که نیزه نخورده ؟ چرا نمی افتد؟

زدور حرمله میگفت گودی حنجر
حسین نحر نگردد زپا نمی افتد

*** قاسم نعمتی ***

***************

زمینه

من غریب کاظمینم-شانه غم تکیه گاهم

گشته در این شهر غربت-کنجه زندان قتلگاهم

(جان گشته بر لب-خلصنی یارب)

چشم عالم خون بگرید-برمن و احوال زارم

زیره دسته این یهودی-یک نفر یاور ندارم

(با غم اجینم-نقشه زمینم)

نوره چشم را گرفته-ضربه سنگینه سیلی

همچو مادر ضربه دشمن-صورتم را کرده نیلی

(زیر کتک ها-افتادم ازپا)

همچنان زینب(س) خدایا-من گرفتار بلایم

زیر ضربه ها خدایا-شد شکسته ساقه پایم

(غعر سجونم-غرقه بخونم)

تازیانه پاره کرده-در تنم پیراهنه من

بر فراز تخته پاره-گشته تشعیع تنه من

(شد غم نصیبم-زار و غریبم)

*** قاسم نعمتی ***

***************

هر لحظه ای که آمد و از من خبر گرفت

حالات سجده های مرا در نظر گرفت

می دید عاشقانه مناجات می کنم

اغلب سراغی از من عاشق، سحر گرفت

نفرین به ضربه ای که نماز مرا شکست

رویم ز ضرب دست یهودی اثر گرفت

پاره شده عبا به تنم بسکه با شتاب

این تازیانه حلقه به دور کمر گرفت

جا خورده دنده ام به گمانم که پهلویم

چون پهلوی مدینه به تیزی در گرفت

فهمیده بود غیرت ما روی مادر است

با حرف بد قرار مرا بیشتر گرفت

دانستم از چه کودک جاماندۀ حسین

وقت فرار دست خودش روی سر گرفت

در شام دختری که خودش ضربه خورده بود

دامن برای روی کبود پدر گرفت

تیزی نیزه ای نرسیده به حنجرم

سیلی نخورده دختر من در برابرم

*** قاسم نعمتی ***

***************

زمینه

می خونم دعا ، بین گریه ها

جان فاطِمه ، خلصنی خدا

رو گونه هام باز خون دله

نشستـه می خونم نافله

خدا میدونه که قاتلم (جسارت این قاتله)2

با این تازیـونه ها ، بـر جسمم بزن ولی

دیگــه نـاسزا نگو ، به (مادر آل علی)2

خلصنی خداخدا

******

اینجا قتلگاست ، گودال بلاست

اینـجا غربتش ، مثل کربلاست

غروبا زنـدون میشه حرم

با یـاد ارباب بی سرم

غروب عاشورا می شه باز (با گریه های مادرم)2

ای جد غریب من ، کاش بـودم تو کربلا

کاش می رفت سر منم ، (شبیه تو رو نیزه ها)2

خلصنی خداخدا

دریافت سبک

*** محسن طالبی پور ***

***************

زمینه

(به سبك صلی الله ُعلیک)

نور خدا شده ، در ظلمت اسیر

بر زخم پای او ، خون گرید زنجیر

ارثش شهادت ، شد همچو مادر

صل الله ُ علی ، موسی بن جعفر

******

زندان بان قاتل و ، زندان قتلگاه

یوسف اهل بیت ، محبوس در چاه

خلصنی یارب ، گوید مکرر

صل الله ُ علی ، موسی بن جعفر

******

زهرا بیا سوی ، زندان بغداد

فرزندت با دست ، بسته شد آزاد

تابوت اوشد ، از تخته ی در

صل الله ُ علی ، موسی بن جعفر

دریافت سبك

*** میثم مومنی نژاد ***

***************

زمینه

(به سبك یه سال و نیمه،بعد از تو)

با قلبی خسته ، بال و پر می‌زنه کنج قفس

عزیز زهرا ، افتاد ای خدا دیگه ز نفـس

شبیه دستای مرتضی ، دستای آقا بسته بود

از این همه ظلم دشمنا ، تنش ضعیف و خسته بود

می‌خواست رضاشو باز ببینه ، خیلی آقا دل شکسته بود

شد ، دلشکسته ترین ، بی قرار و غمین

شده گوشه نشین

وای ، امون از غریبی

******

خدا می‌دونه ، آقا از دست عدو چی ‌کشید

حتی یه لحظه ، آقا رنگ عافیت رو ندید

تو اون سیاهچال قامتش از ، جفای دشمنا خمید

ناسزا می‌گفتن به آقـا ، او هم فقـط آه می‌کشید

به دست سِندی بی حیا ، شد آقای خسته‌مون شهید

شد ، پاره پاره دلش ، پر شراره دلش

بی قراره دلش

وای ، امون از غریبی

دریافت سبك

*** یوسف رحیمی ***

***************

سـلام خـدا و سـلام پیمبر

سلام امامان به موسی‌بن‌جعفر

شهنشـاه مـلک وسیــع الهــی

که امرش بـود حکم خلاق داور

ولـی خـدا، هفتمین حجت حـق

دُر نـاب شش یم، یـم پنج گوهر

بـه جن و بشر تربتش کعبـۀ دل

به ارض و سما طلعتش نورگستر

فـروغ رخـش تــا ابــد عالم‌آرا

کلام خوشش همچنان روح‌پرور

خداوند خلـق و خداونـد خصلت

خداونـد خـوی و خداونـد منظر

به پایش فشاندند لاهوتیان جان

به خاکش نهـادند قدوسیان سر

ملایک گشودنـد از چـار جانب

بـه خـاک قدم‌هـای زوار او پر

ببر عرض حاجت سوی کاظمینش

بگیــر از در او مــراد مکــرر

اگـر امــر می‌کـرد ذات الهـی

چو جدش علی در گرفتی ز خیبر

و یا آن که می‌کرد مه را دو قسمت

به انگشت سبابه همچون پیمبر

که اعجـاز او بـُود اعجـاز احمد

که بازوی او بـُود بـازوی حیدر

عنایـات او بر ملک بـُود هادی

اشـارات او بـر فلک بـُود رهبر

خداوند را گشته زائر هر آن کو

شــود زائــر آن بتـول مطهـر

کلامش بشـر را چـراغ هدایت

مقامش ملک را بُود فـوق باور

تو او را بـه تاریکـی حبس دیـدی

دمی بـاز کـن چشم دل را و بنگر

که مـاه است پروانـۀ شمـع رویش

که مهر است در بحر نورش شناور

به حبس عدو پیکـرش آب گـردید

امامی که جان بود مهرش به پیکر

سرشکش به هجران معصومه جاری

خیـال رضـا را گرفتـه اسـت در بر

به غیـر از خـدا کس ندیـد و نداند

که بر او چه آمـد ز خصـم ستمگر

کبــودی انــدامـش از تـازیانــه

بــود ارث عمــه بــود ارث مـادر

امامـی کـه یـار همـه خلق بودی

غریبانـه جـان داد بی‌یـار و یـاور

خدایا! که دیـده است زیر شکنجه

همـای ولایـت زنـد در قفس پر؟

بنـالیــد یــاران! بــرای امــامـی

که تابــوت او بـود یـک تختۀ در

بنـالیــد بـــر آن امــام غریبــی

کـه زهـر جفـا در دلش ریخت آذر

در آن حبس تاریک دربسته هر شب

ملاقاتی‌اش بـود زهرای اطهر

سزد از شـرار غمش خلق، «میثم»!

بسوزنـد چـون شمع؛ از پای تا سر

*** غلامرضا سازگار***

***************

چطور زنده بماند؟ بعید می دانم!

سحر به صبح رساند ! بعید می دانم!

چگونه ماه بتابد به آن سیه چالی

که قدر نور نداند بعید می دانم

خدا کند تن زنجیر بسته را دشمن

به کوچه ها نکشاند بعید می دانم

خدا کند که به تعجیل، دخترش، خود را

به دیدنش برساند بعید می دانم

به جسم او ستم تازیانه ها ای کاش

تُوَل تُوَل ننشاند بعید می دانم

لبان تشنۀ او را دو قطره آب خنک

خدا کند بچشاند بعید می دانم

ز بس شکسته شده، با اشارۀ ابرو

قنوت وتر بخواند؟ بعید می دانم

به دست های شکسته قنوت ممکن نیست

مگر به آه کشاند بعید می دانم

رسد به بام اجابت، دعای خلصنی

مگر دعا برهاند بعید می دانم

مگر شود که اجل بی اجازۀ محبوب

ز دوست جان بستاند بعید می دانم

به یک اشاره، خودش را رضا کنار پدر

مگر شود نرساند؟ بعید می دانم

برای این همه غربت مگر شود هرگز؟…

که شیعه قدر نداند بعید می دانم

دعا لباس فرج را به یار، پوشاند

مگر ز خویش براند، بعید می دانم

*** محمود ژولیده***

***************

ای با خبر ز درد نهانت خدای تو

نَبود سزای گوشه ی تبعید جای تو

زندان توست سینه ی سینای معرفت

موسایی و هزار چو موسی گدای تو

ای ناخدای کشتی دین کز اراده ات

خاک نمور، نیل شود زیر پای تو

آری اگر اراده کنی، این سیاه چال

بهتر شود ز باغ و گلستان برای تو

اعجاز عشق موسیِ عمران ندیده بود

زنجیر می شود ید و بیضا به پای تو

ای کرده اختیار بلا را به جان خود

شیعه فدای غربت و درد و بلای تو

معبود بسکه طالب سوز صدات بود

می خواست روز و شب شنود ناله های تو

تو دردهای مادر خود را چشیده ای

سیلی نبود ای گل زهرا سزای تو

خَلّصنی یارب تو چو عجّل وفاتی است

شد مستجاب گوشه ی زندان دعای تو

ای پیکر تو با غل و زنجیر آشنا

مثل اسیر شام چکد خون ز پای تو

صورت به خاک می نهی و ناله می کنی

قربان استغاثه و آه و نوای تو

این سجده گاه، عاقبتش قتلگاه شد

زندان بهشت و چاه بلا کربلای تو

*** محمود ژولیده***

***************

ای دستگیر خلق خدا دستهایتان

زیباترین جواب دعا دستهایتان

گفتم در این مسیر گدایی تان کنم

شاید رسد به دست گدا دستهایتان

دستانتان دو دست خداوند طاهر است

دست پُر از گناه کجا، دستهایتان

از این گناهکاری دستان من چقدر

افتاده است فاصله تا دستهایتان

باور نمی کنم فقط از کثرت گناه

نگرفته اند دست مرا دستهایتان

باشد! به خاک پای شما سجده می کنم

خورده به گیوه های شما دستهایتان

وقتی به خاک پای شما بوسه می زنم

دارم به دست های شما بوسه می زنم

اسلام راستین، مسلمان درست کن

با یک نگاه حضرت سلمان درست کن

از کیمیای دیده ی خود خرج ما نما

این سنگ را تو لوءلوء و مرجان درست کن

مولا بیا به خاک کف گیوه های خود

دست محبتی بکش انسان درست کن

در این دلی که محبس تنهایی من است

یک پنجره به سمت امامان درست کن

یک پنجره که آن طرفش روی ماه تست

سمت صفوف آینه داران درست کن

از نسل تو امام خراسان درست شد

از نسل من گدای خراسان درست کن

ذکر علی علی من از لطف این در است

از آه های سینه ی موسی بن جعفر است

ای آفتاب مشرقی سایه های من

ای سایه سار جود و عطای خدای من

رنجور کرده مرغ تنت را سیاهچال

نگذاشت بال و پَر بزنی ای همای من

مستوجب عذاب منم، من که عاصی ام

آقا چرا تو درد کشیدی بجای من

زنجیر دور پای ترا بسته ام به دل

زنجیر روضه های تنت بست پای من

اشکم به درد بزم عزای حسین خورد

شاید به دردتان بخورد اشک های من

گفتی به نوکرت، به مسیّب که در قفس

دلتنگی من است برای رضای من

شیعه همیشه با تو هماهنگ می شود

وقتی دلش برای رضا تنگ می شود

در این قفس ز شوق خدا گریه می کنی

با ذکر یا رضا و رضا گریه می کنی

آقا برای مغفرت شیعیان خود

این قدر سر به سجده چرا گریه می کنی

در این سیاهچال، به تنهایی خودت

یا که برای کربُبلا گریه می کنی

بر غربت حسین جدا ناله می زنی

بر عمّه جان خویش جدا گریه می کنی

در زیر تازیانه، چرا بیخودی زِ خود

داری برای فاطمه ها گریه می کنی

مرد یهود رفته ولی تو هنوز هم

چون بُرد نام فاطمه را گریه می کنی

هر چند بی حساب تو را می زد آن یهود

شکر خدا کنار تو معصومه ات نبود

*** امیر عظیمی ***

***************

شور

دلم داره بهونت ، که منم گدای خونت

باب الحوائج موسی بن جعفر

قسم به خودت آقا ، ندارم جایی جز اینجا

باب الحوائج موسی بن جعفر

سرمایه ی اشک و آه آوردم ، در محضرتون گناه آوردم

با من تو به جز وفا نکردی ، دست گدا رو رها نکردی

یا مولا ، ای انیس قلب مضطر ، گل یاس  ِ گشته پرپر

هفتمین حجّت داور ، سیدی موسی بن جعفر

یا مولا سیدی موسی بن جعفر

******

دلم میخواد ای آقا ، کاظمین بیام ایشالا

باب الحوائج موسی بن جعفر

خوشم با غمت آقا ، فدای حرمت آقا

باب الحوائج موسی بن جعفر

ای خاک تو عرش کبریایی ، دلها میشه اونجا کربلایی

دلداده ی کاظمینم آقا ، من زنده به یا حسینم آقا

یا حسین ، ای حقیقت خدایی ، تو غریب آشنایی

ای شهید کربلایی ، تو ذبیح بلقفایی

یا حسین یا حسین غریب مادر

دریافت سبك

*** امیر عباسی ***

***************

واحد
شده این دل بی قرارم ، ثناخوان موسی بن جعفر

چرا حال زارم نباشد ، پریشان موسی جعفر

همان که به زندان بغداد ، شده کشته از ظلم هارون

به یاد غم بی حد او ، دل عاشقانش بُود خون

به مرثیه هایش ، زند ناله زهرا

واویلا واویلا ، واویلا واویلا

واویلا واغربتا

******

چو آباء و اَجداد پاکش ، بتابد ازو نور ایمان

بَرد دل ز کُلّ ملائک ، مناجات او بین زندان

بُوَد وارث داغ مادر ، همان بی قرین ِ یگانه

شده رزق او وقت افطار ، رطب هایی از تازیانه

به جانش رسیده ، شراری ز غمها

واویلا واویلا ، واویلا واویلا

واویلا واغربتا

******

ولیّ خدا را به زندان ، نبوده اُمید نجاتی

یهودی شده قاتل او ، وَ زنده شده خاطراتی

اسیران دلخون و شام و ، عُبور از محلی پر از شر

خورَد سنگ ِ کین از روی بام ، سر ِ پاک فرزند حیدر

بسوزم چو شمعی ، که جان گشته بر لب

دگر من نگویم ، چه ها دیده زینب

واویلا واغربتا

دریافت سبک

*** امیر عباسی ***

***************

واحد

ناله زنان اهل سما ، گریه کنان اهل زمین

جان داده موسای تو در ، زندان هارون لعین

یا فاطمه یا فاطمه

صاحب عزا گردیده ای ، با قامت خمیده ات

بسته غل و زنحیر کین ، بر پای نور دیده ات

یا فاطمه یا فاطمه

از سوز غربت میکشید ، آتش زبانه از دلش

در کنج زندان بلا ، شد یک یهودی قاتلش

یا فاطمه یا فاطمه

بر غصه و مصائبش ، اشک ملک روانه بود

بر روی جسم لاغرش ، آثار تازیانه بود

یا فاطمه یا فاطمه

جسمش کفن شد عاقبت ، ای وای ازین درد و بلا

دلها بسوزد یاد آن ، مظلوم دشت کربلا

یا فاطمه یا فاطمه

آن دلبر دور از وطن ، آن کشته ی صد پاره تن

مانده به خاک قتلگاه ، غرقه به خون و بی کفن

یا فاطمه یا فاطمه

دریافت سبك

*** امیر عباسی ***

***************

زمینه

یاس گلستان پیغمبر ، ای پسر زهرا و حیدر ، سیدی موسی بن جعفر

تا به فلک رفته سوز آهت

گوشه ی زندان شد قتلگاهت

فضل و شرافت بوده گناهت

گوشه ی زندان شد قتلگاهت

یا سیدی موسی بن جعفر

مددی باب الحوائج

******

دیده شده با یاد تو تر ، ای به همه مولا و سرور ، سیدی موسی بن جعفر

گوش دلم بشنود صدای ، ناله ی جانسوز مادر تو

سندی بن شاهک یهودی ، تازیانه زد به پیکر تو

یا سیدی موسی بن جعفر

مددی باب الحوائج

******

دل تو شد خون ازکینه و ، جنایت آن خصم کافر ، سیدی موسی بن جعفر

از غم تو محشری به پا شد

حق ّ رسالت چه خوش ادا شد

دست و پا بسته با غل و زنجیر

گوشه ی زندان جانت فدا شد

یا سیدی موسی بن جعفر

مددی باب الحوائج

دریافت سبك

*** امیر عباسی ***

***************

کشته از زهر ، کینه شد مولا ، آه و واویلا

از جفا و از ، کینه ی اعدا ، آه و واویلا

غربت او  زد شــرر بر این دل من

گشته مسموم از جفا چون سرور من

غصه های حضرتش شد قاتل من

واویلا

آه و واویلا

******

کاظمین امشب ، غرق در شور است ، از عزای تو

محفل اشکت ، وادی طور است ، از عزای تو

زهـر کـینه با دل خونت چه کرده

بی تو شهر کاظمین تاریک و سرده

قلب نور دیده ات لبـریز درده

واویلا

آه و واویلا

******

من بمیرم از،ناله های تو ، در دل زندان

مونست هردم ، شد خدای تو ، در دل زندان

با زبان  روزه  می خواندی خدا را

ضربه های  کینه شد افطارت آقا

سندی بن شاهک و دشنام و مولا

واویلا

آه و واویلا

دریافت سبک

***محمد حسن قمی ***

***************

نوحه

)به سبک حدیث غربتم بر(

چشـم امـید مـا ، در روز نتـایـج

به شفاعت توست ، یا باب الحوائج

السلام ای نور دو عین       گره گشای عالمین

غریب شهر كاظمین

واویلتا واویلتا

******

در گوشه ی زندان ، بسته بال و پرت

می گرید سلسله ، بر زخم پیكرت

با آنكه غرق سجودی      بر چهره داری كبودى

وای از قاتل یهودی

واویلتا واویلتا

******

شكر خدا نبود ، كنار پیكرت

لحظه ی جان دادن ، معصومه دخترت

اما غوغا شد كربلا       پیش چشم آل عبا

بر نی سر خون خدا

واویلتا واویلتا

دریافت سبک

***یوسف رحیمی ***

***************

زمینه

همه عالم ، شده درهم ، به عزای سبط خاتم

حضرت امام کاظم ، هفتمین صاحب پرچم

دل خسته توی زندون     شد شهید زهر هارون

به یاد روضه ی مادر          پرزده با دلی پرخون

غریب آقـام

******

کف زندون ، به سجوده ، دست و پاش همه کبوده

نمی دونم بنی عباس ، جنس زهرشون چی بوده

ذکر مادر رو لباشه      غم عالم تو نگاشه

توی لحظه های آخر     آقا تو فکر رضاشه

غریب آقـام

******

داد و بیداد ، شده آزاد ، مرد زندونی بغداد

دیگه راحت شده امشب ، از شکنجه های شدّاد

رنگ و روی ماه پریده       وقت رفتنش رسیده

عباشو توی سیاهچال    روی صورتش کشیده

غریب آقـام

دریافت سبک

***محمد مهدی روحی ***

***************

واحد

ما سائلیم و ، تو کریم عالم ، همیشه به یادت میخونیم

تا ابد آقا ، به مدد زهرا ، سینه زن عشقت می مونیم

یبن الزّهرا ، عنایتی بر ما ، حاجت دل ما یه کاظمینه

با مدد از ، کرم تو مولا ، همیشه نوامون حسین حسینه

کربلا کربلا کربلا اللهم الرزقنا

******

جنّت الاعلا ، آبروی دنیا ، آرزوی دلها کربلا

میریم ایشالا ، از کاظمین تو ، زیارت شاه نینوا

آقایی که ، با لبای تشنه ، به خاطر اسلام ، جونش فدا شد

پیش چشم ، نگرون زینب ، میون یه گودال ، سرش جا شد
یا حسین یا حسین یا حسین ، یا ابا عبدالله

دریافت سبک

***امیر عباسی***

***************

نوحه

یا باب الحوائج ، ای جلوه ی داور

غریب کاظمین ، یا موسی بن جعفر

کنج زندان          جانت فدا گشته

محشر به پا گشته   کرببلا گشته

یا باب الحوائج ، یا موسی بن جعفر ، یا موسی بن جعفر

******

امان ز بیداد و ظلم دشمن تو

جای غل و زنجیر مانده بر تن تو

در اسارت          رنج و بلا دیدی

بار غم کشیدی   اهانت شنیدی

یا باب الحوائج ، یا موسی بن جعفر ، یا موسی بن جعفر

******

نشانه ها مانده بر روی پیکرت

از ظلم سندی شد، خون قلب مادرت

گفتی آقا        با دیده ی گریان

با ناله و افغان   کجایی رضا جان

یا باب الحوائج ، یا موسی بن جعفر ، یا موسی بن جعفر

دریافت سبک

***امیر عباسی***

***************

اشعار شهادت حضرت موسی بن جعفر(ع)

در میان هلهله سوز و نوا گم می شود

زیر ضرب تازیانه ناله ها گم می شود

بسکه بازی می کند زنجیر ها با گردنم

در گلویم گریه های بی صدا گم می شود

در دل شب بارها آمد نمازم را شکست

در میان قهقه صوت دعا گم می شود

چهار چوب پیکرم بشکسته و لاغر شدم

وقت سجده پیکرم زیر عبا گم می شود

تازه فهمیدم چرا در وقت سیلی خوردنش

راه مادر در میان کوچه ها گم می شود

بین تاریکی شب چون ضربه خوردم آگهم

آه در سینه به ضرب بی هوا گم می شود

لا به لای پنجه هایش مشتی از موی سرم

بین این تصویر ها دیگر حیا گم می شود

از یهودی ضربه خورده خوب می داند چرا؟

گوشوارٍ بچه ها در کربلا گم می شود
قاسم نعمتی
***********
روایت است که هارون به دجله کاخی ساخت

به وجد و عشرت و شادی خویش پرداخت

مغنیان خوش آواز و مطربان در آن

به گرد مسند او پایکوب و دست افشان

در آن سرور و شعف خواست شاعری خوش ذوق

که آورد همگان را ز شوق بر سر ذوق

بگفت تا که بیاید ابوعطا به حضور

به شعر ناب فزاید بر آن نشاط و سرور

ابوالعطا که بر شعر و شاعریش سرود

ز بی وفایی دنیا زبان به نظم گشود

ز مرگ و قبر و قیامت سرود اشعاری

که اشک دیده ی هارون به چهره شد جاری

چنان به محفل مستان به هوشیاری خواند

که شعر او تن هارون مست را لرزاند

زبان گشود به تحسین که ای بلند مقام

کلام نغز تو شعر و شعور بود و پیام

خلیفه را سخنان تو داد آگاهی

ز ما بگو صلۀ شعر خود چه می خواهی؟

بگفت گنج و درم بر تو باد ارزانی

مرا به حبس بود یک امام زندانی

مراست یار عزیزی که چهاره سال است

گهی به گوشۀ زندان گهی سیه چال است

ضعیف گشته به زیر شکنجه ها تن او

بود جراحت زنجیرها به گردن او

من از تو هیچ نخواهم مقام و مکنت و زر

بغیر حکم رهایی موسی جعفر

چو یافت خواهش آن شاعر توانا را

نوشت حکم رهایی نجل زهرا را

نوشته را به همان شاعر گرامی داد

بگفت صبح امام تو می شود آزاد

ابوالعطا به شادی نخفت آن شب را

گشوده بود به شکرانه تا سحر لب را

بدین امید کز او قلب فاطمه شاد است

به وقت صبح عزیزش ز حبس آزاد است

علی الصباح روان شد به جانب زندان

لبش به خنده و چشمش به شوق اشک فشان

اشاره کرد به سندی که طبق این فرمان

عزیز ختم رسل را رها کن از زندان

به خنده سندی شاهک جواب او را داد

که غم مدار امامت شود ز حبس آزاد

ابوالعطا نگاهش به جانب در بود

در انتظار عزیز دل پیمبر بود

که در گشوده شد و شد برون چهار نفر

به دوششان بدنی بود روی تختۀ در

هزار جان گرامی فدای آن پیکر

که بود پیکر مجروح موسی جعفر

گشوده بود ستم پیشه ای به طعنه زبان

که هست این بدن آن امام رافضیان

امام موسی جعفر که جان فدای تنش

اگر چهار نفر شد مشیع بدنش

مشیعین تن پاک یوسف زهرا

شدند ده تن هنگام ظهر عاشورا

به اسب ها ز ره کینه نعل تازه زدند

چه زخم ها که دوباره بر آن جنازه زدند

چنان ز کینه عدو اسب بر تن او تاخت

که در میانۀ مقتل سکینه اش نشناخت

غلامرضاسازگار
***********
زندان صبر بود و هوای رضای او

شوقش کشیده بود به خلوت سرای او

زندان نبود، چاه پر از کینه بود و بس

زنده به گور کردن آیئنه بود و بس

زندان نبود یک قفس زیر خاک بود

هر کس نفس نداشت در آن جا هلاک بود

زندان نبود، کرب و بلای دوباره بود

یک قتلگاه مخفی پر استعاره بود

زندان نبود یوسف در بین چاه بود

زندان نبود گودی یک قتلگاه بود

زنجیر بود و آینه بود و نگاه بود

تصویر هر چه بود، کبود و سیاه بود

زنجیر را به گردن آیینه بسته اند

صحن و سرای آینه را هم شکسته اند

دیگر کسی به نور کنایه نمی زند

شلاق روی صورت آیه نمی زند

می خواستند ظلم به آل علی کنند

می خواستند روز و شبش را یکی کنند

هر کس که می رسید در آن جا ادب نداشت

جز ناسزا کلام خوشی روی لب نداشت

حتی نماز و روزه در آن جا بهانه بود

افطار روزه دار خدا تازیانه بود

باران گرفته و همه ی شب گریسته

گاهی به حال معجر زینب گریسته

زندان نبود روضه گودال یار بود

هر شب برای عمۀ خود بی قرار بود

حرف از اسارت و غل و زنجیر یار بود

زینب میان جمعیت نیزه دار بود

در شهر شام غیرت و شرم و حیا نبود

زندان برای دختر زهرا روا نبود

رحمان نوازني
***********

موسی شدی که معجزه ای دست و پا کنی

راهی برای رد شدن قوم وا کنی

زنجیر های زیر گلویت مزاحم اند

فرصت نمی دهند خودت را دعا کنی

در یک بدن به جای همه درد می کشی

می خواستی تمام خودت را فدا کنی

وقت اذان مغرب این تازیانه هاست

وقتش رسیده است که افطار وا کنی

مثل علی عروج نمازت امان نداد

فکری به حال فاصله ساق پا کنی

عیسی مسیح من به صلیبت کشیده اند

این گونه بهتر است خدا را صدا کنی

حالا میان قحطی تابوت های شهر

باید به تخته های دری اکتفا کنی

علي اكبر لطيفيان
***********

چشمهایت اگر چه طوفانی

قلبت اما صبور و آرام است

شوق پرواز در دلت جاریست

شب اندوه رو به اتمام است

روح تو آنقدر سبکبار است

که اسیر قفس نخواهد شد

لحظه ای با مظاهر دنیا

همدم و همنفس نخواهد شد

کور خوانده کسی که می خواهد

بسته بیند شکوه بالت را

چشم اگر واکنند می بینند

جبروت تو را، جلالت را

چه غم از این که گوشة زندان

شب و روزش کبود و ظلمانیست

در کنار فروغ چشمانت

جلوة آفتاب پیدا نیست

همدمی غیر اشک و شیون نیست

در سحرگاه خیس تنهائیت

می شود در غروب عاطفه ها

تازیانه انیس تنهائیت

راوی اوج غربت و درد است

آه و أمّن یجیب تو هر روز

گریه در گریه: «رَبِّ خَلِّصنِی»

ندبه های غریب تو هر روز

يوسف رحيمي
***********
زیر سنگینی زنجیر سرش افتاده

خواست پرواز کند دید پرش افتاده

می شود گفت کجا تکیه به دیوار زده ست

بس که شلاق به جان کمرش افتاده

آدم تشنه عجب سرفه ی خشکی دارد

چقدر لخته ی خون دور و برش افتاده

گریه پیوسته که باشد اثراتی دارد

چند تاری مژه از پلک ترش افتاده

هر کس ایام کهنسالی عصا می خواهد

پسرش نیست ببیند پدرش افتاده

آن که از کودکی اش مورد حرمت بوده ست

سر پیری به چه جایی گذرش افتاده!

به جراحات تنش ربط ندارد اشکش

حتم دارم که به یاد پسرش افتاده

حسين رستمي
***********
من کیستم ولی خداوند اکبرم
آیینۀ تمام نمای پیمبرم
آرام جان فاطمه و نجل حیدرم
باب‌الحوائج همه موسی‌بن‌جعفرم
مولای کائنات و امام سما و ارض
بر جن و انس هادی و مولا و رهبرم
امروز باب حاجت خلقم به کاظمین
فردا پناه خلق به صحرای محشرم
هر سال و ماه و هفته و هر روز و شب رسد
هر دم به جن و انس و ملک فیض دیگرم
دریای نور شش دُرِ ناب محمّدی
بر شش سپهر نور فروزنده اخترم
قرآن روی دست ششم حجت خدا
بر روی سینه همچو رضا هست کوثرم
هنگام کظم غیظ به خلق محمدی
ریزد فرو به خنده ز لب در و گوهرم
من نخل باغ وحیم و سنگم اگر زنند
ریزد هماره میوۀ توحید از برم
گنجینۀ علوم خدا سینۀ من است
تا حشر بر کتاب خداوند داورم
تنها خداست مادح ما خاندان و بس
من از ثنای خلق دو عالم فراترم
من مشعل هدایتم و با فروغ خود
در تیرگی به قلب شما نورگسترم
تنها نه باب حاجت خلقم در این جهان
در روز حشر هم به شما یار و یاورم
من پیشتاز و رهبر آزادمردی‌ام
زنجیر گشته اسلحه و حبس سنگرم
در مکتب منور و مشعل فروز وحی
در پیکر ولایت روح مطهرم
در حلقه‌های سلسله بین سیاه چال
نام خدا به لب شده ذکر مکررم
سجاده: خاک و آب وضو: اشکِ نیمه‌شب
این سجده‌های دائم و این دیدۀ ترم
مانند یک جنین که در آغوش مادر است
شب تا به صبح بر سر زانو بوَد سرم
پایم میان سلسله چشمم بوَد به در
گویی نشسته است رضا در برابرم
با هر نفس که می‌کشم انگار می‌‌کنم
باشد درون حبس نفس‌های آخرم
وقتی که تازیانه زند خصم بر تنم
گریم به یاد پیکر مجروح مادرم
زندان من چراغ ندارد خدا گواست
چون شمع آب گشته در این حبس پیکرم
ممکن نبود و نیست در این تیرگی دمی
بر زخم‌های سلسلۀ خویش بنگرم
با تازیانه خصم مرا می‌زد و نگفت
چیزی بجا نمانده ز اندام لاغرم
آزادی‌ام چه فایده دارد از این قفس
وقتی شکسته بال من و ریخته پرم

سوز درون «میثم» خونین جگر شود
هـر دم که بـاد می‌دهد از سینۀ آذرم

غلامرضاسازگار

***********
ای بـاب مـراد خلق عالم سر تا به قدم رسول‌اکرم

هفتم ولـی خدای منـان!        مهر تو روان دین و ایمان

قرص قمرِ امام صادق            نور بصرِ امام صادق

گفتـار تو چون کلام قرآن          در هـر نفست پیام قرآن

صحـن تو تمـام آسمان‌ها         دوران امـامتت زمـان‌هـا

چشم همـه بـر عنـایت تو         سرمایـۀ‌ مـا ولایـت تـو

تو بـاب مـراد عالـم استی        تـو کعبـۀ روح آدم استی

تو دسـت عنـایت خـدایی         از خلق جهان گره‌گشایی

ای روح، کبوتـر حــریمت          عالم همه بر در حـریمت

موسایی و عالم است طورت     گردیده کلیم، غرق نورت

دل‌های شکسته کاظمینت       خواندنـد امـام، عالمینت

از دسـت تـو کار حیدر آید          ز انگشت تو فتح خیبر آید

در حبسی و خلق، پای‌بستت    سررشتۀ آسمان به دستت

معـراج تـو بود قعر زندان           خلوتگـه ذات حی منان

پیشانی خود نهاده بر خاک        بگذاشته پا به فرق افلاک

گردیـده نمـاز، سرفرازت          آورده نـماز بـــر نمـازت

زندان شده محفل وصالت      آغوش خـدای ذوالجلالت

زنجیـر، سلام بر تو می‌داد        از دوست پیام بر تو می‌داد

ای گل ز تو آبـرو گـرفته      محبوبِ به حبس خو گرفته!

زندان تو لطف کامل ماست       اشک تو چراغ محفل ماست

اینجا که فراق نیست در بین      بر توست مقام قاب قوسین

اینجا که تجلی خدایی‌ست      تاریکی حبس، روشنایی‌ست

افسوس که حرمتت شکستند  بازوی تو را به حبس بستند

در شأن تو شاخه‌های گل بود     کی شأن تو حلقه‌های غل بود؟

زجرت به هـزار قهـر دادند         در زیر شکنجه زهر دادند

زندانــی عتــرت پیمبــر           افسوس که لحظه‌های آخر

دل شیفتـۀ مدینـه‌ات بـود         زنجیر به روی سینه‌ات بود

پیوستـه سـلام بی‌نیـازت         بر لحظۀ آخـرین نمـازت

با آن همه دختـر و پسرها         رفتی ز جهان غریب و تنها

معصومه کجاست تا که آید        زنجیـر ز گـردنت گشاید؟

با آن که به حبس می‌زدی پر      تابوت تو گشته تختـۀ در

مردم که جنازۀ تـو دیدند           فریاد ز سـوز دل کشیدند

تابوت تو را به شهر غربت         بردنـد ولـی به اوج عزت

بعد از ضرباتِ حلقـۀ غل           تابوت تو گشت غرق در گل

دیگـر نزدنـد تیــر کینت      کی سنگ زدند بر جبینت؟

دیگر نبرید کس سرت را           دیگـر نزدنــد دختـرت را

تا از جگرش شراره خیزد          «میثم» به غم تو اشک ریزد

غلامرضاسازگار
***********
در مدح حضرت موسی‌بن‌جعفر

سـلام خـدا و سـلام پیمبر

سلام امامان به موسی‌بن‌جعفر

شهنشـاه مـلک وسیــع الهــی

که امرش بـود حکم خلاق داور

ولـی خـدا، هفتمین حجت حـق

دُر نـاب شش یم، یـم پنج گوهر

بـه جن و بشر تربتش کعبـۀ دل

به ارض و سما طلعتش نورگستر

فـروغ رخـش تــا ابــد عالم‌آرا

کلام خوشش همچنان روح‌پرور

خداوند خلـق و خداونـد خصلت

خداونـد خـوی و خداونـد منظر

به پایش فشاندند لاهوتیان جان

به خاکش نهـادند قدوسیان سر

ملایک گشودنـد از چـار جانب

بـه خـاک قدم‌هـای زوار او پر

ببر عرض حاجت سوی کاظمینش

بگیــر از در او مــراد مکــرر

اگـر امــر می‌کـرد ذات الهـی

چو جدش علی در گرفتی ز خیبر

و یا آن که می‌کرد مه را دو قسمت

به انگشت سبابه همچون پیمبر

که اعجـاز او بـود اعجـاز احمد

که بازوی او بـود بـازوی حیدر

عنایـات او بر ملک بـود هادی

اشـارات او بـر فلک بـود رهبر

خداوند را گشته زائر هر آن کو

شــود زائــر آن بتـول مطهـر

کلامش بشـر را چـراغ هدایت

مقامش ملک را بود فـوق باور

تو او را بـه تاریکـی حبس دیـدی

دمی بـاز کـن چشم دل را و بنگر

که مـاه است پروانـۀ شمـع رویش

که مهر است در بحر نورش شناور

به حبس عدو پیکـرش آب گـردید

امامی که جان بود مهرش به پیکر

سرشکش به هجران معصومه جاری

خیـال رضـا را گرفتـه اسـت در بر

به غیـر از خـدا کس ندیـد و نداند

که بر او چه آمـد ز خصـم ستمگر

کبــودی انــدامـش از تـازیانــه

بــود ارث عمــه بــود ارث مـادر

امامـی کـه یـار همـه خلق بودی

غریبانـه جـان داد بی‌یـار و یـاور

خدایا! که دیـده است زیر شکنجه

همـای ولایـت زنـد در قفس پر؟

بنـالیــد یــاران! بــرای امــامـی

که تابــوت او بـود یـک تختۀ در

بنـالیــد بـــر آن امــام غریبــی

کـه زهـر جفـا در دلش ریخت آذر

در آن حبس تاریک دربسته هر شب

ملاقاتی‌اش بـود زهرای اطهر

سزد از شـرار غمش خلق، «میثم!»

بسوزنـد چـون شمع؛ از پای تا سر

غلامرضاسازگار
***********

آن که آهش در دل هفت آسمان تأثیر داشت

روزها در کنج زندان نالۀ شبگیر داشت

باب حاجات خلایق بود و پیش اهل فضل

باب جود و بخشش او یک جهان تفسیر داشت

آفتابی ذره پرور بود در مُلک وجود

مُلک دل ها را به مهر خویش در تسخیر داشت

لب زحق گوئی نمی بست آن امام راستین

گرچه روز و شب به پا و گردنش زنجیر داشت

بیمی از روبه مرامان جهان در دل نداشت

شیر در زنجیر بود و ناله ای چون شیرداشت

روزها را روزه بود و شام در راز و نیاز

با چنین اخلاص و تقوا جنگ با تزویر داشت

من نمی دانم چرا آن زندگی بخش جهان

از تمام زندگانی جان و قلبی سیر داشت

ای «وفائی» روز آزادی از آن زندان مدام

بر سر سجادۀ سبز دعا تکبیر داشت

سيدهاشم وفايي
***********
رنج زندان بلا گر چه غمی سنگین است

یاری شیعه ی من درد مرا تسکین است

من به زنجیر شدم تا بشر آزاد شود

هر که آزاد نشد زندگی اش ننگین است

کنج زندان بلا دامن سینای من است

صد چو موساست بر درگه ما مسکین است

بت نمرود زمان را شکستیم با صبر

بین ما بت شکنان بت شکنی آئین است

تلخ کامی من و زهر جفا مشکل نیست

مشکل این است که یهودی هدفش توهین است

هیچ غم نیست که بر بی کسی ام می خندند

غصه دارم که عدو بد دهن و بی دین است

ما بلا را اگر این گونه خریدیم به جان

به هدایت شدن شیعه بلا شیرین است

نیتم بود شریک غم مادر بشوم

تازه دانستم عجب دست ستم سنگین است

این همه زجر برای تو کشیدم مادر

لگدش داد نشان دنده شکستن این است

ناسزا گفت بسی گر چه نباید می گفت

این ره و رسم همان رسم و ره دیرین است

از سحر تا دم افطار مرا رنجاندند

سفره ی روزه و افطار عجب رنگین است

استخوانم  که شکستند قیامم تا شد

بس قدم خم شده گویی که سرم پایین است

جای هر گونه شکنجه به تنم یافت شود

صورت فاطمی ام تابلوی تزیین است

مشت دندان شکنش از لج یا زهرا بود

هر که یا فاطمه گوید دهنش خونین است

سینه ام تنگ شد و شکوه به مادر بردم

چون ار این ناحیه هر خواسته ام تأمین است

کار از کار گذشته به خدا تشنه لبم

جگرم مثل لبم پر ترک و پر چین است

محمودژوليده
***********
از همان روز ازل خاك مرا، آب تو را

دست معمار از احسان به هم آمیخته است

و شدی باب حوائج، و شدم سائل تو

دست ها را به عبای تو در آویخته است

آسمان جای شما بود، ولی حیف چه شد…

…آب باران به دل چاه فرو ریخته است؟

من از این واقعه تا روز جزا حیرانم

و بنا بود كه محراب دعایت بشود

ولی افسوس در این چاه زمین گیر شدی

صورتت رنگ عوض كرده، عذارت نیلی ست

چه بلائی به سرت آمده كه پیر شدی؟

تو همانی كه به جبریل پر و بال دهد

پس چگونه بنویسیم كه زنجیر شدی…!؟

من تو را بانی جبرئیل امین می دانم

چارده سال تو را گوشه زندان دیدم

چارده قرن اگر گریه كنم باز كم است

استخوان هات چو گیسوت مجعد شده اند

این هم از همرهی آهن و زنجیر و نـم است

و شنیدم بدنت چون پر گل نازك شد

زیر این نازكِ گل، قامت خورشید خم است

در عزایت همه ی عمر، رثا می خوانم

چه غریبانه روی تخته‌ی در می رفتی

بال و پرهای پرستوئی ات  هر جا می ریخت

دهنی یخ زده آن روز جگرها را سوخت

آتشی تلخ به كام همه دنیا می ریخت

پسری آمده بود و… پدری را می برد…

…اشك ها بود كه در غصه بابا می ریخت

باز  از گریه معصومه ی تو گریانم

تا نوشتم در و آتش، قلم از سینه شكست

…عرق خجلت پیشانی دنیا می ریخت…

گر چه باور نتوان كرد ولی دیده شده ست

رد پای گل نی را كه به صحرا می ریخت

سال ها در پی این نیزه‌ی سرگردانم

تا مگر لب بگشاید بشود قرآنم
حوتي
**********
از تازیانه مانده بر رویت نشانی

روحت جراحت دیده از زخم زبانی

زنجیرهای پیر این گردن گواه است

شاید فقط امروز را زنده بمانی

با این تن سنگین نمی دانم چگونه

داری بلای شیعیان را می كشانی؟

محروم از یك روزنه نوری به زندان

گرچه تو خورشید همه کون و مکانی

پهلوی تو با ضرب پایی آشنا شد

چون خواستی شب ها مناجاتی بخوانی

از این شكنجه سخت تر بهر پسر نیست

اسمی برند از مادرش با بد دهانی

چشم انتظار دیدن روی رضایی

در این سیه چاله… بمیرم ، نیمه جانی

شكر خدا در شهر غربت هم كه هستی

تو باز داری در غریبی دوستانی

شكر خدا كه بعد مرگ تو كسی هست

نگذارد عریان بر زمین دیگر بمانی

اما خدا داند كه زیر نعل اسبان

دیده چه جسمی! زینب قامت كمانی…

رضارسول زاده
**********
چون سرو همیشه راست قامت بودی

معنای شرافت و شهامت بودی

در بهت سکوت ظلم هارون عمری

فریاد رسای استقامت بودی

×××

درشام و سحر ز اشک خود غوغا کرد

احیاء مرام مادرش زهرا کرد

جان داد اگر چه او به کنج زندان

منشور رهائی بشر امضا کرد

×××

چون موج به هر کرانه می خوردی تو

بس طعنه از این زمانه می خوردی تو

از دست عدو به جرم حق خواهی و عشق

چون فاطمه تازیانه می خوردی تو

سيدهاشم وفايي
**********
آسمانم من و دورم قمری نیست که نیست

گوییا بر شب تارم سحری نیست که نیست

اندر این حبس غم انگیز که من حیرانم

غیر تاریکی و ظلمت خبری نیست که نیست

تا کند رفع ملال از رخ غم دیدۀ من…

…به برم آخر عمری پسری نیست که نیست

بس که زنجیر به دور بدنم پیچیدند

بر تن خسته من بال و پری نیست که نیست

بس که شلاق زده بر همه جای بدنم

دیگر از پیرهن من اثری نیست که نیست

استخوانهای تنم نرم شد از مشت و لگد

قامتم خم شده دیگر کمری نیست که نیست

درد پهلو که سراغ تن من می آید

در خیالم به جز از میخ دری نیست که نیست

من کشیدم به تنم بار اسیری اما…

غیر زینب به خدا خون جگری نیست که نیست

چه بگویم من از آن لحظه که زینب دیده…

روی آن جسم به خون خفته سری نیست که نیست

زینب و چشم حرامی، سر بازار و کنیز

شرح این ها به دلم جز شرری نیست که نیست…

ناصر شهرياري
**********
کسی کــــه بوسه زند عـــرش، آستانش را

قضــــــا به گوشۀ زندان نهــــد مکــــانش را

کسی  که روح الامین است طایــــر حرمش

هجـــــوم حادثــــه بر هــــــم زد آشیانش را

به حبس و بند و شهادت اگر چه راضی شد

به جــــــان خریـــــد بلاهای شیعیــــانش را

قسم به سجدۀ طولانی‌اش ز شب تا صبح

بسود حلقـــــۀ زنجیـــــر استخـــــوانش را

چو از مدینـــــه پیغمبـــــرش جـــــدا کردند

به هـــــم زدند دریغــــــا که خانمـــانش را

ز حیله بازی هــــــارون دون نجـــاتش داد

بریده بود  ز بیـــــداد خـــــود امــــــانش را

به جز عبــــــای فتاده به خــــاک در زندان

نبینی آن که بجـــــویی اگر نشـــــانش را

سيدرضامويد
**********
دوری از شهر و دیارم عزتم را لطمه زد

این جدائی قلب پاک عترتم را لطمه زد

با دو دست بسته هم باب الحوائج بوده ام

کی غل و زنجیر فضل و رحمتم را لطمه زد

ناله های ممتدم گویای این مطلب شده

بغض سینه اشتیاق صحبتم را لطمه زد

تار می بینم ز بس که این حرامی یهود

گاه و بیگاه آمد از ره صورتم را لطمه زد

صوت سیلی هم صدا شد با صدای خنده اش

هر دمی آمد سراغم خلوتم را لطمه زد

نام زهرا را نه تنها با طهارت او نبرد

بد دهن بود و دل با غیرتم را لطمه زد

داغ من یک سر بریدن کمتر از جدم حسین

آخر کار این کفن ها غربتم را لطمه زد

قاسم نعمتي
**********
ندارد ابر چون این چشم گریانی که من دارم

ندارد آتشی چون آه سوزانی که من دارم

قسم بر روشنی روز که، از یاد من رفته

ندارد آسمان چون شام ظلمانی که من دارم

سحر وقت نمازم می کند از خواب بیدارم

نوازش های دست این نگهبانی که من دارم

شکسته استخوان ساق پایم از غل و زنجیر

نگفتم با کسی از درد پنهانی که من دارم

قسم بر روزگار در اسارت بودن زینب

ندید او این چنین تاریک زندانی که من دارم

چه می شد که ملاقاتم شبی معصومه می آمد

تسلی بهر این حال پریشانی که من دارم

رضارسول زاده
**********
چهار چوب نگاهت به چهار دیواری

اگر چه روز نداری، همیشه بیداری

مکیده است توان تو را لب زنجیر

برای دادن جان، ناتوان! توان داری

تفاوتی نکند روز و شام در چشمت

ز دست دشمن خود دائماً در آزاری

بگو که غنچۀ خود را ز دست گل چینان

کجا به دست که ای باغبان تو بسپاری؟

زبان روزه ای و باز هم زمان اذان

به سفرۀ تو شده تازیانه افطاری

دوباره رفته ای از هوش، دور تا دورت

ملائـکه همه سینـه زننـد با زاری

محسن عرب خالقي
**********
ناله ای سوخته از سینۀ سوزان آید

وین نوائیست که از گوشۀ زندان آید

آن چه زندان که سیه چال بود از دهشت

شب و روزش به نظر تیره و یکسان آید

های هارون که گرفتار تو شد موسی عصر

شب و روز تو  و او هر دو به پایان اید

سال ها این پسر فاطمه مهمان تو هست

هیچ گفتی که چه ها بر سر مهمان آید

هم دم آن پدر پیر ز چندین اولاد

طفل اشکی است که از دیده به دامان آید

امشب از غربت او سلسله هم می نالد

کآن جگر سوخته را عمر به پایان آید

کند و زنجیر از آن جان به زندان مأنوس

نکشد دست اگر بر لب او جان آید

گر چه این زمزمه خاموش شود تا به ابد

بانگ مظلومیش از سینه باران آید

سيدرضامويد
**********
بر روی لب هایت به جز یا ربّنا نیست

غیر از خدا، غیر از خدا، غیر از خدا نیست

زنجیر ها راه گلویت را گرفتند

در این نفس بالا که می آید صدا نیست

زخم گلوی تو پذیرفته است اما

زخم دهانت کار این زنجیر ها نیست

این ایستادن با زمین خوردن مساوی ست

از چه تقلا می کنی؟ این پا که پا نیست

اصلاً رها کن این پلید بد دهان را

از چه توقع می کنی وقتی حیا نیست

نامرد! زندان بان! در این زندان تاریک

این که کنارش می زنی با پا عبا نیست

این تخته ی در که شده تابوت حالا

بهتر نباشد، بدتر از آن بوریا نیست

اما تو را با نیزه ها بالا نبردند

پس هیچ روزی مثل روز کربلا نیست

علي اكبر لطيفيان
**********
ای شمع جمع آل پیمبر
باب‌المراد موسی جعفر
نور نهم ز وجه الهی
هفتم امام موسی جعفر
بر کائنات رهبر و مولا
بر جن و انس سید و سرور
دردانۀ علی ولی‌الله
ریحانۀ بتول مطهر
نجل امام جعفر صادق
آیینه‌دار حسن پیمبر
هم نجل تو علی ولی‌الله
هم صلب توست فاطمه‌پرور
قرآن به مدح توست مزین
ایمان به مهر توست معطر
دل بر مزار تو متوسل
جان در حریم توست کبوتر
بر پنج مهر نور تو مشرق
در شش یم کمال تو گوهر
در سینۀ تو صبر محمّد
در بازویت شجاعت حیدر
خواهی اگر به بازوی بسته
در می‌کنی ز قلعه خیبر
جودت فزون ز ظرف دو گیتی
وصفت ز مدح خلق فراتر
آیینۀ تو حسن رضایت
معصومۀ تو زینب دیگر
جبریل بر طواف مزارت
بر گرد کاظمین زند پر
هر لحظه از خدای تعالی
بر حضرتت درود مکرر
در حبس تیره هر شب و هر روز
عالم به نور توست منور
خلوت سرای حبس گرفته
از اشک صبحگاه تو زیور
تا چند ای سلالۀ زهرا
گیرم ز دور، قبر تو در بر
آیا شود شبی به تضرع
بر خاک تربت تو نهم سر؟
از سوز سینه بر تو بسوزم
وز اشک دیده چهره کنم تر
باور نمی‌کنند بگویم
با تو چه کرد خصم ستمگر
باور نمی‌کنند که داری
آثار تازیانه به پیکر
دردا که پیکرت ز درون شد
با پیکر حسین، برابر
با هر نفس به زیر شکنجه
عمر تو می‌رسید به آخر
با یاد آه نیمه شب تو
دارم به دل شرارۀ آذر
در زیر تازیانه به گوشت
آمد صدای گریۀ مادر
معصومه کو که بر تو بگرید
ای نازنین سلالۀ کوثر
بر تو که یار سلسله‌هایی
تابوت تو که جان جهانی
دردا که گشت تخته‌ای از در
تنها به خاک چهره نهادی
با آنکه بود آن همه دختر
جا دارد ار به یاد تو «میثم»
گردد بـه اشک دیـده شناور

غلامرضاسازگار
**********
به شاخه ی گل احساس من لگد می زد

ز روی دشمنی و كینه و حسد می زد

مرا به جرم خطایی كه مرتكب نشدم

هزار مرتبه با تازیانه حد می زد

درون سینه ی خود عقده ها ز خیبر داشت

به استناد همان مدرك و سند می زد

همیشه موقع سیلی زدن‎‏‏‎‎، به لبخندی

به اهلبیت نبی حرف های بد می زد

اگر اجل به سراغم نمی رسید آنجا

گمان كنم كه مرا تا الی الابد می زد

وحيد قاسمي
**********
ای ز حریـم تـو حـرم، گوشه‌ای!
وی ز عطای تو جنان خوشه‌ای
موسـی طـور ازلیّت سلام
مشعـل نـور ازلیّـت سلام
روح مناجاتی و خیرالعباد
قبلۀ حاجاتی و باب المراد
هفت فلک گوشه‌ای از درگهت
هشت بهشت آمده فرش رهت
بحـر ولایـت گهـر فاطمه
موسی جعفر، پسـر فاطمه
پلــۀ تختــت قلــلِ عــالمین
جای گرفتی ز چه در کاظمین؟
ای همه شب دور سرت گشته عرش
پـای نهـادی ز چـه در چشم فرش؟

برتـر از آنــی کــه ثنــایت کـنم
جان چه بـود تا که فــدایت کنم؟
بیـن امامــان بنــی فاطمــه
حلم تو مشهورتر است از همه
هـم به قضا هم به قدر ناظمی
کاظمــی و کاظمی و کاظمی
سلسلـه پیمـان تو از ابتداست
سیر عروج تو ز خود تا خداست
رشتــۀ تسلیـم تـو زنجیرها
مشعل شب‌های تـو تکبیرها
محبس تو سینۀ سینـای نور
قعر سیه‌چال بـه از کوه طور
زمزمه‌هــای تـو صدای خدا
هـر نفسـت بـود بــرای خدا
در دل تـاریک سیــه‌چال‌ها
همسخن دوست شدی، سال‌ها

یوسف فاطمـه تـو و قعـر چـاه؟
همدم شام و سحرت اشک و آه؟
محـبس در بستـۀ تـو چاه بود
هـر نفسـت سیــر الـی‌الله بود
خصم ستمکار حقیر تو بود
سلسله پیوسته اسیر تو بود
نـور ز نــار تـو بــرافروخته
زهر ز سوز جگـرت سوخته
بسته همه روزنه‌هـای قفس
تنگ شده در دل تنگت نفس
کس نشنیده شجـر طور دل
غرق شود در وسط آب و گل
چاه کسی دیده شود حبس ماه؟
مـاه شنیدید کـه افتـد به چاه؟
کشتـۀ صیــاد ستمگـر شدی
مشت پری گشتی و پرپر شدی

گرچـه ز جـاه تو خبر داشتند
چـار نفـر جسـم تو برداشتند
حیف که شد با همه خون دلت
مشیّــع جنــازه‌ات قــاتلت
بــر همگان داد ندا آن لعین
که رهبـر رافضیان است این
حیف که خون جگرت قوت شد
تختــۀ در، بهـر تــو تابوت شد
ای علــی و فاطمه را نــورعین
وی دل بشکسته تو را کاظمین
مـاه رجــب بـر تو محرّم شده
وقف غمت گریـۀ «میثم» شده

غلامرضاسازگار
**********
ای هــزاران مـوسیَت از طـور آورده سلام
وی مسیحا برده بر حبل‌المتینت اعتصام
موسـی جعفـر، امـام العـارفین، نـورالهدی
روی قرآن، پشت دین، کهف التقی، خیرالانام
گوهر شش‌بحر نـور استی و بحـر پنج دُر
خــود امـام ابـن امـام ابـن امـام ابن امام
صحن زیبایت همـان صحن امیرالمؤمنین
کـاظمینت کـربلا و مـرقدت بیـت‌الحرام
جان به خاک آستانت فرش چون بال ملک
دل در اطراف حریمت چون کبوتر گِردِ بام
هر دری از صحن زیبایت دو صد باب‌المراد
هـر قـدم از خـاک زوّار تـو یک دارالسلام
با همه ایمان کـه دارم کفـر نعمت کرده‌ام
گر به صحنینت برم از جنّت و فردوس، نام

با تـولاّی تــو از اوّل حیــاتم شـد شروع
از تو گفتم، از تو گویم، تا شود عمرم تمام
کظم غیظت برده از دشمن هزاران‌بار دل
مهربانی‌هـات داده زخــم دل را التیــام
نه به دوزخ کار دارم، نه به محشر، نه بهشت
دوست دارم تا که در این آستان باشم غلام
چـارده معصـوم را بــالله زیارت کرده‌است
هر که بر این آستان از دور گوید یک سلام
تـا ز راه دور قبـرت را زیــارت می‌کنم
بـوی جنت آیدم از چار جـانب بر مشام
ای مقـام «قاب قوسینِ» تـو در مطموره‌ها
وی میان سلسله با حیّ سبحان همکلام
خصم در زندان اسیرت کرده، کو تا بنگرد
طایـر آزادگـی بـر روی دسـت توست رام
دست در زنجیر و پا در کند و پیشانی به خاک
ذکر بر لب، روز و شب، اشکت به دیده صبح و شام
پای تابـوت تـو هم حتی اهانت شد به تو
خوب بگرفتنــد از فرزنــد زهــرا احترام
روز و شب با دوست در زیر غل و زنجیرها
حال می‌کردی هماره، ذکر می‌گفتی مدام
گاه در ذکر سجود و گاه در ذکر رکوع
گاه در حـال قعود و گاه در حال قیام
«سندی شاهک» رسانْدَت بر بدن، آزارها
آن یهودی خواست کز اسلام گیرد انتقام
روزها را روزه، شب‌ها در مناجات و نماز
دوره سالت به زندان بود چون ماه صیام
یوسف زهرا! شنیدم بر رخت سیلی زدند
با کدامین جـرم مولا؟ بـا کدامین اتهام؟
پیکرت بر تخته‌ای با آن‌چنان جاه و جلال
تختـۀ در بـود روی شانـۀ چندین غلام
بود جسمت بر زمین، چون پیکر جدت سه روز
گریه بر مظلومی‌ات می‌کرد چشم خاص و عام
نه تنت بر خاک عریان، نه سرت بر نوک نی
نه حریمت را کسی آتـش زد ای عالی مقام!
نه تصـدّق داد کـس در کوفـه بر معصومه‌ات
نه عزیـزان تــو را بردنــد سـوی شهـر شام
تا جهان باقی است باید بهر جدت گریه کرد
آنکه بی او گریه بر هـر دیـده‌ای باشد حرام
اشـک او از دیــدۀ هــر شیعه ریـزد متصل
داغ او در سینه‌هــا پیوستـه باشـد مستدام
چشم «میثم» اشک می‌ریزد به یاد کشته‌ای
کز غمش پیوسته گرید هفت‌باب و چارمام

غلامرضاسازگار
**********
بر سر تخته پاره دریا رفت

ناله از تخت سینه بالا رفت

چهار حمّال و آفتابِ فلك

چه بساطیست اینكه با ما رفت

جبرئیل از فلك اذان سر داد

عجّلوا عجّلوا كه آقا رفت

شجر طور ساقه اش بشكست

یا كه بشكسته ساق، موسی رفت

یك تن و این همه كفن چه كند؟

ناله از بوریا به بالا رفت

محمدسهرابي
**********

ای دو صد موسی به طورت ملتَجی!
آفتاب و مـه بـه نـورت ملتَجی!
نـالۀ پنهان تـو، شمشیر تـو
حلقۀ وصل خدا، زنجیر تو
شمعِ خلوتگاهِ بـزم کبریـا!
کعبۀ روح بـلند انبیـا!
گوهر رخشانِ شش دریای نور!
نخل سبز نور بخش هشت طور!
آسمانِ پـنج خورشیـد کمال!
هفتمین وجهِ خدای ذوالجلال!

عرش اجلال و شرف را قائمه!
حاصل عمرت رضا و فاطمه!
انس بـا معبـود، روح نیّتت
حبس دشمن شاهد حریّتت
روح عرفان در مناجات شبت!
آسمان لبریز یا رب یا ربت!
ذکر، مشتاق و دعا دلداده‌ات
اشک تنهایی گل سجاده‌ات
نام حق گل کرده از لب‌های تو
گریه، شمع محفل شب‌های تو
آیه‌های نور، مشتاق صدات
جانِ شب بیدارها بادا فدات

قبلۀ دل باب حاجات همه
ناله‌ات صوت مناجات همه
حبس تو خلوتگه دلدار بود
سلسله خوشتر ز زلف یار بود
ای دل مطموره‌ها زندان تو
حلقۀ زنجیرها گریـان تـو
حبس تو از قلب شب تاریک‌تر
با خدا از هر زمان نزدیک تر
ای همایِ اوفتـاده از نـفس!
تـو کجا و دامن تنگ قـفس؟
تیره تـر از گوشۀ زنـدان تـو
سینۀ تـاریک زنـدانبان تـو

بـارها و بـارها و بـارها
دیده در حبس عدو آزارها
حیف، مولا لحظۀ جان دادنت
بـود زنجیر عـدو بـر گردنت
لحظه لحظه می شکست آیینه‌ات
وقت رفتن بود سنگین سینه‌ات
همچو جدت از همه محروم‌تر
نیست زندانی ز تو مظلوم‌تـر
زهر،آتش شد،تو را بیتاب کرد
آب کرد و آب کرد و آب کرد
پیکرت را چار تن برداشتند
روی تخته پاره‌ای بگذاشتند

گرچه باید در عزایت خون گریست
گرچه زندانی چو تو مظلوم نیست
اشک ما جاریست عمری از دو عین
بر تو و بر جدِّ مظلومت حسین
جسم پاک تو به دوش چار تن
جسم جدت ماند بی غسل و کفن
پیکر تو در غل و زنجیرها
پیـکر او طعمـۀ شمشیرها
جسم تو از زهر دشمن شد کبود
جسم او را زخم روی زخم بود
زخم ما زخمِ تنِ صد چاک اوست
اشک”میثم”وقف خون پاک اوست
غلامرضاسازگار
**********
ای قاری مقیم سیه چال، ای غریب!

وی هم صدای قاری گودال، ای غریب!

قرآن بخوان كه صوتِ رسایت حسینی است

ای قاری شكسته پر و بال، ای غریب!

زندانِ سرد و تیره كه جایِ امام نیست

ای جسم تو چو  جَدّ تو پامال، ای غریب!

ای تازیانه خوردن تو مثل عمّه ات

افتاده ای به طُعمه ی دجال، ای غریب!

با آن زبانِ روزه و لب های تشنه لب

افطار كرده ای به چه منوال؟ ای غریب!

از بس كه سینه ات نفسی پاره پاره داشت

دیگر رمق نداشت به دنبال، ای غریب!

معصومه ات اگر پی جسم تو می دوید

خصمش نبرد معجر و خلخال، ای غریب!

روی عبای خاكی تو جای پای كیست؟

ای سروِ قامتت شده چون دال، ای غریب!
ميري
********
اي به زندان كرده خلوت با خدا موسي‌ ابن ‌جعفر
اي همه آزادگان را مقتدا موسي‌ ابن‌ جعفر
اي كه در حبس بلا بودي به فرمان الهي
هم قدر را هم قضا را رهنما موسي ابن جعفر
با نگاه نافذت اي موسي آل محمد
شد عصا در دست موسي اژدها موسي ابن جعفر
در دل مطموره‌ها داري به فرمان الهي
حكمراني بر سماوات العلي موسي ابن جعفر
كاظمينت از براي شيعيان و دوستانت
هم مدينه، هم نجف، هم كربلا موسي ابن جعفر
شب كه تاريك است و تنهايي چراغ تو است با تو
حلقه زنجير مي‌خواند دعا موسي ابن جعفر
اين عجب نبود كه كوه و دشت و صحرا و بيابان
با تو گردد هم‌نوا و هم‌صدا موسي ابن جعفر
تا بود جانم به تن دست از ولايت بر ندارم
كز ولادت با تو بودم آشنا موسي ابن جعفر
ناز بر فيض مسيحا مي‌كنم جايي كه باشد
خاك درگاه تو بر دردم شفا موسي ابن جعفر
عضو عضوم گر ز هم گردد جدا صد بار بهتر
كز تو يك لحظه دلم گردد جدا موسي ابن جعفر
تربت و صحن و سراي تو است در شهر دل من
هر دلي بر تو است يك صحن و سرا موسي ابن جعفر
شُهرت باب‌الحوائج در امامان را تو داري
انس و جان آرند در كويت رجا موسي ابن جعفر
كل خلقت را دهي حاجت اگر آرند خلقت
بر درت پيوسته روي التجا موسي ابن جعفر
تو همان چشم خداي ذوالجلالي كز نگاهي
خلق عالم را كني حاجت روا موسي ابن جعفر
دوست دارم كز دو چشم خويش در پاي ضريحت
اشك ريزم بر تو هر صبح و مسا موسي ابن جعفر
دوست دارم گردنم در حلقة زنجير باشد
تا كنم ياد از تن پاك تو يا موسي ابن جعفر
دوست دارم چون درختی بین آب و گل بمانم
تا بدانم با تو چون شد سالها موسي ابن جعفر
كُند بر پا، دست در زنجير، اشكت در دو ديده
در دلت خون، بر لبت ذكر خدا موسي ابن جعفر
در دل تاريك زندان زير ضرب تازيانه
بود خالي جاي فرزندت رضا موسي ابن جعفر
كس نبود از هيفده دختر به بالاي سر تو
تا بگرید بر تو و گيرد عزا موسي ابن جعفر
تو هماي قله نوري و زندانت قفس شد
در قفس ماند از تو مشتي پر به جا موسي ابن جعفر
با كدامين جرم بعد از سالها حبس و شكنجه
سوخت قلب پاكت از زهر جفا موسي ابن جعفر
چون نگريد بر تو ميثم اي هماي وحي كآخر
گوشة  زندان  بدادی جان و گردیدی رها موسی ابن جعفر
سازگار
***************
دیشب درون محبسِ بیداد هارون

مى گفت موسى با رضایش قصه خون

دیشب پدر را سر به دامان پسر بود

چشم پسر محو تماشاى پدر بود

دیشب پدر سوز دلش را ساز مى كرد

بهر پسر افشان هزاران راز مى كرد

لعل لبش لب تشنگان را نوش مى داد

او راز مى گفت و رضایش گوش مى داد

مى گفت: اى نور دل شمع شب تار

یك لحظه اى از گردنم زنجیر بردار

از بس كه با كُند ستم من آشنایم

كوبیده گشته گوشت هاى ساق پایم

بینى اگر گلبرگ رویم گشته نیلى

نَبْود عجب زیرا ز دشمن خورده سیلى

دیشب كه مى زد از ره كین وحشیانه

سندى شاهك بر تن من تازیانه…
ژوليده نيشابوري
***************
بودی تو اسیر، چارده سال کُجا ؟

گردید الَفِ قَدِّ تو چون دال کجا ؟

ای باد صبا برو، به خُفّاش بگوی

خورشید کُجا ،قَعر سِیه چال کجا

علي انساني