اشعار فاطمیه 6

قبل از آنیکه شرر بر جگر من باشی
تو بنا بود بمانی سپر من باشی
از من غمزده بعد از پدرت رکنی رفت
تو بنا بود که رکن دگر من باشی
حرف از رفتن خود میزنی و می میرم
تو چرا زخم دل شعله ور من باشی
آه خوش بود دلم فارغ از این شهر غریب
فاطمه! تا به ابد دور و بر من باشی
حال همراه شدی دست به دست اجلت
کاش می شد که فقط همسفر من باشی
تو دعای سفرت خواندی و من در عوضش
از خدا خواستم ای محتضر من – باشی
پر و بال تو شکستست ولی ممنونم
با همین حال اگر بال و پر من باشی
همه دیدند تو با سینه زخمت ماندی
تا در آن موج بلا پشت سر من باشی
کاش می شد که بمانی به برم تا اینکه
رد جا مانده دیوار و در من باشی
محمد بیابانی
*********************
این مرگ پله پله ی تو غصه خوردنی است
این دنده ها ز روی لباست شمردنی است
چشم تو خواب دارد و خوابت نمیبرد
با سیل اشک، خواب ز چشم تو بردنی است
بر استخوان نشست جمال جلالی ات
این هیبت عظیم به خاطر سپردنی است
این زخم بد قلق، قرق زینبت شکست
بر سینه جای زخم تو، زینب فشردنی است
فامیل من برای تو خرما خریده اند
بعد از عیادت تو که گفتند مردنی است
چشم تو گود رفت که عادت کند حسین
طفلی حسین جانب گودال بردنی است
مویت ربیع الاول بعد از محرم است
غافل از اینکه گل به سر تو فسردنی است
محمد سهرابی
*********************
امشب ز فرط گریه صدایش گرفته است
حتی دل مدینه برایش گرفته است
با نوحه های زینب خود سینه می زند
ذکر حزین « وااسفایش» گرفته است
با این لباس خاکی و پاره؛ بدون شک
پایش به گوشه های عبایش گرفته است
هنگام غسل دادن زهرا به گریه گفت:
این مو که سوخته! که حنایش گرفته است؟
تا چشم او به چادر و سجاده خورد، گفت:
زهرای من چه زود دعایش گرفته است!
آبی بیاورید،حسینش ز حال رفت
آقا دوباره هول و ولایش گرفته است
وحید قاسمی
***********
پیش از غروب ابری عمر خزانتان
جان می دهم به زندگی نیمه جانتان
از چه ز روز حادثه حرفی نمی زنید
نامحرم است چاهِ دلم با زبانتان؟
وقتی به اذنتان ملک الموت زنده است
فکری کنید بر اجل ناگهانتان
هر شب به گرد بسترتان دور می زنم
تا پنجه های مرگ نیفتد به جانتان
شاید به خواب امشبتان محسن آمده
سوزد تبسّمی ز لب مهربانتان
سجّاده و ستاره و تسبیح شاهدند
بر گریه ی شبانه و درد نهانتان
دستی که زانوی غمتان را بغل گرفت
حسرت نهاده است به دل کودکانتان
با هر تپش که قلب حسن تیر می کشید
می میرد از کبودی قد کمانتان
قلبم شکسته تر شده از دستتان که من
پیرم ز روزگار غریب جوانتان
چادر به زیر پای شما گیر می کند
از بس که خم شده کمر ناتوانتان
محض تبرّکی وسط سفره می برم
آن تکه ای که مانده ز دست پخت نانتان
از چه ردیف دنده ی تان نامنظّم است
بانو چه آمده به سر استخوانتان
این حال و روزتان پس از آن ضربه ی در است
این ناله کرده است به احوال آنتان
ای چشم پر ستاره ی آیینه ی علی
خون می چکد ز قطره ی اشک روانتان
مهمان کنید از لبتان یک علی مرا
پیش از غروب ابری عمر خزانتان
محمد امین سبکبار
********************
داغت که با سکوت سبکترنمي شود
حرفي بزن جواب که باسرنمي شود
تعريف کن ازاول تنهايي ات بگو
از هيچکس براي تو مادرنمي شود
از مردم از عيادتشان راستي بگو
کي گفته بود فاطمه بهتر نمي شود؟
ميخواهم ازغمت نخورم بر زمين ولي
هربارميرسم جلوي درنمي شود
دربسترت به چشم من انگار زينبي
آدم سه ماهه اينهمه لاغر نمي شود

حسين رستمی
*********************
دوباره سفره ی اشک مرا تو گستردی
چرا محدثه تابوت خانه آوردی
اثر نداشت مگر دستمال زرد نبی
هنوز مثل گذشته دچار سر دردی
تمام پنجره ها را گشوده ام زهرا
کمی نسیم بیاید، چقدر تب کردی
اگر چه دنده ی یک دنده با تو لج می کرد
صبور بوده به روی خودت نیاوردی
چه آمده به سر چشم هایت ای بانو
که با دو دست پی جانماز می گردی
وحید قاسمی
*********************
دو پلک شب شکنت گریه می کند زهرا
برای سوختنت گریه می کند زهرا
چقدر آب شدی این دو هفته ی آخر
لباس در بدنت گریه می کند زهرا
کبود تر شده ای، پس نفس عمیق بکش
تلاش کن؛ حسنت گریه می کند زهرا
دوباره راز گل سرخ سینه افشا شد
دوباره زخم تنت گریه می کند زهرا
کفن سوا مکن از گنجه ی جهیزیه ات
حسین بی کفنت گریه می کند زهرا
وحید قاسمی
*********************
خونابه های زخم تو آب وضوی من
لبخند کوچکی به لبت آرزوی من
حرفی بزن عزیز دلم غصه می خورم
این غصه عقده ایی شده بین گلوی من
ناراحتی ز دست علی؟ پس چرا دگر
پوشانده ای تو صورت خود پیش روی من
مردم دگر جواب سلامم نمی دهند
بر باد طعنه رفته همه آبروی من
پیرم نموده ناله واشک شبانه ات
دیگر نمانده تار سیاهی به موی من
ای ذات آب روح طهارت زلال من
خونابه های زخم تو آب وضوی من
وحید قاسمی
*********************
چشمی شبیه چشم تو گریان نمی شود
زهرا حریف چشم تو باران نمی شود
گیرم که نان بعد خودت هم درست شد
نان بدون فاطمه که نان نمی شود
برخیز و باز مادری ات را شروع کن
فضه حریف گریه ی طفلان نمی شود
بدجور جلوه کرده کبودی چشم تو
طوری که زیر دست تو پنهان نمی شود
معجر بزن کنار و علی را نگاه کن
خورشید زیر ابر که تابان نمی شود
فهمیده ام ز سرفه ی سنگین سینه ات
امشب نفس کشیدنت آسان نمی شود
ای استخوان شکسته ی حیدر چه می کنی؟
با کار خانه زخم تو درمان نمی شود
من خواهشم شده ست که زهرای من بمان
تو با اشاره گفتی علی جان نمی شود
گفتم که روی خویش عیان کن ببینمت
گفتی به یک نگاه به قرآن نمی شود
اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید

*********************
لاله وار از محنت داغ جگر فهمیدم
تازه در معرکه معنای سپر فهمیدم
خبر سوختن عود تماشایی نیست
قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم
علت خم شدنت کوتهی جارو نیست
تا که یک دست گرفتی به کمر فهمیدم
وقت برداشتن شانه کمی شک کردم
ولی آن لحظه که افتاد دگر فهمیدم…
زحمت اینقدر مکش تا که بگویی چه شده است
از همان «فضه بیا» داغ پسر فهمیدم
با صدایی که در این خانه رسید از کوچه
قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم
حسين رستمي
*********************
ای شهاب سرخ رنگ آسمانی صبر کن
چند روزی بیشتر تا می توانی صبر کن
با همین احوال، تنها دل خوشی من تویی
راضی ام من به همین قدّ کمانی صبر کن
کاش میمردم نمی دیدم مسافر میشوی
تو برای این سفر خیلی جوانی صبر کن
من بدون تو فقط یک جسم بی روحم مرو
تا بمانم عشق من باید بمانی صبر کن
خُب بگو بانو که قصد کشتنم را کرده ای؟
می روی با خود مرا هم می کشانی صبر کن
این ستون تا آن ستون شاید فرج باشد، مرو
چند روزی بیشتر تا می توانی صبر کن…
محمد ناصری

*********************
این شانه های خسته ی من ناتوان ترند
تا زیر بار حادثه طاقت بیاورند
در دست های خیبری ام جان نمانده است
بی قوت تو راه به جایی نمی برند
از مردمی که خنده به تنهایی ام کنند
تا کوچه های شهر همه گریه آورند
از احترام و عرض ارادت گذشته کار
مردم دگر سلام مرا هم نمی خرند
با زینبت حسین و حسن گریه می کنند
این کودکان غمزده محتاج مادرند
خانوم خانه صبح شد، از جا بلند شو
تا در نگاه باز تو پر در بیاورند
خورشید تابناک مدینه طلوع کن
پای غروب چشم تو ارض و سما ترند
بال و پرت شکسته شد اما هنوز هم
این بال های زخمی تو سایه گسترند
پشت دری شکسته زمین خوردی و بدان
چشمان من همیشه به دیوار و آن درند
فریاد می زدی و کسی اعتنا نکرد
همسایه های ما همه هم کور و هم کرند
دیگر برای زینبت از کربلا نگو
از جسم های غرق به خونی که بی سرند
از تیر و نیزه ها که به رویای پیکرند
از دشنه ها که در پی گودی حنجرند
آوارگی و کوچه و بازار بعد از آن
از مردمی که سنگ روی بام می برند
از کودکی که دامنش آتش گرفته است
از آن سواره ها که به دنبال دخترند
از لشگری که در پی آن گوشواره ها
در قحط زار عاطفه صد گوش میدرند
از آن کنیز زاده که فکر کنیزکی است
از مجلسی که شادی و غم برابرند
از بزم عیش و آیه ی قرآن و ضرب چوب
از آن نگاه ها که به طشت زر و سرند
از قطره قطره های شراب شراب خوار
کآمیخته به خون سر و روی دلبرند
از کربلا مگو که ز بس گریه کرده است
بال و پر ملائکه از اشک او ترند
مسلم بشیری نیا
*********************
تنها نگاه ميكني و آه ميكشي
روزم سياه ميكني و آه ميكشي
رويت گرفته اي ز من و در جواب من
رو سوي ماه ميكني و آه ميكشي
همسايگان ز گريه ي تو شكوه ميكنند
گويا گناه ميكني و آه ميكشي
يا خانه را ز ماندن خود ميكني بهشت
يا قتلگاه ميكني و آه ميكشي
طاقت نداري آه كه بي كس ببيني ام
عمرم تباه ميكني و آه ميكشي
ديوار هم ز رفتن تو گريه ميكند
تا عزم راه ميكني و آه ميكشي
بر تو نگاه ميكنم و آه ميكشم
بر من نگاه ميكني و آه ميكشي
اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید

اشعار فاطمیه 5

بهار و ياس خزاني به هم نمي‌آيند

عصاي دست و جواني به هم نمي‌آيند

تمام دلخوشي من بگو كه تابوت و…

…قدي كه گشته كمانی هم نمي‌آيند

كنار بستر تو اشك و التماس از من

تو و عذار نهاني به هم نمي‌آيند

شفا ز پينه­ی دست تو آبرو دارد

مگو، مگو نتواني به هم نمي‌آيند

مرا كه خانه نشينم مخواه از اين پس

به خاك تيره نشاني به هم نمي‌آيند

اميد و آرزوي چار كودك معصوم

عزا و فاتحه خواني به هم نمي‌آيند

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید

*********************

به التماس نگاه یتیمهای خودت

به دستهای کریمانه ی دعای خودت

بیا دوباره دعاکن ولی برای خودت

برای پهلو و بازو و دست و پای خودت

محمد علی بیابانی
**
فقط برای نرفتن دعا کنی؛ باشد؟
برای بی کسی من دعا کنی؛ باشد؟
همینکه دیدمت از صبح بهتری امروز
به سفره نان خودت را می آوری امروز
دوباره دست به پهلو نمی بری امروز
نگو به فکر جدایی ز حیدری امروز
که گفته پیرشدی یا جوانیت رفته
خدای من نکند مهربانیت رفته
تو بار رفتن بستی، علی حلال کند؟!
تو بین بستر هستی، علی حلال کند؟!
تو بین شعله نشستی، علی حلال کند؟!
تو بین کوچه شکستی، علی حلال کند؟!
تورا به جان حسینت نگو حلالم کن
از این غریب بخر آبرو حلالم کن
کمی مراقب خود باش… فکر جانت باش
به فکر من نه… کمی فکر کودکانت باش
تو باش! با تن زخم و قد کمانت باش
بمان و قدرت زانوی پهلوانت باش
همان که بست دراین خانه دست حیدر را
مخواه باز ببیند شکست حیدر را
خدانکرده به تابوت مرگ تن دادی؟
که دست بی کسی ام را به دست من دادی
اگر به دخترکت چندتا کفن دادی
بگو برای حسین از چه پیرهن دادی
چراکه بر بدنش پیرهن نمی ماند
نه پیرهن که برایش بدن نمی ماند

*********************

سایه بالا سرم از سر من کم نشو
روی نگیر از علی؛پیش علی خم نشو
ای گل بیمار من چقدر تب کرده ای
آب نشو پیش من اینهمه شبنم نشو
پا نشو کاری نکن این همه زحمت نکش
تازه زمین خورده ای باز مجسم نشو
دست قنوتت چرا رو به علی می کند
خجالتم می دهی کعبه دردم نشو
زمزمه شهر را می شنوی ای فاطمه
برو که راحت شوی اسیر این غم نشو
گريه ات اين روزها كرببلا مي كند
مادر كرببلا ماه محرم نشو
رحمان نوازنی

*********************
همین که بهتری الحمدلله
جدا از بستری الحمدلله
همین که در زدم دیدم دوباره
خودت پشت دری الحمدلله
***
شنیدم بسترت را جمع کردی
و با سختی پرت را جمع کردی
شنیدم آب دادی به حسینم
حواس دخترت را جمع کردی
***
تو دیگر با حجابت خو گرفتی
به چندین علت از من رو گرفتی
گمان کردی ندیدم زیر چادر
چطوری دست بر پهلو گرفتی
**
جواب حرف هایم شد همین! نه؟
غریبه بودم اما این چنین نه!
ببینم! قصد رفتن که نداری؟
نرو! جان امیرالمومنین، نه!

حسین رستمی

********************

وقتی سرت را روی بالش می گذاری
خونآبه می گردد ز پهلوی تو جاری
دیشب عوض کردی لباس خونی ات را
امّا دوباره شد لباست لاله کاری
زهرا مگر میخ در خانه چقدر است
هر دفعه باید پیرُهن را در بیاری
پهلوی تو خواب و خوراکت را گرفته
از درد پهلو تا سحرگه بی قراری
با من نمی گویی چه آمد بر سر تو
بانو شبیه مجتبایم راز داری
اشک جگر دارت ز چشمانت روان است
با خنده های بی شکیب زخم کاری
درد کمر دیگر امانت را بریده!
حتّی توانِ راه رفتن هم نداری
دردانۀ من زیر لب آهسته گوید
چادر نماز خاکیت شد یادگاری
محمد فردوسی

*********************

چه روي نيلي و موي سپيده اي داري
وجود خسته و قدّ خميده اي داري
چه پيكري چه جمالي چه گوش مجروحي
چه بازوان كبود و شهيده اي داري
براي شستن تو آب ديده اي دارم
براي كشتن من زخم ديده اي داري
به روي شانه ي حيدر چه ميكني زهرا
چه ديدگان به خون آرميده اي داري
حجاب ناله ي من ، آستين پيرهن است
ببين چه شوهر غربت كشيده اي داري
الا مسافر حيدر ، ستاره ي لاهوت
خدا كند كه بميرم به زير اين تابوت
علي اكبر لطيفيان

**********************

بايد بري؛ نه ! محض رضاي خدا نگو
دق مي كنم بدون تو، اين جمله را نگو
زهرا بمان و زندگي ام را به هم نريز
سنگ صبور من نرو از پيشم اي عزيز
باور نمي كنم كه دلم را تو بشكني
با رفتنت به زخم غرورم نمك زني
زهرا شب عروسي مان خاطرت كه هست؟
مهريه ي زلال و روان خاطرت كه هست؟
يادت كه هست قول و قراري كه داشتيم!؟
يك روح واحديم ؛ شعاري كه داشتيم
اي دل خوشيِ زندگي ام ميشود نري؟
از حال و روز من، كه شما با خبرتري
گريه نكن محدثه ، غمگين نكن مرا
با رفتنت غريب تر از اين نكن مرا
خاتون من! قلندر خوبي نبوده ام
من را ببخش؛ شوهر خوبي نبو ده ام
با درد ِ دنده هاي ِ شكسته جدال كن
تقصير دستِ بسته ي من شد حلال كن
دلگرمي علي به نظر زود مي روي
نه سال شد فقط ،چقدر زود مي روي
بعد از تو فيض هاي خدايي نمي رسد
فرياد مرتضي كه به جايي نمي رسد
زهرا بمان و چهره ي غم را عبوس كن
زهرا بمان و زينب مان را عروس كن
غصه به كار دل گره ي كور مي زند
خيلي دلم براي حسن شور مي زند
زهرا نرو، كه بغض بدي در گلوي توست
دامادي حسين و حسن آرزوي توست
حالا كه اعتنا به قسم ها نمي كني
فكر حسين تشنه لبت را نمي كني!؟
ديدي كه رنگ از رخ مهتاب مي پرد
شبها حسين تشنه لب از خواب مي پرد
در باغ ميوه هاي دلت، سيب نوبر است
اين كربلايي از همه شان مادري تر است
حرف از سفر زدي و تبسم حرام شد
پيراهن حسين شنيدم تمام شد
باشد برو-قبول- علي بي پناه شد
باشد قرار بعدي مان قتلگاه شد
باشد برو كه كرببلا گريه مي كنيم
با هم كنار طشت طلا گريه مي كنيم
وحید قاسمی
*********************
اين روزها كه ديدنتان كيميا شده
اين خانه بي نگاه تو دارالعزا شده
باور نميكنم چقدر آب رفته اي
حتي براي ناله لبت بي صدا شده
من ميخ بر دلم نه به تابوت ميزدم
هرچند خنده اي به لبت آشنا شده
شرمنده ام كه بودم و پاي غريبه ها
با شعله هاي سرخ به اين خانه وا شده
شرمنده ام كه بودم و نامحرمان شهر
آنگونه در زدند كه از هم جدا شده
فهميده ام چه بر سرت آن روز آمده
از وضع چادري كه پر از رد پا شده
وقت نفس كشيدن تو اين صداي چيست
اين استخوان سينه چرا جابه جا شده
پيراهن حسين مرا دوختي ولي
افسوس حرف روز و شبت بوريا شده
با زينبم بگو سه كفن مانده پيش ما
با زينبم بگو كه به غم مبتلا شده
با او بگو كه بوسه زند بر گلوي خشك
بر حنجري كه محمل سرنيزه ها شده
با او بگو كه بوسه زند جاي مادرش
بر پيكري كه خرد شده ، آسيا شده
حسن لطفي

*********************
نشسته ديده به باران ، ولي بهاري نيست
دلم شكسته گُلم گريه اختياري نيست
تو را به جان علي اينقدر تلاش نكن
كه از چنين بدني انتظار كاري نيست
بيار بار دلت را به شانه‌هاي علي
كه در مقابل پيراهن تو باري نيست
براي دست تو اين شانه بار سنگيني است
عزيز !حال تو كه حال خانه داري نيست
تمام خانه و كوچه پراست از لاله
خزان بستر تو جاي لاله‌كاري نيست
ميان سينه‌ي مجروح من حرم داري
چه فرق مي‌كند اين كه تو را مزاري نيست
محمد بختیاری
*******************
پر می زند به سمت خدا بال بی پرت
رنگ پرستو آمده جای کبوترت
حالا که فصل لاله گذشته چرا هنوز….
….گل می دهد دوباره گلستان بسترت
یا بین شعله های تبت آب می شوی
یا اینکه آب می رود از دیده ی ترت
سرگرم زخم داری و درد سرت شدی
یعنی که سر نمی زنی دیگر به همسرت
تقصیر تو نبوده عزیزم که مدتی . . .
. . . افتاده است عکس من از چشم لاغرت
اصلاً بیا و روسری ات را گره مزن
من رد نمی شوم نظری از برابرت
تو پا به پای چادر خود راه می روی
خیلی مواظبی که نیفتاده از سرت
این نیمه ی شکسته ی تو جوش می خورد
وقتی کمی تکان نخورد نیم دیگرت
محمد امین سبکبار

اشعار فاطمیه 4

از غصه آب ميكني ام فاطمه مرو

خانه خراب ميكني ام فاطمه مرو

هَردم كه آه ميكشي از هوش ميروي

در اضظراب ميكني ام فاطمه مرو

زيبا بهشت سوخته ام با نگاه خود

دائم عذاب ميكني ام فاطمه مرو

كُشتي مرا ز بس كه به شكل اشاره اي

مولا خطاب ميكني ام فاطمه مرو

پُشتم به خاك ميخورد آخر ز داغ تو

تو بوتراب ميكني ام فاطمه مرو

من مَحرم توام ز چه پوشانده اي رُخت

در پيچ و تاب ميكني ام فاطمه مرو

تا خواهم از شفا بنهم سر به سينه ات

گويا جواب ميكني ام فاطمه مرو

كمتر نفس نفس بزن اي سينه چاك من

با خون خضاب ميكني ام فاطمه مرو

بعد تو عمر من به دوامي نمي رسد

نقشي بر آب ميكني ام فاطمه مرو

(قاسم نعمتی)

**

امن یجیب خوانم و شب را سحر کنم

با دانه های اشک، لبان تو تر کنم

خانه خراب می شوم آخر ز داغ تو

پیچیده ام به خویش چه خاکی به سر کنم

اما اگر قرار شد از پیش من روی

ماندم چگونه این جگرم را خبر کنم

بر روی دامنم بگذارم سر تو را

تا سیر این جمال کبودت نظر کنم

از بس نگفته ای که چرا سینه ات شکست

آخر شکایت تو به نزد پدر کنم

اصلا خودت بگو که من غیرتی چه سان

از این مسیر قتلگه تو گذر کنم

جواب بی بی :

از درد ها برای تو حرفی نمی زنم

از ترس این که غصه تو بیشتر کنم

یادت که هست آن سپرت را فروختی

تکلیف بود سینه خود را سپر کنم

خود را زدم به شعله که سالم ببینمت

قربان موی تو صدها پسر کنم

فرصت نداد تا که خودم را عقب کشم

پهلو تهی ز ضربه دیوار و در کنم

(قاسم نعمتی)

 ***

چادر خاکی

ای تکیه گاه شانه ی بی یاورم مرو
ای بوسه گاه زخمی بال و پرم مرو

بر زندگی ساده نه ساله رحم کن
من التماس می کنمت همسرم مرو

روز مرا چو چادر خاکی سیه مکن
ای قبله گاه نور بیا از حرم مرو

دستم به دامنت قسمم را قبول کن
زهرا به حق اشک دو چشم ترم مرو

خیبر شکن ببین که به زانو در آمده
بی تو غریب می شوم ای همسرم مرو

باور نمی کنی که بدون تو بی کسم
کی می شود جدایی تو باورم مرو

سنگ صبور من بروی بهر درد دل
سر تا کمر به چاه فرو می برم مرو

«تبت یداه»آنکه ز ساقه نو را شکست

یاس کبود من گل نیلوفرم مرو

زینب شبی لبش در گوشت نهاد و گفت
کردم دعا که خوب شوی مادرم مرو

(قاسم نعمتی)

 ***

تا آه میکشی نگران می کنی مرا
آخر شبیه خویش کمان می کنی مرا

زهرا ببین چگونه به زانو در آمدم
اسباب شادی دگران می کنی مرا

با ابروی گره زده لبخند میزنی
مثل گذشته با جوان میکنی مرا

گفتم عزیز من تو زنی پشت در مرو
عمری اسیر زخم زبان می کنی مرا

(قاسم نعمتی)

***

سر چشمه ی غم های عالم فاطمیه است

غوغا شده در عرش اعظم، فاطمیه است

زهرای مرضیه اگر «ام الحسین» است

پس ریشه ی ماه محرم فاطمیه است

(قاسم نعمتی)

 ***

از خانه ات تا عرش راهی نیست زهرا

دیگر مجال سوز آهی نیست زهرا

از تنگ نای این در و دیوار برخیز

بهتر از اینجا تکیه گاهی نیست زهرا

پیچیده در گوشم صدای ضرب سیلی

سنگین تر از این ماه ماهی نیست زهرا

سردسته ی این قوم سنگین است دستش

بر ضربه های او پناهی نیست زهرا

با آبروریزی علی را میبرند و

جز تو برای او سپاهی نیست زهرا

(قاسم نعمتی)

***

بی بی زبانم لال چادر بر سرت کن

خیره تر از اینجا نگاهی نیست زهرا

یا که رها کن دامنش را زود برگرد

یا مثل اینجا قتلگاهی نیست زهرا

(قاسم نعمتی)

 ***

سرای دیده بارانی است مردم

دگر وقت پریشانی است مردم

رسیده باز بوی فاطمیه

هوای شهر طوفانی است مردم

گرفته غم چنان راه نفس را

که گریه هست،آوا نیست مردم

کسی که سوز زهرا در دل اوست

ندایش بیت الاحزانی است مردم

رسد از آسمان ها یک صدایی

ببینید صوت زهرایی است مردم

یکی گوید به این هیزم بدستان

سرایم عرش رحمانی است مردم

به آن دسته که در راهند گویید

به پشت در دگر جا نیست مردم

لگد، مسمار در فضه کجایی

که دیگر وقت افشاء نیست مردم

چنان در سینه جا خوش کرد مسمار

نیازی بر لگدها نیست مردم

بیاور زود فضه چادرم را

زمانی بر مدارا نیست مردم

علی را دست بسته می کشند و

کنون وقت تماشا نیست مردم

گرفتم دامنش را تا بدانند

امیر عشق تنها نیست مردم

اگر دست از سر او برندارید

دم گیسو پریشانی است مردم

مقام دختر احمد که کمتر

از آن ناقه به دنیا نیست مردم

یهودی فدک اینجا صدا زد

که این رسم مسلمانی است مردم ؟

(قاسم نعمتی)

 

اشعار فاطمیه 3

یا حبیب الباکین

گفت : در می زنند مهمان است

گفت: آیا صدای سلمان است؟

این صدا، نه صدای طوفان است

مزن این خانهء مسلمان است

مادرم رفت پشت در، اما

گفت:آرام ما خدا داریم

ما کجا کار با شما داریم

و اگر روضه ای به پا داریم

پدرم رفته ما عزاداریم

پشت در سوخت بال و پر، اما

آسمان را به ریسمان بردند

آسمان را کشان کشان بردند

پیش چشمان دیگران بردند

مادرم داد زد بمان! بردند

بازوی مادرم سپر،اما

بین آن کوچه چند بار افتاد

اشک از چشم روزگار افتاد

پدرم در دلش شرار افتاد

تا نگاهش به ذوالفقار افتاد-

گفت: یک روز یک نفر اما…

***

آسمان بر پای سلمان تو اختر ریخته

آبرو هم آب رو بر خاک قنبر ریخته

حضرت عیسی مسیح از آسمان چارمین

روح، جای گل به دامان ابوذر ریخته

کعبه ی جان استی و در خانه ی خشت و گلت

جای فرش از عرش جبریل امین پر ریخته

با تماشای جمالت گوهر روحی فداک

از تبسم های شیرین پیمبر ریخته

نام تو انسیة الحورا و دور خانه ات

صد فلک حوریه مانند کبوتر ریخته

سایه ات از قامتت افتاده در باغ بهشت

دورآن بر سجده یک جنت صنوبر ریخته

از تبسم هات، روح تازه دادی بر پدر

با کلامت اشک شوق از چشم حیدر ریخته

فضه ات از بس شریف و طیب است و طاهر است

جای گل در دامنش روح مطهرریخته

هر کجا نام گدای آستانت آمده

شهر یاران سراسر تاج از سر ریخته

در مسیر دشمنانت تا جهنم نار قهر

از نگاه دوستانت فیض کوثر ریخته

بسکه اوصاف تو را تکرار کرده روز و شب

از لب ختم رسل قند مکرر ریخته

در زمین حشر میبینم نباشد جای پا

بسکه از دستت برات عفو داور ریخته

فاتح خیبر به بازوی تو دارد احتیاج

گویی از انگشت هایت فتح خیبر ریخته

گرچه تنهایی میان دشمنان در حفظ دوست

روی خاک پات صد افلاک لشکر ریخته

در حیات خانه ی خشت و گلت بال ملک

در تنورت نور از مهر منور ریخته

بسکه احسان میکنی از شرم احساست عرق

از جبین بر صورت خصم ستمگر ر یخته

خواست نام فضه گردد در کنیزانت علم

ورنه در بیت تو صد حورا و حاجر ریخته

با تکلم های شیرین تو در دوران حمل

در لبخند از تبسم های مادر ریخته

تو عزادار پدر بودی چرا در خانه ات

بار هیزم جای گل خصم ستمگر ریخته

آه تو بر خواسته از آتش خصم خدا

اشک تو خونیست کز شمشیر حیدر ریخته

بعد محسن طرح قتل کل اولاد تورا

قاتل بیداد گر تا صبح محشر ریخته

دسته بیداد سقیفه خون ابناء تو را

تا قیامت از دم شمشیر وخنجر ریخته

ظلم پشت ظلم،فتنه روی فتنه ،دم به دم

طرح دیگر ،طرح دیگر،طرح دیگر ریخته

خون اصغر در وجود محسن شش ماهه بود

خون محسن از گلوی خشک اصغر ریخته

از همان ساعت که مادر گوش تو آذرده شد

خون به دشت کربلا از گوش دختر ریخته

گرچه عمری چشم میثم بوده گریان در غمت

اشک او روز ازل در عالم زر ریخته

***
هر چه بود، از در و دیوار خودم فهمیدم

حاجتی نیست به اصرار خودم فهمیدم

راز حبس نَفَس و جوشش خون از سینه

از فرورفتن مسمار خودم فهمیدم

این که یک حادثه رخ داده در آن کوچۀ تنگ

از نهان کردن رخسار خودم فهمیدم

این که دیگر نزنی شانه به موی زینب

از قنوتت به شب تار خودم فهمیدم

همه گویند دگر رفتنی است این بیمار

به قیامت شده دیدار خودم فهمیدم

از چه لبخند به تابوت زدی بعد سه ماه؟

حاجتی نیست به گفتار خودم فهمیدم

***
وقتی میان کوچه سند پاره پاره شد

چشمان غصّه دار فلک پر ستاره شد

ناموس کبریا وسط کوچه های تنگ

محصور یک شقی صفتِ بدقواره شد

تهمت زد و به دختر طاها دروغ بست

داعیّه دارِ دین، پسرِ زشت قاره شد

گفتم، گفت زود سند را بده به من

گفتم، بعد از آن که ستم بی شماره شد

با پنجه وسعت فدک اش را وجب گرفت

سیلی برای غصب فلک راه چاره شد

گفتند مست بود و صدایی نمی شنید

آنقدر زد که غنچه یاس اش عصاره شد

پا زد که بارِ شیشه ی آنرا بیفکند

اوّل نشد ولی چو لگد زد دوباره شد

چادر به پای مادر سادات گیر کرد

افتاد روی خاک و دلش پر شراره شد

گفتند یک طرف زده سیلی ولی حسن

پیگیرِ جستجوی دو تا گوشواره شد

***

رنگِ پاییز به دیوارِ بهاری افتاد

بر درِ خانه ی خورشید شراری افتاد

فاطمه ظرفیت کل ولایت را داشت

وقت افتادن او ایل و تباری افتاد

آن قدر ضربه ی پا خورد به در تا كه شكست

آن قدر شاخه تكان خورد كه باری افتاد

تکیه بر در زدنش درد سرش شد به خدا

او کنارِ در و در نیز کناری افتاد

بعدِ یک عمر مراعاتِ کنیزانِ حرم

فضه ی خادمه آخر به چه کاری افتاد

خواست تا زود خودش را برساند به علی

سرِ این خواستنِ خود دو سه باری افتاد

ناله ای زد که ستون های حرم لرزیدند

به روی مسجدیان گرد و غباری افتاد

غیرتِ معجرِ او دستِ علی را وا کرد

همه دیدند سقیفه به چه خاری افتاد

وقت برگشت به خانه همه جا خونی بود

چشمِ یاری به قد و قامتِ یاری افتاد

آن قدَر فاطمه از دست علی بوسه گرفت

بعد از آن روز دگر رفت و کناری افتاد

علی اکبر لطیفیان

***

پشت در میزدند مادر را

بی خبر میزدند مادر را

یک نفر بود پشت در اما . . .

چهل نفر میزدند مادر را

کوچه ی ما پر از اراذل شد

در گذر میزدند مادر را

عده ای با قلاف ، با کینه

انقدر میزدند مادر را

تا که دستش به مرتضی نرسد

بیشتر میزدند مادر را

هر که از ره رسید او را زد

رهگذر میزدند مادر را

مرد جنگی یقین سپر دارد

بی سپر میزدند مادر را

پیش رویم زدند آقا را

پشت سر میزدند مادر را

***
امشب به رنگ فصل خزان گریه می کنیم

هم ناله با زمین و زمان گریه می کنیم

هر چند گفته اند که آرام گریه کن

اما بلند و ضجه زنان گریه می کنیم

امشب که خانه ی دلمان غم گرفته است

مانند ابرهای روان گریه می کنیم

هم پای کوچه های مدینه نشسته ایم

با روضه های تازه جوان گریه می کنیم

تازه جوان و قد کمانی تعجب است

از غصه های قد کمان گریه می کنیم

داریم پای روضهءتان پیر می شویم

اما هنوز از غمتان گریه می کنیم

این خانهء غم است پر از غربت بقیع

از داغ قبر های نهان گریه می کنیم

آری دوباره بر سر سفره نشسته ایم

امشب برای مادرمان گریه می کنیم

***
عزیز من چه شده دست بر کمر داری

گذشته نیمه ای از شب هنوز بیداری؟

دوباره پیرهنت پر ز خون شده مادر

برای شستن این جامه درد سر داری

سه ماه گوشه این خانه بستری هستی

سه ماه می شود اما هنوز بیماری

اگر چه زخم تو را شسته ام ولی انگار

به باغ پیرهنت باز لاله می کاری

به یاد محسن خود باز می روی از حال

زیاد فکر نکن، مادرم نکن زاری

تن تو آب شده بی رمق شده اما

هنوز عین سپاه علی علمداری

همین که قوت قلب پدر شدی کافی ست

نیاز نیست بگیری به دوش خود باری

سه ماه می گذرد از اصابت مسمار

ولی دوباره از این زخم، خون شده جاری

***
موجی رسید هیبت دریا تکان نخورد

آتش گرفت دامنش اما تکان نخورد

او قول داده بود فدای علی شود

در پشت در به خاطر مولا تکان نخورد

زهرا خودش علی ست چرا کم بیاورد؟

چون کوه از مقابل آن ها تکان نخورد

با هیبت از حریم ولایت دفاع کرد

طوری که آب در دل مولا تکان نخورد

مسمار لعنتی به پرش گیر کرده بود

این بود علتش اگر از جا تکان نخورد

آن ضربۀ غلاف مگر که چه کرده بود

از آن به بعد بازوی زهرا تکان نخورد

***

آن چه مادر می کشد، دردش به دختر می رسد

گر بیفتد مادری، دختر خجالت می کشد

دست این از دست آن و… دست آن از دست این….

آه….دارد همسر از همسر خجالت می کشد

***
مرو که کوچه برای پرت خطر دارد

مرو که رد شدن امروز دردسر دارد

مگر نگفت خداوند خلقتت حتی

برای صورت تو برگ گل ضرر دارد؟

گمان نمی کنم این مرد بی حیا اینجا

بدون حادثه دست از سر تو بردارد

ز روی پوشیه زد،تازه این چنین شده ای

که چشمهات فقط دید مختصر دارد

نوشتند كه پيشاني ات به جايي خورد

خلاصه ضربه ي بد اينجنين اثر دارد

بزرگ بانوی این شهر باورت می شد

ز خاک کوچه حسن گوشواره بردارد؟

اشعار فاطمیه 2

معنا ندارد عید  مادر که بستریست

مشکی به تن کند  هر کس که حیدریست

یکبار نفس کوته و صد بار کشیده

حتما شده این سینه به مسمار کشیده

تصویر تو مبهم شده ی دست کسی نیست

تحلیل من این است به دیوار کشیده

از مرگ طلب کردن تو لحظه به لحظه

پیداست که خیلی دلت آزار کشیده

جارو مزن آنقدر، کمی فکر خودت باش

از دست شکسته چه کسی کار کشیده؟

از قرمزی رخت تو پیداست که راحت

بالا نرسیده آه به اجبار کشیده

نه سال؟ همین؟ ماندن تو راه ندارد

کار تو به انگار و نه انگار کشیده

یک بار علی گفتی صد بار علی جان

یک بار نفس کوته و صد بار کشیده

لطیفیان- فاطمیه 91

*****

بگذار ببینیم همه،  پا شدنت را

آغاز کنی حرف مداوا شدنت را

نورانیتم بسته به نورانیت توست

پنهان مکن ای فاطمه! “زهرا” شدنت را

زهرا ! گره ام باز شد اما گره ات نه

پیچیده نوشتند معما شدنت را

طفلان تو با گریه به سجاده نشستند

امروز که دیدند مهیا شدنت را

دیروز تمام بدن تو سپرم شد

امروز تماشا شده ام تا شدنت را

نزدیک سه ماه است که یک گوشه می افتی

بگذار ببینیم همه ، پا شدنت را

لطیفیان- فاطمیه 91

*****

وقتی بگو بخند تو در خانه جا نشد
لفظ بیا ببند به زخمت روا نشد

صبح دراز تو سر مغرب شدن نداشت
مویت سفید گشت و رفیق حنا نشد

قدری غذا بخور جگرم ریش ریش شد
شاید که ماندی و سفرت از قضا نشد

در خانه روسری به سرت قاتل من است
قتل کسی به پارچه ای نخ نما نشد

قحط طبیب شرم علی را مضاف کرد
قحطی چنین پر آب عیان هیچ جا نشد

جان خودم قسم که همین چند روز پیش
گفتم که کج کنم سر این میخ را نشد

پهلوی و روی موی و وضوی جبیره ات
چون من بساط قتل کسی رو به را نشد
***محمد سهرابی***

****

پشت در میزدند مادر را

بی خبر میزدند مادر را

یک نفر بود پشت در اما . . .

چهل نفر میزدند مادر را

کوچه ی ما پر از اراذل شد

در گذر میزدند مادر را

عده ای با قلاف ، با کینه

انقدر میزدند مادر را

تا که دستش به مرتضی نرسد

بیشتر میزدند مادر را

هر که از ره رسید او را زد

رهگذر میزدند مادر را

مرد جنگی یقین سپر دارد

بی سپر میزدند مادر را

پیش رویم زدند آفا را

پشت سر میزدند مادر را

 محمد مهدی نسترن

****

می‌روی ای همدم خاموش من
چـوب تابوتت بود بر دوش من
 
ناله یـا فضـه‌ات در گـوش من
 
روح من از تن مرو یار من بی من مرو
 
بی‌تـو گشتــه فاتح خیبر غریب
 
نه قرارم مانده در دل نه شکیب
 
گشتــه ذکـرم آیـه امن یجیب
 
روح من از تن مرو یار من بی من مرو
 
من تن بی‌جان و جانم می‌رود
 
از کفـم روح و روانــم می‌رود
 
ای خـدا یـار جوانــم می‌رود
 
روح من از تن مرو یار من بی من مرو
 
داغ تو آتش به جانم می‌زند
 
تازیانــه بــر روانـم می‌زند
 
قاتـلت زخـم زبانـم می‌زند
 
روح من از تن مرو یار من بی من مرو
 
کشتـــه راه امیـــرالمؤمنین
 
بی‌تو گردیده علی خانه‌نشین
 
پای تابوت تو من خوردم زمین
 
روح من از تن مرو یار من بی من مرو
 
ای میـان دشمنـان پــابست من
 
ای که بگشودی طناب از دست من
 
نیست شد بـی‌تو تمـام هست من
 
روح من از تن مرو یار من بی من مرو

****

هر چند بر وفاي دل فضه شك نداشت

بانوي خانه بود و نياز كمك نداشت

نان پخته بود تا كه نگويند فاطمه

دستش براي مردم دنيا نمك نداشت

پيش تنور صورت او سرخ تر كه شد

ديگر كسي به داغ گل سرخ شك نداشت

خم شد كه نان را بزند بر دل تنور

بغضش شكست ؛ صورت گلها كه چك نداشت

دستش به گريه رفت كه نان را درآورد

كاش استخوان بازوي خانم ترك نداشت

ناني براي سائل فرداي خويش پخت

با اينكه گندمي به حساب فدك نداشت

رحمان نوازنی

****

خط میخی

والشّمس را با نور بر رویش نوشتند
والّیل را با مشکیِ مویش نوشتند

ترکیبی از توحید و قدر و آیه ی نور
در قوسیِ محراب ابرویش نوشتند

او نسخه ی مخصوصی از خطّ خدا بود
پیغمبران بسیار از رویش نوشتند

دریا، قلم، کاغذ، مرکّب هم کم آمد
وقتی ثواب چند یاهویش نوشتند

تسبیح ها صد بار دورش چرخ خوردند
سجّاده ها از درد زانویش نوشتند

همسایه ها قدرش ندانستند، هرچند
هجده بهار از خُلق، از خویش نوشتند

شلاق های بی اصالت، گُر گرفته
خطّ کبودی روی بازویش نوشتند

عاشق که شد اسم علی را درب و دیوار
با خطّ میخی روی پهلویش نوشتند

در بستر زخمی کبود افتاد از پا
تنها و تنها گریه دارویش نوشتند

روز سیاهی بود، حتّی دشمنان هم
مرگ علی را مرگ بانویش نوشتند

ایوب پرندآور

 ******
بیایید یک لحظه عاشق شویم
جدا از تمام سلایق شویم

نه مال و نه شهوت، نه جاه و مقام
بیا فارغ از این علایق شویم

چو صیاد شیرازی و کاظمی
پرنده، پرستو، شقایق شویم

بیایید.. چون رهبر و مقتدا
دمی رهسپار مناطق شویم

به فکه درآییم و فتح المبین
کمی آشنا با حقایق شویم

بیـاد شهیـدان گـردان عشـق
به مقتل پُر از اشک و هِق هِق شویم

بیفتیم.. بر خاکشان لحظه ای
در آن لحظه مست دقایق شویم

بیا با دو دست علمدار عشق
هم آوا و همسو موافق شویم

وهب وار دل را به دریا زنیم
به امواج مستی چو قایق شویم

صحیفه، مهاجر، مخاطب، قلم
بیایید زین لحظه عاشق شویم.. *****

با تشکر از وبلاگ مشق هیئت


اشعار فاطمیه 1

اشعار فاطمیه

من میروم دگر ز کنارت پسر عمو

دیدار ما به روز قیامت پسر عمو

 

من میروم و مونس شب هات میشود

یک چاه و قبر مخفی و غربت پسر عمو

 

من حاضرم قسم بخورم که ندیده ام

از تو به غیر مهر و محبت پسر عمو

 

زانو گرفته ای به بغل مثل کودکان

خیبر شکن روزهای شجاعت پسر عمو

 

دنیای تو مگر که به آخر رسیده است

برخیز جان من به فدایت پسر عمو

 

چشمت کجاست قطره اشکی به من بده

میخواهمش برای شفاعت پسر عمو

 

گریه مکن فدای سرت هرچه شد ؛زیاد….

…..کاری نبود عمق جراحت پسر عمو

 

شرمنده ام غلاف عدو دست من برید

بر دوش مانده بار خجالت پسر عمو

 

سید حمید رضا برقعی

********************

 

این روزها با ناکسان افتاده کارم

دیگر پیمبر ‌زاده‌ای بی‌اعتبارم

 

بعد از تو همّ و غمّ مردم منبرت شد

من فکر می‌کردم که تنها یادگارم

 

تا چشم وا کردم هیاهو بود و آتش

دیدم زنی تنها میان گیر و دارم

 

آن قلب کوچک در دلم دیگر نمیزد

بهتر که طفلم را به این دنیا نیارم

 

من درد دارم، دردم اما از تنم نیست

از دیدن دستان بسته شرمسارم

 

از این جماعت شکوه‌ها دارم برایت

امشب به شوقت سر به بالین می‌گذارم

 

اینجا به اجبار زمان کم گریه کردم

باید بیایم از زمان فارغ ببارم

 

یادم نرفته است آخرین قولی که دادی 

با این امید این لحظه‌ها را می‌شمارم

 

ا.سادات.هاشمی

 

*********************

 

هيچكس نيست كه دستي به دعا بردارد

يا كه باري ز سر شانه‌ي ما بردارد

 

هركه زخمي به تن از خيبر و خندق دارد

آمده تا كه از اين خانه دوا بردارد

 

حُرمت خانه‌ي ما حُرمت بيت‌الله است

فاطمه با پدرش شأن برابر دارد

 

آنقدر زود درِ خانه پر از آتش شد

كه نشد صاحب اين خانه عبا بردارد

 

پسري شد سپر و مادري از پا افتاد

فضه آمد كه مگر فاطمه را بردارد

 

سوره‌ي كوثر حيدر سر راه افتاده

كاش پا از سرِ قرآنِ خدا بردارد

 

با پرِ زخميِ خود راهِ سپاهي را بست

كه علي را ببرد خانه و يا … بردارد

 

محمد بختیاری

 

*********************

آری صدای آه گاهی گوشه دار است

آثار قلبی سوخته از روزگار است

 

باید میان شعله ها سینه سپر کرد

در این دیاری که چنین قحطی یار است

 

خاک دو عالم بر سر اهل مدینه

زهرا به امداد علی مرکب سوار است

 

هر کس که می خواهد بداند فاطمه کیست

خون در و دیوار نقش اقتدار است

 

باید به خون غلطید در حفظ ولایت

ورنه ولایت محوری تنها شعار است

 

داغ دو دست بسته سنگین تر ز سیلی ست

باور کنید این مرد صاحب ذوالفقار است

 

نفرین به آن مسمار و هرکس که لگد زد

بنگر چگونه مادر ما بی قرار است

 

سادات خون گریند تا روز قیامت

زین گفته ام سری نهفته آشکار است

 

تا فضه آمد دید بار شیشه افتاد

فریاد زد نامرد بی بی ….. است

 

تاریخ هم مانده چه پاسخ گوید این حرف

آخر چرا زهرای اطهر بی مزار است

قاسم نعمتی

 

****************** 

تا میرود ز دیده ام آن صحنه های داغ

ای زخم سینه تا دم در میبری مرا

ای زخم با لباس سفیدم چه کرده ای

داری شبیه حوصله سر میبری مرا

**

گفتم کمی بخوابم و آرام تر شوم

اما دوباره درد سراغ مرا گرفت

میخواستم بچرخم و پهلو عوض کنم

ناگه رگی ز پهلوی من بی هوا گرفت

**

شستم سر حسین و حسن را به دست خود

خوب است اگر چه فضه که مادر نمیشود

فضه سریع باش تنوری درست کن

الان علی می آید و دیگر نمیشود…

**

مشغول استراحتم ای زخم لج نکن

وقت نماز شب نشده پس تو هم بخواب

ای زخم لااقل دهنت را کمی ببند

ترسم ز خنده تو شود دیده ام پر آب

**

طرحی زدم ضرورت پنجاه سال بعد…

حیدر ببخش این همه محتاطی مرا

باید کفن ببافم و پیراهنش کنم

اسما بیار جعبه خیاطی مرا

**

یک مشت استخوان چه کند رخت خواب را

هر جا ردیف شد سر خود می گذاشتم

فکری به حال زینب بی خواب من کنید

ای کاش مرده بودم و دختر نداشتم…

 

محسن عرب خالقی

 

*********************

احترام قبیله

 

ای آسمان عاطفه ؛پرواز بی کران

بعد از تو ناتوان شده بال کبوتران

 

خیر النسایی و به خودت می شناسمت

دنیا نداشت غیر خودت از تو بهتران

 

دینم حرام اگر که به غیر تو رو کنم

تو مال ما بهشت خدا مال دیگران

 

شایسته است بعد بیابان نشینی ات

گوشه نشین شوند تمام پیامبران

 

دستش شکسته باد هر آنکه تو را شکست

نانش حرام باد هر آنکه تو را در آن…..

 

….کوچه فقط به خاطر یک قطعه خاک زد

باید از این به بعد بمیرند نوکران

 

این روزها که حرمت رویت شکسته شد

خوب است گوشواره درآرند مادران

 

اینها تو را زدند… غرور علی شکست

آری شکستنی است غرور دلاوران

 

بعد از تو احترام ندارد قبیله ات

مادر که رفت وای بر احوال دختران

 

علی اکبر لطیفیان

 

*********************

هرگز ندیده است کسی مادراین چنین

یک بستری چنین و شکسته پر این چنین

 

شهر مدینه هیچ کسی را چنین نزد

جز تو نداشت شاخه ی نیلوفراین چنین

 

مُزد رسالتِ پدرت دست کوچه بود

اجرت کسی نداد به پیغمبر این چنین

 

از جای جای پیرهنت تکه ای کم است

شاید گرفته است به میخ دراین چنین

 

حالا نفس نفس زدنت کُند تر شده

دارد شکستگی تو درد سراین چنین

 

چندین شب است دست تو بالا نیامده

شانه نخورده است موی دختراین چنین

 

معلوم می شود تو مداوا نمی شوی

زانو بغل گرفته دگر حیدر این چنین

 

علی اکبر لطیفیان

 

*********************

همراه ناله های دل داغ دیده ام

امروز سمت مجلس مادر رسیده ام

 

کنج همین حسینیه با چند قطره اشک

یک قطعه از بهشت خدا را خریده ام

 

از کودکی به لطف خدا پای روضه ها

محکم شده ست پایه ی دین و عقیده ام

 

هرگز لباس مشکی خود در نیاورم

تا غصه دار عمر کم یک شهیده ام

 

چشم من از ازل شده وقف گریستن

بر غصه های مادر قامت خمیده ام

 

اینکه غلام و سائل این خانه ام هنوز

یعنی که دور غیر تو را خط کشیده ام

 

کی می شود مرا ببری تا حریم خود

من صحن جامع حرمت را ندیده ام 

 

*********

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید

 

*********************

آنکه بنای کوچه برای گذر گذاشت

ای کاش عرض کوچه کمی بیشتر گذاشت

 

اندازه ی دو دست کمی بیشتر ،که تا

سیلی کس به کس نتواند اثر گذاشت

 

کوچه محل آمد و رفت است بی گمان

اما شما بگو مگر آن بی پدر گذاشت

 

تا او به خانه اش برسد بی مزاحمت

تا دیر وقت چشم علی را به در گذاشت

 

یک روز توی کوچه و یک روز پشت در

مولا چقدر دندان را بر جگر گذاشت

 

تا روزها به خاطر این ظلم گریه کرد

با گریه شهر را همه بر روی سر گذاشت

 

معلوم شد قضیه چه بوده است که خدا

در کنج یک غروب اگر یک سحر گذاشت

 

نادر حسینی

 

*********************

جایی که یاس هست و کسی بو نمی کند

 جایی که بغض هست و کسی رو نمی کند

 

جایی که دست شیر خدا بسته می شود

 کس احترام ساحت بانو نمی کند

 

اینجا مدینه است که جز مردم اش کسی

 آتش به آشیان پرستو نمی کند

 

وقتی که بیت وحی پر از شعله می شود

 دیگر لگد که رحم به پهلو نمی کند

 

اینجاست مادری که قریب دو ماه و نیم

 از زخم شانه ، شانه به گیسو نمی کند

 

بانوی آفتاب ، خدایا که هیچوقت

 مانند شمع سوخته سو سو نمی کند

 

اینها همه کنار ….ولی هیچ مادری

 با بازوی شکسته که جارو نمی کند

 

مهدی صفی یاری

 

*********************

آخرین شب

 

چـشمت چقدر تر شده در آخرین شبم

مهمـان سفره ی دل و تنها مخاطبم!

 

با دستمال اشک خودت سعی می کنی

تـا بـلکه داغـتـر نـشود سوزش تبم

 

دست خودم که نیست اگر آه می کشم

حـالـم عذاب داده دلـت را، معـذّبـم

 

نـائی نـمـانـده است برایم ، نگو بمان

از هـر غـمی که فکر کنی، من لبالبم

 

چـیزی نخواستم که در این سالها ولی

از ایـن بـه بـعد جان تو و جان زینبم

 

قـلبم برای بوسه ی بر روش لک زده

بـگـذار مـاهِ صـورت او را روی لبم

 

حـالا که می روم بـه ملاقاتِ با پدر

مـن را نـگاه کن وَ ببین که مرتبم؟

 

می خـواستم فدای تو گردم تمام عمر

بـا ضربه ی غلاف رسیدم به مطلبم

 

علی اصغر ذاکری

 

*********************

زخم کبود

 

دل کوچه از رد پایش گرفت

همان اول ماجرایش گرفت

 

کسی راه یک کوچه را تنگ کرد

کسی راه را بر خدایش گرفت

 

و دستی که می شد همان ابتدا

خبرهایی از انتهایش گرفت

 

چه بادی وزید از ته کوچه ها

که شهر مدینه هوایش گرفت؟

 

نمی دانم آن شدت ناگهان

که پر درد بود از کجایش گرفت؟

 

سراسیمه بغضی به داداش رسید

از ضربه ایی که صدایش گرفت

 

مگر چه به دستان این کوچه داد؟

که زخم کبودی به جایش گرفت

 

مجالش نمی داد تا پا شود

حسن بود از شانه هایش گرفت

 

حوالی پهلوی پا خورده اش

دل آسمان هم برایش گرفت

 

علی اکبر لطیفیان

 

*********************

اگر خشکم اگر زردم درخت رو به پاييزم

تمام برگهايم را به پاهای تو می ريزم

 

چه نيرو می دهد بر من نگاه چشمهای تو

بيا بنشين کنار من که از عشق تو برخيزم

 

الا ای دست رحمت دستهايم را نمی گيری

که در اين لحظه آخر به دامانت بياويزم

 

تو آن تنها ترين هستی يل خانه نشين هستی

من آن تنها زنی هستم که از درد تو لبريزم

 

الهی بشکند دستی که باعث شد به پيش تو….

….از اينکه مقنعه از چهره برگيرم بپرهيزم

 

غريبی خوب می دانم ولی کمتر بيا خانه

خجالت می کشم وقتی به پايت بر نمی خيزم

 

علی اکبر لطیفیان

 

*********************

گریه می کنیم

 

 امشب به رنگ فصل خزان گریه می کنیم

هم ناله با زمین و زمان گریه می کنیم

 

هر چند گفته اند که آرام گریه کن

اما بلند و ضجه زنان گریه می کنیم

 

امشب که خانه ی دلمان غم گرفته است

مانند ابرهای روان گریه می کنیم

 

هم پای کوچه های مدینه نشسته ایم

با روضه های تازه جوان گریه می کنیم

 

تازه جوان و قد کمانی تعجب است

از غصه های قد کمان گریه می کنیم

 

داریم پای روضهءتان پیر می شویم

اما هنوز از غمتان گریه می کنیم

 

این خانهء غمی است پر از غربت بقیع

از داغ قبر های نهان گریه می کنیم

 

آری دوباره بر سر سفره نشسته ایم

امشب برای مادرمان گریه می کنیم

 

وحید محمدی

 

*********************

مثل خدا

 

مثل خدا بود و نگاهی مهربان داشت

در آسمان بی کرانه آشیان داشت

 

او را تمامی ملائک می شناسند

قبری پر از آوازه اما بی نشان داشت

 

هم باغ لاله بود و هم باغ بنفشه

در دامن آلاله خیزش ارغوان داشت

 

او آسمان بود و پر از آیات باران

در گوشه ای از بازویش رنگین کمان داشت

 

در مسجد سجاده روزی پنج نوبت

دستی شکسته رو به سوی آسمان داشت

 

از رنگ سرخ کودکانش می توان خواند

بی بیت الاحزان بود اما سایبان داشت

 

در بین بستر با پرستاری زینب

افتاده بود و پوستی بر استخوان داشت

 

قصد سفر تا عرش تا لاهوت دارد

خوشحال بود از اینکه یک تابوت دارد

 

علی اکبر لطیفیان

*********************

من رفتنی هستم دگر یاری نداری

مظلوم! با مظلومه ات کاری نداری؟

 

تا رفع زحمت کردنم چیزی نمانده

فردا در این بستر تو بیماری نداری

 

مثل جنین زانو بغل کردن ندارد

خانه نشین! گیرم طرفداری نداری

 

با چاه دردت را بگو عیبی ندارد

وقتی که غم داری و غم خواری نداری

 

وقتی که دفنم می کنی آقا بمیرم

تاریک تر از آن شب تاری نداری

 

مردم اگر از تو سراغم را گرفتند

از قبر من مولا خبر داری نداری

 

دیگر خداحافظ، حلالم کن علی جان

جان تو جان بچه ها ، کاری نداری؟

 

حامد خاکی

 

*********************

همسر از همسر

 

چشم خشک از چشمهای تر خجالت می کشد

 چشمه وقتی خشک شد ، دیگر خجالت می کشد

 

سوختن در شعله ی دل کمتر از پرواز نیست

هر که اینجا نیست خاکستر ، خجالت می کشد

 

بستن در بهر شرمنده شدن بی فایده ست

این گدا وقت کرم بهتر خجالت می کشد

 

لطف این خانه زیاد و خواهش ما نیز کم

دستهای سائل از این در خجالت می کشد

 

طفل بازیگوش را شرمی نباشد از کسی

بیشتر با دیدن مادر خجالت می کشد

 

تا عروج فاطمه جبریل را هم راه نیست

در مسیر عرش، بال و پر،خجالت می کشد

 

حتم دارم که قیامت هم از او شرمنده است

با ورود فاطمه ، محشرخجالت می کشد

 

نامه اعمال نوکرها بدست فاطمه ست

آنقدر می بخشد و…. نوکرخجالت می کشد

 

آنچه مادر می کشد،دردش به دختر می رسد

گر بیفتد مادری ، دختر خجالت می کشد

 

دست این از دست آن و…دست آن از دست این….

آه….دارد همسر از همسر خجالت می کشد

 

هر کجا حرف “در” و “دیوار” و…ازاین چیزهاست

چشم خشک از چشمهای تر……

 

علی اکبرلطیفیان

*******

با تشکر از وبلاگ مشق هیئت