شعر میلاد سیدالکریم

ای بلندای عشق قامت تو

ای سلام خدا به ساحت تو

خاک بوس سیادت تو زمین

جایگاهت ولی به عرش برین

آسمانی ترین مسافر  خاک

قدرو شان تو کی شود ادراک

ای ذراری حضرت زهرا

بنده با ارادت زهرا

افتخارت همین بس ای والا

باشی از نسل سیدالنجبا

بسکه بودی تو فاطمه سیرت

مصطفایی منش علی صولت

در سماوات چون ستاره شدی

تو اباالقاسمی دوباره شدی

نور توحید در نگاهت بود

تربت عشق سجده گاهت بود

ذکر تحلیل با تکان لبت

چشمه نور در نماز شبت

ای هدایت گر هدایت ها

راوی صادق روایت ها

بسکه در عشق مستدامی تو

دست بوس چهارامامی تو

تالبت عرضه ای ز دین کرده

معرفت پیش تو کم آورده

اعتقادت زبسکه بنیادیست

صله اش لطف حضرت هادیست

بهر تحصین تان بگفت آقا

انت انت ولینا حقا

تو غرور اصالتی منی

حسن محضی حسین در حسنی

آبرودار خاک مایی تو

صاحب ملک خون بهایی تو

توصفابخش دین و آیینی

عزت سرزمین باکینی

ملک ری از تو آبرو دارد

پای توهست خویش بگذارد

چه بگویم زقدر والایت

چه بگویم ز شان عظمایت

وصفت این بس ز بس عظیمی تو

حضرت سیدالکریمی تو

شاهزاده گدای خود دریاب

رهگذر خاک پای خود دریاب

پیرمرد عصا به دست حجاز

یک نظر سوی خاکیان انداز

قبله خاک ماشده حرمت

چشم امید ماست برکرمت

هردمی از زمانه دلگیرم

راه صحن تو پیش می گیرم

ای قرار دل هوائی من

مرهم زخم کربلایی من

ای به دلداگان تو نور عین

ای نگار همیشه شکل حسین

کوی تو رنگی از خدا دارد

خاک تو بوی کربلا دارد

ای فرستاده رسول الله

قاسم نعمتی

***********

پر کرده ای وجود مرا از قدیم تو

ما رعیتیم و شاه عبدالعظیم تو

آقا! تمام شهر گدا و کریم تو

یا سیدالکریم! ببین آمدیم، تو-

این دست های خالی ما را رها مکن

از خود حساب سفره ما را جدا مکن

شب های جمعه در حرم تو گدا شدیم

غرق دعا و ناله یا ربّنا شدیم

با سوز واژه های کمیل آشنا شدیم

از شهر ری مسافر کرب و بلا شدیم

آیینه دار کرب و بلا! می کشی مرا

مثل حسین خون خدا می کشی مرا

وقتی که من به کار تماشای گنبدم

انگار پشت پنجره فولاد مشهدم

حالا هر آن چه هستم اگر خوب یا بدم

آقا! من آمدم که بگویم: من آمدم

چشم تو کیمیاست مرا هم نگاه کن

دست مرا بگیر و مرا سر به راه کن

دلداده ایم ما همه دلداده حسن

کاسه به دست سفره افتاده حسن

مستیم در کنار تو از باده حسن

عطر مدینه می دهی ای زاده حسن

ماه خدا که می شود اقرار می کنم

با بوسه بر ضریح تو افطار می کنم

آقا! شده کبوتر دل جلد بام تو

«انت ولیّنا» به تو گفته امام تو

در صحن سینه می شکفد ازدحام تو

«ثبت است بر جریده عالم دوام تو»

با دیدنت ملائکه غرق شعف شدند

افلاکیان برای زیارت به صف شدند

هر شب میان راه تو سائل شویم ما

تا با نگاه لطف تو دعبل شویم ما

دلبر تو باش تا همگی دل شویم ما

از هر چه غیر روی تو غافل شویم ما

باران اشکِ شوق امانم بریده است

این دست ها به جز کرم از تو ندیده است

با بودن تو کهف حصین است شهر ری

با عشق، کوچه کوچه قرین است شهر ری

تهران چو حلقه است و نگین است شهر ری

رازی، ابوالفتوح … همین است شهر ری

در هر زمان که بوده به دل خواهشی مرا

ی اختیار سمت حرم می کشی مرا

حجت الاسلام حسین علاءالدین

*******************

نام گرامیش اگر عبدالعظیم بود

عبد خدای بود و مقامش عظیم بود

گر از کرامتش همه کس فیض می برد

از نسل خاندان امامی کریم بود

عطر حدیث آل رسول از لبش چکی

ددر مکتب فضیلت و تقوا فهیم بود

تنها نبود پیک خوش الحان باغ عشق

پرهیزگار و عابد و زاهد، حکیم بود

آموخت درس بندگی از اهل بیت نور

محبوب پیشگاه خدای علیم بود

غیر از خدا نداشت نیازی به هیچ کس

در عمر خویش صاحب طبعی سلیم بود

لبخند مهربانی و گرمش چو آفتاب

دست نوازشی به سر هر یتیم بود

گل سیرتان عشق به مدحش سروده اند

اخلاق او لطیف تر از هر نسیم بود

پیوسته او به منزل مقصود می رسید

زیرا صراط زندگی اش مستقیم بود

هفتاد و نه بهار ز عمرش گذشت و باز

در سایه امید و ولایت مقیم بود

در گلشن همیشه بهار حریم او

هر گل که دیده ایم به ناز و نعیم بود

هر کس که رو نمود بر این آستانه گفت

این بوستان عشق بهشتی شمیم بود

پروانه بهشت به دستش دهد خدا

هر کس که زائر حرم این کریم بود

عبد حقیر اوست “وفایی” اگر چه باز

دل در جوار حضرت عبدالعظیم بود
سازگار
**
ای دامن مدینه ی ری ، کربلای تو
ای اهل فیض تشنه ی جام ولای تو

ریحانه ی امام حسن ، سیدالکریم
ای اوفتاده جود و کرامت به پای تو

مدح تو را امام زمان تو گفته است
من کیستم که مدح بگویم برای تو

نجل کریم آل محمّد تویی تویی
تنها نه اهل ری همه عالم گدای تو

ماه حسن ، که نور گرفتند اهلبیت
از آفتاب روی محمّد نمای تو

جسم مطّهر تو و آغوش خاک ری
بردار سر که در دل ما هست جای تو

آیات وحی در نفس روح پرورت
علم حدیث درسخن دلربای تو

بر اهل ری نه، بر همه عالم وجود
واجب بود زیارت صحن و سرای تو

بر زائری درود که گردد به دور تو
بر شاعری سلام که گوید ثنای تو

بر اهل ری سلام که همسایه تواند
بر شهر ری درود که شد نینوای تو

در موج فتنه های اجانب خدا گواست
ایران نیازمند بوَد بر دعای تو

نبود عجب که هر شب و روز اولیای حق
آرند سجده بر حرم با صفای تو

بیمار نا امید ز درمان ، به صد امید
رو آورد به جانب دارالشّفای تو

بوی بقیع می وزد از خاک تربتت
ای نجل مجتبی که دو عالم فدای تو

پرواز می کند دل اهل ولا مدام
چون مرغ جان به جانب دارالولای تو

همچون کبوتران حریمت فرشتگان
گردند دور گنبد و گلدسته های تو

با مکتب ائمّه اطهار آشناست
هر کس به هر طریق شود آشنای تو

تو سیّدالکریمی و ما سائل درت
بسته به هم حوائج ما و عطای تو

دردا که از جنایت عباّسیان دون
هر صبح و شام خونِ جگر شد غذای تو

ترک مدینه گفتی و وارد به ری شدی
ری هم گریست بر تو و بر انزوای تو

گرد عزا نشست به رخسار اهل ری
در خاک تیره رفت چو قدّ رسای تو

شوّال شد محرّم و ری گشت کربلا
در روز رحلت تو و بزم عزای تو

پرواز کرد روح شریفت ز تن ولی
دیگر نشد بریده گلو از قفای تو

تشییع گشت پیکر پاکت به احترام
خورشید نی نگشت رخ دلربای تو

پیچیده شد درون کفن جسم اطهرت
دیگر نشد حصیر کفن از برای تو

بر خاک سر نهادی و دیگر کسی نزدچوب جفا به لعل لب جانفزای تو

تا چشم ابر ، باران ریزد به پای گل
“میثم” هماره اشک فشاند به پای تو
سازگار
****************
به دیوار و در این بیت توحید

فروغ عترت و قرآن توان دید

بود این بارگاه روح پرور

حریم یک تن از آل پیمبر

در این جا قبر مولایی کریم است

مزار حضرت عبدالعظیم است

به اولاد حسن، او فخر و زین است

که زوارش “کمن زار الحسین” است

چو این جا شد چراغ عشق روشن

به دل ها این حرم شد پرتو افکن

بود این درگه از ابواب رحمت

در باغی ست از گل زار جنت

که اشک عاشقان، شد جویبارش

نمی گردد خزان، هرگز بهارش

تو ای زائر به تعظیم شعائر

ببوس این درگه پر نور و طاهر

بیا این جا به اشک خود وضو کن

بیا جان خود این جا شستشو کن

بپا خیز و بخوان اذن دخولش

اجازت از خداگیر و رسولش

به اذن حیدر و زهرای اطهر

به اذن یازده معصوم دیگر

قدم چون می نهی داخل از این در

بگو بسم الله و الله اکبر

زند چون حلقه بر این در گدایی

به گوش جان او آید ندایی

که ای سائل دعایت مستجاب است

محب آل عصمت کامیاب است

بخواه از رحمت حق آن چه خواهی

که بی حد است الطاف الهی

“حسان” این جا مطاف مومنین است

درِ گل زار جنت در زمین است
چایچیان
********************
شهر ري با ناله ي عُشّاق مولا آشناست
جاي جايش مركز دارالشّفاي اولياست
در حريم قدسي عبدالكريمم اين دلم
زائر ذرّيه ي پاك امام مجتبي ست
هر شب جمعه ميان مرقد عبدالعظيم
اين دل من ميهمان روضه ي خون خداست
تا شنيدم زائران تو (كَمَن زاراَلحُسَين)
مرغ روحم در حريمت غرق در شور و نواست
زائر قبر تو آقا نينوايي مي شود
خادم كوي تو مولا، خادم كربُبلاست
اصغر چرمی
***************
خوش بو شده گیسوی نسیم از کرمت
آویخته دست هر کریم از کرمت

آن روز که آبرو به ری بخشیدی
همسایه‌ی کربلا شدیم از کرمت
عمار موحد

*****************
وقتی که یا کریم دل خود رها کنم

در آستان عشق تو خود را فنا کنم

هر گاه می خورم به زمین بعد هر گناه

با لطف دست های تو این دل به پا کنم

وقتی دلم ز شهر هوس سنگ می شود

می آیم و طواف مزار شما کنم

«مَن زارَ» قبر تو «کَمَن زارَ» قبر عشق

پس واجب است مجلس روضه به پا کنم

پیچیده شد درون کفن جسم پاک تو

لازم نشد حصیر برایت سوا کنم

تشییع شد پیکر تو با صد احترام

شکر خدا نشد که به نِی دیده وا کنم
میثم رحمانی

****************

کسی که راه به باغ تو چون نسیم گرفته

صراط را ز همین راه مستقیم گرفته

تو از عشیرۀ عشقی تو از قبیلۀ قبله

که عطر مرقدت جنة النّعیم گرفته

گدای کوی تو امروزه نیستم من و دانی

سرم به خاک درت اُنس از قدیم گرفته

همیشه سفرۀ دل باز کرده ام به حضورت

که فیض باز شدن، غنچه از نسیم گرفته

برین بهشت مجسّم قسم که زائر قبرت

به کف برات نجات خود از جحیم گرفته

همیشه عبد، حقیر است در برابر معبود

به جز تو کی سِمت عبد با عظیم گرفته؟

مَلک غبار زِ قبر تو تا نرُفته نرفته

در این مُقام ، فلک خویش را مقیم گرفته

چگونه چشم کرم زین حرم نداشته باشم

که هر کبوتر تو ذکر یا کریم گرفته

کسی که زائر تو شد، حسین را شده زائر

که رنگ و بو حرمِ تو از آن حریم گرفته

علی انسانی

***************
آن کس که راه پوی حریم کریم شد

از جان غلام حضرت عبدالعظیم شد

دارای حرمت است به چشم جهانیان

آن کس که زائر حرم این کریم شد

باید سلام و عرض ادب کرد با خلوص

بر حضرتش که وارث خلق عظیم شد

وارد هر آن که گشت در این بارگاه قدس

محو صفای این حرم و این حریم شد

بی بهره نیست از کرم ذات کبریا

آن عاشقی که بر سر کویش مقیم شد

بس مرده دل که زنده ز الطاف کردگار

زین بارگاه اطهر و رضوان شمیم شد

دارد به پیش پای دل خود چراغ راه

آن کس که رهسپار ره مستقیم شد

خوی حسین و وجه حسن داشت، زین سبب

مشهور خاص و عام به عبدالعظیم شد

طبعش روان ز چشمه فیاض مهر اوست

“خاتم” اگر که صاحب طبع سلیم شد

محسن خیاطان«خاتم»

 ************

این یا کریم مثل همه یا کریم‌ها

در فکر بام توست به رسم قدیم‌ها

«من زار» خاک ری چو «حسین بکربلا»

زائر شود هر آنکه بر عبدالعظیم‌ها

باید نشست رو به ضریحت سلام داد

تا اینکه جلوه گر شود اینجا کلیم‌ها

اصلاً بعید نیست که آقایمان کنند

وقتی طرف حساب شود با کریم‌ها

این شهر بی‌وجود شما ارزشی نداشت

با این حساب لطف شما از قدیم‌ها

این شهر با وجود شما قبله می‌شود

هر گوشهٔ ضریح شما چون حطیم‌ها

روزی سه بار می‌دهمت السلام و بعد

عاشق شدن به سبک همه یا کریم‌ها

امیرحسین محمودپور

 **************

پر کرده ای وجود مرا از قدیم تو

ما رعیتیم و شاه عبدالعظیم تو

آقا! تمام شهر گدا و کریم تو

یا سیدالکریم! ببین آمدیم، تو-

این دست های خالی ما را رها مکن

از خود حساب سفره ما را جدا مکن

شب های جمعه در حرم تو گدا شدیم

غرق دعا و ناله یا ربّنا شدیم

با سوز واژه های کمیل آشنا شدیم

از شهر ری مسافر کرب و بلا شدیم

آیینه دار کرب و بلا! می کشی مرا

مثل حسین خون خدا می کشی مرا

وقتی که من به کار تماشای گنبدم

انگار پشت پنجره فولاد مشهدم

حالا هر آن چه هستم اگر خوب یا بدم

آقا! من آمدم که بگویم: من آمدم

چشم تو کیمیاست مرا هم نگاه کن

دست مرا بگیر و مرا سر به راه کن

دلداده ایم ما همه دلداده حسن

کاسه به دست سفره افتاده حسن

مستیم در کنار تو از باده حسن

عطر مدینه می دهی ای زاده حسن

ماه خدا که می شود اقرار می کنم

با بوسه بر ضریح تو افطار می کنم

آقا! شده کبوتر دل جلد بام تو

«انت ولیّنا» به تو گفته امام تو

در صحن سینه می شکفد ازدحام تو

«ثبت است بر جریده عالم دوام تو»

با دیدنت ملائکه غرق شعف شدند

افلاکیان برای زیارت به صف شدند

هر شب میان راه تو سائل شویم ما

تا با نگاه لطف تو دعبل شویم ما

دلبر تو باش تا همگی دل شویم ما

از هر چه غیر روی تو غافل شویم ما

باران اشکِ شوق امانم بریده است

این دست ها به جز کرم از تو ندیده است

با بودن تو کهف حصین است شهر ری

با عشق، کوچه کوچه قرین است شهر ری

تهران چو حلقه است و نگین است شهر ری

رازی، ابوالفتوح … همین است شهر ری

در هر زمان که بوده به دل خواهشی مرا

ی اختیار سمت حرم می کشی مرا

حجت الاسلام حسین علاءالدین

******************

نام گرامیش اگر عبدالعظیم بود

عبد خدای بود و مقامش عظیم بود

گر از کرامتش همه کس فیض می برد

از نسل خاندان امامی کریم بود

عطر حدیث آل رسول از لبش چکی

ددر مکتب فضیلت و تقوا فهیم بود

تنها نبود پیک خوش الحان باغ عشق

پرهیزگار و عابد و زاهد، حکیم بود

آموخت درس بندگی از اهل بیت نور

محبوب پیشگاه خدای علیم بود

غیر از خدا نداشت نیازی به هیچ کس

در عمر خویش صاحب طبعی سلیم بود

لبخند مهربانی و گرمش چو آفتاب

دست نوازشی به سر هر یتیم بود

گل سیرتان عشق به مدحش سروده اند

اخلاق او لطیف تر از هر نسیم بود

پیوسته او به منزل مقصود می رسید

زیرا صراط زندگی اش مستقیم بود

هفتاد و نه بهار ز عمرش گذشت و باز

در سایه امید و ولایت مقیم بود

در گلشن همیشه بهار حریم او

هر گل که دیده ایم به ناز و نعیم بود

هر کس که رو نمود بر این آستانه گفت

این بوستان عشق بهشتی شمیم بود

پروانه بهشت به دستش دهد خدا

هر کس که زائر حرم این کریم بود

عبد حقیر اوست “وفایی” اگر چه باز

دل در جوار حضرت عبدالعظیم بود
سازگار

****************
ای دامن مدینه ی ری ، کربلای تو
ای اهل فیض تشنه ی جام ولای تو

ریحانه ی امام حسن ، سیدالکریم
ای اوفتاده جود و کرامت به پای تو

مدح تو را امام زمان تو گفته است
من کیستم که مدح بگویم برای تو

نجل کریم آل محمّد تویی تویی
تنها نه اهل ری همه عالم گدای تو

ماه حسن ، که نور گرفتند اهلبیت
از آفتاب روی محمّد نمای تو

جسم مطّهر تو و آغوش خاک ری
بردار سر که در دل ما هست جای تو

آیات وحی در نفس روح پرورت
علم حدیث درسخن دلربای تو

بر اهل ری نه، بر همه عالم وجود
واجب بود زیارت صحن و سرای تو

بر زائری درود که گردد به دور تو
بر شاعری سلام که گوید ثنای تو

بر اهل ری سلام که همسایه تواند
بر شهر ری درود که شد نینوای تو

در موج فتنه های اجانب خدا گواست
ایران نیازمند بوَد بر دعای تو

نبود عجب که هر شب و روز اولیای حق
آرند سجده بر حرم با صفای تو

بیمار نا امید ز درمان ، به صد امید
رو آورد به جانب دارالشّفای تو

بوی بقیع می وزد از خاک تربتت
ای نجل مجتبی که دو عالم فدای تو

پرواز می کند دل اهل ولا مدام
چون مرغ جان به جانب دارالولای تو

همچون کبوتران حریمت فرشتگان
گردند دور گنبد و گلدسته های تو

با مکتب ائمّه اطهار آشناست
هر کس به هر طریق شود آشنای تو

تو سیّدالکریمی و ما سائل درت
بسته به هم حوائج ما و عطای تو

دردا که از جنایت عباّسیان دون
هر صبح و شام خونِ جگر شد غذای تو

ترک مدینه گفتی و وارد به ری شدی
ری هم گریست بر تو و بر انزوای تو

گرد عزا نشست به رخسار اهل ری
در خاک تیره رفت چو قدّ رسای تو

شوّال شد محرّم و ری گشت کربلا
در روز رحلت تو و بزم عزای تو

پرواز کرد روح شریفت ز تن ولی
دیگر نشد بریده گلو از قفای تو

تشییع گشت پیکر پاکت به احترام
خورشید نی نگشت رخ دلربای تو

پیچیده شد درون کفن جسم اطهرت
دیگر نشد حصیر کفن از برای تو

بر خاک سر نهادی و دیگر کسی نزدچوب جفا به لعل لب جانفزای تو

تا چشم ابر ، باران ریزد به پای گل
“میثم” هماره اشک فشاند به پای تو
سازگار
***
به دیوار و در این بیت توحید

فروغ عترت و قرآن توان دید

بود این بارگاه روح پرور

حریم یک تن از آل پیمبر

در این جا قبر مولایی کریم است

مزار حضرت عبدالعظیم است

به اولاد حسن، او فخر و زین است

که زوارش “کمن زار الحسین” است

چو این جا شد چراغ عشق روشن

به دل ها این حرم شد پرتو افکن

بود این درگه از ابواب رحمت

در باغی ست از گل زار جنت

که اشک عاشقان، شد جویبارش

نمی گردد خزان، هرگز بهارش

تو ای زائر به تعظیم شعائر

ببوس این درگه پر نور و طاهر

بیا این جا به اشک خود وضو کن

بیا جان خود این جا شستشو کن

بپا خیز و بخوان اذن دخولش

اجازت از خداگیر و رسولش

به اذن حیدر و زهرای اطهر

به اذن یازده معصوم دیگر

قدم چون می نهی داخل از این در

بگو بسم الله و الله اکبر

زند چون حلقه بر این در گدایی

به گوش جان او آید ندایی

که ای سائل دعایت مستجاب است

محب آل عصمت کامیاب است

بخواه از رحمت حق آن چه خواهی

که بی حد است الطاف الهی

“حسان” این جا مطاف مومنین است

درِ گل زار جنت در زمین است
چایچیان
***
شهر ري با ناله ي عُشّاق مولا آشناست
جاي جايش مركز دارالشّفاي اولياست
در حريم قدسي عبدالكريمم اين دلم
زائر ذرّيه ي پاك امام مجتبي ست
هر شب جمعه ميان مرقد عبدالعظيم
اين دل من ميهمان روضه ي خون خداست
تا شنيدم زائران تو (كَمَن زاراَلحُسَين)
مرغ روحم در حريمت غرق در شور و نواست
زائر قبر تو آقا نينوايي مي شود
خادم كوي تو مولا، خادم كربُبلاست
اصغر چرمی
***
خوش بو شده گیسوی نسیم از کرمت
آویخته دست هر کریم از کرمت

آن روز که آبرو به ری بخشیدی
همسایه‌ی کربلا شدیم از کرمت
عمار موحد
**
وقتی که یا کریم دل خود رها کنم

در آستان عشق تو خود را فنا کنم

هر گاه می خورم به زمین بعد هر گناه

با لطف دست های تو این دل به پا کنم

وقتی دلم ز شهر هوس سنگ می شود

می آیم و طواف مزار شما کنم

«مَن زارَ» قبر تو «کَمَن زارَ» قبر عشق

پس واجب است مجلس روضه به پا کنم

پیچیده شد درون کفن جسم پاک تو

لازم نشد حصیر برایت سوا کنم

تشییع شد پیکر تو با صد احترام

شکر خدا نشد که به نِی دیده وا کنم
میثم رحمانی
***

***
کسی که راه به باغ تو چون نسیم گرفته

صراط را ز همین راه مستقیم گرفته

تو از عشیرۀ عشقی تو از قبیلۀ قبله

که عطر مرقدت جنة النّعیم گرفته

گدای کوی تو امروزه نیستم من و دانی

سرم به خاک درت اُنس از قدیم گرفته

همیشه سفرۀ دل باز کرده ام به حضورت

که فیض باز شدن، غنچه از نسیم گرفته

برین بهشت مجسّم قسم که زائر قبرت

به کف برات نجات خود از جحیم گرفته

همیشه عبد، حقیر است در برابر معبود

به جز تو کی سِمت عبد با عظیم گرفته؟

مَلک غبار زِ قبر تو تا نرُفته نرفته

در این مُقام ، فلک خویش را مقیم گرفته

چگونه چشم کرم زین حرم نداشته باشم

که هر کبوتر تو ذکر یا کریم گرفته

کسی که زائر تو شد، حسین را شده زائر

که رنگ و بو حرمِ تو از آن حریم گرفته

علی انسانی

***
آن کس که راه پوی حریم کریم شد

از جان غلام حضرت عبدالعظیم شد

دارای حرمت است به چشم جهانیان

آن کس که زائر حرم این کریم شد

باید سلام و عرض ادب کرد با خلوص

بر حضرتش که وارث خلق عظیم شد

وارد هر آن که گشت در این بارگاه قدس

محو صفای این حرم و این حریم شد

بی بهره نیست از کرم ذات کبریا

آن عاشقی که بر سر کویش مقیم شد

بس مرده دل که زنده ز الطاف کردگار

زین بارگاه اطهر و رضوان شمیم شد

دارد به پیش پای دل خود چراغ راه

آن کس که رهسپار ره مستقیم شد

خوی حسین و وجه حسن داشت، زین سبب

مشهور خاص و عام به عبدالعظیم شد

طبعش روان ز چشمه فیاض مهر اوست

“خاتم” اگر که صاحب طبع سلیم شد

محسن خیاطان«خاتم»
***

***********

ماه آسمان ری
افق فضل و شرف را قمری پیدا شد
یا که در طور ولایت شجری پیدا شد
باز از بحر ولایت گهری پیدا شد
نخل سرسبز ولا را ثمری پیدا شد
درسماوات و زمین جشن عظیم است امشب
عید میلاد کریم ابن کریم است امشب
در ریاض علوی سرو روان این پسر است
نجل مولای کریمان جهان این پسر است
بهترین زاده ابناء جهان این پسر است
فخر دین ، قبله دل ، کعبة جان ، این پسر است
اوست سروی که بود دامن هستی چمنش
صلوات همه بر حُسن حَسن در حَسنش
اهل فضل و شرف و علم زعیمش خوانند
خیل عبّاد همه عبد عظیمش خوانند
صاحبان کرم و جود کریمش خوانند
آیت رحمت رحمان و رحیمش خوانند
اوست ماهی که بر ابناء زمان می تابد
نورش از ری به همه خلق جهان می تابد
قامتش سرو و لبش کوثر و رویش ماه است
زائر مرقد او زائر ثارالله است
حرمش کعبه آمال دل آگاه است
حَسنی حُسنش بر خلق چراغ راه است
خاص و عامند ز هر سوی رهین کرمش
دل صد قافله سر گرم طواف حرمش
نعمت سایة این دسته گل عترت را
بر شما داده خدا این شرف و رفعت را
اهل ری قدر بدانید چنین نعمت را
فیض همسایگی تربت آن حضرت را
بال جبرئیل زده سایه به بام و درتان
این شما ، این حرم زادة پیغمبرتان
یا حجاز است و بُوَد کعبه جاویدانش
جان من ، جان همه خلق جهان قربانش
ری سپهر و حرم اوست مه تابانش
برتر از عرش بُوَد بارگه و ایوانش
دوست دارم که شب و روز ز لطف وکرمش
پر زند مرغ دلم یکسره سوی حرمش
آیه وحی در این خانه کتابت دارد
زیر این قبّه دعا کن که اجابت دارد
زائر او به خدا فیض قرابت دارد
درو دیوار حرم نقش نجابت دارد
ماه صد انجمن اینجاست خدا می داند
آفتاب حسن اینجاست خدا می داند
خاک درگاه تو بر درد دل خسته شفاست
سر به خاک حرمت گر نگذاریم جفاست
ای گل باغ حسن عطر تو بر روح صفاست
کرم و جود تو بر ما به عیان و به خفاست
«ما به این در، نه پی حشمت وجاه آمده ایم»
«از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم»
حُسن پیدای حَسن سرّ نهان حسنی
بلکه جانان همه خلق و تو جان حسنی
تو به باغ دل ما سرو روان حسنی
نخل طاها و گل عطر فشان حسنی
ما به خاک حرمت روی نیاز آوردیم
حاجت خویش به درگاه تو بازآوردیم
عصمت فاطمه و عزّت حیدر داری
تو مقام از سخن مدح فراتر داری
تو عطا و کرم آل پیمبر داری
ز حسین و ز حسن جلوه دیگر داری
جان به قربان تو ای سیّد پاکیزه سرشت
شهرری ازتو بهشت است بهشت است بهشت
به تو و عزّت آباء کرامت سوگند
به خدا و به رسول و به امامت سوگند
به جلال و به کمال و به مقامت سوگند
به نماز و به قعودت ، به قیامت سوگند
تو که سایه به سر خلق دو عالم فکنی
چه شود گر نگهی جانب «میثم» فکنی
غلامرضا سازگار(میثم)
***********
سبزتر از آسمان
می برد دل را نسیم تربتت سوی بهشت
می نشاند چشم هایم را فرا روی بهشت
ای کریم بن کریم ، فرزند بانوی بهشت
خویش را حس می کند در باغ دلجوی بهشت
نیستم یک لحظه حتّی در تکاپوی بهشت
هر که آمد سوی تو گردید رهپوی بهشت
می زند جان و دل من خیمه در کوی بهشت
“یاسر”این آهی که دارم در هیاهوی بهشت
ای شمیم نام تو خوشتر ز گلبوی بهشت
بر ضریحت تا که می افتد نگاه عاشقم
نور تو از آفتاب سبط اکبر مجتباست
تا دلم در آستانت بال و پر وا کرده است
در حریم اطهرت چون یافتم فیض حضور
زائر قبر شریفت زائر کرب و بلاست
هر زمان در بارگاهت می رسانم خویش را
می نشیند سبز تر از آسمان بر روی لب
محمود تاری(یاسر)

***********
نگین ری
با دوستان فاطمه ، لطف عمیم داشت
با آنکه نام و شهرت « عبدالعظیم » داشت
هر کس که پاس بندگی آن حریم داشت
با مهر و عشق و عاطفه عهدی قدیم داشت
عطر بهار وحی و صفای نسیم داشت
یعنی که ره به چشمة فوز عظیم داشت
روحی درآستان ولایت مقیم داشت
دستی پر از کرامت و طبعی کریم داشت
راهی به آستان خدای رحیم داشت
با آنکه جان روشن و قلب سلیم داشت
با اهل بیت رابطه ای مستقیم داشت
چون درک کرده بود ، مقام کلیم داشت
از بوستان فاطمه ، عطر و شمیم داشت
خواندند اهل معرفت او را « نگین ری »
از شهر بند رنج و غم ، آزاد می شود
این یاس گلشن “حسن” ،این عاشق” حسین”
گلواژة حدیث از آ‌ن لعل جان فزا
از محضر سه حجّت معصوم فیض برد
مثل کبوتران حرمخانة « رضــا »
شاگرد پاکباختة مکتب « جــواد »
از پرتو هدایت « هــادی » اهل بیت
ایمان خویش را به امامش ارایه کرد
با خاندان وحی پُل ارتباط بود
طور تجلّی سه امام هُمام را
شب تا به صبح شعر « شفق » را مرور کرد
مرغ سحر که زمزمة « یا کریم » داشت
محمدجواد غفورزاده(شفق)

***********
درسایه ولایت
عبد خدای بود و مقامش عظیم بود
از نسل خاندان امامی کریم بود
در مکتب فضیلت و تقوا فهیم بود
پرهیزگار و عابد و زاهد ، حکیم بود
محبوب پیشگاه خدای علیم بود
در عمرخویش صاحب طبعی سلیم بود
دست نوازشی به سر هر یتیم بود
اخلاق او لطیف تر از هر نسیم بود
زیرا صراط زندگی اش مستقیم بود
درسایة امید و ولایت مقیم بود
هر گل که دیده ایم به ناز و نعیم بود
این بوستان عشق بهشتی شمیم بود
هر کس که زائرحرم این کریم بود
نام گرامیش اگر عبدالعظیم بود
گر از کرامتش همه کس فیض می برد
عطرحدیث آل رسول از لبش چکید
تنها نبود پیک خوش الحان باغ عشق
آموخت درس بندگی از اهلبیت نور
غیر از خدا نداشت نیازی به هیچ کس
لبخند مهربانی و گرمش چو آفتاب
گل سیرتان عشق به مدحش سروده اند اند
پیوسته او به منزل مقصود می رسید
هفتاد و نُه بهار ز عمرش گذشت و باز
در گلشن همیشه بهار حریم او
هر کس که رو نمود بر این آستانه گفت
پروانة بهشت بدستش دهد خدا
عبد حقیر اوست « وفایی» اگر چه باز
دل در جوار حضرت عبدالعظیم بود
سید هاشم وفایی

***********
کعبه خاکیان افلاکی
سر خوش از بادة حضور شود
مثل آیینه غرق نور شود
می‌شود در فضا طنین انداز
کرده درهای آسمان را باز
سمتِ این بارگاه نورانی
می‌پرد در فضای روحانی
اقتدا می‌کنم به حضرت او
دلم از گرمی محبّت او
با من « أمّن یُّجیب » می‌خواند
دل من از حبیب می‌خواند
از شمیم حبیب سرشار است
بَسْکه از عطر سیب سرشار است
فطرت پاک او اگر حسنی ست
که تبار عقیق او یمنی ست
که به دور از گناه و ناپاکی ست
کعبة خاکیان اَفلاکی ست
آفتاب ولا سه اختر را
« حمزه» و « طاهر » و « مطهّر » را
حرم با شکوه این وادی
وز عنایات حضرت هادی
شده عمری کبوتر حرمش
وز دل ما جدا مباد غمش
صبح صادق که می‌دمد دل من
از تماشای جلوه زار پگاه
نغمة آسمانی توحید
می‌پرد باز پلک من که : خدا
می‌وزد از مناره عطر اذان
دل من با فرشتگان خدا
به نماز ایستاده مُلک و مَلک
جانم از شوق دوست سرشار است
آسمان و زمین به گاه قنوت
فارغ خویش و فارغ از عالم
بیشتر از همیشه صحن و رواق
حرمش بوی کربلا دارد
رنگ و بوی حسین را دارد
از فروزنده گوهرش پیدا ست
آسمانی شده ست دامن او
مرقد پاک و آسمانی او
در مدارش به گردش آورده ست
قدر او ، حُرمت دگر بخشید
از سه خورشید ، نور می‌گیرد
حجّت هشتم و امام نهم
طایر پر شکستة‌دل من
مهرش از جان ما مبادا دور
محمد علی مجاهدی

***********
کعبه اجلال
تا خطّه ی ری بوی تو آمد به مشامش
سرزد به سما بوی خدا از دَرو بامش
آرند ملایک همگان عرض سلامش
تا مذهب خود عرضه کند نزد امامش
بی مهر شما بوی بهشت است حرامش
ری گشت سپهر و تو شدی ماه تمامش
بردند زمین ها همه حسرت به مقامش
کز کوثر عرفان تو شیرین شده کامش
لطفی که شمارید در این کوی غلامش
هرکس که سلامی دهد از دور به قبرت
در قدر و شرف بنده همانند تو باید
با طاعت کونین اگر بنده در آید
ایران ز تجلّای تو شد کعبه اجلال
تا پیکر پاک تو نهان گشت به خاکش
من رشک به آن تشنه برم ای یم توحید
«میثم»نه ثنا خوان شما بوده از آغاز
گر قبر حسن جدّ تو دور از نظر ماست
ری یثرب و قبر تو بقیع دگر ماست
غلامرضا سازگار(میثم)

***********
همای بلند آشیان دل
آریم رو به سوی تو یا سید الکریم
باشد ز نور روی تو یا سید الکریم
جان پر کشد به کوی تو یا سید الکریم
باشم به گفتگوی تو یا سید الکریم
می‌نوشم از سبوی تو یا سید الکریم
باشد ز آبروی تو یا سید الکریم
باشد ز خُلق و خوی تو یا سید الکریم
نابود باد عدوی تو یا سید الکریم
مائیم و عشق روی تو یا سید الکریم
نور ولا اگر که بتابد به جان ما
هر لحظه ، ای همای بلند آشیان دل
تا در حریم یاد تو لب باز می‌کنم
من باده ولای علی را به صبح و شام
آری اگر که حاجت ما می شود روا
این حُسن خُلق مردم ایران زمین ما
عبدالعظیمی و خَلَف پاک مجتبی
هر شب “فراز “با گل نور نگین ری
آید به جستجوی تو یا سید الکریم
محمد تقی مردانی “فراز”

***********
مقیم کوی صفا
گر به کوی صفا مقیم شوی
زائر سیّد الکریم شوی
گر ز خمخانه اش عبورکنی
مستی از باده ی حضور کنی
دیده را از غبار راه بشوی
خویش را در حریم دوست بجوی
آشنایی نشانه اش اینجاست
عشق دار الزیّاره ی دل هاست
خضر اگر عمر جاودان دارد
سر بر این طرفه آستان دارد
چیست این قبّۀ بلند آیین؟
کیست این روشنای اهل یقین؟
کیست این روح بخش راه کمال؟
آشنای مقام احمد و آل
کیست این پیرو ولایت ناب؟
روح تفسیر آیه های کتاب
عشق از چشم خون فشان پیداست
منزل از گرد کاروان پیداست
معرفت گر به جانت آمیزد
رستگاری به دامنت ریزد
عصر غیبت که دور وانفساست
سایۀ امن ، آستان ولاست
جعفر رسول زاده(آشفته)

***********

چلچراغ معرفت
مرغ طبعم شهپر جان باز کرد
تا سویدای فلک پرواز کرد
تا به قاف قرب یزدان پر کشید
هفت باب عشق را شیرازه کرد
مانده ی دردی کشان را سر کشید
محو روی ماه صاحبخانه شد
دل به عشق یار رویایی سپرد
از کم و بیش جهان بر خاستن
بر وصال عشق حق نائل شدن
رفتن آنجایی که خاطر خواه اوست
تا شدن بیرنگ ، هم رنگ خدا
سر براه عشق داور باختن
جسم قطعه قطعه ، سر از تن جدا
در حریم قرب حق خلوت نشین
در جوار حضرت عبدالعظیم
چلچراغ عشق از او روشن است
در حریم او شریعت پایدار
بنده حق حضرت عبدالعظیم
حلقه ی دین وشریعت را نگین
بود درس مکتب او پابجا
مجتبی را نور چشم چارمین
عالم برجسته علم الکتاب
مردم ری را وجودش افتخار
نجل پاک حضرت حبل المتین
یادگار حضرت ختمی مآب
یاد او آرام بخش جسم و جان
از نبی بر این نبیره آفرین
این سرا را کرده چون عرض نجف
طاهری پاک و شریف و اطهری
داده قرب و منزلت بر این زمین
این حرم باشد هماره محترم
تا به اواَدنای جانان پر کشید
کام از صهبای ایمان تازه کرد
جام از خُمخانه داور کشید
سر خوش و سر مست از پیمانه شد
دست اندر کهکشان عشق برد
عشق یعنی روی جانان خواستن
عشق یعنی یکسره یکدل شدن
عشق یعنی مردن اندر کوی دوست
عشق یعنی خالی از رنگ و ریا
عشق یعنی با بلا ها ساختن
عشق یعنی خون حق در کربلا
عشق یعنی جسم خونین برزمین
عشق اگر جوئی قدم زن چون نسیم
او که عشقش تارو پود دامن است
عِلم دین را عالم و خدمت گذار
او کریم و جدّ و باب او کریم
روح عُلوی در میان ماء و طین
با رضا وهادی ، ابن رضا
هست این صاحب کمال پاک دین
شمع ایوان حریمش آفتاب
مکتب علم الحدیثش پایدار
از شرافت ماهش اندر آستین
برده ارث معرفت از بوتراب
بارگاهش مأ من درماندگان
آستانش خطّة ری را نگین
حمزه موسی بن جعفر کز شرف
خفته بر این خاک طاهر گوهری
او بود نجل امام چارمین
با وجود این ذوات ذوالکرم
“صالحی” از کبر ونخوت دور باش زیر پای زائرانش مور باش
حسن صالحی خمینی

***********

مهر پر فروغ
هر کس شود بخاک ری از معرفت مقیم
باشد پناه مرحمت سیّدالکریم
از بسکه صحن و گنبد او با صفا بود
باشد بسان عرش خدای جهان عظیم
بوی عبیر می وزد از تربتش مدام
گویا که از بهشت برین می رسد نسیم
باشند عرشیان به طواف مزار او
هستند قدسیان همه بر درگهش مقیم
از بس حریم محترمش دلربا بود
آید پی زیارت او با عصا کلیم
عطر فرح فزای مزارش علی الدّوام
باشد چنانچه می رسد از باغ گل ، شمیم
ای مهر پر فروغ جهانتاب عارفان
وی گوهر معانی حق ، باسط النّعیم
گلدسته های صحن تو ای سبز تر زِ عشق
چون گنبدت بعرش زند طعنه مستقیم
“خائف” هرآنکه سر نهد او را به آستان
اجر کثیر می دهدش خالق رحیم
حسین زارعی (خائف)

***********
آفتاب اهل کمال
گشت مرآت ذات بی همتا
چشمش از ذوق دوست شد بینا
ریخت بیرون ز سینه حرص وهوا
غرق آرامش و بری زِ ریا
هم خواصش شدند ره پویا
کرد بیرون ز سنگ خاره گیا
زرد رویی همیشه از تو جدا
مدد و عزّ و حکمت و تقوا
افتخار مدام آل عبا
می کند هر دقیقه کسب ضیا
آن علی سیرت و حسن سیما
هست در قاب سینه اش پیدا
می کشد ، موم از دل خارا
طرب انگیز چون نسیم صبا
سر ز قدرش کشد به عرش عَلا
هست خاکش چوخاک کرب وبلا
بوسه بر خاک سیدالشهدا
سر نپیچید از خط مولا
که چنین شد مقام او والا
کرد روزی بیان بلیغ و رسا
که تو هستی ز دوستان ما را
ثمر بوستان صبر و رضا
مثل یک شام سخت و بی فردا
باد تا روز حشر پا برجا
زود بیند مراد خویش روا
درجنان در برش کند ماوا
هر که شد بهره ور ز جام ولا
قلبش ازشوق دوست شد لبریز
حُبّ غیری نماند در دل او
از درون و برون وجودش شد
هم عوامش شدند رهرو راه
مثل باد بهار شادی بخش
روی بنما به سوی او که شود
یعنی از سیّد الکریم طلب
عبد ربّ عظیم عبدالعظیم
آفتابی که آفتاب از او
درُّ دریای آل پیغمبر
نور ایمان و دانش و عرفان
نام آن سرور از عنایت حق
باد لطفش برای اهل کمال
خاک پاکش که هست قبله جان
آنکه فرمود حضرت هادی
بوسه به درگهش بزن که بُوَد
ذرّه ای در تمام عمر شریف
عمری از رهبری اطاعت کرد
بر امام دهم عقاید خویش
در جوابش امام فرمودند:
شجر باغ حلم و تمکین بود
باد عمر عدوی نسل نبی
دوره ی دوستدار حضرت او
“واشقانی” که هست خاک درش
نیز هر کس که بوسه زد به درش
حسن واشقانی

***********
چشمه ی فیّاض
از جان غلام حضرت عبدالعظیم شد
آنکس که زائر حرمِ این کریم شد
بر حضرتش که وارث خُلقِ عظیم شد
مَحو صفای این حرم و این حریم شد
آن عاشقی که بر سر کویش مقیم شد
زین بارگاه اطهر و رضوان شمیم شد
آنکس که رهسپار ره مستقیم شد
مشهور خاص و عام به عبدالعظیم شد
“خاتم” اگر که صاحب طبع سلیم شد
آنکس که راهپوی حریم کریم شد
دارای حُرمت است به چشم جهانیان
باید سلام و عرض ادب کرد با خلوص
وارد هر آنکه گشت در این بارگاه قُدس
بی بهره نیست از کرم ذات کبریا
بس مرده دل که زنده ز الطاف کردگار
دارد به پیش پای دل خود چراغ راه
خوی‌حسین و وجه‌حسن داشت‌ ،زین‌ سبب
طبعش روان ز چشمة فیّاضِ مهر اوست
محسن خیاطان خاتم

***********

نجل کریم آل محمّد (صلّی الله علیه و آله و سلم)
ای اهل فیض تشنه ی جام ولای تو
ای اوفتاده جود و کرامت به پای تو
من کیستم که مدح بگویم برای تو
تنها نه اهل ری همه عالم گدای تو
از آفتاب روی محمّد(ص) نمای تو
بردار سر که در دل ما هست جای تو
علم حدیث درسخن دلربای تو
واجب بود زیارت صحن و سرای تو
بر شاعری سلام که گوید ثنای تو
بر شهر ری درود که شد نینوای تو
ایران نیازمند بود بر دعای تو
آرند سجده بر حرم با صفای تو
رو آورد به جانب دارالشّفای تو
ای نجل مجتبی که دو عالم فدای تو
چون مرغ جان به جانب دارالولای تو
گردند دور گنبد و گلدسته های تو
هر کس به هر طریق شود آشنای تو
بسته به هم حوائج ما و عطای تو
هر صبح و شام خون جگر شد غذای تو
ری هم گریست بر تو و انزوای تو
در خاک تیره رفت چو قدّ رسای تو
در روز رحلت تو و بزم عزای تو
دیگر نشد بریده گلو از قفای تو
خورشید نی نگشت رخ دلربای تو
دیگر نشد حصیر کفن از برای تو
چوب جفا به لعل لب جانفزای تو
«میثم» هماره اشگ فشاند به پای تو
ای دامن مدینه ری ، کربلای تو
ریحانه امام حسن ، سیدالکریم
مدح تو را امام زمان تو گفته است
نجل کریم آل محمّد(ص) تویی تویی
ماه حسن ، که نور گرفتند اهلبیت
جسم مطّهر تو و آغوش خاک ری
آیات وحی در نفس روح پرورت
بر اهل ری نه ، بر همه عالم وجود
بر زائری درود که گردد به دور تو
بر اهل ری سلام که همسایه تواند
در موج فتنه های اجانب خدا گواست
نبود عجب که هر شب و روز اولیای حق
بیمار نا امید ز درمان ، به صد امید
بوی بقیع می وزداز خاک تربتت
پرواز می کند دل اهل ولا مدام
همچون کبوتران حریمت فرشتگان
با مکتب ائمه اطهار آشناست
تو سیدالکریمی و ما سائل درت
دردا که از جنایت عباّسیان دون
ترک مدینه گفتی و وارد به ری شدی
گرد عزا نشست به رخسار اهل ری
شوّال شد محرّم و ری گشت کربلا
پرواز کرد روح شریفت ز تن ولی
تشییع گشت پیکر پاکت به احترام
پیچیده شد درون کفن جسم اطهرت
بر خاک سر نهادی و دیگر کسی نزد
تا چشم ابر ، باران ریزد به پای گل
غلامرضا سازگار(میثم)

***********
در رثای حضرت عبدالعظیم علیه السّلام
غریب ملک ری
چشم ما چون چشم زمزم از فراقت اشکبار
او غریب شهر یثرب ، تو غریب این دیار
داشتی از کینه های خصم بر چهره غبار
تیره بُد هَمواره از ظلم عدویت روزگار
گوهر اشک ملائک می شود اینجا نثار
حنجر دلدادگانت ناله دارد – زار زار
قطره قطره اشک ما شد لاله های داغدار
جان هستی از غم جانسوز تو اندوهبار
جان زِ ماتم در جنون ،یعنی که گشته بی قرار
ماه شد گلبرگ خون و مهر شد گلگون عذار
قلب ما چون قلب هستی در عزایت سوگوار
ای چو جدّت مجتبی دیده جفا از دشمنان
در طریق پیروی از اهل بیت مصطفی
ای مطیع امر حق یا حضرت عبدالعظیم
نی زِ چشم عاشقان تنها بریزد اشک غم
سینه ی دلبستگانت شعله دارد – آه آه
در عزای جانگدازت ای غریب ملک ری
قلب عالم از شرار داغ تو اندوهگین
دل زِ غم لبریز خون،یعنی که گشته بی شکیب
بس که ازچشمان”یاسر”ریخت خوناب جگر
محمود تاری(یاسر)

***********
بهشت مجسّم
کسی که راه به باغ تو چون نسیم گرفته
صراط را زهمین راه مستقیم گرفته
تو از عشیرۀ عشقی تو از قبیلۀ قبله
که عطر، مرقدت جنة النّعیم گرفته
گدای کوی تو امروزه نیستم من و دانی
سرم به خاک درت اُنس از قدیم گرفته
همیشه سفرۀ دل باز کرده ام به حضورت
که فیض باز شدن ، غنچه از نسیم گرفته
برین بهشت مجسّم قسم که زائر قبرت
به کف برات نجات خود از جحیم گرفته
همیشه عبد ، حقیر است در برابر معبود
به جز تو کی سِمت عبد با عظیم گرفته؟
مَلک غبار زِ قبر تو تا نرُفته نرفته
در این مُقام ، فلک خویش را مقیم گرفته
چگونه چشم کرم زین حرم نداشته باشم
که هر کبوتر تو ذکر یا کریم گرفته
کسی که زائر تو شد ، حسین را شده زائر
که رنگ و بو حرم تو از آن حریم گرفته
علی انسانی

***********
صفای دل عاشقان
حریم تو بوی خدا می دهد
شمیم خوش ربّنا می دهد
رواق تو رونق فزای بهشت
ضریح تو دل را جلا می دهد
نسیمی که از کوی تو می وزد
دل عاشقان را صفا می دهد
هر آن کو ، که شد زائر کوی تو
دلش بوی مهر و وفا می دهد
حدیثی دل انگیزم آمد بیاد
پیامی که آن مقتدا می دهد
که«مَن زارَ عَبدالعَظیم بِرِِی»
که«مَن زارَ کَرب و بَلا»می دهد
تو آن سرو بالا بلندی که عشق
بدستت گُل« هَل اَتی »می دهد
تو از نسل پاکان و پاکی تو راست
و حق نور تقوا تو را می دهد
محیط کریمانه ات سبز باد
که گنج سعادت به ما می دهد
جگر گوشه ی سبط پاک رسول
که بوی خوش مجتبی می دهد
کلید در گنج عزّت ، خدای
به حکمت بدست شما می دهد
سراج منیری و نور امید
نگاهت به عالم ضیا می دهد
هر آن کس که مهر تو دارد به دل
کجا دل به راه خطا می دهد
عبّاس براتی پور

***********

شور

صبح تجلی نور خدا مبارکه

میلاد تو آقا به عاشقا مبارکه

یاسید الکریم ، خوش آمدی خوش آمدی

غمخوار اهل بیت خوش آمدی خوش آمدی

ای یار اهل بیت خوش آمدی خوش آمدی

یاسید الکریم ، خوش آمدی خوش آمدی

از آسمون داره بارون عطر و گل میاد

مولودی میخونه فرشته با یک دل شاد

یاسید الکریم ، خوش آمدی خوش آمدی

داری روز جزا اذن شفاعت آقا جون

مارو یادت نره روز قیامت آقا جون

یاسید الکریم ، یا حضرت ِ عبدالعظیم

توی صحن و سرات شمیم کربلا میاد

از سوی گنبدت نسیم کربلا میاد

یاسید الکریم ، یا حضرت ِ عبدالعظیم

یک نیم نگاه تو چاره ی حلّ مشکلا

با خاک بوسی تو دلا میره به کربلا

یاسید الکریم ، یا حضرت ِ عبدالعظیم

دریافت سبک

* امیر عباسی *

*************

سرود

 

خدا رو شکر که همیشه ، فقیر کوی کریمیم

سائل لطف و عطای ، حضرت عبدالعظیمیم

شادیم همه ، آی محبین آی محبین این آقا خیلی کریمه

خدا رو شکر ، دل ما درگیر عشقش از زمونهای قدیمه

ربیعه و ، جشن میلاد آقامون حضرت عبدالعظیمه

بنده ی یزدان ، خوش آمدی آقا

مظهر ایمان ، خوش آمدی آقا

برکت ایران ، خوش آمدی آقا

سید الکریم ، خوش آمدی آقا

******

الا به شیعه ی مخلص ، کلام و فعل تو هادی

ایشالا که بگیریم ما ، ز دست فاطمه عیدی

به اذن حق ، تو برا هر کس که دلخسته باشه درمون دردی

با دشمن ِ ، دین و قرآن و ولایت تو مهیای نبردی

دینت و چند ، وقتی یک بار بر امامت عرضه کردی

تو گل سرخ ، گلشن ابراری

در پی جلب ، رضای داداری

زندگی تو ، الگوی دینداری

سید الکریم ، خوش آمدی آقا

******

ببین به یُمن قدومت ، دلای عاشقا شاده

با خلق نور وجودت ، خدا به ما صله داده

خوش آمدی ، ای که هستی عامل احکام و آیین خدایی

خوش آمدی ، ای که یار و یاور اسلام و آل مصطفایی

خوش آمدی ، ای کسی که مرقدت داره صفای کربلایی

کن دعا آقا ، ما هم خدایی شیم

شامل لطف و ، جود و عطایی شیم

یا حسین گویان ، کرببلایی شیم

سید الکریم ، خوش آمدی آقا

دریافت سبک

* امیر عباسی *

*************

خدارو شکر که همیشه/فقیر کوی کریمیم

سائل لطف و عطای/حضرت عبدالعظیمیم

شادیم همه/آی محبین آی محبین این آقا خیلی کریمه

خدارو شکر/دل ما درگیر عشقش از زمونهای قدیمه

ربیعه و/جشن میلاد آقامون حضرت عبدالعظیمه

بنده ی یزدان خوش آمدی آقا/مظهر ایمان خوش آمدی آقا

برکت ایران خوش آمدی آقا

سید الکریم خوش آمدی آقا…

الا به شیعه ی مخلص/کلام و فعل تو هادی

ایشالا که بگیریم ما/ز دست فاطمه عیدی

به اذن حق/تو برا هر کس که دلخسته باشه درمون دردی

با دشمن ِ/دین و قرآن و ولایت تو مهیای نبردی

دینت و چند/وقتی یک بار بر امامت عرضه کردی

تو گل سرخ گلشن ابراری/در پی جلب رضای داداری

زندگی تو الگوی دینداری

سید الکریم خوش آمدی آقا…

ببین به یُمن قدومت/دلای عاشقا شاده

با خلق نور وجودت/خدا به ما صله داده

خوش آمدی/ای که هستی عامل احکام و آیین خدایی

خوش آمدی/ای که یار و یاور اسلام و آل مصطفایی

خوش آمدی/ای کسی که مرقدت داره صفای کربلایی

کن دعا آقا ما هم خدایی شیم/شامل لطف و جود و عطایی شیم

یا حسین گویان کرببلایی شیم

سید الکریم خوش آمدی آقا…

دریافت سبک

**********

یاسید الکریم خوش آمدی خوش آمدی…

صبح تجلی نور خدا مبارکه

میلاد تو آقا به عاشقا مبارکه

یاسید الکریم خوش آمدی خوش آمدی…

غمخوار اهل بیت خوش آمدی خوش آمدی

ای یار اهل بیت خوش آمدی خوش آمدی

یاسید الکریم خوش آمدی خوش آمدی…

از آسمون داره بارون عطر و گل میاد

مولودی میخونه فرشته با یک دل شاد

یاسید الکریم خوش آمدی خوش آمدی…

داری روز جزا اذن شفاعت آقا جون

مارو یادت نره روز قیامت آقا جون

یاسید الکریم خوش یا حضرت ِ عبدالعظیم…

توی صحن و سرات شمیم کربلا میاد

از سوی گنبدت نسیم کربلا میاد

یاسید الکریم خوش یا حضرت ِ عبدالعظیم…

یک نیم نگاه تو چاره ی حلّ مشکلا

با خاک بوسی تو دلا میره به کربلا

یاسید الکریم خوش یا حضرت ِ عبدالعظیم…

دریافت سبک

زمینه ، نوحه ، شور شهادت حضرت حمزه ع و وفات سید الکریم ع

نوحه وفات حضرت عبدالعظیم (ع)

اهل ری امشب در عزایند – میزبان آل عبایند

فاطمه مهمان این حریم است

چون عزای سیدالکریم است

صاحب روضه عبدالعظیم است

آه و واویلا

از احد آید ناله هایی – حضرت حمزه شد فدایی

شد شکسته دندان پیمبر

گشته خونین سر تا پای حیدر

پیکر حمزه در خون شناور

آو و واویلا

چاره ای کن ای غیرت ا… – خواهر حمزه آمد از راه

با عبایت پیکر را بپوشان

از نگاه او سر را بپوشان

صورته از خون تر را بپوشان

آه و واویلا

کربلا خواهر قد خمیده – بوسه زد رگهای بریده

جای یک بوسه بر این بدن نیست

قابل غسل و دفن و کفن نیست

بوریا هست اما پیرهن نیست

آه و واویلا

قاسم نعمتی

دانلود سبک

**************************

زمینه-حضرت عبدالعظیم(ع)

میخونه هرکی دلش ز غصه ها خونه
دلش برا کربلا مجنونه یا سید الکریم
میخونه هر دل غصه دار غمدیده
هرکی که کربلا رو ندیده یا سید الکریم

وقتی دلم از غصه میگیره           فضای قلبِ من میشه تیره
شباییی که دل گیرم       زغصه ها میمیرم        میام تو صحنت
یا د حرم ارباب           میگم دلم رو دریاب        میام تو صحنت

گدای سفره ی عظیمم من
زائر سید الکریمم من
سینه زن تو از قدیمم من یا سید الکریم

مولا مولا سیدنا

عمری من گریه کنه تو روضه ها بودم
سینه زن تو هیئتا بودم یا سید الکریم
دوست دارم وقتی که پر کشیدم از دنیا
خاکم کنن تو صحن مصّلی یا سید الکریم

ما که ندیدیم کرببلا رو                      خدا نگیره از ما شمارو
خدا کنه تا هستم        ز جام تون سر مستم          گدا بمونم
اگر چه من بد نامم             کبوتر این بامم           بی آشیونم

گنبد تو خورشبید عالم تاب

زیارتت زیار تارباب
بیا و قلب خستمو دریاب یا سید الکریم

علی اصغر خواجه زاده

دانلود سبک

*********************

نوحه وفات سیدالکریم

تمام آبروی خاک مایی =تویی که یادگار مجتبایی

سلام ای آنکه هنگام طوافت= دل مامی شود کرببلایی

به شهرری مقیمی تو ، کریم ابن کریمی تو

ز درد و غم سهیمی تو

کنار تو اگر امشب پریشانیم

فقط فکر بقیع و قبر ویرانیم

وای واویلا

نمایان جلوه ای ازکربلا شد =مدینه غرق در شور و نوا شد

علمدار احد از پا نشسته = عزای حضرت حمزه به پا شد

شده غرق بخون رویش ، زسینه تا به پهلویش

پریشان گشته گیسویش

اگرچه خواهرش صاحب عزا باشد

ندیده یک سری بر نیزه ها باشد

وای واویلا

قاسم نعمتی

دانلود سبک

**********************

زمینه شهادت حضرت حمزه (ع)

تویی تو شیر سپاه من حمزه – همیشه پشت و پناه من حمزه

پیش نگاهم چنین ، جسم تو نقش زمین ، ناله زنم دلغمین

آو و واویلا

امان ز بغض زن جگرخواره – میان صحرا شدم من آواره

نیزه نثارت شده ، به تو جسارت شده ، تن تو غارت شده

آه و واویلا

خبر رسیده که میرسد خواهر – کشم عبای خودم بر این پیکر

زند به سر زین عزا ، اگر ببیند خدا ، شکاف این سینه را

آه و واویلا

به کربلا خواهر از حرم آمد – کنار یاری که دست و پا میزد

به پیش چشمان او ، بریده میشد گلو ، گرفته دورش عدو

آو و وایلا

همینکه خم شد گلوی او بوسید – میان صحرا صدای او پیچید

غریب مادر حسین ، عزیز خواهر حسین ، بریده حنجر حسین

آو و واویلا

قاسم نعمتی

دانلود سبک

******************************

زمینه وفات حضرت عبدالعظیم (ع)

 از حرم سیّد الکریم دلا میره کرببلا…

        *دل خراب اسیر حسینه دم همه دم

داره نیاز به لطف و عطا و جود و کرم

 میره به سوی درگه او قدم به قدم

کبوتر دلم زده پر به سوی حرم

اهل ری هستیم         مست می هستیم

از عهد قدیم                سیّد الکریم…

غصه نخور ای جامونده از  قافله ی اهل ولا…

از حرم سید الکریم دلا میره کرببلا…

 *به سوی تو یا عبدالعظیم نگاه دلم       سوز کمیل نیمه شبات پناه دلم

 می شوره آب حوض حرم گناه دلم            عنایتی آقا به سوز و به آهِ دلم

 دل مستت بوده    مظهر جودِ رحمان الرّحیم    سید الکریم

 خدا رو لوحِ دل ما نوشته با آب طلا

از حرم سید الکریم دلا میره کرببلا…

*مسلمیه قرارِ تموم سینه زَنا         حرم با صفای تو ای عزیز خدا

می گیره دل تو مسلمیه براتِ بکاء        برا محّرمِ غم شاهِ کرببلا

 یادِ سه ساله می زنم ناله      با سوز و وبا آه      اباعبدالله…

 از دوری کرببلا  رزق دلم شده بلا

 بره یا سید الکریم  یه برات کرببلا…

دانلود سبک

در صورت آشنایی با شاعر این اثر ما را مطلع فرمائید

*******************************

 (دم نوحه ی ایستاده به سبک حاج ناظم)

*شیعه محزونِ سید الکریم است

 عزای حضرت عبدالعظیم است

 دل مدهوش تو       سیه پوش تو

 یا سید الکریم       یا عبدالعظیم

*مَلَک از قدر تو مبهوت و حیران              از حرم تو ای قبله ی تهران

 دلِ مبتلا        رَوَد کربلا       روزیِ جمع ما نما یا زهرا(س)

یا سید الکریم یا عبدالعظیم…

دانلود سبک

در صورت آشنایی با شاعر این اثر ما را مطلع فرمائید

************************************

(شعر مرثیه یا واحد)

دلم محزون داغی از قدیم است        عزای حمزه و عبدالعظیم است

 کشد پر مرغ دلهامان ز سینه           گهی سوی ری و گاهی مدینه

واویلا…واویلا…

دل اهل ولا از غم شکسته                دو داغ سخت بر دلها نشسته

منم که سائل بیت الکریمم                     حزین حمزه و عبدالعظیمم

واویلا…واویلا…

 بگیرم رخصت از حیّ تعالی                           به نام نامیِ خلّاق یکتا

 بِرم با ذکر بانویی حزینه                          مسیر روضه را سوی مدینه

واویلا…واویلا…

دلم گشته به خون آغشته یا رب        امید مصطفی شد کُشته یا رب

 دو چشمِ عرش از این غصه خونبار         دو صد نفرین بر هندِ جگر خوار

واویلا…واویلا…

 چنان قلبش ز غم گردید مضطر                  تو گویی خم شده قدّ پیمبر

چرا که حمزه میر لشگرش بود               چو حیدر،یاور و غم پرورش بود

واویلا…واویلا…

 اگر چه هست شیعه دل پریشان         ولی،لا یَوم،کَ،یَومَک،حسین جان

 به تو از جانب اَعدا چه ها شد                       کنار علقمه قدّت دو تا شد

 واویلا…واویلا…

 نشسته تیر کین بر چشم مستش             علمدارت جدا شد هر دو دستش

 دلِ زهرا از این مرثیّه افسرد                          که ضرب آهنینی بر سرش خورد

 واویلا…واویلا…

دانلود سبک

در صورت آشنایی با شاعر این اثر ما را مطلع فرمائید

**********************************

(زمینه و شور)

*عزای حمزه شد دوباره               زده غم از دلا شراره

مدینه از چشای سُرخِش        بارون غم داره می باره

 تسلیت یا خیر الوَری                    ذکر جانت وا حمزتا

 در غم عَمِّ تو شده                       بر تن ما رختِ عزا

 یا…سیدالشهدا…

 ایشالا ما بیایم مدینه      تو شهری که به اون اسیریم

با نابودی حاکمانِش                  عزای حمزه رو بگیریم

تو دلدار پیغمبری                         تو غمخوار پیغمبری

 ابالفضل جنگ اُحد                          علمدار پیغمبری

 یا سید الشهدا…

به والله عاقبت به خیری              بی راهِ اهل بیت نمی شه

 به عشق کربلای ارباب           می ریم به شهر ری همیشه

مسلمیّه وعده ی ما                       سینه زنها،گریه کن ها

 بگیریم از دست ارباب                             براتِ حرم کربلا…

یا سید الشهدا…

دانلود سبک

در صورت آشنایی با شاعر این اثر ما را مطلع فرمائید

این پست در حال تکمیل شدن است …

اشعار شهادت حضرت حمزه ع و وفات سید الکریم ع

یاحمزه سیدالشهدا (علیه السلام )

بوی خون آید از دل صحرا

خاک عالم به سر چه رخ داده

بین لشگر به پاشده غوغا

حمزه دیگر ز پای افتاده

 مصطفی را خبر کنید آید

تاکه دستان هنده(لع) را گیرد

دیراگر آیداز تماشای

بدن پاره پاره می میرد

 یوسفی گیر گرگ افتاده

وای برحال پیکر حمزه

فکرپوشاندن تن او باش

آیداز راه خواهر حمزه

 زخم این سینه را به هم آور

بر دعا دست خویش بالا کن

زود بر پیکرش عبا انداز

فکر گیسوی خواهرش را کن

 سرزمین احد غبار آلود

گرچه از شور و گریه ها غوغاست

حمزه و هر بلا سرش آمد

گوشه ای از غروب عاشوراست

 کی به پیش نگاه این خواهر

تشنه لب سر ز تن جدا کردند

بهر تشییع پیکری بی سر

ده نفر نعل تازه آوردند

 قاسم نعمتی

******************

abdolazim

اینجاست خاک ری وَ ملقب به کربلاست

خیلی گران تمام شده ، مُلک خون بهاست

هرگوشه زین دیار اگر هیئتی بپاست

پشت قباله و سندش یک سر جداست

 زان روز که معامله شد سرزمین ما

ری نیست نام آن و شده وادی البکاء

 ازآن به بعد فاطمه (س) زین خاک رو گرفت

این سرزمین به گریه عشاق خو گرفت

آنقدر گریه شد که کمی شستشو گرفت

از خانه امام حسن (ع) آبرو گرفت

 اوضاع را امام حسن (ع) رو به راه کرد

زهرا (س) دوباره جانب ایران نگاه کرد

 عبدالعظیم آمد و عبد خداشدیم

با عشق اهل بیت دگر آشنا شدیم

همسایه عزیز دل مجتبی شدیم

درهر طواف زائر کرب و بلا شدیم

 پیچیده باز در حرم یار عطر سیب

صلی علی الحسین و صلی علی الغریب

 یا ذالکرم عزیز حسن (ع) سید الکریم

امشب زنام توست سخن سید الکریم

پرده زرخ کنار بزن سیدالکریم

سر می نهم به پای تو من سیدالکریم

 گریه میان صحن شما مستی آور است

با گریه در حریم حسینی برابراست

 پرمی کشیم از حرمت محضر حسین(ع)

پرواز می کنیم به دور سر حسین(ع)

عمری شدیم با مدد خواهر حسین(ع)

شبهای جمعه هم نفس مادر حسین(ع)

 فریاد یا بُنَیَ به گوش همه رسید

با قد خم به کرب وبلا فاطمه (س) رسید

 فریاد می زند پسرمن سرت کجاست

قدت رشید بود بگو پیکرت کجاست

جای لبش که هست ولی خواهرت کجاست

سیمین گلو عزیز دلم حنجرت کجاست

 خنجر که کند شد اثرش این گلو شود

مانند گیسوان سرت مو به مو شود

قاسم نعمتی

********************

ای بلندای عشق قامت تو

ای سلام خدا به ساحت تو

خاک بوس سیادت تو زمین

جایگاهت ولی به عرش برین

آسمانی ترین مسافر خاک

قدرو شان تو کی شود ادراک

ای ذراری حضرت زهرا

بنده با ارادت زهرا

افتخارت همین بس ای والا

باشی از نسل سیدالنجبا

بسکه بودی تو فاطمه سیرت

مصطفایی منش علی صولت

در سماوات چون ستاره شدی

تو اباالقاسمی دوباره شدی

نور توحید در نگاهت بود

تربت عشق سجده گاهت بود

ذکر تحلیل با تکان لبت

چشمه نور در نماز شبت

ای هدایت گر هدایت ها

راوی صادق روایت ها

بسکه در عشق مستدامی تو

دست بوس چهارامامی تو

تالبت عرضه ای ز دین کرده

معرفت پیش تو کم آورده

اعتقادت زبسکه بنیادیست

صله اش لطف حضرت هادیست

بهر تحصین تان بگفت آقا

انت انت ولینا حقا

تو غرور اصالتی منی

حسن محضی حسین در حسنی

آبرودار خاک مایی تو

صاحب ملک خون بهایی تو

توصفابخش دین و آیینی

عزت سرزمین باکینی

ملک ری از تو آبرو دارد

پای توهست خویش بگذارد

چه بگویم زقدر والایت

چه بگویم ز شان عظمایت

وصفت این بس ز بس عظیمی تو

حضرت سیدالکریمی تو

شاهزاده گدای خود دریاب

رهگذر خاک پای خود دریاب

پیرمرد عصا به دست حجاز

یک نظر سوی خاکی

 قاسم نعمتی

***********************

حضرت عبدالعظیم (ع)

گنجشک آستانه همای سعادت است

جارو نمودن ِ حرم تو لیاقت است

دارُالشّفاست صحن تو یا سیّدالکریم

بخشش در این حریم عجب نیست عادت است

اینجا بهشت سینه زنان محرّمی ست

کرب و بلای کشور دین و سیاست است

بوی بقیع می رسد از هر رواق تو

این بارگاه مَرهم زخم ولایت است

شبهای جمعه بوی خوش سیب می رسد

باور کنید فاطمه گرم زیارت است

تفسیر ری نی و می و اشک است و بی کسی

ری حکم نی نشینی ُّو سنگ و قرائت است

قاریِّ روی نی هدف سنگ و خیزران

ناموس حق مسافر بزم جسارت است

اشک رقیّه می چکد و ذکر العجل…

آوای هر خرابه نشین تا قیامت است

حسین ایمانی

**************************

یا سیّدالکریم دلم آشنای تو

ابن الکریم هستی و من هم گدای تو

ای از حسن نسب ای جان اهل بیت

عبدالعظیم هستی و عبد خدای تو

این یاکریم ها به امیدی ز گنبدت

پرواز می کنند همه در لوای تو

وقتی به بارگاه تو سائل روانه شد

چشمش به رحمت است وَ لطف و عطای تو

همسان شده زیارت تو با حسین،لیک

مدفن به ری شدی و ری کربلای تو

با زمزم کمیل، شب جمعه در حرم

انسی عمیق دارم وجانم فدای تو

شب های جمعه که دل تنگ کربلاست

شابدُالعظیم آیم وصحن وسرای تو

در روز رحلت تو،کلّ اهل ری

بر سینه می زنند همه در عزای تو

در آخر غزل شده ام شرمسار تو

دارم امید بر تو و یکدم لقای تو

محمد مهدی عبداللهی

************************

حضرت حمزه سید الشهدا (ع)

حمزه که جان عالم و آدم فداي او

لب باز مي کنم که بگويم رثاي او

 مردي که در شجاعت و هيبت نمونه بود

در غيرت و شکوه و شهامت نمونه بود

 شير خدا و شير نبي فارس العرب

در انتهاي جاده ی مردانگي، ادب

 هم يکه تاز عرصه ی جنگ و نبردها

هم آشناي بي کسي اهل دردها

 هنگام رزم و حادثه مردي دلير بود

خورشيد آسماني و روشن ضمير بود

 شب هاي مکه شاهد جود و کرامتش

گل داشت باغ شانه ی او از سخاوتش

 او صاحب تمام صفات حميده بود

دل را به نور حضرت حق پروريده بود

 الگوي اهل سرّ و يقين بود طاعتش

يعني زبانزد همه مي شد عبادتش

 در آسمان مکه ی دلها ستاره بود

بر قلبهاي خسته اميدي دوباره بود

رحیمی

****************************

شعر مصیبت حضرت حمزه (ع)

بالا گرفت روز اُحد تا که کارزار

شد آسمان روشن آن روز تارِ تار

آتشفشان شده اُحد از بس گدازه ريخت

از آسمان و خاک زمين خون تازه ريخت

حمزه در آن ميانه که گرم قتال شد

کم کم براي حمله ی‌ دشمن مجال شد

 آنقدر روبهان به شکارش کمين زدند

تا نيزه اي به سينه ی آن نازنين زدند

حمزه که رفت قلب رسول خدا شکست

خورشيد چشمهاي رئوفش به خون نشست

 لبريز زخم بود و جراحت دل نبي

از دست رفته بود همه حاصل نبي

ميدان خروش ناله ی‌ واويلتا گرفت

عالم براي غربت حمزه عزا گرفت

جانم فداي پيکر پاک و مطهرش

جانم فداي زخم فراوان پيکرش

اما هنوز غربت آن روز مانده بود

داغي عظيم بر دل عالم نشانده بود

خواهر کنار جسم برادر رسيد و بعد

آهي ز داغ لاله ی پرپر کشيد و بعد

پيمانه هاي صبر دل او که جوش رفت

آنقدر ناله زد که همان جا ز هوش رفت

 آري دلم گرفته ز اندوه ديگري

دارم دوباره ماتم مظلومه خواهري

زينب غروب واقعه را غرق خون که ديد

از خيمه تا حوالي گودال مي دويد

 ناگاه ديد در دل گودال قتلگاه

درخون تپيده پيکر سردار بي سپاه

 پس با زبان پُر گله آن بضعه ی‌ بتول

رو کرد بر مدينه که يا أيها الرسول

اين کشته ی‌ فتاده به هامون حسين توست

اين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

رحیمی

*********************

 

 

این پست در حال تکمیل شدن می باشد …..

 

اسوه تقوا – قسمت دوم و پایانی

دورى از اختلاف‏هاى جناحى

حضرت رضا(علیه السلام) خطاب به عبدالعظيم حسنی می فرمایند:
سلام مرا به دوستانم برسان و به آنان بگو: أن لا يجعَلوا للشيطان على أنفسهم سبيلاً، و مُرهُمْ بالصدق في الحديث و أداء الأمانة، و مُرْهُم بالسكوتِ و تركِ الجدال فيما لا يعنيهم، و إقبالِ بعضهم على بعض و المزاورة، فإنّ في ذلك قربة إليّ، و لا يشتغلوا انفسهم بتمزيق بعضهم بعضاً، فإنّي آليت على نفسي أنّه مَن فعَل ذلك و أسخَط وليّاً من أوليائي دعوت اللّه ليعذّبه في الدنيا أشدّ العذاب و كان في ال‏آخرة من الخاسرين، و عرِّّفهم أنّ اللّهَ قَد غفر لمحسِنهم و تجاوزَ عن مُسِيئِهم إلاّ مَن أشرَك به أو آذى‏ وليّاً مِن أوليائي، أو أضمر له سوءاً؛ فإنّ اللّه لا يغفر له حتى يرجع عنه فإن رجع و إلاّ نزَع روح الإيمان عن قلبه و خرَج عن ولايتي، و لم يكن له نصيباً فى ولايتنا و أعوذ باللّه من ذلك؛(26)
براى شيطان در دلهاى خود راهى باز نكنند و امر كن آنان را به راست‏گويى و اداى امانت و سكوت و ترك جدال و كشمكش در كارهاى بيهوده. و به آنان امر كن با همديگر آمد و شد و همكارى و دوستى كنند؛ زيرا اين كارها باعث نزديكى به من است. و خود را مشغول نكنند به درگيرى و كوبيدن همديگر؛ كه من با خود پيمان بسته‏ام كه هر كس مرتكب اين گونه كارها شود و يا يكى از دوستانم را مورد خشم و غضب قرار دهد، از خدا بخواهم تا وى را در دنيا به سخت‏ترين عذاب گرفتار سازد و در آخرت از زيان‏كاران خواهند بود.
دوستان مرا متوجه كن كه خداوند نيكوكارانشان را آمرزيده و از بدكارانشان درگذشته است، مگر كسى كه شرك بورزند يا يكى از دوستان مرا برنجاند و آزار دهند يا درباره او نقشه و توطئه‏اى در نظر گيرد كه به راستى خدا چنين كسى را نمى‏آمرزد، مگر از راه زشت خود برگردد. و اگر دست از اين كار برندارد، خداوند روح ايمان را از دلِ او بگيرد و از ولايت من بيرون شود و در دوستى ما اهل‏بيت هم بى‏بهره ماند. به خدا پناه مى‏برم از چنين لغزش‏هايى!
تشكر از يكديگر

قال الامام الرضا(ع): «مَنْ لم يشكر المُنْعِم من المخلوقين لم يشكر اللّه عزوجل‏(27)؛ آنكه از مردمِ نعمت‏رسان سپاس‏گزارى نكند، از خداى عزيز و جليل شكرگزارى نكرده است.
گرچه نعمت دهنده اصلى خداست و همه نعمتها هم از او است، ولى از اين روايت برمى‏آيد كه خدا تشكر از واسطه‏هاى فيض و فضل خود را نيز شكر خويش مى‏داند و بر انجام دادنش اصرار دارد.
از امام سجاد(ع) نقل است:
يقول اللّه تبارك و تعالى لعبدٍ مِن عبيده يَوْم القيامة: أشَكَرتَ فلاناً؟ فيقول: بل شَكَرتُك يا ربِّ. فيقول: لَمْ تشكُرني إذ لَمْ تَشكُرهُ‏(28)؛ خداى تبارك و تعالى در قيامت به بنده‏اى از بندگانش مى‏فرمايد: آيا از فلانى تشكر كردى؟ جواب مى‏دهد:
پروردگارا، بلكه از تو سپاسگزارى كردم. آنگاه خدا مى‏فرمايد: چون از او تشكر نكردى، از من هم سپاسگزارى نكرده‏اى.
شايد راز اين مطلب، همان نكته‏اى باشد كه در مقدمه اين فصل گفته شد كه اصولاً اسلام بر تشكيل جامعه‏اى كه روح صفا و صميميت و مهر و محبت بر آن حاكم باشد، تأكيد مى‏كند تا زمينه بسيارى از مفاسد منتفى شود. از طرفى، ترك تشكر، باعث بستن راه احسان و نيكوكارى مردم است و از مصاديق «منّاع للخير»(29) محسوب مى‏گردد، زيرا بسيارى از مردم انتظار دارند از خدماتشان تشكر شود وگرنه دلسرد مى‏شوند.
چراغهاى راه

حضرت عبدالعظيم به امام جواد(ع) عرض مى‏كند: از احاديث جدّتان برايم بگوييد. حضرت از قول اميرالمؤمنين(ع) فرمود: «… لو تكاشفتم ما تدافنتم؛ اگر بديهاى پوشيده شما بر همديگر افشا و آشكار مى‏شد، يكديگر را دفن نمى‏كرديد».
رحمت‏گسترده الهى، گناهان وبديهارامى‏پوشاند، درمجازات وعقاب تعجيل نمى‏كند و فرصت توبه مى‏دهد و براى زندگى شرافتمندانه افراد جامعه اسلامى هرگونه آبروريزى را ممنوع مى‏كند، به كسى اجازه غيبت، تهمت، قذف و پرده‏درى نمى‏دهد و از همه برتر، گاهى خداوند آبروى تصنعى و غير استحقاقى براى انسان فراهم مى‏آورد؛ همان گونه كه امام على(ع) در دعاى كميل عرضه مى‏دارد: «و كَمْ مِن ثناءٍ جميلٍ لَستُ أهلاً له نشرتَهُ‏(30)؛ چه بسا ثنا و تمجيد زيبا كه برايم منتشر كردى با اينكه شايسته‏اش نبودم».
شايد منظور از حديث مذكور نيز همين باشد كه اگر شما از باطن همديگر باخبر مى‏شديد، حاضر نمى‏شديد به تجهيز و تدفين يكديگر بپردازيد؛ زيرا مرده را شخصى فاسق و فاجر و … مى‏دانستيد.
ترجمه ديگر روايت چنين است: اگر شما از نهان همديگر آگاه مى‏شديد، اسرارتان را پوشيده نگاه نمى‏داشتيد و بر اثر كم‏ظرفيتى، يكديگر را بى‏آبرو مى‏كرديد.
حضرت عبدالعظيم گويد: از امام خواستم بيشتر برايم بگويد. فرمود:
قال اميرالمؤمنين(ع): إنكم لن تسعوا الناس بأموالكم، فسعوهم بطلاقة الوجه و حسن اللقاء…؛ شما هرگز نمى‏توانيد با داراييهايتان مردم‏را به‏خود متوجه سازيد، پس‏بكوشيد آنان‏را با چهره گشاده و خندان و برخوردى خوش جذب كنيد، زيرا شنيدم از رسول خدا(ص) كه مى‏فرمود: شمانمى‏توانيد مردم‏را بااموالتان‏جذب‏كنيد؛ پس‏آنان‏را بااخلاقتان جذب كنيد.
به امام جواد عرض كردم: اى فرزند رسول خدا، بيشتر برايم بفرماييد. از قول امام على(ع) فرمود: «مَنْ عَتَب على الزمان طالَتْ مَعْتَبَتُه؛ كسى كه به زمان خود خشمگين گردد ناراحتى‏اش طولانى خواهد شد».
عرض كردم: اضافه بفرماييد. فرمود: قال اميرالمؤمنين(ع): «مجالَسَةُ الأشرار تُورثُ سُوءَ الظّنِ بالأخيار؛ همنشينى با افراد پست، باعث بدگمانى به خوبان است».
تمام تلاش و كوشش انسان ناشى از نيت و اهداف و اغراض اوست. شاكله تصميم و نيت هم از قلب و درون دل شكل مى‏گيرد. اينجاست كه آگاهيهاى پيشين، عقيده و مرام انسان، تذكرات، القائات و گزارشها، نقش مهمى در شكل‏دهى طرز فكر و تصميمات درونى دارند و واردات ذهنى بر تصميم قلبى اثر مى‏گذارد و از آنجا كه به قول معروف «از كوزه همان برون تراود كه در اوست»، اعمالِ صادر شده از جوارح و اعضاى انسان نيز ناشى از همان ديدگاه و اعتقادات انسان خواهد بود. و بدين سان، آگاهيهايى كه از راه كتاب، روزنامه و مجله و رسانه‏هاى سمعى بصرى و مهم‏تر از همه، دوستان، به انسان منتقل مى‏شود، سازنده طرز تفكر و جهت‏دهنده به سمت و سوى تلاشهاى اجتماعى انسان است.
بديهى است همنشينى با بدان، دريچه دل را به روى تبليغات، فكر و فرهنگ و خلق و خوى آنان باز كرده، پس از مدتى آن فطرت پاكى كه دست خلقت خداوندى آفريده است، از بدآموزيهاى اشرار سياه مى‏شود و بسان سطل زباله شياطين انس و خنّاس درمى‏آيد.
ثمره آگاهيهاى غلط و بد، جز بدانديشى و بدبينى به نيكان نخواهد بود و اين، آغاز سقوط از صراط مستقيم و افتادن در دام دشمنان خداست.
از حضرت امير(ع) نقل است كه زبير همواره با ما بود تا آن گاه كه عبداللّه زبير پا به عرصه سياست نهاد و پدر را منحرف كرد.
حضرت عبدالعظيم از حضرت امام جواد(ع) درخواست حديث بيشتر دارد و آن حضرت از قول امام على(ع) نقل مى‏فرمايد: «بئس الزاد إلى المعاد، العدوان على العباد؛ زور و ستم بر مردم، بد توشه‏اى است براى فرداى قيامت».
بنا بر تعاليم اعتقادى اسلام، تمام اعمال خرد و كلان و ريز و درشت انسان ماندگار است و هيچ صغير و كبيرى از پرونده حذف نمى‏گردد و يوم الحساب -كه هر روزش بسان هزار سال است براى رسيدگى به همين اعمال است. در آن هول و هراس محشر، سخت‏ترين حالتها هجوم طلب‏كاران و حق‏داران است. همه مى‏دانيم كه آمرزش حقوق الهى سريع‏تر و آسان‏تر از بخشايش حق الناس است؛ زيرا آن مدّعى ندارد، ولى اينها دارد. در همين دنيا مردم تنگ‏نظر به دشوارى گذشت مى‏كنند، چه رسد به روز تغابن و تنگ‏دستى آخرت.
پس از درخواست بيشتر، اين جمله را از امام على(ع) نقل مى‏فرمايد: «قيمة كلّ امرى‏ءٍ ما يُحْسِنُه؛ ارزش هر كس به اندازه چيزى است كه آن را خوب مى‏داند و در آن مهارت دارد.
گويند نظامى شاعر در نصيحتى به فرزندش گفت اگر پالان‏دوزِ ماهرى باشى، بهتر است از آنكه خياط بدى باشى. اگر كسى حتى در مشاغل عادى و متوسط، به مهارت و خوبى خوشنام و مشهور شود، بهتر از كسى است كه مراحل عالى را هم طى كرده،ولى كارش رونق ندارد.
نيز از امام على(ع) نقل مى‏فرمايد: «المرُ مَخبؤ تحتَ لسانِه؛ مرد در زير زبان خود پنهان است».
شخصيت، روحيات و هنرها، ملموس و مجسّم نيست تا مثل ظواهر با نگاهى ديده شود و هر كدام، به نوعى در زمينه‏ها و مناسبتهايى بروز مى‏كند. يكى از آينه‏هاى نشان دهنده درون، زبان است. گرچه اهل ريا و نفاق و حيله و دروغ مى‏كوشند تا ظاهرى زيبا و متفاوت با باطن خود را به نمايش بگذارند، ولى باز هم دير يا زود نهانشان عيان مى‏گردد و گفته‏اند: «في تقلُّب الأحوال يُعْرَفُ جواهر الرجال»، «و كلُّ إناءٍ بالّذي فيه يترشحُ؛ از كوزه برون همان تراود كه در اوست».
به هر حال، بهتر است انسان هر چه بيشتر عنان زبانش را در اختيار بگيرد تا از گناهان و لغزشهاى زبانى در امان بماند، از طرفى، قلب را نيز سرگرم و مشغول نسازد تا لحظه‏اى آسوده‏خاطر به ياد خدا افتد.
اگر خطورات شيطانى، مانع حضور قلب و صفاى‏دل مى‏شود،بهتر است با ترنم به اذكار و اوراد و تلاوت قرآن كريم، نفسِ چموش را لگام زند و به سوى معنويات سوق دهد.(31)
از امام جواد درخواست كردم بيشتر بگويد. فرمود: «… قال اميرالمؤمنين(ع): التدبير قبل العمل يؤمنك من الندم؛ تدبير و دورانديشى قبل از شروع كار، مانع پشيمانى تو است».
گفتم: بيشتر بفرماييد. اظهار داشتند: «قال اميرالمؤمنين(ع): من وَثِقَ بالزمانِ صُرِعَ؛ كسى كه به روزگار خود اعتماد كند، محكم به زمين خواهد خورد».
گفتم: زيادتر بيان فرماييد. فرمود: «قال اميرالمؤمنين(ع): قِلّة العِيال إحدى اليسارين؛ كم اهل و عيالى، يكى از دو آسانى است».
گفتم: بيشتر بفرماييد. بيان داشت: «قال اميرالمؤمنين(ع): مَنْ دَخَلَهُ العُجب، هَلَك؛ هر كه دچار خودپسندى شود، نابود خواهد شد».
خواستم اضافه فرمايد. فرمود: «قال اميرالمؤمنين(ع): مَنْ أيقن بالخَلَف جادَ بالعطيّة؛ هر كه يقين داشته باشد، خدا جاى انفاقها را پُر مى‏كند و به مالش بركت مى‏دهد، خوب بذل و بخشش مى‏كند».
عرض كردم بيشتر بفرماييد. فرمود: «قال اميرالمؤمنين(ع): مَن رضِىَ بالعافية ممّن دُونَه رُزِق السّلامَة ممّن فوقَه؛ هر كه در فكر عافيت و تندرستى و آسايش زيردستانِ خود باشد، از طرف فرادستان خود آسايش ببيند».
در پايان، حضرت عبدالعظيم به حضرت امام جواد(ع) عرض مى‏كند: از اين سخنان كمال بهره را بردم و همين اندازه برايم بس است.(32)
برخورد با ديگران

الف. توده مردم

قال‏رسول‏اللّه(ص):
إنّا أُمِرنا معاشِرالأنبياء أن‏نكلّم الناس‏بقدرعقولهم‏(33)؛ رسول‏خدا(ص) مى‏فرمايد: ماجماعت‏پيامبران وظيفه‏داريم به‏اندازه‏فهم ودرك‏مردم با آنان سخن‏بگوييم.
چون مردم در يك سطح نيستند، سخن گفتن در اندازه فهم شنونده، و نه گوينده، با پذيرش پيام از طرف مخاطب مواجه مى‏شود و مانع انكار او مى‏شود. يك مادر دلسوز هنگام تغذيه فرزندان، بين كودكِ خردسال و جوانِ خويش تفاوت مى‏گذارد و به همه يك خوراك نمى‏دهد؛ زيرا هاضمه آنان متفاوت است. اگر به كودك غذاى سنگين بدهند، هم خورنده بيمار مى‏شود و هم غذا ضايع مى‏شود. غذاى فكرى و روحى نيز چنين است.
نيز حضرت رسول(ص) مى‏فرمايد:
أمرني ربّي بمداراة الناس، كما أمرني بإقامة الفرائض‏(34)؛ پروردگارم به من فرمان داده است با مردم مدارا كنم؛ همان گونه كه فرمان داده است واجبات را اقامه كنم.
ب. برخورد با منحرفان

قال على بن الحسين(ع):
ليس لك أن تَقعُدَ معَ مَن شِئت، لأنّ اللّه تبارك و تعالى يقول:«إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ وَ إِمّ‏آ يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى‏ مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمِينَ».(35)
و ليس لك أن تتكلّم بما شئت، لأنّ اللّه تعالى قال: «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْم».(36)
و لأنّ رسول‏اللّه(ص) قال: «رحم اللّه عبداً قال خيراً فَغَنِم أو صمتَ فَسَلِم».
و ليس لك أن تَسمَع ما شئت، لأنّ اللّه تعالى يقول: «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً».(37)
حق ندارى با هر كه بخواهى نشست و برخاست و معاشرت كنى، زيرا خداى تبارك و تعالى مى‏فرمايد: «هر گاه ديدى كسانى به باطل در آيات ما گفت‏وگو مى‏كنند، از آنان روى گردان تا در سخنى غير از آن درآيند و اگر شيطان اين را از ياد تو برد، پس از تذكّر، با قوم ستمكار منشين».
وحق ندارى هرچه دلت‏خواست بر زبان آورى؛ زيراخداوند مى‏فرمايد: «از چيزى‏كه علم‏ندارى، پيروى مكن» و براى اينكه پيامبر خدا(ص) فرمود: «خدا رحمت كند بنده‏اى را كه خوب‏تر و بهترين را بگويد و غنيمت و بهره ببرد يا ساكت شود و سالم بماند».
و براى تو روا نيست به هر چيزى گوش فرا دهى؛ زيرا خداى تعالى مى‏فرمايد: «به راستى گوش و چشم و دل، همگى در پيشگاه پروردگار مسئول‏اند».
حضرت امام سجاد(ع) با استناد به كتاب و سنت، برخى از حدود رابطه با منحرفان را بيان مى‏فرمايد و نشان مى‏دهد كه صميميت و دوستى و رفت و آمد و نشست و برخاست با هر كسى جايز نيست، بلكه بايد با ترك مراوده و نهى از منكر عملى، با كسانى كه آيات الهى را مسخره مى‏كنند،مبارزه كنيم و صف خويش را از آنان جدا سازيم. و از همه مهم‏تر، خداوند طراز تولاّ و تبرّا را بر فؤاد و دل نهاده و اجازه نداده است در درون دل نيز به غير خودى دل ببنديم و حتى اگر محبت نهان انسان به بيگانگان از راه حق، غير اختيارى هم تصور شود، باز به جهت كنترل نكردن صادرات و واردات قلب و چشم و گوش و … مسئول خواهيم بود.
امام على(ع) شنونده سخن هذيان‏گونه و يا كلام بى‏فايده را شريك جرم سخن‏گو مى‏داند(38)، و سخن زشت را بسان تيرى مى‏داند كه بايد سر را از ميدان آن به در برد و جان را حفظ كرد.(39)
آيه صدوچهلم سوره نساء، نظير آيه 68 سوره انعام است كه امام سجاد به آن استشهاد فرموده است. خداوند تعالى در اين آيه روشن‏تر مى‏فرمايد:
وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ إِنَّ اللّهَ جامِعُ الْمُنافِقِينَ وَ الْكافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعاً؛ و در اين كتاب بر شما چنين نازل كرد كه چون شنيديد كسانى آيات خدا را مسخره و انكار مى‏كنند، با آنان منشينيد تا به سخنى ديگر درآيند وگرنه شما نيز مثل آنان خواهيد بود. خداوند همه منافقان و كافران را در دوزخ گرد هم مى‏آورد.
حضرت عبدالعظيم از امام صادق(ع) روايت مى‏كند:
… مَن زعم أنّ اللّه تعالى يُجْبِر عبادَه بالمعاصي أو يكَلّفُهم ما لا يطيقون، فلا تأكلوا ذبيحته و لا تقبلوا شهادته و لا تصلّوا ورائه و لا تُعطوه من الزكاة شيئاً(40)؛ كسانى كه به غلط مى‏پندارند خداى تعالى بندگان را بر گناه اجبار مى‏كند يا تكليف فوق طاقت دارد، – از زمره مسلمانان خارج‏اند و از اين رو – ذبيحه آنان را نخوريد و شهادتشان را نپذيريد و پشت سر آنها نماز نخوانيد و چيزى از زكات و صدقه به آنان ندهيد».
ج. برخورد با برادران

حضرت عبدالعظيم گويد: از حضرت امام جواد(ع) شنيدم كه مى‏فرمود:
ملاقاة الإخوان نَشْرَة و تلقيح للعقل، و إن كان نزراً قليلاً(41)؛ ديدار با برادران ايمانى باعث شكوفايى و بارورى عقل است، هرچند اندك و كم باشد.
امام صادق(ع) طبق روايتى مى‏فرمايد:
تزاوَرُوا فإنّ في زيارتكم إحياء لِقُلُوبِكُم و ذِكراً لاَحاديثنا…؛ به ديدن همديگر برويد؛ زيرا ديدار شما، زنده كردن دلهاى شما و يادآورى احاديث ماست و احاديث ما، شما را به هم مهربان مى‏كند. اگر بدان عمل كنيد، ارشاد يافته و نجات يابيد و اگر آنها را واگذاريد، گمراه و نابود شويد؛ به آنها عمل كنيد كه من ضامن نجات شمايم.(42)
بسيارى از احاديث اهل بيت(ع)-كه به جوامع روايى و از آن كتابها به ما رسيده است در عصر خفقان، از راه ديدارهاى شيعيان، ثبت و ضبط و حفظ مى‏شد؛ زيرا شيعه آزادى نداشت تا مدرسه و كتابخانه و … تشكيل دهد. خود حضرت عبدالعظيم در شهر رى به صورت نيمه مخفى در سردابى زندگى مى‏كرد و شخصيتهاى متعددى كه از او استفاده برده‏اند، عمدتاً بر اثر مراوده و ديدارهاى خصوصى بوده است.
جلوه‏اى از مسائل اخلاق فردى

1. سريره و نيت پاك

حضرت على(ع) مى‏فرمايد:
در بيمارى اجر و پاداشى نيست، ولى گناهان را مى‏ريزد و اجر و پاداش تنها و تنها در برابر كار و تلاش و گفتار زبانى و كار با جوارح و اعضا است: «و إنّ اللّه بكَرَمِه و فضلِه يُدخِل العبد بصدق النيّة و السريرة الصالحة الجنّة(43)؛ و به راستى خدا با فضل و كرمش، بنده‏اش را به بهشت مى‏برد به دليل نيت صادقانه و خالصانه و باطن شايسته او».
از اين روايت چهار نكته برداشت مى‏شود:
1. برخى بيماريها، همه گناهان انسان را پاك مى‏كند؛ 2. اجر و پاداش در برابر كوشش است، نه در برابر بيمارى يا بلا؛ 3. ورود به بهشت در سايه فضل و رحمت پروردگار است؛ 4. نيت و باطن پاك، زمينه جذب رحمت الهى و استحقاق تفضّل حق تعالى است و تمامى برنامه‏هاى اخلاقى و عبادى براى ساختن درون دل و نهان انسان است از اين رو، خداوند بر نيت صالح اجر مى‏دهد؛ چرا كه نيت مرد بهتر از عمل‏(44) اوست. محور و معيار ارزش همه كارها به نيت است كه در روايت نبوى آمده است: «إنّما الأعمال بالنيّات و إنّما لكلّ امرى‏ءٍ ما نَوى‏…».(45)
در پيام حضرت امام رضا يا امام هادى به حضرت عبدالعظيم نيز آمده است:
… دوستانم را آگاه كن كه خداوند آنان را مى‏آمرزد، مگر كسى را كه شرك ورزد يا يكى از دوستانم را آزار دهد يا در دل و نيت، بدخواهِ او باشد. پروردگار از اين گونه افراد نخواهد گذشت و آنها را نمى‏بخشايد، مگر اينكه از نيت خود برگردد و اگر در اين حال بماند، خداوند روح ايمان را از دل او خارج خواهد ساخت و از ولايت من نيز بيرون مى‏رود و از دوستى ما اهل بيت هم بهره‏اى نخواهد داشت.(46)
در روايات نيز بر تأثير نيّت خير و شرّ در رزق و روزى انسان تأكيد شده است.
2. اغتنام از فرصت‏ها

امام باقر(ع) مى‏فرمايد:
يا محمد بن مسلم، لا يَغُرَّنَكَ الناسُ مِن نفسِك، فإنّ الأمر يَصِلُ إليك دونَهُم و لا تقطعَنّ النهارَ عنك بكذا و كذا، فإنّ معك من يحصى عليك و لا تستصغرنّ حسنة تعملها، فإنّك تراها حيث تسرّك ،و لا تستصغرنّ سيئةً تعمل بها، فإنّكَ تراها حيث تسوءك، و أحسِن، فإنّي لم أر شيئاً قطّ أشدُّ طلباً و لا أسرعُ دركاً من حسنةٍ محدثةٍ لذنبٍ قديمٍ‏(47)؛ اى محمد بن مسلم، مردم فريبت ندهند؛ زيرا مسئوليت كارها به عهده توست نه به عهده آنها. روزت به‏اين كار و آن كار بيهوده نگذران، زيرا همراه تو كسى هست‏كه كارهاى روزانه تورا حساب وشمارش مى‏كند و هيچ كار نيكى را كوچك مشمار؛ زيرا تو آن را خواهى ديد در جايى كه تو را شادمان مى‏كند و هيچ كار زشتى را نيز كوچك مشمار، كه آن را در جايى خواهى ديد كه تو را اندوهگين كند. نيكى نما كه من چيزى را نديدم كه در پى چيزى باشد و به آن برسد، مثل حسنه جديدى كه در پى گناه قديم است.
موعظه مفصلى را حضرت عبدالعظيم از امام على(ع) نقل مى‏فرمايد كه به دليل طولانى بودن، قسمتى از آغاز و پايان خطبه را مى‏آوريم:
ترصَّدوا مواعيد ال‏آجال و باشروها بمحاسن الأعمال… مِن مِثل هذا فليَهْرَب الهاربون، إذا كانت الدار ال‏آخرة لها يعمل العاملون‏(48)؛ منتظر و مترصد وعده‏هاى اجل باشيد و آن را با اعمال حسنه همراه سازيد… آنان كه اهل فرارند، براى روزى مثل صحنه پرهراس قيامت فرار كنند، و اهل عمل، براى خانه آخرت تلاش كنند.
3. كيفر كردار

ورود انسانهاى صالح به بهشت برزخى و انسانهاى بدكار به دوزخ برزخى، از هنگام مرگ شروع مى‏شود و پس از حشر و نشر و حساب و كتاب، زمان ورود به بهشت و جهنم در قيامت كبرى فرا مى‏رسد؛ همان گونه كه حضرت امير(ع) مى‏فرمايد: «طوبى‏ لِمَنْ ذَكَر المَعاد و عمِلَ للحِساب…».(49)؛ خوشا به حال كسى كه به ياد معاد باشد و براى حسابرسى قيامت كار كند». نيز مى‏فرمايد: «اليومَ عمل و لا حِساب و غَدَاً حِساب و لا عَمَل‏(50)؛ امروز وقت كار است نه محاسبه و فرداى قيامت هنگام حساب است نه عمل».
از آنجا كه هر كارى اثرى دارد و نتايج و آثار كردارها حقيقى، عينى و تكوينى است نه صرفاً اعتبارى و قراردادى، در همين دنيا نيز شمّه‏اى از نتايج اعمال ظاهر مى‏شود و مكافات و بازتاب كارها دامنگير ما مى‏گردد.
همين ديدگاه، امتياز بسيار مهمى است در فلسفه اخلاق اسلامى كه آن را از فلسفه اخلاق در ساير مكتبها جدا مى‏كند.
اينك به نمونه‏هايى از بازتاب اعمال انسان اشاره مى‏شود.
حضرت موسى(ع) در مناجات مى‏پرسد: «الهي، فما جزاء مَنْ أطعَمْ مسكيناً ابتغاء وجهِك؟؛ پاداش كسى كه فقط براى تو به بپچاره‏اى كمك كند چيست؟».
خداوند پاسخ مى‏فرمايد: «آمُر منادياً يُنادي يوم القيامة على رؤوس الخلائق: إنّ فلان بن فلان مِن عتقاء اللّه من النّار؛ دستور مى‏دهم به يك منادى كه روز قيامت بر فراز تمامى آفريدگان و بندگانم فرياد زند: به راستى فلانى در زمره كسانى است كه خدا از آتش آزادش كرده است».
موسى مى‏پرسد: «الهي، فما جزاءُ من وصلَ رحمه؟؛ چيست پاداش كسى كه به خويشاوندانش نيكى كند؟».
خداوند مى‏فرمايد: «أنسأ له أجله و اُهوّن عليه سكرات الموت و يناديه خزنة الجنّة: هَلُمّ إلينا فادخُلْ مِن أيّ أبوابها شئت؛(51) مرگش را به تأخير مى‏اندازم و سكرات مرگ را بر او آسان مى‏كنم و خزانه‏داران بهشت به او فرياد مى‏زنند: به سوى ما بشتاب و از هر درى مى‏خواهى وارد بهشت شو…».
على(ع) مى‏فرمايد: «من أيقن بالخَلَف جادَ بالعطيّة؛(52) هر كه باور كند خداوند جاى انفاق را پر مى‏كند بهتر عطا مى‏كند». اين روايت، شرح و تفسير اين بخش از آيه شريفه است كه: «وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ وَ هُوَ خَيْرُ الرّازِقِينَ».(53)
و نيز مى‏فرمايد: هنگامى كه پيامبر(ص) مرا به سوى يمن فرستاد، سفارش مى‏كرد: «ما حار من استخار و لا ندم من استشار؛ هر كه از خداوند خير خود را بخواهد، سرگردان و متحير نخواهد ماند و هر كه از ديگران نظرخواهى و مشورت كند پشيمان نخواهد شد».
«يا على، عليك بالدلجة، فإنّ الأرض تطوي بالليل ما لا تطوى بالنهار؛ اى على، ملتزم باش به شبروى و سير در آخر شب، زيرا مسافتى كه در شب پيموده مى‏شود در روز طى نمى‏شود».(54)
«يا على، اُغدُ على اسمِ اللّهِ؛ فإنّ اللّه تعالى‏ بارك لاِ ُمّتي في بُكُورها؛ در سحرگاه و سپيده دم با نام خدا حركت كن؛ زيرا خداى تعالى براى امتم بركت را در صبح زود قرار داده است».
متأسفانه سنت اسلامىِ سحرخيزى رو به افول است و بسيارى از مردم مسلمان به پيروى از غربيان تا نيمه‏هاى شب به بطالت بيدارند و در ثلث آخر شب كه هنگام نزول بركات است، خوابند.
4. پرهيز از تجملات و تشريفات

ساده‏زيستى حضرت عبدالعظيم نشان مى‏دهد كه چقدر دقت داشته است تا به آموزه‏هاى دينى عمل كند و نوعى زندگى كم مصرف و پرسود و ثمر را براى ما ترسيم كند. پس از خودش، آثار معنوى و علمى و شاگردان فراوانى به جا گذارد، ولى از درهم و دينار و مال و منال و حتى خانه و كاشانه شخصى وى هيچ خبرى نيست.
پاس نعمتها

حضرت عبدالعظيم(ع) از اجداد بزرگوارش نقل مى‏كند:
سلمان ابوذر را ميهمان كرد و دو قرص نان در سفره ضيافت نهاد. ابوذر آن دو گرده نان را برداشت و پشت و رو مى‏كرد. سلمان پرسيد: براى چه نان‏ها را بررسى مى‏كنى؟ ابوذر پاسخ داد: ترسيدم خوب پخته نشده باشند.
سلمان به شدت خشمگين شد و گفت:به چه جرأتى بر اين دو نان بهانه مى‏گيرى؟ به خدا قسم! بر همين دو قرص نان بسيارى از مخلوقات الهى كار كرده‏اند تا به ما رسيده است.
سلمان توضيح داد:
آبى كه در تحت عرش الهى است، ملائكه‏اى كه آب را به باد و ابر رسانده‏اند، ابرهايى كه آن را به باران تبديل كرده‏اند و به زمين رسانده‏اند، در اين آب، رعد و برق و فرشتگانى كه اين قطرات را به جايگاهشان رسانده‏اند، همه دخيل بوده‏اند؛ پس از آن، زمين و چوب خيش و آهن كشاورز و چهار پايان شخم زننده و خرمن‏كوب و در مرحله بعد هيزم و نمك و … و ايادى پيش‏تر الهى كه نشمردم كوشيده‏اند تا اين لقمه در اختيار ما قرار گرفته است، چگونه شكر اينها را به جا مى‏آورى؟
ابوذر گفت: إلى اللّه أتوب و أستغفر إليه مما أحدثت و إليك أعتذر مما كرهت؛ از اين حركتى كه از من سر زد، به درگاه خدا توبه و استغفار مى‏كنم و از شما نيز كه ناراحت شدى عذر مى‏خواهم.
ضيافتى ديگر

روزى سلمان، ابوذر را ميهمان كرد، هنگام پذيرايى، نان خشكى از انبان درآورد و آن را خيس و مرطوب كرد و در سفره نهاد. ابوذر گفت: اگر نمك هم بود كه با نان مى‏خورديم و نان‏خورش مى‏كرديم، خوشمزه‏تر بود. سلمان برخاست و مشربه آبش را برد و گرو نهاد و قدرى نمك تهيه كرد و در سفره نهاد.
ابوذر نان و نمك را مى‏خورد و چنين شكر مى‏كرد:الحمد للّه الذي رزقنا هذه القناعة؛ سپاس ويژه خدايى است كه توفيق اين قناعت را به ما مرحمت فرمود.
سلمان (به طنز) گفت: اگر قناعت بود ظرف آبِ من به گرو نرفته بود.(55)
اگر همين سنت اسلامى، يعنى قناعت، در جهان اسلام مراعات مى‏شد، امروزه ملل اسلامى ذليل و اسير بيگانگان نبودند.
تشريفات

شريح قاضى گويد:
خانه‏اى خريدم به هشتاد دينار و برايش سند و قباله‏اى نوشتم و چند نفر از افراد عادل را گواه گرفتم. اين خبر به گوش على بن أبى‏طالب(ع) رسيد. قنبر غلامش را در پى من فرستاد. هنگامى كه پيش او رفتم، فرمود: اى شريح، شنيده‏ام كه خانه‏اى خريده‏اى و برايش سندى نوشته‏اى و شاهد و گواهانى گرفته‏اى و مبالغى داده‏اى.
گفتم: آرى.
فرمود: يا شريح، إتّق اللّهَ، فإنّه سيأتيك مَن لا ينظر في كتابك و لا يسأل عن بيّنتك حتى يُخرجك مِن دارك شاخصاً، و يُسلّمك إلى قبرك خالصاً، فانظُر أنْ لا تكون اشتريت هذه الدار مِن غير مالِكها، و وَزِنتَ مالاً مِن غير حِلّه، فإذاً أنت قد خسرت الدارين جميعاً؛ الدنيا و ال‏آخرة…؛ اى شريح، از خدا بترس؛ زيرا به زودى كسى نزد تو مى‏آيد كه به سند تو نگاه نمى‏كند و از شاهدان تو نمى‏پرسد تا تو را دست خالى و برهنه از خانه‏ات بيرون مى‏اندازد و تو را تنها به دست قبر مى‏سپارد. بنابراين، خوب بررسى كن مبادا اين خانه را از غير مالك واقعى خريده باشى و پول غير حلال بابت آن پرداخته باشى، كه اگر چنين باشد، زيان‏كار دو جهانى؛ هم دنيا و هم آخرت.
اى شريح، اگر هنگام معامله، پيش من آمده بودى، سندى برايت نوشته بودم كه حاضر نمى‏شدى به دو درهم نيز اين خانه را بخرى.
پرسيدم: چگونه مى‏نوشتى يا اميرالمؤمنين؟
فرمود: اين چنين قباله مى‏نوشتم:
بسم اللّه الرحمن الرحيم‏
اين خانه‏اى است كه بنده ذليلى از مرده‏اى كه آماده رفتن است خريدارى كرده است. از او خريده است خانه‏اى را در دار الغرور و جايگاه فريب از طرف فانى شوندگان به سوى لشگر نابود شوندگان.
اين خانه چهار حدّ دارد: مرز و حدّ اوّلش، منتهى به دعوت كننده آفتهاست،
و حدّ دومش منتهى مى‏شود به انگيزه و خواهان مصيبتها، و حدّ سوم آن منتهى است به خواننده شكنجه‏ها، و حدّ چهارمش مى‏رسد به ديو گمراه كننده و شيطان فريبنده.
و در اين خانه از همين جا فريبِ‏ِ شيطان شروع مى‏شود. اين فريفته آرزو از آن برانگيخته به مرگ، تمامى اين خانه را خريد به قيمت خروج از عزتِ قناعت و ميانه‏روى و ورود به ذلت گدايى و سؤال. پس آنچه اين خريدار به دست آورد براى عزراييل است…. كه رباينده جانهاى ستم‏كاران است، مثل كسرا و قيصر و پادشاهان تُبّع و سلطان حمير و كسانى كه مال را بر هم انباشته مى‏كنند و بر ثروت مى‏افزايند. و ساخت و محكم كرد و سخت برافراشت ساختمانهاى دنيا را و ذخيره كرد از ثروتها و دل بر آن بست به اين گمان كه براى فرزندان خويش گذاشته در حالى كه تمامى آنها را نهاده براى جايگاه داورى و بازخواست و آنجاست كه زيان كنند تبه‏كاران.
و گواه اين مطلب عقل است، آن هنگام كه از اسارت آرزوها بيرون رود و با ديده زوال و فنا به اهل دنيا بنگرد و بشنود ندا كننده زهد را كه صدا مى‏زند در ميدانهاى دنيا كه چقدر روشن است راستى و حقيقت براى صاحب دو ديده ظاهر و باطن.
به راستى وقت كوچ يكى از دو روز است: يا روزى كه در آن است و يا روز ديگرش، پس توشه برگيريد از بهترين كارها و نزديك كنيد آرزوها را به مرگ. پس واقعاً كوچ و رفتن و نابودى نزديك شده است.(56)
پی نوشت:
1. سوره حشر، آيه 19: «يا ايّها الذين آمنوا اتقوا اللّه و لتنظُر نفس ما قدّمت لغدٍ و اتقوا اللّه إنّ اللّه خبير بما تعملون».
2. روضات الجنات، ج 4، ص 208.
3. ثواب الاعمال، ص 60؛ قاموس الرجال، ج 5، ص 346؛ روضات الجنات، ج 4، ص 211.
4. ر.ك: مقاله‏هاى «عظمت شخصيت عبدالعظيم» و شرح حال‏هاى عبدالعظيم به قلم عطاردى و رازى و … .
5. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، ص 154، نامه 28.
6. زندگانى حضرت عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى، ص 27.
7. سوره ذاريات ، آيه 17-18.
8. زندگانى حضرت عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى، ص 32.
9. سوره نحل، آيه 36.
10. مثل «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ…»؛ سوره اسراء، آيه 1.
11. سوره اعراف، آيه 12.
12. سوره قصص، آيه 78.
13. سوره نازعات، آيه 24.
14. مسند عبدالعظيم حسنى، ح 83.
15. سوره زمر، آيه 18.
16. سوره شورى، آيه 37.
17. سوره مائدة ، آيه 72.
18. سوره قمر ، آيه 42.
19. مسند عبدالعظيم حسنى، ح 21.
20. مسند عبدالعظيم حسنى، ح 73؛ علل الشرائع، ج 2، ص 599.
21. سوره آل عمران ، آيه 31.
22. سوره بقره، آيه 165.
23. مسند عبدالعظيم حسنى، ح 39-47.
24. نهج البلاغه، خطبه 119.
25. مسند عبدالعظيم حسنى، ح 66؛ عيون اخبار الرضا(ع)، ج 1، ص 13.
26. مسند عبدالعظيم حسنى، ح 50؛ الاختصاص، ص 247؛ چون تخاطب حضرت رضا(ع) با عبدالعظيم، از جهت معاصرت بعيد مى‏نمايد، احتمال داده‏اند در سند اصلى «ابوالحسن» يعنى امام هادى(ع) بوده و راوى نقل به معنا كرده و ابوالحسن الرضا، تفسير شده است. ر.ك: معجم رجال الحديث، ج 10، ص 49.
27. مسند عبدالعظيم حسنى، ح 49؛ عيون اخبار الرضا(ع)، ج 1، ص 27.
28. اصول الكافى، ج 2، ص 99، ح 30.
29. سوره قلم ، آيه 12.
30. مفاتيح الجنان، دعاى كميل.
31. در كتابهاى اخلاقى و روايى، بابى درباره فضيلت سكوت آمده است.
32. مسند عبدالعظيم حسنى، ح 69؛ عيون اخبار الرضا(ع)، ج 1، ص 58؛ أمالى صدوق، ص 531.
33. مسند عبدالعظيم حسنى، ح 36؛ أمالى طوسى، ص 481.
34. همان.
35. سوره انعام، آيه 68.
36. سوره اسراء، آيه 36.
37. همان.
38. ر.ك: غرر الحكم و درر الكلم، ح 5581.
39. همان، ح 4166.
40. مسند عبدالعظيم حسنى، ح 14؛ عيون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص 113.
41. مسند عبدالعظيم حسنى، ح 71؛ امالى مفيد، ص 328؛ أمالى طوسى، ص 94.
42. اصول كافى، ترجمه شيخ محمدباقر كمره‏اى، ج 4، ص 553، باب تذاكر الاخوان، ح 2.
43. مسند عبدالعظيم حسنى، ح 65؛ امالى طوسى، ص 602.
44. «نيّةُ المرء خير من عمله»؛ اصول كافى، ج 2، ص 84.
45. منية المريد، ص 132-133.
46. معجم رجال الحديث، ج 10، ص 49؛ مسند، ح 50.
47. وسائل الشيعة، ج 1، ص 117، ح 292.
48. مسند عبدالعظيم حسنى، ح 28؛ امالى طوسى، ص 652.
49. نهج البلاغه، كلمات قصار، ش 44.
50. همان، خطبه 42.
51. مسند عبدالعظيم حسنى،، ح 39 و 43؛ بحارالانوار، ج 71، ص 382.
52. مسند عبدالعظيم حسنى؛ عيون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص 53، ح 214.
53. سوره سبأ ، آيه 39.
54. مسند عبدالعظيم حسنى، ح 32؛ امالى طوسى، ص 136.
55. مسند عبدالعظيم حسنى، ح 70؛ عيون أخبار الرضا(ع)، ج 1، ص 57.
56. مسند عبدالعظيم حسنى، ح 94، امالى صدوق، ص 388.
نويسنده: على مختارى

منبع:فصلنامه علوم حدیث

 

آفتاب رى – قسمت دوم و پایانی

7. مجموعه روايى حضرت عبدالعظيم حسنى(ع)

مجموعه روايات حضرت عبدالعظيم حسنى و مسند ارزشمند وى نشان از والايى اين شخصيت بزرگ دارد؛ چنان كه گويا همه ارزشها، بينشها و منشهاى اين راوى بزرگ در اين مجموعه تجلى كرده است. با نيم نگاهى به اين مجموعه بزرگ اين حقيقت روشن خواهد شد.
شيخ صدوق(ره) مجموعه روايى حضرت عبدالعظيم را با عنوان اخبار عبدالعظيم گردآورى كرده است.
در حدود چهل سال پيش مولف گرانقدر كتاب عبدالعظيم الحسنى حياته و مسنده، 78 روايت را با عنوان مسند حضرت عبدالعظيم جمع‏آورى كرده است و همراه با ترجمه و مقدمه و مؤخره‏اى بسيار استوار و گويا به چاپ رسانده است.
مؤلفى ديگر، كتابى با نام الشريف المعتمد شاه عبدالعظيم الحسنى حياته و مسنده را در سال 1422ق، به چاپ رسانده كه در آن، مجموعه روايات حضرت عبدالعظيم همراه با تبويب ارائه شده است.
كنگره حضرت عبدالعظيم حسنى(ع) نيز در تلاش است تا مسند حضرت را كامل‏تر و جامع‏تر با فهرستى موضوعى فنى در اختيار علاقه‏مندان قرار دهد. در اين مسند تاكنون 118 روايت جمع‏آورى شده و چون نوزده روايتش تقطيعى و تكرارى است، در نتيجه حدود 99 روايت بدون تكرار در اين مسند كنگره گرد آمده است. اين مسند حدود بيست روايت، بيش از مسندهاى قبلى ارائه كرده است. بايد سه روايت ديگر را به اين نود و نه روايت افزود:
يك روايت‏(42) از كتاب عبدالعظيم حياته و مسنده و دو روايت‏(43) از كتاب الشريف المعتمد شاه عبدالعظيم الحسنى حياته و مسنده.
حضرت عبدالعظيم در مجموعه روايى‏اش -كه ميراث وى محسوب مى‏شود، 26 روايت از امام جواد(ع) و نُه روايت از امام هادى(ع) و دو روايت از امام رضا(ع) نقل مى‏كند.
اينها رواياتى است كه ايشان بى‏واسطه از امامان(ع) نقل كرده است. مجموع اين دسته 37 روايت مى‏شود:
اما روايات با واسطه وى، در حدود 65 روايت است.
مجموعه روايات حضرت عبدالعظيم، كه تاكنون ما به 102 روايت از اين مجموعه دست يافته‏ايم، همه برگرفته از كتابهاىِ معتبر روايىِ شيعه است. گذشته از قرائنى بر درستى اين مجموعه روايى، كه اعتبار ويژه‏اى به اين مجموعه مى‏بخشد، اعتبار سندى مجموعه روايات وى نيز در حد بسيار بالايى است. بنابراين بر مبناى حجيت خبر موثوق به كه مورد قبول اكثريت قريب به اتفاق عالمان و فقيهان شيعه است، روايات حضرت عبدالعظيم با توجه به مضمون، حضور در منابع معتبر روايى شيعه و با توجه به معاضدتهاى بسيار، اعتبار مطلوبى پيدا مى‏كند. ما بيش از اين درباره اين مجموعه روايى سخن نمى‏گوييم و تنها به ارائه فهرستى از اين مجموعه بسنده مى‏كنيم.
الف. روايات بى‏واسطه از امام

1. كباير در قرآن،
2. چند روايت تفسيرى ،
3. چند روايت درباره غيبت و ظهور حضرت مهدى (ارواحنا فداه)،
4. چند روايت در شأن زيارت حضرت رضا(ع)،
5. جايگاه امامت و ولايت در اسلام،
6. حديث معراج و دسته‏هاى گوناگون زنانِ معذب،
7. شانزده حكمت از كلمات اميرالمومنين(ع)،
8. ميهمانى سلمان از ابوذر (دو مورد)،
9. نهى از افراط در غضب،
10. كراهت ازدواج و آميزش جنسى در برخى زمانها،
11. دليل خلت حضرت ابراهيم(ع)،
12. علت بوى بد مدفوع انسان،
13. معناى رجيم،
14. پيام حضرت امام رضا(ع)،
15. خطبه ازدواج،
16. انتساب گناه به بنده،
17. توصيه‏هاى پيامبر(ص) به امام على(ع) در هنگام يمن رفتن،
18. رعايت سطح عقل مردم و مدارا با مردم،
19. سنت واجب و سنت مستحب،
20. مريضى و آمرزش گناهان،
21. مناجات موسى(ع) با خداوند،
22. عرض دين بر امام هادى(ع)،
23. دعاى رؤيت هلال ماه رمضان،
24. دعاى تعويذ فرزند،
25. تأويل يك آيه،
26. ديدار با دوستان،
27. چهار گفته حضرت على(ع) كه قرآن در تأييد آن نازل شده است،
28. مكاتبه حضرت عبدالعظيم حسنى،
29. ايمان ابوطالب،
30. داستان نوح(ع) و فرزندانش،
31. داستان نوح(ع) و ابليس .
ب. روايات با واسطه از امام

1. چند دستور دينى همراه با استناد قرآنى‏
2. تفسير برخى آيات:
– سبحان الله.
– يوم لايغنى مولى عن مولى شيئاً و لاهم ينصرون الا من رحم اللّه.
– أوَلا يذكر الإنسان أنّا خلقناه من قبل و لم يك شيئاً.
– هل أتى على الإنسان حين من الدهر لم يكن شيئاً مذكوراً.
– فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه.
– و اُوحى الى هذا القرآن لاُنذركم به و من بلغ.
– و تركهم فى ظلمات لايبصرون.
– ختم اللّه على قلوبهم و على سمعهم.
– وجوه يومئذٍ ناضرة إلى ربّها ناظرة.
– الّو استقاموا على الطريقة لأسقيناهم ماءً غدقاً.
– إنّ فى ذلك لايات للمتوسّمين و إنّها لبسبيل مقيم.
– أولى لك فأولى ثمّ أولى لك فأولى.
– ثمّ ليقضوا تفثهم.
– لئن أشركت ليحبطن عملك.
– كذّبوا باياتنا كلّها.
– ف‏آمنوا باللّه و رسوله و النور الذي أنزلنا.
– قل للذين آمنوا يغفروا للذين لايرجون أيّام اللّه.
3. بيان شان نزول و قرائت در چند آيه:
– و لو أنّهم فعلوا ما يوعظون به.
– فبدّل الذين ظلموا قولاً غير الذي قيل لهم.
– و تعيها اُذن واعية.
– إنّ الذين كفروا و ظلموا.
– يا ايها الناس قد جاءكم الرسول بالحق من ربكم.
– فأبى أكثر الناس إلاّ كفوراً.
– قل الحق من ربكم.
– هذا صراط عليٍّ مستقيم.
– قل اعملوا فسيرى اللّه عملكم و رسوله و المؤمنون.
4. خطبه موعظه‏اى اميرالمومنين(ع).
5. حديث لوح.
6. امور وابسته به قضا و قدر الهى.
7. وجوب روزه رمضان با رؤيت هلال و حكم روزه يوم‏الشك.
8. پذيرش از امامان صادق(ع).
9. شكر مخلوق.
10. مدح آب كشى از چاه زمزم.
11. سكوت از لغو.
12. كشندگان پيامبران.
13. درباره زنان.
14. كشتن شتر مريض.
15. علت مخالفت با شيعه.
16. انواع نشستن.
17. نماز در مكان تصوير دار.
18. زكات نگرفتن مستحق.
19. تحريف زدائى از يك خبر.
20. محبت به خدا، پيامبر و خويشان وى.
21. نور امام در دلهاى مؤمنان.
22. فضيلت زيارت با معرفت حضرت رضا(ع) در توس.
23. يك گام در راه زيارت امام حسين(ع).
24. تيمم با خاك راه.
25. گريه آسمان و زمين بر امام حسين(ع).
26. گريه آسمان و زمين بر يحيى سلام‏اللّه عليه و امام حسين(ع).
27. نُه نام از نامهاى حضرت زهرا(س).
28. موسى بن جعفر(ع) فرزندشان على را رضا ناميدند.
29. ارزش انتظار.
30. چند شعر پندآموز در پاسخ به نامه مأمون.
31. اولى الامر.
32. قباله خريد خانه براى شريح.
33. بروز ارزش عقيده به امامت در هنگام مرگ.
34. وجوب اطاعت از امام واجب.
35. پيامبر(ص) و خوردن غذا با امام على(ع).
36. وظيفه ما، گفته امام زنده است.
37. ترجيح حديث امام اخير.
38. خواب ديدن ام سلمه.
39. خواب امام رضا(ع).
40. درباره قم وا هل قم.
41. گفتارى از ابوذر.
42. تفسير آيات حج.
43. نماز.
44. مؤمن واقعى.
ج. مهم‏ترين روايات حضرت عبدالعظيم

1. كباير در قرآن‏
2. جايگاه امامت در اسلام‏
3. حديث معراج و دسته‏هاى گوناگون زنان معذب‏
4. شانزده حكمت از كلمات اميرالمومنين(ع)
5. پيام حضرت رضا(ع) به شيعه‏
6. مناجات موسى(ع) با خدا و سؤالهايش از خداوند
7. عرض دين بر امام هادى(ع)
8. خطبه پندآميز اميرالمومنين(ع) در جمع ياران‏
9. روايت لوح‏
10. دعاى امام جواد(ع) در شب اول ماه مبارك رمضان پس از نماز مغرب‏
11. روايت امام زين‏العابدين(ع) درباره امامت، نام بردن تك تك امامان و سخن درباره خصوص حضرت امام زمان سلام‏اللّه عليه در زمان غيبت‏
12. روايت چهار گفتار اميرالمومنين(ع) كه در قرآن آمده است.
13. روايت تفسير اضطرار و اقسام غير مذكّى‏
8. توثيق امام(ع) از وى

بسيارى از رجال و راويان، از سوى رجاليّونى چون نجاشى توثيق گرفته‏اند، ولى راويان بزرگى چون حضرت عبدالعظيم حسنى چنان برجسته‏اندكه از امامان(ع) توثيق دارند.
امام هادى(ع) با ديدن عبدالعظيم مى‏گويد: «مرحبا بك يا اباالقاسم، أنت ولّينا حقّاً»(44) و پس از آنكه عبدالعظيم دين خويش را بر امام عرض كرد، امام در تأييد دين وى مى‏گويد: «هذا واللّه دين اللّه الذى ارتضاه لعباده فاثبت عليه‏(45)؛ به خدا سوگند اين همان دين خداست كه براى بندگانش پسنديده‏است، بر آن پايدار بمان». و آنگاه او را دعا مى‏كند كه «ثبتك اللّه بالقول الثابت في الحياة الدنيا و في الآخرة».(46)
باز هنگامى كه نزد امام حسن عسكرى(ع)، از عبدالعظيم حسنى صحبتى به ميان آمد، وى را چنين مى‏ستايد: «اگر عبدالعظيم نبود، مى‏گفتم كه على بن حسن بن زيد بن حسن فرزندى از خود باقى نگذاشته است».(47) مى‏نگريد كه توثيق حضرت عبدالعظيم، توثيق معمولى و عادى رجالى نيست؛ اين توثيق از سوى امام معصوم(ع) و در اوج آن است. بنابر اين رواياتى كه عبدالعظيم در سند آن باشد، از جهت وى موصوف به صحت خواهد بود.
حال بنگريد كه محقق ميرداماد، چگونه از اين حقيقت دفاع مى‏كند و اين سخن را كه عبدالعظيم توثيق رجالى ندارد و بدين جهت رواياتش وصف صحت نمى‏گيرد را، چگونه مى‏كوبد! وى مى‏نويسد:
من الذايع الشايع أنّ طريق الراوية من جهة أبي القاسم عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى المدفون بمسحد الشجرة بالرى رضى‏اللّه تعالى عنه و أرضاه من الحسن؛ لأنّه ممدوح غيرمنصوص على توثيقه.
و عندي أنّ الناقد البصير و المتبصّر الخبير يستهجنان ذلك و يستقبحانه جدّاً و لو لم يكن له الاّ حديث عرض الدين و ما فيه من حقيقة المعرفة و قول سيّدنا الهادى أبي الحسن الثالث(ع):«يا أباالقاسم، أنت وليّنا حقّاً». مع ماله من النسب الظاهر و الشرف الباهر لكفاه؛ اذ ليس سلالة النبوة و الطهارة كأحد من الناس اذا ما آمن و اتقى و كان عند آبائه الطاهرين مرضيّاً مشكوراً… .(48)
معروف و مشهور است كه سند روايت از جهت ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى كه در مسجد شجره در رى مدفون است، حَسَن خواهد بود؛ چون عبدالعظيم ممدوح است، ولى تصريحى به وثاقت وى نشده است. من بر اين باورم كه ناقد بينا و روشن دل آگاه، اين سخن را زشت مى‏داندو جداً تقبيح مى‏كند و اگر نبود جز همان روايت عرض دين و حقيقت شناختى كه در آن آمده و گفته سرور ما امام هادى ابوالحسن ثالث(ع) درباره او كافى بود. امام هادى(ع) فرمود: اى ابوالقاسم، تو به حق، ولىّ ما هستى به علاوه، حضرت عبدالعظيم نسبى آشكار و شرافتى روشن دارد؛ چرا كه سلاله نبوت و طهارت چون يك فرد معمولى از مردم نيست، اگر ايمان و تقوى پيشه سازد و در نزد پدران پاكش پسنديده و مورد تقدير باشد.
بدين دليل است كه آيةاللّه خويى(ره)، فقيه و رجالى بزرگ، كه در پذيرفتن توثيق رجال بسيار سختگير است، پس از نپذيرفتن روايتى كه عبدالعظيم بى‏واسطه از حضرت رضا(ع) نقل كرده، مى‏نويسد:
والذى يهوّن الخطب أنّ جلالة مقام عبدالعظيم و إيمانه و ورعه غنيّة عن التشبث في إثباتها بأمثال هذه الروايات الضعاف‏(49)؛ آنچه كه مشكل را آسان مى‏سازد، اين است كه والايى مقام عبدالعظيم و ايمان و ورع وى نياز ندارد كه براى اثبات آن به اين روايات ضعيف تمسك جوييم.
هم اكنون شايسته است در اين جمله امام هادى(ع) درباره حضرت عبدالعظيم تأمل كنيم كه فرمود: «مرحبا بك! أنت وليّناً حقّاً؛ خوش آمدى، آغوشم براى تو گشوده است! تو به راستى ولىّ مايى».
براى توضيح اينكه ولى امامان بودن چه مفهوم و محتوايى دارد، نگاهى بيفكنيد به گفتار امام باقر(ع) با جابر بن يزيد جعفى. امام باقر(ع) در وصيت طولانى خويش به جابربن يزيد جعفى مى‏فرمايد:
واعلم بأنّك لاتكون لنا وليّاً حتّى لو اجتمع عليك أهل مصرك و قالوا: إنّك رجل سوء لم يخزنك ذلك ولو قالوا إنّك رجل صالح لم يسرّك ذلك ولكن اعرض نفسك على كتاب اللّه. فإن كنت سالكاً سبيله زاهداً في تزهيده راغباً في ترغيبه خائفاً من تخويفه.فاثبت و أبشر؛ فإنّه لايضرك ما قيل لك و إن كنت مبائناً للقرآن فما ذاالذي يغرك من نفسك. إنّ المومن معنىّ بمجاهدة نفسه ليغلبها على هواها. فمرّة يقيم أودها و يخالف هواها في محبةاللّه و مرّة تصرعه نفسه فيتّبع هواها فينعشه اللّه فينتعش و يقيل اللّه عثرته فيتذكّر و يفزع إلى التوبة و المخافة فيزداد بصيرة و معرفة لما زيد فيه من الخوف و ذلك بأنّ اللّه يقول:«إنّ الذين اتّقوا إذا مسّهم طائف من الشيطان تذكّروا فإذا هم مبصرون»(50)؛
اى جابر، بدان كه تو ولى ما نيستى تا آنكه اگر همه مردم ديارت بر ضد تو اتفاق كنند و همه درباره تو بگويند كه تو مرد بدى هستى، اين تو را محزون نسازد و اگر بگويند كه تو فرد شايسته‏اى هستى، اين هم تو را شاد نسازد (سخن مردم ملاك نيست)؛ بلكه بايد خويش را بر قرآن عرضه كنى. اگر راه قرآن را مى‏روى و آنجا كه قرآن دعوت به زهد مى‏كند زهد مى‏ورزى و در موردى كه ترغيب مى‏كند تمايل نشان مى‏دهى و از بيم دهى قرآن بيم مى‏گيرى، پس ثابت و استوار باش و بشارت باد تو را؛ چرا كه آنچه درباره تو گفته شده است، آسيبى به تو نمى‏رساند و امّا اگر از قرآن جدا افتاده‏اى، پس اين چه است كه تو را درباره خودت مغرور ساخته است.
مؤمن به جهاد با خويش اهتمام مى‏ورزد تا بر هواى خويش پيروز گردد. گاه كجى خود را راست مى‏كند. و در راه محبت خدا با هواى خويش مخالفت مى‏ورزد و گاه نفس وى او را زمين مى‏زند و او در پى هواى خود حركت مى‏كند، ولى خداوند او را زنده مى‏سازد و او زنده مى‏شود و خداوند لغزش وى را جبران مى‏كند و مؤمن متوجه مى‏شود و توبه مى‏كند و از عقاب خداوند به هراس مى‏افتد و بينايى و معرفت او به دليل فزونى يافتن ترس در او، فزونى مى‏يابد. و اين حقيقت بر پايه آن است كه خداوند مى‏گويد: پرهيزكاران هنگامى كه گرفتار وسوسه‏هاى شيطان مى‏شوند متذكر مى‏گردند و ناگهان بينا مى‏شوند.
بنابر گفته امام باقر(ع) ولىّ امامان(ع) كسى است كه حرف مردم كوچك‏ترين تأثيرى در او نگذارد. و تنها خويش را بر پايه كتاب خدا ساخته باشد و در اين راه پيوسته در جهاد با نفس باشد از اين سخن امام باقر(ع)، فهميده مى‏شود كه شخصيت حضرت عبدالعظيم چه تعالى و اوجى دارد!
ولىّ واژه‏اى است كه هم به خدا و پيامبر(ص) و امامان(ع) اطلاق ميشود و هم از اين سو درباره مردمى ويژه. در آن سو، معناى مطاع بودن را مى‏رساند و در اين سو، معناى مطيع بودن را.
حضرت عبدالعظيم ولىّ امامان است؛ يعنى دوست نزديك و مطيع و پيرو امامان(ع) است و آنان را مطاع خود مى‏داند.
در روايتى ديگر، ولىّ امامان چنين تفسير مى‏شود:
… من كان للّه مطيعاً فهو لنا وليّ و من كان للّه عاصياً، فهو لنا عدؤ. ما تنال ولايتنا الا بالعمل و الورع‏(51)؛
در اين روايت امام به جابر مى‏گويد، هر كس مطيع خداوند است او ولىّ ما است و هر كس خدا را عصيان مى‏كند، او دشمن ما است ولايت ما جز با عمل و ورع دست يافتنى نيست.
باز در روايتى مى‏خوانيم: «يا جابر، من أطاع اللّه و أحبّنا فهو وليّنا؛ اى جابر كسى كه خدا را اطاعت كند و ما را دوست بدارد، ولىّ ما است».
از آنچه گفته شد؛ فهميده مى‏شود كه جمله «انت ولينا حقّاً» و ارجاع و اعتماد امام به وى، تا چه ميزان وثاقت حضرت عبدالعظيم را مى‏رساند.
9. دعاى معصوم(ع) در حق او

دعاى امام معصوم مستجاب است و اگر در حق كسى دعاكند به استجابت مى‏رسد. اين يك نكته درباره اصل دعا از سوى امام معصوم. نكته ديگر اينكه امام چه دعايى در حق عبدالعظيم حسنى كرده است. توجه به مضمون و محتواى دعاى امام نيز بسيار مهم است و ارجمندى حضرت عبدالعظيم را در نگاه امام ترسيم مى‏كند. به علاوه، مورد دعاى معصوم قرار گرفتن خود از ارزشهاى ويژه است؛ چون دعا نشانه رضايت دعاكننده از كسى است كه دعا مى‏شود.
بنگريد: «ثبتك اللّه بالقول الثابت في الحياة الدنيا و الآخرة؛ خداوند تو را با گفتار ثابت و استوار در دنيا و آخرت استوار و ثابت سازد».
در آيه 27 از سوره ابراهيم مى‏خوانيم:
يثبّت اللّه الذين آمنوا بالقول الثابت في الحياة الدنيا و في الآخرة؛ خداوند كسانى را كه ايمان آورده‏اند به خاطر گفتار و اعتقاد ثابتشان استوار ميدارد، هم در اين جهان و هم در سراى ديگر.
اين تثبيت الهى و اين دعاى معصوم است كه كار مومن را كامل مى‏سازد و او را مصونيت مى‏بخشد. باقيماندن بر اين دين پيراسته و اين ايمان آراسته و پايدارى بر آن، چيزى است كه بالاتر از آن تصور نمى‏شود لذا امام(ع) به حضرت عبدالعظيم مى‏فرمايد: بر اين دين استوار بمان و آن‏گاه وى را دعا مى‏كند كه خداوند او را در دنيا و آخرت با اين ايمان استوار و پايدار بدارد.
يافتن دين حق و پسنديده و پايدارى بر آن تا قيامت ارزشمندترين ارزشها است.
و حضرت عبدالعظيم حسنى اين دين حق و پسنديده را يافته و امام(ع) او را در اين جهت تأييد كرده واز آن سو براى اينكه بر اين دين پايدار بماند؛ دعاى حضرت همراه او است.
10. دين مرضى

امام هادى(ع) درباره دين حضرت عبدالعظيم فرمود: هذا و اللّه دين اللّه الذي ارتضاه لعباده؛ به خدا سوگند اين دين، دين مرضى خداوند است.
صاحب بن عباد درباره حضرت عبدالعظيم مى‏نويسد:
ذو ورع و دين… عالم بامور الدين….(52)
دين دارى و دين‏شناسى از ارزشهاى شخصيت عظيم الشان حضرت عبدالعظيم است.
دين مرضى دين تكميل شده با ولايت است. قرآن بر اين سخن تصريح دارد:
اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا؛(53) امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آيين شما پذيرفتم.
دين مرضى دين تكميل شده با ولايت و حاكميت امام است.
بنگريد: «وليمكّن لهم دينهم الذى ارتضى لهم»؛(54) «و دين و آيينى را كه براى آنان پسنديده، پابرجا و ريشه‏دار خواهد ساخت».
مهم اين است كه حضرت عبدالعظيم دين مرضى را برگزيده است؛ چون دين غيرمرضى، يعنى دين منهاى ولايت و امامت، حتى براى سخت كوشترين ناسكان ارزش ندارد.
دردين غيرمرضى ناسك ومتهتك همسانند وتنهابراى‏ناسك رنجى‏بيهوده مانده‏است.
11. تسليم بودن

حقيقت دين همان تسليم بودن در برابر خدا و حجتهاى الهى است: «إنّ الدين عنداللّه الإسلام»؛(55) «دين در نزد خدا اسلام (و تسليم بودن در برابر حق) است.» اين تسليم بودن برخاسته از فهم درست و سرشت پاك فرد است. هر قدر كه فرد فهيم‏تر و پاك‏تر باشد، خصلت تسليم وى در برابر خداوند و حجتهاى او بيشتر خواهد شد.
دين باوران فهيم كه از طهارت و پاكى ويژه‏اى برخوردارند به اين خصلت دست مى‏يابند و روح تسليم در آنان موج مى‏زند. برخى مى‏پندارند كه تعبّد و تسليم نشان ضعف فكرى و نارسايى درك فرد است؛ ولى چنين نيست؛ تعبّد و تسليم در برابر خداوند و حجتهاى الهى نشان اوج فهم و پاكى است.
قدرت فهم و شناخت بالاى خدا و حجت‏هاى الهى انسان را به كرنش وا مى‏دارد و پايه‏هاى تسليم را در او محكم مى‏سازد.
در آيه هفتم از سوره آل عمران مى‏خوانيم: «والراسخون في العلم يقولون آمنا باللّه كلّ من عند ربّنا».
اينكه اعتراف مى‏كنند و اقرار دارند، نشان رسوخ و عمق علم آنان است. دانشمندان پس از به اوج رسيدن در علم تازه اقرار به جهل مى‏كنند و اين اقرار نشان اوج علم و دركشان خواهد بود.
حضرت اميرالمؤمنين(ع) مى‏فرمايد:
واعلم أنّ الراسخين فى العلم، هم الذين أغناهم عن اقتحام السدد المضروبة دون الغيب الإقرار بجملة ما جهلوا تفسيره من الغيب المحجوب. فمدح اللّه تعالى اعترافهم بالعجز عن تناول ما لم يحيطوا به علماً و سمّى تركهم التعمق فيما لم يكلفهم البحث عن كنهه رسوخاً؛(56)
بدان، آنان كه در علم دين استوارند، خدا آنها را از فرو رفتن در آنچه كه بر آنها پوشيده است و تفسير آن را نمى‏دانند و از فرو رفتن در اسرار نهان، بى‏نياز ساخته است و آنان را از اين رو كه به عجز و ناتوانى خود در برابر غيب و آنچه كه تفسير آن را نمى‏دانند اعتراف مى‏كنند، ستايش فرموده و ترك ژرف نگرى آنان در آنچه كه خدا بر آنان واجب نساخته را راسخ بودن در علم شناسانده است. پس به همين مقدار بسنده كن و بزرگى خدا را با ميزان عقل خود ارزيابى مكن.
آرى، رها كن كسانى را كه مى‏پندارند همه چيز را مى‏فهمند و يا مى‏توانند بفهمند؛ اينان واقعاً نمى‏فهمند.
اين از درك بالاى فرد است كه مى‏فهمد همه حقايق دست يافتنى نيست و ما حقايق مافوق علم و عقل داريم كه با تسليم در برابر وحى به دست مى‏آيد. اينان مى‏فهمند كه بايد در برابر خدا و حجت‏هاى وى تسليم باشند. تسليم نشان معرفت و شناخت است.
الامام الباقر(ع):
أحقّ من خلق اللّه بالتسليم لما قضى اللّه من عرف اللّه؛(57)
كسى كه خدا را شناخت، از همه به تسليم در برابر قضاى الهى سزاوارتر است.
عبدالعظيم حسنى سرشار از اين روح تسليم است و اساساً مشخصه ارزش‏آفرين و ويژگى مشهود اين راوى بزرگ همان تسليم و تعبّد او در برابر خداوند و حجتهاى الهى است. اين ويژگى را با كمترين نگاه به زندگى اين عبد بزرگ همه مى‏يابند. ما به برخى از آنچه اين تسليم را مى‏نماياند، اشاره مى‏كنيم:
الف. درك محضر امام و دانش‏پذيرى از امام،
ب. پرسش از امام چه حضوراً و چه كتباً،
پ. عرض دين خويش بر امام،
ت. تأييد ويژه امام از او و شهادت امام بر اينكه حضرت عبدالعظيم حسنى به حق ولىّ امام است،
ث. ارجاع و اعتماد امامان به وى.
مناسب است به اسوه ديگرى از تسليم منشان اشاره كنيم:
امام صادق(ع) درباره عبداللّه بن ابى يعفور فرمود:
ما وجدت أحداً يقبل وصيّتي و يطيع أمري إلاّ عبداللّه بن أبي يعفور(58)؛
كسى را كه سفارش مرا بپذيرد و دستورم را اجرا كند، جز عبداللّه بن ابى يعفور نمى‏شناسم.
در روايتى آمده است كه عبداللّه بن ابى يعفور به امام صادق(ع) گفت: اگر يك انار را دو نيم كنيد و شما بگوييد كه اين نيم حرام و اين نيم حلال است مى‏پذيرم كه همان را كه شما حلال گفته‏ايد حلال و همان را كه حرام گفته‏ايد حرام است. امام صادق(ع) دو مرتبه فرمود: خداوند تو را رحمت كند.(59)
شناخت ژرف و عميق از حجت خدا، زمينه ساز چنين تسليم و تعبدى است.
12. عبادت

نجاشى درباره حضرت عبدالعظيم حسنى(ع) از احمد بن محمدبن خالد برقى نقل مى‏كند كه عبدالعظيم پس از آن كه از چنگ سلطان زمان فرار كرد و به رى آمد، در خانه مردى از شيعيان در سكّة الموالى ساكن شد و در آنجا به عبادت اشتغال ورزيد. روزها روزه داشت و شبها را به عبادت مى‏پرداخت؛ چنان كه نقل شده‏است: «و كان (فكان) يعبد اللّه في ذلك السرب و يقوم نهاره و يقوم ليله» (60)صاحب بن عباد نيز در شرح حال حضرت عبدالعظيم به اين ويژگى حضرت اشاره دارد و مى‏نويسد: «… عابد… و كان يعبداللّه عزّوجلّ في ذلك السرب يصوم النهار و يقوم اللّيل»(61) عبادت خدا و روزه‏دارى و شب‏زنده‏دارى كار مردان خدا است؛ آنان كه در سويداى قلبشان حبّ خدا جا دارد و شور و هوايى ديگر به سر دارند. جّد اعلاى ما حضرت آيةاللّه شيخ محمدعلى صفايى حايرى قمى براى فرزندشان نقل كردند كه شبى از شبها براى نماز شب بيدار شدم، ولى گويا حال برخاستن از بستر را نداشتم. در اين هنگام از بادگير خانه صدايى شنيدم كه مى‏گفت: برخيز! عاشقى شيوه رندان بلاكش باشد.
عبادت سلوك صراط مستقيم است، خداوند مى‏فرمايد: «و أن اعبدوني هذا صراط مستقيم»؛(62) و مرا بپرستيد كه راه مستقيم اين است حضرت عبدالعظيم حسنى -سلام‏اللّه عليه با عبادتى كه با كيفيت «احمزه‏(63)» و با كميت استمرار زينت يافته بود ره‏پوى صراط مستقيم بوده‏است.
13. امانتدارى

امانتدارى از خصلتهاى بنيادينى است كه ريشه بسيارى از فضيلتها و ارزش‏ها است. تأكيد بر اين فضيلت در آيات و روايات نشان ارزشمندى فوق‏العاده اين فضيلت است. شخصيّتهاى بزرگى چون پيامبر(ص) با اين وصف بزرگ ستوده شده‏اند.
برخى از احكام اسلام خاص مردان يا زنان است. حجّ از احكام خاص مستطيع است و بعضى از احكام مقيد به اسلام و ايمان است؛ ولى امانتدارى جزء قوانين بين‏المللى اسلام است؛ يعنى امانت را بايد به صاحب آن بازگرداند گرچه كافر حربى باشد و هيچ قيدى مانع از پرداخت امانت نمى‏شود، نه كفر امانت دهنده و نه فسق و نه چيز ديگرى.
پيامبر(ص)، اميرالمؤمنين(ع) را در مكه گذاشتند تا امانتهاى حضرت را باز پردازند و امين از نخستين و افتخار آميزترين القاب پيامبر(ص) است.
اين تخصيص نخوردن در امانتدارى و دقتهايى كه دين مقدس اسلام در پرهيز از افراط و تفريط درباره امانت كرده است، عظمت امانتدارى و ارزش شخص امين را مشخص مى‏كند.
البته امانت، قلمرو گسترده‏ترى از حوزه مالى دارد.
از ويژگيها و صفات بارز و شهرت يافته حضرت عبدالعظيم حسنى امانتدارى است.
صاحب بن عبّاد در وصف كوتاه و پرمحتواى خود درباره شخصيت حضرت عبدالعظيم آورده است كه: «معروف بالأمانة»؛ امانتدارى آن حضرت از خصلتهاى شناخته شده و مشهورشان بوده است.
اعتماد و ارجاع امامان به وى حاكى از امين بودن اين شخصيت بزرگ است.
14. عمل به تقيّه

تقيّه يك عملكرد خردمندانه و محتاطانه براى پاسدارى از دين و دين مداران است. نقش تقيّه در گسترش دين و در پاسدارى از دين باوران چونان نقش هجرت و جهاد است. ما جلوه‏هاى گوناگون تقيّه را در گفتار و كردار پيشوايان دين مى‏نگريم و به نقش پوياى آن در سخت‏ترين شرايط ممكن پى مى‏بريم.
در زمان سلطه نيزه‏ها و بستن دهانها و شكستن قلمها و نابودى حقيقتها، تنها تقيّه است كه على‏رغم فشار، حقيقتها و حقيقت باوران را پاس مى‏دارد و زيركانه قلم را بر نيزه، حق را بر شمشير و حقيقت را بر سلطه پيروز مى‏گرداند.
روند تقيّه را مى‏توان از آغاز بعثت بررسى كرد. پنهان بودن دعوت، افشا نكردن حقايق و اسرار، همشكلى و همزيستى ظاهرى با اهل اديان و مكاتب، ابرازِ تبرّى نكردن، نفوذ و حضور در حلقه مخالف، از جلوه‏هاى تقيّه است.
زندگى حضرت عبدالعظيم با اين ارزش همراه بوده است؛ صاحب بن عبّاد مى‏نويسد:
و خاف من السلطان فطاف البلدان على أنّه قيج ثمّ ورد الرىّ و سكن بساربانان في دار رجل من الشيعة في سكّة الموالي و كان يعبداللّه عزّوجلّ في ذلك السرداب يصوم النهار و يقوم الليل و يخرج مستتراً فيزور القبر الّذى يقابل الآن قبره و بينهما الطريق و يقول هو قبر رجل من ولد موسى بن جعفر(ع) و كان يقع خبره إلى الواحد بعد الواحد من الشيعة حتّى عرفه أكثرهم؛(64)
حضرت عبدالعظيم حسنى -سلام‏اللّه عليه از بيم سلطان به گردش در شهرها به عنوان پيك پرداخت. آن‏گاه به رى آمد و در محله ساربانان در خانه مردى شيعى در سكة الموالى سكونت كرد و در آن سرداب به عبادت خدا مشغول شد. روز را روزه مى‏گرفت و شب خيزى داشت و پنهان و ناشناس از خانه بيرون مى‏آمد و به زيارت قبرى مى‏رفت كه امروز روبه‏روى قبر خود ايشان است و ميان اين دو قبر راه است و مى‏فرمود: اين قبر مردى از فرزندان حضرت موسى بن جعفر(ع) است و اين چنين خبر حضرت عبدالعظيم حسنى به شيعيان تك تك مى‏رسيد تا آنكه اكثر شيعيان از حضور ايشان باخبر شد».
15. اعتماد و ارجاع امام به وى

و أمّا الحوادث الواقعة فارجعوا فيها إلى رواة حديثنا؛ فإنّهم حجّتى عليكم و أنا حجةاللّه عليهم؛(65)
در حوادثى كه پيش مى‏آيد، به راويان حديث ما مراجعه كنيد؛ چرا كه آنان حجّت من بر شما و من حجّت خدا بر آنان هستم.
روى ابوتراب الرويانى قال: سمعت أبا حمّاد الرازى يقول: دخلت على عليّ بن محمّد(ع) بسرّ من رأى. فسألته عن أشياء من الحلال و الحرام. فأجابنى فيها. فلمّا ودّعته، قال لي: يا حمّاد، إذا اشكل عليك من أمر دينك بناحيتك، فسل عنه عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى و اقرأه منّي السلام؛(66)
ابو حماد رازى گويد: در سرّ من رأى به خدمت امام هادى(ع) رسيدم و سؤالاتى درباره حلال و حرام از ايشان كردم و ايشان جواب دادند چون با ايشان وداع كردم حضرت به من فرمود: اى حمّاد، هر زمان كه در منطقه‏ات چيزى از امور دينى بر تو مشكل شد درباره‏اش از عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى بپرس و سلام مرا نيز به او برسان.
ارجاع‏هاى امامان حاكى از آن است كه آن شخصيت كاملاً شايسته بوده و اهليّت آن را داشته كه شيعه در مشكلات دينى‏اش به او مراجعه كند.
با يك بررسى ساده، روشن مى‏شود كه ارجاعهاى امامان به چه گونه افرادى است؛ بنگريد به: ارجاع به زكريّا بن آدم، ارجاع به ابان، ارجاع به يونس بن عبدالرحمن، ارجاع به زراره، ارجاع به محمّدبن مسلم ثقفى، ارجاع به ابابصير.
امام رضا(ع) در پاسخ به سؤال على بن مسيّب كه مى‏پرسد: فاصله‏ام دور است و هر زمان نمى‏توانم محضرتان شرفياب شوم، معالم دينم را از چه كسى بپرسم؟ مى‏فرمايد: از زكريّا بن آدم قمى كه بر دين و دنيا مأمون است، بپرس.(67)
امين بر دنيا و امين بر دين بودن اوج اخلاق و علم زكريّا بن آدم قمى را مى‏رساند و از اين حديث به دست مى‏آيد كه چه شخصيتهاى برجسته‏اى و با چه شرايطى مورد ارجاع امامان قرار مى‏گرفته‏اند.
حضرت صادق(ع) فيض بن مختار را به زراره ارجاع مى‏دهد و به او مى‏گويد:
«إذا أردت حديثاً فعليك بهذا الجالس» و أومأ إلى رجل من أصحابه. فسألت أصحابنا عنه. فقالوا: زرارة بن أعين؛(68)
اگر حديث خواستى، بر تو باد به اين فردى كه نشسته است و اشاره فرمود به يك نفر از ياران خويش فيض گويد: از يارانمان پرسيدم اين كيست؟ گفتند: زرارة بن اعين است.
ارجاع در ميان فقيهان معناى والايى دارد. اينكه يك فقيه بزرگ حتّى مسئله‏اى را به فقيه ديگرى ارجاع دهد، از چنان ارزشى برخوردار است كه اعلميّت و برترى وى را در رتبه بعد از خود اثبات مى‏كند.
هم اكنون اگر امام معصومى به طور مطلق كسى را به عبدالعظيم حسنى ارجاع دهد و بگويد كه در مشكلات دينى به عبدالعظيم مراجعه كن؛ آيا شخصيّت ارزشمند و والاى او را نمى‏رساند؟ اين چنين است كه نجاشى پس از نقل ارجاع حضرت رضا(ع) به يونس بن عبدالرحمن مى‏نويسد: «و هذه منزلة عظيمة(69)؛ اين موقعيت بس بزرگى است» براى يونس كه امام(ع) به وى ارجاع داده است.
عبدالعزيز بن المهتدى گويد:
إنّي سألته فقلت انّي لا اقدر على لقائك في كل وقت فعمّن آخذ معالم ديني؟ فقال: خذ عن يونس بن عبدالرحمن؛(70)
از امام رضا(ع) پرسيدم من هميشه نمى‏توانم به ديدارتان نايل شوم؛ پس از چه كسى معالم دينم را بگيرم؟ حضرت فرمود: از يونس بن عبدالرحمن.
ارجاع مكرّر امام صادق(ع) به ابان بن تغلب، شخصيتى كه سه امام را درك كرده و سى هزار حديث تنها از امام صادق(ع) روايت كرده است، نيز حكايت از منزلت ابان دارد.
گفتنى است ارجاعهاى مطلق، اوج و ارج بيشترى دارد و شخصيت عبدالعظيم حسنى -سلام‏اللّه عليه از چنين ارجاعى بهره‏مند است و او را در رديف راويان بزرگ و بى‏مانند قرار مى‏دهد.
16. مأموريّت پيام رسانى

در قلمرو اديان الهى سفارت يكى از مأموريّتهايى بوده است كه در كنار رسالت و پا به پاى رسالت براى گسترش پيام در رساندن حقيقت جلوه كرده است. حضرت عيسى(ع) سفير به انطاكيه مى‏فرستد. پيامبر اكرم(ص) براى رساندن پيام به مراكز قدرت و هر كدام از امامان نيز سفيرانى داشته‏اند.
از سويى هم‏چنان كه وارد شده: «رسولك ترجمان عقلك؛(71) سفير و فرستاده تو نشان دهنده خردورزى توست». از اين رو، گزينش سفير به وسيله امام معصوم نشان لياقت و نمود عظمت مُرسِل است؛ آن گونه كه پيامبران و اوصياى الهى نشان عظمت خداوند متعال بوده‏اند و با عظمت خويش عظمت او را بازگو كرده‏اند.
گزينش حضرت عبدالعظيم حسنى سلام‏اللّه عليه از سوى حضرت رضا(ع) جلوه دگرى از عظمت و ارزشمندى او است. در روايتى از حضرت رضا(ع)مى‏خوانيم:
يا عبدالعظيم، أبلغ عنّي أوليائي السلام و قل لهم أن لا يجعلوا للشيطان على أنفسهم سبيلاً، و مرهم بالصدق في الحديث و اداء الأمانة، و مرهم بالسكوت و ترك الجدال فيما لا يعنيهم و إقبال بعضهم على بعض و المزاورة؛ فانّ في ذلك قربة إلىّ، و لا يشتغلوا أنفسهم بتمزيق بعضهم بعضاً؛ فانّى آليت على نفسى أنه من فعل ذلك و أسخط وليّاً من أوليائى دعوت اللّه ليعذّبه في الدنيا أشدّ العذاب و كان في الآخرة من الخاسرين، و عرّفهم أنّ اللّه قد غفر لمحسنهم و تجاوز عن مسيئهم إلاّ من أشرك به أو آذى وليّاً من أوليائى أو أضمر له سوءً؛ فإنّ اللّه لا يغفر له حتّى يرجع عنه فإن رجع و إلاّ نزع روح الإيمان عن قلبه و خرج عن ولايتى و لم يكن له نصيباً فى ولايتنا و أعوذ باللّه من ذلك؛(72)
عبدالعظيم حسنى از حضرت رضا(ع) روايت كرده كه آن حضرت فرمودند: اى عبدالعظيم، دوستان مرا از جانب من سلام برسان و به آنان بگو: شيطان را به دلهاى خويش راه ندهند و آنان را به راستگويى در گفتار و اداى امانت امر كن. و نيز آنان را به سكوت، ترك منازعه و جدال در كارهاى بيهوده، توجه به يكديگر و به ديدار يكديگر رفتن دستور بده؛ چرا كه اين كار مايه قرب به من است. دوستان من نبايد به مخالفت و دشمنى با يكديگر خود را مشغول سازند؛ چون من با خويش پيمان بسته‏ام كه هر كس چنين كارى كند و يكى از اولياى مرا خشمگين سازد دعا كنم و از خداوند بخواهم تا او را در دنيا به شديدترين عذاب مجازات كند و او در آخرت از زيانكاران باشد. دوستان مرا متوجه ساز كه خداوند نيكوكاران آنان را آمرزيده و از بدكاران آنان درگذشته است، مگر كسى كه براى خداوند شريك گيرد و يا ولى‏اى از اولياى مرا آزار دهد و يا در دل كينه و عداوت او را نهان دارد و تا از اين كار برنگردد خداوند او را نمى‏بخشد و اگر بازنگردد، خداوند روح ايمان را از قلبش در آورد و از ولايت من بيرون رود و بهره‏اى از ولايت ما را نداشته باشد. من از اين امر به خداوند پناه مى‏برم.
17. بى‏شبهه بودن شخصيّت حضرت عبدالعظيم

برخى از اصحاب امامان على‏رغم تقرّب، نجابت، صداقت و پيشينه افتخارآميز، در بعضى از عملكردها مورد نقد شديد برخى از امامان(ع) قرار مى‏گرفته‏اند؛ مثلاً با اينكه على بن يقطين يك عامل محبوب، نفوذى، كاردان و كارساز در دربار عباسى بود، هنگامى كه به مدينه آمد و اجازه تشرّف خواست، به او اجازه ندادند. همچنين گويا احمدبن اسحاق، با داشتن عنوان وكالت، صداقت و پيشينه اعتمادآميز، هنگامى كه به محضر مقدّس امام حسن عسكرى(ع) رسيد به او اجازه ورود ندادند. ابوالاسود دوئلى با كمال قرب وى به اميرالمؤمنين(ع) از سوى حضرت عزل مى‏شود. عثمان بن مظعون از سوى پيامبر توبيخ شده؛ چرا كه او لذّت برى از زنان را ترك كرد. همسرش به رسول خدا شكايت برد و پيامبر عثمان را از اين كار باز داشت.(73)
برخى‏ديگر ازاصحاب پيامبر وامامان(ع)، گاه به‏عملكردمعصوم انتقاد مى‏كردند و به زعم خويش در فكر تصحيح بودند كه اين باز نشان پايين بودن معرفت و بينش آنان بود.
حضرت عبدالعظيم حسنى در هيچ كدام از اين دو گروه نبود؛ او در زمره تسليمان محض امامت بود و در طول مصاحبت و همراهى‏اش با چند امام، نقطه منفى از او ديده نشد كه اين نشان اوج معرفت و اوج تسليم او است.
18. اختفا و شهادت احتمالى

باتوجّه به تعقيب و مراقبت مأموران عباسى از حضرت عبدالعظيم و با توجه به هجرت، آوارگى و اختفاى ايشان از دست سلطه عباسى در رى و با توجه به نقش عظيم ايشان، شهادت آن حضرت دور از گمان نيست. شاهدى كه اين گمان را تقويت مى‏كند، شهادت همگنانان ايشان است. به علاوه، تشبيه زيارت حضرت عبدالعظيم حسنى سلام الله عليه به زيارت حضرت سيدالشهداء(ع)، كه سمبل مظلوميت و شهادت است، احتمال به شهادت رسيدن ايشان را تقويت مى‏كند.
در كتاب الشجرة المباركة فى الانساب الطالبية، ص 64 آمده است كه: عبدالعظيم در رى كشته شد و مزار او بدان جا معروف و مشهور است.(74)
به هر حال هجرت نيز، همچون جهاد امرى مقدس است و اجر فراوانى دارد. خداوند عزوجل مى‏فرمايد:
و من يخرج من بيته مهاجراً إلى اللّه و رسوله ثمّ يدركه الموت فقد وقع أجره على اللّه؛(75) و هر كس به عنوان مهاجرت به سوى خدا و پيامبر او از خانه خود بيرون رود و سپس مرگش فرا رسد پاداش او بر خداست.
گفتنى است كه نجاشى و صاحب بن عباد، مرگ اين راوى بزرگ را در پى مريضى ايشان گفته‏اند و اشاره‏اى به شهادت ايشان نداشته‏اند.(76)
19. ملجأ بودن قبر حضرت عبدالعظيم حسنى(ع)

در ميان قبور فراوانى كه زيارت مى‏شوند، قبر عبدالعظيم حسنى، پس از امام معصوم(علیهم السلام)
موقعيت بسيار ويژه‏اى را دارا است، چون:
الف. وى پس از امام معصوم، از بزرگ‏ترين امامزاده‏هايى است كه زيارت شده‏اند.
ب. بسيارى از صالحان، سالكان و عالمان بزرگ تشيّع وصيت كرده‏اند كه در جوار حضرت عبدالعظيم به خاك سپرده شوند و آرزوى اين همجوارى نشان عظمت حضرت عبدالعظيم است.
پ. در تاريخ سياسى ايران، بسيارى از گلايه‏مندان از حكومتها و يا كسانى كه مورد تعقيب سلطه‏ها بوده‏اند، در حرم عبدالعظيم حسنى بست مى‏نشسته‏اند و شكوه حرم عبدالعظيم و احترام و حرمت آن مانع از تعقيب و شكنجه وآزار آنان مى‏شد.
ت. عنايت‏يافته‏گان و توسل جسته‏گان به قبر عبدالعظيم حسنى در طول تاريخ بسيارند و اين عنايتها و كرامتها نشان مقام عظيم حضرت عبدالعظيم است.
حضرت عبدالعظيم حسنى از معدود ساداتى است كه هم جلالت قدر فوق‏العاده‏اى داشته و هم قبرشان مشخص و معروف بوده است؛ چرا كه عده‏اى از نوادگان امامان(ع) چندان برجسته نيستند و عده‏اى كه شخصيت فوق‏العاده دارند، قبرشان مشخص نيست و در محل قبر آنان اختلاف است، چون على بن جعفر، ولى حضرت عبدالعظيم هم شخصيت بلندمرتبه‏اى دارد و هم قبرش قطعى، مشخص و معين است. اين دو جهت، قبر اين سلاله پيامبر را برجسته و ملجأ ساخته است.
20. زيارت حضرت عبدالعظيم حسنى(ع)

صاحب بن عبّاد درباره فضيلت زيارت حضرت عبدالعظيم مى‏نويسد:
دخل بعض أهل الري على أبي الحسن صاحب العسكر(ع) فقال: أين كنت؟ فقال: زرت الحسين صلوات‏الله عليه.
فقال: أما إنّك لو زرت قبر عبدالعظيم عندكم. لكنت كمن زار الحسين(ع)؛(77)
فردى از اهل رى خدمت امام هادى(ع) رسيد. حضرت از او پرسيد: كجا بودى؟ پاسخ گفت: به زيارت قبر امام حسين(ع) رفته بودم. حضرت فرمود: آگاه باش! اگر قبر عبدالعظيم را كه نزد شما است زيارت كنى، چون كسى هستى كه حسين(ع) را زيارت كرده باشد.
محقق ميرداماد در الرواشح مى‏نويسد:
و فى فضل زيارته روايات متظافرة، قد ورد من زار قبره و جبت له الجنة؛(78) درباره فضيلت زيارت عبدالعظيم روايات بسيارى آمده است. در روايت است كه هركس به زيارت قبر وى برود، بهشت بر او واجب مى‏شود.
اينكه زاير قبر حضرت عبدالعظيم حسنى بهشتى مى‏شود و زيارت قبر آن حضرت چونان زيارت قبر سيد شهيدان حسين بن على(ع) ارزش مى‏يابد، نشان شخصيت ارجمند و ارزشمند صاحب قبر است.
بى جهت نيست كه تشبيه زيارت او به زيارت حضرت سيد الشهداء(ع) اين حدس را در انسان قوى مى‏سازد كه اين بزرگ مرد از سلاله آل محمد(ع) در نهايت به فوز شهادت نائل آمده است، آن‏گونه كه برخى بدان اشاره كرده‏اند.
شخصيتى كه دارنده ارزشهاى فراوان است، پاره تن پيامبر است، نسب او با چهار واسطه به حضرت امام حسن مجتبى(ع) مى‏رسد، از مدينه و ديار خويش هجرت مى‏كند، آواره شهرها مى‏گردد و مدتها در رى مخفيانه به سر مى‏برد و شيعه كم كم با او آشنا مى‏شود و به محضرش راه مى‏يابد؛ چنين شخصيت بزرگ و شناخته شده‏اى كه از سوى حكومت وقت به جرم دوستى با خاندان پيامبر اكرم(ص) مورد تعقيب است و در شهرها به عنوان نامه‏رسان مى‏چرخد، تا از دشمن در امان بماند؛ آيا با اين همه، احتمال نمى‏رود كه وى پس از شناخته شدن در رى و اقبال شيعه به وى، از سوى حكومت و به دست ظالمان به شهادت رسيده باشد.
و آيا تشبيه زيارت او به زيارت سيدالشهداء(ع) اشاره تلميحى به اين پايان فوزبخش شهادت نيست.
او كه هم حسنى و هم حسينى است، از جد بزرگوار خويش امام حسين(ع) فرار و آوارگى را به ارث برده است.
چون امام حسين(ع) كه مأمنى نداشت و از سوى دشمن در تعقيب بود، تا آنجا كه خانه خدا و مكه نيز براى او امن نبود، از شهر و ديار خويش مى‏گريزد و در شهرها آواره مى‏شود. هيچ بعيد نيست كه در پايان نيز چون سيدالشهدا(ع) به شهادت برسد.
آيا با وجود اين همه فضايل، تشبيه زيارت او به زيارت سيدالشهداء(ع) استبعادى دارد؟ و چنان‏كه در برخى از گفته‏ها ديده شده، اين تشبيه براى ايشان سنگين است؟ آيا اگر گفته شود كه زيارت قبر پاره تن پيامبر، چونان زيارت قبر پيامبر است، چنين تشبيهى درست نيست؟ وجه شباهت در اين تشبيه بسيار روشن است:
همين كه بهشت براى زاير او واجب مى‏شود، مى‏تواند وجه شباهت در اين تشبيه باشد.
همچنين اينكه او از نسل پيامبر است و نسبش به فرزندان بلافصل پيامبر(ص) مى‏رسد، مى‏تواند وجه شبه در اين تشبيه باشد. همين فرار، آوارگى و شهادت احتمالى او مى‏تواند وجه شباهت در اين تشبيه بلند باشد.
سه عنصر در زيارت بايد در نظر گرفته شود:
يك. مقام و عظمت مزور (صاحب مزار).
دو. كرم معطى.
سه. رنج، معرفت و محبت زاير.
بى ترديد با توجه به مقام عظيم حضرت عبدالعظيم(ع) كه مورد زيارت قرار گرفته و كرم بى كران و نامحدود خداوند كريم و معرفت و محبتى كه بايد در هر زايرى در نظر گرفت، جاى هيچ استبعادى را براى پاداش زيارت حضرت عبدالعظيم، همانند پاداش زاير امام حسين(ع) باقى نمى‏گذارد.
پی نوشت:
42. ص 153، ح 52.
43. ص 69، ح 16 و ص 93، ح 31.
44. مسند كنگره، ح 83.
45. همان.
46. همان.
47. عزيزاللّه عطاردى قوچانى، عبدالعظيم حسنى حياته و مسنده، ص 25.
48. الرواشح السماوية، ص 86.
49.معجم رجال الحديث، ج 11، ص 54.
50. تحف العقول، باب ماروى عن أبي‏جعفر الباقر(ع)، حديث اوّل.
51. الكافى، ج 2، باب الطاعة و التقوى، ح 2.
52. خاتمه مستدرك به نقل از رساله صاحب بن عباد.
53. سوره مائده، آيه 3.
54. سوره نور، آيه 55.
55. سوره آل عمران، آيه 19.
56. نهج‏البلاغه، خطبه 91.
57. ميزان الحكمة، ج 2، ص 1354، ح 8869.
58. معجم رجال الحديث، ج 11، ص 104-105.
59. همان.
60. رجال النجاشى.
61. خاتمه مستدرك به نقل از رساله صاحب بن عباد.
62. سوره يس ، آيه 61.
63. «افضل الاعمال احمزها».
64. خاتمه مستدرك به نقل از رساله صاحب بن عباد.
65. وسائل الشيعه، ج 18، ص 101، چاپ اسلاميه، كتاب القضاء، باب 11 از ابواب صفات القاضى، ح 9.
66. خاتمه مستدرك به نقل از رساله صاحب بن عباد.
67. وسائل الشيعة، ج 18، ص 106، باب 11 از ابواب صفات القاضى، ح 27.
68. همان، ص 104، باب 11 از ابواب صفات القاضى، ح 19.
69. رجال النجاشى، ص 447.
70. همان.
71. نهج البلاغه، حكمت 301.
72. مسند حضرت عبدالعظيم حسنى(ع)، ح 50، به نقل از اختصاص شيخ مفيد، ص 247.
73. معجم رجال الحديث، ج 12، ص 140.
74. به نقل از مقاله(عظمت و شخصيت حضرت عبدالعظيم از ديدگاه امامان و عالمان) نوشته دكتر سيد جعفر شهيدى.
75. سوره نساء، آيه 100.
76. رجال النجاشى و خاتمه مستدرك.
77. سفينة البحار، واژه عبدالعظيم.
78. همان.
نويسنده: مهدى حسينيان قمى

منبع: فصلنامه علو حدیث

کتاب‏هایی درباره زندگانی حضرت عبدالعظیم حسنی علیه‏السلام

حضرت عبدالعظیم حسنی علیه‏السلام در چهارم ربیع‏الثانی 173 ه . ق، در شهر مدینه دیده به جهان گشود. او با امام موسی کاظم علیه‏السلام ، امام رضا علیه‏السلام ، امام جواد علیه‏السلام و امام هادی علیه‏السلام هم‏عصر بود. عبدالعظیم از خرمن علم و معرفت امام جواد علیه‏السلام و امام هادی علیه‏السلام به خوشه‏چینی پرداخت و سرانجام در 15 شوال 252 در شهر ری بدرود حیات گفت.

مقاله حاضر، به معرفی کتاب‏هایی پرداخته که درباره زندگانی و احادیث آن حضرت نوشته شده است. در پایان نیز پرسش‏هایی برای استفاده در مسابقات رادیو و تلویزیون طرح گردیده است.
کتاب نخست

زندگانی حضرت عبدالعظیم علیه‏السلام
نویسنده: عزیزاللّه‏ عطاردی
ناشر و محل نشر: انتشارات عطارد، تهران
سال نشر: 1373
این کتاب افزون بر زندگانی حضرت عبدالعظیم علیه‏السلام ، دربردارنده مجموع احادیثی است که عبدالعظیم از پیشوایان معصوم علیه‏السلام نقل کرده است و پنج بخش دارد: شرح زندگانی حضرت عبدالعظیم علیه‏السلام ، آبا و اجداد حضرت عبدالعظیم علیه‏السلام ، اخبار و روایات حضرت عبدالعظیم علیه‏السلام ، استادان حضرت عبدالعظیم علیه‏السلام ، راویان و شاگردان حضرت عبدالعظیم علیه‏السلام .
کتاب دوم

زندگانی حضرت عبدالعظیم بن عبداللّه‏ الحسنی علیه‏السلام
نویسنده: محمد رازی
ناشر و محل نشر: کتاب‏فروشی علمی، تهران
این کتاب، دو باب و یک خاتمه دارد: باب اول درباره اجداد حضرت عبدالعظیم علیه‏السلام است و در باب دوم، به شخصیت و هجرت حضرت عبدالعظیم علیه‏السلام از عراق به ری و گلچینی از احادیث آن حضرت پرداخته شده است. در خاتمه کتاب نیز توضیح‏هایی درباره آستانه مقدس حضرت عبدالعظیم علیه‏السلام است.
کتاب سوم

مسند حضرت عبدالعظیم حسنی
نویسندگان: عزیزاللّه‏ عطاردی و علی‏رضا هزار
ناشر و محل نشر: دارالحدیث، قم
سال نشر: 1382
در صفحه‏های آغازین کتاب، مطالب فراوانی درباره مسند و مسندنویسی، نوشته شده است. سپس دیدگاه دانشمندان اسلامی درباره شخصیت حضرت عبدالعظیم حسنی علیه‏السلام آمد و آن‏گاه نام چهل تن از مشایخ و راویان آن حضرت ذکر شده است. در پایان نیز 118 روایت از حضرت عبدالعظیم علیه‏السلام همراه با ترجمه آنها در کتاب گنجانده شده است.
کتاب چهارم

شناخت‏نامه حضرت عبدالعظیم حسنی علیه‏السلام و شهر ری، جلد اول
به کوشش: سیدمجتبی صحفی و علی‏اکبر زمانی‏نژاد
ناشر و محل نشر: دارالحدیث، قم
سال نشر: 1382
در این مجموعه، چهارده رساله خطی و سنگی در مورد حضرت عبدالعظیم حسنی علیه‏السلام ، آستان آن حضرت و امام‏زادگان مجاور حضرت عبدالعظیم گردآوری شده است. ویژگی رساله‏ها و شرح‏حال نویسندگان آنها در ابتدای هر رساله دیده می‏شود.
کتاب پنجم

شناخت‏نامه حضرت عبدالعظیم حسنی علیه‏السلام و شهر ری، جلد دوم
نویسندگان: علی‏اکبر زمانی‏نژاد و ابوالفضل حافظیان
ناشر و محل نشر: دارالحدیث، قم
سال نشر: 1382
این کتاب، مجموعه رساله‏های خطی، چاپی، مقاله‏های منتشر شده و نیز جزوه‏ها و گفتارهایی پراکنده درباره حضرت عبدالعظیم علیه‏السلام و شهر ری است. بخش نخست کتاب به نوشته‏های عربی و بخش دوم به نوشته‏های فارسی اختصاص دارد.
کتاب ششم

شرح حدیث عرض دین حضرت عبدالعظیم حسنی علیه‏السلام
نویسنده: آیت اللّه‏ العظمی لطف اللّه‏ صافی گلپایگانی
ناشر و محل نشر: آستانه مقدسه حضرت معصومه علیهاالسلام ، قم
سال نشر: 1378
حضرت عبدالعظیم علیه‏السلام ، عقاید خود را به امام هادی علیه‏السلام عرضه کرد تا از درست بودن آن درباره دین اسلام اطمینان کامل یابد. در این کتاب، آیت اللّه‏ العظمی صافی گلپایگانی به شرح و تفسیر این حدیث پرداخته است.

بررسى كلى روايات حضرت عبدالعظيم حسنى(علیه السلام) – قسمت دوم و پایانی

چهارم. تاريخ و زيارات و ادعيه ائمه

حضرت عبدالعظيم حسنی با سند از امام صادق(ع) نقل مى‏كند كه روزى ام سلمه، همسر پيامبر، از خواب برخاست، در حالى كه مى‏گريست. از وى سبب گريه را پرسيدند، گفت: حسين(ع) ديشب كشته شد. من پيامبر را پس از وفاتش در خواب نديدم، مگر ديشب. او محزون و ناراحت بود. چون سببش را پرسيدم، فرمود: تمام شب براى حسين و اصحابش قبر مى‏كندم.(91) همچنين، پيش‏گويى شهادت امام‏حسين(ع) به وسيله امام‏على(ع)(92) وگريه‏آسمان بر آن امام مظلوم‏(93) از جمله نقليات تاريخى حضرت عبدالعظيم در حادثه عاشوراست.
گذشته از اين نوع روايات -كه درباره تاريخ شهادت امام حسين(ع) آن حضرت نقل كرده است، رواياتى نيز در فضيلت زيارت امام حسين(ع) و ثواب قدم زدن در اين راه از امام باقر(ع)(94) و امام جواد(ع)(95) نقل كرده است.
همچنين فضيلت زيارت امام حسين(ع) در شب بيست و سوم ماه رمضان، در روايات حضرت عبدالعظيم ديده مى‏شود.(96)
نيز فضيلت زيارت حضرت امام رضا(ع) در روايات متعددى از حضرت عبدالعظيم مورد تأكيد امام جواد(ع) و امام هادى(ع) قرار گرفته است.(97) و آنگاه كه خود حضرت عبدالعظيم از امام جواد(ع) درباره افضليت زيارت امام حسين(ع) يا زيارت امام رضا(ع) پرسيد، امام در جواب، ضمن تصريح به ثواب هر دو، زيارت امام رضا(ع) را به جهت كمى زايرانش در آن عصر، اولى دانست.(98) از سوى ديگر، ادعيه و تعويذاتى را حضرت عبدالعظيم از ائمه نقل كرده است؛ از جمله دعاى رؤيت هلال شب اول ماه رمضان از امام جواد(ع).(99)
همچنين تعويذى (دعا نوشته‏اى كه غالباً براى حفظ كودكان از شرور مختلف نگاشته مى‏شود و همراه آنها نگاه داشته مى‏شود) كه امام جواد(ع) در طفوليت امام هادى(ع) مى‏نوشته‏اند و در كنار ايشان مى‏گذارده‏اند، به صورت كامل از سوى حضرت عبدالعظيم نقل شده است.(100)
پنجم. تفسير قرآن

در روايات حضرت عبدالعظيم گذشته از تأويل آيات، در مواردى هم نقل قول ائمه اطهار در تفسير و تبيين معانى الفاظ قرآنى و مفاهيم آيات ديده مى‏شود.
اين روايات تفسيرى در موضوع خلقت انسان‏(101) و تفسير آيات مورد استناد مجبره -كه در آن عصر حضور داشتند(102) و تبيين برخى مبهمات قرآنى‏(103) و تبيين معناى نظر به خداوند در روز قيامت‏(104) و يا تعيين مراد از برخى الفاظ قرآنى.(105)
همچنين آن حضرت، روايتى را با سند متصل از امام على(ع) نقل كرده كه اميرمؤمنان چهار حكمت از كلماتشان را مورد تصديق قرآن و تطبيق آيات قرآنى دانسته‏اند كه به نوعى تفسير آن آيات شمرده مى‏شود.(106)
بديهى است كه اين روايات نيز بايد براى شناخت شيوه تفسيرى اهل‏بيت، مورد بررسى دقيق و تحقيق قرار گيرد.
ششم. احكام شرعى

بخشى از روايات حضرت عبدالعظيم، در موضوع احكام شرع و حكمت برخى از آنها وارد شده است. همچنين فضايل و ثواب برخى اعمال عبادى نيز در اين روايات تبيين شده‏اند.
در موضوع طهارت، حديث مشهور «لا صلاة الاّ بطهور؛ هيچ نمازى بدون طهارت پذيرفته نيست»(107) را آن حضرت از امام جواد(ع) نقل كرده است. همچنان كه در گفت‏وگوى حضرت موسى با خداوند، فضيلت وضو هم بيان شده،(108) عدم جواز تيمم با خاك راه كه بر لباس مانده نيز از احكام فقهى در روايات آن حضرت است.(109)
در احكام نماز، سؤال حضرت موسى از ثواب كسى كه اول وقت نمازش را بخواند،(110) و حكم نماز در مكانى كه در آن تصوير وجود دارد(111) در روايت آن حضرت به چشم مى‏خورد.
در احكام روزه نيز حكم مشهور شيعه (ملاك بودن رويت هلال در اثبات ابتداى ماه رمضان و انتهاى آن)، و تعبير مشهور «صم للرؤية و أفطر للرؤية»(112) و حكم روز شك در ابتداى ماه رمضان، به روايت حضرت عبدالعظيم از امام رضا(ع) در مصادر روايى وارد شده است.
تارك زكات را در روايت امام صادق(ع) به نقل حضرت عبدالعظيم، همچون مانع زكات دانسته‏اند، كه نوعى كفر در عمل دارد.(113)
بيان فريضه حج و تفسير استطاعت و تفسير آيات احكام حج، از جمله مباحث مهم در احاديث فقهى حضرت عبدالعظيم به شمار مى‏رود(114) و نيز آب كشيدن از چاه زمزم و استفاده از آب آن در روايت آن حضرت مورد تأييد و ترغيب قرار گرفته است.(115)
احكام ازدواج، از جمله خطبه اجراى عقد نكاح -كه از مستحبات ازدواج شمرده مى‏شود نيز به نقل آن حضرت از امام هادى(ع) به تفصيل نقل شده است.(116) همچنان كه در احكام جماع و مكروهات آن نيز امام هادى(ع) به نقل از امام رضا(ع) مطالبى فرموده‏اند كه در ضمن اين روايات نقل شده است.(117)
فضيلت زنان حامله و ثواب ايشان نيز به نقل رسول كريم در اين روايات نقل شده است.(118)
آنچه كه در بررسى روايات فقهى حضرت عبدالعظيم مشهود است، آنكه ايشان توجه به آيات احكام و تفسير آن داشته‏اند؛ از جمله گفت‏وگوى آن حضرت با امام جواد(ع) در موضوع حيوان ذبح شده و ميته و احكام قرآنى آنها از نمونه‏هاى روشن و توجه ايشان به اين موضوع است. در روايتى كه اين گفت‏وگو نقل شده، امام جواد(ع) به صورتى دقيق و مستند به كلام رسول خدا و آيات قرآنى به تشريح احكام حليت گوشت حيوانات پرداخته‏اند.(119)
و نمونه ديگر، گناه كبيره شمردن قتل نفس با توجه به آيه وارد شده در اين موضوع است.(120) همچنان كه حديث طولانى منقول از امام جواد(ع)، كه از جدشان حضرت امام صادق(ع) يكايك گناهان كبيره را به استناد آيات قرآنى در هر موضوع برشمرده‏اند، هم نمونه توجه به تفسير آيات احكام است.(121) همين موضوع – يعنى شمارش گناهان كبيره – بدون استناد به آيات قرآنى در روايات ديگرى از ايشان نقل شده است.(122)
در مجموعه رواياتى كه در موضوع احكام فقهى از حضرت عبدالعظيم رسيده است، به خوبى اين نكته مشهود است كه غالباً به احكامى دقيق و دقتهايى در استدلال به احكام برمى‏خوريم و اين امر حكايت از جلالت و فقاهت حضرت عبدالعظيم دارد و اينكه ايشان در جايگاه رفيع علمى قرار داشته كه مى‏توانسته اين‏گونه استدلالها را به دقت دريابد و استفاده نمايد.
هفتم. اخلاق

از جمله موضوعاتى كه در مجموعه روايات حضرت عبدالعظيم جايگاه مهمى را به خود اختصاص داده، احاديث اخلاقى و اجتماعى آن حضرت است.
جامع‏ترين حديث اخلاقى كه آن حضرت نقل كرده، از امام ابوالحسن الرضا(ع)(123) است آن حضرت پيامى اخلاقى براى شيعيان توسط حضرت عبدالعظيم ابلاغ فرمودند كه در آن پس از ابلاغ سلام، شيعيان را به نفى سلطه شيطان بر خودشان، امر به صداقت و اداى امانت و ترك مجادله و اختلاف، و زيارت يك‏ديگر و حفظ آبروى يكديگر توصيه كرده‏اند و از شرك و اذيت و آزار اولياى خدا به سختى بر حذر داشته‏اند.(124)
فرازهاى بلندى از اين پيام اخلاقى – اجتماعى در روايت ديگرى از امام جواد(ع) به درخواست حضرت عبدالعظيم(ع) به نقل از اميرالمؤمنين آمده است. در آن حديث شريف، پانزده كلام حكمت‏آموز -كه همگى در حوزه اخلاقى اجتماعى است، از آن حضرت نقل شده و هر يك از اين حكمتها پس از تكرار درخواست حضرت عبدالعظيم ذكر شده است.(125)
گذشته از اين دو روايت جامع، روايتهايى نيز در يكايك موضوعات فرعى آنها از حضرت عبدالعظيم نقل شده كه گزارش آنها به شرح زير است:
1. مسئوليت در همنشينى با اشخاص در گفتنها و شنيدنها.(126)
2. منشأشناسى معصيتها(127) و لزوم دورى از آنها و اهل معصيت.(128)
3. ترك دنيا و مال‏پرستى‏(129) در موعظه‏اى طولانى به نقل از اميرالمؤمنين(ع).
4. مدارا، ملاقات برادران ايمانى و شكرگزارى از بندگان خدا.(130)
5. ثواب بر اعمال نيك و اخلاق نيك فردى‏(131)
6. نصايح و مواعظ حكمت‏آموز در موقعيتهاى مناسب.(132)
بديهى است كه با توجه به گستردگى و اهميتى كه اين موضوع در تعاليم دينى و در حوزه روايات اهل‏بيت دارد، شرح و بسط آن و دقت در مضامين روايات بسيار بجا و مناسب است و اين نوشتار مجال آن را ندارد.
هشتم. زنان

در روايات حضرت عبدالعظيم، گذشته از رواياتى كه درباره احكام زنان بود، رواياتى نيز در شأن و جايگاه زن و اشاراتى به راه سعادت و شقاوت زنان ديده مى‏شود.
در روايتى در شأن سيده زنان عالم ،حضرت فاطمه زهرا(س)، نام فاطمه تفسير شده، كه او را به جهت بريده شدن از هر گونه شرى چنين نام داده‏اند.(133)
و درباره زنان حامله دلسوز و مهربان فرموده‏اند:
اگر مرتكب گناه نشوند، نمازگزارانشان داخل بهشت مى‏شوند.(134)
از مهم‏ترين روايات درباره زنان، روايتى طولانى است كه حضرت عبدالعظيم به نقل از امام جواد(ع) و ايشان با ذكر سند از پدران و اجدادشان از اميرالمؤمنين(ع) نقل كرده‏اند كه من و فاطمه بر پيامبر وارد شديم و ايشان مى‏گريستند، وقتى سبب را پرسيدم، آن حضرت نقل كرد كه در معراج، زنانى از امتم را ديدم كه عذاب مى‏شدند و به تفصيل، عذابهاى مختلف هر دسته از زنان را شرح كردند.
پس حضرت فاطمه پرسيدند، چه اعمالى موجب اين عذابها بودند؟ و آن حضرت يكايك گناهانى راكه موجب عذاب‏آن زنان‏بود برشمردكه عبارت بودند از:
عدم حجاب در مقابل نامحرم، اذيت شوهر، عدم تمكين از شوهر، خروج از منزل بدون اجازه شوهر، زينت براى مردم، عدم نظافت و عدم غسل و كوچك شمردن نماز، حامله از زنا، زناكار، واسطه زنا، سخن‏چينى و دروغگويى، نوحه‏گرى و حسادت.
و در نهايت، آن حضرت فرمودند:
واى بر زنى كه شوهرش را ناراحت كند و خوشا به حال زنى كه شوهرش از او راضى باشد.(135)
اين حديث ِجامع، گوياى مهم‏ترين موانع سعادت زنان است كه دورى از آنها موجب سعادت زن خواهد شد. حضرت رسول(ص) در پايان كلامشان مهم‏ترين رهنمود به زنان را در سعادت اخروى، رضايت شوهران و در شقاوت اخروى نارضايتى ايشان برشمرده‏اند.
گفتار دوم. انواع احاديث حضرت عبدالعظيم(ع)

روايات آن حضرت مى‏توان را براساس انواع تحمل حديث ايشان به چند نوع تقسيم كرد.
روايات ايشان نيز مثل بسيارى از روايات شيعى، در موارد نقل از واسطه‏ها و راويان از لفظ «عن» -كه ظهور در نقل سماعى از مروى عنه دارد استفاده كرده است.
اما در مواردى كه از معصوم نقل حديث كرده‏اند، با لفظ «قال» و «سمعت» نوع تحمل حديث را مشخص نموده‏اند. از جمله موارد زير در روايات حضرت عبدالعظيم به عنوان انواع احاديث ايشان قابل ذكر است.
1. مكاتبه

چنان كه در زندگى حضرت عبدالعظيم هم نقل شده، ايشان به جهت ظلم متوكل عباسى مجبور به فرار شدند و از امام دور شدند. لذا ايشان مجبور به نقل احاديث به صورت نامه‏نگارى با امام شدند. اين نامه‏ها به امام جواد نوشته شده‏اند. احتمالاً اين نامه‏نگاريها قبل از استقرار ايشان در رى بوده است و پس از آن دوره، به خدمت امام هادى(ع) هم رسيده‏اند.
اين نوع احاديث كه به مكاتبه شهرت دارند، در دو موضوع نبوت و رسالت ذى‏الكفل‏(136) و علت تعفن غايط(137) نقل شده‏اند.
2. مسائل

رواياتى كه مضمون آنها در جواب سؤال راوى از سوى امام بيان شده، به مسائل شهرت يافته‏اند. غالباً اين مسائل با اضافه به سؤال‏كنندگان شناخته مى‏شوند. كه گاه اين مسائل به صورت كتاب مستقل تدوين مى‏شود كه به همين گونه شناخته مى‏شوند.
در مواردى نيز حضرت عبدالعظيم از امام جواد(ع) سؤالاتى را مطرح كرده است كه غالباً تفصيلى هستند. سؤال از احكام گوشت حيوانات و استناد امام به آيات در جواب‏(138) و سؤال از معنى آيه شريفه «اولى لك فأولى»(139)، از مصاديق اين مسائل است.
در احاديث ديگرى از ايشان جريان گفت‏وگو با امام جواد(ع) نقل شده، از جمله آنكه حضرت عبدالعظيم درباره قائم آل محمد با آن امام گفت‏وگوهايى دارد.(140)
و درگفت‏وگوى‏ديگرى آن‏حضرت ازامام‏جواد(ع) حديثهايى‏به‏نقل‏ازاجدادشان طلب كردند كه همه احاديث – كه با اصرار حضرت عبدالعظيم نقل شده – در موضوع اخلاق اجتماعى‏است.(141) وگفت‏وگوى‏ديگر به‏افضليت‏زيارت‏امام‏رضا(ع) از زيارت‏امام حسين(ع) در آن عصر اختصاص دارد كه حضرت عبدالعظيم براى تصميم خودش سؤال كرد.(142)
نكته قابل توجه در روايات حضرت عبدالعظيم، آنكه در بسيارى از احاديث در نقل از امام‏هم‏نسب‏امام‏را به‏صورت‏كامل‏بيان‏كرده‏و هم درنقل‏احاديث به‏واسطه‏ائمه‏ازاجدادشان نقل‏حديث كرده‏است واين‏امر نيازبه تحقيق وتحليل دارد كه در اين نوشتار مجال آن نيست.
فصل چهارم. مسانيد حضرت عبدالعظيم

يكى از اصيل‏ترين و علمى‏ترين شيوه‏هاى تأليف در كتابهاى احاديث، تأليف مسندهاست.
اصطلاحاً مسند حديثى است كه به سند متصل به پيامبر(ص) برسد و شيعيان اتصال سند به معصوم را كافى مى‏دانند. مجموعه روايات اصحاب پيامبر يا اصحاب هر يك از ائمه به عنوان مسند هر يك از ايشان شناخته مى‏شود.(143)
تأليف احاديث براساس شيوه مسندنگارى و جمع‏آورى روايات متصل هر راوى، فوايدى را در بردارد كه مهم‏ترين آنها عبارت‏اند از:
1. شناخت موقعيت علمى راوى نزد ائمه و مشايخ حديث؛ چه آنكه خود ائمه فرموده‏اند: «اعرفوا منازل الناس بقدر روايتهم عنّا»(144) يا «اعرفوا منازل الرجال منّا على قدر روايتهم عنّا».(145) همچنين كسانى كه در حوزه علمى شيعه مورد توجه مشايخ حديث قرار گرفته‏اند، به صورت طبيعى جايگاهى رفيع در بين محدثان خواهند يافت.
2. شناخت فضاى علمى و ذهنى راوى. بديهى است كه سؤالات و مباحثات و نقليات راوى تا حدود زيادى تابعى از ضروريات و نيازهاى فكرى عصر وى است. مجموعه احاديث هر راوى مى‏تواند دغدغه‏هاى فكرى عصر وى و شخص وى را تا حدودى معين نمايد.
3. نگاه مجموعى و كلى به روايات هر راوى مى‏تواند امكان شناخت دقيق‏تر انديشه‏هاى راوى را فراهم سازد. بر اين اساس، از همان ديرزمان، عده‏اى به تأليف مسندهايى از روايات حضرت عبدالعظيم حسنى اقدام كرده‏اند. كه تاكنون چهار عنوان كتاب از اين نوع شناخته شده است. در ذيل به شرح و معرفى هر يك خواهيم پرداخت.
اول . جامع كتاب اخبار عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى

تأليف محمد بن على بن حسين بن موسى بن بابويه قمى، ابوجعفر، مشهور به شيخ صدوق (م 381ق) نجاشى در كتاب رجالش از اين كتاب در ضمن تأليفات شيخ صدوق نام برده و سند خودش را نيز به تمامى كتابهاى وى از طريق پدرش نقل كرده است.(146) با توجه به وثاقت پدر صدوق -كه تنها واسطه بين وى و شيخ صدوق و شاگرد مستقيم صدوق است انتساب كتاب به صدوق قطعى خواهد بود؛ اگرچه اين كتاب به دست ما نرسيده است.
البته لازم به ذكر است كه برخى روايات، احياناً ديده مى‏شود كه از روايات حضرت عبدالعظيم است و از طريق شيخ صدوق نقل شده و لكن در كتب موجود وى اين روايت وجود ندارد و احتمالاً اين احاديث از كتاب فوق گرفته شده باشد. شايد بتوان روايت ايمان ابوطالب را كه در كتاب الحجة على الذاهب إلى تكفير أبي‏طالب نقل شده، از اين نوع روايات برشمرد.
دوم . عبدالعظيم الحسنى حياته و مسنده يا زندگانى حضرت عبدالعظيم(ع)

تأليف شيخ عزيزاللّه عطاردى قوچانى.
اين كتاب در پنج مطلب تنظيم شده كه به شرح زير است:
مطلب اول. شرح زندگانى حضرت عبدالعظيم ،
مطلب دوم. آبا و اجداد حضرت عبدالعظيم ،
مطلب سوم. اخبار و روايات حضرت عبدالعظيم ،
مطلب چهارم. مشايخ و اساتيد حضرت عبدالعظيم،
مطلب پنجم. راويان و تلاميذ حضرت عبدالعظيم‏
مجموع رواياتى كه در اين كتاب از حضرت عبدالعظيم گرد آمده، بالغ بر 79 حديث بوده، كه همه آنها به فارسى ترجمه شده است.
شيوه تنظيم روايات در اين كتاب، براساس مصادر و منابع حديثى است. بدين ترتيب كه ابتدا روايات كافى و سپس محاسن برقى و كامل الزيارات و كتب شيخ صدوق و سپس كتب ديگر آمده است. روايات اين كتاب با توجه به مصدر روايات به قرار زير است:
1. كتاب الكافى، محمد بن يعقوب كلينى، هفده حديث،
2. المحاسن، احمد بن محمد بن خالد برقى، دو حديث،
3. كامل الزيارات، جعفر بن محمد بن قولويه، چهار حديث،
4. كتاب من لا يحضره الفقيه، شيخ صدوق، سه حديث،
5. كتب صدوق (التوحيد، عيون الأخبار، معانى الأخبار)، پنج حديث،
6. الاختصاص، منسوب به شيخ مفيد، دو حديث،
7. علل الشرائع، شيخ صدوق، سيزده حديث ،
8. عيون الاخبار، شيخ صدوق، دوازده حديث،
9. الامالى، شيخ طوسى، شش حديث،
10. الامالى، شيخ صدوق، پنج حديث،
11. كمال الدين، شيخ صدوق، پنج حديث،
12. كتاب الغيبة، شيخ نعمانى، يك حديث،
13. بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، يك حديث،
14. مستدرك الوسائل، محدّث نورى، يك حديث،
15. دعوات، سيد بن طاووس، يك حديث،
16. مصباح المتهجد، شيخ طوسى، يك حديث.
مؤلف در دو مطلب پايانى، براساس روايات گرد آمده، به شرح حال اساتيد و مشايخ روايى و نيز شاگردان روايى حضرت عبدالعظيم(ع) پرداخته است. در مجموع 25 نفر از مشايخ و پانزده نفر از شاگردان حضرت عبدالعظيم ترجمه‏شان ذكر شده است.
چاپ اول اين كتاب در سال 1342 با مقدمه و تقريظ آيةاللّه سيد شهاب‏الدين مرعشى نجفى و آيةاللّه ميرزا ابوالحسن شعرانى با فهرستهاى مختلف و عكس در 320 صفحه منتشر شده است.
سوم. الشريف المعتمد شاه عبدالعظيم الحسنى حياته و مسنده

تأليف عبدالزهراء عثمان محمد.
اين كتاب داراى يك بخش مقدماتى به عنوان «مدخل» است كه اطلاعات زندگى حضرت عبدالعظيم حسنى را از مصادر رجالى و روايى و تاريخى نقل كرده است. بخش اصلى كتاب شامل 179 حديث است. مؤلف، احاديث را در ده موضوع كلى سامان داده است. مجموع عناوين موضوعات روايات عبارت‏اند از:
1. توحيد، 2. نبوت، 3. امامت، 4. قائم آل محمد، 5. فرايض اسلام، 6.احكام، 7. اخلا،ق 8. وصاياى ائمه، 9. تفسير قرآن، 10. حكمتها .
اما اين تنظيم در تمامى روايات كتاب رعايت نشده است. براى نمونه، پس از دو روايت در صفات خداوند، احاديث احكام نقل شده، در حالى كه در ترتيب فوق، اين نوع احاديث، ششمين عنوان را به خود اختصاص داده است. مؤلف، غالب روايات را از بحارالانوار گرفته و مصدر اصلى حديث را به عنوان مصدر دوم در نشانى حديث ذكر كرده است.
در اين كتاب، تكرار احاديث به جهت اختلاف مصادر و نيز به جهت تناسب موضوعى بسيار چشمگير است. چاپ اول اين كتاب در سال 1422ق . در بيروت، از سوى دارالهادى در 155 صفحه منتشر شده است.
چهارم. مسند حضرت عبدالعظيم حسنى(ع)

تأليف عزيزاللّه عطاردى – عليرضا هزار
اين كتاب در دو بخش «درآمد» در 121 صفحه و مسند عبدالعظيم حسنى در 132 صفحه، سامان يافته است. نويسندگان در ابتدا بحثهاى مقدماتى، معناى مسند، تاريخچه مسندنويسى، تاريخ زندگى حضرت عبدالعظيم، معرفى چهل نفر از مشايخ و راويان حضرت عبدالعظيم را ذكر كرده‏اند.
و در بخش مسند، روايات منقول از حضرت عبدالعظيم(ع)، بدون هيچ نظم خاصى ذكر شده‏اند. در مجموع 118 حديث همراه با ترجمه فارسى آنها در اين كتاب گرد آمده‏اند.
مؤلفان كوشيده‏اند حتى الامكان روايات را از مصادر اصلى حديث نقل كنند و كمتر از بحارالانوار يا ساير جوامع روايى نقل حديث كرده‏اند.
در احاديث اين كتاب نيز تكرارهايى به چشم مى‏خورد كه غالباً ناشى از ذكر تقطيعات حديث است؛ براى نمونه، حديث 39 مسند، گفت‏وگوى حضرت موسى بن عمران با خداوند را به تفصيل نقل مى‏كند و احاديث 40 تا 46 هم فقراتى از همان گفت‏وگو را نقل مى‏كند.
براى تسهيل استفاده از مطالب كتاب، فهرست آيات، روايات، اعلام، مصادر، موضوعات كلى احاديث نيز براى كتاب فراهم آمده است.
اين كتاب در سال 1382 از سوى كنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظيم(ع) در 312 صفحه ضمن منشورات كنگره منتشر مى‏شود.
پی نوشت:
91. الأمالى، مفيد، ص 319؛ الأمالى، طوسى، ص 90؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 246 و 248، ح 102.
92. كامل الزيارات، ص 186 – 187؛ بحارالانوار، ج 45، ص 212؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 216، ح 81.
93. كامل الزيارات، ص 186؛ بحارالانوار، ج 45، ص 213؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 214، ح 79.
94. كامل الزيارات، ص 256؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 212 و 214، ح 76.
95. عيون اخبار الرضا(ع)، ج 1، ص 287؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 224، ح 87.
96. اقبال الأعمال، ج 1، ص 383؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 244، ح 98.
97. الأمالى، صدوق، ص 752؛ عيون اخبار الرضا(ع)، ج 1، ص 286 و 291؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 184، ح 53 و ص 212، ح 75 و ص 220، ح 84.
98. عيون اخبار الرضا(ع)، ج 1، ص 287، ح 87؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 224، ح 87.
99. اقبال الأعمال، ج، ص‏76؛ مستدرك‏الوسايل، ج‏7، ص‏444؛ مسند عبدالعظيم‏حسنى، ص‏172 و 170، ح‏37.
100. بحارالانوار، ج 60، ص 266؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 166 و 168، ح 35 و ص 260 و 262، ح 116.
101. الكافى، ج 1، ص 147؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 130 و 132، ح 9.
102. عيون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص 113؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 134 و 138، ح 14.
103. عيون اخبار الرضا(ع)، ج 1، ص 59؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 138، ح 15.
104. مسند عبدالعظيم حسنى، ص 138، ح 16.
105. معانى الأخبار، ص 139؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 156 و 158، ح 29 و 31 و ص 254، ح 109؛ بحارالانوار، ج 5، ص 201.
106. الامالى، طوسى، ص 494؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 252، ح 106.
107. بحارالانوار، ج 8، ص 238؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 262، ح 118.
108. الأمالى، صدوق، ص 276؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 176، ح 40.
109. الكافى، ج 3، ص 62؛ تهذيب الاحكام، ج 1، ص 187؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 214، ح 78.
110. الامالى، صدوق، ص 276؛ بحارالانوار، ج 79، ص 204؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 176، ح 39 و ص 178، ح 41.
111. الكافى، ج 3، ص 369؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 194، ح 63.
112. فضايل الاشهر الثلاثة، صدوق، ص 63؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 180، ح 47.
113. الكافى، ج 3، ص 563؛ ثواب الاعمال، ص 236؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 194، ح 64.
114. بحارالانوار، ج 96، ص 110؛ مستدرك الوسايل، ج 8، ص 93؛ مسند عبدالعظيم الحسنى، ص 260، ح 115 و ص 262، ح 117.
115. علل الشرايع، ج 2، ص 599؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 184، ح 51.
116. الكافى، ج 5، ص 327؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 186 و 188، ح 56.
117. علل الشرايع، ج 2، ص 514؛ عيون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص 260؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 200 و 202، ح 68.
118. علل الشرايع، ج 2، ص 598؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 190، ح 57.
119. كتاب من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 343؛ تهذيب الاحكام، ج 9، ص 83؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 122 و 124، ح 1.
120. علل الشرايع، ج 2، ص 478؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 130، ح 7.
121. الكافى، ج 2، ص 285؛ عيون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص 257؛ علل الشرايع، ج 2، ص 391 و 480؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 144 – 148، ح 25 و ص 150، ح 26.
122. بحارالانوار، ج 85، ص 26؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 256 و 258، ح 112.
123. تعيين مراد از امام در اين روايت، در فصل دوم اين مقاله گذشت. قوت احتمال اشتباه ناسخان و كاتبان حديث، گواه بر نقل حديث از ابوالحسن على بن محمد هادى(ع) شمرده شد.
124. الاختصاص، ص 247؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 182 و 184، ح 50.
125. الأمالى، صدوق، ص‏53؛عيون اخبارالرضا(ع)، ج، ص‏58؛مسند عبدالعظيم‏حسنى، ص‏202-208،ح‏69.
126. مسايل على بن جعفر، ص 343؛ علل الشرايع، ج 2، ص 605؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 126، ح 3.
127. التوحيد، ص 96؛ عيون اخبار الرضا(ع)، ج 1، ص 37؛ تحف العقول، ص 411؛ بحارالانوار، ج 5، ص 4؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 134، ح 13.
128. علل الشرايع، ج 2، ص 599؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 192، ح 60؛ بحارالانوار، ج 68، ح 282؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 256، ح 111.
129. الأمالى، طوسى، ص 652؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 152 – 156، ح 28.
130. مسند عبدالعظيم حسنى، ص 168، ح 36 و ص 210، ح 71 و ص 182، ح 49.
131. همان، ص 172 – 180، ح 39 – 46.
132. همان، ص 184 و 186، ح 54 و ص 214، ح 80 و ص 238 و 240، ح 94 و ص 258، ح 112.
133. علل الشرايع، ج 1، ص 178؛ الامالى، صدوق، ص 688؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 218، ح 82.
134. الامالى، صدوق، ص 85؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 184 و 186، ح 54.
135. عيون اخبار الرضا(ع)، ج 1، ص 13؛ بحارالانوار، ج 8، ص 309؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 196 – 200، ح 66.
136. مسند عبدالعظيم حسنى، ح 34 و 110.
137. همان، ح 52.
138. همان، ح 1.
139. سوره قيامت، آيه 34؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ح 15.
140. مسند عبدالعظيم حسنى، ح 27 و 93.
141. همان، ح 69.
142. همان، ح 87.
143. در بين محدثان اهل سنت در نام‏گذارى مسند اختلافى وجود دارد؛ چه آنكه برخى از ايشان اتصال سند را شرط در مصداق اين اصطلاح دانسته‏اند و برخى حديث منقطع را نيز در صورتى كه از پيامبر نقل كند در شمار احاديث مسند آورده‏اند. بديهى است كه الحاق اين‏گونه احاديث – بنا بر مبناى مشهور محدثان – به حديث مسند با نوعى تسامح همراه است.
144. الكافى، ج 1، ص 50، ح 13.
145. اختيار معرفة الرجال، ج 1، ص 5، ح 1.
146. رجال النجاشى، ص 392، رقم 1049.
نويسنده: محمد كاظم رحمان ستايش

منبع:فصلنامه علوم حدیث

زن در روايات حضرت عبدالعظيم حسنى(علیه السلام)

در روايتهاى منقول از حضرت عبدالعظيم(ع) دو روايت مربوط به زنان به چشم مى‏خورد، اين نوشتار بر آن است تا تحليلى سندى و متنى از اين دو حديث به‏دست دهد:

روايت يكم؛ حديث معراج

حدّثنا علي بن عبداللّه الورّاق قال: حدّثنا محمّد بن أبي عبداللّه الكوفي،عن سهل بن زياد ال‏آدمي،عن عبدالعظيم ابن عبداللّه الحسني، عن محمّد بن علي الرضا،عن أبيه الرضا، عن أبيه موسى بن جعفر، عن أبيه جعفر بن محمّد، عن أبيه محمّد بن علي، عن أبيه علي بن الحسين، عن أبيه الحسين بن علي، عن أبيه أميرالمؤمنين علي بن أبي طالب(ع) قال: دخلت أنا وفاطمة على رسول اللّه(ص)، فوجدته يبكي بكاءاً شديداً، فقلت: فداك أبي واُمّي يا رسول اللّه ! ما الذي أبكاك؟ فقال: يا علي، ليلة اُسري بي إلى السماء رأيت نساء من اُمّتي في عذاب شديد، فأنكرت شأنهنّ فبكيت لما رأيت من شدّة عذابهنّ.
ورأيت امرأة معلّقة بشعرها، يغلي دماغ رأسها.
ورأيت امرأة معلّقة بلسانها، والحميم يُصَبُّ في حلقها.
ورأيت امرأة معلّقة بثدييها.
ورأيت امرأة تأكل لحم جسدها، والنّار توقد من تحتها.
ورأيت امرأة قد شُدَّ رجلاها إلى يديها، وقد سُلَّّطَ عليها الحيّات والعقارب.
ورأيت امرأة صمّاء عمياء خرساء في تابوت من نار، يخرج دماغ رأسها من منخرها، وبدنها متقطّع من الجذام والبرص.
ورأيت امرأة معلّقة برجليها، تنور من نار.
ورأيت امرأة تقطّع لحم جسدها من مقدّمها ومؤخّرها بمقاريض من نار.
ورأيت امرأة تحرق وجهها ويداها، وهي تأكل أمعائها.
ورأيت امرأة رأسها رأس الخنزير وبدنها بدن الحمار وعليها ألف ألف لون من العذاب.
ورأيت امرأة على صورة الكلب، والنّار تدخل في دبرها وتخرج من فيها والملائكة يضربون رأسها وبدنها بمقامع من نار.
فقالت فاطمة(س): حبيبي وقرّة عيني، أخبرني ما كان عملهنّ وسيرتهنّ حتّى وضع اللّه عليهنّ هذا العذاب؟
فقال: يا بنيّتي،أمّا المعلّقة بشعرها، فإنّها كانت لا تغطّي شعرها من الرجال.
وأمّا المعلّقة بلسانها، فإنّها كانت تؤذي زوجها.
وأمّا المعلّقة بثدييها، فإنّها تمتنع من فراش زوجها.
وأمّا المعلّقة برجليها، فإنّها كانت تخرج من بيتها بغير إذن زوجها.
وأمّا التي تأكل لحم جسدها، فإنّها تزيّن بدنها للنّاس.
وأمّا التي شُدَّ يداها إلى رجليها وسُلِّط عليها الحيّات والعقارب، فإنّها كانت قذرة الوضوء قذرة الثياب، وكانت لا تغتسل من الجنابة والحيض ولا تنتظف وكانت تستهين بالصلاة.
وأمّا الصمّاء العمياء الخرساء، فإنّها كانت تلد من الزنا فتعلّقه في عنق زوجها.
وأمّا التي تقرض لحمها بالمقاريض، فإنّها كانت تعرض نفسها على الرجال.
وأمّا التي كانت تحرق وجهها وبدنها وتأكل أمعائها، فإنّها كانت قوّادة.
وأمّا التي كان رأسها رأس الخنزير وبدنها بدن الحمار، فإنّها كانت نمّامة كذّابة.
وأمّا التي كانت على صورة الكلب والنّار تدخل في دبرها وتخرج من فيها، فإنّها كانت قينة نوّاحة حاسدة.
ثمّ قال (ع): ويل لامرأة أغضبت زوجها وطوبى لامرأة رضي عنها زوجها(1)؛
عبدالعظيم حسنى از حضرت رضا و او از پدران گرامى‏اش از اميرالمؤمنين(ع) نقل مى‏كند كه فرمود: من و فاطمه بر حضرت رسول (ص) داخل شديم، و او را، در حالى كه سخت مى‏گريست، مشاهده كرديم، گفتم: پدر و مادرم فداى تو باد! علت گريه شما چيست ؟
فرمود: يا على ، شبى كه مرا به آسمان بردند، عده‏اى از زنان امّت خود را ديدم، در حالى كه به عذاب سختى گرفتار بودند. از اين گرفتارى -كه از براى آنها بود بسيار ناراحت شدم و لذا از ديدن اين منظره و شدّت عذابشان به گريه افتادم.
حضرت فرمود: زنى را ديدم كه از موهاى خود آويزان بود و مغز سرش مى‏جوشيد.
ديگرى را ديدم كه از زبان معلّق شده و آب داغ بر حلق او مى‏ريختند.
يكى را ديدم كه از پستان آويزان گرديده است.
زنى را ديدم كه از گوشت بدن خود مى‏خورد، در حالى كه آتش در زير او شعله مى‏كشيد.
زنى را ديدم كه پاهاى خود را بر دست خويش محكم فشرده و مار و عقرب بر او مسلّط شده بودند.
ديگرى را مشاهده كردم، در حالى كه گنگ و كر و لال بود و در ميان تابوتى از آتش قرار داشت و مغز سرش از دو سوراخ بينى او بيرون مى‏ريخت و بدن او از جذام و برص از هم پاشيده بود.
فرمود: زنى را ديدم كه از پا به تنورى از آتش معلّق شده بود.
ديگرى را مشاهده كردم كه گوشت بدنش را از جلو و عقب با مقراضها مى‏بريدند.
زنى را ديدم كه صورت و دستهاى او مى‏سوخت و وى امعاى خود را مى‏خورد.
ديگرى را ديدم كه سرش مانند سر خوك و بدنش مانند بدن الاغ و او را هزاران نوع عذاب فرا گرفته بود.
زنى را به هيئت سگ ديدم، در حالى كه آتش در اسافل اعضاى وى مى‏رفت و از دهان او بيرون مى‏شد و فرشتگان با عمود به سر و بدن او مى‏زدند.
حضرت زهرا(س) عرض كرد: اى پدر بزرگوار، بفرماييد كارهاى آنان در دنيا چه بوده كه خداوند اين عذابها را بر آنها مقرّر ساخته است ؟
حضرت فرمود: اى دختر من، آن زنى كه از موها آويزان بود، براى اين بود كه وى سر خود را از نامحرمان نمى‏پوشيد و موهاى خود را پنهان نمى‏ساخت.
زنى كه از زبان معلّق بود، به خاطر اين بود كه وى از تمكين و فراش شوهرش خوددارى مى‏كرد.
زنى كه از پا آويزان گرديده، براى اين بود كه بدون اذن شوهرش از خانه خارج مى‏شد.
اما زنى كه از گوشت بدن خود مى‏خورد، او از اين جهت معذّب بود كه خود را آرايش مى‏داد و در انظار مردم جلوه مى‏كرد.
زنى كه پاهاى او را به دستش چسبانيده و مار و عقرب بر او مسلّط كرده بودند، بود به خاطر اين بود كه از كثافت و آلودگيها خود را تميز نمى‏كرد و لباسهاى خويش را چركين نگاه مى‏داشت، و از جنابت و حيض غسل نمى‏كرد و به نظافت و پاكيزگى اهميت نمى‏داد و نماز را سبك مى‏داشت.
زنى كه گنگ و كر و كور بود، از اين جهت بود كه فرزندانى را از زنا مى‏زاييد و به شوهرش نسبت مى‏داد.
زنى كه گوشتهاى بدنش با قيچى بريده مى‏شد، از اين جهت بود كه او خود را در معرض خواهشهاى مردان مى‏گذاشت.
اما زنى كه صورت و بدنش مى‏سوخت و روده‏هاى خود را مى‏خورد، براى اين بود كه وى زنها و مردها را هم مربوط مى‏ساخت تا كارهاى زشت و فحشا انجام دهند.
زنى كه سرش مانند سر خوك و بدنش مانند بدن الاغ بود، علتش اين بود كه سخن چينى و نمّامى مى‏كرد.
زنى كه صورتش مانند سگ بود و آتش در اسافل او داخل مى‏شد و از دهانش بيرون مى‏رفت، از اين جهت بود كه وى زنى آوازه‏خوان و حسود بود.
پس از آن حضرت فرمود: واى بر زنى كه شوهرش را به خشم آورد، و خوشبخت آن زنى كه زوج او از وى خوشنود باشد!
در بررسى اين روايت، به طرح دو پرسش اساسى مى‏پردازيم كه يكى به صحت انتساب و صدور برمى‏گردد و ديگرى به محتوا و متن، و البته نمى‏توان توقع داشت پاسخ كنونى، جواب نهايى تلقى گردد، بلكه هدفْ طرح مسأله و زمينه‏سازى جهت پژوهشهاى عميق‏ترى است.
پرسش نخست

آيا بر پايه قواعد ارزيابى سند بر مشربها و مسلكهاى مختلف، راهى براى تصحيح اين خبر وجود دارد؟
ذكر چند نكته مى‏تواند در پاسخ مفيد افتد:
1. اين روايت در كتب قدما تنها در عيون اخبار الرضا(ع)، اثر شيخ صدوق (305- 381ق) نقل شده است. پس از آن تا قرن يازدهم در ديگر آثار حديثى ذكرى از آن در ميان نيست و در اين قرن در كتب وسائل الشيعة(2) شيخ حر عاملى(1033 – 1104ق) و بحارالأنوار(3) علامه مجلسى(1037- 1110ق) و نورالثقلين‏(4) حويزى (م‏1112ق) از عيون اخبار الرضا نقل شده است؛ چنان‏كه در آثار حديثى اهل سنت نيز نقل نشده است.
قابل ذكر است كه فرازهاى ديگر حديث معراج در كتب قدما چون المحاسن‏(5) برقى(م‏274ق)، قرب الإسناد(6) حميرى(م‏4ق)، الكافى‏(7) كلينى(م‏329ق)، دعائم الاسلام‏(8) قاضى نعمان (م 363ق) و آثار متعدد شيخ صدوق چون من لايحضره الفقيه،(9) علل الشرائع،(10) الامالى،(11) التوحيد،(12) كمال الدين و تمام النعمة(13) و معانى الاخبار(14) نقل شده است.
بر اين اساس، اين حديثْ قرينه كثرت نقل را در كتب قدما با خود ندارد، با اينكه فرازهاى ديگر به كثرت نقل شده است.
2. از جهت سندى در سلسله راويان آن سهل بن زياد آدمى قرار دارد كه نه تنها توثيق نشده، بلكه برخى او را تضعيف كرده‏اند.
نجاشى درباره او گفته است:
سهل بن زياد، ابو سعيد ال‏آدمى الرازى كان ضعيفاً فى الحديث، غير معتمد فيه، و كان أحمد بن محمّد بن عيسى يشهد عليه بالغلو و الكذب و أخرجه من قم إلى الري.(15)
شيخ طوسى گويد:
سهل بن زياد ال‏آدمى الرازى، يكنى أبا سعيد، ضعيف.(16)
و نيز در استبصار در ذيل روايتى نوشته است:
و اما الخبر الاول، فراويه أبو سعيد الأدمى و هو ضعيف جداً عند نقّاد الاخبار.(17)
و ابن غضايرى درباره‏اش گفته است:
سهل بن زياد ابو سعيد ال‏آدمى الرازى، كان ضعيفاً جداً فاسد الرواية و المذهب.(18)
و چنان‏كه محققان دانش رجال گفته‏اند، توثيق شيخ طوسى در يك مورد از كتاب رجال سهوالقلمى از سوى او و يا ازديادى از سوى نسخه‏پردازان است.(19)
و همينان گفته‏اند كه تلاشهاى وحيد بهبهانى در توثيق سهل ره به جايى نمى‏برد و اين شواهد و قراين بسيار سُست است.(20)
همچنين محمّد بن ابى عبداللّه الكوفى در كتب رجال توثيق نشده است، گرچه تضعيفى نيز برايش مكتوب نيست.(21)
3. از سوى ديگر در حوزه مسائل معرفتى و اخبار از حقايق، خبر واحد صحيح‏السند نيز اعتبارى ندارد؛ چرا كه اين حوزه از مسائل تعبد بردار نيست.(22)
خلاصه آنكه راهى براى پى‏بردن به صدور و انتساب اين حديث در دست نيست.
پرسش دوم

در اين حديث، يازده نكته درباره رفتار زنان ذكر شده است. پنج مطلب به زنان اختصاص دارد: 1. حجاب، 2. بيرون رفتن از منزل، 3. امتناع از بستر همسر، 4. آرايش و خودآرايى، 5. عرضه خويش بر مردان.
و شش مطلب ديگر از رفتارهاى مشترك است؛ يعنى در رفتار مردان و زنان، يكسان ديده مى‏شود. آنها عبارت‏اند از: 1. زنا، 2. همسرآزارى، 3. پليدى و پلشتى، 4. قوّادى، 5. سخن‏چينى و دروغگويى، 6. آواز خوانى و حسادت.
سؤال اين است كه چرا در اين رفتارهاى مشترك، فقط زنان گنهكار منظور شده‏اند، با آنكه رسول خدا اين سخنان را در برابر حضرت على(ع) و فاطمه(س) بيان مى‏كرد، آيا اين رفتارها از مردان سر نمى‏زند، آيا مى‏توان گفت اين رفتارها در زنان بيشتر است؟ به سخن ديگر، چرا رسول خدا از مردانى كه به چنين گناهانى آلوده شده و كيفر مى‏ديدند، خبر نداد؟
گذشته از آنكه حرمت برخى از آن موارد پنجگانه به صورت مطلق در بحثهاى فقهى مورد ترديد است.
خروج زنان از منزل ،بدون اذن شوهران در صورتى حرام است كه با حقوق خاص شوهر مغايرت داشته باشد. از اين‏رو، برخى از فقيهان، چون آيةاللّه خويى، خروج زن را در صورت عدم تنافى با حقوق خاص شوهر جايز مى‏شمرد، ايشان در اين زمينه مى‏گويد:
زن نمى‏تواند بدون اجازه شوهر از خانه بيرون رود، در صورتى كه بيرون رفتن با حق استمتاع منافى باشد؛ البته احتياط مستحب آن است كه مطلقاً بدون اجازه خارج نشود.(23)
روايت دوم

عن أحمد بن أبي عبداللّه البرقي، عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني، عن محمّد بن عمر بن يزيد، عن حمّاد بن عثمان، عن عمر بن يزيد قال: قال أبوعبداللّه(ع) جاءت امرأة من أهل البادية إلى النبي(ص) ومعها صبيان حاملة واحداً وآخر يمشي، فأعطاها النبي(ص) قرصاً، ففلقته بينهما، فقال رسول اللّه(ص): الحاملات الرحيمات لولا كثرة لعبهنّ، لدخلت مصلّيّاتهنّ الجنّة؛(24)
عمر بن يزيد گويد: حضرت صادق (ع) فرمود: زنى از باديه نشينان خدمت حضرت رسول (ص) رسيد، در حالى كه دو كودك همراه داشت ؛ يكى از آن دو را بغل گرفته و ديگرى با او راه مى‏رفت. حضرت به آن زن قرص نانى مرحمت فرمود، زن قرص نان را بين آن دو كودك تقسيم كرد. پيغمبر فرمود: زنانى كه كودكان خود را در بغل مى‏گيرند و به آنان مهر و محبّت مى‏ورزند، اگر كثرت لعب و لهو آنان نبود، اكثر نمازگزارانشان داخل بهشت مى‏شدند.
در منابع ديگر اين حديث با تغييراتى در مضمون نقل شده است.
محمّد بن يعقوب، عن محمّد بن يحيى، عن أحمد بن محمّد، عن علي بن الحكم، عن على بن أبي حمزة، عن أبي بصير قال: سمت أبا عبداللّه (ع) يقول: خطب رسول اللّه(ص) النساء فقال: يا معشر النساء، تصدقن و لو من حليكن و لو بشق تمرة، فإنّ أكثركنّ حطب جهنم، إنّكنّ تكثرن اللعن و تكفرن العشرة، فقالت إمرأة: يا رسول اللّه، اليس نحن الأمهات الحاملات المرضعات، أليس منّا البنات المقيمات و الإخوات المشفقات؟ فقال: حاملات والدات مرضعات رحيمات، لولا مايأتين إلى بعولتهن، ما دخلت مصلية منهن النار؛(25)
ابو بصير گويد: از امام صادق(ع) شنيدم كه رسول خدا(ص) زنان را مخاطب قرار داده و فرمود: اى گروه زنان، صدقه دهيد گرچه از زيور خود يانيم خرمايى باشد؛ زيرا بيشتر شما هيزم دوزخ‏ايد. شما بسيار لعن و نفرين بر زبان داريد و معاشرت را ناديده مى‏انگاريد. زنى فرمود: اى رسول خدا، آيا ما مادران و شيردهنده كودكان نيستيم؟ آيا دختران همراه و خواهران مهربان از ما نيست؟ آن‏گاه فرمود: شما باردار، زاينده، شيردهنده و مهربانيد؛ اگر رفتار(بد)تان با شوهران نبود، هيچ نمازگزارى از شما به آتش نمى‏افتاد.
در منابع اهل سنت اين حديث با تعبيراتى ديگر منقول است:
حدثنا عبداللّه، حدثنى ابى، حدثنا محمّد بن جعفر، حدثنا شعبه و حجاج، قال حدثني شعبه عن منصور؛ قال سمعت سالماً، قال حجاج عن سالم بن ابى الجعد، قال ابن جعفر سمعت سالم بن ابى المجد، قال ذكرنى عن ابن امامة:
إنّ إمرأة أتت النبى(ص) تسأله و معهاصبيان لها، فأعطاها ثلاث تمرات، فاعطت كل واحد منهما تمرة، قال ثمّ إنّ أحد الصبيين بكى، قال فشقتها فاعطت كل واحد نصفاً .فقال رسول اللّه(ص): حاملات والدات رحيمات بأولادهن لولا ما يصنعن بأزواجهن لدخل مصلياتهن الجنة؛(26)
زنى نزد پيامبر آمد تا از ايشان سؤال كند و همراه او دو كودك بود. پيامبر به وى سه خرما داد. زن هم به هر يك خرمايى داد. آنگاه يكى از دو كودك گريه كرد. مادر خرماى سوم را دو نيمه كرد و به هر يك داد. آن‏گاه رسول خدا فرمود: مادرانى كه كودكان را حمل مى‏كنند و به آنان مهر مى‏ورزند، اگر نبود آنچه كه با شوهران رفتار مى‏كنند، نمازگزاران آنها وارد بهشت مى‏شدند.
با تفاوتى اندك در سند و متن در جاى ديگر مسند احمد نيز نقل شده است.(27)
همين مضمون با سندى متفاوت در سنن ابن ماجه نيز منقول است؛(28) چنان‏كه پاره‏اى از كتابهاى ديگر حديثى اهل سنت نيز آن را درج كرده‏اند.(29)
درباره اين حديث نيز مانند حديث سابق دو بحث مطرح است:
يك. ارزيابى صدور

حديث علل الشرائع به جهت عدم توثيق محمّد بن عمر بن يزيد(30) اعتبار رجالى به معناى مشهور را ندارد و حديث كافى به جهت وجود على بن ابى حمزه ضعيف است.(31) علامه مجلسى نيز بدان تصريح دارد و فرموده است:
ضعيف على المشهور.(32)
روايت ابن ماجه را شارحان اين كتاب، ضعيف توصيف كرده‏اند.(33)
همچنين اين روايت نيز مانند حديث گذشته قرينه كثرت نقل در كتب متقدم را با خود به همراه ندارد، گرچه قدرى از آن بلند پايه‏تر است. از آنجا كه اين حديث نيز مربوط به مضامين غير فقهى است، همان قاعده اينجا نيز سريان دارد.
دو. ارزيابى محتوايى

در روايت حضرت عبدالعظيم، كثرت لعب و لهو به عنوان مانع بهشت ياد شده و در دو نقل ديگر، رفتار زنان با شوهرانْ مانع شمرده شده است. مفهوم حديث، چنان است كه به جهت كثرت لهو يا رفتار نامناسب با شوهران، اكثر نماز گزاران زنان از بهشت محروم‏اند و يا اينكه اهل آتش‏اند. البته بدين مضمون روايتهايى ديگر نيز نقل شده است؛(34) ولى اين مضمون با دسته‏هاى ديگر از روايات ناسازگارى دارد كه به اجمال بدان اشاره مى‏شود:
الف. رواياتى كه اكثر بهشتيان را زنان معرفى مى‏كند، يا اكثر بهشتيان را از مستضعفان زنان مى‏داند. البته معارضه قسم دوم، چندان چشمگير نيست.
1. و روى الفضيل عن أبي عبداللّه(ع) قال: قلت: له شى‏ء يقوله الناس إنّ أكثر أهل النار يوم القيامة النساء قال: و أنّى ذلك، و قد يتزوج الرجل في الاخرة ألفاً من نساء الدنيا في قصر من درة واحدة؛(35)
فضيل گويد: از امام صادق(ع) پرسيدم: مردم مى‏گويند بيشتر دوزخيان در قيامت زنان‏اند؟ فرمود: چگونه، با اينكه در آخرت يك مرد با هزار زن دنيايى ازدواج مى‏كند و در كاخى كه از دُرّه بنا شده زندگى مى‏كنند.
2.و باسناده (الصدوق) عن عمار الساباطى، عن ابى عبداللّه(ع) قال: أكثر أهل الجنة من المستضعفين النساء، علم اللّه ضعفهن فرحمهن؛(36)
امام صادق(ع) فرمود: بيشتر بهشتيان از مستضعفان زنان‏اند. خداوند ضعف و ناتوانى‏شان را ديد و آنان را مورد رحمت قرار داد.
ب. احاديثى كه دلالت دارد بهشت زير پاى زنان يا مادران است، يا بوسيدن ميان چشمان مادر، آدمى را بهشتى مى‏كند:
1. حدثنا أبو يوسف محمّد بن احمد الرقى، حدثنا محمّد بن سلمة الحرانى، عن محمّد بن اسحاق، عن محمّد بن طلحة بن عبدالرحمن بن ابى بكر الصديق، عن معاوية بن جاهمة السلمى قال أتيت رسول اللّه(ص) فقلت: يا رسول اللّه، إنّى كنت أردت الجهاد معك ابتغى بذلك وجه اللّه والدار الاخرة قال: ويحك أحية أمك؟ قلت نعم يا رسول اللّه. قال فارجع إليها فبرها. ثم أتيته من أمامه فقلت: يا رسول‏اللّه، إنّى كنت أردت الجهاد معك ابتغى بذلك وجه اللّه و الدار الاخرة. قال: ويحك أحية أمّك؟ قلت: نعم يا رسول اللّه، قال: ويحك ألزم رجلها فثم الجنة؛(37)
معاوية بن جاهمة گويد: خدمت پيامبر(ص) رسيدم و گفتم: مى‏خواهم با شما در راه خدا و زندگى آخرت جهاد كنم. فرمود: آيا مادرت زنده است؟ گفتم: بلى. فرمود: برگرد و به او نيكى كن. از مقابل حضرت آمدم و گفتم: اى رسول خدا، مى‏خواهم با شما در راه خدا و براى زندگى آخرت در جهاد شركت كنم. فرمود: آيا مادرت زنده است؟ گفتم: بلى. فرمود: پاهاى مادرت را بچسب كه بهشت همان جاست.
2. إنّ الجنة تحت رجل المرأة؛(38)
بهشت زير پاى زن است.
3.عن انس عن النبى(ص): الجنة تحت أقدام الأمهات؛(39)
پيامبر(ص) فرمود: بهشت زير پاهاى مادران است.
4. عن فاطمة عن النبى(ص): ألزم رجلها فإنّ الجنة تحت أقدامها؛(40)
پيامبر(ص) فرمود: ملازم مادر باش، كه بهشت زير پاهاى اوست.
5. عن سعيد بن المسيب قال: قال عمر: كنّا مع رسول اللّه(ص) على جبل فأشرفنا على واد، فرايت شاباً يرعى غنماً له اعجبنى شبابه. فقلت: يا رسول اللّه(ص)، و أى شباب لو كان شبابه فى سبيل اللّه! فقال النبى(ص): يا عمر، فلعله فى بعض سبيل اللّه و انت لا تعلم. ثم دعاه النبى(ص) فقال: يا شاب، هل لك من تعول؟ قال: نعم. قال: من؟ قال: أمى. فقال النبى(ص): ألزمها، فإنّ عند رجليها الجنة؛(41)
عمر گويد: يا پيامبر بر بلنداى كوهى بوديم كه مشرف بر سرزمينى بود. جوانى را ديدم كه چوپانى مى‏كند. از جوانى‏اش خوشم آمد. گفتم: اى رسول خدا، چه جوانى! كاش جوانى‏اش در راه خدا بود. پيامبر فرمود: شايد در راه خداست و تو نمى‏دانى. پيامبر جوان را فراخواند و فرمود: اى جوان، آيا عايله دارى؟ گفت: بلى. فرمود: چه كسى؟ گفت: مادرم. فرمود: ملازم او باش، كه بهشت پيش پاهاى اوست.
6. حدثنا بكر بن محمّد الصيرفى بمرو، حدثنا ابو قلاية و حدثنا على بن حمشاذ العدل، حدثنا الحسن بن سهل المجوز، حدثنا ابو عاصم عن أبن جريح، حدثنى محمّد بن طلحة بن عبدالرحمن، عن أبيه، عن معاوية بن جاهمه، أن جاهمة أتى النبى(ص) فقال: يا رسول اللّه، إنّى أردت أن أغزو و جئت استشيرك. فقال: أك والدة؟ قال: نعم. قال: اذهب فالزمها، فإنّ الجنة عند رجليها؛(42)
جاهمة نزد رسول خدا آمد و گفت: مى‏خواهم همراه شما در جنگ شركت كنم و براى مشورت نزد شما آمدم. پيامبر(ص) فرمود: آيا مادر دارى؟ گفت: بلى. فرمود: برو و ملازم او باش، كه بهشت پيش پاهاى اوست.
7. الجنة بناؤها اقدام الامهات؛(43)
زير بناى بهشت، گامهاى مادران است.
8.عن ابن عباس، عن النبى(ص): من قبل بين عينى أمّه كان له ستراً من النار؛(44)
پيامبر فرمود: هر كه ميان چشمان مادرش را ببوسد، اين بوسه پرده‏اى در برابر آتش خواهد بود.
ج. رواياتى كه محبت و علاقه‏مندى به زنان را نشانه ديندارى مى‏داند:
1. محمّد بن يعقوب، عن محمّد بن يحيى العطار، عن عبداللّه بن محمّد، عن على بن الحكم، عن ابان بن عثمان، عن عمر، عن يزيد، عن أبى عبداللّه(ص) قال: ما أظن رجلاً يزداد فى الايمان خيراً إلاّ ازداد حباً للنساء؛(45)
امام صادق(ع) فرمود: گمان نمى‏كنم مردى ايمانش افزايش يابد و علاقه‏اش به زنان افزون نشود.
2) عن على بن ابراهيم، عن ابيه عن صالح بن السندى، عن جعفر بن بشير، عن أبان، عن عمر بن يزيد، عن أبى عبداللّه(ع) قال: ما أظن رجلاً يزداد فى الايمان خيراً إلاّ أزداد حباً للنساء؛(46)
امام صادق(ص) فرمود: گمان نمى‏كنم افزايشى در ولايت مردى حاصل شود و علاقه‏اش به زنان افزايش نيابد.
3. عن على بن ابراهيم بن هاشم، عن أبيه، عن ابن أبى عمير، عن اسحاق بن عمار، عن أبى عبداللّه(ع) قال: من أخلاق الأنبياء حب النساء؛(47)
امام صادق(ع) فرمود: خلق و خوى پيامبران، علاقه به زنان است.
چگونه علاقه به جهنميان نشانه ايمان و ولايت است؟ چگونه خوى پيامبران، محبت ورزيدن به اهل جهنم است؟
د. رواياتى كه دلالت دارد نيكى به دختر و خواهر، سبب رفتن به بهشت است.
1. عن على بن ابراهيم، عن ابيه، عن ابن أبى عمير، عن هشام بن الحكم، عن عمر بن يزيد، عن أبى عبداللّه(ع) قال: قال رسول اللّه(ص): من عال ثلاث بنات أو ثلاث بنات أو ثلاث اخوات، وجبت له الجنة، فقيل: يا رسول اللّه(ص)، واثنتين؟ فقال: و اثنتين. فقيل: يا رسول اللّه(ص)، و واحدة فقال: و واحدة؛(48)
رسول خدا فرمود: هر كس، سه دختر يا سه خواهر را اداره كند، بهشت برايش واجب است. گفته شد: اى رسول خدا، دو تا چطور؟ فرمود: و دو تا. گفته شد: اى رسول خدا، يكى چطور؟ فرمود: و يكى.
2. حدّثنا أحمد بن محمّد، حدثنا عبداللّه بن المبارك، حدثنا ابن عيينه، عن سهيل بن ابى صالح، عن أيوب بن بشير، عن سعيد الأعشى، عن أبى سعيد الخدرى قال: قال رسول اللّه(ص): من كانت له ثلاث إخوات أو ابنتان أو اختان، فاحسن صحبتهن و اتقى اللّه فيهن فله الجنة؛(49)
رسول خدا فرمود: هركه سه خواهر يا دو دختر يا دو خواهر داشته باشد و با آنان نيك رفتار كند و با خداترسى با آنان معاشرت كند، بهشت ارزانى اوست.
چگونه خدمت به جنسى كه اكثر آنان جهنمى‏اند، بهشت را واجب مى‏سازد؟
ه. رواياتى كه دلالت دارد زنان با حمل و وضع حمل و شيردادن ثوابِ غير قابل شمارش كسب مى‏كنند:
1. محمّد بن على بن الحسين فى الأمالى، عن محمّد بن الحسن، عن الصفار، عن محمّد بن الحسين بن أبى الخطاب، عن الحكم بن سكين، عن أبى خالد الكعبى، عن أبى عبداللّه(ع) إنّ رسول اللّه(ص) قال: أيّما امرأة دفعت من بيت زوجها شيئاً من موضوع إلى موضوع تريد به صلاحاً نظر اللّه إليها و من نظر اللّه إليها لم يعذبه. فقالت أم سلمة يا رسول اللّه(ص): ذهب الرجال بكل خير فأى شى‏ء للنساء المساكين؟ فقال(ع): بلى، إذا حملت المرأة، كانت بمنزلة الصائم القائم المجاهد بنفسه و ماله فى سبيل‏اللّه، فاذا وضعت، كان لها من الأجر ما لايدرى أحد ما هو لعظمه. فإذا ارضعت، كان لها بكل مصة كعدل عتق محرر من ولد اسماعيل. فإذا افرغت من رضاعه، ضرب ملك كريم على جنبها و قال: استأنفى العمل فقد غفرلك؛(50)
رسول خدا(ص) فرمود: هر زنى كه در خانه شوهر وسيله‏اى را از جايى به جايى بگذارد و قصد خير داشته باشد، خدا به او توجه كند و هركه مورد نظر خداوند باشد، او را عذاب نمى‏كند. ام سلمه گفت: اى رسول خدا، مردان همه خوبيها را از آن خود ساختند. زنان بيچاره چه دارند؟ فرمود: وقتى زنى باردار شد، مانند روزه‏دارى است كه به شب زنده‏دارى مشغول است و در راه خدا با جان و مال جهاد مى‏كند. هنگامى كه وضع حمل كرد، چنان پاداشى دارد كه هيچ كس نداند. هنگامى كه بچه شير مى‏دهد، در برابر هر مك زدن، ثواب آزاد كرده برده‏اى از فرزندان اسماعيل را دارد و وقتى شير دادن تمام شد، فرشته گويد: گذشته‏ات بخشوده شد؛ از نو شروع كن.
2. فى حديث الحولاء العطارة بالسند المتقدم فى أبواب المقدمات قال: قال رسول اللّه(ص):… يا حولاء، والذى بعثنى بالحق نبياً و رسولاً و مبشراً و نذيراً ما من امرأة تحمل من زوجها ولداً إلاّ كانت فى ظلّاللّه -عزوجل حتى يصيبها طلق، يكون لها بكل طلقة عتق رقبة مؤمنة، فإذا وضعت حملها و أخذت فى رضاعه، فما يمصّ الولد مصة من لبن أمّه، إلاّ كان بين يديها نوراً ساطعاً يوم القيامة،يعجب من رآها من الأولين و ال‏آخرين، و كتبت صائمة قائمة و إنْ كانت غير مفطرة، كتب لها صيام الدهر كله و قيامه. فإذا فطمت ولدها، قال الحق -جل ذكره: يا ايتها المرأة، قد غفرت لك ما تقدم من الذنوب فاستأ نفى العمل؛(51)
رسول خدا فرمود: اى حولاء، سوگند به آنكه مرا به پيامبرى برانگيخت، هر زنى كه از شوهرش باردار شود، در سايه خدا زندگى مى‏كند، تا هنگام درد زايمان، هر دردى ثواب آزاد كردن يك بنده مؤمن را دارد. وقتى فارغ شد و شير دادن را شروع كرد، هرگاه كودك مك زند، روز قيامت پيش روى آن زن، نورى درخشد كه هر بيننده‏اى را به عجب وادارد. و او روزه‏دارِ شب زنده‏دار محسوب شود. اگر در اين حال روزه بدارد، ثواب روزه و عبادت تمام روزگار برايش ثبت شود. وقتى كودك را از شير گرفت خداوند فرمايد: اى زن، گناه گذشته‏ات را بخشيدم؛ از نو آغاز كن.
3. و عن سعيد بن جبير عن ابن عمر احسبه رفعه، عن النبى(ص): المرأة فى حملها إلى وضعها إلى فصالها كالمرابط فى سبيل اللّه و إن ماتت فيما بين ذلك، فإنّها اجر شهيد؛(52)
رسول خدا فرمود: زن از هنگام باردارى تا هنگام از شير گرفتن كودك، مانند رزمنده در راه خداست و اگر در اين مدت جان دهد، پاداش شهيد دارد.
4. المرأة إذا حملت كان لها أجر الصائم القائم المخبت المجاهد فى سبيل اللّه، و إذا ضربها الطلق فلاتدرى الخلائق ما لها من الأجر فاذا وضعت كان لها بكل مصة أو رضعة أجر نفس تحييها، فاذا فطمت، ضرب الملك على منكبيها و قال استأنفى العمل؛(53)
زن وقتى حامله شد، ثواب روزه‏دار عابد -كه در راه خدا جهاد مى‏كند خواهد داشت. و هنگامى كه درد زايمان گرفت، موجودات نمى‏دانند او چه پاداشى دارد. وقتى فارغ شد، هر شير دادن يا مك زدن به سان زنده كردن يك جان ارزش دارد. وقتى كودك را از شير گرفت، فرشته‏اى به كتفش زند و گويد: عمل را از سرگير.
غالب زنان، اين مراحل را احراز مى‏كنند و بدين جهت، بهشتى خواهند بود. بسيار مستبعداست كه گفته شود پس از كسب اين مقام، چنان بدى بر آنان غلبه دارد كه مجدداً خود را جهنمى مى‏سازند. بر اين اساس، اين دسته از احاديث نيز با روايات ذكر شده، معارضه خواهد داشت.
پی نوشت:
1. عيون أخبار الرضا (ع) ، ج‏1، ص‏13 ؛ بحارالأنوار، ج 8، ص‏309.
2. ج 20، ص 213، ح 25457(چاپ آل‏اليت).
3. ج 8، ص 309، ح 75 و ج 18، ص 351، ح 62و ج 75، ص ت‏264، ح 7 و ج 79، ص 114، ح 3 و ج 81، ص 90، ح 11 و ج 82، ص 76، ح 9 و ج 103، ص 245، ح 24.
4. ج 3، ص 120، ح 27.
5. ج 1، ص 56.
6. ص 101.
7. ج 1، ص 98 و ج 2، ص 46 و ج 3، ص 302 و ج 8، ص 279.
8. ج 1، ص 100.
9. ج 1، ص 309 و ج 2، ص 199 و ج 3، ص 463.
10. ج 1، ص 131 و ج 2، ص 433 و 572 و 601.
11. ص 213 و 249 و 435 و 566 و 496.
12. ص 108.
13. ص 252.
14. ص 42.
15. الفهرست، ص 142.
16. حاشيه خلاصة الأقوال، ص 357.
17. خلاصة الأقوال، ص 357.
18. رجال النجاشى، ص 185.
19. معجم الرجال الحديث، ج 8، ص ت‏340
20. همان، ص 339 – 340.
21. همان، ج 14، ص 267 – 273.
22. پيش از اين در مقاله‏اى ديگر در همين فصلنامه، ش 4، ص 83 – 87 به اين موضوع پرداخته شده است.
23. منهاج الصالحين، ج 2، ص 289 ؛ مستند عروة الوثقى، كتاب النكاح، ج 2، ص 362.
24. علل الشرائع، ج 2، ص 598 ؛ بحارالأنوار، ج 103، ص 227، ح 18.
25. الكافى، ج 5، ص 514، ح‏3؛ وسائل الشيعة(آل‏البيت)، ج‏20، ص‏175.
26. مسند احمد، ج 5، ص 252 – 253.
27. ج 5، ص 257.
28. ج 1، ص 468، ح 2013.
29. المستدرك، ج 4، ص 173 – 174 ؛ المصنف عبدالرزاق، ج 11، ص 303، ح 20602 ؛ المعجم الصغير، ج 2، ص 47، ح 899 ؛ المعجم الاوسط، ج 7، ص 179 ؛ المعجم الكبير، ج 8، ص 252 ؛ الجامع الصغير، ج 1، ص 566 ؛ الدرالمنثور، ج 2، ص 566، ح 3661 ؛ كنزالعمال، ج 16، ص 407، ح 45133.
30. معجم الرجال الحديث، ج 17، ص 69.
31. همان، ج 11، ص 225.
32. مرآت العقول، ج 20، ص 328.
33. ضعيف سنن ابن‏ماجه، ص 154، ش 438 ؛ اهداء الديباج، ج 2، ص 661.
34. ر.ك: شخصيت و حقوق زن در اسلام، ص 146 -152.
35. من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 468، ح 4627.
36. وسائل الشيعة، ج 14، ص ت‏119، ح 4 ؛ من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 468 ؛ مكارم الاخلاق، ص 235.
37. سنن ابن ماجه، ج 2، ص 929 – 930 ؛ ب 12، ح 2781؛ كنز العمال، ج 16، ص 462، ش 45444 ؛ ميزان الحكمة، ج 10، ص 713.
38. الطبقات الكبرى، ج 4، ص 274.
39. كنز العمال، ج 16، ص 461، ش 45439.
40. همان، ص 462، ش 45443.
41. همان، ج 4، ص 6 – 7، ش 11760.
42. ميزان الحكمة، ج 10، ص 713، ش 22398 ؛ المستدرك، ج 4، ص 151 ؛ مسند احمد، ج 3، ص 429.
43. موسوعة اطراف الحديث النبوى، ج 4، ص ت‏513.
44. همان، ج 8، ص 452 ؛ كنز العمال، ج 16، ص 462، ش 45442.
45. وسائل الشيعة، ج 14، ص 11.
46. همان، ج 14، ص 9، ح 1.
47. الكافى، ج 5، ص 2 ؛ وسائل الشيعة، ج 14، ص 9، ح 2 ؛ بحارالأنوار، ج 100، ص 218 و 228.
48. وسائل الشيعة، ج 15، ص 100، ح 3 و نيز احاديث 5، 6، 7 بر همين مطلب دلالت دارد.
49. سنن الترمذى، ج 3، ص 213، ح 1977 ؛ كنز العمال، ج 16، ص 448، ش 45369.
50. وسائل الشيعة، ج 15، ص 172، ح 1.
51. همان، ص 155، ح 1.
52. كنز العمال، ج 16، ص 411، ش 45159 ؛ مجمع الزوائد، ج 4، ص 35.
53. همان، ش 45160.
نويسنده: مهدى مهريزى

منبع: فصلنامه علوم حدیث

 

حضرت عبدالعظيم حسنی که بوده و چگونه ايشان وفات يا شهيد شده اند؟

امام حسن مجتبي(ع) پسري به نام زيد داشت. از اين زيد پسري به دنيا آمد به نام حسن. مادر اين حسن لبابه نام داشت و لبابه پيش از اين همسر حضرت ابوالفضل(ع) بود و پس از به شهادت رسيدن حضرت ابوالفضل، زيد او را به همسري گرفت و از او يك پسر و يك دختر به وجود آمد. پسر را حسن و دختر را نفيسه ناميدند. حسن بزرگ شد و همسر اختيار كرد و براي او هفت پسر به دنيا آمد كه يكي از آنان علي ناميده شد.

اين علي پس از آنكه رشد كرد و همسري گرفت، پسري به نام عبدالله به وجود آمد و اين عبدالله پس از آنكه بزرگ شد و زن گرفت، خداوند برايش نه پسر داد به نام هاي: عبدالعظيم، احمد، قاسم، حسن، محمد، ابراهيم، علي اكبر، علي اصغر و زيد.

شاه عبدالعظيم كه در ري مدفون است، پسر همين عبدالله است و با اين حساب نسب شاه عبدالعظيم به اين صورت است: عبدالعظيم = عبدالله = علي = حسن = زيد بن الحسن المجتبي عليه السلام. (منتهي الآمال، ج 1، ص 457 به بعد؛ جنات النعيم، ملا محمد اسماعيل كزازي اراكي، تحقيق و تصحيح علي اكبر زماني نژاد، ص 35 به بعد؛ التذكره العطيه، شيخ محمد باقر كلباسي، تحقيق عليرضا هزار، ص 53 به بعد).
حضرت عبدالعظيم حسني داراي فضايل فراواني است كه يكي از آنان اين است كه او شيعه خالص و مخلص بود و اين در آن زمان و آن شرايط بسيار مهم بود و هر كس نمي توانست به اين فضيلت نايل شود. يكي از فضايل او علم فراوان او نسبت به دين خدا بود و گاهي امام معصوم مردم را به او ارجاع مي دادند و از فضايل او عبادت و زهد است. او جزو عباد و زهاء عصر خويش بود. (التذكره العطيه، ص 83 به بعد).
صاحب بن عباد يكي از بزرگترين علماي شيعه در زمان شيخ صدوق است و در علم و عمل معروف بود و در آن عصر كمتر كسي به پاي او مي رسيد. او كتابي درباره حضرت عبدالعظيم حسني نوشته است و نام آن را «رساله في فضل عبدالعظيم» گذاشته و بارها چاپ شده است. نوشتن اين كتاب از سوي ايشان نشانه اين است كه حضرت عبدالعظيم، از امامزادگان بسيار باعظمت است.
هجرت به ري:

حضرت عبدالعظيم حسني(ع) در زمان معتز بالله زندگي مي كرد. معتز در صدد قتل او برآمد و او به دستور امام هادي(ع) به ري آمد و در خانه يكي از شيعيان اقامت كرد. زندگي آن حضرت در ري مخفيانه بود و پس از مدتي عده اي از خواص شيعه او را شناختند و از او استفاده هاي علمي و عملي كردند.

(التذكره العطيه، ص 109 به بعد).
وفات يا شهادت:

معروف و مشهور بين علما اين است كه آن حضرت، در ري بيمار شد و در اثر بيماري رحلت كرد و برخي را عقيده بر اين است كه آن حضرت را عوامل معتز بالله به شهادت رسانده اند.

(التذكره العطيه، ص 217 به بعد، زندگاني حضرت عبدالعظيم، محمد رازي، ص 96 به بعد به طور مفصل و امامزادگان معتبر ايران، سيد عزيزاله امامت، ص 13 به بعد).
عرضه اعتقادات بر امام هادي(ع): يكي از كارهاي برجسته حضرت عبدالعظيم حسني اين است كه اعتقادات ديني خود را به امام عصر خود عرضه كرد و امام هم اعتقادات او را تأييد كرد. عبدالعظيم حسني مي گويد: «خدمت سرورم امام هادي رسيدم، وقتي كه چشم آن حضرت به من افتاد فرمود: اي اباالقاسم خوش آمدي، تو به حقيقت شيعه ما هستي. به آن حضرت عرض كردم: مي خواهم دين خودم را بر شما عرضه كنم و اگر مورد پسند شما باشد تا روز قيامت بر آن پايدار بمانم. امام هادي(ع) فرمود: اي اباالقاسم بگو و من چنين گفتم: «خداوند يگانه است، مانند ندارد، نه مي توان عقل را از شناختن او تعطيل كرد و نه مي توان او را به مخلوقات تشبيه كرد. خداوند نه جسم است، نه صورت است، نه عرض است و نه جوهر است؛ بلكه او اجسام را جسم كرده، صورت ها را صورت كرده، اعراض و جواهر را آفريده و رب همه چيز، مالك همه چيز، آفريدگار همه و ايجادكننده همه چيز است.
من گواهي مي دهم كه حضرت محمد(ص) عبد و پيامبر او، خاتم پيامبران است و پس از او پيامبري نمي آيد و امام و جانشين و ولي امر پس از او حضرت علي(ع)، امام حسن، امام حسين، امام زين العابدين، امام باقر، امام صادق، امام موسي بن جعفر، امام رضا، امام جواد است و اكنون امام و خليفه و ولي امر شما هستيد.

امام هادي(ع) به من فرمود: و پس از من امام و جانشين پيامبر و ولي امر پسرم حسن است و پس از او پسرش قائم آل محمد است و مردم در مورد او به حيرت خواهند افتاد.

گفتم چطور مگر؟ فرمود: شخص او را نخواهند ديد و ذكر نام او حلال نخواهد بود تا روزي كه از پرده غيبت بيرون بيايد و كره زمين را پر از عدل و داد بكند. پس از آنكه پر از ظلم و جور است. عرض كردم: همه اينها مورد قبول من است. پس از آن گفتم: ولي آنان ولي خداست، دشمن آنان دشمن خداست، اطاعت آنان اطاعت خداست و معصيت آنان معصيت خداست.

من گواهي مي دهم كه معراج حق است، سؤال قبر حق است، بهشت حق است، آتش حق است، صراط حق است، ميزان حق است، و روز قيامت بدون ترديد خواهد آمد و خداوند مرده ها را زنده مي كند.

و من گواهي مي دهم كه پس از ولايت، فرايض واجب عبارتند از: نماز، زكات، روزه، حج، جهاد، امر به معروف و نهي از منكر.
امام هادي(ع) فرمود: اي اباالقاسم! به خدا سوگند ديني كه خداوند براي بندگان خود پسنديده همين است و تو بر آن پايدار بمان و خداوند تو را در دنيا و آخرت ثابت قدم نگهدارد.

(بحارالانوار، ج 3، ص 268، چاپ ايران، حديث سوم، باب ادني ما يجزي من المعرفه به نقل از توحيد شيخ صدوق عليه الرحمه).
حضرت عبدالعظيم حسني در اوايل سال 200 هجري قمري به دنيا آمد و در سال 250 از مدينه به سامرا رفت و پس از آن به ايران آمد و در سال 252 تا 255 در ري وفات يافت.

(امامزادگان معتبر ايران، ص 13 به بعد).
منبع: www. nahad. ir

اشعار منتخب درباره حضرت عبد العظیم حسنی

ماه آسمان ري

افق فضل و شرف را قمري پيدا شد
يا كه در طور ولايت شجري پيدا شد
باز از بحر ولايت گهري پيدا شد
نخل سرسبز ولا را ثمري پيدا شد
درسماوات و زمين جشن عظيم است امشب
عيد ميلاد كريم ابن كريم است امشب
در رياض علوي سرو روان اين پسر است
نجل مولاي كريمان جهان اين پسر است
بهترين زاده ابناء جهان اين پسر است
فخر دين ، قبله دل ، كعبة جان ، اين پسر است
اوست سروي كه بود دامن هستي چمنش
صلوات همه بر حُسن حَسن در حَسنش
اهل فضل و شرف و علم زعيمش خوانند
خيل عبّاد همه عبد عظيمش خوانندصاحبان كرم و جود كريمش خوانند
آيت رحمت رحمان و رحيمش خوانند
اوست ماهي كه بر ابناء زمان مي تابد
نورش از ري به همه خلق جهان مي تابد
قامتش سرو و لبش كوثر و رويش ماه است
زائر مرقد او زائر ثارالله است
حرمش كعبه آمال دل آگاه است
حَسني حُسنش بر خلق چراغ راه است
خاص و عامند ز هر سوي رهين كرمش
دل صد قافله سر گرم طواف حرمش
نعمت ساية اين دسته گل عترت را
بر شما داده خدا اين شرف و رفعت را
اهل ري قدر بدانيد چنين نعمت را
فيض همسايگي تربت آن حضرت را
بال جبرئيل زده سايه به بام و درتان
اين شما ، اين حرم زادة پيغمبرتان
يا حجاز است و بُوَد كعبه جاويدانش
جان من ، جان همه خلق جهان قربانش

ري سپهر و حرم اوست مه تابانش
برتر از عرش بُوَد بارگه و ايوانش
دوست دارم كه شب و روز ز لطف وكرمش
پر زند مرغ دلم يكسره سوي حرمش
آيه وحي در اين خانه كتابت دارد
زير اين قبّه دعا كن كه اجابت دارد
زائر او به خدا فيض قرابت دارد
درو ديوار حرم نقش نجابت دارد
ماه صد انجمن اينجاست خدا مي داند
آفتاب حسن اينجاست خدا مي داند
خاك درگاه تو بر درد دل خسته شفاست
سر به خاك حرمت گر نگذاريم جفاست
اي گل باغ حسن عطر تو بر روح صفاست
كرم و جود تو بر ما به عيان و به خفاست
«ما به اين در، نه پي حشمت وجاه آمده ايم»
«از بد حادثه اينجا به پناه آمده ايم»
حُسن پيداي حَسن سرّ نهان حسني
بلكه جانان همه خلق و تو جان حسني
تو به باغ دل ما سرو روان حسني
نخل طاها و گل عطر فشان حسني
ما به خاك حرمت روي نياز آورديم
حاجت خويش به درگاه تو بازآورديم
عصمت فاطمه و عزّت حيدر داري
تو مقام از سخن مدح فراتر داري
تو عطا و كرم آل پيمبر داري
ز حسين و ز حسن جلوه ديگر داري
جان به قربان تو اي سيّد پاكيزه سرشت
شهرري ازتو بهشت است بهشت است بهشت
به تو و عزّت آباء کرامت سوگند
به خدا و به رسول و به امامت سوگند
به جلال و به كمال و به مقامت سوگند
به نماز و به قعودت ، به قيامت سوگند
تو كه سايه به سر خلق دو عالم فكني
چه شود گر نگهي جانب «ميثم» فكني
غلامرضا سازگار(میثم)

سبزتر از آسمان

می برد دل را نسیم تربتت سوی بهشت
می نشاند چشم هایم را فرا روی بهشت
ای کریم بن کریم ، فرزند بانوی بهشت
خویش را حس می کند در باغ دلجوی بهشت
نیستم یک لحظه حتّی در تکاپوی بهشت
هر که آمد سوی تو گردید رهپوی بهشت
می زند جان و دل من خیمه در کوی بهشت
“یاسر”این آهی که دارم در هیاهوی بهشت
ای شمیم نام تو خوشتر ز گلبوی بهشت
بر ضریحت تا که می افتد نگاه عاشقم
نور تو از آفتاب سبط اکبر مجتباست
تا دلم در آستانت بال و پر وا کرده است
در حریم اطهرت چون یافتم فیض حضور
زائر قبر شریفت زائر کرب و بلاست
هر زمان در بارگاهت می رسانم خویش را
می نشیند سبز تر از آسمان بر روی لب
محمود تاری(یاسر)
نگين ري

با دوستان فاطمه ، لطف عميم داشت
با آنكه نام و شهرت « عبدالعظيم » داشت
هر كس كه پاس بندگي آن حريم داشت
با مهر و عشق و عاطفه عهدي قديم داشت
عطر بهار وحي و صفاي نسيم داشت
يعني كه ره به چشمة فوز عظيم داشت
روحي درآستان ولايت مقيم داشت
دستي پر از كرامت و طبعي كريم داشت
راهي به آستان خداي رحيم داشت
با آنكه جان روشن و قلب سليم داشت
با اهل بيت رابطه اي مستقيم داشت
چون درك كرده بود ، مقام كليم داشت
از بوستان فاطمه ، عطر و شميم داشت
خواندند اهل معرفت او را « نگين ري »
از شهر بند رنج و غم ، آزاد مي شود
اين ياس گلشن “حسن” ،اين عاشق” حسين”
گلواژة حديث از آ‌ن لعل جان فزا
از محضر سه حجّت معصوم فيض برد
مثل كبوتران حرمخانة « رضــا »
شاگرد پاكباختة مكتب « جــواد »
از پرتو هدايت « هــادي » اهل بيت
ايمان خويش را به امامش ارايه كرد
با خاندان وحي پُل ارتباط بود
طور تجلّي سه امام هُمام را
شب تا به صبح شعر « شفق » را مرور كرد
مرغ سحر كه زمزمة « يا كريم » داشت
محمدجواد غفورزاده(شفق)
درسايه ولايت

عبد خداي بود و مقامش عظيم بود
از نسل خاندان امامي كريم بود
در مكتب فضيلت و تقوا فهيم بود
پرهیزگار و عابد و زاهد ، حكيم بود
محبوب پيشگاه خداي عليم بود
در عمرخويش صاحب طبعي سليم بود
دست نوازشي به سر هر يتيم بود
اخلاق او لطيف تر از هر نسيم بود
زيرا صراط زندگي اش مستقيم بود
درساية اميد و ولايت مقيم بود
هر گل كه ديده ايم به ناز و نعيم بود
اين بوستان عشق بهشتي شميم بود
هر كس كه زائرحرم اين كريم بودنام گراميش اگر عبدالعظيم بود
گر از كرامتش همه كس فيض مي برد
عطرحديث آل رسول از لبش چكيد
تنها نبود پيك خوش الحان باغ عشق
آموخت درس بندگي از اهلبيت نور
غير از خدا نداشت نيازي به هيچ كس
لبخند مهرباني و گرمش چو آفتاب
گل سيرتان عشق به مدحش سروده اند اند
پيوسته او به منزل مقصود مي رسيد
هفتاد و نُه بهار ز عمرش گذشت و باز
در گلشن هميشه بهار حريم او
هر كس كه رو نمود بر اين آستانه گفت
پروانة بهشت بدستش دهد خدا
عبد حقير اوست « وفايي» اگر چه باز
دل در جوار حضرت عبدالعظيم بود
سيد هاشم وفايي

كعبه خاكيان افلاكي

سر خوش از بادة حضور شود
مثل آيينه غرق نور شود
مي‌شود در فضا طنين انداز
كرده درهاي آسمان را باز
سمتِ اين بارگاه نوراني
مي‌پرد در فضاي روحاني
اقتدا مي‌كنم به حضرت او
دلم از گرمي محبّت او
با من « أمّن يُّجيب » مي‌خواند
دل من از حبيب مي‌خواند
از شميم حبيب سرشار است
بَسْكه از عطر سيب سرشار است
فطرت پاك او اگر حسني ست
كه تبار عقيق او يمني ست
كه به دور از گناه و ناپاكي ست
كعبة خاكيان اَفلاكي ست
آفتاب ولا سه اختر را
« حمزه» و « طاهر » و « مطهّر » را
حرم با شكوه اين وادي
وز عنايات حضرت هادي
شده عمري كبوتر حرمش
وز دل ما جدا مباد غمش
صبح صادق كه مي‌دمد دل من
از تماشاي جلوه زار پگاه
نغمة آسماني توحيد
مي‌پرد باز پلك من كه : خدا
مي‌وزد از مناره عطر اذان
دل من با فرشتگان خدا
به نماز ايستاده مُلك و مَلك
جانم از شوق دوست سرشار است
آسمان و زمين به گاه قنوت
فارغ خويش و فارغ از عالم
بيشتر از هميشه صحن و رواق
حرمش بوي كربلا دارد
رنگ و بوي حسين را دارد
از فروزنده گوهرش پيدا ست
آسماني شده ست دامن او
مرقد پاك و آسماني او
در مدارش به گردش آورده ست
قدر او ، حُرمت دگر بخشيد
از سه خورشيد ، نور مي‌گيرد
حجّت هشتم و امام نهم
طاير پر شكستة‌دل من
مهرش از جان ما مبادا دور
محمد علي مجاهدي
كعبه اجلال

تا خطّه ي ري بوي تو آمد به مشامش
سرزد به سما بوي خدا از دَرو بامش
آرند ملايك همگان عرض سلامش
تا مذهب خود عرضه كند نزد امامش
بي مهر شما بوي بهشت است حرامش
ري گشت سپهر و تو شدي ماه تمامش
بردند زمين ها همه حسرت به مقامش
كز كوثر عرفان تو شيرين شده كامش
لطفي كه شماريد در اين كوي غلامش
هركس كه سلامي دهد از دور به قبرت
در قدر و شرف بنده همانند تو بايد
با طاعت كونين اگر بنده در آيد
ايران ز تجلّاي تو شد كعبه اجلال
تا پيكر پاك تو نهان گشت به خاكش
من رشک به آن تشنه برم اي يم توحيد
«ميثم»نه ثنا خوان شما بوده از آغاز
گر قبر حسن جدّ تو دور از نظر ماست
ري يثرب و قبر تو بقيع دگر ماست
غلامرضا سازگار(میثم)
همای بلند آشیان دل

آريم رو به سوي تو يا سيد الكريم
باشد ز نور روي تو يا سيد الكريم
جان پر كشد به كوي تو يا سيد الكريم
باشم به گفتگوي تو يا سيد الكريم
مي‌نوشم از سبوي تو يا سيد الكريم
باشد ز آبروي تو يا سيد الكريم
باشد ز خُلق و خوي تو يا سيد الكريم
نابود باد عدوي تو يا سيد الكريم
مائيم و عشق روي تو يا سيد الكريم
نور ولا اگر كه بتابد به جان ما
هر لحظه ، اي هماي بلند آشيان دل
تا در حريم ياد تو لب باز مي‌كنم
من باده ولاي علي را به صبح و شام
آري اگر كه حاجت ما مي شود روا
اين حُسن خُلق مردم ايران زمين ما
عبدالعظيمي و خَلَف پاك مجتبي
هر شب “فراز “با گل نور نگين ري
آيد به جستجوي تو يا سيد الكريم
محمد تقي مرداني “فراز”
مقيم كوي صفا

گر به کوی صفا مقیم شوی
زائر سیّد الکریم شوی
گر ز خمخانه اش عبورکنی
مستی از باده ی حضور کنی
دیده را از غبار راه بشوی
خویش را در حریم دوست بجوی
آشنایی نشانه اش اینجاست
عشق دار الزیّاره ی دل هاست
خضر اگر عمر جاودان دارد
سر بر این طرفه آستان دارد
چیست این قبّۀ بلند آیین؟
کیست این روشنای اهل یقین؟
کیست این روح بخش راه کمال؟
آشنای مقام احمد و آل
کیست این پیرو ولایت ناب؟
روح تفسیر آیه های کتاب
عشق از چشم خون فشان پیداست
منزل از گرد کاروان پیداست
معرفت گر به جانت آمیزد
رستگاری به دامنت ریزد
عصر غیبت که دور وانفساست
سایۀ امن ، آستان ولاستجعفر رسول زاده(آشفته)

آستانه ري

از دست غم به ساغرمَي مي برم پناه
بي جا چرا به بهمن و دي مي برم پناه؟
بر سيد الكريم به ري مي برم پناه
ديگر كجا به درگه “كي”* مي برم پناه؟
زان بردرش چو حاتم طي مي برم پناه
زين پس به آستانه ی وي مي برم پناه
هر دم كه من به نغمه ني مي برم پناه
از عمر شصت و پنج بهارم گذشته است
شد بسكه تنگ عرصه گيتي براي من
تا بارگاه حضرت عبدالعظيم(ع) هست
صدها هزار حاتم طي ريزه خوار اوست
طي شد زمان عمر به بی حاصلي”بسيط”
مصطفی طايي شميراني(بسیط)
*.منظور ، کیخسرو یکی از شاهان ایران زمین است.
چلچراغ معرفت

مرغ طبعم شهپر جان باز كرد
تا سويداي فلك پرواز كرد
تا به قاف قرب یزدان پر كشيد
هفت باب عشق را شيرازه كرد
مانده ی دردي كشان را سر كشيد
محو روي ماه صاحبخانه شد
دل به عشق يار رويايي سپرد
از كم و بيش جهان بر خاستن
بر وصال عشق حق نائل شدن
رفتن آنجايي كه خاطر خواه اوست
تا شدن بيرنگ ، هم رنگ خدا
سر براه عشق داور باختن
جسم قطعه قطعه ، سر از تن جدا
در حريم قرب حق خلوت نشين
در جوار حضرت عبدالعظيم
چلچراغ عشق از او روشن است
در حريم او شريعت پايدار
بنده حق حضرت عبدالعظيم
حلقه ی دين وشريعت را نگين
بود درس مكتب او پابجا
مجتبي را نور چشم چارمين
عالم برجسته علم الكتاب
مردم ري را وجودش افتخار
نجل پاك حضرت حبل المتين
يادگار حضرت ختمي مآب
ياد او آرام بخش جسم و جان
از نبي بر اين نبيره آفرين
اين سرا را كرده چون عرض نجف
طاهري پاك و شريف و اطهري
داده قرب و منزلت بر اين زمين
اين حرم باشد هماره محترم
تا به اواَدناي جانان پر كشيد
كام از صهباي ايمان تازه كرد
جام از خُمخانه داور كشيد
سر خوش و سر مست از پيمانه شد
دست اندر كهكشان عشق برد
عشق يعني روي جانان خواستن
عشق يعني يكسره يكدل شدن
عشق يعني مردن اندر كوي دوست
عشق يعني خالي از رنگ و ريا
عشق يعني با بلا ها ساختن
عشق يعني خون حق در كربلا
عشق يعني جسم خونين برزمين
عشق اگر جوئي قدم زن چون نسیم
او كه عشقش تارو پود دامن است
عِلم دين را عالم و خدمت گذار
او كريم و جدّ و باب او كريم
روح عُلوي در ميان ماء و طين
با رضا وهادي ، ابن رضا
هست اين صاحب كمال پاك دين
شمع ايوان حريمش آفتاب
مكتب علم الحديثش پايدار
از شرافت ماهش اندر آستين
برده ارث معرفت از بوتراب
بارگاهش مأ من درماندگان
آستانش خطّة ري را نگين
حمزه موسي بن جعفر كز شرف
خفته بر اين خاك طاهر گوهري
او بود نجل امام چارمين
با وجود اين ذوات ذوالکرم
“صالحي” از كبر ونخوت دور باش زير پاي زائرانش مور باش
حسن صالحي خميني
شهاب معرفت

خفـتـه در ايـن بـارگـــه دُرّ خوشـاب معــرفـت
مظـهـــر ذات الــهـــي آفِـتــــابِ مـعــرفـت
روشني بخش دل عالم، شهاب معرفت
چشمه سار روح افزاي سحاب معرفت
اوسِتاد آگه علم الكتاب معرفت
اَنتَ مولانا بحق، اي ماهتاب معرفت
برمشام جان رسد بوي گلابِ معرفت
گر بنوشـد (صالح) از شهد شراب معرفــت
مي درخشد بارگاهش تا فراسوي زمان
ريزش باران رحمت بر كويرستان دل
حافظ آيات حق و ناقل علم حديث
روحبخــش اهـل ايمان حضرت عبدالعظيم
در جوارت حمزه و طاهر بُوَد كز خاكشان
مي بَــرَد ره تا حـريم كبـريـاي منـزلــت
سیّد محمّد صالحی کوشا
چراغ روشن عشق

فروغ عترت و قرآن توان ديد
حريم يك تن از آل پيمبر
مزار حضرت عبد العظيم است
كه زوّارش”كَمَن زارَ اَلْحُسَين”است
به دلها اين حرم شد پرتوافكن
دَرِ باغي ست از گلزار جنّت
نمي گردد خزان , هرگز بهارش
ببوس اين درگه پر نور و طاهر
بيا جان خود اينجا شستشو كن
اجازت از خدا گير و رسولش
به اذن يازده معصوم ديگر
بگو بسم الّه و ، الله اكبر
به گوش جان او آيد ندائي
محبّ آل عصمت كامياب است
كه بي حد است الطاف الهي
به ديوار و در اين بيت توحيد
بُوَد اين بارگاه روح پرور
در اينجا قبر مولايي كريم است
به اولاد حسن ,او فخرو زين است
چو اينجا شد چراغ عشق روشن
بُوَد اين درگه از ابواب رحمت
كه اشك عاشقان , شد جويبارش
تو اي زائر به تعظيم شعائر
بيا اينجا به اشك خود وضو كن
بپا خيز و بخوان اذن دخولش
به اذن حيدر و زهراي اطهر
قدم چون مي نهي داخل از اين در
زند چون حلقه براين در گدائي
كه اي سائل دعايت مستجاب است
بخواه از رحمت حق آنچه خواهي
(حسان) اينجا مطاف مومنين است
در گلزار جنّت در زمين است
حبیب چایچیان (حسان)
مهر پر فروغ

هر كس شود بخاك ري از معرفت مقيم
باشد پناه مرحمت سيّدالكريم
از بسكه صحن و گنبد او با صفا بود
باشد بسان عرش خداي جهان عظيم
بوي عبير مي وزد از تربتش مدام
گويا كه از بهشت برين مي رسد نسيم
باشند عرشيان به طواف مزار او
هستند قدسیان همه بر درگهش مقيم
از بس حريم محترمش دلربا بود
آيد پي زيارت او با عصا كليم
عطر فرح فزاي مزارش علي الدّوام
باشد چنانچه مي رسد از باغ گل ، شميم
اي مهر پر فروغ جهانتاب عارفان
وي گوهر معاني حق ، باسط النّعيم
گلدسته هاي صحن تو ای سبز تر زِ عشق
چون گنبدت بعرش زند طعنه مستقيم
“خائف” هرآنكه سر نهد او را به آستان
اجر كثير مي دهدش خالق رحيم
حسین زارعی (خائف)
آفتاب اهل کمال

گشت مرآت ذات بي همتا
چشمش از ذوق دوست شد بينا
ريخت بيرون ز سينه حرص وهوا
غرق آرامش و بري زِ ريا
هم خواصش شدند ره پويا
كرد بيرون ز سنگ خاره گيا
زرد رويي هميشه از تو جدا
مدد و عزّ و حكمت و تقوا
افتخار مدام آل عبا
مي كند هر دقيقه كسب ضيا
آن علي سيرت و حسن سيما
هست در قاب سينه اش پيدا
مي كشد ، موم از دل خارا
طرب انگيز چون نسيم صبا
سر ز قدرش كشد به عرش عَلا
هست خاكش چوخاك كرب وبلا
بوسه بر خاك سيدالشهدا
سر نپيچید از خط مولا
كه چنين شد مقام او والا
كرد روزي بيان بليغ و رسا
كه تو هستي ز دوستان ما را
ثمر بوستان صبر و رضا
مثل يك شام سخت و بي فردا
باد تا روز حشر پا برجا
زود بيند مراد خويش روا
درجنان در برش كند ماوا
هر كه شد بهره ور ز جام ولا
قلبش ازشوق دوست شد لبريز
حُبّ غيري نماند در دل او
از درون و برون وجودش شد
هم عوامش شدند رهرو راه
مثل باد بهار شادي بخش
روي بنما به سوي او كه شود
يعني از سيّد الكريم طلب
عبد ربّ عظيم عبدالعظيم
آفتابي كه آفتاب از او
درُّ درياي آل پيغمبر
نور ايمان و دانش و عرفان
نام آن سرور از عنايت حق
باد لطفش براي اهل كمال
خاك پاكش كه هست قبله جان
آنكه فرمود حضرت هادي
بوسه به درگهش بزن كه بُوَد
ذرّه اي در تمام عمر شريف
عمري از رهبري اطاعت كرد
بر امام دهم عقايد خويش
در جوابش امام فرمودند:
شجر باغ حلم و تمكين بود
باد عمر عدوي نسل نبي
دوره ی دوستدار حضرت او
“واشقاني” كه هست خاك درش
نيز هر كس كه بوسه زد به درش
حسن واشقاني
چشمه ی فیّاض

از جان غلام حضرت عبدالعظيم شد
آنكس كه زائر حرمِ اين كريم شد
بر حضرتش كه وارث خُلقِ عظيم شد
مَحو صفاي اين حرم و اين حريم شد
آن عاشقي كه بر سر كويش مقيم شد
زين بارگاه اطهر و رضوان شميم شد
آنكس كه رهسپار ره مستقيم شد
مشهور خاص و عام به عبدالعظيم شد
“خاتم” اگر كه صاحب طبع سليم شد
آنكس كه راهپوی حریم كريم شد
داراي حُرمت است به چشم جهانیان
بايد سلام و عرض ادب كرد با خلوص
وارد هر آنكه گشت در اين بارگاه قُدس
بي بهره نيست از كرم ذات كبريا
بس مرده دل كه زنده ز الطاف كردگار
دارد به پيش پاي دل خود چراغ راه
خوي‌حسين و وجه‌حسن داشت‌ ،زين‌ سبب
طبعش روان ز چشمة فيّاضِ مهر اوست
محسن خياطان خاتم
كربلا و ري

خاک ری نالید در پیش خدا
کای حکیم السّر ، ولی الاولیا
صاحب هستی امیر کائنات
سرّ وحدانیّت ذات و صفات
آفریدی نور و نار و آب و خاک
در دو عالم “لیس معبود سواک”
ای مسبّب از تو پیدا هر سبب
تو توانایی ، تو خلّاقی ، تو رب
انبیا را امر تو انگیخته
مهرشان با مهر تو آمیخته
بر گزیدی از میان آن همه
یک محمّد یک علی یک فاطمه
نسل شان شایسته و والا مقام
صاحب رایند و مولا و امام
از تبار آن نبی و آن ولی
خلق کردی یک حسین بن علی
پرده ای از عشق خود بالا زدی
مهر او را نقش بر دلها زدی
حرمت دلدادگی نام حسین
هفت دریا تشنه جام حسین
من چو او خاکم ولی در این جناس
کربلا را کی کنم با خود قیاس؟
کربلا نور است و من ظلمانی ام
او همه آیینه من حیرانی ام
آن زمین خاک شهیدان خداست
من ری ام آن جا دیار راز هاست
خجلتی اندوه حرمانم شود
قاتلش می خواست سلطانم شود
من شدم انگیزه تا دستی پلید
تیغ بر آیینۀ قرآن کشید
او به سودای حرام ملک ری
راه دنیا تا جهنم کرد طی
نحس بود این آرزو بر ابن سعد
مبتلای کفر قبل و ، ظلم بعد
شد چنین اسرار غیبی ملهمش
نکته ای گفت و زدود از دل غمش:
دل به غم مسپار ای خاک وسیع
نزد ما داری مقامی بس رفیع
ای زمین از ابر ، بارانت رسد
چون صدف درّی به دامانت رسد
از بهشت معرفت اینجا دری ست
از ولایت جلوه گاه دیگری ست
ای تو آرام دل لبریز بیم
مشهد نور خدا عبد العظیم
خاک ری ، چون عشق ایمن می شوی
از گل توحید گلشن می شوی
هر نگاهت عالم آرا می شود
هر دلی اینجا مصفّا می شود
از فرشته آید اینجا زمزمه
رحمت حق بر محّب فاطمه
از تبار مجتبی نسل کرام
بهره مند از صحبت چندین امام
در ولایت نقش بند معرفت
رفعت روح بلند معرفت
اهل بیت و محورش را می شناخت
او امام و رهبرش را می شناخت
نزد مولا در فروع و در اصول
دین خود را عرضه کرد و شد قبول
هجرت او را نشان بند گی است
آری آری در شهادت زندگی است
شعر من ای آسمانی حال من
ای سکوت و شور و قیل و قال من
خسته منشین در حریم وصل یار
نشئه ای از جام مشتاقی بیار
گر سفر نزدیک آید یا که دور
می وزد عطر دل انگیز حضور
می رباید دل صفای این حریم
قدسیان را ذکر یارب العظیم
زائران اینجا حسینی مذهب اند
کربلا در کربلا تاب و تب اند
یک توسّل عشق در این بارگاه
می برد دل را به سوی قتله گاه
اشک اینجا گوهر و آیینه است
قیمتی گر هست این گنجینه هست
لطف خوبان کرامت دیدنی ست
این رواق با صفا بوسیدنی ست
اهل ری در خیمه حق ایمن اند
مومنان با دشمن دین دشمن اند
تا خراسان و قم و ری جان ماست
هفت وادی معرفت ایمان است
جعفر رسول زاده (آشفته)
نجل کریم آل محمّد (صلّی الله علیه و آله و سلم)

اي اهل فيض تشنه ی جام ولاي تو
اي اوفتاده جود و كرامت به پاي تو
من كيستم كه مدح بگويم براي تو
تنها نه اهل ري همه عالم گداي تو
از آفتاب روي محمّد(ص) نماي تو
بردار سر كه در دل ما هست جاي تو
علم حديث درسخن دلرباي تو
واجب بود زيارت صحن و سراي تو
بر شاعري سلام كه گويد ثناي تو
بر شهر ري درود كه شد نينواي تو
ايران نيازمند بود بر دعاي تو
آرند سجده بر حرم با صفاي تو
رو آورد به جانب دارالشّفاي تو
اي نجل مجتبي كه دو عالم فداي تو
چون مرغ جان به جانب دارالولاي تو
گردند دور گنبد و گلدسته هاي تو
هر كس به هر طريق شود آشناي تو
بسته به هم حوائج ما و عطاي تو
هر صبح و شام خون جگر شد غذاي تو
ري هم گريست بر تو و انزواي تو
در خاك تيره رفت چو قدّ رساي تو
در روز رحلت تو و بزم عزاي تو
ديگر نشد بريده گلو از قفاي تو
خورشيد ني نگشت رخ دلرباي تو
ديگر نشد حصير كفن از براي تو
چوب جفا به لعل لب جانفزاي تو
«ميثم» هماره اشگ فشاند به پاي تو
اي دامن مدينه ري ، كربلاي تو
ريحانه امام حسن ، سيدالكريم
مدح تو را امام زمان تو گفته است
نجل كريم آل محمّد(ص) تويي تويي
ماه حسن ، كه نور گرفتند اهلبيت
جسم مطّهر تو و آغوش خاك ري
آيات وحي در نفس روح پرورت
بر اهل ري نه ، بر همه عالم وجود
بر زائري درود كه گردد به دور تو
بر اهل ري سلام كه همسايه تواند
در موج فتنه هاي اجانب خدا گواست
نبود عجب كه هر شب و روز اولياي حق
بيمار نا اميد ز درمان ، به صد اميد
بوي بقيع مي وزداز خاك تربتت
پرواز مي كند دل اهل ولا مدام
همچون كبوتران حريمت فرشتگان
با مكتب ائمه اطهار آشناست
تو سيدالكريمي و ما سائل درت
دردا كه از جنايت عباّسيان دون
ترك مدينه گفتي و وارد به ري شدي
گرد عزا نشست به رخسار اهل ري
شوّال شد محرّم و ري گشت كربلا
پرواز كرد روح شريفت ز تن ولي
تشييع گشت پيكر پاكت به احترام
پيچيده شد درون كفن جسم اطهرت
بر خاك سر نهادي و ديگر كسي نزد
تا چشم ابر ، باران ريزد به پاي گل
غلامرضا سازگار(میثم)
در رثای حضرت عبدالعظیم علیه السّلام

غریب ملک ری
چشم ما چون چشم زمزم از فراقت اشکبار
او غریب شهر یثرب ، تو غریب این دیار
داشتی از کینه های خصم بر چهره غبار
تیره بُد هَمواره از ظلم عدویت روزگار
گوهر اشک ملائک می شود اینجا نثار
حنجر دلدادگانت ناله دارد – زار زار
قطره قطره اشک ما شد لاله های داغدار
جان هستی از غم جانسوز تو اندوهبار
جان زِ ماتم در جنون ،یعنی که گشته بی قرار
ماه شد گلبرگ خون و مهر شد گلگون عذار
قلب ما چون قلب هستی در عزایت سوگوار
ای چو جدّت مجتبی دیده جفا از دشمنان
در طریق پیروی از اهل بیت مصطفی
ای مطیع امر حق یا حضرت عبدالعظیم
نی زِ چشم عاشقان تنها بریزد اشک غم
سینه ی دلبستگانت شعله دارد – آه آه
در عزای جانگدازت ای غریب ملک ری
قلب عالم از شرار داغ تو اندوهگین
دل زِ غم لبریز خون،یعنی که گشته بی شکیب
بس که ازچشمان”یاسر”ریخت خوناب جگر
محمود تاری(یاسر)
بهشت مجسّم

کسی که راه به باغ تو چون نسیم گرفته
صراط را زهمین راه مستقیم گرفته
تو از عشیرۀ عشقی تو از قبیلۀ قبله
که عطر، مرقدت جنة النّعیم گرفته
گدای کوی تو امروزه نیستم من و دانی
سرم به خاک درت اُنس از قدیم گرفته
همیشه سفرۀ دل باز کرده ام به حضورت
که فیض باز شدن ، غنچه از نسیم گرفته
برین بهشت مجسّم قسم که زائر قبرت
به کف برات نجات خود از جحیم گرفته
همیشه عبد ، حقیر است در برابر معبود
به جز تو کی سِمت عبد با عظیم گرفته؟
مَلک غبار زِ قبر تو تا نرُفته نرفته
در این مُقام ، فلک خویش را مقیم گرفته
چگونه چشم کرم زین حرم نداشته باشم
که هر کبوتر تو ذکر یا کریم گرفته
کسی که زائر تو شد ، حسین را شده زائر
که رنگ و بو حرم تو از آن حریم گرفته
علی انسانیصفاي دل عاشقان

حریم تو بوی خدا می دهد
شمیم خوش ربّنا می دهد
رواق تو رونق فزای بهشت
ضریح تو دل را جلا می دهد
نسیمی که از کوی تو می وزد
دل عاشقان را صفا می دهد
هر آن کو ، که شد زائر کوی تو
دلش بوی مهر و وفا می دهد
حدیثی دل انگیزم آمد بیاد
پیامی که آن مقتدا می دهد
که«مَن زارَ عَبدالعَظیم بِرِِی»
که«مَن زارَ کَرب و بَلا»می دهد
تو آن سرو بالا بلندی که عشق
بدستت گُل« هَل اَتی »می دهد
تو از نسل پاکان و پاکی تو راست
و حق نور تقوا تو را می دهد
محیط کریمانه ات سبز باد
که گنج سعادت به ما می دهد
جگر گوشه ی سبط پاک رسول
که بوی خوش مجتبی می دهد
کلید در گنج عزّت ، خدای
به حکمت بدست شما می دهد
سراج منیری و نور امید
نگاهت به عالم ضیا می دهد
هر آن کس که مهر تو دارد به دل
کجا دل به راه خطا می دهد
عبّاس براتی پور

 

بررسى كلى روايات حضرت عبدالعظيم حسنى(علیه السلام) – قسمت اول

حضرت عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى‏طالب(ع) -كه به عبدالعظيم حسنى شهرت يافته از جمله عالمان و راويان بزرگ حديث شمرده مى شود كه جايگاه والايى را در بين محدثان عصر خويش و عصر متأخر احراز كرده است؛ اساتيد برجسته، و همچنين شاگردان بزرگ وى بهترين شاهد بر اين مدعا هستند.

اين جايگاه رفيع روايى موجب شده تا روايات ايشان مورد توجه مؤلفان جوامع حديثى قرار گيرد، و حتى برخى از ايشان، روايات آن حضرت را گرد آورده، «مسند جامع روايات» ايشان را تأليف كرده‏اند.
اين مقاله بر آن است تا جايگاه روايى آن حضرت را از جهات مختلف به خوانندگان بنماياند و محتواى روايات آن حضرت را به اجمال بررسى كند. لذا مباحث اين مقاله در چهار فصل پى گرفته شود:
فصل اوّل. حضرت عبدالعظيم در منابع رجالى ،
فصل دوم. طبقه روايى حضرت عبدالعظيم ،
فصل سوم. روايات حضرت عبدالعظيم ،
فصل چهارم.مسانيد حضرت عبدالعظيم .
فصل اول. حضرت عبدالعظيم در منابع رجالى

تمامى منابع و مصادر رجالى شيعه به شرح حال حضرت عبدالعظيم پرداخته‏اند و هريك به گونه‏اى، هر يك نكاتى از زندگى و شخصيت ايشان را ذكر كرده‏اند. ما در اين فصل در ضمن چند گفتار، نسب، مدح، توثيق و تأليفات ايشان را ذكر خواهيم كرد:
گفتار اول. نسب حضرت عبدالعظيم

نجاشى ضمن نام بردن از آن حضرت و شرح سفر ايشان به رى و ماجراى فوت ايشان مى‏گويد:
هنگامى كه جنازه ايشان را براى غسل برهنه مى‏كردند، در جيب لباس ايشان نوشته‏اى يافت شد كه در آن نسب آن حضرت اين گونه ذكر شده بود، من ابوالقاسم، عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن حسن بن زيد بن على بن حسن بن على بن ابى‏طالب هستم.(1)
براساس اين نسخه از رجال النجاشى، شش نفر در نسب آن حضرت، واسطه بين وى و امام على(ع) هستند، لكن در نسخه‏هاى معتبر از رجال النجاشى‏(2) و همچنين در ديگر منابع رجالى شيعى،(3) بين زيد و حسن بن على شخص ديگرى واسطه نيست.
بنابراين، پدر و اجداد آن حضرت تا امام على(ع) بالغ بر پنج نفر هستند كه‏عبارت‏اند از:
1. امام حسن بن على بن ابى‏طالب(ع) امام دوم و سرسلسله سادات حسنى‏
2. زيد بن حسن‏
وى بزرگ‏ترين فرزند امام مجتبى(ع) است كه متصدى و متولى اوقاف رسول خدا(ص)، بزرگوار، نيكوكار و داراى اخلاق نيك بوده است. برخى از شاعران او را مدح گفته و مردمان به وى روى مى‏آورده‏اند.(4)
از آنجا كه زيد بن حسن، متولى اوقاف رسول خدا(ص) و اوقاف اميرالمؤمنين(ع) بوده، در طول تاريخ زندگى‏اش با حاكمان عصر خويش مناسبات و مراوده‏هايى داشته كه در كتابهاى تاريخ مسطور است.(5)
وى از ابن عباس و جابر بن عبداللّه انصارى و امام حسن بن على(ع) روايت‏كرده است‏(6) و در محلى به نام حاجر، در شش منزلى مدينه مدفون شده است.(7)
3. حسن بن زيد
وى تنها فرزند ذكور زيد و از بزرگان عصر خودش به شمار مى‏رفته، و به بخشش و كرم و سخاوت در بين بنى‏هاشم شهرت داشته است.
منصور عباسى او را به ولايت مدينه گمارد و در زمان ديگر خلفاى عباسى، همچون مهدى و هادى و هارون الرشيد نيز زنده بود و به سال 168ق، وفات يافت.
4. على بن حسن بن زيد
على، ملقب به «سديد»، مادرش كنيز بود. وى با جماعتى از سادات حسنى عليه خليفه عباسى شوريد كه با شكست اين قيام، به دستور ابوجعفر منصور عباسى دستگير و به بغداد منتقل شد و پس از مدتى در زندان وفات يافت.(8)
5. عبداللّه بن على‏
وى در زمان حيات جدش، حسن بن زيد متولد شد و چون قبل از تولد وى، پدرش در زندان درگذشت، كفالت او به عهده جدش گذاشته شد. او را عبداللّه قافه نيز گفته‏اند.(9)
از عبداللّه، به نقلى، پنج پسر(10) و به نقل ديگر، نُه پسر(11) بر جاى ماند كه يكى از ايشان حضرت عبدالعظيم بود.
گفتار دوم. توصيف حال رجالى حضرت عبدالعظيم

اينك كه با آن حضرت و نسب وى آشنا شديم، وصف رجالى ايشان را در مصادر رجالى بررسى مى‏كنيم. در تمامى منابع رجالى شيعه، حضرت عبدالعظيم مدح و ستايش شده است.
از جمله:
1. نجاشى از غضايرى، به سند معتبر، جريان ورود حضرت را به رى از احمد بن محمد بن خالد برقى، نقل كرده و در ضمن آن، عبادت ايشان و نيز رؤيايى را -كه برخى درباره آن حضرت ديده بودند روايت نموده است. تمامى اين گفتار شاهدى بر مدح و ستايش آن حضرت است.(12)
2. شيخ طوسى در كتاب رجال خود در ضمن اصحاب امام هادى(ع) مى‏گويد:
عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى -رضى اللّه عنه.(13)
و همين عبارت را در ضمن اصحاب امام عسكرى(ع) هم آورده است.(14) و در مجمع الرجال به نقل از رجال طوسى اضافه مى‏كند كه «يروى عنهما».(15)
3. شيخ صدوق در مشيخه كتاب من لا يحضره الفقيه، ضمن ذكر سندش به حضرت عبدالعظيم ،درباره ايشان مى‏گويد: و كان مرضياً.(16)
همچنين در كتاب صوم از كتاب من لا يحضره الفقيه نيز همين تعبير را درباره وى به كار برده است.(17)
در برخى از رواياتِ حضرت عبدالعظيم در كتب شيخ صدوق در تعبير واسطه بين عناوين اسناد، به صورت جمله معترضه، تعبير «كان مريضاً» نقل شده كه به عقيده نگارنده، اين موارد، تصحيف «كان مرضياً» است. و شاهد بر اين مدعا آنكه، اولاً، اين نوع تعبير در كتب شيخ صدوق ديده مى‏شود. ثانياً، تعبير «كان مريضاً» و گزارش از بيمارى راوى، امرى متعارف در بين اسناد نيست؛ لذا با توجه به اين دو قرينه، اين موارد را نيز تأكيد بر مرضى بودن حضرت عبدالعظيم مى‏دانيم.(18)
مرحوم مجلسى در شرح اين عبارت مى‏گويد:
مراد از اين تعبير، صحت دين وى است و اينكه اصحاب به حديث وى عمل مى‏كرده‏اند و از وى راضى بوده‏اند.(19)
4. علامه حلى در شرح حال وى مى‏گويد:
كان عابداً ورعاً، له حكاية تدل على حسن حاله، ذكرناها فى كتابنا الكبير؛
وى عابد و متقى بود و براى وى حكايتى است كه دلالت بر نيكويى حال وى دارد. ما اين حكايت را در كتاب بزرگمان ذكر كرديم.(20)
به نظر مى‏رسد، مراد وى از حكايت فوق، مطالب منقول از رجال النجاشى و حديث عرض دين باشد؛ همچنان كه مراد وى از كتاب بزرگ، كتاب كشف المقال فى احوال الرجال است ،كه مفقود شده است.
5. امام صادق(ع) در روايت عرض دين از حضرت عبدالعظيم، پس از اتمام كلام، فرمودند: يا اباالقاسم، انت ولينا حقاً.(21)
6. در روايتى كه صدوق در ثواب الاعمال با سند نقل مى‏كند – كه زيارت حضرت عبدالعظيم همچون زيارت امام حسين(ع) در ثواب شمرده شده، رفعت مرتبه و جايگاه حضرت عبدالعظيم و اعتماد به وى روشن مى‏شود. روايتْ اين‏گونه است:
حدثنى على بن احمد، قال: حدثنى حمزة بن القاسم العلوى -رحمه اللّه قال: حدثنى محمد بن يحيى العطار عمن دخل على ابى الحسن على بن محمد الهادى(ع)، من اهل الرى، قال: دخلت على ابى الحسن العسكرى(ع)، فقال: اين كنت؟ قلت: زرت الحسين(ع). قال: أما انك لو زرت قبر عبدالعظيم عندكم، كنت كمن زار الحسين بن على(ع)؛
على بن احمد براى من حديث كرد. او گفت: حمزة بن قاسم علوى – خدايش بيامرزد – مرا حديث كرد. او گفت محمد بن يحيى عطار نقل كرد براى من، از كسى از اهل رى كه بر ابوالحسن على بن محمد هادى(ع) وارد شده بود. او گفت: بر ابوالحسن عسكرى(ع) واردم، پس حضرت فرمود: كجا بودى؟ گفتم: حسين بن على را زيارت كردم. حضرت فرمود: اما اگر تو قبر عبدالعظيم را -كه نزد شماست زيارت مى‏كردى، مثل كسى بودى كه حسين بن على(ع) را زيارت كرده است.(22)
از آنجا كه اين روايت، مدح بسيار قوى‏اى درباره حضرت عبدالعظيم است، مستند برخى در توثيق و تعديل آن حضرت شمرده شده است؛ اما به دليل مجهول بودن راوى از امام عسكرى(ع) ضعيف است. همچنين اين روايت را با گفته شيخ طوسى در رجالش -كه حضرت عبدالعظيم را از اصحاب امام عسكرى(ع) برشمرده منافى دانسته‏اند.(23)
با توجه به مصادر روايى و مرويات حضرت عبدالعظيم، هيچ دليلى بر مصاحبت آن حضرت با امام عسكرى(ع) وجود ندارد. و احتمالاً اشتباه از نسخه‏هاى رجال الطوسى يا خود شيخ طوسى بوده است، كه ان‏شاءاللّه در فصل دوم اين مقاله تحقيق خواهد شد. بنابراين، اشكال تنافى و تناقض جا ندارد.
7. محدث نورى از رساله صاحب بن عباد -كه در شرح حال حضرت عبدالعظيم نگاشته شده و به خط برخى از بنى بابويه و به سال 516 ق، نوشته شده نقل كرده كه:
روى ابوتراب الرويانى، قال: سمعت أبا حمّاد الرازى يقول: دخلت على علي بن محمد(ع) بسرّ من رأى، فسألته عن أشياء من الحلال و الحرام، فأجابنى فيها، فلمّا ودّعته ،قال لى: يا أباحمّاد، إذا أشكل عليك شى‏ء من أمر دينك بناحيتك، فسل عنه عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى و اقرأه منى السلام؛
ابوتراب رويانى روايت مى‏كند كه شنيدم ابوحماد رازى مى‏گفت: بر امام هادى(ع) در سامرا وارد شدم و مطالبى از حلال و حرام از ايشان پرسيدم كه پاسخ دادند. هنگامى كه خداحافظى كردم، آن حضرت به من گفت: اى ابوحمّاد، هنگامى كه چيزى از امور دينت در منطقه شما براى تو مشكل شد، از عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى بپرس و از سوى من به وى سلام برسان.(24)
اين روايت مرسل و ضعيف است.
8. روايتى از امام رضا(ع) نقل شده كه آن امام، پيام خودشان را به شيعيان به وسيله حضرت عبدالعظيم حسنى ابلاغ فرمودند.(25)
امام در اين روايت، به شيعيان رسانده‏اند و توصيه‏هايى نيز به ايشان كرده‏اند.
اگرچه كه در نقل اين روايت از امام رضا(ع) ظاهراً اشتباهى صورت گرفته – كه در فصل بعد روشن خواهد شد -، اما به هر حال، صدور اين پيام و مأموريت ابلاغ آن از سوى معصوم ،خود گواه وثاقت حضرت عبدالعظيم(ع) است.
از مجموع اين شواهد، به خصوص جريانى كه نجاشى و ديگران درباره حضرت عبدالعظيم از برقى نقل كرده‏اند، و نيز تعبير صدوق كه مى‏گويد: «كان مرضياً»، مى‏توان وثاقت آن حضرت را احراز كرد؛ چه آنكه اين تعبير ظاهراً از آيه شريفه: «ممن ترضون من الشهداء»(26) گرفته شده است. در تفسير امام عسكرى(ع) از امام على(ع) در تفسير اين آيه نقل شده است كه مراد كسانى هستند كه نسبت به دين و امانت و صلاحيت، و عفاف و دقت در آنچه كه شهادت مى‏دهند و تشخيص، مورد رضايت باشند.(27) با توجه به اين تفسير، از مرضى بودن، وثاقت هم قابل احراز است.
و شيخ عبدالنبى جزايرى نيز در كتاب حاوى الأقوال خويش، حضرت عبدالعظيم را در بخش صحاح برشمرده است.(28)
گذشته از آنكه مجموعه روايات حضرت عبدالعظيم خود شهادت بر معتمد بودن و وثوق ائمه به وى مى‏دهند؛ چه آنكه نوع روايات آن حضرت در عقايد مهم و مباحث دقيق شيعى است.
با توجه به اين نكته، محقق رجالى معاصر در معجم رجال الحديث پس از نقد روايات مورد استناد در مدح آن حضرت، تصريح مى‏كند كه:
آنچه مشكل را آسان مى‏كند، اين است كه جلالت و بزرگى مقام حضرت عبدالعظيم و ايمان و تقواى او امرى نيست كه اثبات آن نياز به استشهاد به اين روايات ضعيف داشته باشد.(29)
همچنين شيخ عبداللّه مامقانى در تنقيح المقال تصريح مى‏كند كه:
علت‏اينكه‏محدثان وفقها به‏توثيق‏وى تصريح نكرده‏اند، ازاين‏روست‏كه جلالت و بزرگوارى وى مانع از اين است كه تعبير «ثقه» را درباره وى ذكر كنند.(30)
گفتار سوم. تأليفات حضرت عبدالعظيم

مرحوم نجاشى در كتاب رجالش -كه در موضوع فهرست نام مؤلفان شيعه تأليف شده از حضرت‏عبدالعظيم‏حسنى نام‏برده وكتاب خطب اميرالمؤمنين(ع) رابه‏وى‏نسبت‏داده‏است.
وى در پايان شرح حال وى نيز سند خودش را به روايات آن حضرت، از طريق استادش، ابن نوح، به احمد بن محمد بن خالد و او به حضرت عبدالعظيم مى‏رساند.(31) شيخ طوسى نيز -كه موضوع كتاب فهرستش معرفى مؤلفان و مصنفان شيعه است از آن حضرت نام برده و مى‏گويد: «له كتاب» و سپس سند خودش را به احمد بن ابى‏عبداللّه برقى مى‏رساند كه او از حضرت عبدالعظيم نقل حديث مى‏كند.(32)
صاحب بن عباد در رساله‏اى كه در زمينه احوال حضرت عبدالعظيم تأليف كرده مى‏نويسد:
له كتاب يسمّيه كتاب يوم و ليلة.(33)
اين عنوان، غالباً براى كتابهايى انتخاب مى‏شود كه اعمال عبادى بندگان در شبانه‏روز را بيان مى‏كند و گوياى محتواى آن است.
در رساله صاحب بن عباد سندى براى اين كتاب -كه انتساب اسمى و محتوايى كتاب را به حضرت عبدالعظيم اثبات كند وجود ندارد؛ همچنان كه آثار قطعى قابل توجه درباره اين موضوع هم در روايات موجود از حضرت عبدالعظيم ديده نمى‏شود.
همچنين، كتاب اول نيز كه شيخ طوسى عنوان آن را ذكر نكرده و مرحوم نجاشى نام آن را هم تصريح كرده، موجود نيست؛ اما با توجه به اسناد ايشان به حضرت عبدالعظيم، انتساب كتاب به ايشان ثابت است.
همچنين در روايات موجود آن حضرت، دو روايت به سند همگون از خطبه‏هاى على(ع) نقل‏شده‏كه يكى‏در امالى شيخ صدوق وديگرى‏در امالى شيخ‏طوسى نقل‏شده‏است.
در روايتى كه در امالى شيخ صدوق آمده، جريان خانه خريدن شريح قاضى به هشتاد دينار نقل شده كه پس از آن، اميرالمؤمنين او را خواسته، ضمن مؤاخذه از خريد خانه گران، وى را موعظه كردند و از دنياطلبى بازداشتند.(34) اين روايت در نامه‏هاى نهج‏البلاغه نيز موجود است.(35)
اما روايت ديگر كه در امالى شيخ طوسى آمده، در نهج‏البلاغه موجود نيست. آن روايت نيز به نقل از شريح قاضى است كه موعظه امام على(ع) براى اصحابشان درباره ياد آخرت و دورى از مال‏پرستى و بيان حالات انسان پس از مرگ است.(36)
بنابراين، انتساب كتاب خطب اميرالمؤمنين(ع) به آن حضرت، مستند و قابل اثبات است.
فصل دوم. طبقه روايى حضرت عبدالعظيم

شيخ طوسى در كتاب رجال خود حضرت عبدالعظيم را در زمرهُ اصحاب امام هادى(ع) و امام عسكرى(ع) برشمرده است؛(37) اما برخى به استناد روايتى -كه در فصل قبل از ثواب الاعمال نقل شد، مدعى شده‏اند كه چون امام هادى در آن روايت به راوى مى‏گويد: ثواب زيارت قبر عبدالعظيم همچون زيارت حسين بن على(ع) است، حضرت عبدالعظيم پيش از عصر امام عسكرى(ع) فوت كرده و لذا از اصحاب امام عسكرى(ع) نبوده است.(38)
همچنين حضرت عبدالعظيم هيچ گونه روايتى از امام عسكرى(ع) نقل نكرده است و اين امر، خود شاهد بر عدم معاصرت وى با آن امام است. بنابراين، برشمردن آن حضرت از اصحاب امام عسكرى(ع) نمى‏تواند صحيح باشد. اين اشتباه يا ناشى از نسخه‏هاى خطى و ناسخان آنها و يا ناشى از اشتباه خود شيخ است.
از سوى ديگر، به استناد روايات موجود و نيز تصريح بسيارى از رجاليان، حضرت عبدالعظيم از اصحاب امام جواد بوده است؛ امادر هيچ‏يك ازمصادر رجالى، آن‏حضرت‏را از اصحاب‏امام‏رضا ندانسته‏اند. تنها در كتاب الاختصاص، منسوب‏به شيخ‏مفيد، دو روايت‏به‏نقل‏از امام‏رضا(ع) آمده است.
در روايت اول، به صورت مرسل، نقل مى‏كند كه:
روي عن عبدالعظيم، عن‏أبى‏الحسن‏الرضا(ع) قال:ياعبدالعظيم، أبلغ‏عنّى‏أوليائى السلام و قل لهم أن لا يجعلوا للشيطان على انفسهم سبيلاً…(39)
از اين روايت استفاده شده كه حضرت عبدالعظيم ،نه تنها عصر امام رضا(ع) را درك كرده، بلكه از جمله كسانى بوده كه مورد اعتماد و داراى موقعيت نزد امام بوده است؛ چه آنكه امام او را مأمور ابلاغ مطالبى به اولياو دوستدارانشان كرده‏اند.
برخى براى رفع استبعاد از مصاحبت آن حضرت با امام رضا(ع) به اين نكته هم استناد كرده‏اند كه هشام بن حكم (م 198ق ) از جمله مشايخ حضرت عبدالعظيم بوده و رواياتى را از وى نقل كرده است. با توجه به آنكه وفات امام رضا(ع) در سال 203ق، اتفاق افتاده، پس حضرت عبدالعظيم به طريق اولى مى‏توانسته از آن امام نقل حديث كرده باشد.(40)
استدلال فوق تنها امكان نقل حديث از امام رضا(ع) را اثبات مى‏كند و وقوع آن را به شكل قطعى اثبات نمى‏كند، همچنان كه منحصر بودن روايت از امام رضا(ع) در يك حديث و شواهدى ديگر، موجب آن شده كه اين روايت را تحريف شده بدانند؛ چه آنكه حضرت عبدالعظيم در روايات بسيارى، از امام هادى(ع) با كنيه ابوالحسن نقل حديث كرده و در اين روايت نيز وى با اين كنيه نقل حديث كرده و احتمالاً كاتبان حديث اشتباهاً كنيه ابوالحسن را بر امام رضا(ع) تطبيق كرده‏اند و نام ايشان را در برابر اين كنيه افزوده‏اند.(41)
از جمله قراينى كه مى‏تواند شاهدى بر اين مطلب باشد، آنكه از امام هادى(ع) درباره آن حضرت در حديث عرض دين نقل شده كه فرمود: «أنت ولينا حقاً؛ تو به حقيقت دوستدار ما هستى».(42) و به همين جهت، امام پيامشان را به اولياى خودشان از طريق حضرت عبدالعظيم -كه خود از اولياى امام است ابلاغ كرده‏اند.
اما روايت ديگرى نيز به صورت مكاتبه از امام رضا(ع) نقل شده كه در موضوع ايمان حضرت ابوطالب است در آن روايت چنين آمده است:
إنّ عبدالعظيم بن عبداللّه العلوى كان مريضاً، فكتب إلى أبى‏الحسن الرضا(ع): عرفنى يابن رسول اللّه، عن الخبر المروى أن أباطالب فى ضحضاح من نار يغلى منه دماغه. فكتب إليه الرضا(ع): بسم اللّه الرحمن الرحيم ،أما بعد، فانك إن شككت فى ايمان أبى‏طالب، كان مصيرك إلى النار؛
عبدالعظيم بن عبداللّه علوى مريض بود، پس نامه‏اى به ابوالحسن رضا(ع) نوشت كه: اى فرزند رسول خدا(ص)، مرا از خبرى كه نقل شده كه ابوطالب در سردابى از آتش به سر مى‏برد كه مغز سرش از گرماى آن مى‏جوشد، آگاه سازيد. امام در جواب وى نوشتند: به نام خداوند بخشنده مهربان، پس از حمد و ثناى خداوند، چنانچه در ايمان ابوطالب شك كنى، سرانجام تو جهنم خواهد بود.(43)
اما اين حديث نيز، همچون حديث قبل، ظاهراً تحريف شده است. شاهد بر اين مدعا، گذشته از قراين سابق، آنكه مصدر اين روايت، كتابى غير مشهور بوده و احتمال وقوع تحريف در آن بسيار قوى‏تر از كتب مشهور است.
بنابراين، آنچه كه نزد محدثان و رجاليان به عنوان امرى مسلّم شمرده شده، آنكه حضرت عبدالعظيم از اصحاب امام جواد(ع) و امام هادى(ع) بوده است. بر اين اساس، روايات از امام رضا(ع) تحريف شده و كلام شيخ طوسى -كه ايشان را از اصحاب امام عسكرى(ع) قرار داده بى‏اساس است.
با توجه به نكات گذشته، روشن مى‏شود كه كلام شهيد ثانى در حاشيه خلاصة الأقوال -كه امام رضا(ع) فرموده‏اند: «من زار قبره، وجبت له الجنّة؛ كسى كه قبر عبدالعظيم را زيارت كند، بهشت بر او واجب مى‏شود»-(44) و از برخى از نسب‏شناسان نقل كرده، اشتباه و غير قابل استناد است؛ چه آنكه روايات متعدد از امام جواد(ع)
و امام هادى(ع) شاهد بر عدم فوت حضرت عبدالعظيم در عصر امام رضا(ع) است. بلكه -چنان كه گذشت اصولاً روايت حضرت عبدالعظيم از امام رضا(ع) ثابت نيست.
مشايخ حضرت عبدالعظيم(ع)

همچنان كه بيان شد، حضرت عبدالعظيم از دو امام، نقل حديث مستقيم دارد و نقل روايت وى از امام رضا(ع) مشكوك است. اينك تعبيراتى را كه در روايات حضرت عبدالعظيم از ائمه و ديگر اساتيدش ديده مى‏شود، به جهت شناخت شيوه نام بردن از ايشان، براساس مسند رواياتشان، گزارش مى‏نماييم:
محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى‏طالب(ع) (سه مورد) = محمد بن على بن موسى = محمد بن على (دو مورد) = محمد بن على الرضا(ع) (سه مورد) = ابوجعفر محمد بن على بن موسى (دو مورد) = ابوجعفر محمد بن على الرضا(ع) (5 مورد) = ابوجعفر محمد بن على (5 مورد) = ابوجعفر الثانى (4 مورد) = ابوجعفر (سه مورد).
على بن محمد بن على الرضا(ع) = على بن محمد بن على بن موسى (دو مورد) = على بن محمد العسكرى = ابوالحسن على بن محمد العسكرى (4 مورد) = ابوالحسن العسكرى (4 مورد) = ابوالحسن الثالث (5 مورد) = ابوالحسن.
ابوالحسن الرضا(ع) (دو مورد) (چنان‏كه قبلاً گذشت، اين دو مورد ظاهراً تصحيف بوده و مراد ابوالحسن سوم يعنى امام هادى(ع) است).
همچنين از اين محدثان نيز ايشان نقل حديث كرده‏است:
ابراهيم بن ابى محمود (6 مورد)، احمد بن عيسى العلوى، اسحاق الناصح مولى جعفر، حرب، الحسن بن الحسين العرنى (4 مورد)، الحسن بن الحسين العمرى (ظاهراً تصحيف العرنى باشد)، الحسن بن الحسين، الحسن بن الحكم النخعى (2 مورد)، الحسن بن عبداللّه بن يونس بن ظبيان، الحسن بن محبوب (سه مورد)، الحسين بن على، الحسين بن المياح، سليمان بن سفيان، سليمان بن جعفر الجعفرى، سليمان بن حفص المروزى، سهل بن سعد، صفوان بن يحيى، عبدالسلام بن صالح الهروى، على بن أسباط (هشت مورد)، على بن الحسن بن زيد بن على بن ابى‏طالب، مالك بن عامر (دو مورد)، محمد بن ابى‏عمير، محمد بن الفضيل (دو مورد)، محمد بن على بن محمد بن كثير، محمد بن عمر بن يزيد، محمد بن عمر (دو مورد)، محمود بن ابى‏البلاد، موسى بن محمد (دو مورد)، موسى بن محمد عجلى، هشام بن الحكم، يحيى بن سالم، ابن ابى عمير (سه مورد)، ابن اُذنيه، ابن محبوب، أبيه.
شاگردان حضرت عبدالعظيم(ع)

ابراهيم بن على، ابراهيم بن هاشم، احمد (چهار مورد)، احمد بن ابى عبداللّه البرقى (6 مورد)، احمد بن ابى عبداللّه (سه مورد)، احمد بن الحسن، احمد بن محمد بن ابى عبداللّه، احمد بن محمد بن خالد البرقى (دو مورد)، احمد بن محمد (دو مورد)، احمد بن محمد بن خالد (سه مورد)، احمد بن مهران (12 مورد)، البرقى (چهار مورد)، بعض اصحابنا، بكر بن صالح الضبى (سه مورد)، حسين بن ابراهيم العلوى (سه مورد)، حمزة بن القاسم العلوى، سهل بن زياد (پنج مورد)، سهل بن زياد الادمى (16 مورد)، سهل بن زياد آدمى الرازى ابوسعيد، سهل بن جمهور (سه مورد)، سهل (هفت مورد)، صالح بن فيض عجلى ساوى (دو مورد)، عبداللّه بن الحسين العلوى، عبداللّه بن محمد العجلى، عبيداللّه بن موسى، عبيداللّه بن موسى الرويانى (سه مورد)، ابوتراب عبيداللّه بن موسى الرويانى (5 مورد)، ابوتراب محمد بن عبداللّه بن موسى الرويانى (ظاهراً تحريف و تصحيف شده باشد) عبداللّه بن موسى (ظاهراً تصحيف شده باشد)، ابوتراب عبداللّه بن موسى الرويانى (ظاهراً تصحيف شده باشد) محمد بن خالد (دو مورد)، محمد بن خالد البرقى، محمد العلوى العريضى، نوفلى.
تأكيد بر اين نكته لازم است كه گزارش اساتيد و شاگردان حضرت عبدالعظيم(ع) براساس مجموعه روايات موجود در مسند عبدالعظيم حسنى، تأليف آقاى عزيزاللّه عطاردى – عليرضا هزار، ارائه شده و وحدت برخى از روايات و يا تتبع‏جديد، مورد نظر نبوده است.
فصل سوم. روايات حضرت عبدالعظيم

روايات حضرت عبدالعظيم(ع) از نظر شناخت محتوا و مضمون مورد توجه ايشان و نيز آنكه ائمه اطهار ايشان را امين و مورد اعتماد در آن مطالب دانسته‏اند، حايز اهميت است. شناخت نيازهاى فكرى آن عصر نيز از بررسى اين روايات ممكن خواهد شد.
همچنان كه شيوه‏هاى تحمل حديث و نقل آن از سوى حضرت عبدالعظيم هم در بازشناسى شخصيت روايى آن حضرت بسيار مؤثر و مهم است. لذا اين دو بحث مهم را در دو گفتار پى مى‏گيريم:
گفتار اول. بررسى موضوعى روايات حضرت عبدالعظيم(ع)

موضوعات مهمى كه در روايات آن حضرت به صورت برجسته‏اى چهره‏نمايى مى‏كند، عبارت‏اند از:
اول. خدا و صفات وى

پنج حديث در حوزه صفات الهى از آن حضرت روايت شده، كه مهم‏ترين آنها در حديث عرض دين متبلور است. در ابتداى عقايد حضرت عبدالعظيم، آن حضرت، عقيده به الوهيت و توحيد خدا، و نفى تشبيه و عدم جسم و صورت و عرض و جوهر بودن آن ذات الهى را اعتراف كرده و خداوند را خالق اجسام و صورت دهنده صورتها و خالق همه جوهرها و عرضها دانسته و خداوند را پروردگار هر چيز و مالك و خالق و ايجاد كننده همه چيز دانسته است.(45)
اين تعبيرات را بايد بيانگر توحيد ناب -كه آموزه مدرسه اهل‏بيت است دانست. اين مضمون و خلاصه‏اى براى خطبه مشهور اميرالمؤمنين(ع) است كه تكرار و تأكيد بر آن در آموزه‏هاى اكثر ائمه نيز يافت مى‏شود.
موضوع دوم در اين باب، نقد عقيده اهل سنت در نزول خداوند در هر شب جمعه به آسمان دنياست.
ايشان در روايتى كه با واسطه از امام رضا(ع) نقل كرده‏اند، ضمن انكار اين موضوع توسط آن امام و تحريف شمردن آن، حقيقت مطلب را نزول ملائكه در شب جمعه بيان كرده‏اند.(46)
اين تحريف از آنجا مشهود است كه لازمه روايات اهل سنت، جسم بودن خداوند است، در حالى كه آنچه از پيامبر(ص) و ائمه اطهار منقول است، نزول ملائكه الهى به آسمان دنياست.
موضوع سوم درباره عقيده مجبّره و كسانى است كه قايل به جبر خداوند و مجبور بودن بندگان خداوند در اعمالشان است. حضرت عبدالعظيم به واسطه از امام رضا(ع) و ايشان از امام صادق(ع) در اين باب نقل مى‏كنند كه هر كس قايل به اجبار بندگان بر گناه از سوى خداوند باشد و نيز معتقد به اجبار اعمال غير مقدور باشد، زكات دادن به وى جايز نيست يا خوردن گوشت حيوانى را كه وى ذبح كرده جايز نيست يا شهادت وى مقبول نيست يا اقتدا به او در نماز مجاز نيست. اين تعبيرات، ظهور در فسق و گاه ظهور در عدم اسلام چنين شخصى دارد.(47)
موضوع چهارم، تبيين موارد قضا و قدر الهى است كه آن حضرت با واسطه از امام رضا(ع) نقل كرده كه موارد آن در هشت چيز است: خواب و بيدارى، قدرت و ضعف، سلامتى و بيمارى، مرگ و زندگى.(48)
چنان كه ملاحظه شد، سه موضوع اخير از جمله موارد اختلاف اشاعره و معتزله است كه در عصر حيات حضرت عبدالعظيم و ائمه آن عصر از جمله مباحث جنجال‏برانگيز محسوب مى‏شده و حتى خلفاى عباسى هم در اين موضوعات به صورت جدى داخل شده و موضع‏گيرى كرده بودند. لذا آن حضرت نيز در نقل اين گونه رواياتى كه مباحث كلامى آن عصر را مورد بحث قرار داده، اهتمام داشته‏اند.
موضوع پنجم، معناى تسبيح خداوند است كه امام صادق(ع) آن را به تنزيه و پاك شمردن خداوند تفسير كرده‏اند.(49)
دوم. نبوت

حضرت عبدالعظيم در حديث مهم عرض دين به صراحت به نبوت پيامبر(ص) و خاتميت و كمال شريعت وى اذعان كرده است‏(50)، همچنان كه سيره نشستن پيامبر را در حديثى مرفوع به سه گونه مختلف تشريح مى‏كند. در آن روايت، چهارگوش (چهارزانو) نشستن آن حضرت -كه شايد متكبرانه به نظر برسد نفى شده است.(51)
همچنان كه اصول استناد به سنت پيامبر را در روايتى كوتاه و پرمغز تبيين مى‏كند كه آن حضرت از امام جواد(ع) و ايشان به سند تفصيلى از پدر و اجدادشان از پيامبر نقل كرده‏اند كه تمسك به سنتى كه از ايشان در واجبات وارد شده، هدايت و ترك آن، ضلالت را در پى دارد و تمسك به سنتى كه در غير واجبات باشد، فضيلت و ترك آن، خطا و اشتباه است.(52)
حضرت عبدالعظيم در نامه‏اى از امام جواد(ع) درباره ذى الكفل، نام وى، و رسول بودن وى پرسيد. آن حضرت درجواب، تعداد انبيا را صد و بيست هزار نفر دانستند كه 313 نفر از آنها رسول هم بودند و ذى الكفل نيز چنين بود و نام و زمان و معجزه وى را نيز برشمردند.(53) همچنين ايشان روايتى را به نقل از امام هادى(ع) در گفت‏وگو حضرت نوح با فرزندانش نقل كرده كه در مقام موعظه بندگان در احترام به پدر و بزرگ داشتن وى و اهميت دعاى پدر نزد خداوند بزرگ است.(54)
سوم. امامت

اين موضوع، سهم زيادى از روايات حضرت عبدالعظيم را به خود اختصاص داده است. برخى از روايات ايشان، منزلت و جايگاه امامت را حكايت مى‏كند و برخى ديگر به امامت خاصه، يعنى تصريح به امامت يكايك ائمه مى‏پردازد؛ همچنين مرجعيت علمى ائمه اطهار را نيز در اين روايات تبيين كرده‏اند.
مجموعه روايات حضرت عبدالعظيم(ع) را در اين موضوع مى‏توانيم در عناوين زير گزارش نماييم.
1. منزلت و جايگاه امامت
امام به عنوان حجت خدا، از ابتداى خلقت در بين بشر بوده است و پس از پيامبر عظيم‏الشأن اسلام، امامى واجب الاطاعت از اهل‏بيت در بين مردم بوده و خواهد بود.(55) هر آن‏كس كه اين منزلت رفيع را نشناسد و امامى را براى خود نشناسد، همچون كسانى كه اسلام را درك نكرده‏اند، خواهد مرد.(56)
ونيز آن حضرت با واسطه از امام باقر(ع) نقل كرده كه تأويل نورى كه خداوند پس از ايمان به خدا و رسولش، ايمان به آن را لازم دانسته‏(57)، ائمه هستند؛ چه آنكه نور امام در قلب‏مؤمن روشنايى ايجاد مى‏كند وقلوب غيرمؤمنان ازآن نور بى‏بهره وتاريك است.(58)
2. اسامى ائمه اهل‏بيت
حضرت عبدالعظيم در حديث عرض دين پس از الهيت و توحيد خداوند و نبوت پيامبر اسلام به شمردن ائمه اهل‏بيت پرداخته و يكايك ايشان را تا امام هادى(ع) -كه امام زمانش بوده برمى‏شمارد. امام در آن روايت هم به امامت فرزندشان حسن بن على عسكرى(ع) و فرزند وى امام زمان(ع) و اوصاف ايشان تصريح مى‏كنند.(59) همچنان كه آن حضرت به اِسناد جدش با واسطه از امام باقر(ع) نقل كرده كه آن حضرت فرزندانش را گرد آورد و نوشته‏اى به خط امام على(ع) و املاى رسول خدا(ص) را به ايشان نشان داد كه در آن اسامى دوازده امام و اشاراتى مختصر به حال آنها آمده بود.
حضرت عبدالعظيم، خود پس از نقل اين روايت به راوى تأكيد مى‏كنند كه اين سرّ الهى است كه بايد بر غير اولياى خدا مخفى بماند.(60)
بديهى است كه با توجه به آنكه در عصر حضرت عبدالعظيم هنوز برخى از ائمه متولد نشده بودند و به امامت نرسيده بودند، چنين خبرى كه تصريح به نام ائمه دارد، از اهميت ويژه‏اى برخوردار بوده و نشانگر اعتمادى است كه از سوى ائمه به آن حضرت وجود داشته است.
3. منزلت امام على اميرالمؤمنين(ع)
روايات حضرت عبدالعظيم به شكلهاى مختلف، حاكى از منزلت و جايگاه‏بلند اميرالمؤمنين(ع) است؛ گاه به صورت تأويل آيات قرآن، گاه به نقل از رسول خدا(ص)، و گاه به استناد استدلالهاى كلامى در كلام اصحاب ائمه اطهار. اينك گزارش هر يك از اين دسته‏هاى مختلف روايات ايشان در اين موضوع را ملاحظه مى‏نماييد.
الف. آيات قرآنى

در روايات متعددى، آيات قرآنى همراه با تأويل و بيان معنايى كه آن گونه نازل شده، در نقلهاى حضرت عبدالعظيم(ع) آمده است.
در اين روايات، در مقام بيان حقيقت و تأويل معانى الفاظ قرآنى مصداق واقعى آيه هم بيان شده و حضرت فرموده‏اند: «آيه اين‏گونه نازل شده است»؛ اما نه آن حضرت و نه هيچ كس ديگرى مدعى نيست كه الفاظ و اسامى زايد بر قرآنِ موجود به عنوان وحى قرآنى نازل شده‏اند، بلكه مواردى كه لفظى زايد در آيه نقل شده و ادعا شده كه آيه اين‏گونه نازل شده، اشاره به وحى بيانى و تبيين معناى آيه دارد. اين‏گونه روايات را نمى‏توان دليل بر تحريف قرآن گرفت و اين اعتقاد با مذهب تشيع سازگار نيست.
از جمله آياتى كه بدين گونه در روايات آن حضرت آمده، اين آيات‏اند:
و لو أنهم فعلوا ما يوعظون به – فى علىٍ – لكان خيراً لهم؛ اگر آنها آنچه را – درباره على – پند داده شدند را انجام دهند برايشان بهتر است.(61)
آيه شريفه:
ان الذين كفروا و ظلموا – آل محمد حقم – لم يكن اللّه ليغفر لهم و لا ليهديهم طريقاً * الاّ طريق جهنم خالدين فيها أبداً و كان ذلك على اللّه يسيراً * يا ايها
الناس قد جاءكم الرسول بالحقّ من ربكم – من ولاية على – ف‏آمنوا خيراً لكم و ان تكفروا – بولاية على – فان للّه ما فى السموات و الأرض.(62)
و آيه شريفه:
فأبى اكثر الناس – بولاية على – الاّ كفوراً.(63)
و آيه شريفه:
و قل الحق من ربكم – فى ولاية على – فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر إنّا اعتدنا للظالمين – آل محمد – ناراً.(64)
و همچنين:
هذا صراطُ علىٍ مستقيم، كه اصل آيه چنين است، «هذا صراط علىّ مستقيم».(65)
اين آيه از مصاديق اختلاف قرائت نيز هست.
و آيه شريفه:
فبدّل الذى ظلموا – آل محمد حقهم – قولاً غير الذى قيل لهم، فانزلنا على الذين ظلموا – آل محمد حقهم – رجزاً من السماء بما كانوا يفسقون.(66)
گذشته از اين تأويلات قرآنى كه در متن آيه قرآنى و الفاظ قرآنى ادراج شده است، در موارد زيادى نيز معصوم(ع) در روايتى، تأويل آيه را حضرت على(ع) و ائمه اهل بيت دانسته‏اند. از جمله در روايتى از امام هادى(ع) -كه سند آن به امام حسن مجتبى(ع) مى‏رسد از پيامبر نقل شده كه فرمود: ابوبكر همچون گوش و عمر همچون چشم و عثمان همچون قلب من است و سپس آن حضرت به استناد آيه شريفه تصريح كردند كه گوش و چشم و قلب از ولايت وصى من سؤال خواهند شد و در روز قيامت، ايشان را براى سؤال و مؤاخذه نگاه خواهند داشت.(67)
و در روايات ديگر، «طريقه» را در آيه شريفه«و ألّو استقاموا على الطريقة لأسقيناهم ماءً غدقاً»،(68) به ولايت على بن ابى‏طالب و اوصياى وى تأويل كرده‏اند.(69)
ب. حديث رسول خدا(ص)

حضرت عبدالعظيم با سند از نافع، غلام عايشه جريانى را از گفت‏وگوى عايشه با پيامبر نقل مى‏كند كه غذايى براى آن حضرت آوردند و ايشان مشغول خوردن از آن شدند و در آن حال، از اميرالمؤمنين ياد كردند كه كجاست تا با من از اين غذا بخورد. پس چون عايشه پرسيد مراد شما از اميرالمؤمنين كيست، با سكوت آن حضرت مواجه شد و همچنان بار ديگر اين مطلب تكرار شد. در اين هنگام، صداى در بلند شد، پس چون عايشه در را گشود، على بن ابى‏طالب را بر در ديد. پس پيامبر را خبر كرد و آن حضرت به اميرالمؤمنين خوش‏آمد گفت و دعوت به همراهى در غذا خوردن كرد و آن گاه فرمود: خداوند قاتل تو را بكشد و دشمنت را دشمن بدارد. عايشه از هويت دشمنان پرسيد و پيامبر پاسخ دادند: دستهاى آنها با توست و تو به اين امر رضايت نخواهى داد و آن را انكار خواهى كرد.(70)
در اين حديث جايگاه بلند امام على(ع) نزد حضرت رسول(ص) به نيكى روشن مى‏شود.
همچنين در روايت ديگرى از حضرت عبدالعظيم به نقل از امام صادق(ع) چنين
آمده كه عده‏اى از قريش ولايت على بن ابى‏طالب را نوعى شرك دانستند و به رسول خدا معترض شدند. جبرييل به شكل سوارى بر آن مرد معترض ظاهر شد و گفت: اين عهدى است كه رسول خدا(ص) بسته و جز كافر يا منافق آن را نمى‏شكند.(71)
ج. استدلال‏هاى كلامى

از جمله روايات طولانى كه حضرت عبدالعظيم نقل كرده، حديثى در گفتگوى امام سجاد(ع) با ابوخالد كابلى در اثبات اولى‏الامر بودن امام على و فرزندانش است.(72)
همچنين حديثى طولانى در مناظره هشام بن حكم با متكلمان در مجلس هارون‏الرشيد در برتر بودن اميرالمؤمنين على بن ابى‏طالب(ع) را ايشان نقل كرده است.(73) اين روايات استدلالهاى مختلفى را با توجه به مخاطبان گوناگون بر اثبات شأن و منزلت اميرالمؤمنين(ع) دربردارد.
4. منزلت اوصيا و ائمه از اهل‏بيت
پس از امام على(ع)، يازده نفر از نسل ايشان به امامت رسيدند و منزلت و جايگاه ايشان در تأويلات قرآنى و احاديث رسول خدا(ص) تبيين شده است. حضرت عبدالعظيم بخشى از اين روايات را نقل كرده است.
در روايتى مراد از مؤمنون در آيه شريفه، «مأمونون» معرفى شده كه ايشان پس از خدا و رسولش عمل امت را خواهند ديد.(74) و در روايت ديگر از امام صادق(ع) نقل كرده كه ما از كسانى هستيم كه مورد رحمت الهى و مصداق آيه شريفه «الاّ من رحم اللّه»(75) هستيم.(76)
همچنين تأويل «متوسمين» و «سبيل» كه در قرآن ذكر شده‏(77) و نيز مراد از آياتى كه در«كذبوا بآياتنا كلها»(78) تكذيب شده‏اند، اوصيا دانسته شده‏اند.(79)
گذشته از اين آيات قرآنى، رسول خدا(ص) در رواياتى محبت اهل‏بيت را امرى لازم مى‏شمارد. در روايت حضرت عبدالعظيم، از امام هادى و ايشان با سند از پيامبر نقل كرده‏اند كه آن حضرت فرمود: خدا را براى نعمتهايش دوست بداريد و مرا براى خدا و نزديكان من را براى رضاى من دوست بداريد.(80)
صلوات بر اهل‏بيت نيز در روايت امام هادى(ع) از چيزهايى شمرده شده كه خداوند دوست داشته، و زيادى صلوات حضرت ابراهيم بر پيامبر و خاندانش موجب دوستى او با خدا شده است.(81)
از سوى ديگر، دشمنان ايشان پيروان ابليس‏(82) و قاتلان ايشان و فرزندان انبيا، زنازادگان معرفى شده‏اند.(83)
5. مرجعيت علمى اهل‏بيت
گذشته از عمل حضرت عبدالعظيم در عرضه عقايد دينى‏اش بر امام هادى(ع) و تأييد آن حضرت -كه خود گوياى يك درس علمى در لزوم مراجعه در امر دين به اهل‏بيت است روايات متعدد نيز از طريق ايشان نقل شده كه راه شناخت دين، فرا گرفتن تعاليم دينى از ائمه و ايشان باب علم الهى هستند.(84)
همچنين آيه شريفه «الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه» نيز به عالمان حافظ حديث آل محمد -كه با امانت‏دارى آنها را به ديگران مى‏رسانند تأويل شده است.(85) در برخى از احاديث حضرت عبدالعظيم به واسطه از امام صادق(ع) قواعدى در استفاده از حديث ائمه اطهار بيان شده است. از جمله جواز عمل به احاديث ائمه قبل از امام حاضر و نيز حجيت حديثى كه در زمان امام متأخر صادر شده و ترجيح آن بر روايت ائمه سابق و نيز تكليف بندگان خداوند و تبليغ ايشان به حد مقدورات آنها، از اين روايات استفاده مى‏شود.(86)
6. مهدويت
حضرت عبدالعظيم با آنكه از سادات حسنى است و كسانى از اين نسل به جهت حسادتهايى، امامت در اولاد امام حسين(ع) را برنمى‏تابيدند، اما روايات متعدد و جامعى را در موضوع مهدويت و امام مهدى(ع) نقل كرده است.
اين روايات در موقعيتى صادر شده كه هنوز آن حضرت متولد نشده بودند. خود اين امر، گواه بر اعتقاد عميق حضرت عبدالعظيم به مقام شامخ امامت و تبعيت كامل وى از ائمه است، همچنان كه در حديث عرض دين نيز آن حضرت، اعتقاد خود را به امام مهدى و قيام ايشان ابراز داشت و بر آن تأكيد ورزيد.(87)
روايات حضرت عبدالعظيم در اين موضوع، برخى در معرفى امام مهدى و وعده تولد ايشان است‏(88) و برخى درباره وعده به قيام ايشان و خصوصيات آن‏(89) و دعوت مردم به انتظار فرج آن امام است.(90)
اين موضوع در مجموعه روايات حضرت عبدالعظيم از اهميت ويژه‏اى برخوردار است و از اين رو جاى تحقيق و تدقيق عميق دارد.
پی نوشت:
1. رجال النجاشى، ص 248، رقم 653.
2. همان.
3. ر.ك: نقد الرجال، مجمع الرجال، منهج المقال.
4. الارشاد، ج 2، ص 21.
5. سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 487، رقم 186؛ الارشاد، ج 2، ص 21؛ بحارالانوار، ج 44، ص 163، ح 2.
6. تاريخ دمشق، ج 5.
7. سر السلسلة العلويه، ص 20؛ عمدة الطالب، ص 69.
8. عمدة الطالب، ص 70 و 71. جريان تفصيلى اين قيام در كتب تاريخ ذكر شده و در كتاب كافى نيز روايتى در همين زمينه نقل شده است. ر.ك: الكافى، ج 1، ص 358 – 366.
9. علت اين لقب‏گذارى، إلحاق وى به پدرش از سوى قيافه‏شناس بود. ر.ك عمدة الطالب، ص 93.
10. عمدة الطالب، ص 94.
11. منتهى الامال، ج 1، ص 466.
12. رجال النجاشى، ص 348، رقم 653.
13. رجال الطوسى، ص 387، رقم 5706.
14. همان، ص 401، رقم 5875.
15. مجمع الرجال، ج 4، ص 97.
16. من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 468.
17. همان، ج 2، ص 80، رقم 335.
18. مسند عبدالعظيم حسنى، ص 240، ح 95 و ص 258، ح 114.
19. روضة المتقين، ج 14، ص 165.
20. خلاصة الاقوال، ص 226، رقم 755.
21. التوحيد، ص 81، ح 31.
22. ثواب الاعمال، ص 124، ح 1.
23. معجم رجال الحديث، ج 10، ص 48.
24. خاتمه مستدرك الوسائل، ج 4، ص 406.
25. الاختصاص، ص 247؛ بحارالانوار، ج 16، ص 63.
26. سوره بقره، آيه 282.
27. تفسير امام عسكرى، ص 672.
28. حاوى الاقوال، ج 2، ص 153 – 155، رقم 506.
29. معجم رجال الحديث، ج 10، ص 49.
30. تنقيح المقال، ج 2، ص 157.
31. رجال النجاشى، ص 247 و 248، رقم 653.
32. الفهرست، ص 347، رقم 549.
33. خاتمه مستدرك الوسائل، ج 4، ص 404.
34. الامالى، صدوق، ص 388.
35. نهج‏البلاغه، نامه 3، صبحى صالح.
36. الامالى، طوسى، ص 652.
37. رجال الطوسى، ص 387، رقم 5706 و ص 401، رقم 5875.
38. عبدالعظيم الحسنى حياته و مسنده، ص 37.
39. الاختصاص، ص 247؛ مسند حضرت عبدالعظيم، ص 183 و 184، ح 50.
40. عبدالعظيم الحسنى حياته و مسنده، ص 36.
41. قاموس الرجال، ج 6، ص 193.
42. الامالى، صدوق، ص 280 و 283؛ صفات الشيعة، ص 48؛ التوحيد، ص 81؛ كمال الدين، ص 379.
43. بحارالانوار، ج 35، ص 110 به نقل از كتاب الحجة على الذاهب الى تكفير ابى‏طالب، تأليف شمس‏الدين ابوعلى فخار بن محمد موسوى.
44. الرسائل، شهيد ثانى، ج 2، ص 1045 و 1046.
45. الامالى، صدوق، ص 419؛ روضة الواعظين، ص 31؛ كفاية الاثر، ص 286؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 219 و 220، ح 83.
46. التوحيد، ص 176؛ الامالى، صدوق، ص 495؛ عيون اخبار الرضا(ع)، ج 1، ص 116؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 421؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 200، ح 67.
47. وسائل الشيعه، ج 8، ص 312 و ج 9، ص 417 و ج 24، ص 69؛ الشريف المعتمد شاه عبدالعظيم الحسنى حياته و مسنده، ص 54.
48. مستدرك الوسائل، ج 3، ص 614، مسند عبدالعظيم حسنى، ص 172، ح 38.
49. الكافى، ج 1، ص 118؛ التوحيد، ص 312؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 125 و 126، ح 2.
50. الامالى، صدوق، ص 419؛ روضة الواعظين، ص 31؛ كفاية الاثر، ص 286؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 221 و 222، ح 83.
51. الكافى، ج 2، ص 661؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 193 و 194، ح 63.
52. الامالى، طوسى، ص 589؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 158، ح 30.
53. تفسير مجمع البيان، ج 7، ص 107؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 256، ح 110.
54. علل الشرايع، ج 1، ص 31؛ بحارالانوار، ج 11، ص 284؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 248 و 250، ح 104.
55. ثواب الاعمال، ص 206؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 240 و 242، ح 96.
56. ثواب الاعمال، ص 205؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 240، ح 95.
57. سوره تغابن، آيه 8.
58. الكافى، ج 1، ص 195؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 212، ح 74.
59. الامالى، صدوق، ص 419؛ روضة الواعظين، ص 31؛ كفاية الاثر، ص 286؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 218 و 220، ح 83.
60. كمال الدين، باب 28، ح 3؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 160 – 164، ح 33.
61. سوره نساء، آيه 66؛ الكافى، ج 1، ص 424؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 130، ح 8.
62. سوره نساء، آيه 168 – 170؛ الكافى، ج 1، ص 424؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 142، ح 22.
63. سوره اسراء، آيه 89؛ الكافى، ج 1، ص 424؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 142، ح 23 و ص 244، ح 99.
64. سوره كهف، آيه 29؛ همان.
65. سوره حجر، آيه 41؛ الكافى، ج 1، ص 424؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 142، ح 24.
66. سوره بقره، آيه 59؛ الكافى، ج 1، ص 423؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 134، ح 12.
67. معانى الأخبار، ص 387؛ عيون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص 280؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 128، ح 4.
68. سوره جن، آيه 16.
69. الكافى، ج 1، ص 220؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 138 و 140، ح 18 و 19.
70. مائة منقبة، ص 74؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 242 و 244، ح 97.
71. مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص 239؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 252 و 254، ح 107.
72. كمال الدين و تمام النعمة، ص 319؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 234 و 236، ح 92.
73. الاختصاص، ص 96؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 226 – 232، ح 91.
74. سوره توبه، آيه 105؛ الكافى، ج 1، ص 424؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 128، ح 5.
75. سوره دخان، آيه 41.
76. الكافى، ج 1، ص 423؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 128 و 130، ح 6.
77. سوره حجر، آيه 75.
78. سوره قمر، آيه 42.
79. الكافى، ج 1، ص 218 و 207؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 140، ح 20 و 21.
80. علل الشرايع، ج 1، ص 599؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 210 و 212، ح 73.
81. علل الشرايع، ج 1، ص 34؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 214، ح 77.
82. علل الشرايع، ج 2، ص 598؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 190 و 192، ح 59.
83. كامل الزيارات، ص 164؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 186، ح 55.
84. الكافى، ج 1، ص 377؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 182، ح 48 و كتاب الغيبة، نعمانى، ص 135؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 210، ح 72.
85. الكافى، ج 1، ص 391؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ح 10.
86. مختصر بصائر الدرجات، ص 94؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 246، ح 100 و 101.
87. الامالى، صدوق، ص 419؛ روضة الواعظين، ص 31؛ كفاية الاثر، ص 286؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 218 و 220، ح 83.
88. كتاب الغيبة، نعمانى، ح 186؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 222، ح 85.
89. كمال الدين، ج 1، ص 36؛ الاحتجاج، ج 2، ص 249؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 150 و 152، ح 27؛ كمال الدين، ص 303، مسند عبدالعظيم حسنى، ص 226، ح 90.
90. مسند عبدالعظيم حسنى، ص 224، ح 89 و ص 232 – 236، ح 92 و ص 236، ح 93؛ الشريف المعتمد شاه عبدالعظيم الحسنى حياته و مسنده، ص 101 – 106.

نويسنده: محمد كاظم رحمان ستايش

منبع: فصلنامه علوم حدیث

مرورى بر مسندهاى نوشته شده براى عبدالعظيم حسنى(رحمت الله علیه)

ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى‏طالب(ع)، معروف به عبدالعظيم حسنى از راويان جليل‏القدر و با منزلتى است كه مفتخر به شاگردى امام جواد(محمّد بن على بن موسى) و فرزندش امام هادى(ع) است.(1)

از عبدالعظيم روايات قابل توجه‏اى در زمينه‏هاى متعدد چون: توحيد، امامت و فرايض اسلام نقل شده است كه از نگاه مجموعى به آنها شخصيت وى بهتر شناخته مى‏شود. در مورد ساير ناقلان حديث نيز نگاه مجموعى همين نقش را ايفا مى‏كند و مى‏توان اين شيوه را يكى از راههاى شناخت احاديث مجعولى كه به ناروا به برخى از راويان عظيم‏المنزله نسبت داده شده، نيز دانست ؛ زيرا با اين شيوه از طريق مقايسه روايات راوى با يكديگر مى‏توان پى‏برد كه وى در چه حال و هوايى به‏سر مى‏برده و اصول عقايد وى چه بوده و تا چه حدّ ملتزم به رعايت آداب و انجام فرايض بوده است. بديهى است كه در صورت مذكور، چنانچه روايتى در بين روايات نقل شده از وى وجود داشته باشد كه با ديگر روايات وى هم‏خوان نبوده و متناقض باشد، گمان به جعل روايت مزبور و مبرا بودن راوى از نسبتى كه به وى داده شده تقويت مى‏گردد.
براى مثال راوى برخى از روايات در تحريف قرآن كريم (با صرف‏نظر از امكان تأويل آنها) احمد بن مهران از حضرت عبدالعظيم است.(2) ابن مهران از مشايخ كلينى است و در كتاب الكافى تعداد قابل توجه‏اى از روايات با واسطه از وى نقل شده است و مرحوم كلينى نيز در برخى موارد بر او ترحّم كرده است (بعد از ذكر نام وى گفته است: «رحمه اللّه)»، ليكن ابن غضايرى نامبرده را تضعيف كرده است و ساير علماى دانش رجال نيز نامى از وى نبرده‏اند.(3) در اين صورت گمان به صحت تضعيف ابن غضائرى و مبرا بودن حضرت عبدالعظيم از رواياتى كه احمد بن مهران بدو نسبت داده تقويت مى‏شود.
به منظور سهولت نگاه مجموعى، برخى از فضلاى معاصر اقدام به گردآورى روايات برخى از ناقلان حديث در مجموعه‏هايى مجزا با نام «مُسْنَد» كرده‏اند، مانند: مسند زارة و مسند محمد بن قيس البجلى اثر بشير محمدى مازندرانى.(4)
مسند نويسى در عصر اصحاب ائمه(ع) و قدما اغلب در پهنه‏اى وسيع‏تر و براى تحقق هدفى، غير از آنچه ذكر شد، صورت پذيرفته است. توضيح آنكه در عصر قدما اولاً به جاى گردآورى روايات يكى از ناقلان حديث، روايات تمامِ اصحاب يك يا چند امام معصوم گردآورى مى‏شده است؛ بدين صورت كه مثلاً ابتدا روايات زراره در موضوعات متعدد يك‏جا نقل مى‏شده و سپس روايات محمد بن مسلم و به همين منوال تا آخر، و اساساً غير از اين همه نمى‏توانسته باشد؛ زيرا اكثر اين راويان، خود، صاحب كتاب بوده‏اند و جمع دوباره روايات يك تن از آنان جز با دسته‏بندى موضوعى قابل تصور نيست و انجام چنين كارى هم از ناحيه قدما به اثبات نرسيده است.
ثانياً هدف و منظور قدما از نگارشهاى مسند، صرف‏نظر از مجموعه‏نگارى، آسان نمودن مقابله اين مجموعه‏ها با اصل كتابهايى بوده است كه خودِ راويان نگاشته بوده‏اند؛(5) زيرا شيوه معمول قدما در تصحيح اخبار، تصحيح كتابها بوده است، نه ملاحظه يكايك رجال سند.(6) اين امر نيز جز با ملاحظه و مقابله كتابهاى فروع (مسانيد و جوامع حديثى) با كتابهاى اُصول (كتاب زراره، محمد بن مسلم…) محقق نمى‏شده است. بديهى است كه اين مقابله در مسانيدْ آسان و در جوامعْ دشوار است.
از مسندهايى كه قدما به اين شيوه نگاشته‏اند، مى‏توان به مسندى اشاره نمود كه احمد بن حسين بن عبدالملك ابوجعفر أودى گرد آورده است، وى كتاب المشيخه حسن بن محبوب را – كه تا اندازه‏اى به حسب ابواب فقهى مرتب بوده است – به حسب نام راويان مرتب نمود.(7) و (8)
خلاصه گفتار آنكه، فايده مسندنويسى بر هيچ يك از اهل فن پوشيده نيست.
از جمله راويانى كه در عصر حاضر براى وى مسند نگاشته شده است، حضرت عبدالعظيم است كه تاكنون سه تن از اساتيد و فضلاى معاصر بدان همت گمارده‏ند.(9) پيش‏تر دو مسند منتشر شده و مسند سومى كه براى آن بزرگوار فراهم آمده إن شاء اللّه هم زمان با برگزارى كنگره بزرگداشت آن جناب انتشار مى‏يابد و از آن بهره‏مند خواهيم شد.
سه مسند نگاشته شده براى حضرت عبدالعظيم با رعايت ترتيب زمانىِ تأليف آنها به شرح ذيل است:
1 . عبدالعظيم الحسنى حياته و مسنده(= زندگانى حضرت عبدالعظيم و روايات او)، استاد گران قدر عزيزاللّه عُطاردى قوچانى، انتشار يافته به سال 1342ش.
مباحث كتاب

اين كتاب شامل يك مقدمه و پنج بخش است كه به غير از روايات حضرت عبدالعظيم در بخش سوم، بقيه آن به زبان فارسى نوشته شده است. در مقدمه، از تاريخچه تأليفات حديثى شيعه، فضيلت نقل حديث، كتابت حديث، اهميت دانش رجال و مراكز علمى و حديثى شيعه در چند قرن اوليه اسلام سخن گفته شده است.
بخش اول كتاب با عنوان «زندگانى حضرت عبدالعظيم حسنى» مشتمل بر مباحثى با اين عناوين است: «فضايل عبدالعظيم از زبان ائمه»، «كلمات علما درباره او»، «حضرت عبدالعظيم چند تن از ائمه را درك نموده؟»، «موقعيت عبدالعظيم در عصر خود»، «چرا عبدالعظيم مورد علاقه واقع شده؟»، «چرا عبدالعظيم از خليفه زمان خود فرارى بود؟»، «فضيلت زيارت عبدالعظيم»، «تأليفات عبدالعظيم»، «تولد و وفات عبدالعظيم» و «اولاد عبدالعظيم».
بخش دوم كتاب با عنوان «آبا و اجداد حضرت عبدالعظيم» به معرفى يك به يك اجداد آن بزرگوار (يعنى: زيد بن الحسن، حسن بن زيد و على بن حسن بن زيد) و پدر ايشان (عبداللّه بن على) اختصاص يافته است.
بخش سوم كتاب با عنوان «اخبار و روايات حضرت عبدالعظيم» ،همان مسند عبدالعظيم بوده و چنان‏كه پيداست، به نقل اخبارى اختصاص يافته است كه آن بزرگوار آنها را بى‏واسط يا با واسطه به يكى از معصومان(ع) نسبت داده است.
مؤلف در اين بخش، يكايك كتابهاى حديثى قدما را تفحص نموده، 79 حديث از آنها استخراج و به ترجمه مزين نموده است. در اين بخش، احاديث استخراج شده به لحاظ محتوا دسته‏بندى نشده است و تنها تفكيك صورت پذيرفته آن است كه در سر صفحه‏ها احاديث به دست آمده از هر كتاب به صورت مجزا نوشته شده است. براى مثال ،از صفحه 107 تا صفحه 122 سر هر صفحه نوشته شده است: «اخبار حضرت عبدالعظيم از كافى» و صفحه 122 سرصفحه نوشته شده است «اخبار حضرت عبدالعظيم از محاسن برقى»… .
بخش چهارم كتاب به ذكر شرح حال اساتيد روايى آن بزرگوار اختصاص يافته است، كه تعداد عده مزبور ،به حسب تتبع مؤلف، 25 نفر هستند.
بخش پنجم كتاب نيز به شرح حال راويانى كه از آن جناب بى‏واسطه نقل روايت كرده‏اند، اختصاص يافته است، و تعداد ايشان، به حسب تتبع مؤلف، به 15 نفر مى‏رسد.
در پايان كتاب نيز چندين فهرست فنى (فهرست مطالب، اعلام، اماكن و م‏آخذ) قرار گرفته است.
چند تذكر

اين كتاب، با توجه به زمان تأليف و نبود رايانه و عدم تحقيق برخى از منابع حديثى، كارى در خور ستايش و تحسين است. بنابراين، برخى از نقايصى كه در ذيل بدانها اشاره خواهد رفت، از ارزش آن نمى‏كاهد. ايرادهاى مزبور عبارت‏اند از:
الف . گفته شده كه مؤلف در بخش سوم كتاب، 79 روايت از روايات حضرت عبدالعظيم را از منابع حديثى استخراج نموده است، حال آنكه به حسب تتبع به عمل آمده، تعداد روايات آن حضرت به 102 روايت بالغ مى‏گردد و چه بسا با دقت بيشتر، بازهم رواياتى به دست آيد. نكته قابل ذكر، آنكه مؤلف در ابتداى اين بخش ادعاى استقصا نكرده و از علما خواسته كه اگر به روايت ديگر دست يافتند، ايشان را براى تكميل اين بخش در چاپهاى بعدى كتاب يارى رسانند.
ب . ترجمه روايات به شيوه دوره حاضر دقيق و لفظ به لفظ نبوده، بلكه از غلط نيز عارى نيست ؛ اما به هر حال، مانند بسيارى از ترجمه‏هاى دورانهاى گذشته براى عموم قابل استفاده است.
ج . در بخش چهارم و پنجم كتاب – كه به شرح حال اساتيد و شاگردان حضرت عبدالعظيم اختصاص يافته – و نيز ساير بخشهاى فارسى كتاب، على‏رغم استفاده بجا و فراوان از كتابهاى رجالى و حديثى و نقل قول از اين منابع، نشانى آنها ذكر نشده است.
2 . الشريف المعتمد شاه عبدالعظيم الحسنى حياته و مسنده، نوشته عبدالزهرا عثمان محمد، منتشر شده به سال 1422ق.
مباحث كتاب

كتاب به زبان عربى و در دو بخش كلى تأليف شده است: اول شرح حال و شخصيت حضرت عبدالعظيم، دوم نقل روايات مسند آن بزرگوار.
بخش اوّل كتاب مشتمل بر مباحثى با اين عناوين است: «الهوية الشخصية و شى‏ء من السيرة»، «مكانته العلمية و موقعه الدينى»، «جلالته و شخصيته الدينية»، «الوضع الثقافى الذى عاشه الشريف الحسنى»، «طبيعة الظرف السياسى الذى عاشه الشريف الحسنى» و «العلويون في عهد المتوكل».
مؤلف در اين بخش، از مطالب اندكى كه علماى دانش رجال در شرح حال حضرت عبدالعظيم بيان داشته‏اند، با انضمام چند روايت از روايات خود آن بزرگوار استفاده خوبى برده است، و گاه يك عبارت و يا يك روايت را از چند زاويه مورد توجه قرار داده است. براى نمونه حديثى كه در آن، امام هادى(ع) ابو حمّاد رازى را براى فراگيرى مسائل دينى به حضرت عبدالعظيم ارجاع مى‏دهد، بار اول در ذيل عنوان «الهوية الشخصية و شى‏ء من السيرة» نقل و مورد استفاده قرار مى‏گيرد(10) و بار دوم در ذيل عنوان «مكانته العلميّة و موقعه الدينى» مورد اشاره و توجه قرار مى‏گيرد.(11)
علاوه بر اين، سه عنوان اخيرِ اين بخش و مطالب ذكر شده در آنها بسيار بجا و مناسب است؛ زيرا براى شناخت بهتر هر فردى بايد اوضاع سياسى و اجتماعىِ زمان وى نيز مورد توجه قرار گيرد. در ابتدا بخش دوم، روايات حضرت عبدالعظيم را به ده باب تقسيم مى‏كند: 1 . التوحيد، 2 . النبوة، 3.الإمامة ، 4 . القائم من آل محمّد(ع)، 5 . فرائض الإسلام ، 6 . الأحكام ، 7. الأخلاق، 8 . وصايا الئمة ، 9.من تفسير الأئمة، 10 . من الحكمة .
وى در اين بخش از منابع حديثى متقدم و متأخر 179 حديث استخراج كرده است!!
از مزاياى كتاب در اين بخش پاورقى‏ها مختصر مؤلف در تأويل رواياتى است كه ظاهر آنها بر تحريف قرآن كريم دلالت دارد.(12)
چند تذكر

اين كتاب نيز، على‏رغم امتيازهاى ياد شده، ايرادها و كمبودهايى دارد كه بدانها اشاره خواهد رفت:
الف . گفته شد كه آنچه تاكنون از روايتهاى عبدالعظيم به‏دست آمده 102 روايت است؛ ليكن در اين كتاب 179 روايت نقل شده است كه 77 روايتِ آن تكرار قسمتى از روايتهاى مفصّل آن بزرگوار است. سبب وقوع چنين تكرارهايى عدم توجه لازم به تقطيع روايتهاى مفصّل در منابع حديثى متأخر و مقايسه نكردن احاديث مختصرِ نقل شده در اين منابع با احاديث مفصّل است.
براى نمونه فرازهايى از حديث بلندى كه به شماره 27 در صفحات 73 – 74 از الأمالى و العيون مرحوم صدوق استخراج و نقل شده، در صفحات 64 به شماره 3، صفحه 71 به شماره 20، صفحه 75 به شماره 29 و صفحه 76 به شماره 33 از بحارالأنوار استخراج و مجدداً نقل شده است.
عجيب آنكه فراز نقل شده در صفحه 71 به شماره 20، در صفحه 136 – 137 به شماره 1 مجدداً نقل شده است.
اين در حالى است كه مؤلف پيش از نقل روايات حضرت عبدالعظيم متعهد شده است تا در حدّ توان، از وقوع چنين تكرارهايى جلوگيرى كند!(13)
ب . دانسته شد كه مؤلف، در ابتداى بخش دوم كتاب، روايات را به ده باب تقسيم كرده است، ولى هنگامى كه به يك به يك عنوانهاى مؤلف در اين بخش مراجعه كنيم، آنها را بيشتر و متفاوت با عناوين دسته‏بندى اوليه مى‏يابيم. عنوانهاى ايشان عبارت‏اند از: 1. صفات اللّه عزّوجلّ، 2.أحاديث الأحكام ، 3 . أحاديث النوادر ، 4 . من تفسير الأئمه ، 5.فرائض الإسلام،6 . القائم من آل محمد(ص)، 7 . وصايا الأئمة، 8 . الأخلاق، 9.كبائر الذنوب، 10 . زيارة الأئمة ، 11. من سيرة الأنبياء، 12.حبّ آل محمّد(ص)، 13 . من صور العذاب ، 14. الصلاة في وقتها، 15. ضرورة التدبير، 16.ليلة القدر ، 17 . التوكل، 18.شكر النعمة، 19 . الدعاء ، 20.مكانة الحسين(ع)، 21 . خصائص الزهراء(س)، 22.الجبر و التفويض، 23 . حبّ اللّه و حبّ الرسول، 24 . حوار الأئمة مع الخصم، 25.طريق الهدى، 26 . من الحكمة.
قابل توجه آنكه احاديث ذكر شده با عنوان نوادر با 43 روايت بيشترين حجم را به خود اختصاص داده است. بسيارى از عناوين جديد نيز در ذيل آنها فقط يك حديث نقل شده است كه به راحتى قابل درج در ذيل ساير عنوانها و يا عنوانهاى عام و بهتر ديگرى است و بى‏جهت، تكثير عنوان شده است.
ج . بسيارى از احاديث غيرتكرارى به جاى آنكه از منابع حديثى اوليه استخراج و به آنها ارجاع داده شود، از بحارالأنوار و وسائل الشيعة استخراج و فقط به آنها ارجاع داده شده است. براى نمونه مى‏توان به روايت شماره 10،11، 12 و… در صفحات 86 – 88 (من تفسير الأئمة) و… اشاره نمود.
اين عمل اگرچه ترك اولويت است، اما با لحاظ اين نكته كه اين كتاب در سال گذشته منتشر شده و در سالهاى اخير استفاده عموم از رايانه ممكن و همه كتابهاى حديثى متقدم تحقيق شده و در اختيار عموم است، قابل سرزنش است.
علاوه بر اين، عمل مزبور موجب بروز ايرادهاى فراوانى نيز شده است از جمله آنكه سندهاى رواياتِ برگرفته از بحارالأنوار با تلخيص مجلسى(ره) به كتاب راه يافته است. براى مثال اگر در مصدر اصلى آمده باشد: «عن على بن احمد بن عمران الدقّاق»، مجلسى در بحارالأنوار گفته است: «عن الدقّاق». شايد مؤلف به مقدمه كتاب شريف بحارالأنوار در توضيح تلخيص اَسناد مراجعه نكرده است و يا اين مسئله را كم اهميت دانسته است.
3 . مسند حضرت عبدالعظيم حسنى، عزيزاللّه عُطاردى – على‏رضا هزار.
اين كتاب همان كتاب اوّل از استاد عطاردى است كه با رفع برخى نقايص و تغييراتى در شكل آن به‏زودى در شمار آثار كنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظيم انتشار مى‏يابد.
مباحث كتاب

كتاب به زبان فارسى و در برگيرنده يك مقدمه مفصّل و روايات حضرت عبدالعظيم است.
عناوين كلى و مهم مباحث مقدمه كتاب عبارت‏اند از: 1 . سخنى در مسند و مسند نويسى، 2 . زندگانى حضرت عبدالعظيم حسنى، 3 . مقام ايشان نزد ائمه اطهار(ع)، 4 . نظر دانشمندان شيعى درباره ايشان، 5 . مشايخ و راويان حضرت عبدالعظيم.
در پايان مقدمه، پيش از نقل روايات حضرت عبدالعظيم به عنوان تذكر گفته شده: «در پاره‏اى موارد چند روايت، مشابه هم بودند، ولى به علت اختلاف در سند، دو روايت جدا تلقى و شماره‏گذارى شدند. روايتِ بلند مناجات موسى با خداوند هم كه در بحارالأنوار تقطيع شده بود، از آنجا كه اختلافاتى در متن آن ديده مى‏شد، جداگانه آورده شدند».(14)
بعد از مقدمه اصل كتاب – كه نقل روايات حضرت عبدالعظيم باشد – آغاز مى‏گردد و با نقل يكصد و هجده روايت از منابع حديثى متقدم و متأخر و تزيين آنها به ترجمه پايان مى‏يابد.
روايات كتاب، به هنگام نقل، دسته‏بندىِ موضوعى نشده‏اند، ليكن در پايان كتاب، چندين فهرست فنى قرار داده شده كه از جمله آنها فهرست موضوعات كلى روايات است.
مقايسه و تذكر

از آنجا كه اين كتاب، همان كتاب اوّل استاد عطاردى است كه با تغييراتى به همت فاضل گرامى آقاى هزار منتشر مى‏شود، طبيعى است كه خوانندگان، انتظار توضيحى در رابطه با ميزان رفع نقايص در اين چاپ داشته باشند. از اين‏رو، ضمن تذكرهاى خود، به نقايص برطرف شده نيز اشاره خواهيم داشت:
الف . پيش‏تر گفته شد كه استاد عطاردى در چاپ اوّل كتاب از 102 روايتِ به دست آمده از حضرت عبدالعظيم، 79 روايت را استخراج نموده است؛ اما در چاپ دوم اين كتاب، با در نظر نگرفتن روايات تقطيع شده و تكرارى – كه جناب آقاى هزار خود در پايان مقدمه نيز به آنها اشاره داشته‏اند – 99 روايت استخراج شده است.
سه روايت استخراج نشده عبارت‏اند از روايتى كه به شماره 52 در چاپ اوّل همين كتاب ذكر شده است،(15) روايتى كه به شماره 1 در صفحه 127 در مسند چاپ شده در بيروت آمده‏(16) و باز روايتى ديگر از همين مسند كه به شماره 14 در صفحه 87 آمده است.(17)
ب . به خاطر تعجيل و محذوراتى ترجمه روايات، برگرفته همان ترجمه‏اى است كه در كتاب استاد عطاردى صورت پذيرفته وكار تازه‏اى صورت نگرفته است. بنابراين، نقايصى كه پيش‏تر براى آن ترجمه يادآور شد، در اين جا نيز قابل تكرار است؛ اما همان‏جا هم گفته شد كه ترجمه‏هايى از اين دست براى عموم قابل استفاده است.
نيز در مقدمه كتاب در ذيل عنوان «مشايخ و راويان حضرت عبدالعظيم» مطالب ذكر شده در شرح حال اساتيد و شاگردان آن بزرگوار همان مطالبى است كه در كتاب استاد عطاردى آمده است، با اين تفاوت كه در كتاب ايشان بخش اساتيد مجزا از بخش شاگردان و در كتاب فعلى اين دو بخش يكى شده و به جاى آن نام اساتيد و شاگردان براى آسان‏يابى بر اساس حروف الفبا مرتب شده است. به نظر مى‏رسد دليل عدم تفكيك بخش اساتيد از بخش شاگردان و ادغام اين دو در يكديگر، كمىِ تعداد عده مزبور باشد، و اگر نه ترتيب الفبايى منافاتى با تفكيك مذكور ندارد.
بجا بود كه در مقدمه كتاب، به برگرفته‏ها از كتاب استاد عطاردى اشاره‏اى مى‏شد.
ج . ايراد سومى كه به مسند چاپ شده در بيروت الشريف المعتمد شاه عبدالعظيم الحسنى حياته و مسنده گرفته شد، در اين كتاب نيز وجود دارد، اما خفيف‏تر از كتاب مذكور.
سخن آخر

صاحبان انديشه به خوبى مى‏دانند كه هيچ كتابى خالى از نقص و اشتباه نيست و اگر بنا باشد كتابها در بوته نقد گذارده شوند، همه آنها قابل نقد هستند و اگر قرار باشد تمام ايرادهاى كتابى كه مورد نقد قرار گرفته ذكر شود، استقبال پژوهشگران از تأليف كتاب كاهش مى‏يابد.
نگارنده، ضمن رعايت نكته فوق، در جمع‏بندى نهايى معتقد است كه اگرچه هيچ يك از سه كتاب معرفى شده در خور شأن حضرت عبدالعظيم و مطابق با شيوه پژوهشهاى نوين و كارآمدِ دوره حاضر نيستند، ليكن خالى از فايده نبوده و كتاب سوم به دليل تكرار كمترِ روايات (در مقايسه با كتاب دوم) و نقل اكثر قريب به اتفاق روايات به دست آمده از حضرت عبدالعظيم، در مجموع قابل استفاده‏تر است.
در خاتمه بايد افزود كه پيش از انتشار كتاب فوق – كه از مجموعه آثار كنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظيم است – برخى از فضلاى محترم كمبودها و ايرادهاى آن را با كميته علمى در ميان گذاشته‏اند(18) و انتشار كتاب با رايزنيهاى لازم صورت پذيرفته است و عذر كميته علمى كنگره در عدم ارائه كتابى در خور شأن حضرت عبدالعظيم، فرصت كم براى ارائه كارى كامل‏تر و تراكم ساير آثار علمىِ ارائه شده است.
پی نوشت:
1. در نسخه‏هاى مطبوع از رجال الطوسى(ص) 387، ش 5706 و ص 410، ش 5875) وى از اصحاب امام هادى و عسكرى(ع) دانسته شده، براى اطلاع بيشتر از تعداد امامانى كه آن بزرگوار توفيق مصاحبت با آنان را داشته رك: معجم رجال الحديث، ج 10، ص 47 – 48 .
2. ر.ك: مسند حضرت عبدالعظيم حسنى، ص 142، ش 22 – 24.
3. ر.ك: معجم رجال الحديث، ج 2، ص 346.
4. ناگفته نماند كه تهيه چنين مجموعه‏هاى حديثى به گردآورى روايات راوى خاصى ختم نشده است و روايات برخى از ستارگان فروزان آسمان ولايت نيز به طور مجزا گردآورى و فراهم آمده است، مانند: مسند الإمام الكاظم(ع)، مسند الإمام الرضا(ع)، مسند الاًمام الجواد(ع) و مسند الإمام المجتبى، از آثار استاد عُطاردى.
5. ر.ك: روضة المتقين، ج 14، ص 329.
6. ر.ك: روضة المتقين، ج 14، ص 239 و 233.
7. ر.ك: الفهرست، ص 23، ش 61 ؛ رجال النجاشى، ص 80 ، ش 193 ؛ روضة المتقين، ج 14، ص 329.
8. متأسفانه برخى تصور كرده‏اند كه كتاب المشيخه ابن محبوب -آن گونه كه از نامش پيداست كتابى رجالى است، درحالى‏كه از نقل احاديثى فقهى و غير فقهى از اين كتاب در مستطرفات السرائر (ر.ك: ص 77) بطلان اين تصور آشكار مى‏گردد.
9. البته از قدما هم مرحوم صدوق براى آن بزرگوار مسند نگاشته است، ولى متأسفانه نسخه‏اى از آن در دست نيست (ر.ك: رجال النجاشى، ص 392، ش‏1049).
10. الشريف المعتمد شاه عبدالعظيم الحسنى حياته و مسنده، ص 11.
11. همان، ص 18.
12. الشريف المعتمد شاه عبدالعظيم الحسنى حياته و مسنده، ص 86 – 88 … .
13. الشريف المعتمد شاه عبدالعظيم الحسنى حياته و مسنده، ص 51 – 52.
14. مسند حضرت عبدالعظيم حسنى، ص 120.
15. ر.ك: عيون أخبارالرضا(ع)، ج 2، ص 23، ح 3 (باب: فيما جاء عن الرضا(ع) من الأخبار المجموعة).
16. ر.ك: بحارالأنوار، ج 72، ص 195، ح 17 به نقل از قصص الأنبياء با رمز «ص».
17. ر.ك: تفسير القمى، ج 2، ص 294 ؛ بحارالأنوار، ج 23، ص 383 به نقل از آن .
18. عدم حلّ تفصيلى ابهامات و مشكلات برخى از احاديث را نمى‏توان از معايب كتاب دانست ؛ زيرا كندو كاوهاى حديثى و رجالى كتابى مستقل مى‏طلبد و وظيفه مجموعه‏هاى حديثى تسهيل اين امر مى‏باشد. علاوه بر اين قرار نيست كه تمام دانسته‏ها در يك كتاب قرار گيرد به خصوص آن كه در كنار اين كتاب مقالات متعددى اين وظيفه را به عهده گرفته‏اند و إن شاء اللّه بزودى منتشر و مورد استفاده قرار خواهند گرفت، ليكن حلّ ابهامات مزبور در حدّ اندك در پاورقيها كارى مناسب مى‏باشد به خصوص در مورد اين كتاب كه ظاهر برخى از روايات ضعيف آن تحريف قرآن كريم مى‏باشد.
نويسنده:محمدرضا جديدى‏نژاد

منبع: فصلنامه علوم حدیث

عرض عقايد به امام هادي علیه السّلام

شيخ صدوق و ديگران از جانب عبدالعظيم حسني روايت كرده اند كه فرمود : به خدمت امام هادي علیه السّلام مشرف شدم و چون آن حضرت مرا ديد فرمود : آفرين بر تو اي ابوالقاسم تو دوست ما هسي (انت وليّنا حقاً ) .

عرض كردم اي فرزند رسول خدا(ص) من ميخواهم دين خود را بر شما عرضه بدارم گر پسنديده و مورد قبول است ، بر آن ثابت بمانم تاخداوند را ملاقات نمايم ، فرمود : بيا اي ابوالقاسم . عرض كردم منم مي گويم : خداوند تبارك و تعالي يكي است و مثلي براي او نيست و از حد ابطال و حد تشبيه خارج است و جسم و صورت و عرض و جوهر نيست ، بلكه پديد آورنده اجسام و صور و خلق كننده عرضها و جوهرهاست و خداوند مالك هر چيزي است و هر چيزي را او آفريده است .

مي گويم : محمد(صلّی الله علیه و آله و سّلم ) بنده و رسول خدا و پايان بخش پيامبران است و بعد از او تا روز قيامت پيغمبري نخواهد آمد و شريعت آن حضرت آخر همه شرايع است و بعد از آن تا روز قيامت شريعتي نيست . مي گويم : امام و خليفه و ولي امر بعد از پيامبر (صلّی الله علیه و آله و سّلم ) اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب علیه السّلام است و بعد از آن حضرت امام حسن ، بعد از آن امام حسين ، بعد از آن علي بن الحسين ، بعد از آن محمدبن علي ، بعد از آن جعفر بن محمد ، بعد از آن موسي بن جعفر ، بعد از آن علي بن موسي ، بعد از آن محمدبن علي عليهم السلام بعد از اين بزرگواران ، اي مولاي من امام واجب الطاعه تو هستي .

پس از آن امام علي النقي علیه السّلام به جناب عبدالعظيم فرمود : فكيف للناس بالخلف من بعده ؟ قال : قلت : وكيف ذاك يا مولاي ؟ قال : لانه لا يري شخصه و لا يحل ذكره باسمه حتي يخرج فيملاء الارض قسطاً و عدلاً كما ملئت ظلماً و جوراً .

بعد از من پسرم حسن امام است ليكن مردم درباره امام بعد از او چه خواهند كرد . گويد : گفتم اي مولاي من مگر جريان زندگي امام بعد از او چه قرار است ؟ فرمود : براي اين كه شخص او ديده نمي شود و بر زبان آوردن نام او حلال نباشد تا اين كه خروج كند و زمين را از عدل و داد پر نمايد هم چنان كه از جور و ظلم پر شده باشد .

گفتم : به اين امام غائب هم معتقد شدم يعني به امامت امام حسن عسكري علیه السّلام و خلف آن حضرت قائل شدم .

اكنون من مي گويم : دوست اين بزرگواران دوست خداست و دشمن آنان دشمن خداست و اطاعت ايشان اطاعت خداست و نافرماني آنان نافرماني خداست و مي گويم : معراج حق است و سؤال در قبر حق است و بهشت و دوزخ حق است و صراط و ميزان حق است و آن كه قيامت آمدني است و در آن شكي نيست و خداوند زنده مي كند كساني را كه در قبرها جا دارند و نيز عقيده دارم كه واجبات بعد از اعتقاد به ولايت ، نماز و زكه و روزه و حج و جهاد و امر به معروف و نهي از منكر است .

چون جناب عبدالعظيم دين و عقايد خود را بر امام زمانش حضرت هادي عرضه داشت و حضرت تصديق او نمود ، فرمود : يا اباالقاسم هذا و الله الذي ارتضاه لعباده فاثبت عليه ثبتك الله بالقول الثابت في الدنيا و الاخره . اي اباالقاسم به خدا سوگند اين است دين خدا كه آن را براي بندگانش پسنديده است ، بر همين عقيده ثابت باش خداوند تو را به همين طريق در زندگي دنيا و آخرت پايدار بدارد .

بالاخره از دقايق زندگي حضرت عبدالعظيم معلوم مي شود كه وي در زمان خود از زهاد و عباد و پرهيزگاران و نيكوكاران به شمار مي رفته و از جهت خلوص عقيده و قلب روشن و اعتقادات درست و صحيح مورد امامان عصر خود و شيعيان آنان بوده است .

حديث ابوحماد رازي كه از رساله صاحب بن عباد نقل كرديم ، بزرگترين نشانه اعتماد و اطمينان آن بزرگواران نسبت به او مي باشد ، اين جمله امام هادي علیه السّلام كه به او فرمود : مسائل ديني خود را از عبدالعظيم حسني سؤال كن ، مؤيد اين كلام است و سفارش حضرت رضا علیه السّلام براي دوستان و شيعيان خود كه توسط او فرستاده و مرحوم مفيد در اختصاص ، آن را نقل كرده ، اين هم دليل روشني است كه آن حضرت به وي علاقه داشته و او را براي رسانيدن اين پيام شايسته ديده است .

حضرت هادي علیه السّلام در هنگامي كه او عقايد خود را اظهار نمود، به او فرمود : اي ابوالقاسم به خدا قسم اين عقايد شما همان ديني است كه پيغمبر آن را آورده و اين دين پدران من است ، بر اين عقيده ثابت باش خداوند تو را بر عقيده درست ثابت بدارد .

مسلماٌ تصديق امام علیه السّلام عقايد او را بزرگترين فضيلت و منقبت براي وي محسوب مي شود . و همچنين حضرت عبدالعظيم در ميان علماء و بزرگان شيعه از احترام خاصي برخورداربوده است و از بزرگان و شخصيت هاي بزرگ و محدثين عالي مقام مي باشند از جمله آنان محمد بن خالد برقي و احمدبن محمدبن خالد برقي و ابراهيم بن هاشم قمي كه از مشايخ بزرگ حديث و مؤلفين بزرگ شيعه هستند .

علت اين كه حضرت عبدالعظيم مورد علاقه و محبت امامان زمان خود واقع گرديده ، اين است كه وي بر خلاف بعضي از اسلاف و بني اعمام خود در مقابل امامان معصوم بسيار خاضع و خاشع بود و آن ها را واجب الطاعه مي دانست و از اوامر و دستورات آنان سرپيچي نمي كرد وي به امامت و وصايت آن ها اعتقاد كامل داشت ، اخبار و نصوصي كه درباره امامت ائمه دوازده گانه به وسيله او نقل شده ، دليل روشني است كه وي به اين گونه روايات اعتقاد داشته و رسيدن او خدمت حضرت هادي و عرضه داشتن معتقدات ديني خود را به حضور آن حضرت مؤيد اين مطب است . از حالات او كاملاً پيداست كه وي از همان زمان كه در مدينه و ساير شهرها كه مي زيسته ، مورد توجه و علاقه شيعيان و دوستان اهل بيت بوده و شخصيت ارجمندش نزد همگان معروف و مشهور بوده است .

از تاريخ تولد و وفات حضرت عبدالعظيم اطلاع دقيقي در دست نيست ولي آنچه مسلم است وي در زمان حضرت موسي بن جعفر علیه السّلام بوده و از روايتي كه در فضيلت زيارت او رسيده ، پيداست كه وي در زمان امام هادي وفات كرده است و اين كه بعضي از نويسندگان اخير نوشته اند كه حضرت بدالعظيم حسني در سال 202 ه متولد شده ، مدرك درستي ندارد زيرا حضرت عبدالعظيم راوي هشام بن حكم است و او در سال 198 فوت نموده است و نيز عبدالعظيم محضر امام رضا علیه السّلام را نيز درك كرده و امام به وسيله او پيامي به شعيان فرستاده است و نيزمي دانيم امام رضا علیه السّلام در سال 203 به شهادت رسيده است بنابراين اگر تولد عبدالعظيم در سال 202 باشد بايد اين پيام را در يك سالگي دريافت نمايد و اين معقول نيست . با اين حال مرحوم شيخ آقا بزرگ تهراني تاريخ وفات حضرت عبدالعظيم را در نيمه شوّال 252 ثبت كرده است .

منبع : www.abdulazim.com الف

دل نوشته هايي درباره ي تولد حضرت عبد العظيم حسني عليه السلام

محبوبه زارع

عجيب نيست از اين سلسله، لاله اي به وسعت قرون روييدن، و از اين تبار، مردي به بي کرانگي حضرت عبد العظيم، زيستن! عجيب نيست؛ وقتي تاريخ، تنفس حيات علي عليه السلام و زهرا عليهاالسلام را در زير اين سقف لايتناهي، تجربه کرده باشد.
و آن گاه که خدا سوگند خورده باشد «انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون»، هيچ جاي شگفتي نيست که در حفاظت از ذکرهاي ناطق خود، مردي ديگر، به نام عبد العظيم حسني عليه السلام را به رسالت زيستن در زمين، برانگيخته باشد.
حضرت عبد العظيم، فرهنگ محمدي را انتشار داد
ايمان، در گستره حضور اين مرد، سرزمين ري را به حياتي آسماني نويد مي داد؛ مردي که جرعه هاي وحي، جام وجودش را در زلالي عرش، غرق کرده بود و فراسويي سرشار از ماورا را به جهان عرضه مي داشت؛ مردي که آيين اسلام را در سايه فرهنگ محمدي صلي الله عليه وآله، انتشار مي داد و معادلات مادي اهل خاک را بر هم مي زدم
حقيقت، دامنه بالغي است که در ماهيت الهي حضرت گسترده مي شد.
بهاي حقيقت
تشيع، نه در لفظ يک فرقه، بلکه در معناي فرهنگي بالغ، سرمايه حقانيتش را وام دار تحليل ها، و تفسيرهاي خاندان نور و روشنايي است و عبد العظيم عليه السلام، از بهترين و مقتدرترين سکان داران کشتي نور است؛ از خطه آن سبکبالاني که بهاي حلاوت حقيقت را به قيمت شهادت مي پردازند؛ از وادي آن نور نژاداني که باطل را در هر لباس و طينتي، طرد مي کنند و لحظه هاي هم سويي با آن را تاب مي آورند.
صبح تجلي حقيقت است
اين، فقط صبح ميلاد فرزندي از خاندان آب و آيينه نيست؛ اين، صبح شکفتن در گستره تاريخ است؛ صبح تثبيت ايران در صحيفه خلود؛ صبح رويش (شرق) تا ابديت؛ صبح تجلي حقيقتي جسور که هيچ خرافه اي را بر نمي تابد و هيچ آيينه اي را در غبار، روا نمي داند.
و سلام بر اين ميلاد که شکوه انسانيت را به ارمغان آورده است.
حضرت عبد العظيم، گوهر محبت آل علي در سينه داشت

مصطفي پورنجاتي
وقتي ابرهاي سياه فتنه، آسمان دين را بپوشاند، گستره دين داران اندک مي شود و وقتي سخت گيري و دشواري، قانون زمانه مي شود و عرصه بر مهرباني به رفيقان خدا، تنگ، آن گاه بايد حاميان آيين امامان پاک را شمارش کرد.
عصر عبد العظيم حسني عليه السلام، نواده رسول خدا و پرورش يافته دامن دوستان معصومان، دوران ظلم عباسيان به ساحت آينه هاي روشن بود و بستري از ستيز، با هر آن کس که از محبت علي و آل علي عليه السلام گوهري در دل داشت . نيک خواهي و انسان پرروي، آزادگي و دين دوستي، جرم خوانده مي شد و کسي را ياراي آن نبود که از اقتدا به قبيله آفتاب، حرفي بر زبان آورد.
آقاي کريم، عبد العظيم، در کوهساري از هول و هراس مردمانش از زندان و تير و سنان خليفه عباسي، پروايي جز حفظ نام و نشان خاندان نبي نداشت و جز رضايت امام هادي عليه السلام چيزي نمي جست.
در دشت تيره رفتارهاي دشمني، او به نمازي دل خوش مي داشت که با ولايت همراه شده باشد و به قيام و صومي که از کلام و امر امام، خوش بو گشته باشد.
وقتي ميدان ارادت علوي در مدينه اش تنگ شد، رو به ديار ايران نهاد.
کرامت، ميراث اجدادي اش بود
کرامت، ميراث آبا و اجدادياش بود و چنين شد که پيروان علي عليه السلام در روزگار وي، در ري، روشناي شعله جان او را آشيانه گرما و زندگي و آرامي مي يافتند.
فخر و سرفرازي اش، بر دل داشتن حديث بود و اين گونه تا امروز، رشته هايي بلند از مرواريدهاي سخن پيشوايان معصوم عليهم السلام با دستان او به دامان ما ريخته شده است. دفتر نسيم و باران، آکنده از حضور روايت هاي اوست؛ مانا و جاويدان تا پايان.
سفارش پيشواي دهم

وقتي در باغي هاي بهشت تنفس مي کرد، اينجا، روزي زمين و خاک، کسي به زيارت سرور شاهدان و امام عاشوراييان رفت و از ديدار صحن او، متبرک گرديد. آن وقت بود که امام علي النقي عليه السلام به او فرمود: «آگاه باش که وقتي در شهر خود، ري، سکونت گرفته اي، تو را نسزد که به کربلا رخت برکشي. به سرو بلند عبد العظيم حسني دخيل شو تا زيارت حسين را درک کرده باشي و حاجت خود، چنان که خواهي به دست آوري».
منبع:ماهنامه ي اشارات شماره ي 96 /س

 

کرامات حضرت عبد العظیم حسنی(علیه السلام)

شفاي مليكا

«سرطان ! سرطان روده از نوع پيشرفته ، سه چهارم روده ها از بين رفته است ، متأسّفم !» آنچه كه آقاي صالحيان مي شنيد اين كلمات نبود ، پژواك يك فرياد ، يك ضجه از درون بود كه كه در مغزش مي پيچيد . سعي كرد ، تقلّا كند تا صداي دكتر حميدي را واضح تر بشنود . آقا ي دكتر ، معني حرفتان چيست ؟ آقاي صالحيان ! وظيفه من اينست كه حقايق را بي پرده بگويم . شهامت داشته باشيد و آن را بپذيريد . كاري نمي توانم بكنم ! يعني هيچ اميدي براي مليكا نيست ؟ بنشينيم مرگش را ذرّه ذرّه تماشا كنيم؟ حرف شما اين است ؟! اين كلمات به سختي از گلويي كه گلوله اي از بغض ، راه آن را بسته بود خارج مي شد . طنين پدر از سينه برمي خاست . مثل صداي باد در صحرايي وغم انگيز .پاكتي انباشته از عكس ، برگه هاي آزمايش خون ، سيتي اسكن و سونوگرافي بر دستانش سنگيني مي كرد . دكتر اتاق را ترك كرد و او را زير بار فضاي سنگين غم ،تنها گذاشت . دكتر حميدي متخصّص و جراح كودكان بيمارستان آسيا، مليكا كوچولو را پس از 20 روز از بيمارستان مرخص كرد .
امّا خانواده مليكا كساني نبودند كه تنها با اظهار نظر يك پزشك از پا بنشينند و دست از تلاش بردارند. دكتر سجّادي ، دكتر مشايخي ، دكتر جعفري نژاد و دكتر كيهاني در بيمارستان آراد، هر يك از آزمايشات و بررسيهاي جداگانه اي انجام دادند ، ولي تشخيص همان بود: سرطان. سرطاني كه هرساعت پنجه زهر آگينش را بيشتر مي فشرد ، و چون شعله اي در خرمن هستي مليكا زبانه مي كشيد . حال مليكا روز به روز وخيم ترمي شد . شكمش به شدّت ورم كرده بود ، و خبر از فاسد شدن بخش ديگري از روده ها مي داد . دكتر كولانلو يكي ديگر از پزشكاني كه به سراغش رفته بودند ، تأكيد مي كرد كه بايد براي يافتن نوع سرطان ، نمونه برداري شود . امّا ورم طحال اين اجازه را نمي داد . معني اين حرف قطع همه رشته هاي اميد بود تا اين شمع كوچك چه بموقع خاموش شود . ده روز ، بيست روز، شايد يكماه ديگر . تنها يك جا باقي مانده بود ، بيمارستان شركت نفت . دكتر كلانتري جرّاح اين بيمارستان ، تنها اقدامي كه حاضر به انجام آن بود آندوسكوپي از روده ها بود . او فقط در همين حدّ مسئوليّت مي پذيرفت .» زمان عمل تعيين شد : دوشنبه 9 آبانماه 1373 امّا اين جراحي چه اميدي در برداشت ؟ خانواده مليكا ، حالا خود را در اعماق چاهي عميق و ظلماني ، انباشته از «چكنم » هايي كه هيچ راه حلّي را نمي شد از آن به بيرون كشيد ، مي بافتند . امّا از همين نقطه ، روزنه اي روبه آسمان گشوده شد و پرتوي به قعر نااميدي تابيدن گرفت يعني توسّل و كوبيدن آستان سيّدالكريم . ايّام فاطميّه است . جمعه شب ، يا بهتر بگوييم5/ 1 بامداد شنبه 7 آبانماه . خانواده سادات صالحيان همه در صحن حضرت عبدالعظيم عليه السّلام جمع اند . پدر ، مادربزرگ ، خاله ، عمّه و … همه براي مليكا ، اين دختر 3/5 ساله شيرين زبان گرد آمده اند تا با توسّل به اولياء الله ، دخترشان را به زندگي برگردانند . آمده اند تا آبروي مقرّبين درگاه الهي را شفيع قرار دهند . آبرويي كه چون با اشك محبّين مي آميزد ، سدّ تقدير را مي شكند .درب حرم بسته است .
هوا سوز دارد ، امّا سوز اين جمع استخوان سوز تر است . يكي از خادمين با ديدن اين گروه آشفته ، متوجّه مي شود كه مسأله مهّمي پيش آمده است . هوا ، آه سرد مي كشد ، آنان مي لرزند . خادم وقتي مطلّع مي شود اين خانواده از ساداتند ، مي گويد : شما بچّه هاي صاحب اين بارگاه هستيد . حالا كه قرار بر ماندن داريد بياييد درب حرم را برايتان باز كنم . آنان به داخل حرم مي روند و در كنار ضريح سيّدالكريم عليه السّلام بيتوته مي كنند . كسي نمي داند آن شب عجيب تا سپيده صبح چگونه گذشت ، امّا به طور قطع ، دعاها و نمازها ي آن جمع بين ملائك زبانزد شد ، شايد ملائك نيز آنان را همراهي كرده باشند . چرا كه فرداي آن شب … بيمارستان شركت نفت – يكشنبه 8 آبان – مليكا سادات را براي انجام عمل فردا صبح آماده كرده اند ، امّا خبر مي رسد يك از اقوام دكتر كلانتري از دنيا رفته است ، و دكتر فردا عمل نخواهد داشت . دوشنبه 9 آبان – با توجّه به تغيير روز عمل ، مليكا سادات را بار ديگر براي انجام آزمايشات جديد به واحدهاي آزمايش خون، سيتي اسكن ، سونوگرافي و … مي برند . پاسخ آزمايشات و عكسها آماده مي شود براي فردا صبح . سه شنبه 10 آبان – اتاق هم آماده است . دكتر كلانتري به طور معمول ، يكبار ديگر نگاهي به آخرين نتايج عكسها و آزمايشات مي اندازد . امّا آنچه كه در آنها مي بيند نگاه بهت زده اش را به برگه ها و عكسها مي دوزد . پرستار را صدا مي زند . حتماُ اشتباهي رخ داده است و تكرار آزمايش خون ، هر ده دقيقه يك آزمايش . نخير ، اشتباهي در كار نيست ! همة آزمايشات آثار بهبود و سلامتي را گواهي مي دهند . مادر مليكا با تشويش از دكتر مي پرسد : آقا ي دكتر چه اتّفاقي افتاده است ؟ خانم صالحيان ، نمي دانم چه بگويم . يا دستگاهها و تخصّصی ما اشتباه كرده است ، يا اينكه واقعاً معجزه اي واقع شده است . امّا مطمئناً اين دستگاهها و ما تا بحال اشتباه نكرده ايم … . مليكا از بيمارستان مرخص شد . با اينكه آثاري از بيماري در او نبود ، ولي خانواده هنوز هم مضطرب و نگران بودند . تا اينكه يك شب مادربزرگ مليكا در عالم رؤيا خوابي ديد كه قلب خانواده را مطمئن كرد . او تعريف كرد : ديدم در جمع عدّه اي از بانوان هستم . آنان را نمي شناختم . بانوان راهي بازكردند . يكي از آنان ندا داد : امام سجّاد عليه السّلام تشريف مي آورند . با اشتياق جلو رفتم تا امام عليه السّلام را زيارت كنم . آقا آمد ، صورت مثل مهتاب . زبانم بند آمده بود . مي خواستم براي مليكا دست به دامن شوم ، نمي توانستم . امّا آقا عليه السّلام خود به طرف من آمدند و فرمودند : ديگر براي چه نگرانيد ، آن دختر شفا گرفت .
زمینگیرشدن آصف الدّوله !

در اواخر دوره قاجار كه توليّت آستان مقدّس حضرت عبدالعظيم عليه السّلام به عهده مرحوم آقامير (متولّي باشي) بود ، حكومت تهران به آصف الدّوله داده شده بود . آصف الدّوله داعيّه توليّت آستانه را نيز داشت و تصوّر مي كرد ، آستانه بايد زير نظر حاكم تهران اداره شود . در مقابل اين ادعا ، متولّي باشي زير بار نمي رفت . و استدلالش اين بود كه توليّت مربوط به حاكم شرع است . كشمكش مابين آصف الدّوله و متولّي باشي به جايي رسيد كه آصف الدّوله مأموريني را براي جلب متوّلي باشي فرستاد تا بلافاصله او را دستگير و زنداني كنند . مأمورين به هنگام غروب به آستانه رسيدند . در زماني كه مراسم چراغ شروع شده بود ، و شخص متوّلي باشي نيز در آن حضور داشت . مأمورين قصد بازداشت او را مي كنند ، كه خدّام از آنها مي خواهند رخصت بدهند مراسم چراغ تمام بشود . مرحوم آقامير ، خطبه مراسم را خواند و به سراغ چراغها رفت . اوّلين چراغ را در جاي مخصوص نهاد امّا در مورد بقيّه از روشن كردن چراغها خودداري كرد و رو به حرم حضرت عبدالعظيم عليه السّلام نمود و عرض كرد : « يابن رسول الله ! حاكم وقت را آصف الّدوله فرستاده دنبا ل من سيّد حسني تا جوابش را ندهي به چراغت حاضر نمي شوم.» اين را مي گويد و از حرم بيرون مي آيد . خدمه از مأمورين مي خواهد كه شب را مهلت بدهند تا صبح . صبح كه فرا مي رسد ، مأمورين آماده بردن متوّلی باشي مي شوند ، امّا هنوز چند قدمي نرفته بودند كه دو نفر پيك از تهران مي رسند . آن دو نزديك مي آيند ، سلام مي كنند و به مأمورين مي گويند : مزاحم آقا نشويد مأمورين پاسخ مي دهند : اين دستور جناب آصف الدّوله است ، و پيك مي گويد : آصف الدّوله ديشب به دل درد گرفتار شد و مرد … .
نامه اي براي آيندگان !

در تاريخ ايران از ميان فهرست پادشاهاني كه بر عليه ديانت و مظاهر اسلام قد بر افراشتند نام رضا خان قلدر ، فراموش ناشدني است . به ويژه آن كه او در اعمال كينه توزانه خود بر ضدّ حجاب و روحانيّت ، خفقان دهشتناكي را حاكم نموده بود .اين ماجرا در اوج آن شقاوت آغاز شده است : صندوق منبّتي براي قراردادن بر روي مرقد مطهّر امامزاده حمزه بن موسي عليه السّلام ساخته و آماده نصب شده بود . در اين حين ، يكي از خادمين تصميم گرفت نامه اي بنويسد و در آن وضعيّت و موقعيّت زمان خود را تشريح كند .او در اين نامه ، ابتدا نام و مشخّصات خود را نوشت و اينكه در چه تاريخي و در زمان حكومت چه كسي آن را نگاشته است . و سپس ظلم رضاخان و كينه ورزيهاي آن خبيث را برعليه دين و پرده دري اعتقادات مذهبي مردم شرح داد . او در يك فرصت مناسب ، اين نامه را در آخرين مرحله نصب صندوق ، ميان صندوق و سنگ مرقد قرار داد ، تا شايد پس از گذشت قرنها ، اگر تعمير و يا تعويضي براي اين صندوق صورت گرفت ، آيندگان با خواندن اين نامه به يك سند تاريخي و شاهد عيني به سندي از ظلم دوران سلطنت رضاخان دست يابند و از آن مطّلع شوند … . امّا دست بر قضا ، اين مدّت بيش از 40سال طول نكشيد ، و در سال 1350 يكي از مؤمنين باني ساخت صندوق خاتم شد تا بجاي صندوق منبّت قبلي براي مرقد مطهّر حضرت حمزه بن موسي عليه السّلام نصب شود . خبر كه به گوش آن خادم – يعني نويسنده نامه چهل سال قبل – رسيد ، وحشت و اضطراب تمام وجودش را فراگرفت … خدايا چه خواهد شد ، برداشتن صندوق همان و عيان شدن نامه همان ، آنهم در اوج قدرت محمّدرضا پسر رضاخان قلدر ! درصدد چاره برمي آيد ، امّا راهي به جز توسّل به جناب حمزه عليه السّلام نمي يابد . آن شب فكري به ذهنش خطور مي كند .
او براي خود كفني تدارك ديده بود ، تا پس از مرگش از آن استفاده شود . به فكر افتاد براي حضور در مراسم تعويض صندوق ، همين كفن را بهانه كند . شب موعود فرا رسيد ، مسؤولين وقت آستانه به همراه نماينده دولت و تني چند از مقامات ايستاده بودند تا شاهد تعويض صندوق باشند . در اين ميان خادم پير نيز خود را به كنار صندوق رساند و به حاضرين گفت : «من كفني دارم كه آرزو دارم آن را با غبار روي سنگ مرقد متبّرك كنم . منّت بگذاريد و اجازه بدهيد به آرزوي خود برسم .» مسؤولين آستانه كه براي اين خادم احترام خاصّي قائل بودند با خواسته او موافقت مي كنند . و هنگامي كه صندوق برداشته مي شود ، او كفن را بر روي سنگ مي اندازد و غبارها را درون كفن جمع مي كند . آسوده خيال از اينكه «نامه» نيز در بين غبارهاست . بلافاصله از حرم خارج شده و در گوشة امني كفن را مي تكاند . به اندازه يك مشت غبار كه در اين مدّت 4 سال زير صندوق جمع شده بر روي زمين مي ريزد ، امّا از كاغذ خبرنيست ! بار ديگر نشويش و نگراني به جانش مي افتد . خدايا در اين 40 سال كه صندوق از جايش تكان نخورده است ، بنابراين فقط يك احتمال باقي مي ماند و آنهم سهل انگاري در جمع كردن غبار است ، حتماً نامه درون حرم افتاده است ! حرم هم قرق و درها بسته ، بهانه اي هم براي برگشتن به داخل نيست . در اين لحظه كه ديگر خود را براي عواقب بعدي آماده كرده بود ، رنگ پريده و مضطرب كنار حوض امامزاده حمزه عليه السّلام مي نشيند تا آبي به صورت بريزد ، صدايي از پشت سر توجّه اش را جلب مي كند . كسي مي پرسد :«نامه را پيدا نكردي؟» بر مي گردد . جواني خوش رو و بلند قد را مي بيند كه متبسّم بالاي سرش ايستاده است . پاسخ مي دهد : آقا ، كدام نامه ؟ و بعد سكوت مي كند . همان جوان اضافه مي كند : «نگران نباش آن نامه هيچوقت پيدا نخواهد شد.» سخنان آن جوان بلند بالا ، كه اينگونه از ضمير و مكنونات او مطلّع است ، خادم را به وحشت مي اندازد ، به طوري كه با عجله از صحن بيرون مي آيد . در كوچه قدمهاييش را تندتر بر مي دارد ، امّا چند لحظه بعد پيش خود مي انديشد اين جوان كه داخل حرم نبود ، و قبل از اين هم ايشان را نديده بودم ، پس از كجا راز مرا مي دانست ؟ اين سؤالات او را دوباره به داخل صحن مي كشاند . امّا از جوان خوش رو و بلند قامت هيچ اثري نبود . خادم در حالي كه باران اشك صورتش را مي شست چشمان درخشانش را بر گنبد فيروزه اي حضرت حمزه ين موسي عليه السّلام دوخت كه : السّلام عليك يابن رسول الله …
نزول نور

بارگاه نوراني حضرت عبدالعظيم عليه السّلام مسير زندگي بسياري از افراد را به سمت فلاح و دين تغيير داده است . اين نقطه از زمين كه رسول الله صلّی الله عليه وآله وسلّم قبل از وفات حضرت عبدالعظيم عليه السّلام اشاره به منزلت آن فرمودند . نقطه تلاقي اهل معناست كه خداوند آن را وسيله هدايت بسياري از مؤمنين قرار داده است . گاه به صورت امور خارق العاده و معجزه و گاه مكاشفه اي لطيف و پر معنا . آنچه كه اينك نقل مي شود از زبان شاهدي از يك مكاشفه است كه در حال حاضر راضي به ذكر نامش نيست . او چنين گفت : حدود 30 سال پيش بود . در شهر قم ، ابتداي جاده تهران ايستاده و منتظر وسيله اي براي سفر به تهران بودم ، كه اتومبيلي جلوي پايم ايستاد . راننده بسيار آهسته مي راند، به طوري كه طاقت نياوردم و نسبت به اين مسأله به او اعتراض كردم . گفت : مي خواهم به نحوي حركت كنم كه ساعت 9 شب گردنه حسن آباد باشم . گفتم : گردنه حسن آباد چكار داريد؟ گفت : امشب اهل بيت عليهم السّلام به زيارت مي روند مي خواهم آنان را ببينم . حقيقت امر ، در وهله اوّل گمان كردم اين راننده تعادل رواني ندارد . ناگفته نماند كمي هم از اين بابت وحشت كردم . بهر ترتيب راننده يك ساعتي به همين منوال حركت كرد تا اينكه از من پرسيد ساعت چند است ؟ گفتم : چيزي به ساعت 9 نمانده است . او اتومبيل را كنار جاده نگه داشت و به من گفت : آسمان را نگاه كن ! در اين لحظه آن واقعه عجيب رخ داد كه تا عمر دارم از نظرم محو نمي شود . نوري بزرگ در آسمان پديد آمد و به طرف پايين غلتيد و در اطرافش آنقدر پايين آمد كه به گنبد حضرت عبدالعظيم عليه السّلام رسيد و بر روي گنبد تابيد . بعد از اين ماجرا راننده حركت كرد و من در حالي كه بهت زده شده بودم ، اصلاً متوجّه بعد مسافت نشدم . او مرا درب منزلمان در خيابان سيروس پياده كرد . وقتي من به درون خانه رفتم . انگار از يك خواب برخاسته باشم تازه متوجّه عمق ماجرا شدم . همين طور در ذهنم سؤالات مختلف دور مي زد . سؤالهايي كه هنوز هم درباره آن فكرمي كنم . امّا ، يك نكته را نمي شود انكار كرد ، صحنه اي كه آن راننده به من نشان داد و تصرّفي كه در روح من كرد ، موجب شد كه خط سير زندگيم تغيير كند و از اين بابت تا عمر دارم خود را مديون حضرت مي دانم .
قهر مقدّس

ماجرا به صد سال پيش برمي گردد . آقا سيّد مرتضي موسوي فرزند مرحوم آقا سيّد محمّد، معروف به «آستانه دار» از خادمين حضرت ، به ايوان آئينه تكيه كرده ولَم داده بود . با آستيني از عبا بيرون و قبايي يله و از بند بازشده . چرا رعايت ادب نمي كني ؟ مي داني كجا نشسته اي ؟ نگاهش كه به صاحب صدا افتاد ، يكّه خورد ، دكمه قبا را بست ، دست از آستين قبا در آورد و خود را به ادب جمع و جور كرد . او را خوب مي شناخت ، دوست قديمي پدرش و زائر هميشگي و منظّم سيّدالكريم عليه السّلام ، از زماني كه به خاطر داشت او را ديده بود كه هر شب جمعه از تهران به حضرت عبدالعظيم عليه السّلام مي آمد ، شب را ميهمان پدرش آقا سيّد محمّد بود . بعد ، صبح جمعه زيارتي و باز مي گشت . قبل از آنكه اذن دخول بخواند ، آهسته به آقا سيّد مرتضي گفت : اگر بعد از عشاء به منزل دعوتم كني ، هم علّت پرخاشم را خواهم گفت و هم يادي از پدرت خواهد بود كه پنجاه سال مرتّب در چنين شبي ميهمانش بودم … نيمه شب كه آقا سيّد مرتضي درب حرم را بست ، زائر منتظرش بود . باهم به منزل رفتند . شام مختصري ، و سيّد در التهاب شنيدن آنچه كه كنجكاويش تمام روز افكارش را در هم ريخته بود. و زائر ماجرا را تعريف كرد : يكي از شبهاي جمعه كه به حرم آمدم ، پدرت آقا سيّد محمّد را نديدم . سراغ گرفتم ، گفتند سفر مشهد رفته است . از اين خبر خشكم زد و هم دلگير ! چطور شده بود كه وقتي جمعه گذشته از او جدا شدم و حرفي از سفر مشهد نزد ؟! آخر ، آن روزها سفر مشهد به همين سادگيها نبود و حداقّل نيار به يكي ، دو ماه تدارك قبل از سفر داشت . سه ماه گذشت و مثل هميشه شب جمعه به زيارت آمده بودم كه ديدم سيّدمحمّد گوشه حرم ايستاده است . سلامي و عليكي و البتّه گلايه اي سخت ، كه اين است رسم دوستي ، گفت : از من دلگير نباش ، صبر كن تا شب ، برايت تعريف كنم . مثل هميشه ، شب آقا سيّد محمّد درب حرم را بست و با هم راهي منزل شديم . مثل امشب من و تو . روبرويم نشست و گفت : رفيق مي دانم از من دلگيري ، امّا بدان سفري كه رفتم به اختيار خودم نبود ! همه حواسم ، چشم و گوش شده بود كه هر دو رابه او دوخته بودم . و پدرت كه حال و روز مرا و كنجكاويم را خوب حس كرده بود ،‌ استكاني چاي به دستم داد و در تعريف ماجراي خود معطّل نكرد . شام فرداي آن جمعه اي كه تو از من جدا شدي ، مثل هميشه درب حرم را بستم و به منزل آمدم . همان شب در عالم خواب ديدم داخل حرم حضرت عبدالعظيم عليه السّلام هستم ، وجود شريف آن حضرت داخل ضريح ايستاده و به صندوق تكيه داده است .
سلام كردم ، آقا رويش را از من برگردانيد و بعد با لحني قاطع فرمود : سيّدمحمّد صبح به آستانه نيا ! با اين سخن ، چشم از خواب باز كردم . وقت هميشگي رفتن و گشودن درب حرم بود . غرق در تفّكر و ترديد ، به جاي خود خشكيده لحظاتي گذشت ، كه صداي كوبيدن در خانه به خودم آورد. خادم «آقا مير متولّي باشي»‌، توليّت آستان بود . سلام كرد ، سر پايين انداخت و با طنيني شرمسار گفت : مرا آقا متولّي باشي فرستاد و فرمود كليد را از شما بگيرم و بگويم به آستانه نياييد ! دگر پرده هاي ترديد فرو افتاد . آن خواب عجيب و اين پيغام عجيب تر بيداري !‌ به درون خودم فرو رفتم ، در افكاري پر التهاب و مبهوت . بي اختيار ، انگار كسي از سينه ام مرا خواند كه عازم ساحت مقدّس حضرت رضا عليه السّلام بشو ، و آن وجود شريف را واسطه قرار ده . آفتاب تازه طلوع كرده بود كه عيال و كودكانم را به سمت راه خراسان حركت دادم . تا بعدازظهر سر راه ايستاده بوديم كه قافله اي از راه رسيد و به سوي مشهد ، همراه شديم … . حدود چهل روز كه در مشهد مقيم بودم . هرشب به آن وجودمقدّس التماس مي كردم كه بين من و سيّدالكريم عليه السّلام شفاعت كند . شب چهلم كه به منزل بازگشتم ، در عالم خواب ديدم كه در شهر ري داخل حرم حضرت عبدالعظيم عليه السّلام هستم و حضرت نيز ، مثل حالت قبل داخل ضريح ايستاده اند ، ولي اين بار وقتي سلام كردم ، تبسّمي كرد و فرمود :« آقا سيّدمحمّد حركت كن به سمت آستانه» . چشم كه گشودم از آنچه كه در خواب ديده بودم فريادي از شادي كشيدم به طوري كه عيال و كودكانم از خواب بيدار شدند . جريان را برايشان تعريف كردم . بارديگر به حرم مطهّر حضرت رضا عليه السّلام مشرّف شديم تا پس از آن آماده بازگشت به ري شويم . اقامت طولاني ، توشه سفر را به پايان برده بود . نان و پنيري براي صبحانه تهيّه كردم . آفتاب كه بر روي صحن و حياط افتاد، به راه افتادم ، شايد همشهري و آشنايي بيابم و خرج سفر از او قرض كنم . در همان خوف و رجاء از بازار «سرشور» مي گذشتم كه يكي از كسبه با اشاره مرا به سمت خود خواند . به او سلام كردم . نامم را پرسيد . گفتم : سيّدمحمّد هستم . اهل كجايي ؟ شهرري . با شنيدن اين پاسخ با كمال تواضع مرا به داخل مغازه برد و بدون مقدمه مبلغ 50 تومان دو دستي در مقابل من قرار داد . با اينكه نيازمند پول بودم ، از دريافت آن خودداري كردم . گفت : تعارف نكن ، اين پول از آن توست ، كه آقا علي بن موسي الرضاعليه السّلام ديشب امر فرمود به شما بلاعوض بپردازم تا به وطن خود بازگردي ! به شهرري كه رسيدم ، دو روز اوّل دوستان و آشنايان به ديدنم آمدند. روز سوّم ، باز همان خادم آقا مير متولّي باشي دقّ الباب كردو خبر داد كه متولّي باشي براي ديدار به منزل شما مي آيد . ساعتي بعد ، ايشان وارد منزل شد .
پس از احوالپرسي خطاب به من گفت : آقاسيّدمحمّد! مبادا از من دلگير شده باشي . آن سحر كه پيك را نزد تو فرستادم تا كليد آستانه را از تو بگيرد ، اين كار را به دستور مستقيم شخص حضرت عبدالعظيم عليه السّلام بود كه در عالم رؤيا به من چنين امري فرمود . و حالا هم به دستور ايشان كليد حرم را به شما مي دهم تا از امشب به خدمت خود ادامه دهيد . تطبيق خواب من و متولّي باشي و كاسب خراساني و اتّفاقاتي كه در اين سه ماه گذشته رخ داده بود ، همواره فكر مرا مشغول داشت تا خلافي را كه ارتكاب به آن موجب قهر آقا شده بود ، بيابم . پرونده آن روز جمعه را مرور كردم … به نكته اصلي رسيدم . آن روز عصر براي تجديد وضو از حرم به منزل رفتم ، درب خانه باز بود و من سر زده داخل شدم . خاله ام در حياط مشغول شستن رخت بود ، كه چشمم به سينه خاله ام افتاد و همة آنچه بر سرم آمده بود به خاطر همان نگاه بود … حالا ، آقا سيّدمرتضي ، فرزند عزيزم ، اين ماجرا را برايت تعريف كردم تا شما نيز از خدا بخواهي همانند پدر مرحومت ، نعمت مراقبت بر اعمال به ما عنايت كند و هيچگاه ما را به خود وانگذارد … .
ماجراي هموطن ارمني

يك لوستر بزرگ و گران قيمت در سال 54 به آستان حضرت عبدالعظيم عليه السّلام هديه شد كه تا مدّتها كانون توجّه بود . صرف نظر از ارزش مادي اين لوستر با عظمت كه آن روز بيش از 600 هزار تومان خريداري شده بود ، نكته جالب علّت اهداي آن توسّط يكي از هموطنان ارمني بود . در اين باره يكي از خادمين چنين نقل مي كند : يكي از ارامنه در اصفهان مواجه با مشكلي مي شود كه از رفع آن عاجز مي ماند و كاملاً اميد خود را از دست مي دهد . در شبي كه مصادف با شب 21 ماه مبارك رمضان بود او در حالي كه قصد عزيمت به اصفهان داشت در ترافيك سنگين خيابان شهيد رجايي متوقّف مي شود ، اين ازدحام به دليل انبوه اتومبيل هايي بود كه از تهران رهسپار حرم حضرت عبدالعظيم عليه السّلام بودند . او متوجّه مي شود كه اتومبيل ها در يك خط ممتد به سمتي متمايل مي شوند كه در انتهاي آن گنبد و گلدسته اي مي درخشد . پيش خود گفت : من صاحب اين گنبد و بارگاه را نمي شناسم . ولي مطمئناً اين مردم براي حلّ مشكلاتشان ، از اين بارگاه چيزي ديده اند كه اينگونه به سويش سرازير شده اند . و سپس در دل خود اين سخن را مي گذراند : خداوندا !به حقّ اين آقا ، كه در نزد تو عزيز است ، نظري هم به من بفرما . در همان حال نيّت مي كند كه اگر مشكل لاعلاجش برطرف شود ، هديه اي براي حرمش بياورد … دو روز بعد ، آن هموطن ارمني به تهران آمد ، چندين لوستر فروشي را زير پا گذاشت تا اينكه يكي از مرغوب ترين لوسترهاي موجود را خريداري نمود . او در حالي كه تلألويي از اشك در چشمانش موج مي زد ، اين لوستر را تحويل دفتر آستانه داد و ماجرايش را براي يكي از خادمين تعريف كرد و به او گفت : خداوند به واسطه اين آقاي بزرگوار و صاحب اين بارگاه مشكلم را حلّ كرد : آمده ام به عهد خود عمل كنم . خواهشم اينست كه از طرف من ايشان را زيارت كنيد و آستانش را ببوسيد …
ور شكسته !

محبّت آل محمّد صلّی الله عليه وآله وسلّم سرمايه اي است زوال ناپذير كه با آن مي شود رفيع ترين جايگاه خلقت – بهشت – را خريد . آنان كه از اين سرمايه عظيم برخوردار اند ، بايد قدرش را بدانند . تا مبادا در بازار پر غوغاي « دنيا » از دستشان ربوده شود . رونق داد و ستد در تهران ، يكي از خادمين حرم را به انديشه كسب مال مي اندازد . تا اينكه راهي تهران مي شود . در بستر داد و ستد ها و معاملات مختلف ، در مدّت كوتاهي به مال چشمگيري دست پيدا مي كند . امّا ، در اين ميان يك علاقه و كششي خاصّ ، بدون آن كه در اختيار او باشد او را به سمت آستان و حرم سيّد الكريم عليه السّلام مي كشيد . و همين كشش غير قابل كنترل موجب شد كه او در هفته چند روز به شهر ري بيايد . مدّتي كه گذشت احساس كرد رها كردن كاسبي در يكي دو روزي كه به حرم مي آيد لطمه به كارش مي زند ، و او را از كسب درآمد بيشتر مي اندازد . امّا دست خودش نبود بلكه سابقه علاقه و محبّت به سيّد الكريم عليه السّلام هيچ گاه اجازه نداده بود حتّي يك نوبت ، آمدن به شهر ري را تعطيل كند . يكي از اين روزها كه با حالي متغير جلوي ايوان حرم ايستاده بود ، رو به ضريح و خطاب به سيّد الكريم عليه السّلام گفت : آقا ، رهايم كن بروم دنبال كاسبي ام ، مرا از نوكري معاف كن ! او اين بار چهار ماه رفت ، بدون اينكه حتيّ يكبار به شهرري بيايد و يا كسي خبري از او بشنود . تا اينكه …آن روز صداي ناله اي همه را متوّجه خود كرده بود. همان خادم بود ، در پاي ضريح با صداي بلند گريه مي كرد مثل كسي كه عزيزي از دست داده باشد . التماس مي كرد و ضجه مي زد : آقا غلط كردم ، آقا نفهميدم … آري دنيا ، اين عروس چند چهره ، صورت ديگرش را نشان او داده بود . فصل كاميابي به سر آمده بود و حالا او مانده بود با دست هاي تهي از همه اموالي كه شرار ورشكستگي به خاكستر نشانده بود .او مانده بود و ناله حسرت و ديگر هيچ … .
درهاي گشوده شده

در دوره اي از توليّت آستانه ، سرپرستي كه از طرف توليّت به اداره آستانه و حرم نظارت مي كرد ، فردي بسيار عصبي و تند مزاج بود . از هيچ قصوري اغماض نمي كرد ، و حتيّ در برخورد با كاركنان مُِِِسن نيز ملاحظه اي نداشت . آن روز سحر، آستانه دار به روال هميشه آمده بود تا در حرم را باز كند و چراغها را روشن نمايد . امّا در همين حين متوجّه مي شود كليد را به همراه نياورده است . فرصتي هم وجود ندارد . با خود مي انديشد اگر بخواهد به خانه برگردد و كليد را بياورد دقايقي بعد وقت اذان است و سرپرست آستانه طبق معمول از راه خواهد رسيد . با اخلاقي كه در او سراغ داشت ، مي توانست حدس بزند كه ديدن در بسته حرم آنهم در آن وقت سحر چه عواقب و مؤاخذه اي انتظارش را مي كشيد . در حالي كه كاملاً مستأصل شده و ديگر هيچ راه حلّي به ذهنش نمي رسيد ، بناگاه صدايي از سمت در حرم او را به خود مي آورد . مي بيند چفت در گشوده شد و به حركت درآمد . داخل مي شود ، در محوّطه رواق به حرم به پشت دوّمين در مي رسد . در اين لحظه اين بار نيز زبانه در صدايي كرد و در باز مي شود وارد حرم مي شود ، با عجلّه چراغهاي حرم را روشن مي كند . سرپرست آستانه موقعي مي رسد كه او آخرين چراغ را هم روشن كرده است . بعد از نماز صبح ، پس از آنكه آستانه دار به خانه رفته و كليد را مي آورد ، قضيه را براي همكارانش تعريف مي كند . آنچه خوانديد به نقل يكي از همكاران همان آستانه دار بود .
پيمان دو خادم

دو نفر از خادمين حضرت عبدالعظيم عليه السّلام با هم عهد مي بندند كه هر كدام زودتر ازدنيا رفت از خدا بخواهد ديگري را هم ببرد . از قضا يكي از آنان به رحمت خدا مي رود . پس از گذشت چهل روز، يار هم عهد در عالم رويا ، متوّفي را مي بيند كه در جايگاهي مناسب و خوب قرار دارد . سلام مي كند و به او مي گويد : رفيق ، از تو گله دارم ، مگر ما با هم قرار و عهد نداشتيم ؟ و او پاسخ مي دهد : درست است . من بر سر عهد بودم ، اما مقداري از پيمانه ات خالي است ، وقتي پر شود ، خواهي آمد . اين بار مي پرسد : به من بگو آنجا چه خبر است ؟ اين مكان خوب و خرّم را چطور به تو داده اند ؟ پاسخ مي دهد : آن قدر بگويم كه سخت است . يادت مي آيد در آن سفر كربلا كه رفتيم از چند گمرك بايد مي گذشتيم . اينجا هم همان است . گمرك به گمرك جلوي آدم را مي گيرند . يكي از آنها مربوط به حساب نماز است . يكي مربوط به روزه است و الي آخر. امّا رفيق ، من به هر يك از اين جايگاهها مي رسيدم ، وجود مقدّس حضرت عبدالعظيم عليه السّلام تشريف مي آورد ، دست مرا مي گرفت و از آنجا رد مي كرد . تا مرحله آخر كه مرا به اينجا آوردند و مي بيني … . ده سال پس از اين خواب ، آن خادم هم از دنيا رفت تا به يار هم عهد خود بپيوندد …
ماجراي تعزيه

در سالهاي گذشته ، موضوعي تا مدّتها در شهرري نقل محافل بود و امروز نيز پيرمردها آن را به ياد دارند ، و اگر از آنان بپرسيد چه كسي كاشي كاري مناره هاي حرم سيّدالكريم عليه السّلام را انجام داده ، پاسخ مي دهند :«همان كه از ايوان امامزاده حمزه عليه السّلام افتاد دنبه گوسفندش تركيد .» حال ببينيم كه اين ماجرا چه بوده است؟! در آن زمان ايّام محرّم كه فرا مي رسيد در صحن حضرت حمزه بن موسي عليه السّلام هر روز مراسم تعزيه خواني برقرار مي شد . آن روز موضوع تعزيه مربوط به قرباني كردن حضرت اسماعيل عليه السّلام توسّط حضرت ابراهيم عليه السّلام بود . در اين تعزيه اينطور عمل مي شد كه وقتي تعزيه خوان به تلاش حضرت ابراهيم عليه السّلام براي قرباني كردن حضرت اسماعيل عليه السّلام مي رسيد و به اراده خداوند موفّق به اين كار نمي شد ، در همين لحظه جعبه اي از بالاي ايوان به طرف پايين مي آمد كه درون آن فردي كه نقش جبرئيل را ايفا مي كرد به همراه يك گوسفند قرار داشت . گوسفند كه به زمين مي رسيد ، كسي كه نقش حضرت ابراهيم عليه السّلام را داشت آن را مي گرفت و قرباني مي كرد . اين جعبه به وسيله طنابي از بالاي ايوان هدايت مي شد. آنرزو در حالي كه جمعيّت انبوهي به تماشاي تعزيه نشسته بودند كار به لحظه پايين آمدن جعبه رسيد . طبق معمول درون جعبه «استاد محمود كاشي كار» كه نقش جبرئيل را داشت به همراه يك رأس گوسفند قرار گرفته بود . جعبه هنوز فاصله چنداني از ايوان نگرفته بود كه صداي جمعيّت و شيپور و طبل موجب رم كردن گوسفند شد كه در اثر تكان هاي شديد بالاخره به واژگون شدن جعبه انجاميد . در اين لحظات حسّاس معين البكاء (مسؤول تعزيه) كه مراقب اين اوضاع بود در يك آن متوجّه اين واقعه مي شود و در همان حال با ذكر «يا پسر موسي بن جعفر عليه السّلام » متوسّل به حضرت حمزه بن موسي عليه السّلام مي گردد . در آنجا بود كه جمعيّت در عين ناباوري مي بيند گوسفند به صورت چهار دست و پا در ميان جمعيّت مي افتد و در پي آ‎ن استاد محمود كاشي كار نيز آنچنان دقيق بر روي گوسفند مي افتد كه دنبه گوسفند مي تركد . در اين واقعه با وجود آن جمعيّت فشرده و ارتفاع زياد ، به هيچ يك از تماشاچيان و همچنين استاد محمود كاشي كار ، كوچكترين آسيبي وارد نمي شود . استاد محمود كاشي كار همان كسي است كه كاشي كاري مناره هاي حرم حضرت عبدالعظيم عليه السّلام يادگار اوست.
عباي نو

مرحوم علّامه آقا شيخ محمّد تقي بافقي از مراجع عالي قدر و مبارزي بود كه در زمان سلطنت زور رضاخان به شهر ري تبعيد شده بود . اين شخصيّت نوراني منشاء بركات و صاحب كراماتي در اين شهر بود و مردم شهر ري در مدّت اقامت ايشان از اين چشمه فيض بهره ها بردند . در آن سالها ، مرحوم علّامه بافقي در مسجد پشت حرم كه امروز به نام مسجد آقا شيخ محمّد تقي خوانده مي شود ، اقامه نماز مي كرد . يكي از روزهاي محرّم كه در اين مسجد روضه خواني بر پا بود ، طلبه غريبي كه به منظور خواندن روضه در مجالس روضه خواني ايّام محرّم به شهرري آمده بود ، به زيارت حرم حضرت عبدالعظيم عليه السّلام رفت . عباي اين طلبه پاره و مندرس بود ، و او در اين فكر بود كه چگونه با اين عبا به مجلس روضه خواني برود . در همين افكار رو به حرم كرد و سيّد الكريم عليه السّلام نجوا كرد كه : « توجّهي بفرما » . از حرم كه بيرون آمد از كسي پرسيد : اينجا تكيه يا روضه خواني كجاست ؟ مسجد پشت حرم را نشانش دادند . وقتي به مسجد رسيد ، آقا شيخ محمّد تقي بالاي منبر بود . وارد مسجد كه شد نگاهش متوجّه آقا شيخ شد كه با سر به او اشاره مي كند و پاي منبر را نشان مي دهد . به عبارتي از او دعوت مي كند پاي منبر بنشيند . طلبه همان كار را مي كند . صحبت و منبر آقا شيخ كه تمام مي شود ، ايشان به طرف آن طلبه مي آيند و ضمن سلام و عليك و احوالپرسي مي پرسد : شما عبا مي خواستيد ؟ طلبه پاسخ ميدهد : بله ، ولي نه از شما ! آقا شيخ مي گويد : بله ، درست است ، شما از سيّد الكريم عليه السّلام خواسته ايد . سپس دست او را گرفته به منزل مي برد و عباي حواله شده را تقديم آن طلبه مي كند .
يك ريال بده ، دو ريال بگير

يكي از خادمين سادات نقل مي كرد : يك روز صبح عيالم رو به من كرد كه : «امشب مهمان داريم ، برو چيزي تهيّه كن .» از منزل بيرون آمدم در حالي كه حتيّ يك شاهي هم نداشتم . آن روز نوبت كشيك من نبود . در آن وضعيّت كسي را نيافتم تا از او درخواست كمكي كنم . اگر هم مي يافتم ، از چنين درخواستي شرم مي كردم . بنابراين بي اختيار به سمت حرم رفتم . حرم خلوت بود و معدود زوّار مشغول زيارت بودند . رو به ضريح به حضرت عبدالعظيم عليه السّلام عرض كردم : «يابن رسول الله تفضّلي فرما ، شرمنده عيال و مهمان نشوم .» بعد ازاينكه اين خواسته از قلبم گذشت ، گوشه اي از حرم ايستاده بودم كه زائري جلو آمد و به من گفت : «سيّد، يك ريال به من بده ، وقتي از زيارت امامزاده حمزه عليه السّلام برگشتم ، دو ريال به تو مي دهم .» اين موضوع زياد متعجّبم نكرد . بسياري بودند كه براي بيشتر شدن بركت مالشان اينكار را مي كردند ، و به همين رسم پولي به دست سيّدي مي دادند و آن را پس مي گرفتند . خوشحال از اينكه بالاخره با اين يك ريال ها به التفاوت مي توانستم مهماني آن شب را آبرومندانه برگزار كنم . امّا من همان يك ريال را هم نداشتم . به زائر گفتم : «آقا ، يك دقيقه صبر كنيد ، الان برمي گردم .» بيرون آمدم ، همينطور كه دور و برم را نگاه مي كردم ، يكي از آشنايان را ديدم . به او گفتم يك ريال به من قرض بده نيمساعت ديگر پس مي دهم ، يك ريالي را گرفته به نزد آن زائر رفتم . ايشان يك ريالي را گرفت و به زيارت امامزاده حمزه عليه السّلام رفت . و همان طور كه گفته بود ، وقتي از زيارت بازگشت يك سكّه كف دستم گذاشت . خادمين ديگر كه اين صحنه را زيرنظر داشتند ، پرسيدند قضيّه چيست ؟ ماجرا را گفتم . امّا آنان به حرف من اكتفا نكردند و از آن زائر هم پرسيدند . ايشان هم به آنان همان را گفته بود و از حرم بيرون رفته بود . من به خيال خودم رفتم ، تا يك ريالي كه قرض گرفته بودم ، پس بدهم . امّا وقتي چشمم به سكّه افتاد ، ديدم اين دو ريالي زرد است و مي درخشد ! با تعجّب به بازار رفتم . سكّه را به يكي از طلا فروشان نشان دادم . عيار گرفت و گفت : «طلاست » و آن را 3 تومان مي خرد . از آن سه تومان يك ريال قرض را پس دادم و 29 ريال بقيّه را به خانه بردم . آن زائر غريب را هيچگاه قبل از آن نديده بودم و بعدها نيز نديدم .
شفاي صمد

شنبه 6 اسفند 73 مصادف با -25 رمضان – بعدازظهر تلفن هفته نامه به صدا درآمد : الو ، هفته نامه ؟ سلام عليكم ، بفرمائيد . از كشيك خانه حرم تلفن مي كنم ، خواستم ببينم خبر جوان ايلامي را داشتيد ؟ قضيّه چيست ؟ اين جوان امروز صبح شفا گرفت . شما او را ديديد ؟ مريضي اش چه بود ؟ شفا گرفتنش چگونه بود ؟ … بهتر است خودتان بيائيد بپرسيد . السّاعه خدمت مي رسم . وقتي به كشيك خانه آمديد از آقاي ربيعي بپرسيد . او از نزديك شاهد ماجرا بوده … مكالمه كوتاه بود و سؤالها بي جواب . و اين آقاي ربيعي خادم باسابقه حرم بود كه در كشيك خانه ، كاغذ و قلم مرا به وجد آورد : ساعت 10 صبح بود كه دبدم چند نفر ، جواني را به داخل حرم آوردند و او را در كنار ضريح مطهّر گذاشتند . آنان از بستگان جوان بودند و همگي گريه مي كردند و دائماً خداوند را به مقام و منزلت سيّدالكريم مي خواندند ، تا جوانشان را شفا عنايت فرمايد . اين وضع تا ظهر ادامه داشت . نماز جماعت ظهر و عصر كه تمام شد ، به اتّفاق يكي از رفقا براي سركشي به داخل حرم رفتيم . درست در همين لحظه مصادف با ديدن آن صحنه بود ، جوان چند بار صلوات فرستاد ، چند بار يا علي گفت ، و بعد عمويش را صدا زد و گفت : عموجان ، من خوب شدم ، مرا بلند كن . آن مرد ، زير بغل جوان را گرفت تا به او كمك كند بايستد .
امّا ، آن جوان روي پاي خود ايستاده بود . آن عدّه از زائريني كه شاهد اين اوضاع بودند در حالي كه پياپي صلوات مي فرستادند به دورش حلقه زدند . ما براي آنكه مبادا جوان از ازدحام جمعيّت صدمه ببيند ، جلو رفتيم و او را از ميان جمعيّت بيرون كشيده و همراه بستگانش به داخل كشيك خانه آورديم . دندانهاي جوان از شوق بهم مي خورد و پاهايش مي لرزيد . در عالم ديگر سير مي كرد . حواسش به ما نبود . بعد ، كمي آرام گرفت . و بناگاه جواني كه تا دو ساعت قبل قادر به هيچ حركتي نبود ، به روي همان پاها به سرعت به طرف ضريح دويد . در حالي كه به شدّت گريه مي كرد . حالا در كنار «صمد» نشسته ام . او كه به واسطه وجود شريف حضرت عبدالعظيم عليه السّلام آسماني شده است . نظر كرده ذات اقدس حقّ تعالي و آيتي براي ما مسلمانان و امّت رسول الله صلّی الله عليه و آله و سلّم در قرن چهاردهم . تا صفاتش را همواره در نظر داشته باشيم ، از جاده يقين منحرف نشويم و زبانمان به تسبيحش فعّال باشد . كه او «فعّال ما يشاء» است . در ميان خانواده صمد ممومي جوان 21 ساله ايلامي هستم . در خانه اي كه از در و ديوارش شوق مي ريزد . كلمات از لبهاي صمد شمرده شمرده مثل ميوه هاي رسيده مي افتد و من آنها را جمع مي كنم :‍ فلج شدن من اينطور شروع شد كه ابتدا احساس كردم ضربه سنگيني بر سرم خورد و چشمانم سياهي رفت ، مرا به بيمارستان فيروزآبادي بردند. گفته بودند ممكن است از ضعف باشد . يك آمپول تزريق كردند و گفتند با استراحت خوب مي شود . امّا در خانه ، وضع من ساعت به ساعت وخيم تر شد . به طوري كه هيچيك از دستها و پاهايم را نمي توانستم كوچكترين حركتي بدهم ، بستگانم جمع شدند تا مرا به بيمارستان ببرند . امّا انگار الهامي به من شده بود ، به آنها گفتم مرا به حرم حضرت عبدالعظيم عليه السّلام ببريد . عمويم مرا به دوش گرفت و به حرم برد ، از او خواهش كردم مرا در كنار ضريح حضرت بخواباند . در حالي كه كنار ضريح دراز كشيده بودم ، خانواده ام بالاي سرم گريه و شيون مي كردند ، درست نمي دانم خواب بودم يا بيدار ، آقايي بلند قد بسيار نوراني ، با عباي سفيد و لباس سفيد به من نزديك شد . فرمود :«بلند شو و به خانه ات برگرد .» گفتم : آقا جان دارم مي ميرم ، نمي توانم راه بروم . فرمود : «بلند شو» بي اختيار ذكر يا علي يا علي بر زبان آمد . هنوز مي ترسيدم ، دستهايم حركت كردند و به ضريح چسبيدم و از عمويم خواستم مرا بلند كند . امّا متوجّه شدم روي پاي خودم ايستاده ام . وقتي به خود آمدم ، مردم به دورم جمع شده بودند و خادمين مرا بردند .من تا عمر دارم نوكر آقايم ، او پيش خدا خيلي آبرو دارد … او اين عبارات را چند بار تكرار كرد ، تا اينكه اشكش سد چشمش را شكست و مثل رود در پهناي صورتش جاري شد …
وعليك السّلام …

شهرري از ديرباز اقامتگاه علماي بزرگ و مشاهير تعيين كننده و سرنوشت ساز بوده است . در سالهاي آغازين عصرپهلوي ، زماني كه رضاخان براي پيچيدن نسخه غرب ، دستورالعمل اشاعه بي حجابي را به اجرا گذاشته بود ، موجي از اعتراض و خشم از طرف علما و مردم مسلمان به وجود آمد كه منجر به سركوب شديد و شهادت يا تبعيد تني چند از علماي بزرگ گرديد . مرحوم علّامه حاج شيخ محمّد تقي بافقي از علما و مراجع بزرگواري است كه در آن سالهاي تاريك ، چون گوهري درخشيد و فرياد اعتراضش را بر مظاهر بي ديني و بي عفتي خاموش نساخت . و از همان سالها بود كه اين تبعيدي شريف در شهرري زندگي پربركت خود را سپري كرد .مرحوم شيخ در سالهاي تبعيد همواره تحت نظر مأمورين شهرباني بود . امّا اين محدوديّت ها هيچگاه نتوانست فيوضات و كرامات ايشان را از نظرها مخفي كند . آنچه مي خوانيد از جمله همين كرامت هاست كه توسّط مرحوم محمّد اسماعيل ، خادم ايشان نقل شده است . او از اهالي ورامين بود كه سالهاي تبعيد در خدمت مرحوم شيخ محمّد تقي بافقي بود .مرحوم محمّد اسماعيل اين ماجرا را بنا به دستور شيخ پس از وفات ايشان نقل كرده است : در مدّتي كه در خدمت آقا بودم ، بر حسب يك عادت هميشگي نماز مغرب را در حرم حضرت عبدالعظيم عليه السّلام بجا مي آوردم ، سپس زيارتي كرده و به منزل باز مي گشتم . يكي از همين شبها ، وقتي از حرم به منزل آمدم ، خدمت آقا رفتم تا اگر كاري دارند برايشان انجام بدهم . ايشان پرسيدند : « محمّد اسماعيل » كجا بودي ؟ گفتم : آقا ، حرم بودم ، براي نماز و زيارت .فرمود : وقتي به زيارت مي روي آيا امامزاده طاهر عليه السّلام را هم زيارت مي كني يا نه ؟عرض كردم : بله ، هميشه از جلوي ايوان ، سلامي عرض مي كنم و حمد و سوره اي تلاوت مي كنم . فرمود : چرا داخل حرم نمي روي ؟ عرض كردم : آقا ، از جلوي ايوان كه مسافتي نيست . فرمود : اين بار كه رفتي ، برو داخل حرم و امامزاده طاهر عليه السّلام را زيارت كن . يادت نرود هنگام زيارت ، سلام مرا هم خدمتشان برسان . شب ديگر ، مطابق معمول به زيارت حضرت عبدالعظيم عليه السّلام رفتم . هنگام مراجعت ، جلوي ايوان امامزاده طاهر عليه السّلام سفارش حاج شيخ به يادم آمد . كفش هايم را در آوردم و به داخل رفتم . به جز خانمي كه در گوشه حرم مشغول نماز بود ، كس ديگري نبود . پيش رو ايستادم و حمد و سوره اي قرائت كردم و زيارت نامه را خواندم . زيارتم كه تمام شد . كنار ضريح رفتم و در قلب خود نجوا كردم : يابن رسول الله ، حاج شيخ هم سلام رساند . به محض آنكه اين صحبت در قلبم گذشت ، شنيدم صدايي بلند و رسا از داخل ضريح فرمود : و عليك السّلام ، و عليك السّلام و عليك السّلام و عليك السّلام . اين صدا به شدّت مرا متوّحش كرد . بي اختيار دور ضريح گرديدم . امّا ، از صاحب صدا خبري نبود . با همان حالت اضطراب از حرم بيرون آمدم. وقتي به منزل رسيدم بلافاصله خدمت آقا رفتم . ايشان مرا كه ديد پرسيد : چه شده آقا اسماعيل چرا رنگ پريد ه اي ؟جريان را براي ايشان نقل كردم . تبسّمي كرد و فرمود : يادت باشد هميشه امامزاده طاهر عليه السّلام را در داخل حرم زيارت كن و مطلب را تا من زنده ام به كسي مگو .
هديه سيّدالكريم عليه السّلام

يكي از علماي بزرگ پس از آنكه مقطعي از درسش را در نجف به پايان مي برد به تهران مي آيد و مقدّمات ازدواج ايشان فراهم مي گردد . دختري معرّفي مي شود و به خواستگاري مي روند ، مسائل مطابق سليقه طرفين طي مي شود . جز اينكه پدر دختر شرطي را براي داماد مطرح مي كند ، تا پس از تحقّق آن دختر به خانه بخت برود . شرط پدر دختر تهيّه اين اقلام بود : يك جفت گوشواره ، 4 عدد النگو ، 2 عدد پيراهن ، 2 قواره چادري و 2 جفت كفش . اگر چه درخواست خانواده عروس چندان سخت و چشمگير نبود ، لكن براي آن عالم بزرگوار تهيّه همين قدر هم مقدور نبود .ايشان نااميد از انجام شرط ، عازم قم مي شود . امّا قبل از حركت به سمت قم به قصد زيارت حضرت عبدالعظيم عليه السّلام در شهرري توقّف مي كند . آن عالم بزرگوار قبل از آنكه به حرم مشرّف شود ، دقايقي را در حياط صحن و مقابل ايوان مي ايستد . تمام حواسش به شرطي است كه از عهده انجام آن برنيامده است . در اين لحظه كاملاً متوجّه آن حضرت مي شود و مشكل را با آن وجود مقدّس در ميان مي گذارد . در حالتي دل شكسته زار زار مي گريد و براي آنكه كسي متوّجه نشود عبايش را روي صورتش مي گيرد . چند لحظه بعد ، كسي دست روي شانه اش مي گذارد و آرام به گوشش مي خواند : كه آقا ، بسته تان را برداريد تا خداي نكرده كسي آن را نبرد ! و ايشان ناراحت از اينكه او را از چنين حالي بيرون آورده اند ، مكثي مي كند و بعد چشم مي اندازد ، بسته اي جلوي پايش افتاده است ! ابتدا اعتنا نمي كند ، امّا ، بلافاصله طنين صدايي را كه لحظاتي قبل او را متوجّه اين بسته كرده بود در ذهنش مي نشيند . نگاه جستجو گرش كسي را نمي يابد . بسته را مي گشايد . درون بسته اين اشياء به طور مرتّب چيده شده بود : 2 جفت كفش زنانه ، 2 قواره چادري ، 2 عدد پيراهن ، 4 عدد النگوي طلا و يك جفت گوشواره .
عظيم پناه

مثل بهار بود ، آنچه در جان او دميد و روح زمستاني اش را سبز كرد . شاخه هاي پاكي و سعادت انگار به يك آن در فطرتش گل كرد و ميوه داد . خم شد ، صورت به سنگفرش حرم سائيد : خدايا ، اين صورت چطور تحمّل آتش بكند ؟ گريه كرد ، زار زد : خدايا جرأت نمي كردم ، رويي نداشتم در خانه ات را بكوبم . اين جسارت را خودت به من ارزاني كردي ، مگر نگفته اي ارحم الراحميني ؟ سپس پنجه در ميان ضريح فشرد كه : اي سيّدالكريم ،اي فرزند زهرا سلام الله عليها تو كه نزدش وجهه و آبرو داري ، بيا و آقايي كن براي اين گناهكار ، بيا و وساطت كن ، بين من و او . تو كه زيارتت ، زيارت ثارالله است . كسي متوجّه نشد ، آن شب به «داش ممد» چه گذشت ، به جز فرشتگاني كه تماشاگر حال او بودند . مضطّري كه به استغاثه تا سپيده دم بر در توبه كوبيد ، تا جواب شنيد . فرداي آن شب ، او ديگر «داش ممد» نبود . چرا كه به هر كس او را چنين ناميد گفت : ديگر به من «داش ممد» نگوئيد . اسم من «عظيم پناه» است . من به حضرت عبدالعظيم عليه السّلام پناه بردم و او وسيله نجاتم شد .«عظيم پناه» روانه كوچه و بازار شد . به در خانه همسايه ها ،‌مغازه ها ، محلّه هاي همجوار و هر كجا كه ممكن بود دلي لرزانده باشد ، چشمي گريانده باشد ، حقّي زايل كرده باشد و … بعد از اعاده حقّ النّاس ، ديدند لباس فراشي پوشيد ،جارو به دست گرفت ، تا زير پاي زوّاران را بروبد … . چند روز بعد از آنكه به خاكش سپردند ، يكي از معتمدين و محترمين شهر در عالم رؤيا او را ديد . در بهشت بود ، شاد و مسرور . به او گفت : «داش ممد» تو و اين مقام و منزلت ؟ گفت : هنوز هم مي گويي «داش ممد» ؟ مگر من «عظيم پناه» نبودم ؟ حالا هم عظيم پناه هستم . هر چه دارم از آقاست . قدرش را بدانيد … .
منبع: www.abdulazim.com

فضاى اجتماعى شيعيان در عصر حضرت عبدالعظيم حسنى(علیه السلام)

اختلاف فكرى عميق و گسترده موجود در عصر عباسى،و بويژه دوران مصادف با حيات علمى – سياسى حضرت عبدالعظيم حسنى، اخلاق و رفتار اجتماعى پيروان گرايشهاى مختلف مذهبى را به شدت تحت تأثير قرار داده بود. درگيريهاى فكرى گسترده، باعث جبهه‏بنديها و فرقه‏گراييهاى بسيارى گشته، و اخلاق و رفتارهاى مبتنى بر اصول كرامت و بزرگوارى را دست خوش تحوّل ساخته بود.

نقضها و رد و ايرادهايى كه افراد نسبت به همديگر داشتند، گوياى فضايى آكنده از بدبينى و عناد و دشمنى بود و تخريب شخصيت افراد و اتهام بى‏دينى و ارتداد به بهانه‏هاى كم ارزش، قبح و زشتى خود را از دست داده بود. انتساب افراد و شخصيّتهاى علمى به گرايشهايى چون تجسيم، جهميّه، شبّهه و امثال آن و از بين بردن اعتبار آنان بسيار متداول بود.(1)
شايد حاكميتهاى وقت هم به اين فضاى آلوده دامن مى‏زدند و از اين راه، دشمنى و كينه را بين انديشوران مذاهب گوناگون تشديد مى‏كردند و تفاهم و در نتيجه، احتمال خطر آنان را پايين مى‏آوردند، بويژه آنكه در اين دوران، حركتهاى سياسى برانداز از قبيل تحركّات نظامى خوارج، شيعيان زيدى و به خصوص طالبيان، حركتهاى ملّى‏گرايانه در قلمرو وسيع حاكميت وقت از قبيل گرايشهاى خرّم دينى، مازيارى و يا در افريقا حركتهاى سياهان زمينه‏اى لازم را در اختيار انديشوران دينى گذاشت تا بعضى از اين حركتها را تأييد كرده و موجب دردسر بيشتر حاكميت گردند.
بديهى است ايجاد تفرقه فكرى و اعتقادى و به تبع آن،تشديد كينه و نفرت بين عالمان و به خصوص متكلمان و فقيهان مى‏توانست هدف جذّابى براى حاكميّتهاى وقت باشد.
برگزارى مجالس مناظره بين گرايشهاى مختلف فقهى و يا كلامى و گاه، ادبى در حضور خليفه و يا امرا را نمى‏توان تنها به انگيزه دانش دوستى خلفا نسبت داد. طرح مباحث اختلاف برانگيز در اين مجالس و رودررو قرار دادن دانشوران راه گمانهاى نيكو را مى‏بندد و پژوهشگر را به تأمل وامى‏دارد.(2)
عامل ديگرى كه زمينه لازم براى بدبينى و ترديد و در نتيجه، اختلاف و عناد و كينه را به‏وجود مى‏آورد، روشهاى مبارزاتى بود كه مخالفان هر گروه نسبت به گروه ديگر به كار مى‏گرفتند. جعل حديث و ساختن مطالب دروغ و بى‏پايه و نسبت دادن آنها به رؤساى جريانات فكرى و مذهبى و تخريب مجموعه معارف مذاهب و گرايشهاى فقهى و يا كلامى از سوى پاره‏اى از افراد بى‏اخلاق و فاسد باعث مى‏شد(3) پيروان هر گرايشى در حالت روانى ويژه‏اى براى پذيرش اتهامها نسبت به افراد قرار گيرند و در نتيجه اصل را بر فساد بگذارند و از حسن ظن نسبت به يكديگر فاصله بگيرند.
اين فضاى زشت و سنگين، عرصه را براى پيروان تشيّع نيز سخت و تنگ مى‏ساخت، بويژه آنكه در بين شيعيان نيز چندين گرايش عمده كلامى وجود داشت‏(4) و شرايط سخت سياسى هم در مواردى موجب مى‏شد تا امام پيشين نتواند امام بعدى خود را به صورت صريح و بى‏ابهام معرفى كندتا پيروان وى در شناخت امام بعدى دچار ترديد نشوند.
از اين رو، سوء استفاده‏كنندگان از اين فضاى تاريك و ابهام‏آلود بهره جسته و وارد گود مى‏شدند و خود را جانشين امام پيشين مى‏شمردند و گرايش جديدى ايجاد مى‏كردند.(5) وجود مسايل مالى هم به اين موضوع دامن مى‏زد و طمع‏ورزى افراد، آتش معركه را شعله‏ورتر مى‏ساخت.(6)
در عصرى كه دست‏رسى به امام معصوم بسيار سخت نبود، مراجعه به ايشان و شنيدن استدلالهاى آنان باعث فروكشى آتش اختلافات مى‏شد و و دامنه آن وسعت پيدا نمى‏كرد و رفتن به محضر امام(ع)، فصل الختام اختلافها بود؛(7) اما در روزگارى كه حاكمان بر امامان(ع) سخت مى‏گرفتند و آنان را در زندان و يا تحت نظر جاسوسان نگهدارى مى‏كردند، فضا بسيار تيره‏تر و زمينه اختلاف در درون شيعه بيشتر مى‏شد.
در روزگار امامت امام هادى(ع) كه -حاكميت در دست خليفه مستبد عباسى، متوكّل بود اين قبيل اختلافات بسيار گسترده بود و از آنجايى كه آن حضرت به شدت تحت مراقبت بودند،(8) راه دست‏يابى همه به وى غير ممكن بود در نتيجه، تلاش براى ايجاد تفرقه بين ياران و پيروان ائمه(ع) بسيار آماده بود.
از اين اختلافها گزارشهاى بسيارى نقل شده است، امّا گزارشى كه عبدالعظيم حسنى در قالب يك توصيه امام(ع) به ياران خود آورده است، به روشنى فضاى حاكم بين شيعيان و پيروان آن حضرت را ترسيم مى‏كند، فضايى كه در اين سفارش ترسيم شده است، بسيار غمبار و تأمل برانگيز است.
حضرت عبدالعظيم حسنى از امام هادى(ع)(9) چنين نقل مى‏كند كه:
اى عبدالعظيم، به دوستانم سلام برسان و به آنان بگو كه براى شيطان راهى در دلهاى خود باز نكنند. آنان را به راستگويى در سخن و اداى امانت و ترك جدال و مخاصمه در مسائل بى‏اهميّت و به رويكرد به يكديگر و زيارت همديگر دستور ده؛ چون اين كار، موجب نزديكى به من مى‏شود، به تخريب شخصيت يكديگر مشغول نباشند. من با خود پيمان بستم كه هركس چنين رفتار كند و دوستى از دوستان مرا ناخشنود سازد، از خداوند بخواهم كه او را در دنيا به شديدترين كيفرها برساند و در آخرت از زيان‏كاران قرار دهد.
به آنان بياموز كه خداوند نيكوكارانِ آنان را آمرزيده و از بدكارانِ آنان درمى‏گذرد، مگر كسانى كه به او شرك ورزند و يا دوستى از دوستان او را بيازارند و يا در دل خود بدى و كينه‏اى عليه او داشته باشند؛ چون خداوند اين قبيل افراد را نمى‏بخشد، مگر از آن نيّت برگردند، وگرنه روح ايمان را از دل ايشان برمى‏كند و از ولايت من خارج مى‏سازد و از ولايت ما هم بهره‏اى نمى‏برد و من به خداوند از اين فرايند پناه مى‏برم.(10)
اين گزارش گوياى آن است كه مناظرات ناسودمند و انحرافى در بين شيعيان روزگار امام هادى بسيار گسترده شده بود. موضوعات كم ارزش و بى‏اهميّت به محور مناظرات و مشاجرات بين آنان تبديل گشته و آتش اختلاف و كينه شعله‏ور شده بود، به گونه‏اى كه پاره‏اى از آنان براى دست‏يابى به هدف خود در تخريب شخصيّت ديگران، گاه به شيوه‏هاى غيراخلاقى نظير دروغ‏گويى و حديث‏سازى نيز روى مى‏آورند.
كينه‏ها و عداوتها موجب دورى و قهر و جدايى آنان شده، به گونه‏اى كه از ديدار همديگر نيز پرهيز داشتند.
بديهى است چنين حالتى مطلوب‏ترين حالت براى مخالفان آن حضرت، بويژه براى حاكميّت وقت بود. آنان خود را منتسب به جريان فكرى امام هادى(ع) مى‏شمردند. از اين روى، امام(ع) تأكيد مى‏كند كه در صورتى به من نزديك مى‏گرديد كه از دشمنى و كينه‏توزى با يكديگر دست برداريد و قهر و جدايى را كنار گذاشته، به ديدار هم برويد.
تخريب شخصيت همديگر در ميان شيعيان، موجب آزردگى خاطر بسيارى از ياران امام(ع) مى‏شد و امام ضمن نهى از اين كار، در برابر اين روند به سختى موضوع‏گيرى كرده، بر چنين افرادى نفرين سنگينى مى‏كند.
عمده مشكل اين قبيل افراد، دست گذاشتن روى نقاط ريز زندگى افراد ديگر است. قشرى‏گرى و تأكيد بر آموزه‏هاى ظاهرى و بى‏توجّهى به محتوا و بن مايه دين انگيزه جدّى را در اين افراد ايجاد مى‏كرد تا نقاط ضعف كوچك افراد را بزرگ جلوه داده و در نتيجه، توجيه لازم را براى ايراد اتهام بر آنان و رهايى وجدان خويش از ملامت نفس پيدا كنند.
در نگرش پيامبر اكرم(ص) دايره دين بسيار وسيع است و افراد گوناگون را با سلايق و گرايشها و رفتارهاى متنوع و متفاوت پذيراست. امامان معصوم(ع) نيز همواره همين ديد را توصيه مى‏كردند. حضرت عبدالعظيم حسنى در گزارشى از حضرت هادى(ع) از طريق پدرانش از پيامبر اكرم(ص) نقل كرده است كه:
أمرنى ربّي بمداراة الناس كما أمرنى بإقامة الفرائض؛(11)
پروردگارم مرا به مدارا با مردم سفارش كرده است، همان گونه كه به برپادارى واجبات دستور داده است.
اين نگرش به انسان سعه صدرى مى‏دهد كه به راحتى نمى‏تواند ديگران را نفى كند و به آنان اتهام بزند، بلكه دايره زندگى دينى را وسعت مى‏بخشد تا بسيارى افراد در آن جاى گيرند.
امام هادى(ع) در توصيه مورد بحث، در ادامه، تأكيد مى‏ورزد كه پيروان آن حضرت بايد بدانند كه خداوند بخشنده و پرگذشت است خوبيها را در نظر مى‏گيرد و از بديها درمى‏گذرد و تنها دو حوزه خاص است كه از اين دايره «گذشت» خارج است: نخست، شرك به خداوند متعال و ديگرى، آزار ياران كه شمارى از شيعيان آن روز به بهانه‏هاى بى‏پايه و به خاطر مجادلات تنگ نظرانه در آن گرفتار بودند.
تأكيدى كه امام(ع) بر ضرورت سعه صدر و پرهيز از تنگ‏نظرى و لزوم كنار گذاشتن كينه‏ها و نفرتها مى‏كند، بيانگر نياز مبرم فضاى فكرى شيعه به اصلاح و پاك‏سازى است. امام هادى(ع) به علّت قطع ارتباط با پيروان خود، دغدغه بسيارى نسبت به جامعه شيعى داشت و اخبارى كه از جدالهاى بى‏جهت و زيان‏آور به گوش آن حضرت(ع) مى‏رسيد، نگران كننده بود. از اين‏رو، تلاش مى‏كرد ارتباط بين افراد را از طريق گسترش يك حركت اخلاقى – اجتماعى مستحكم كرده، از تفرقه فزون‏تر جلوگيرى كند.
در روايت ديگرى از حضرت عبدالعظيم(ع) از امام هادى(ع) چنين آمده كه آن حضرت فرمود:
ملاقاة الإخوان نشرة و تلقيح للعقل و إن كان نزراً قيلاً.(12)
در اين روايت ،ديدار هم فكران و برادران هم مسلك موجب گسترش فهم و دانش و رشد خرد دانسته شده است، گرچه اين ديدارها كم باشد، باز هم از عدم ارتباط به مراتب ارزشمندتر است. شايد قسمت پايانى روايت، پاسخ به بهانه‏اى است كه ممكن بود شيعيان آن روزگار به خاطر شرايط خفقان و عدم امكان ملاقاتهاى گسترده در پيش خود مطرح مى‏كردند. امام(ع) بر اين باور است كه نشستها و ملاقات دوستانه ،در هر صورت، موجب تقويت خرد و گسترش فهم و شعور افراد جامعه مى‏شود.
شايد يكى از عوامل گسترش بدبينى بين پيروان اهل بيت(ع) در روزگار امام هادى(ع) عدم امكان گرد آمدن و تجمّع آنها بود. از اين رو، معمولاً تعاليم ائمه(ع) از طريق واسطه‏ها به آنان مى‏رسيد و بديهى است در اين انتقال، افزون بر بازتاب ناتوانيهاى بشرى كه در نقل ضعيف و ناقص تعاليم ظاهر مى‏شد، پاره‏اى از شيطنتها و خيانتها هم راه پيدا مى‏كرد و در نتيجه، تعاليم ائمه(ع) به صورت همگون و درست به همه نمى‏رسيد و در نتيجه، زمينه اختلاف برداشت و به تبع، اختلاف ديدگاه وموضوع‏گيرى را به وجود مى‏آورد.(13)
دستورالعملهايى كه حضرت عبدالعظيم حسنى(ع) از امام صادق(ع) به پيروان اهل بيت(ع) براى شناسايى حديث درست از نادرست نقل مى‏كند، شايد در همين رابطه قابل تفسير باشد. در اين خصوص عبدالعظيم به سند خود دو روايت از امام صادق(ع) نقل مى‏كند:
عبدالعظيم الحسنى، عن على بن اسباط، عن يونس بن عبدالرحمان، عن داود بن فرقد، عن ابى عبداللّه(ع): قال: إذا أحدثوكم بحديث عن الأئمه فخذو به حتى يبلغكم عن الحىّ، فإذا بلغكم شى‏ء فخذوا به.
ثم قال: انّا واللّه لاندخلكم فيما لا يسعكم؛(14)
هرگاه حديثى از امامان براى شما نقل شد، آن را بپذيريد تا آنكه حديثى از امام زنده به شما برسد. آن‏گاه، وقتى از امام زنده حديثى رسيد، آن را پذيرا باشيد. سپس فرمود: سوگند به خدا ما شما را در كارهاى طاقت‏فرسا وارد نمى‏كنيم.
به همان سند از داوود بن فرقد، از عبدالأعلى مولى آل سام، از ابن عبداللّه(ع) قال: قلت له: إذا جاء الحديث عن أولكم و حديث عن آخركم فايّهما نأخذ؟
فقال: بحديث الآخر؛(15)
به امام صادق(ع) عرض كرديم: هرگاه حديثى از امام پيشين رسيد و حديثى از امام بعدى، كدام يك را پذيرا گرديم؟
امام(ع) فرمود: سخن امام بعدى را بپذير.
در حديث نخست به وسعت دايره زندگى دينى تأكيد شده است و راه را براى افرادى كه با تأكيد بر نصوص، فضا را روى ديگران مى‏بندند، مسدود مى‏كند. معمولاً جزم گرايان بر نصْ تأكيد ورزيده، به پشتوانه آن، به تخطئه اعمال و رفتار ديگران مى‏پردازند، درحالى‏كه در اين روايتْ ملاك اعتبار اعمال و رفتار شيعيان بر آگاهى گذاشته شده است. افراد بر پايه دانش و آگاهى خود از گفتار امامان(ع)،موظّف به تكليف هستند و اشخاص تا زمانى كه اين آگاهى و اطلاع با آگاهى جديدى جابه‏جا نشده، امكان رفتار بر مبناى آگاهى قبلى خود دارند، حتى اگر در واقع هم دستور جديد وجود داشته باشد و اشخاص نسبت به آن آگاهى و اطمينان كافى نداشته باشند.
اينكه در اين دو حديث، حجيّت سخن امام پيشين تا حصول علم و اطلاع به سخن امام بعدى پذيرفته شده و پس از آگاهى از سخن امام بعدى به آن سخن ارجاع داده شده، به خاطر آن است كه معمولاً امامان با توجّه به شرايط و اوضاع روز سخن مى‏گفتند و با تبديل آن شرايط سخن جديدى ارائه مى‏كردند و اين امر، گاه موجب مى‏شد تا پيروان آنان در سر دو راهى و ترديد قرار گيرند و زمينه لازم براى اختلاف بوجود آيد.(16)
امامان(ع) با اين دستورالعملها راه تشخيص را معرّفى و از بروز اختلاف پيش‏گيرى مى‏كردند.
فضاى حاكم بر روزگار امام هادى(ع) در عصر پدرشان امام جواد و جدشان امام رضا(ع) نيز وجود داشت و حضرت عبدالعظيم -كه عمده روزگار علمى و فكرى‏اش در عصر اين سه امام(ع) بود در فضايى آكنده از اختلاف نظر و درگيريهاى فكرى و اعتقادى در مجموعه پيروان ائمه(ع) و در خارج از اين مجموعه، زندگى مى‏كرد.
افزون بر آنچه كه ياد شد، چيزى كه نقش جدّى در پيدايش اختلاف ديدگاه در بين پيروان ائمه(ع) ايجاد كرد، شهادت نا بهنگام حضرت امام رضا(ع) بود، شهادت آن حضرت در زمانى اتفاق افتاد كه از سويى به خاطر فضاى نسبتاً باز عصر مأمون، دانشوران بسيارى در ميان شيعيان به وجود آمده و در اقصى نقاط جهان اسلام پراكنده شده بودند و از سوى ديگر، زمان شهادت آن حضرت، فرزندش امام جواد كودكى بيش نبود(17) و مدّعيان زيادى براى جانشينى امام وجود داشت.
از آنجايى كه سابقه نداشت فردى در سنين كودكى امامت و پيشوايى را به دست بگيرد، مطرح شدن امام جواد(ع) به عنوان جانشين حضرت رضا(ع) بسيار دور از انتظار بود، به گونه‏اى كه بزرگان شيعه نيز در اين امر، نخست به ترديد و دو دلى گرفتار شدند و سپس با مراجعه به امام(ع) و آزمايش وى به امامت او ايمان آوردند.(18)
بديهى است كسانى كه خارج از مدينه (محل سكونت امام‏ع) بودند، در شرايط سخت انتخاب قرار گرفتند و در چنين فضاى تيره و مه‏آلود، زمينه براى ايجاد اختلاف بيشتر مى‏شد. شبيه جريان فوق در زمان امام هادى(ع) نيز به وجود آمد. آن حضرت نيز در زمان درگذشت پدرش در سنّ پايين قرار داشت‏(19) و در نتيجه، ترديد ياد شده بار ديگر ظهور كرد، با اين تفاوت كه در آغاز عصر امام جواد(ع) حاكميّت وقت تلاش مى‏كرد از خود چهره‏اى طرفدار اهل بيت(ع) نشان بدهد و حتّى ادعاى تشيّع داشت‏(20) و به همين خاطر، سخت‏گيريهاى ظاهرى براى دستيابى شيعيان به امام جواد(ع) كمتر بود، برخلاف عصر امام هادى(ع) كه چنين شرايطى وجود نداشت و اختناق فزون‏ترى برقرار بود.
گرچه شيعيان در اين مورد از يك سابقه برگزيده شدن فردى در سنين پايين به امامت برخوردار بودند و همين سابقه كار را آسان‏تر مى‏كرد؛ با اين حال، تأثير لازم را در ايجاد فضايى براى گسترش اختلاف و تفرقه داشت.
مجموعه عوامل ياد شده دست به دست هم داده و روزگار عبدالعظيم حسنى را به روزگارى پرتنش، پر دغدغه، آكنده از اختلاف، بدبينى، كينه و دشمنى ساخته بود و آن حضرت به نمايندگى از امام هادى(ع) به زدودن فضاى مزبور و پاكسازى جامعه شيعى از اختلاف و دوگانگى همّت مى‏گماشت.
شايد اين اختلاف و درگيرى در ايران آن روز -كه از سويى تحت تأثير عقل‏گرايى شديد كوفه و بصره قرار داشت‏(21)و تنها راه ارتباطى آن با حجاز از همين مسير بود و از سوى ديگر امكان دسترسى آنان به مدينه چندان آسان نبود فزون‏تر بود و در رى -كه مركز درگيرى فكرى و اعتقادى بين گرايشهاى گوناگون فقهى بين شيعيان و سنّيان و نيز در بين خود سنّيان بود و گاه اين درگيريها به جنگ و جدال و خونريزى كشانده شد شديدتر بود(22) و در واقع، رسالت حضرت عبدالعظيم به زدودن اين اختلاف نظرها در حوزه مزبور بازمى‏گشت.
پی نوشت:
1. در اين باره مى‏توان از كتب ملل و نحل اطلاعات فراوانى به دست آورد. همچنين كتب رجالى قصّه‏هاى بسيارى در اين باره آورده‏اند. در يكى از روايات، هشام بن ابراهيم جبلّى مشرقى نقل مى‏كند كه در يكى از مجالس حضرت رضا(ع)، جعفر بن عيسى به آن حضرت گفت: مولايم، به پيشگاه تو و پيشگاه خداوند از اين اوضاعى كه يارانمان گرفتار هستند شكايت مى‏كنم. امام پرسيد: مگر چه كار مى‏كنند؟ جعفر گفت: مولايم، آنان ما را زنديق مى‏شمارند، تكفيرمان مى‏كنند و از ما بيزارى مى‏جويند. امام فرمود: ياران على بن حسين و محمد بن على و ياران جعفر و موسى(ع) هم چنين بودند. اطرافيان زراره ديگران را تكفير كردند و ديگران آنان را تكفير مى‏كردند… (اختيار معرفة الرجال، ص 498، ح 956 ، چاپ دانشگاه مشهد).
2. ر.ك: داستان مجلس مناظره هشام و ديگران در مجلس هارون با نقشه يحيى بن خالد برمكى براى مبغوض نشان دادن هشام بن حكم (همان، ص 258، ح 477).
3. ر.ك: به گزارش احمد بن محمد بن عيسى و ابراهيم بن شيبه و سهل بن زياد از مشكلاتى كه به وسيله على بن حكم و قاسم بن يقطين قمى در احاديث اهل بيت(ع) ايجاد كرده بودند (همان، ص 516 ، 517 و 518 ، ح 994، 995 و 997).
4. ر.ك: الفرق بين الفرق،ص 23 به بعد، عبدالقاهر بن طاهر بن محمد اسفراينى (م 429ق)، المكتبة العصريه؛ مقالات الإسلاميين،ص 16 به بعد، تحقيق هلموت ريتر، ابوالحسن الأشعرى (م 1324ق) و ديگران.
5. در اين باره امام موسى بن جعفر(ع) سخنى قابل تأمّل دارد. يزيد بن سليط زيدى مى‏گويد: موسى بن جعفر را ديدم و گفتم: از امام بعد از خود، همان‏گونه كه پدرت نسبت به تو خبر داده، خبر بده. امام فرمود: پدرم در روزگارى بود كه امروز چنان نيست. يزيد گفت: هر كس به چنين كارى جاسوسى‏6 نسبت به تو راضى باشد، به لعنت خدا گرفتار آيد. امام(ع) خنديد و فرمود: اى ابو عماره، خبرت مى‏دهم. من از خانه‏ام خارج شدم و به طور آشكار به پسرم وصيت كردم و ديگران را هم با او شريك ساختم و در باطن و پنهانى تنها به او وصيت كردم (بحارالأنوار، ج 49، ص 11، باب 3 از نصوص بر امامت آن حضرت).
6. ر.ك: اختيار معرفة الرجال، روايت 946 و 1120.
7. ر.ك: همان، روايت 1146، 1143، 1126، 1121 و 759.
8. ر.ك: بحارالأنوار، ج 50، باب 4 (ماجرى بينه و بين خلفاء زمانه).
9. در اين روايت عبدالعظيم حسنى از ابوالحسن الرضا(ع) روايت مى‏كند. امّا از آنجايى كه روايت وى از حضرت رضا(ع)، به خصوص چنين روايتى كه جنبه نصيحتى دارد، متناسب با سنّ او نيست به احتمال بسيار زياد، منظور ابوالحسن ثالث امام هادى(ع) است. اطلاق الرضا به هر كدام از امامان(ع) از اواخر دوره حاكميّت بنى‏اميّه رواج پيدا كرد و قيام كنندگان عليه حاكميت هم به الرضا من آل محمد دعوت مى‏كردند. از اين‏رو، بعيد نيست كه الرضا در اين روايت لقب نباشد بلكه وصف عامى باشد كه بر همه ائمه دلالت مى‏كند و يا آنكه در سند، تصحيف به وجود آمده، ناسخان به اجتهاد خود تعبير الرضا را افزوده‏اند و روايت از ابوالحسن الثالث است و يا ابوالحسن ابن الرضا بوده، كه باز هم بر امام هادى اطلاق مى‏شد؛ چون ابن الرضا(ع) بر فرزندان با واسطه امام رضا(ع) نيز اطلاق مى‏شد. ر.ك: بحارالأنوار، ج 50، ح‏3، پاورقى دوم.
10. عبدالعظيم الحسنى حياته و مسنده، ص 137، ح 33، عطاردى.
11. همان، ص 163، ح 61.
12. الأمالى للمفيد، ص 328؛ الأمالى للطوسى، ص 94؛ مسند عبدالعظيم حسنى، ص 122، ح 71.
13. ر.ك: اختيار معرفة الرجال، ص 393، ح 741 .
14. مسند عبدالعظيم الحسنى، ص 158، ح 100.
15. همان، ح 101.
16. مطالعه روايات تقيّه در اين خصوص حائز اهميّت است. به عنوان نمونه ،ر.ك: اختيار معرفة الرجال، ح 483 و 502 .
17. بنا به گزارش مرحوم مجلسى آن حضرت به هنگام درگذشت پدرش هشت سال داشت (بحارالأنوار، ج 50، ص 2).
18. مقالات الإسلاميين، 30 – 31 ؛ اصول كافى، ج 2، ص 139، ح 3 از باب الإشارة والنّص على بن جعفر الثانى(ع).
19. بنا به گزارش مرحوم مجلسى سنّ آن حضرت به هنگام درگذشت پدرش شش سال و پنج ماه بود. (بحارالأنوار، ج 50، ص 115، باب اوّل از ابواب تاريخ امام دهم).
20. ر.ك: تاريخ الخلفاء، ص‏207، جلال‏الدين سيوطى، مطبعة السعادة مصر .
21. در جهان اسلام ،مدينه و مكّه همواره به عنوان مركز سنّت و حديث‏گرايى شهرت داشت و كوفه و بصره و به تبع آنها، ايران مركز عقل‏گرايى بود و نفوذ معتزله و نيز شيعه در اين منطقه بسيار بود. حاكميّت على(ع) در كوفه در اين امر بى‏تأثير نبود.
22. ر.ك: تاريخ گسترش تشيع در رى، رسول جعفريان، نشر مشعر، فصل سيزدهم، «جدالهاى مذهبى در رى».
نويسنده: محمدعلى سلطانى

منبع: فصلنامه علوم حدیث