نوشته‌ها

طرح های خام فاطمیه 96 سری اول

طرح خام ایام فاطمیه 96 سری دوم

طرح خام و گرافیک مذهبی ولادت حضرت زهرا

طرح خام ولادت حضرت زهرا (س)

طرح خام تراکت ولادت حضرت زهرا (س) – 94

جهت ترویج شعائر اهل بیت و استفاده دوستان دیگر از طرح های خام “لطفا آدرس ذاکرین ری را از طرح ها حذف نکنید ” با تشکر.
التماس دعا

ذات الاحزان 7 ( اشعار ایام فاطمیه – اسفند ۹۴)+ سبک

بنام خدا
با عنایات حضرت باری تعالی و الطاف امیرالمومنین علیه السلام کتابچه شعر ذات الاحزان 7 ( اشعار فاطمیه – اسفند ۹۴ ) آماده بهره برداری می باشد

جهت دریافت رایگان کتاب با شماره تلفن زیر تماس حاصل فرمائید.

۰۹۳۷۰۱۸۸۳۳۸ – مصطفی جهانی منش(مسئول روابط عمومی ذاکرین ری)

Untitled-1

لطفا با نظرات و پیشنهادات سازنده خود ما را در تهیه ی بهتر مجموعه های ذات الاحزان یاری فرمائید.

صفحه اینستاگرام ذاکرین ری :

https://www.instagram.com/zakerinerey

کانال تلگرام :

https://www.telegram.me/zakerinerey

پروفایل تلگرام جهت انتقادات و پیشنهادات:

https://www.telegram.me/zakerinerey_ir

************

سبک های کتاب 

سبک زمزمه ها (روضه میخونی آقا ) صفحه دانلود

سبک زمینه (بازم دلم گرفته برای فاطمیه )  دانلود

سبک نوحه ها (یازهرا،یازهرا،آیات  کوثرِ مرتضایی )  دانلود 

 

سبک زمینه های 1 (ای آسمانی ، ماه دل من )  دانلود 

سبک زمینه (تا افتادی تو بین بستر)  دانلود 

سبک واحد (پاشو مادر،پاشو باهم بریم به خونه )  دانلود 

سبک زمینه (ای تموم زندگیم،داری آتیش به دل من میزنی)  دانلود 

سبک واحد (الان سه ماهه مادرم           تو خونم تو بستره)  دانلود 

سبک نوحه 2 (تو خاتون عالمینی  – به حیدر نور دو عینی)  دانلود 

 

اشعار و روضه های این مجموعه به شرح ذیل میباشد :

روضه های حضرت زهرا (سلام الله علیها)

آتش زدن خانه امیرالمومنین علیه السلام

عمر به ابوبکر گفت: چرا برای علی (ع) پیام نمی‌فرستی تا با تو بیعت کند؟، همه‌ی مردم جز علی (ع) و غیر از آن چهار نفر، بیعت کرده‌اند.

ابوبکر دارای رقّت قلب و مدارا بود و در امور دقت بیشتری می‌کرد، ولی عمر سخت‌دلتر و خشن‌تر، بود و زبان تند داشت.

عمر گفت: «قنفُذْ» را به سراغ علی (ع) می‌فرستم، زیرا قنفذ سخت‌دل و تندخو و

بی‌مهر است و غلام آزاد شده می‌باشد و از دودمان عدیّ بن کعب است .

ابوبکر، قُنفذ را همراه گروهی به حضور علی (ع) فرستاد، قُنفذ به در خانه علی (ع) آمد و اجازه‌ی ورود خواست، ولی علی (ع) اجازه‌ی ورود نداد، همراهان قنفذ، نزد ابوبکر و عمر که در مسجد با جمعی نشسته بودند آمده و گفتند: «علی (ع) به ما اجازه ورود نداد».

عمر گفت: به خانه‌ی علی (ع) بروید، اگر اجازه نداد بدون اجازه وارد گردید.

آنها به در خانه‌ی علی (ع) آمدند و نخست اجازه‌ی ورود طلبیدند، فاطمه (س) کنار در آمد و فرمود: «من بر شما ممنوع کردم که بدون اجازه وارد خانه‌ی من شوید» (من در زحمت هستم، به خانه‌ی من نیائی)باز همراهان قنفذ به نزد ابوبکر و عمر بازگشتند، ولی قنفذ همانجا ماند، همراهان او جریان عدم اجازه‌ی فاطمه (س) را به ابوبکر و عمر ابلاغ کردند.

عمر خشمگین شد و گفت: ما را با امر زنان چه کار است؟!، سپس به اطرافیان خود گفت: هیزم جمع کنید، آنها هیزم جمع کردند و همراه عمر، کنار درِ خانه‌ی زهرا (س) آمدند، و هیزمها را کنار در گذاردند، در آن وقت علی (ع) و فاطمه (س) و حسن و حسین (ع) در آن خانه بودند، آنگاه عمر فریاد زد، که علی و فاطمه (علیهماالسلام) صدای او را شنیدند، او در فریادش می‌گفت:

وَاللَّهِ لَتُخْرِجُنَّ یا عَلِیُّ وَ لُتُبایِعُنَّ خَلِیفَةَ رَسُولِ‌اللَّهِ وَ اِلّا اَضْرمْتُ عَلَیْکَ النَّارَ

سوگند به خدا ای علی! باید از خانه بیرون بیائی و باید با خلیفه‌ی رسول خدا (ابوبکر) بیعت کنی وگرنه بر خانه‌ی تو آتش برمی‌افروزم.

فاطمه (س) به عمر فرمود: چرا با ما چنین برخورد می‌کنی؟!عمر گفت: در را باز کن، وگرنه به شما آتش می‌افکنم.

فاطمه (س) فرمود: آیا از خدا نمی‌ترسی، و وارد خانه‌ی من می‌شوی؟

عمر از آنجا نرفت، و از همراهان خود آتش خواست، و با آن آتش درِ خانه‌ی زهرا (س) را شعله‌ور نمود، سپس در را فشار داد و وارد خانه شد، فاطمه (س) مقابل او ایستاد، و فریاد زد:

یا اَبَتاهُ! یا رَسُولَ‌اللَّهِ: «ای پدر جان ای رسول خدا!»

عمر شمشیر خود را که در نیام بود بلند کرد و بر پهلوی حضرت زهرا (س) زد، ناله‌ی آن حضرت بلند شد یا اَبَتاهُ! (ای پدر جان!)، عمر تازیانه‌ی خود را بلند کرد و بر بازوی زهرا (س) زد، آن حضرت فریاد زد:

یا رَسُولَ‌اللَّهِ لَبِئْسَ ما خَلَفَّکَ اَبُوبَکْرُ وَ عُمَرُ

ای رسول خدا! بنگر که بعد از تو، ابوبکر و عمر برخورد بسیار بدی با ما نمودند.

ترجمه بیت الاحزان شیخ عباس قمی

خروش فاطمه(س) و تصمیم او بر نفرین

عیّاشی روایت کرده است (پس از بیرون بردن علی (ع) از خانه) فاطمه (س) بیرون آمد و به ابوبکر رو کرد و فرمود:

«آیا می‌خواهید شوهرم را از دستم بگیرید و مرا بیوه کنید، سوگند به خدا اگر دست از او برندارید، موی سرم را پریشان می‌کنم و گریبان چاک می‌نمایم و کنار قبر پدرم می‌روم و به درگاه خدا ناله می‌کنم».

آنگاه فاطمه (س) دست حسن و حسین (ع) را گرفت و از خانه بیرون آمد تا کنار قبر پیامبر (ص) برود.

حضرت علی (ع) از جریان آگاه شد و به سلمان فرمود: برو فاطمه (س) دختر محمّد (ص) را دریاب (گوئی) دو طرف مدینه را می‌نگرم که بلرزه درآمده و در زمین فرومی‌روند، سوگند به خدا اگر فاطمه (س) موی خود را پریشان کند و گریبان چاک نماید و کنار قبر پیامبر (ص) برود و به پیشگاه خدا ناله نماید، دیگر مهلتی برای مردم مدینه باقی نمی‌ماند و زمین همه‌ی آنها را در کام خود فرومی‌برد.

سلمان با شتاب نزد فاطمه (س) آمد و عرض کرد: «ای دختر محمّد! خداوند پدرت را مایه‌ی رحمت جهانیان قرار داده است، به خانه بازگرد و نفرین مکن».

فاطمه (س) فرمود: ای سلمان، آنها می‌خواهند علی (ع) را به قتل برسانند، صبرم تمام شده، بگذار کنار قبر پدرم بروم و مویم را پریشان کنم گریبان چاک نمایم، و به درگاه پروردگار بنالم.

سلمان عرض کرد: «من ترس آن دارم، مدینه به لرزه درآید و زمین دهان باز کند و مردم را در خود فروببرد! علی (ع) مرا نزد شما فرستاده است و فرموده که به خانه بازگردی و از نفرین نمودن منصرف شوی».

در این هنگام حضرت زهرا (س) فرمود:

اِذاً اَرْجِعُ وَ اَصْبِرُ وَ اَسْمَعُ لَهُ و اُطِیعُ

: «در این صورت (چون شوهرم فرموده) به خانه بازمی‌گردم و صبر می‌کنم، و سخن آن حضرت را می‌پذیرم و از او اطاعت می‌کنم».

ترجمه بیت الاحزان شیخ عباس قمی

گزارش اسماء بنت عمیس از شهادت زهرا(س)

اسماء بنت عُمَیْس می‌گوید: هنگامی که فاطمه (س) به حال احتضار افتاد، به من فرمود: «هنگامی که جبرئیل در ساعت رحلت پیامبر (ص) نزد پیامبر (ص) آمد مقداری کافور از بهشت آورد، پیامبر (ص) آن را سه قسم کرد، یک قسم آن را برای خود برداشت و یک قسم آن را برای علی (ع)، و یک قسم آن را برای من گذاشت که وزن آن چهل درهم بود»، آنگاه به من فرمود: ای اسماء آن کافور باقیمانده را در فلان جا است بیاور و کنار سرم بگذار، این را گفت و جامه‌اش را به سر کشید، و فرمود: اندکی صبر کن و در انتظار من باش، سپس مرا صدا بزن، اگر جواب تو را ندادم بدان که به پدرم ملحق شده‌ام:

اسماء اندکی صبر کرد، سپس فاطمه (س) را صدا زد، جوابی نشنید، صدا زد:

یا بِنْتَ مُحَمَّدِ الْمُصْطَفی، یا بِنْتَ اَکْرَمُ مَنْ حَمَلَتْهُ النِّساء، یا بِنْتَ خَیْرِ مَنْ وَطَأَ الْحِصی یا بِنْتَ مَنْ کانَ مِنْ رَبِّهِ قابَ قَوَسَیْنِ اَوْ اَدْنی.

: «ای دختر محمد مصطفی! ای دختر بهترین انسانها، ای دختر برترین کسی که بر روی زمین راه رفت، ای دختر کسی که در شب معراج به جایگاه خاصّ قرب الهی رسید».

باز جواب نشنید، اسماء روپوش را کنار زد، ناگاه دریافت که فاطمه (س) به لقاءِاللَّه پیوسته است، خود را به روی فاطمه (س) انداخت و او را می‌بوسید و عرض کرد: «ای فاطمه! وقتی که بحضور پدرت رسول خدا (ص) رسیدی، سلام مرا به او برسان».

حسن و حسین کنار جنازه‌ی مادر

سپس اسماء گریبانش را پاره کرد و سراسیمه از خانه بیرون آمد، حسن و حسین (ع) را در بیرون خانه ملاقات کرد.

آنها گفتند: مادر کجاست؟

اسماء، سخنی نگفت، آنها به سوی خانه روانه شدند و دیدند که مادرشان رو به قبله دراز کشیده، حسین (ع) مادرش را حرکت داد، ناگهان دریافت که مادرش از دنیا رفته است، به برادرش حسن (ع) رو کرد و گفت: ای مادرم! خدا در مورد مادرم به تو اجر بدهد (آجَرَکَ اللَّهُ فِی الْوالِدَةِ).

حسن (ع) خود را به روی مادر انداخت، گاهی او را می‌بوسید و گاهی می‌گفت: ای مادرم! با من سخن بگو، قبل از آنکه روح از بدنم بیرون رود.

امام حسین (ع) پیش آمد و پاهای مادرش را می‌بوسید، و می‌گفت: «مادرم! من پسرت حسین (ع) هستم، قبل از آنکه قلبم شکافته شود و بمیرم، با من سخن بگو».

گزارش به علی (ع)

اسماء به حسن و حسین (ع) فرمود: بروید نزد پدرتان علی (ع)، و وفات مادرتان را به او خبر دهید.

حسن و حسین (ع) از خانه بیرون آمدند، در حالی که فریاد می‌زدند:

یا مُحَمَّداه! یا اَحْمَداه! اَلْیَوْمُ جُدِّ دَلَنا مُوْتُکَ اِذْ ماتَتْ اُمُّنا

: «آه! ای محمد! ای احمد (ص)! امروز مصیبت فقدان تو برای ما تجدید شد، چرا که مادرمان از دنیا رفت».

سپس حسن و حسین (ع) وارد مسجد شدند، علی (ع) در مسجد بود، آنها شهادت فاطمه (س) را به او خبر دادند، علی (ع) از این خبر آنچنان دگرگون شد که بی‌حال افتاد، آب به صورتش پاشیدند، وقتی که حالش خوب شد، با ندائی جانسوز فرمود:

بِمَنِ الْعَزاء یا بِنْتَ مُحَمَّدٍ کُنْتُ بِکِ اَتَعَزِّیُ فَفِیمَ الْعَزء مِنْ بَعْدِکِ.

: «ای دختر محمّد (ص) به چه کسی خود را تسلیت بدهم، تا زنده بودی مصیبتم را به تو تسلیت می‌دادم، اکنون بعد از تو چگونه آرام گیرم؟»

علی در کنار جنازه‌ی زهرا (س)

مورّخ معروف، مسعودی نقل می‌کند: هنگامی که فاطمه (س) از دنیا رفت، امام علی (ع) بسیار بی‌تابی نمود، و گریه و زاری شدید کرد، و چنین مرثیّه می‌خواند:

لِکُلِ اجْتِماعٍ مِنْ خَلِیلَیْنِ فِرْقَةٌ

وُ کُلُّ الَّذِی دُونَ الْمَماتِ قَلِیلٌ

اِنَّ افْتِقادِی فاطِمَة بَعْدَ اَحْمَدٍ

دَلِیلٌ عَلی اَنْ لایَدُومَ خَلِیلٌ

: «سرانجام هر اجتماع دو دوست، به جدائی می‌انجامد، و هر مصیبتی بعد از مرگ و فراق، اندک (و قابل تحمّل) است.

رفتن فاطمه (س) بعد از رفتن پیامبر (ص) دلیل آن است که هیچ دوستی باقی نمی‌ماند».

روایت‌کننده می‌گوید: حضرت علی (ع) حسن و حسین را برداشت و با هم وارد آن اطاقی شدند که جنازه‌ی فاطمه (س) در آنجا بود، دیدند اسماء در بالین فاطمه (س) نشسته و گریه می‌کند و می‌گوید: «ای یتیمان محمد (ص)، ما بعد از پیامبر (ص) خود را به فاطمه (س) تسلیت می‌دادیم، اکنون به چه کسی تسلیت بدهیم؟»

وصیتنامه‌ی زهرا (س)

امیر مؤمنان علی (ع) جامه را از صورت فاطمه (س) برداشت، نامه‌ای را در بالای سر فاطمه (س) مشاهده کرد، آن را برداشت و دید در آن نوشته:

«بنام خداوند بخشنده مهربان، این است آنچه فاطمه دختر رسول خدا (ص) به آن وصیت نموده است:

1- فاطمه گواهی می‌دهد که خدائی جز خدای یکتا نیست.

2- و محمد (ص) بنده و پیامبر خدا است.

3- بهشت و دوزخ حق است، و تردیدی در برپا شدن قیامت نیست، و خداوند مردگان را از قبر برمی‌انگیزاند.

4- ای علی! من فاطمه دختر محمّد (ص) هستم که خداوند مرا به ازدواج تو درآورد، تا در دنیا و آخرت از آن تو باشم، تو از دیگران به من شایسته‌تر هستی:

حَنِّطْنِی وَ غَسِّلْنِی وَ کَفِّنی بِاللَّیْلِ وَ صَلِّ عَلَیِّ وَادْفِنِی بِاللَّیْلِ وَ لا تُعْلِمْ اَحَداً…

: «مرا شبانه حنوط کن و غسل بده و کفن نما، و شبانه بر من نماز بخوان و مرا به خاک بسپار، و به هیچکس خبر نده! تو را به خدا می‌سپارم، و به فرزندانم تا روز قیامت سلام می‌فرستم».

ترجمه بیت الاحزان شیخ عباس قمی


غزلیات امام زمان (عج)

غزل امام زمان (عج) – 1

کنار بیت خدایی به یاد ما هم باش

به مروه یا به صفایی به یاد ما هم باش

در استلام حجر نیز یادی از ما کن

همین که گرم دعایی به یاد ما هم باش

چو دور کعبه طواف آوری به کعبه قسم

تو کعبه‌ی دل مایی به یاد ما هم باش

به ما که رو نگشودی، به ما نگاهی کن

ز ما اگر که جدایی به یاد ما هم باش

کنار زمزم اگر یاد کام خشک حسین

نظر به آب نمایی به یاد ما هم باش

کنار حجر همان لحظه‌ای که اشک‌فشان

به سیدالشهدایی به یاد ما هم باش

دمی که از در باب‌السلام اشک‌فشان

به سوی بیت می‌آیی به یاد ما هم باش

کنار قبر رسول خدا کنار بقیع

مقیم کرب و بلایی به یاد ما هم باش

مقیم شهر نجف کاظمین سامرا

کنار قبر رضایی به یاد ما هم باش

چنان که گرم دعایی به ما دعایی کن

همین که یاد خدایی به یاد ما هم باش

استادغلامرضا سازگار

غزل امام زمان (عج) – 2

کیستم من سائلی در پای دیوار شما

با همه فقر و تهیدستی خریدار شما

دیده‌ام را شسته‌ام یک عمر از خون جگر

در هوای لحظه‌ای از فیض دیدار شما

چون درخت خشک دارم بر فلک دست نیاز

بلکه یابم حاصلی از نخل پر بار شما

سر برون آورده‌ام چون رشته از شمع خموش

تا مگر نوری نصیبم کرد از نار شما

پیشتر از آنکه بگذارند نامی روی من

بوده نامم با خط خوانا به طومار شما

پای تا سر دردم و باشد دوایم یک نگاه

ای شفای عالمی در چشم بیمار شما

فخر بر بلبل فروشم ناز بر گل آورم

گر چو خاری سر برون آرم ز گلزار شما

کس مرا نشناخته خود خوب دانم کیستم

سائلی در مسلک تجار بازار شما

پای در زنجیر نفس و دست بر دامان یار

یا گرفتار دل استم یا گرفتار شما

چون شود روزی از این زنجیر آزادم کنید؟

ای نجات خلق از روز ازل کار شما

دست «میثم» را بگیرید از ره لطف و کرم

تا که آرد سر به خاک پای عمار شما

استاد غلامرضا سازگار

غزل امام زمان (عج) –   3

بیدار نشد این دل غفلت‌زده تا چند

هشدار بر این دیده‌ی حسرت‌زده تا چند

از نفسِ خطاکار و ز ابلیسِ جفاکار

تبریک بر این قلب مصیبت‌زده تا چند

من غایبم از محضر نورانی‌اَت ای یار

غایب ز تو این حاضرِ غیبت‌زده تا چند

گاهی تو کنار من و من در پی دیدار

گم گشته در این وادیِ غربت‌زده تا چند

ای وای از این چشم و از این قلب گرفتار

گمراهیِ این دیده‌ی صورت‌زده تا چند

ایکاش که من هیئتیِ فاطمه باشم

هم‌صحبتیِ مَردمِ هیئت‌زده تا چند

ما را تو مگر کرب و بلایی بنمایی

ای منتقم کوچه و گودال کجایی

محمود ژولیده

غزل امام زمان (عج) –   4

چشم من در پی ديدار تو سرگردان است

و سرا پای وجودم ز غمت حيران است

خبر از حال تو آقا كه ندارم هرگز

لااقل از تب تو ديده‌ی من گريان است

به كجا خيمه زدی يوسف گم‌گشته‌ی من

بنگر از دوری تو حال دلم  ويران است

گوشه‌چشمی كن و اين سائل خود را درياب

كه نگاه تو به اين قلب سر و سامان است

خوش به حال شهدا، يك‌شبه ره را رفتند

هركه شد همسفر تو، سفرش آسان است

روضه‌هايی كه به هر شام و سحر می‌خوانی

چون شرر بر جگر عالميان سوزان است

محمود ژولیده

غزل امام زمان (عج) –   5

من از دیار حبیبم غریب افتادم

بیا بیا گل نرگس برس به فریادم

در این زمانه ی غربت تو تکیه گاه منی

ز لطف و مرحمت خویش کن تو امدادم

تمام زندگی من تصدق سر توست

وجود خویش همه نذر نام تو دادم

همیشه گریه ام از دوری شما بوده

ولی به یاد سحرگاه وصل دلشادم

خوشم اگرکه حقیرم حقیر خوبانم

اسیر موی تو هستم ز غیر آزادم

کمال عاشقی عارفانه حیرانی است

بدین اصول قدم در ره تو بنهادم

اگر مرا ز سرخویش وا کنی چه کنم؟

شبیه یک کفی از خاک رفته بر بادم

بدین طریق بود عاقبت به خیری من

تو در میان قنوت سحر کنی یادم

قسم به اشک غریب مدینه و حرمش

من از دیارم حبیبم غریب افتادم

به خاک خونی کوچه قسم عزیز الله

دگر بیا ز سفر ای ذخیره ی الله

قاسم نعمتی

غزل امام زمان (عج) –   6

بر وادی وصال بر این دل نوا دهید

با اشک دیده سینه‌ی ما را جلا دهید

یک‌بار هم ز لطف قدم‌رنجه‌ای کنید

بر نوکران بی‌سر و پا هم بها دهید

سر بر کنیم و منتظر مقدم شما

منت دهید و کلبه‌ی ما را صفا دهید

از بس کرم به روی کرم دارد این حرم

لب وا نکرده حاجت هر بی‌نوا دهید

یک گوشه‌ی نگاه شما کیمیا کند

بر خاک پای خویش عیار طلا دهید

خواهید اگر که روسیهان معتبر شوند

فیض غلامی حرم خود به ما دهید

قدری گناه حائل ما و خدا شده

راضی شوید و آشتیمان با خدا دهید

تا آنکه روضه‌خوان حریم شما شویم

بر ما ز سوز فاطمه حزن صدا دهید

حیف است آرزو به دل از این جهان رویم

لطفی کنید و تذکره‌ی کربلا دهید

قاسم نعمتی

 

غزل امام زمان (عج) –   7

فتنه‌ها بر پاست برگرد ای عزیز فاطمه

مادرت تنهاست برگرد ای عزیز فاطمه

پشت در جمعند اصحاب سقیفه وای من

شعله‌ها بر پاست برگرد ای عزیز فاطمه

یک لگد بر در گرفته ثلثی از سادات را

پشت در غوغاست برگرد ای عزیز فاطمه

ناله‌ی حیدر بیا شد ناله‌ی فضه بیا

اوج غم اینجاست برگرد ای عزیز فاطمه

پشت در زهرا صدایت کرد مهدی‌جان بیا

منتظر زهراست برگرد ای عزیز فاطمه

مرتضی آمد عبا را روی بانویش کشید

شرمسار آقاست برگرد ای عزیز فاطمه

روی دیوار و در و مسمارِ بیت مرتضی

رد خون پیداست برگرد ای عزیز فاطمه

مجتبی قاسمی

غزل امام زمان (عج) –   8

لب بسته‌ام ز هرچه به جز گفت و گوی تو

دل شسته‌ام ز هرچه به جز نقش روی تو

گر بگذری ز خاکم و گویی تو را که کشت

فریاد خیزد از کفنم کآرزوی تو

منت ز خضر گو به سکندر کِشد که من

آب حیات جسته‌ام از خاک کوی تو

دل را ز اضطراب به هر سمت می‌کشم

مانند قبله‌یاب که گردد به سوی تو

ترسم به زیر خاک رود آه عاقبت

هم حسرت دل من و هم آرزوی تو

مرحوم جلال الدین همایی

غزل امام زمان (عج) –   9

تمام نامه‌ی عمرم سیاه گردیده

که شغل روز و شب من گناه گردیده

برای اینکه بیایم به توبه‌ای سویت

دو چشم ناز و قشنگت به راه گردیده

امان ز لحظه‌ی غفلت که شاهدم هستی

دو چشم تو، به گناهم گواه گردیده

هر آنچه خرج نمودی که بنده‌ات گردم

ز بی‌لیاقتیِ من تباه گردیده

بیا و مشکل من را تو با اجل حل کن

که این گدای حرم بی پناه گردیده

من از نگاه کبودی، دلم پریشان است

عذاب من ز شرار نگاه گردیده

بیا به پای دل من بزن تو زنجیری

بگو که دست مرا عاقبت تو می‌گیری

جواد حیدری

غزل امام زمان (عج) –   10

کسی که درد ندارد دوا نمی‌خواهد

کسی که هجر ندیده لقا نمی‌خواهد

قسم به ساحت قدس مقام ابراهیم

کسی که ذبح نموده منا نمی‌خواهد

کسی که محرم بیگانه شد ز  یارش ماند

اقامت حرم آشنا نمی‌خواهد

زبان به شکوه نگرداند عاشق مخلص

اسیر درد محبت شفا نمی‌خواهد

کسی که رنگ شهادت به جبهه‌اش دادند

برای جلوه ، خضاب حنا نمی‌خواهد

دوباره این دل و این آستانه‌ی پر فیض

   کسی نگفته نگارم گدا نمی‌خواهد

اگر چه زشتم از این خانه پا دمی نکشم

کسی نگفته به من، او تو را نمی‌خواهد

دل شکسته‌ی ما دلبرا مگر دل نیست؟

زیارت حرم کربلا نمی‌خواهد ؟

سیدمحمد میر هاشمی

غزل امام زمان (عج) –   11

مشکل‌گشا بیا همه محتاج چاره‌اند

تو  آفتاب  و  کلّ عوالــم  ستاره‌اند

یابن الحسن حُسین زمان باغبان دین

بی تو گـــل و بــــهار دچار شراره‌اند

وقتی تو حاکمی همه محکوم حیریتیم

وقتی تو ناظری همه محو نـــــظاره‌اند

آنانکه خفته‌اند به خاک از فراق تو

یومِ ظهور طالبِ عمر دوبـــــاره‌اند

مولا تویی امیر تویی حکمران تویی

فرمانروا تویی دگران هیچ کاره‌انــد

قربان ذوالفقارِ کجت راست قامتــا

انصارِ عشق منتظر یک اشاره‌انــــد

تاریخ پیر گشته ولی جای شکوه نیست

یـــــــــاران شیرخوار تو در گاهواره‌اند

ولی الله کلامی زنجانی

غزل امام زمان (عج) –   12

دست ما نیست به چشم تو گرفتار شدیم

همه اش کار خودت بود خریدار شدیم

خواب دیدیم که تو آمده‌ای اما حیف…

صبح شد با جگر سوخته بیدار شدیم

نظرت آمد و دیدیم گنه‌کاری رفت

نظرت رفت، وَ دیدیم گنهکار شدیم

ذرّه‌ای شانه‌ی ما بار غمت را نکشید

گرچه یک عمر فقط نوکر سربار شدیم

حیف از عمر گرانمایه که خرج تو نشد

شرمسار تو از این جمعه‌ی بسیار شدیم

ز علاج دگران درد بُوَد خوش ما را

نظر لطف تو دیدیم که بیمار شدیم

واقعاً جای سؤال است که از بهر ظهور

ما چه کردیم که اینگونه طلبکار شدیم؟!

لحظه لحظه به خدا جای شهیدان خالی است

حیف جامانده از آن قافله‌ی یار شدیم

آرزو هست ببینیم همین زودی ها…

زائر نیمه شب صحن علمدار شدیم

احسان محسنی فر

غزل امام زمان (عج) –   9

عمري به انتظار نشستم نيامدي

چشم از همه بغير تو بستم نيامدي

اي مايه اميد بشر، حضرت كرم

از هركسي بجز تو گسستم نيامدي

اي خضر راه گمشدگان در مسير عشق

چشم انتظار هرچه نشستم نيامدي

اي سرو سرفراز گلستان زندگي

ديدي مگر حقيرم و پستم نيامدي

گفتي دل شكسته بود جاي من فقط

اين دل به خاطر تو شكستم نيامدي

عمري در آرزوي تو آخر شد و هنوز

در آرزوي روي تو هستم نيامدي

مست گناه، مرد حقيقت نمي شود

ديدي هميشه غافل و مستم نيامدي

احسان محسني فر

غزل امام زمان (عج) –   13

ای منتظرِ گردشِ تقویم! بپا خیز

ای جانِ تو آمادۀ تقدیم! بپا خیز

ای معتقدِ فجرِ سرافرازی و عزّت!

ای منتقدِ سازش و تسلیم! بپا خیز

رویِ خوش و نامحرمِ اسلامِ خمینی؟!

شد حُرمتِ فرهنگِ تو تحریم، بپا خیز

این غدّه که در جسمِ جهان ریشه دواندَست:

دیگر شده پُرعارضه بَدخیم، بپا خیز

این حکمِ حکیمانِ شفاخانۀ حقّ است:

ای مردِ عمل! در پیِ ترمیم، بپا خیز

مستضعف و مظلوم به پیکارِ تو خُرسند

هان! خانه به خانه پیِ دژخیم، بپا خیز

ما اهلِ جهادیم و شهادت هنرِ ماست

ما طالبِ آزادیِ قدسیم، بپا خیز

محتاجِ اجابت، پیِ دستانِ فلسطین:

سنگی به سرِ آهن و مشتیم، بپا خیز

شد خونِ جوانانِ وطن جوهری از نور

دلداده به آن پرچمِ سرخیم، بپا خیز

پروانه شدن، از هنرِ رهبرِ ناب است

تا دورِ سرش جمله بگردیم، بپا خیز

تا جمله به پایان برسد، یک صله باقیست

باید که سرِ جمعه بجنگیم، بپا خیز

حمیدرضا کسرائی

غزل امام زمان (عج) –   14

امسال هم نوکر حسابم کردی آقا

بد بودم امّا انتخابم کردی آقا

در مجلس روضه مرا هم راه دادی

یک بار دیگر مستجابم کردی آقا

اصلاً نگفتی که برو، برگرد، جا نیست

آه از خجالت خیسِ آبم کردی آقا

کوهِ گناهم را تو نادیده گرفتی

با لطف خود غرق ثوابم کردی آقا

مثل همیشه آبرویم را خریدی

پیش همه عالی‌جنابم کردی آقا

از اولش کارِ تو ذرّه‌پروری بود

در آخرش هم آفتابم کردی آقا

بالِ فرشته فرشِ راهِ عرشی‌ام شد

تا «خادم الزّهرا» خطابم کردی آقا

زهرا نوشت و پای آن را مُهر کردی

با این قباله کامیابم کردی آقا

یک «آه مادر» گفتی و آتش گرفتم

از میخ در گفتی کبابم کردی آقا

محمد فردوسی

غزل امام زمان (عج) –   15

ای روشنایی سحر فاطمیه ام

صاحب عزای خونجگر فاطمیه ام

ایام می روند به امید دیدنت

یک بار رد شو از گذر فاطمیه ام

دست مرا بگیر و به دنبال خود ببر

تا با تو طی شود سفر فاطمیه ام

آقا! گناه روزی چشم مرا گرفت

رزقی بده به چشم تر فاطمیه ام

با خود همیشه گفته ام آیا نمی شود

دیدار روی تو ثمر فاطمیه ام

وقتی شنیده ام که میایی به روضه ها

هر شب اسیر و در به در فاطمیه ام

پایان راه سینه زنی ها شهادت است

ای کاش گل کند هنر فاطمیه ام

در می زنم که اذن عیادت دهی به من

با این امید پشت در فاطمیه ام

محمد علی بیابانی

زمزمه فاطمیه و امام زمان (عج)

کعبه ی دل روی تو/رنگ حجر خال تو

اشک چشاتون زمزم/یه عمریه، دل خوشیمه

تصور و خیال تو

متی ترانا و نراک  کی سر میاد این انتظار؟

کی میرسی،از پشت ابر  امید قلب بیقرار؟

کی گفته که،بهار شده؟  وقتی ازت نیست یه خبر

بهار میاد،اون روزی که بیای آقا جون از سفر ۲

یا مهدی ۳

روضه میخونی آقا  / با دل خون و پر درد

شبا که آروم میری /  کنار اون ،مزاری که

علی گلش رو خاک کرد

روضه بخون،چه خبره؟   ! این روزا خونه ی علی

چی شده که،کنار چاه    میلرزه شونه علی

مگه آقا، عوض شده   تو خونه شون حکم حجاب!

آخه چرا، رو میگیره؟     فاطمه از ابوتراب ۲

عبدالله باقری

اشعار مدح حضرت زهرا (س)

مدح حضرت زهرا (س) –  1

ریسمان محکم حبل المتینی فاطمه

آسمان آسمان ها در زمینی فاطمه

نِی عجب گر بند بگشایی ز بازوی علی

تو همان دست خدا در آستینی فاطمه

تو سراپا کل قرآنی و قرآن است تو

تو محمد تو امیرالمومنینی فاطمه

بعد پیغمبر اگر چه وحی گشته منقطع

هم کلام حضرت روح الامینی فاطمه

خواجه ی عالم شنیده از دَمَت بوی بهشت

تو بهشت رحمه للعالمینی فاطمه

آسمان در دست تو چون حلقه ی انگشتری ست

بلکه بر انگشتر خاتم نگینی فاطمه

بیشتر حس می کند روح دو پهلویش تویی

چون به پهلوی محمّد می نشینی فاطمه

تو نبوت را همان جانی درون جسم پاک

تو ولایت را همان حصن حصینی فاطمه

هم امیرالمومنین را چشمه ی عین الحیات

هم رسول الله را حق الیقینی فاطمه

فوق وصف انبیایی ، کس نداند کیستی

لیلة القدر خدایی ، کس نداند کیستی

استاد غلامرضا سازگار

 

مدح حضرت زهرا (س) –  2

آیینــۀ رســـول خــدا روی فاطمه

جان وجود، بسته به یک موی فاطمه

با آنکــه نیست از حـرم مخفی‌اش نشان

شهر مدینه گم شده در کوی فاطمه

بـوی بـهشت اگـر چـه محمّد از او شنید

بالله قسـم بهشت دهـد بـوی فاطمه

ختم رسل گرفت به پهلو دو دست خویش

از آن لگد که خورد به پهلوی فاطمه

طوبی دمید و سدره فتاد و شجر شکست

وقتـی خمیـد قامـت دلجوی فاطمه

چـون بـاب وحـی سوخت پر و بال جبرییل

نزدیک شد چو شعله به گیسوی فاطمه

انگــار رفـت طاقـت دســت خـدا ز دست

زآن ضربتی که خورد به بازوی فاطمه

آیـات نــور و پــردۀ ظلمـت؟! خدای من!

دسـت پلیــد دیــو کجـا روی فاطمه

از یک طرف خجل شده از فاطمه، علی!

از یک طرف نگاه حسن، سوی فاطمه

«میثـم» اگـر چـه فاطمه رازش نگفته ماند

محسن همیشه هست سخن‌گوی فاطمه

استاد غلامرضا سازگار

مدح حضرت زهرا (س) –  3

فيض روح‌القدس عالم معنا زهرا

تا به معراج کشانده‌ست نبى را زهرا

مصطفى خواسته‌اش خواستن فاطمه بود

رفت معراج که آخر برسد تا زهرا

به زمين آمدنش آمدن ساده نبود

دست بر سينه نبى گفت: بفرما زهرا

سر آوردن اين سوره‌ی کوتاه چقدر

گفت جبريل: على، گفت نبى: يا زهرا

اينکه حق با على است، اينکه على با حق است

معنى هر دو اش اين است: “على با زهرا”

قرب آن است که در سجده به زهرا برسند

سر سجاده رسيده‌ست به زهرا، زهرا

يک على داشت خدا، فاطمه هم داشت يکى

به خدا نيست کسى فاطمه الا زهرا

مرتضی مثل نبی بوسه به دستش می‌زد

حجت الله علی، حجت اعلا زهرا

من ز طيف عرفاى نجفى هستم که

ذکرم امروز بود فاطمه، فردا زهرا

کاروبار دل ما پيش خدا می‌گيرد

سروکار دل ما باشد اگر با زهرا

قبر ما سوخته‌ها جنت ما خواهد شد

بنويسند اگر بر لحد ما “زهرا”

علی اکبر لطیفیان


مدح حضرت زهرا (س) –  5

مصحفی اعجاز دارد که کلامش فاطمه است

آن نمازی قرب دارد که قیامش فاطمه است

آن که من هستم فقیر ابن الفقیر خانه اش

آن که من هستم غلام ابن الغامش، …فاطمه است

دست بوس فاطمه بودن کمال مصطفاست

در مقامات نبی این بس مقامش فاطمه است

حکم زهرا بر تمام انبیا هم واجب است

شرع ما پیغمبری دارد که نامش فاطمه است

حج زهرا ظاهراً بیت الحرامش مرتضاست

حج مولا باطناً بیت الحرامش فاطمه است

فاطمه امر خداوند است و مأمورش علی ست

پس امام اول عالم امامش فاطمه است

مصطفی؟ یا مرتضی؟ یا فاطمه؟ یا هر سه تا؟

مانده ام از این سه تا اصلاً کدامش فاطمه است

رشته های چادرش بازار گرمی خداست

صبح محشر هم دلیل ازدحامش فاطمه است

عقل ها راهی ندارند و زبان ها الکنند

در مقام اهل بیتی که تمامش فاطمه است

علی اکبر لطیفیان

 

مدح حضرت زهرا (س) –  6

ظهور عصمت پروردگار زهرا بود

جمال حق علی آیینه دار زهرا بود

اگر تجلی اسم هوالکریم علیست

قسم به شاه نجف سفره دار زهرا بود

تبسم لب او غم ز چهره ها میبرد

لطیف تر زنسیم بهار زهرا بود

به دست خالی ازاین خانه سایلی نرود

که در کنار علی خانه دار زهرا بود

قسم به آن زرهی که همیشه پشت نداشت

میان دست علی ذوالفقار، زهرا بود

اگر که نام علی هم ردیف با نمک است

براین ملیح زمانه نگار زهرا بود

همه زمین و زمان در مطاف روی علیست

به این مطاف معظم مدار زهرا بود

حسن کریم   حسین دستگیر عالمیان

همیشه علت این اعتبار زهرا بود

همه به مادرشان افتخار میکردند

تمام عزت ایل و تبار زهرا بود

همیشه حرف شفاعت که در میان آمد

سخن زبانوی ناقه سوار زهرا بود

شکست حرمت این خانواده پشت در

اسیر درد و غمی بیشمار زهرا بود

به وقت حمله همه ریختند در خانه

به زیر ضربه در آن گیر و دار زهرا بود

گذاشت بی ادبی پا به روی چادر او

میان آتش و گرد و غبار زهرا بود

تمام دلنگرانی او حسین شده

برای کرببلا بیقرار زهرا بود

کسی که در همه راه زیر لب میگفت

تکان مده سر او نیزه دار   زهرا بود

قاسم نعمتی

مدح حضرت زهرا (س) –  7

روی تاج عرش طبق نصّ لولا فاطمه

نقش شد زهرا سلام الله علیها فاطمه

آنكه خاك جانمازش را پرستش مى كنند

اولیا الله عالم ، كیست الا فاطمه

انبیا از بركت دستاس او نان می خورند

رزق و روزى می دهد به اهل بالا فاطمه

ظاهراً فرموده اند ام الائمه فاطمه

باطناً فهمانده اند ام ابیها فاطمه

جلوه ای شد لیلة القدر رسول الله او

جلوه ای شد لیلة المحیای مولا فاطمه

بچه هایش حجت الله اند اما گفته اند

آشكارا حجت الله علینا فاطمه

سیزده معصوم هریك نورى از زهراست پس

مى شود سرجمع این ها چهارده تا فاطمه

فاطمه حق و علی حق و مع الحق آینه است

چه علی اندر على چه فاطمه با فاطمه

حك شده بر روی گردنبند زهرا یاعلی

حك شده بر ذوالفقار مرتضی یا فاطمه

بسكه حیدر فاطمه است و بسكه زهرا حیدر است

در نجف چیزى نمیبینیم الا فاطمه

شادی روح خدیجه ، كوری چشم همه

سروری دارد به زنهای دو دنیا فاطمه

با هر اسمی كه بخوانی در نهایت مادر است

راضیه حنانة الحوراء، زهرا فاطمه

مادری بالاتر از این مهربانی بیش از این؟

میرسد محشر به داد شیعه صدجا فاطمه

خانه اش كه سوخت مسمار از خجالت سرخ شد

آن چنان برخورد با سینه كه آنجا فاطمه…

محمد جواد پرچمی

 

مدح حضرت زهرا (س) –  8

من چو مادر مردگانم ، در عزایت گریه کردم

گریه کردی،من برای گریه هایت گریه کردم

حضرت صاحب زمان”ع” اکنون عزادارتوباشد

او بریزد اشگ ، من هم،درعزایت گریه کردم

قلب من  آتش گرفته ، دیگر آرامش ندارد

بیت الاحزان، ازبرای های هایت ،گریه کردم

مادر سادات ، من ، مانند طفلان یتیمم

فاطمیه ، در عزای جانگزایت ، گریه کردم

شیعیان ماتم زده،هرساله درسوگت نشینند

هرزمان یادم فتاده ، در هوایت گریه کردم

سیلی و دیوار و در، بامن حکایت ها بگوید:

روضه می خواندبرایم،من برایت گریه کردم

واژه ها، بامن عزادارند، با هم اشکریزان

بی امان درکنج خلوت،همنوایت گریه کردم

قصه ی تنهائی مولاعلی “ع” جانم گدازد

درنجف ،درسامره ، درکربلایت، گریه کردم

ای تمام قوم وخویشم،حضرت زهرای اطهر

گر گرفتم ،ناله کردم ،درقفایت،گریه کردم

گفتم وگفتم:”فرائی”طاقتش ازکف برون شد

پیرشد ، پیرانه مادر ، برحیایت گریه کردم

عبدالمجید فرائی

مدح حضرت زهرا (س) –  9

فاطمیه، در دلم همواره غوغا می کند

از گلویم بغضهای بسته را وا می کند

بینِ باغ و باغبان، شد کوچه ای پائیز و زرد

کِی در و دیوارِ سردش، رحم بر ما می کند؟

تا میانِ باغ، یاس وغنچه پرپر می شوند:

بلبلِ طبعم، چو نِی، صد ناله برپا می کند

در فراقِ یاس، جوی خون به راه افتاده است

دیدۀ بلبل، چه رنجی را تماشا می کند..

می تراود جوهری سرخ از سُوِیدای دلم

هرچه دارد، بیش و کم، تقدیمِ مولا می کند

« صبرِ زهرا» را، چه باید گفت تا معنا شود؟

« اشکِ مولا» را، کدامین واژه معنا می کند؟

در بیانِ رنجشان، صد مثنوی شد بی هنر

کِی غزل دردِ دلِ ما را مداوا می کند؟

او که مولا را جدا کرد از حبیبش فاطمه:

غرقِ نارش، خالقِ دنیا وعقبی می کند

چشمه ها جوشید ازبس خونِ چاه آمد بجوش

در نگاهِ اهلِ غیرت خلقِ دریا می کند

« طفلِ بی مادر چودیدی، حالِ ما را هم ببین»

بی سر و سامان، کجا از ناله پروا می کند؟

در کنارِ خیمۀ آلِ عبا، دیوانه وار

گوشه ای از چادرِ بی بی تمنّا می کند

انتهای خلوتی…، در گوشۀ تنهائیَم :

دل هوای مدفنِ مخفیِ زهرا می کند

با «حمیدِ» منتظر، با نامِ « زهرا و حسین»

آن مسافر را طلب از سوی صحرا می کند

تا نگیرد انتقامِ پهلوی بشکسته را

باز در هر فاطمیه، سخت غوغا می کند…

حمیدرضا کسرایی

مدح حضرت زهرا (س) –  10

پروازمان دهید در این روضه های عشق

ماراکشان کشان بکشانید پای عشق

اینجا مقدر است که با شال نوکری…

خدمت کنیم در حرم با صفای عشق

ما مفتخر به نوکری آل حیدریم

باید نفس نفس بزنیم از برای عشق

این قال صادق است اگر گریه میکنیم…

فرزند مادریم و سپاه ولای عشق

این روزها چه ها به سر مادر آمده

قدجوان کمان شده در تنگنای عشق

سیلی رسید و صورت مادر کبود شد

پوشانده روی زخمی اش از آشنای عشق

شدشانه های کودک کم سن و سال او

تا خانه ی امیر مصائب عصای عشق

حسین ایمانی

مدح حضرت زهرا (س) –  11

ما عاشقان ام ابیها شدیم وبس

سینه زنان حضرت زهرا شدیم وبس

از روز اولی که به این عالم آمدیم

گریه کنان همسر مولا شدیم وبس

مدیون مادری شما کل عالم است

ریزه خوران مادر دنیا شدیم وبس

تا زنده ایم بهر غمش گریه می کنیم

با گریه بهر ماتمش آقا شدیم و بس

این انقلاب ریشه اش از نام کوثر است

با نام فاطمه همه سرپا شدیم وبس

شکر خدا که پیرو راه ولایتیم

فرمانبران حضرت آقا شدیم وبس

حبیب باقرزاده

مدح حضرت زهرا (س) –  12

گریان روضه ایم و عزادار فاطمه

عمری اسیر کوچه و بازار فاطمه

جبران لطف مادریش را کجا توان

تا بی نهایتیم بدهکار فاطمه

روز ازل خریده مرا او برای خویش

اکنون اگرشدیم خریدار فاطمه

او یک تنه حریف تمام سپاه شد

جانم فدای آن همه پیکار فاطمه

تا روز حشر شامل نفرین ما شود

هرکس بنا نهاده به آزار فاطمه

هرکس اسیر مشغله ای گشته است و ما

شاعر شدیم شاعر دربار فاطمه

یاسرمسافر


 

 

اشعار خانه و آتش

مرثیه حضرت زهرا(س) – خانه و آتش  –  1

مادری خورد زمین و همه جا ریخت بهم

همه ي زندگیِ شیر خدا ریخت بهم

داغي و تيزيِ مسمار اذيّت ميكرد

تا كه برخاست ز جا عرش خدا ريخت بهم

بشکند پای کسی که لگدش سنگین بود

تا که زد سلسله ي آل عبا ریخت بهم

ثلث سادات ميان در و ديوار افتاد

نسل سادات به يك ضربه ي پا ریخت بهم

گُر گرفته بدنِ فاطمه ، اي در بس كن

وسط شعله ببين زمزمه ها ريخت بهم

رويِ او ريخت بهم پهلويِ او ريخت بهم

دهنش غرقِ به خون گشت و صدا ريخت بهم

شدتِ ضربه چنان بود كه سر خورد به در

رويِ آشفته يِ اُمّ النُجَبا ريخت بهم

پشتِ در سينه يِ سنگين شده هم ارثي شد

گيسوانِ پسرش كرب و بلا ريخت بهم

مادرش آمده گودال نچرخان بدنش

استخوان هاي گلويش ز قفا ريخت بهم

با ترك هاي لبش با نوك پا بازي كرد

همه ي صورت او با كف پا ريخت بهم…

قاسم نعمتی

مرثیه حضرت زهرا(س) – خانه و آتش  –  2

خداکند که زنی ناگهان زمین نخورد

به پیش همسر خود بی امان زمین نخورد

خداکند که نپیچد به پای او چادر

شبیه پیرزنی قد کمان زمین نخورد

تلاش کرد نیفتد ولی هلش دادند

نشد مقابل نامحرمان زمین نخورد

خداکند نرود آبروی یک مادر

مقابل نظر کودکان زمین نخورد

مگر که میشود از چند سو زنی بزنند

سر شکستن هر استخوان زمین نخورد

خداکند زن محجوب و بار شیشه او

درست در گذر این و آن زمین نخورد

خداکند که دو بازوی فاتح خیبر

کنار در سرداغ جوان زمین نخورد

مغیره قنفذ و خالد بلند خندیدند

دوباره کاش چنین پهلوان زمین نخورد

گرفت شال علی را زپشت سر زهرا

که با کشیدن این ریسمان زمین نخورد

میان گودی گودال ذوالجناح چه کرد

کشید دست خودش آسمان زمین نخورد

ولی چه فایده تیزی نیزه ها نگذاشت

بدون درد سر و بی تکان زمین نخورد

قاسم نعمتی

مرثیه حضرت زهرا(س) – خانه و آتش  –  3

صـدا صـدای دَر و مـادری که پشـتِ دَر است

صدا صدای شکستن ، دَری که شعله ور است

حــرامــزاده چـنــان با لـگـــد به دَر کوبـیــد ،

که بارِ شیشه شکست و دو دست ، روی سَر است

شکـسـت بـالِ کـبـوتــر ، بـیـا بـرس فـضّــه ،

بیا که سهمِ تو این خرده های بال و پَر است

هدف علی ست ، و زهرا سِپَر برای علی

تـمـامِ نقـشـه ی آنهـا برای یک نـفـر است

رسیـد وقـتِ جـدالـی کـه نـابـرابـر بـود ،

رسید وقتِ همان لحظه ای که پُر خطر است

طناب ، دستِ علی بود و فاطمه بی حال

به هوش آمده زهرا ، ز قصّه بی خبر است

کجاست حیدرِ من؟ فضّه مرتضایم کو؟

دَوید با نفسِ خسته ای که پُر شَرَر است

گرفت شـالِ علی را و سَـدِّ راهـش شد

توانِ فاطمـه در این میانه بیشـتـر است

غلافِ خنـجـرِ قُنفُذ نبـود ، می دیــدنـد…

مقابلِ یَلِ حیـدر ، تلاش ، بی ثمـر است

یکی دو ضربـه به بـازو ، امـامِ او را بُـرد

نگاهِ خستـه ی زهـرا ، شبیهِ مُحتَضَر است

نَبَـر علیِ مــرا ، او تـمــامِ جـانِ مـن است

صدا صدای ضعیف و صدای مختصر است

پوریا باقری

مرثیه حضرت زهرا(س) – خانه و آتش  –  4

ناگهان دود فراگیر شدو بغض شکست

نار با فاطمه درگیر شدوبغض شکست

بعد از آنکه پدر فاطمه از دنیا رفت

خوب از فاطمه تقدیر شدو بغض شکست

آنچنان ضرب لگدهاش به در محکم بود

میخ در مثل نوک تیر شدوبغض شکست

فضه تا ناله جانسوز خذینی بشنید

آمد افسوس کمی دیر شد و بغض شکست

از میان حسنین و همه دخترها

چقدر زود حسن پیر شد وبغض شکست

حبیب باقرزاده

مرثیه حضرت زهرا(س) – خانه و آتش  –  5

رعد و برقی و زد و باران ستم غوغا کرد

جهل حاکم شد و آنروز خیانت ها کرد

گله ای آمد ه بودند علی را ببرند

درعوض بازی تقدیر چه با زهرا کرد

پشت درخواست که مانع شود و نگذارد

پای ظلم آمد و محکم زد و در را واکرد

در،عقب آمد تا اینکه به پهلوش رسید

میخ بی رحم زد و شاخه ی گل را تا کرد

بعد از آن مرد،نه … نامرد چنان زد که همان

لحظه دستش به روی صورت بانو جا کرد

صبر مظلومه ی تاریخ سر آمد انگار

ناله ای زد که در افلاک عزا برپا کرد

علی اصغر ذاکری

 

مرثیه حضرت زهرا(س) – خانه و آتش  –  6

یاسی که شاخه اش به دو ضربه بریده شد

افتاد بر زمین و دوباره کشیده شد

آه از نهاد عرش خدا هم بلند شد

وقتی که غنچه با گل از این باغ چیده شد

مادر که رفت پشت در خانه ایستاد

یک مرتبه صدای شکستن شنیده شد

شعله کشید از دَرِمان آتشی و بعد

این روضه های کرب و بلا آفریده شد

از این طرف که دست ید الله بسته شد

قد چو سرو مادر از آن سو خمیده شد

هنگام بردن علی از آستان در

یک قطره خون به روی عبایش چکیده شد

دستی نوشت فاطمه چندی مریض شد

اما کسی نگفت که زهرا شهیده شد

طاقت می آورید بگویم برایتان:

هنگام غسل پهلوی مادر چه دیده شد؟

بازو کبود، سینه کبود و بدن کبود

از فرط گریه چشم حسین و حسن کبود

مهدی نظری

زمزمه خانه و آتش  زبانحال حضرت زینب (س)

صدای داد و فریاد  /   تو کوچه مون پیچیده

از بین آتیش و دود

چی میبینم ،  مادر من به خاک و خون غلطیده

نفس زنون  به پشت در

فضه رو داشت صدا میکرد

قبل از اینکه ، بابا بیاد

 اوضاع و رو به را میکرد

حسن دوید ،  به پشت در

  حسین به دنبال بابام

موندم کدوم ،طرف برم

 داره می لرزه دست و پام  (2)

وای مادر ۳

بابامو که میبردن         طناب به دست نامردا

دیدم که مادر رو خاک

از پشت سر، و إن یکاد، می خوند برای بابا

یا علی گفت،جونی گرفت

خودش رو تو کوچه کشوند

اون دستی که،به پهلو داشت

به شال حیدرش رسوند

از هر کسی ،  که بگذرم

 من از قنفذ نمی گذرم

یه جوری با ،  غلاف زدش

 از نفس افتاد مادرم ۲

عبدالله باقری

 

زمینه حضرت زهرا(س)  خانه و آتش  –  1

بازم دلم گرفته برای فاطمیه

دوباره باز رسیده ،شبای فاطمیه

هوا هوای بارونه               تمومه چشما گریونه

علی کنار زهراشه          با گریه روضه میخونه

دل منو شکستی چه کنم

تو فکر رفتن هستی چه کنم

بار سفر رو بستی چه کنم2،چه کنم2

(دیدی آخر منو به چه کنم چه کنم انداختی زهرا)

 دلم گرفته امشب ، می باره اشک زینب

چرا عوض می کنی  ،   لباستو مرتب

نذار که یارت تنها شه    نذار اسیر غمها شه

تو هم شبیه این مردم         نده جوابم رو باشه

باصورت کبودت چه کنم

 تو بگو با نبودنت چه کنم

با موی پُر ز دودت چه کنم2چه کنم2

(دیدی آخر منو به چه کنم چه کنم انداختی زهرا)

تو کوچه بین دشمن  ،  افتادی ای گل من

همینقدر بگم که ،  غرورمو شکستند

یادم نمیره تو کوچه       به روی خاکها افتادی

به کی بگم این ماتم رو

به پیش چشمام جون دادی

با وَرَم رو بازوت چه کنم

 شکسته کنج ابروت چه کنم

با خون زخم پهلوت چه کنم2چه کنم2

مجید خانی

نوحه حضرت زهرا(س) خانه و آتش

یازهرا،یازهرا،آیات  کوثرِ مرتضایی               یازهرایازهراپشت وپناهِ شیرِخدایی

ای قرارِحیدر ، ذوالفقارِحیدر

تاپایِ جان شدی یارِ حیدر

برپا-گشته عزایت    جانِ-شیعه فدایت

آید-از کوچه ها صدایت

زهرا یا زهرا 2 زهرا ام ابیها

واویلا،واویلادر پشت در زپا افتادی

واویلا واویلادر زیرِ ضربه ها جان دادی

بالگد در واشد،خانه ات غوغا شد

جایِ تو زیرِ دست و پا شد

ای وای-فضه هراسان   می زد-ناله پریشان

آمد-چه بر سرت بی بی جان

واویلا واویلا آتش ز خانه بالا میرفت

واویلا واویلا بادستِ بسته مولا میرفت

پیشِ چشمِ حیدر،فاطمه زیرِ در

مانند لاله ای گشته پرپر

هرجا-پیچیده بویت      گشته-آشفته مویت

چادر-فضه کشیده رویت

قاسم نعمتی

اشعار کوچه و دیوار

مرثیه حضرت زهرا(س) – کوچه  –  1

مرو که کوچه برای پرت خطر دارد

مرو که رد شدن امروز دردسر دارد

مگر نگفت خدا وقت خِلقَـتَت حتّی –

برای صورت تو برگ گل ضرر دارد؟

گمان نمی کنم این مرد بی حیا این جا

بدون حادثه دست از سر تو بر دارد

ز روی پوشیه زد، تازه این چنین شده ای

که چشم هات فقط دید مختصر دارد

نوشته اند كه پيشاني ات به جايي خورد

خلاصه ضربه ي بد اين چنين اثر دارد

بزرگ بانوی این شهر باورت می شد؟

ز خاک کوچه حَسن گوشواره بردارد؟

علی اکبر لطیفیان


مرثیه حضرت زهرا(س) – کوچه  –  2

شب و کابوس از چشمِ منِ کَم سو نمی‌اُفتد

تبِ من کَم شده اما تبِ بانو نمی‌اُفتد

غرورم را شکسته خنده‌ی نامحرمی یارَب

چه دردی دارد آن کوچه که با دارو نمی‌اُفتد

جماعت داشت می‌آمد دلم لرزید می‌گفتم

که بیخود راه نامردی به ما این سو نمی‌اُفتد

کِشیدم قَد به رویِ پایم و آن لحظه فهمیدم

که حتی ردِ بادِ سیلی‌اش بر گونه می‌اُفتد

نشد حائِل کند دستش گرفته بود چادر را

که وقتی دست حائِل شد کسی با رو نمی‌اُفتد

به رویِ شانه‌ام دستی و دستی داشت بر دیوار

به خود گفتم خیالت تخت باشد او نمی‌اُفتد

سیاهی رفت چشمانش سیاهی رفت چشمانم

وَگَرنه مادری در کوچه بر زانو نمی‌اُفتد

میان خاک می‌گردیم و می‌گویم چه ضربی داشت

خدایا گوشواره اینقَدَر آنسو نمی‌اُفتد

دو ماهی هست کابوس است خواب هر شَبَم، گیرم

تبِ من خوب شد اما تبِ بانو نمی‌اُفتد

حسن لطفی

مرثیه حضرت زهرا(س) – کوچه  –  3

می نویسم به چشمِ تَر مادر

می نویسم به رویِ دَر مادر

با همین پاره یِ جگر مادر

سوختم از سکوت اگر مادر

می نویسم مرا بِبَر مادر

خواهرم نامِ مادر آورده

چادرِ گریه آور آورده

غمِ من باز هم سر آورده

کوچه دادِ مرا در آورده

باز رفتم به آن گذر مادر

کوچه بود و عبورِ بانویش

کوچه و یک بهشت در کویش

مادری و فرشته هر سویش

باد حتیٰ نخورده بر رویش

من در آن  کوچه بی خبر مادر

کوچه بود و غروبِ غم بارش

کوچه بود و دو تا عزا دارش

کوچه ی سنگی و دو دیوارش

کوچه و سنگهای بسیارش

کوچه پُر شد زِ رهگذر مادر

دیدم آنجا هزار مشکل را

بسته بودند راهِ منزل را

جمعِ نامحرم و ارازل را

دیدم آن روز دستِ قاتل را

وای از چشمِ خیره سَر مادر

چشمِ خود را که بست زد سیلی

دید بی حیدر است زد سیلی

وای با پشتِ دست زد سیلی

گونه ای را شکست زد سیلی

سنگِ دیوار بود و سر مادر

می زدم داد که نزن نامرد

کُشتی اش پیشِ چشم من نامرد

جایِ مادر مرا بزن نامرد

یک نفر بین چند تن نامرد

از غرورم شکسته تر مادر

او زد و هر دوتا زمین خوردیم

هر دوتا بی هوا زمین خوردیم

پیش نامردها زمین خوردیم

خنده کردند تا زمین خوردیم

چادر و خون و خاکِ تر مادر

حسن لطفی


مرثیه حضرت زهرا(س) – کوچه  –  5

شكسته تر شده و دست بركمر دارد

 چه پيش آمده ! آيا حسن خبر دارد؟

به گريه گفت كه زينب مواظب خود باش

 عبور كردن از اين كوچه ها خطر دارد

 شبيه روز برايم نرفته روشن بود

 فدك گرفتن از اين قوم  دردسر دارد

 گرفت دست مرا مادرم… نشد…نگذاشت…

 تمام شهر بفهمد حسن جگر دارد

 شهود خواسته از دختر نبي خدا

 اگرچه ديده سندهاي معتبر دارد

 سكوت و صبر و رضاي خدا به جاي خودش

 ولي اگر پدرم ذوالفقار بردارد…

 كسي نبود به معمار اين محل گويد

 عريض ساختن كوچه كي ضرر دارد!؟

وحید قاسمی

مرثیه حضرت زهرا(س) – کوچه  –  6

در و دیوار فقط میداند

که چه آمد به سر مادر ما

در و دیوار فقط میداند

که چه شد بال و پر مادر ما

نه زمین بلکه سما گریه کند

آسمان نوحه گر مادر ما

پشت در همهمه ای برپا شد

خون دل شد جگر مادر ما

ضربه پایش چقدر محکم بود

میخ در شد سپر مادر ما

میخ در کار خودش را کرد و…

شد فدا گل پسر مادر ما

بعد از آن که همه جا خلوت شد

فضه آمد به بر مادر ما

حبیب باقرزاده

مرثیه حضرت زهرا(س) – کوچه  –  7

ناگهان در وسط کوچه پرش خورد زمین

مادر افتاد؛ کنارش پسرش خورد زمین

پاک می کرد حسن دیده گریانش را

دید مادر جلوی چشم ترش خورد زمین

فاطمه گوهر یکدانه این عالم بود

آخرش عالم هستی گوهرش خورد زمین

سپر حیدر کرار فقط زهرا بود

رعدوبرقی زد و مولا سپرش خورد زمین

آنچنان ضربه ی سیلی عدو محکم بود

ناگهان مادر سادات سرش خورد زمین

قره العین پدر بود ولیکن افسوس

همه نور دو عین پدرش خورد زمین

تکیه گاه علی و رکن علی فاطمه بود

رکن افتاد و علی هم کمرش خورد زمین

حبیب باقرزاده

 زمزمه کوچه زبانحال امام حسن (ع)

چه جور بگم چی دیدم

خاطره شم جانسوزه

کاشکی می مردم اونجا

تموم بغض و گریه هام

 از روضه ی اون روزه

اون روزی که، یه بی حیا  از پیچ کوچه که رسید

دست من و، مادر فشرد   یه گوشه ای آروم کشید

می شناختمش ،همونی بود

که پشت در هیزم آورد !

همونی بود،که با طناب    بابامون و از خونه برد ۲

واویلا ۳

از تو چشاش فهمیدم

داشت دنبال شر می گشت

هر چی جلوتر اومد

مادر من،از رو حیا

عقب عقب بر می گشت

گفتم چیه؟ برو کنار،  مگه تو ناموس نداری!؟

بابام بیاد، می کشتت،   قدم جلوتر بذاری

داشتم هنوز، حرف میزدم

دستش گذشت از رو سرم

تا به خودم،بیام دیدم،  افتاد رو خاکا مادرم ۲

عبدالله باقری

زمینه حضرت زهرا (س) کوچه  –  1

ای آسمانی ، ماه دل من

 هستی حیدر، ای حاصل من

گِریم من ازغم تو   وای وای وای

نالم زماتم تو          وای وای وای

دیدم چگونه ، نقش زمینی

ناله زدی تو ، فضه خذینی

یک قلب پر زکینه وای وای وای

مسمارداغ و سینه وای وای وای

در بین آتش ، گشتی گرفتار

 شدتکیه گاهِ ،توکنج دیوار

من ریسمان به گردن وای وای وای

توزیر دست دشمن وای وای وای

تاضربِ سیلی ، اثر گذارد

 چشمان تارت، سویی ندارد

لرزان شده صدایت وای وای وای

شد مجتبی عصایت وای وای وای

با بغض دل تورازد وای وای وای

سیلی بی هوا زد وای وای وای

قاسم نعمتی

زمینه حضرت زهرا (س) کوچه  –  2

تا افتادی تو بین بستر      ز داغت افتاد از پا حیدر

یادم نمیره دیوار و در   شدی به پیش چشمام پرپر

رفیق نیمه راه شدی،می خوای منو جا بذاری

رسمش نبود که بری و،علی رو تنها بذاری

ابره چشمام می باره خون،گرفته قلب آسمون

خیلی جوونی خانمم،تو رو خدا پیشم بمون

((زهرا)3عشق حیدر)

دارم به خاک غم میشینم،خیلی ز داغ تو غمگینم

آتیش میگیرم تا که زهرا،خنده ی قنفذ رو میبینم

خدا عذابشون کنه،که تورو خیلی بد زدند

تو بار شیشه داشتی و،تو پهلوهات لگد زدند

خیلی دلم زخمی بود و،رو زخم من نمک زدند

به کی بگم جلو چشام،ناموسمو کتک زدند

((زهرا)3عشق حیدر)

چشاتو وا کن جون حیدر،منو نگاه کن جون حیدر

برای بار آخر زهرا،منو صدا کن جون حیدر

دلم ز دنیا خسته شد،تا چشمای تو بسته شد

سنگینه داغت به خدا،آخ کمرم شکسته شد

آخه باید چیکار کنم،بی تو عزیزم تو بگو

چه جور باید خاک به روی،چشات بریزم تو بگو

مجید خانی

نوحة 1 امام حسن (ع)

یا حسن یاحسن آقایِ سفره دارِ مدینه

یا حسن یاحسن شد قاتل تو یک زخم ِ سینه

یادگارِ زهرا  – از تبارِ زهرا

در کوچه ها شدی یارِ زهرا

گربی صحن وسرایی – اما آقای مایی

اصلِ ایجادِ کربلایی

مولا جانم حسن جان

واویلا واویلا در کوچه ها شکسته غرورت

واویلا واویلا بسته کسی مسیرِ عبورت

مادر از پا افتاد – بر رخش جا افتاد

گوشواره ها همانجا افتاد

نامرد تا بی هوا زد  – مادر نامت صدا زد

تکیه بر تو چونان عصا زد

مولا جانم حسن جان

تشتی از خونِ دل مانده مقابلِ صورتِ تو

همسرت قاتلت ای جان فدایِ این غربت تو

گشته خونین لبها – زینب و این غمها

حال تو میکند تماشا

وای از تشت طلا و..  – وای از زاسِ جدا و ..

وای از چشمانِ بی حیا و…

قاسم نعمتی

واحد کوچه

پاشو مادر،پاشو باهم بریم به خونه

پاشو که حالم پریشونه،دلم زداغت پُره خونه

پاشو مادر،بلند شو مادر جونم

بلند شو که دلنگرونم،تو رو تا خونه می رسونم

پیش چشمای من(توی کوچه ها)2

خورده ای سیلی از (عدو بی هوا)2

ای داد بی داد(وای مادرم)2

چادرت افتاد(وای مادرم)2

برات میمیرم(وای مادر)2

جلو چشمام،آتیش به هستی فلک زد

به زخم قلب من نمک زد

تو رو تو کوچه ها کتک زد

دل زارم،خسته شد از این همه آزار

به کی بگم غمم رو ای یار

خوردی باصورت توی دیوار

صورتت شد کبود(از اون ضرب دست)2

بین این کوچه ها(غرورم شکست)2

زار و حزینی(وای مادر)2

روی زمینی(وای مادر)2

برات بمیرم(وای مادر)2

روی خاکها،زدی میون کوچه پرپر

می کشه من رو این غم آخر

نشد سپر شم برا مادر

توی کوچه،ابر پشام می باره بارون

تو رو دیدم با چشم گریون

شده چشات یه کاسه ی خون

از غم کوچه ها(می میره حسن)2

گوشواره ات پاره شد(جلو چشم من)2

پرت شکسته(وای مادر)2

سرت شکسته(وای مادر)2

برات بمیرم(وای مادر)2

مجید خانی

اشعارایام بستری

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  1

بسترت را جمع کن از خانه ، بیماری بس است

زیر چشمت گود افتاده است ، پس زاری بس است

از همان روزی که تو تب کرده ای تب کرده ام

خوب شو خوبم کنی سه ماه بیماری بس است

تو به فکر گریه ای من هم به فکر گریه ام

این تبسم کردن از روی ناچاری بس است

لاله ، لاله ،لاله، لاله، لاله، لاله ، …تا به کی ؟

جای خالی در لباست نیست گل کاری بس است

من مرتب میکنم این خانه ات را تو فقط

لحظه ای هم دست از دیوار برداری بس است

ای شکسته بال پس کی استراحت میکنی

هر زمان که پا شدم دیدم تو بیداری ، بس است

این طرفداری از من کار دستت داده است

بعد ازاین کاری مکن دیگر طرفداری بس است

وقت کردی یک کفن هم بعد پیرهن بباف

زندگی کردن برای من بس است ، آری بس است

باشد امشب میروم پیش خدا رو میزنم

بسترت را جمع کن از خانه بیماری بس است

علی اکبر لطیفیان

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  2

خانه خراب گشتن من با عزای توست

زیباترین ترنم قلبم صدای توست

دیدی چگونه زندگی ام را نظر زدند

چشمانِ شور پشت سر بچه های توست

دردم گرفته فاطمه جان گریه می کنم

این قلب زخم دیدة من مبتلای توست

دستار بسته ای که نبینم سرت شکست

جای شکستگی به خدا هر کجای توست

تکرارِ ضربه ها که به یک جا نمی خورد

جایِ قلاف رویِ سرو دست وپایِ توست

جایِ طناب مانده به دورِ گلوی من

آثارِ تازیانه بر انگشت هایِ توست

پایینِ هر دو گونة تو چاک خورده است

دو گوشواره درد سر مجتبایِ توست

مقتل نوشته از در ودیوار خورده ای

دهلیزِ خانه شاهد این ماجرای توست

مقتل نوشته خون همه جارا گرفته بود

خون لخته ها به مویِ پریشان حنای توست

مقتل نوشته است که چادر سرت نبود

این ماندنِ تو پشت در هم از حیای تو ست

مقتل نوشته خنجری از لایِ در زدند

آثارِ پارگی به لباسِ عزای توست

گودال تو هم لباسِ حسینِ تو پاره شد

حالا زمان روضة کرببلای توست

هرکس رسید نیزة خودرا شکست و رفت

کُندی خنجر از اثر بوسه های توست

قاسم نعمتی

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  3

امن یجیب خوانم و شب را سحر کنم

با دانه های اشک لبان تو تر کنم

خانه خراب می شوم آخر ز داغ تو

پیچیده ام به خویش چه خاکی به سر کنم

اما اگر قرار شد از پیش من روی

ماندم چگونه این جگرم را خبر کنم

بر روی دامنم بگذارم سر تو را

تا سیر این جمال کبودت نظر کنم

از بس نگفته ای که چرا سینه ات شکست

آخر شکایت تو به نزد پدر کنم

اصلا خودت بگو که من غیرتی چه سان

از این مسیر قتلگه تو گذر کنم

از درد ها برای تو حرفی نمی زنم

از ترس این که غصه تو بیشتر کنم

یادت که هست آن سپرت را فروختی

تکلیف بود سینه خود را سپر کنم

خود را زدم به شعله که سالم ببینمت

قربان موی تو صدها پسر کنم

فرصت نداد تا که خودم را عقب کشم

پهلو تهی ز ضربه دیوار و در کنم

قاسم نعمتی

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  4

دوباره شب شد و سر درد دارد

بمیرم باز مادر درد دارد

پس از فصل پر از غم یک سخن گفت

عزیزم زخم بستر درد دارد

نباید دست زد بر عضوهایش

که آیه آیه کوثر درد دارد

شبی آهی کشید و زیر لب گفت

خدایا مرگ کمتر درد دارد

من از گودی چشمانش گرفتم

که زخم دیده ی تر درد دارد

حسن تب دارد و در خواب گوید

نزن سیلی ستمگر درد دارد

پریشان باش ای گیسو چو بختم

که دیگر دست مادر درد دارد

محسن عرب خالقی

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  5

در بسترم و خسته ام و تاب ندارم

شب ها من از آن ضربۀ در خواب ندارم

انگار بعید است دگر زنده بمانم

بر گونه به جز گریه و سیلاب ندارم

با بازوی بشکسته قنوتم شده ناقص

غیر از دل پر آه به محراب ندارم

از شعله چو شمعی شدم و رو به زوالم

جز خون که ز سینه رَوَدم آب ندارم

از روی علی بس که رخ خویش گرفتم

خجلت زده ام چهرۀ شاداب ندارم

در صورت من نقش ز پستی و بلندی است

جز روی ورم کرده در این قاب ندارم

از ضربۀ آن دست نشست ابر به رویم

خاموش شدم هالۀ مهتاب ندارم

چندی ست نشُسته م تن و قامت طفلان

آخر چه کنم دست بدن ساب ندارم..

 مجتبی صمدی شهاب

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  6

داری چه زود می روی ای روح چادری

از دست نانجیب و ضخیم که دلخوری؟

این مخمل کبودی یکدست کار کیست؟

هرگز ندیده ایم کبودی به این پُری!

جزء مطهرات ، یکی خون زخم توست

آبی که نام داده امش قرمز کُری

با احتیاط رد شواز این کوچه ی وقیح

دارد نگاه میکندت چشم آجری

 امشب مگر که شام زفاف مزارتوست؟

داری کفن برای عروسیت میبُری

 قیچی نزن به پارچه اندازه ی تو نیست

باید به قد عرش بدوزند چادری

شیخ رضا جعفری

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  7

اين روزها که مادرمان بين بستر است

دل بيشتر هوايیِّ ديدار دلبر است

مادر ضعيف و بي رمق وقدکمان شده

خون لخته هاي سينه ي بيمار بَر در است

اوّل دعاي هرشب او در نماز شب

تعجيل در وفات و وصال پيمبر است

اين قامت کمانیُّ و رخسار ارغوان

تأئيد آن سفارش ايّام آخر است

او در وطن غريبه و در کوچه هاي تنگ

سيلي حواله ي رخ بانوي حيدر است

حرف مدينه جز غم و افغان و آه نيست

گوشی براي حرف علی غير چاه نيست

اين روزها که ياس علی قدخميده است

دل بيشتر براي ظهورت تپيده است

فضه توان ياريِّ مجروح را نداشت

آقا گمان کنم که زمانش رسيده است

وقتي کِشان کشان قدمی راه ميرود

خونابه ها تمام مسيرش کشيده است

اين سوي خانه فاطمه رويش گرفته و—-

آن سو حسن نشسته و رنگش پريده است

بغضش حکايتي شد و دانی به من چه گفت؟

از ضرب کينه و رخ و ديوار کوچه گفت

اين روزها که شال عزا روي دوش ماست

تعجيل در ظهور عدالت سروش ماست

حرف از بقيع خاکیُّ و قبر نهان شده

فرياد العجل گل زهرا خروش ماست

نيلوفري کنار دري مي خورد زمين

فضِّه به دادِمن بِرسَش توي گوش

سقط بنفشه در رَحِمِ لاله ي نبي

آثارش اختلال در آرام هوش ماست

تدفين شب حکايت شيرين عشق بود

نقش مزارِ گم به دل غم فروش ماست

اين عاشق و حکايت بيمار ناتوان

ذکرم شبانه روز بيا صاحب الزمان

حسین ایمانی

 

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  8

کمی برای علی درد دل کنی بد نیست

بس است بغض نکن محرم علی کافیست

چرا قرار نداری ؟ چرا پریشانی ؟

چه آمده به سرت بی قرار و حیرانی

چرا الف شده دال و قدت هلال شده

طنین روضه ی تو نغمه بلال شده

بلال گفت اذان و تن حسن لرزید

شنید زینب تو قصه ی کفن لرزید

اذان رسیده به نام پیمبر و غش …  آه

نبی کجاست ؟ ببیند گرفتی آتش … آه

نبی کجاست ببیند ؟ لگد چه ها کرده

و میخ راه خودش بین سینه وا کرده

مدینه یکطرف و مادر حرم یکسو

نشسته زخم روی سینه و پر و پهلو

شکسته شد پر و بال پرستوی احمد

غدیر بغض شد و یاور علی را زد

تو شاهد غم و درد عوالمی بابا

نمانده روی تنم جای سالمی بابا

نگو که بعد تو من ارثی از فدک بردم

به جرم خواستن حق خود کتک خوردم

بدان که رد غلاف مدینه می سوزد

سر و بدن … پر و پهلو و سینه می سوزد

ببین سیاه تر از شام تیره شد روزم

چو شمع از غم هجر و فراق می سوزم

صدای ناله ی الغوث و الامانم را …

به عرش حق برسان ای تقاص یاس بیا

حسین ایمانی

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  9

امیرالمؤمنین فاطمه زانو بغل کردی

تو با این بغض اشک همسرت را هم درآوردی

نمیدانم چرا دوروبرم را تار می بینم

جواب گرمی دستان حیدر نیست این سردی

تو مردی کردی ومردانگی اماندیدی از۰۰۰

اهالی مدینه جز غم و نیرنگ و نامردی

علی جان نیمه شب وقتی که ازروی همین جامه

مراشستی وجسم زخمی زهرا کفن کردی

اگر مهتاب شد گلهای لاله برکفن دیدی

مزن ناله تویی حیدر تو مرد هر هماوردی

صدا کن مهدی مارا بخوان ندبه ولی الله

دعایی کن بگو وقتش رسیده ماه برگردی

حسین ایمانی

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  10

گذشته آب در این روزگار از سر من

حلال کن که رسیده است روز آخر من

مرا ببخش که افتاده ام در این بستر

نمانده است توانی به جسم لاغر من

برای بی کسی تو شبیه چشمانم

سه ماه گریه خون کرد زخم بستر من

قد خمیده و موی سفید زهرایت

برای خانه نشینی توست همسر من

به جان دختر شیرین زبانمان زینب

نپرس از چه شده غرق خاک معجر من

ز شرم بستن دستت هنوز می لرزم

چه کرد باتو مدینه امیر خیبر من؟!

بس است گریه و شیون برای عمر کمم

بقای عمر تو باشد غریب رهبر من

محمد حسین رحیمیان

مرثیه حضرت زهرا(س) – ایام بستری  –  11

کسی ندیده به عمرش غمی که من دارم

ز ذاغ غم به خدا شوق پر زدن دارم

زمانه بر دل هر کس غمی نهاده ولی

کسی ندیده به عمرش غمی که من دارم

گذشته مدتی از ماجرای کوچه ولی

هنوز هم به خدا درد در بدن دارم

اگر نبود حسن بین کوچه می مردم

هزار شکر به همراه خود حسن دارم

 این مدینه که مردان همیشه نامردند

غریب شهرم و اما ابوالحسن دارم

برای حفظ ولایت برای جان علی

هزار لاله قرمز به پیرهن دارم

کنار بستر من ، تو شبیه پروانه

منم به بستر خود میل سوختن دارم

حامد ظفر

زمزمه ایام  بستر

یادته گفت پیغمبر/جان تو و جانانم

شب عروسی مون گفت/ایشاالله که

به پای هم پیر شید عزیزانم

نیست روزی که،خوشبختی مون

 جلو چشام تصویر نشه

مگه میشه،ختم رسل   دعا کنه درگیر نشه!؟

-قد خمت،داره میگه   پیر شدی پای حیدرت

لرزش زانوهام میگه  موندنی نیست همسفرت۲

یا زهرا۳

با نخ و سوزن مشغول/زیر نور فانوسی

دور از چشای زینب/ این پیرهن و

از قسمت یقه اش چرا میبوسی؟!

کشتی من و،انقدر نخون  عزیز من شهادتین

چی شده که،تو هر رجی

 که می بافی میگی حسین؟

فاطمه جان،جون علی   رفیق نیمه راه نشو

با رفتنت ،قاتل این  غریب بی پناه نشو

عبدالله باقری

زمینه ایام بستری –  1

در بین بستر،غرق نوایی –  آه تو دارد ، بوی جدایی

از من گرفته ای رو   وای وای وای

یار شکسته پهلو وای وای وای

در این نود روز،توچه کشیدی

 بودی رشیده، حالا خمیدی

اشک از دودیده ریزم وای وای وای

 لاغر شدی عزیزم وای وای وای

هرشب کنارت،احیا بگیرم

 یا تو بمانی، یا من بمیرم

گریه مکن شب و روز وای وای وای

آهت شده جگر سوز وای وای وای

زهرا ببین غریبم وای وای وای

من بی تو غم نصیبم وای وای

قاسم نعمتی


 

زمینه ایام بستری  –  2

ای تموم زندگیم،داری آتیش به دل من میزنی

منو کشتی فاطمه،چرا اینقدر حرف رفتن میزنی

تازه هجده سالته،خیلی زوده حرف مردن میزنی

شده زندگیم سیاه            ای رفیق نیمه راه

نگو داری میری و می خوای منو جا بذاری

یاس پرپر کبود      این قرارمون نبود

بری و منو تو غربت تک وتنها بذاری (2)

واسه من فقط تو هستی دلخوشی

رسمش این نبود ازم جدا بشی

داری از غمت علی رو میکشی

مرو فاطمه مرو مرو مرو

مرغ بشکسته پرم،بی تو بارونیه چشمای ترم

می ریزه بدون تو،همه ی غمهای عالم رو سرم

زیر بارِ غم تو،به خدا میشکنه زهرا کمرم

بی تو زهرا چه کنم           تک و تنها چه کنم

فکرشو کردی بری با این یتیما چه کنم

خدا هیچ مردی رو به           چه کنم نندازه که

هی با بغضتو  گلوش نگه خدایا چه کنم

حسودا به قلبمون شرر زدند

به درخت عشقمون تبر زدند

زهرا زندگیمونو نظر زدند

مرو فاطمه مرو مرو مرو

به خدا داره منو ،زخم رو سینه و پهلوت میکشه

رو ازم میگیری چون،علی رو کبودی روت میکشه

این چی بود خواستی ازم

داره من رو ساخت طابوت میکشه

فاطمه به جون تو           می میرم بدون تو

بدتر از جهنمه بی تو برا من مدینه

دیگه از من که گذشت                ولی آرزوم اینه

دیگه هیچ مردی زنش رو روی خاکها نبینه   (2)

داره جون میده علی از این محن

دست من رو بستن و تو رو زدن

افتادی رو خاک جلو چشمای من

مجید خانی

نوحه   ایام بستری

ای مادر ای مادر  افتاده ای چرا بین بستر

ای مادر ای مادرناله زنم به چشمانِ تر

دیده ات را واکن-خانه را زیبا کن

رحمی به غربتِ بابا کن

بوسم -بال و پر تو   فضه-بسته سر تو

لاغر-گردیده پیکر تو

زهرا یازرهرا زهرا ام ابیها

باگریه  می بندی  بر زخم ابرویت معجررا

کشتی با   لبخندت   ای مهربان من دختر را

مثل گل پژمردی-صبر مارا بردی

در میان ِ کوچه سیلی خوردی

مانده-در سینه آهت

خانه-شد قتلگاهت   سوی-در خیره شد نگاهت

زهرا یازهرا ام ابیها

واویلا واویلا دستانِ تو زکار افتاده

واویلا واویلا از شاخه های تو بار افتاده

تاسپر گشتی تو – شعله ور گشتی تو

با ضربه بی پسر گشتی تو

وای از-داغیِ مسمار    دیدم – گشتی گرفتار

خونت-پاشیده روی دیوار

قاسم نعمتی

واحد ایام بستری

الان سه ماهه مادرم           تو خونم تو بستره

دلم داره بهم میگه           دیگه روزهای آخره

حرفهای زینب این روزها          حرفهای ناگفتنیه

همسایه ها بهم میگن          که مادرم رفتنیه

وای مادرم،خوردی زمین برابرم

آروم آروم جون میکنی،به پیش چشمای ترم

رو صورت،این روزها لبخند نمیاد

چه زخمیه روی سینه ات،خونش چرا بند نمیاد

نمیدونم،حالت چرا جا نمیاد

چی سر بازوت آمده،که دیگه بالا نمیاد

وای مادرم(3)

خیلی جوونی مادرم         چرا سفید شده موهات

نگو برا کم خوابیه          سیاهیه زیر چشات

تو کوچه ها پرت شکست  غرور شوهرت شکست

جلوی چشمای بابام    یه جور زدند سرت شکست

تو کوچه ها ،چهل نفر میزدنت

با چشمای خودم دیدم،خونی شده بود دهنت

پهلوت شکست،تو کوچه ها سرت شکست

با سیلی خوردی به دیوار،که گوشه ی ابروت شکست

غوغا شده،بالا سرت دعوا شده

شمرده حرف میزنی چون،دنده هات از هم واشده

مجید خانی

 

 

 

حسین ایمانی

 

اشعار وداع و شهادت

مرثیه حضرت زهرا(س) –شهادت –  1

ای مسیحا نفسم از چه بریده نفست

گل صد زخم که بد لطمه زده خار وخست

با پرزخم چگونه تو شکستی قفست

زتو شرمنده نشد تاکه شوم دادرست

بی وداع از برمن رفتی وحسرت خوردم

کاش ای فاطمه جان قبل تو من می مردم

 خبرت را که شنیدم بدنم لرزان شد

دیده ام سیل شد و رود شد و باران شد

شعله شد آه من و ناله من طوفان شد

گریه کردم بخدا قاتل تو خندان شد

وقت پیروزی دشمن شد و حیدر افتاد

پیش مردم بخدا شیر تو باسر افتاد

ای جوانی که خوشی زعمر ندیده برخیز

هیجده ساله از غصه خمیده خمیده برخیز

ای گلی که به تنت چکمه دویده برخیز

چه کسی پارچه بر روت کشیده برخیز

شاه این عالمم و بی توبدون تاجم

قبله حاجت من ،سخت بتو محتاجم

چه کنم کار من افتاده به اینجا چکنم

رفتی و مانده ام و دست تمنّّا چکنم

ای سپاهم تو بگو من تک وتنها چکنم

مانده ام مات که با غسل تو زهرا چکنم

تن حوریه نمای تو پر از آثار است

بدنت نقش پراز میخ در و دیوار است

می روی خاطره کوچه تو می ماند

حسنم خون زبصر از غم تو می راند

راز آن چادر خاکی تو را می داند

زیر لب روضه سیلی تو را می خواند

عقده اش این شده که از تو دفاعی ننمود

خود خوری میکند از اینکه نشد کوچک بود

سر نهاده است به پای تو حسینت زهرا

تا که او را بکنی یاد تو در عاشورا

سرنهاده ست بپایت که بیایی آنجا

تا که آرام دهد جان وسط آن دریا

خس خس زیر گلویش به زیر آن خنجر

بخدا یک کلمه هست بیا ای مادر

 ذوالجناحی خبرش غرق بخون یال بَرََد

زخم وخونریزی پهلو تنش از حال بَرد

بدنش را نوک نیزه ته گودال بَرَد

نعل ، دندان زلبش کَنده و پامال بَرد

 از پس سر  ،سر اورا زجنایت کندند

خواهرش لطمه زنان ، وای همه می خندند

مجتبی صمدی شهاب


 

مرثیه حضرت زهرا(س) –شهادت –  2

جگرم خون و دلم سر به گریبان علی است

صبـح هـم در نظرم شام غریبان علی است

گرچـه بــا چـاه کنـد درد دل خــود ابراز

چـاه هـم بی‌خبـر از غصۀ پنهان علی است

سنــد غربـت مــولاست رخ نیلــیِ مــن

سنـد غربـت من، سینۀ سوزان علی است

بارهـا دشمـن اگـر آیـد و دستـم شکنـد

دست بشکستۀ من باز به دامان علی است

کافـران در حــرم وحــی نیــارید هجوم

به خدا قصد شما حمله به قرآن علی است

اهل یثرب ز چه از گریۀ من خسته شدید؟

دو سه روز دگری فاطمه مهمان علی است

درِ آتــش زده و نالــۀ مظلومــی مــن

سنـد مستنـد سوختـن جان علی است

رفتــم امــا جگــرم بهر علی می‌سوزد

به خدا خانۀ بی‌فاطمه زندان علی است

دارم امیـد کـه در حشر پریشان نشـود

حال آن سوخته جانی که پریشان علی است

داده تـاریخ بـه هـر عصـر، گـواهی «میثـم»

کـز ازل صبـر و رضـا پایـۀ ایمان علی است

غلامرضا سازگار

مرثیه حضرت زهرا(س) –شهادت –  3

خورشیدم و زمان غروبم رسیده است

ابری سیاه هاله به رویم کشیده است

بعداز پدر بلای دو عالم شد ارث من

قسمت به سفره ام غم صد داغ چیده است

روز و شب از غریبی و غم گریه می کنم

اشکم به روی گونه سرخم چکیده است

هرکس عیادتم برسد آه می کشد

معلوم می شود که ز من دل بریده است

شبها ز درد سینه نفس تنگ میشوم

چون پیله درد و غصه تنم را تنیده است

پیش علی قیام من از روی غیرت است

ورنه قد مرا غم بی حد خمیده است

این سهم روز ختم شه ختم الانبیاست

این مزد و اجر شاه به خاک آرمیده است

من آن گلم که پای چهل تن به پشت در

از روی شاخ و برگ تن من دویده است

باور نمی کنید؟ قیامت خدا گواست

زیرا که او به عرش فغانم شنیده است

باور نمی کنید؟ که محسن بجای شیر

در بین دود ، شعله ی آتش مکیده است

گوشی نمانده تا بزنم گوشواره ای

سیلی تمام لاله ی گوشم دریده است

من حیدری شدم وبه این جرم جان دهم

پاره تن پیمبرتان یک شهیده است

مجتبی صمدی شهاب

مرثیه حضرت زهرا(س) –شهادت –  4

باید از داغِ دلِ اولادِ پیغمبر بمیرم

باید از آغازِ این دیوانِ رنج آور بمیرم

چشمِ او را دور دیدند و چهل نامردِ یاغی:

حمله ور، با عربده، یک کوچه شور و شر…، بمیرم

فتنۀ بیعت گرفتن ازعلی، با ظلم و ظالم

کینه می کوبد به در، بر بی بیِ اطهر بمیرم

آتشی روشن شد از آن قومِ بی رحم و مروّت

بر امامِ بیکس و بانویِ پشتِ در بمیرم

بیتِ حورایِ بهشت است این که می سوزد ددان را

من فقط برغصّۀ باباش بر دختر بمیرم

در شکست و…، پر شکست و حرمتِ حیدر شکست و

آه! بر طفلانِ آن غمخانۀ مضطر بمیرم

ناله دارد بند بندِ استخوانهایم  دراین دم

ازغمِ همراهیِ دیوار و ضربِ در، بمیرم

آن دو ملعونِ خبیثِ رذلِ بی اصل و نسب را:

آن دوتا را کِی برم از خاطرِ خود، گر بمیرم؟

ردِّ پایی بر صدف، قاتل شده دردانه ای را

باغ می سوزد درآتش، غنچه شد پرپر، بمیرم

با غلافِ پُر ز شمشیرِ قساوت…، آه! قلبم

دستها با خیزرانها گشته سنگین تر، بمیرم

دست بسته، بر سرِ زانو کشیدن، مرتضی را؟!

یاعلی…، بر دستِ تقدیرِ یلِ خیبر بمیرم

با شکسته استخوان، دست از حبیبش می کشد؟ نه!!

آن طرف: غیظ این طرف: یک فاطمه یاور، بمیرم

می کشد آتش زبانه، خاک و خون در هم تنیده

قد خمیده، تن تکیده، رفته آن لشکر، بمیرم

یا امامِ مجتبی! رخصت بده، آقای خوبم:

تا بگریم، تا بگویم: سوختم! مادر! بمیرم…

…« می کُشد زهرا خودش را، تا ولایت زنده باشد»

می کِشد زهرا خودش را بعد ازاین دیگر، بمیرم

شد علی دیگر پرستارِ انیس و مونسِ خود

آه! آیا فاطمه افتاده در بستر؟…، بمیرم

در غمِ دفن و غمِ چاه و غمِ همسایگانش

آه! بُگذارید بر مظلومیِ حیدر بمیرم

قومِ باطل، هیچ چشمِ دیدنِ حق را ندارد

حقّ و باطل، می شود روزی نمایان تر، بمیرم

امتدادِ کینه ها در کینه ها بر آلِ احمد

« بر سرِ گودال و بر انگشت و انگشتر بمیرم»

طفل و چشم و دست و گوش و سیلی و تکرارِ روضه

باز آتش، باز خیمه، چادر و معجر، بمیرم

دختری کوچک که روزی، کرد مادر را بهانه:

آه! گشته عمّه جانی در پیِ دختر…، بمیرم

… کِی دهد خونِ دو دیده، سینه را آرامشی، کِی؟

« مُهجه می خواهد! که در آئینشان بهتر بمیرم»

گر نشد باشم درآنجا و ببخشم جانِ خود را:

« باید اینجا تحتِ امرِ حضرتِ رهبر بمیرم.»

حمیدرضا کسرایی

مرثیه حضرت زهرا(س) –شهادت –  5

از سینۀ تنگ وغمِ بسیار چه گویم؟

از آینه و سنگِ جفاکار چه گویم؟

بشکسته: دل وـ  بغض وـ  قلم تاب ندارد

با حالِ نزار از گل و آزار چه گویم؟

از کوچه و، از خانه و، از هیزم و آتش

از کینۀ آن دشمنِ غدّار چه گویم؟

از پستیِ مستی وغمِ صورتِ نیلی

از دردِ میانِ در و دیوار چه گویم؟

از میخِ در و سینه و پهلوی شکسته

از بالِ پرستوی فداکار چه گویم؟

ای خیرِ کثیر از تو به اعجاب رسیده!

در نعتِ تو و کثرتِ ایثار چه گویم؟

توصیفِ تو، تنها سزد از ربّ و رسولش

ای نور! به مدحِ تو سزاوار چه گویم؟

ای پارۀ تن! میوۀ دل! اُمّ ابیها!

در شرحِ تو و منکَر و اِنکار چه گویم؟

ای « قُرَّةِ عَین و بَصَرِ آیۀ رحمت»!

از دیدۀ ناپاک و دلِ تار چه گویم؟

نامحرم و حرمت شکنی؟ وای به حالش

از شُنعتِ اندیشه و کِردار چه گویم؟

ای پیرِ شما بوالهَوَس و اُمِّ خبائث!

در خانۀ تطهیر، ز مردار چه گویم؟

از دستِ یَداللّهیِ دیوافکنِ خندق

« یا رب! زغمِ حیدرِ کرّار چه گویم؟ »

ازغربت و مظلومی و از روز و شبی تلخ

بر کامِ بلا دیدۀ اعصار چه گویم؟

« آرامشِ ما در گِرُوِ روزِ قصاص است»

از خستگیِ جملۀ اشعار چه گویم؟…

ای شاعرِ سرگشته! بگو: درغزلی تنگ

« از فاطمه، آن یاورِ بی یار چه گویم؟…»

حمیدرضا کسرایی

زمزمه روز شهادت زبانحال حضرت زینب (س)

تا چشمام و وا کردم/ با تو شدم رو در رو

خوابم یا که بیدارم؟/یعنی توئی،که تو خونه، تو دست گرفتی جارو؟!

-یعنی خدا،خوشی بازم

برگشته توی خونمون؟

ایشالا هیچ کی نبینه،

مادرشو قامت کمون

-بابا بیا،بعد دو(سه)ماه

مادر شده مشغول کار

دنیا رو داد،به من تا گفت:

گلم برو شونه بیار

# وای مادر ۳ #

بچه ها پاشید،مادر/ جدا شده از بستر

داره خمیر میگیره/ بعد دو(سه)ماه،باز میخوریم،دست پخت خوب مادر

-بذا منم،کمک کنم

خم نشو داخل تنور

فدای مهر مادریت

کارنکش از پهلوت به زور

-راستی چرا؟، پیش تنور

مشغول روضه خوندنی؟

نمیشناسم،خولی کیه؟

چرا انقدر زار میزنی؟

عبدالله باقری

زمینه حضرت زهرا (س) شهادت 1

آرام جانم ، ترک سفرکن – یارجوانم،حالم نظر کن

بنگرکه بیقرارم وای وای وای

زهرا بمان کنارم وای وای وای

چشمان زخمی، یک لحظه بگشا

احوال حیدر،داردتماشا

دستم به دامن تو وای وای وای

خونم به گردن تو وای وای وای

دیگر زپا نشستم وای وای وای

زهرا مرو زدستم وای وای وای

این درد سینه،برده امانت

دشمن چه کرده بااستخوانت

افتاده دستت ازکاروای وای وای

از ضربه های بسیار وای وای وای

اذیت مشوبا،بااین زخم پهلو

توبااشاره ،کمترسخن گو

ای یارچاره سازم وای وای وای

زهرا بگو چه سازم وای وای وای

جواب حضرت زهرا سلام اله علیها

ای مردتنها،بنشین کنارم-تاسربه روی پایت گذارم

گویم به چشم خونباروای وای وای

حیدر خدانگهدار وای وای وای

دراین سه ماهه،زحمت کشیدی

کردی تحمل،آهم شنیدی

شد موسم وصالم وای وای وای وای

دیگر نما حلالم وای وای وای

 جسمم شبانه،تنهاکفن کن

غسلم به زیر،این پیرهن کن

تابوت من به شانه وای وای وای

تنها ببر شبانه وای وای وای

دلشوره دارم،بهر یتیمان

جان تو و این طفلان گریان

دانی زچه در شور و نوایم

تنها به فکر ، کرب وبلایم

حسین کفن ندارد وای وای وای

جز پیرهن ندارد وای وای وای

قاسم نعمتی

 

نوحه شهادت حضرت زهرا (س) 1

الوداع   الوداع        دارو ندار من فاطمه جان

گفتم که ، می مانی،عمری کنار من فاطمه جان

کوه ِ رنج و دردم-دست و پا گم کردم

دور سر تو من می گردم

واکن-چشمت به رویم    بغضی-بسته گلویم

جز تو-دردم به که بگویم

زهرا زهرا یازهرا       زهرا ام ابیها

می گیرم، دامانت ، رویم زمین مزن فاطمه جان

کُشتی تو ، حیدررا،کم دست وپا بزن فاطمه جان

بس به خود پیچیدی-بدی از ما دیدی؟

رو به قبله چرا خوابیدی

برخیز-ازجا نگارم     دانی-طاقت ندارم

رویت-سنگِ لحد گزارم

قاسم نعمتی

نوحه شهادت حضرت زهرا(س) 2

تو خاتون عالمینی  – به حیدر نور دو عینی

قیامت مشگل گشایی – عزاداران حسینی

یاز هرا – نگاهی سوی ما کم

 بیا و – برای ما دعا کن

تو امضاء  برات کربلا کن

سلام ای بانوی غم کشیده

جوانی اما قامت خمیده

زنی بر سینه ماتم آن – سر بریده

بنی – حسینم وا حسین

شدی در آنش گرفتار – زدی تکیه کنج دیوار

صدا کردی فضه آمد – امان از داغی مسمار

یازهرا – به پیش اهل خانه

کشیده – مغیره تازیانه

شکسته – سر و بازو و شانه

شده آغازِ شش ماهه کشتن

به زیر پا سینه را شکستن

حسینت کربلا مانده زیر – پای دشمن

به جایی خورده سر تو – گرفت آتش معجر تو

به کوفه آمد همین ها – سر زینب دختر تو

امان از – غمی که گشته تکرار

امان از – مصیبت های بازار

امان از نگاه تلخ اشرار

کجا بودی که زینب به هرجا

میان کوچه ها شد تماشا

به اشک زینب خندیده دشمن-  بی مهابا

قاسم نعمتی

سم نعمتی

قاسم نعمتی

اشعار بعد از شهادت

مرثیه حضرت زهرا(س)  –  بعد از شهادت –  1

می شویمت که آب شوم در عزایِ تو

یا خویش را بخاک سپارم بجای تو

قسمت نبود نیتِ گهواره ساختن

تابوت شد تمامیِ چوبش برایِ تو

گر وا نمی شدند گره های این کفن

دق مرگ می شدند زِ غم بچه های تو

خون جای آب می چکد از سنگِ غسلِ تو

خون می چکد که زنده کند ماجرایِ تو

در بود و شعله بود و در اُفتاد رویِ تو

گُم شد میانِ خنده یِ مَردُم صدایِ تو

در بود و شعله بود و از آن در عبور کرد

هر کس که بود نیمه شبی در دعایِ تو

حالا زمانِ غسلِ تو فهمیده ام چرا

رویِ تو را ندید کسی تا شفایِ تو

تنها نه جای دست و زخم و کبودی است

آتش اثر گذاشته بر چشمهای تو

حسن لطفی

مرثیه حضرت زهرا(س)  –  بعد از شهادت –  2

اسماء بریز آب که قلبم مذاب شد

این مرد از خجالتِ این چهره آب شد

اسماء بریز آب که آتش گرفته ام

دیدی چگونه خانه من هم خراب شد

من چند بار شُسته ام و هَم نیامده

خونت هنوز می چکد از زخم تازه ات

این سنگِ غسل شاهدِ پهلویِ سرخ توست

ای خاک بر سرم چه کنم با جنازه ات

دریاب حالِ کودکانِ خودت را ببینشان

با گریه آستین سرِ دندان گرفته اند

حالا كه وقتِ بُردنِ تابوتِ مادر است

از من نشانِ خانه یِ سلمان گرفته اند

حالا عزایِ کندن قبرت گرفته ام

حالا برای بردنِ تابوت مانده ام

این جای تیغ کیست که بر بازوی تو است

این نقش دست کیست که مبهوت مانده ام

آه ای غرورِ من پس از این وقتِ تسلیت

لبخندها به دیدنِ یارِ تو می رسند

برخیز ذوالفقارِ نبردِ مرا ببند

فردا برایِ نبشِ مزارِ تو می رسند

باید که چند قبر برایت درست کرد

باید مرا به جای تو در قبر جا دهند

دست پدر رسید تو را گیرد از علی

شاید که زخم آتش در را شفا دهند

حسن لطفی

مرثیه حضرت زهرا(س)  –  بعد از شهادت –  3

امشب مدینه خوابِ راحت کرد مادر

اما تو را خیلی اذیت کرد مادر

همسایه هایت را دعا کردی و این شهر

هرشب فقط پشتِ تو غیبت کرد مادر

چشم و سر و پهلویَم امشب درد دارند

دردِ تو بر ما هم سرایت کرد مادر

بابا تو را می شست دیدم رفت از حال

وقتی به بازویِ تو دقت کرد مادر

این زخمِ سینه عاقبت کارِ خودش کرد

ما را اسیرِ این مصیبت کرد مادر

هم اشک هم بابا عرق می ریخت اما

حالِ مرا خیلی رعایت کرد مادر

از چادری که سهمِ من شد از تو،پیداست

آتش فقط از تو عیادت کرد مادر

با آنهمه زخمی که خوردی ، قاتلِ تو

از ماندنت در کوچه حیرت کرد مادر

آنروز دیدم هفت جایت را شکستند

دیدم مغیره هِی جسارت کرد مادر

دست از قلافِ خویش قُنفذ بر نمی داشت

هِی زد ، تو را غرقِ جراحت کرد مادر

از بس برایم روضه خواندی از حسینم

چشمم به این خون گریه عادت کرد مادر

می آید آنروزی که می گویم : کجایی

پیراهنش را شمر غارت کرد مادر

بر نیزه بود و ناگهان دیدم که سنگی

پیشانیِ او را دو قسمت کرد مادر

بازارِ شام و حال و روزِ ما به بازار

عباس را غرقِ خجالت کرد مادر

عمداً سنان با چند نامردِ یهودی

ما را معطل چند ساعت کرد مادر

حسن لطفی

مرثیه حضرت زهرا(س)  –  بعد از شهادت –  4

دارم عذاب می کشم و آب می کشم

با چاه آه از دلِ بی تاب می کشم

اُفتاده عکسِ ماه در این چاه و عکسِ من

دارم خجالت از رُخِ مهتاب می کشم

کِی در کنارِ خاکِ تو من خاک می شوم

کِی رَختِ خویش از دلِ سیلاب می کشم

سلمانِ پیر زیرِ بغلهایِ من گرفت

خود را به رویِ شانه یِ اصحاب می کشم

عکس تو مانده است به دیوارِ خانه ام

دستی که بسته شد رویِ این قاب می کشم

من هرچه می کشم همه از دستِ قنفذ است

داد از مغیره از غم خوناب می کشم

من هرچه از تو مانده در این بقچه ی غریب

دارم به چشم خسته ی بی خواب می کشم

دارم لباسِ سوخته را جمع می کنم

این میخ  این در  همه را آب می کشم

حسن لطفی

 

مرثیه حضرت زهرا(س)  –  بعد از شهادت –  5

رفتی و با رفتنت، ای روح و ریحان علی!

بارها از این جهان پر زد دل و جان علی

رفتی و با رفتنت، دیگر صفا از خانه رفت

با وفا دلدارِ مولا! نورِ چشمان علی!

کاش در هنگامِ رفتن، یک کلامت مانده بود

بهرِ تسکینِ دلِ تنگ و پریشان علی

« کَلّمینی، کلّمینی…» ای دل آرامِ علی!

لااقل صبری طلب کن، بهرِ طفلان علی

ای که مظلومانه از مظلومِ خود گشتی جدا!

کن دعایی، تا نگردد قاتلِ جان علی

ای که بال و پر گرفتی تا بلندایِ امین!

الأمان! گر ناتوان می بود ایمان علی

آه! بیتِ « لافتی»، شد خالی از الحانِ خوش

شاه بیتی نیست دیگر برغزلخوان علی

آسمانها و زمین، همواره می باشد غمین

با وداعِ آخرینِ بیتُ الأحزان علی

عاقبت، روزِ سیه آمد به پایان و دگر

ظلمتِ شب بود و نورِ ماهِ تابان علی

با وصیّت نامه ای رنج آفرین مولا چه کرد؟…

جسمِ زهرا بود و…، کفن و دفن و…، باران علی

شرحِ هجران را چه باید گفت، تا معنا شود؟

بهترین معناست: چاه و چشم گریان علی

ثِقلتِ بی مادری، گلواژۀ عترت شکست

« خالی از آیاتِ کوثر گشت قرآن علی»

مادرا! با رفتنت، رفتارِ قومی بی حیاء

تا قیامت می زند آتش به یاران علی

بغض دارم در گلوی خود، ازآن بغضی که داشت

غصّه از همسایگانِ نامسلمان علی…

حمیدرضا کسرایی

 زمزمه شام غریبان

 بند اول-غسل

با پای دل راهی شید/با بغضای تو سینه

با گل بیاید،نه هیزم

برای عرض تسلیت، همه بریم مدینه

-همه پشت در بمونید،

یه خبرایی تو خونه است

صدای آب،داره میاد

غسل بی بی مون شبونه است

-طبق وصیت مشغول

غسل از زیر پیرهنه

چی شد؟چرا؟،حیدر داره

بلند بلند زار میزنه ۲

#یامظلوم،یامولا،یاحیدر#

بند دوم-تشییع

از پیش درب سوخته/برید کنار عاشق ها

تابوت شو آوردن

کمک کنید،نمونده چون،رمق به پای آقا

-شب شب تشییع کردن

یار ولایته ولی

حس میکنم،که اومدیم

تشییع جنازه ی علی!

-آی خواهرا ،که اومدید،

شمام با ما به این سفر

مواظب ،زینب باشید

داره میاد از پشت سر ۲

میخونه،وای مادر،وای مادر

بندسوم-کنار مزار

حسن داره میمیره/بابا میگه آروم باش

خدا نخواد تو دنیا/یه باغبون،برا گلش،قبر بکنه با دستاش

-چه جور میخواد،به تنهایی،

یاسش و تو خاک بذاره

گریه کنید،آخه آقا،

محرم و یاری نداره

-با کی داره،حرف میزنه؟

انگار خجالت کشیده

چون یاسی که،جوون گرفت

پس میده قامت خمیده ۲

یا مظلوم،یا مولا،یاحیدر

عبدالله باقری

نوحه حضرت زهرا(س) –  شام غریبان   –  1

با گریه،شد امشب،ذکر حسین حسین بر لبِ تو

می گیرد،پیراهن،با دستِ کوچکش زینب تو

کربلایی زینب-مبتلایی زینب

بینی غمِ جدائی زینب

لشگر-فکر شکارند – هر سو – حمله بیارند

حتی-پیراهنش درآرند

زهرا زهرا یازهرا    زهرا ام ابیها

نوحة حضرت زهرا (س)

شام غریبان

یا زهرا یازهرا آتش نزن دلم ای عزیزم

با اشک چشمانم آب روان به رویت بریزم

جانم امد بر لب – من چه سازم امشب

با گریة حسین و زینب

 شامِ غمهای من شد – غسلت با پیرهن شد

با تو جسم علی کفن شد

زهرا زهرا یا زهرا

طفلانت دور من آهسته بی صدا گریه کردند

ملائک با آهِ حسین و مجتبی گریه کردند

بازویت می شویم  – ابرویت می شویم

خونابِ پهلویت می شویم

ازتو شرمنده هستم – رفتی من زنده هستم

مانده جسمت به رویِ دستم

زهرا زهرا یازهرا

با گریه می شویم آشفته مویِ تو ای عزیزم

رسیده دستم بر زخمِ بازویِ تو ای عزیزم

تو نگفتی آخر – دخترِ پیغمبر

آمد چه بر سرت پایِ حیدر

از تو من دل نکندم    باتو من سر بلندم

باید بندِ کفن ببندم

قاسم نعمتی

نوحه حضرت زهرا(س) – بعد از شهادت  – 1

یازهرا یازهرا برده فراقِ  تو صبرِ حیدر

بعد از تو این خانه گردیده فاطمه قبر حیدر

تا مزارت آیم  – بی کس و تنهایم

تا آسمان رسد آوایم

گریم بر غربت تو – صورت بر تربت تو

آیم شبها زیارت تو

زهرا زهرا یازهرا

یازهرا یازهرا دیگر سلام من بی جواب است

بعد از تو بی بی جان حیدر ببین که خانه خراب است

کودکانت هر شب – ذکر مادر بر لب

بانویِ خانه ام گشته زینب

بی تو لبریزِ آهم – خانه شد قتلگاهم

عمرِ بی تو دگر نخواهم

زهرا زهرا یازهرا

مو به مو اجرا شد زهرا وصیت تو اما

می ماند پیراهن با بوسة تو تا عاشورا

کربلا این دختر – از سویِ تو مادر

بوسه زند به زیر حنجر

پیش زینب چه ها شد – گودال محشر به پا شد

می دید از تن سری جدا شد

( نوحه  حماسی انقلابی  )

یازهرا یازهرا ما پایِ رهبری می مانیم

یازهرا یازهرا مانند تو رجز می خوانیم

عهدو پیمان بستیم – با ولایت هستیم

تحریم دشمنان بشکستیم

فاطمه یا زهرا

تشنة شهادت ما پیرو مسیرِ حسینیم

این عزت مدیونه یک رهبری چو پیرِ خمینیم

ما بصیرت داریم – مرد هر پیکاریم

در وقت فتنه ها بیداریم

فاطمه یازهرا

ای مردم ای مردم شمر زمانِ ما آمریکاست

آقای ما فرمود پایانِ راهِ ما عاشوراست

ما که غوغا کردیم – با ولی هم دردیم

دورِ سید علی می گردیم

فاطمه یازهرا

قاسم نعمتی

 

شهادت حضرت فاطمه زهرا ( علیها السلام ) به روایت سلیم بن قیس هلالی

شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها به روایت سلیم بن قیس3808
مشخصات کتاب:
سرشناسه : پوسایی، محمد باقر
عنوان و نام پدیدآور : شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها به روایت سلیم بن قیس/ محمد باقر پوسایی.
مشخصات نشر : اصفهان: مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، 1393.
یادداشت : عنوان روی جلد: شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها به روایت سلیم بن قیس از دیدگاه کتب اهل سنت.
عنوان روی جلد : شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها به روایت سلیم بن قیس.
عناوین اصلی کتاب شامل:
پیشگفتار؛ شخصیت سلیم بن قیس راوی اول؛ شخصیت ابان ابی عیاش راوی دوم؛ دلائل توثیق عام ابان بن ابی عیاش؛ دلائل توثیق خاص ابان بن ابی عیاش؛ شهادت حضرت زهرا به روایت سلیم بن قیس؛ بررسی راویان حدیث چهارم؛ بررسی راویان حدیث چهل و هشتم

apk :دانلود کتاب به فرمت apk برای موبایل و تبلت اندروید نسخه 2 به بالا

حجم فایل : 4.3MB

راهنمای استفاده از این نرم افزار را می توانید در این قسمت مشاهده نمایید.

 

فرمت apk برای موبایل و تبلت اندروید
apk :دانلود کتاب به فرمت apk برای موبایل و تبلت اندروید تا نسخه 2

حجم فایل : 400KB

راهنمای استفاده از این نرم افزار را می توانید در این قسمت مشاهده نمایید.

 

فرمت ghm برای درج در بازار موبایل های اندروید، آی او اس و ویندوز فون
ghm :دانلود کتاب به فرمت ghm برای درج در بازار موبایل های اندروید، آی او اس و ویندوز فون

حجم فایل : 89KB

راهنمای استفاده از این نرم افزار را می توانید در این قسمت مشاهده نمایید.

 

فرمت jar برای موبایل های قدیمی مانند جاوا و سیمبین
jar :دانلود کتاب به فرمت jar برای موبایل های قدیمی مانند جاوا و سیمبین

حجم فایل : 345KB

راهنمای استفاده از این نرم افزار را می توانید در این قسمت مشاهده نمایید.

 

فرمت epub برای استفاده در سیستم های مختلف  با نمایش ساختار اصلی کتاب
epub :دانلود کتاب به فرمت epub برای استفاده در سیستم های مختلف

حجم فایل : 171KB

راهنمای استفاده از این نرم افزار را می توانید در این قسمت مشاهده نمایید.

 

فرمت pdf برای استفاده در سیستم های مختلف  با نمایش ساختار اصلی کتاب
pdf :دانلود کتاب به فرمت pdf برای استفاده در سیستم های مختلف با کیفیت بالا

حجم فایل : 548KB

راهنمای استفاده از این نرم افزار را می توانید در این قسمت مشاهده نمایید.

 

فرمت html برای استفاده در سیستم های مختلف
html :دانلود کتاب به فرمت html برای استفاده در سیستم های مختلف

حجم فایل : 62KB

راهنمای استفاده از این نرم افزار را می توانید در این قسمت مشاهده نمایید.

 منبع سایت: http://ghbook.ir/

تراکت ، بنر و اینستاگرام طرح خام ازدواج حضرت زهرا(س) و حضرت علی(ع)

جهت ترویج شعائر اهل بیت و استفاده دوستان دیگر از طرح های خام “لطفا آدرس ذاکرین ری را از طرح ها حذف نکنید ” با تشکر.
التماس دعا

کتاب ذات الاحزان(اشعار فاطمیه 93 جمعی از شاعران شهرری)

ذات الاحزان

اشعار فاطمیه 93 جمعی از شاعران شهرری

برای مشاهد اشعار بر روی تصویر کلیک کنید

zatolahzan

دریافت سبک های کتاب

کلیک کنید

************

برای دریافت کتاب به صورت رایگان با شماره 09364010372 تماس حاصل فرمائید

************

اشعار ولادت حضرت زهرا(س) 2

تو ای جمادی دوم سلام بر ماهت

سلام بر تو و بر قدر و عزت و جاهت

بگرد ای شده چشم ملک قدمگاهت

بگرد ای همه دست خدا به همراهت

و ان یکاد بخوان روی حق تماشا کن

وضـو بگیـر ز کوثـر ثنای زهرا کن

خدای عزوجل مظهـرت مبارک باد

الا رسـول خـدا کوثـرت مبارک باد

خدیجه! دخت پدر پرورت مبارک باد

علی ولـی خدا! همسرت مبارک باد

خدا بـه قلب رسـول خدا صفا بخشید

تمام هستی خود را به مصطفی بخشد

الا محمـد امـروز کوثـرت دادیم

نماز آر که زهرای اطهرت دادیم

قسم به قدر که از قدر بهترت دادیم

نکوتر از پـدران تـو دخترت دادیم

چه دختری که پدر پرور است یا احمد!

تمام نسل تو زین دختر است یا احمد!

جمـال غیـب الهـی شــده تمـاشایی

به چشم پاک محمد به حُسن زهرایی

هــزار مرتبــه بــر او ســلام زیبایی

امین وحی به خاکش کند جبین‌سایی

خدا به ختم رسل داد کوثر خود را

فقط نـه کوثـر، روح مطهـر خود را

نبی گرفته در آغوش هم چنان جانش

به خنده گفت که جان پدر به قربانش

خـدای عــزوجل آمــده ثناخوانش

زمینیـان و سمـاواتیان مسلمـانش

تمـام سـوره ی فرقـان و نـور طلعـت او

به صنع خویش ببالد خدا ز خلقت او

پیمبران! همه در مکـه ازدحام کنید

بـه حـرمت قـدم فاطمه قیـام کنید

از ایـن ولادت و مولـود احترام کنید

به مادرش همه از جان و دل سلام کنید

زهی خدیجه! که روح مطهر آوردی

تـو از دل صـدف نور! گوهر آوردی

چه دختری که خداوند کوثرش خوانده

علـی ولی خـدا رکن دیگرش خوانده

بهشت نیـز بهشت پیمبـرش خوانده

پیمبر از شرف و قدر، مادرش خوانده

عجیب نیست که مام نبوتش خوانند

دوازده حجج ‌الله، حـجتش خــوانند

چه زهره‌ای که خداوند خوانده زهرایش

گرفتـه چشـم خـدا نـور از تماشایش

دعــای نــور بــود آیتـی ز سیمایش

ســلام دائــم پیغمبــران گـوارایش

نبی به حجره ی نورانی‌اش سلام کند

به پیش پـاش به امر خدا قیام کند

رخش صحیفه ی نور است و سین فرقان است

نـه بضعـه ی نبـوی بلکه بر نبی جان است

خدا گواست که مهرش تمام ایمان است

زبـان فضـهٔ او هـم زبــان قــرآن است

شنیده‌ایـد به هر خلوتی و انجمنی

نگفت فضه ی او جز کلام حق سخنی

الا که دختر یاسین و مام طاهایی

امینه، طاهره، صدیقه، زهره، زهرایی

ائمه‌انـد همـه گوهـر و تو دریایی

فقط نـه مادر سادات، مـادر مایی

که بر زنان جنان سروری کند جز تو؟

که بهـر شیعـه ی تو مادری کند جز تو؟

تو مـادر همـه خوبان روزگاری تو

تو اختیار قیامت به دست داری تو

تو در وجـود رسـول خدا قراری تو

تو در دل همگان صاحب مزاری تو

تو جان ختم رسل هستی و ابوالحسنی

تو مـادر همـه پیغمبـران، تو پنج تنی

تو مرغ حقّی و توحید آشیانه ی توست

بهشت قرب خـداوندگار خانه ی توست

نشان کعبه ی دل قبـر بی ‌نشانه ی توست

سلام گـرم محمد بـه آستانه ی توست

درود خالـق هستی به روح پاکت باد

سرشک دائم «میثم» نثار خاکت باد

شاعر : غلامرضا سازگار(ميثم)

************************

حضرت زهرا(س)-مدح و مناجات

آفریدند تو را مادر عالم باشی

آفریدند تو را تا که مقدّم باشی

آفریدند تو را پیش تر از هر چه که هست

تا که محبوبه ی حق باشی و اعظم باشی

آفریدند تو را نور دهی چون خورشید

مایه ی روشنی عالم و آدم باشی

آفریدند تو را پاک تر از حور و ملک

که تو پاکیزه تر از حضرت مریم باشی

اسوه ی ناله و اشک و غم و دردی زهرا

که تو مظلومه ترین مادر عالم باشی

یثرب از گریه ی تو یک شبِ آرام ندید

لحظه ای بود مگر فاطمه بی غم باشی

به کبودی تو سوگند محبّان توایم

تو دعاگوی اهالی محرم باشی

شاعر:رضارسول زاده

************************

حضرت زهرا(س)-از ولادت تا شهادت

باران گرفت و قصه ی دریا شروع شد

تکبیرهای جنگل و صحرا شروع شد

بابا که رفت دختر خود را بغل کند

بغضش گرفت و عشق همان جا شروع شد

صف بسته بود جمع ملائک در انتظار

پرده کنار رفت و تماشا شروع شد

کوثر به جوش آمد و رضوان خروش کرد

جشن و سرور عالم بالا شروع شد

چشمش به چشم های پدر خورد و بعد از آن

لبخندهای ام ابیها شروع شد

تا سال ها برای پدر، مادری کند

همراه او بماند و پیغمبری کند

تا عشق را نفس بکشد در هوای او

بابا برای او شود و او برای او

هی دور او بچرخد و پروانه ای شود

دستش برای موی پدر شانه ای شود

خیره شود به صورت او تا به ماه خود-

بوی بهشت هدیه کند با نگاه خود

تا پاره ی تنش بشود، میوه ی دلش

آئینه ای مقابل شکل و شمایلش

تا سال ها همین بشود ماجرای او:

بابا برای او شود و او برای او

بادی وزید و خنده ی دریا تمام شد

احساس خوب جنگل و صحرا تمام شد

خورشید او غروب خودش را بغل گرفت

یخ بست قلب عالم و گرما تمام شد

آئینه ای شکست و غمی انعکاس کرد

آئین مهربانی دنیا تمام شد

تنها بهانه بود برای وجود او

راهی شد و بهانه ی زهرا تمام شد

این کار، کار کیست؟! چه بد می زند به در

باور نکردنی ست، لگد می زند به در؟!

مشعل گرفته است که آتش به پا کند

یا با طناب دست شما را جدا کند

شاید تو بی علی شوی و او بدون تو…

از پشت در صدا بزنی یا علی نرو!

یعنی که قطره قطره بریزی به کوچه ها

نامش نیفتد از دهنت تا به انتها

یعنی بجنگ! وقت تماشا نمانده است

یعنی به او نشان بده تنها نمانده است

این جا کجاست؟! چادر خاکی! چه می کنی؟!

تنهاترین نشانه ی پاکی چه می کنی؟!

این جا غریبه نیست، چرا رو گرفته ای؟!

آیا تویی که دست به زانو گرفته ای؟!

دیر آمدم بگو که چه کردند کوچه ها

بانوی قد خمیده! زمین می خوری چرا؟!

این کودکت چه دیده که هی زار می زند؟!

هی دست مشت کرده به دیوار می زند

حق دارد او که طاقت این روز را نداشت

روزی که خانه دستِ کم از کربلا نداشت

روزی که از صدای غمت شهر خسته شد

روزی که چشم های تو یک باره بسته شد

روزی که زخم های عمیقت دوا نداشت

روزی که گریه های تو دیگر صدا نداشت

توفان گرفت و آن شب یلدا شروع شد

خون گریه های عالم بالا شروع شد…

شاعر : حسن اسحاقي

************************

گل کرد ستاره بر روی روشن ماه

بر روی ستاره ماه می‌کرد نگاه

می‌گفت به زیر لب که ماشا‌الله

لا حول ولا قوه الا بالله

×××

از محضر دوست، وحی دیگر آورد

بر خصم نشان «هو الابتر» آورد

شاباش قدوم فاطمه، جبرائیل

«انا اعطیناک الکوثر» آورد
************

نوری از خود در شبی شور آفرین

آفرید از نور خود نور آفرین

در وجود ذرّه ها شوری فكنــد

بر زمین و آسمان نوری فكند

نور را بر تیره گی ها چیره كرد

آسمان را مات كرد و خیره كرد

قدسیان دیدند نوری منجلی ست

آسمان ها غرق در نوری جلی ست

سجده آوردند بر نور مبین

روی آوردند بر عرش برین

یك صدا گفتند، با نور آفرین

آفرین بر خلقت نوری چنین

سیّد و آقای ما، این نور چیست؟

آفرینش روشن از انوار كیست؟

وحی آمد سوی آنان از خدا

كای همه مبهوت این نور هُدا

آفریدم نوری از قدر و شرف

تا كه در دل ها فتد شور و هدف

در زمین و آسمان شور من است

این تجلی جلوۀ نور من است

ای ملائك نور نوری اعظم است

در حریم حُرمت من محرم است

در دل هر ذره ای گر همهمه است

آفرینش غرق نور فاطمه است

فاطمه یعنی تجلی بخش عرش

نور او یعنی عمود عرش و فرش

فاطمه یعنی صراط مستقیم

فاطمه بانوی جنات نعیم

فاطمه آئینۀ تقوا بود

فاطمه انسیة الحورا بود

فاطمه نور است و مهر عصمت است

مادر خورشیدهای خلقت است

از همین آئینۀ غیب و شهود

یازده خورشد می آید وجود

هر یكی خورشید او، نوری جلی ست

كز تجلایش جهانی منجلی ست

هر یكی شمس ولایت می شود

مشعل راه هدایت می شود

در شب میلاد او با های و هو

ای «وفائی» بر بنی الزهرا بگو

گر كه در شعرم فروغی ظاهر است

این روایت از امام باقر است

شاعر : سيد هاشم وفايي

************************

باز درهای عنایت همه باز است امشب

شب قدر است و شب راز و نیاز است امشب

هر چه نور است در آفاق حجاز است امشب

افق مكه تماشا گه راز است امشب

ساقی كوثر و پیمانه و مستی آن جاست

راز نشناخته ی عالم هستی آن جاست

مكه لبریز تمنای حضور است امشب

مكه سر چشمه ی شیدایی و شور است امشب

مكه سینای پر از نخله ی طور است امشب

مكه سرشار شكوفایی و نور است امشب

این همان مبدأ فیض است كه امید آن جاست

این همان مهبط وحی است كه توحید آن جاست

كعبه را پیش نظر تا كه تجسم نكنی

مثل گلبرگ لب غنچه تبسم نكنی

«كعبه آن سنگ نشانی است كه ره گم نكنی»

غفلت از كعبه ی جان و دل مردم نكنی

كعبه خود قبله نمایی ست كه در آن صحراست

به همان كعبه قسم قبله ی دل ها زهراست

دل به این قبله بده كز همه افزون باشی

سعی كن آینه در آینه مفتون باشی

در طواف حرم عشق دگرگون باشی

نكند یك نفس از دایره بیرون باشی

جای در سایه توحید گرفتن، هنر است

نور از دختر خورشید گرفتن هنر است

دختر وحی و نبوت كه نبی مانند است

مادر پاكی و عصمت كه علی پیوند است

گوهر صبر و صداقت كه سعادتمند است

گلبن عشق و محبت كه پر از لبخند است

گرمی و روشنی چشمه ی خورشید از اوست

شادی عالم از او خرمی عید از اوست

ماه از شرم نگاهش رخ خود پوشیده است

مهر در بندگی حضرت او كوشیده است

زهره هم از كف او جام ولا نوشیده است

یازده چشمه ی نور از دل او جوشیده است

بس كه این آینه ی نور نبوت پاك است

به خدا ناب ترین ترجمه ی لولاك است

این گل است آن كه به او ناز پیمبر می كرد

در صدف چون گهری پاك سخن سر می كرد

همه شب زمزمه ی عشق مكرر می كرد

خویش را همدم تنهایی مادر می كرد:

كای به دریای وفا گوهر تنهای قریش

مكن اندیشه ز بی مهری زن های قریش

گر كشیدند ز دیدار تو دامن مادر

همدم راز تو هستم به خدا من مادر

غرق گل كردن دامان تو با من مادر

یا تو از عشق بكن زمزمه یا من مادر

باغبان! نخل امید تو ثمر خواهد داد

آسمان مژده ی میلاد سحر خواهد داد

آن سحر سر زده آن صبح امید آمده است

یك چمن نسترن سرخ و سپید آمده است

گل مریم به طربناكی عید آمده است

چشمه ی فیض خداوند مجید آمده است

چه نشینید كه جبریل امید در راه است

ذكر خیر همه یا بنتِ رسولَ الله است

به خدا گلبن توحید، بَرَش فاطمه است

شجر طیبه آری، ثمرش فاطمه است

شب یلدای جدایی سحرش فاطمه است

صدف پاك نبوت گهرش فاطمه است

ذوب شد فاطمه در طور تجلای علی

نرسد هیچ كمالی به تولای علی

به ولای علی از فاطمه عاشق تر كیست؟

به علی دوستی او بشری نیست كه نیست

او حبیبی ست كه در سایه ی محبوبش زیست

آن قدر داشت صبوری كه بر او صبر گریست

آری ای فاطمه صبر تو تماشایی بود

عافبت سوزترین نوع شكیبایی بود

ما كه شادیم ز شادی تو غمگین ز غمت

ای جگر گوشه ی عصمت! سر ما و قدمت

ای دل آرام نبوت! كم ما و كرمت

میهمان كن دل ما را به طواف حرمت

شب شادی و سرور است «شفق» را دریاب

آرزومند حضور است «شفق» را دریاب

شاعر : محمد جواد غفورزاده (شفق)

************************

حضرت زهرا(س)-مدح و ولادت

و زمین مثل خیمه گاهی بود

که تمامش پر از سیاهی بود

تو رسیدی و این رسیدن تو

شکلی از رحمت الهی بود

ماه حالا تویی وَ یا خود ماه؟

که خودش هم سر دو راهی بود

ماه؟ زهرا؟ چه می نویسم من

کار من کار اشتباهی بود

تو ببخشم که وصف تو دریا

کاغذ طبع شعر کاهی بود

کاغذم از تلاطمت خیسم

کاش باشم قلم که بنویسم

تا نبودی جهان خیالی بود

سال ها از بهار خالی بود

بی تو حتی وجود هر انسان

مبهم و گنگ و احتمالی بود

همه ی سفره ی قناعتتان

چند تا کاسه ی سفالی بود

نه بهاری که با علی بودی

همه اش پر ز بی سوالی بود

هر کجایی که می رسیدی تو

برکت از آنِ آن اهالی بود

عشق را سمت خویش می خواندی

هر زمان آسیاب گرداندی

تویی آن کس که کس نفهمیدش

چشم دنیاییان نمی دیدش

تو نبودی ولی خیالت را

داشت آدم زمان تبعیدش

و تو آن سیب نوبری بودی

که برای خودش خدا چیدش

و نهالی رسیده بودی که

خشک سالی رسید و خشکیدش

روزگاری ستاره ها دیدند

ماه افتاد پیش خورشیدش

ماه بودی برای خورشیدی

خوب شد بیش از این نتابیدی

خطبه ات کار نص قرآن کرد

چهره ی شهر را نمایان کرد

خطبه ات جای خود، یهودی را

یک شبه چادرت مسلمان کرد

چه قدر دست های مادریت

گندم آسیاب را نان کرد

چه قدر ظرف آب نیمه شبت

عطش عشق را دو چندان کرد

عشق را پیچ و تاب می دادی

به حسینت که آب می دادی

آن که با او پر از صفا بودی

تشنه هرگز نبود تا بودی

ساقی ظرف آب نیمه ی شب

راستی کربلا کجا بودی؟

نکند لا به لای آن صحرا

فکر یک تکه بوریا بودی

با همان چادری که خاکی شد

آمدی دست بر عصا بودی

آسمان غرق بیقراری شد

پیکر ماه نیزه کاری شد

شاعر : علي زمانيان

************************

حضرت زهرا(س)-مدح و ولادت

دری به سمت حیاط تجلی اش وا کرد

سپس نشست و خودش را کمی تماشا کرد

و آن همه عظمت را کمی به نور کشید

و نور را به تجسم کشید و انشا کرد

سپس و اَشرَقتِ الاَرضُ و السَّماء نوشت

و بر زمین و زمان آیه آیه املا کرد

و بسته شد همه چشم های ما وقتی

که نور آینه در آینه تجلا کرد

زلال آبی خود را به روی آینه ریخت

تمام مهر خودش را به اسم دریا کرد

باسم نورٌ علی نور ،این الهه نور

فرشته ای شد و بال اراده را وا کرد

سپس به سمت خدایش پرید و زهرا شد

خدا تجلی خود را به نام زهرا کرد

بگیر دست گدا را به حق ساداتی

به حق فاطمه یا فاطر السمواتی

سلام مادر آئینه های خورشیدی

سلام مادر این بچه های توحیدی

چگونه سجده گذاریم روز مادر را

که مهر مادریت را به شیعه بخشیدی

اگر نگاه تو افتاده سمت ما حتماً

تو برق شوق علی را به چشممان دیدی

سبد سبد دل ما را به دست سبز خودت

از آسمان شجرهای طیبه چیدی

از آن به بعد اگر چه مزار تو مخفی ست

ولی به جز دل ما هیچ جا نگنجیدی

از آن به بعد شعاع ولایتت با ماست

از آن به بعد علی در علی درخشیدی

اگر که کشور ما ایمن است از فتنه

برای این که شب راحتی نخوابیدی

به دست های قنوتت دخیل می بندیم

و چشمه های بلا را به بیل می بندیم

همیشه نان جو سفره ات تبسم داشت

و از صفای همین سادگی تکلم داشت

ولی ملائکه ها هم همیشه می دیدند

که سائل در این خانه نان گندم داشت

به روی دست قنوتت چه پرورش دادی

که این همه کف پایت گل تورم داشت

همین که روی گرفتی ز مرد نابینا

چقدر درس نجابت برای مردم داشت

چهل یهود مسلمان چادر تو شدند

ببین چه معجزه هایی لباس خانم داشت

همین که خون خدا در رگ تو می جوشید

حسین حسین به روی لبت ترنم داشت

برای حق فدک ایستادی ای بانو

اگر چه پهلوی یاست کمی تالم داشت

بگو که داغ گذارند روی دست عقیل

که باز زنده شود قصه عدالت ایل

به اسم فاطمه هر واژه موشکافی شد

و با وجود تو شعر خدا قوافی شد

تمام خلقت عالم ورق ورق بودند

تو آمدی و کتاب خدا صحافی شد

تو آمدی و نماز هزار پیغمبر

برای آمدنت مثل یک تجافی شد

تو آمدی و هزاران رسول می گفتند

رسالت همه انبیاء تلافی شد

تو آمدی و علی داشت دور تو می گشت

و این طواف در عالم عجب طوافی شد

محبت تو برای ملاک خوب و بدی

به روی دست خدا مثل ظرف صافی شد

به رنگ سبز پیمبر بگیر دست مرا

به رسم عاطفه مادر بگیر دست مرا

و انبیای الهی که بی بدیل شدند

برای درک شب قدر تو گسیل شدند

به هم کلامی تو عده ای کلیم شدند

کنار سفره تو عده ای خلیل شدند

و عده ای به نگاهت عزیز مصر شدند

پیمبران بزرگی از این قبیل شدند

و عده ای که به بال قنوت تو خوردند

به یک دعای تو یک باره جبرئیل شدند

فرشته های خدا هم یکی یکی بانو

به رشته های نخ چادرت دخیل شدند

کمی محبت تو به سنگ ها زده شد

که سنگ ها همگی گوهری اصیل شدند

بیا و چشمه ما را کمی زلالی کن

مرا غبار قدوم همین اهالی کن

نشسته ام که به دست آورم نگاهت را

به آسمان بزنم تا غبار راهت را

ز رو سیاهی من شب به شرم می افتد

سپید کن شب تاریک رو سیاهت را

چقدر گریه برایم نموده ای مادر

بمیرم این که نبینم من اشک و آهت را

کدام روضه بخوانیم و باز گریه کنیم

کدام روضه محبوب و دل بخواهت را

چقدر غیرت خورشیدیت شکست آن روز

که ریسمان زده بودند دست ماهت را

میان کوچه تو را می زدند ای مادر

بمیرم این که علی دید قتلگاهت را

همان کسی که در آن کوچه ها جسارت کرد

به کربلا کفن پاره پاره غارت کرد

شاعر : رحمان نوازني

************************

حضرت زهرا(س)-مدح و ولادت

الا مکه امشب چه زیبا شدی

چو روی محمد دل‌آرا شدی

تو شهر خدایی و بختت بلند

که طور تجلای زهرای شدی

به چشم پیمبر به چشم علی

بهشت خدای تعالی شدی

تو در عرشه‌ی فرش بودی غریب

کنون برتر از عرش اعلا شدی

در و دشت و کوهت دل‌آرا شده

کـه چشمت قدمگـاه زهرا شده

خدیجه زهی دختر آورده‌ای

سراپای پیغمبر آورده‌ای

شگفتا که بهر رسول‌خدا

نه دختر فقط، مادر آورده‌ای

به غیر از پیمبر به غیر از علی

ز هر مرد بالاتر آورده‌ای

سر سروران خاک پای تو باد

که بهر علی همسر آورده‌ای

چه قابل سر ما فدایش شود

پـدر گفـت بابا فدایش شود

محمد عطا شد ز حق کوثرت

سلام خدا بر تو و دخترت

گرامی بدارش چو جان عزیز

که هست الهی است این گوهرت

تو روح همه عالم استی و او

بود روح پاک تو در پیکرت

خدا گوهری بهتر از این نداشت

تویی بهترین هدیۀ داورت

خـدای تعــالی بــه تکریم تو

همه هست خود کرد تقدیم تو

تعالی الله از گوهری اینچنین

تو را می‌سزد دختری اینچنین

به حق خدا جز تو پیغمبری

کجا داشته کوثری اینچنین؟

تو داماد می‌بایدت چون علی

علی را سزد همسری اینچنین

حسین آنکه فخر همه عالم است

کند فخر بر مادری اینچنین

خـدا را روی عالم‌آراست این

فصلِّ لربِّک که زهراست این

که دیده که محبوبۀ کردگار

بود بر سرش چادر وصله‌دار

که دیده به یک زن که مردان فداش

کند ذات پروردگار افتخار

که دیده زنی را که وقت نماز

نماز از نمازش شود بی قرار

که دیده زبان زنی در سخن

شود بر دفاع علی ذوالفقار

که دیده که خورشید در اوج نور

بپـوشد رخ خویش از چشم کور

به محشر قیامش قیامت کند

کنار پیمبر امامت کند

مرا بیم از آن است ای دوستان

که بر دشمنش هم کرامت کند

نترسید از سختی روز حشر

که در حشر، زهرا زعامت کند

هر آن کو نصیبش نشد فیض او

چه بهتر که خود را ملامت کند

بدانیـد در روز محشـر همه

که زهرا کند مادری بر همه

نگاهش بود شافع امتی

به هر گام خاک رهش جنتی

عجب نیست کز گردش چشم او

شود باب دوزخ در رحمتی

به قرآن قسم بی‌تولای او

نگردد قبول خدا طاعتی

به هر صفحۀ عارضش مصحفی

به هر گوشۀ چادرش آیتی

بود شیعه در حشر با فاطمه

برات بهشت است یا فاطمه

رسد روز محشر ندا فاطمه

بزن دوستان را صدا فاطمه

تو و اختیار جحیم و بهشت

ببخشا به حکم خدا فاطمه

نه ‌تنها خلایق به بازار حشر

سر و کارشان هست با فاطمه

شنیدم که در آتش تب، مدام

امام ششم گفت یا فاطمه

ببینی به محشر چو رو آورند

ز هـر سو توسل به زهرا برند

الا آبرو آبرومند تو

بهشت خدا عکس لبخند تو

سلام خدا باد هر صبح و شام

به ام و اب و شوی و فرزند تو

به آباء و ابناء پاکت قسم

که مادر نیاورده مانند تو

تو عبد خدایی ندارم عجب

خداییت بخشد خداوند تو

اگر دست تو دست داور نبود

دگــر بوســه‌گاه پیمبر نبود

تو وجه‌اللهی در نگاه علی

کنار علی تکیه‌گاه علی

بنازم ولایت‌مداریت را

که جان دادی آخر به راه علی

همه شهر بودند دشمن ولی

تو بودی تمام سپاه علی

همه ناله بودی و نگذاشتی

که برخیزد از سینه آه علی

نــه میثم سـزد خلـق عالم همه

بگیرند درس از تو یا فاطمه

شاعر : غلامرضا سازگار(ميثم)

************************

وقتی قدم به خاک زدی خاک جان گرفت

آئینه ای ز نور تو هفت آسمان گرفت

چشمت که باز شد به خدا جز خدا ندید

هفت آسمان ز نور تو رنگین کمان گرفت

گلزار وحی با تو نه تنها بهشت شد

عطر بهشت از تو تمام جهان گرفت

کعبه ز یمن آمدنت غرق شور شد

بطحا ز شوق، رونق باغ جنان گرفت

یک فاطمه به خلقت خود داشت کردگار

او را ز حق خدیجه کنون ارمغان گرفت

بانوی بانوان بهشتی تو و ز تو

مریم نشان خدمت این آستان گرفت

حّوا به پاس دیدن رخسارت از بهشت

در دست خویش دسته گل ارغوان گرفت

جبریل آن پرستوی قدسی، به پاس تو

بر بام بوستان نبّوت مکان گرفت

فضه ز فیض خدمت این آستان نور

از ابر رحمت تو به سر سایبان گرفت

با دیدن جلال تو هرگز عجیب نیست

انگست حیرتی که فلک بر دهان گرفت

قرآن کتاب نور خدا در مدیح توست

باید تو را ز مصحف قرآن نشان گرفت

از سیر زندگانی غرق شکوه تو

درس وفا و عشق و فضیلت توان گرفت

ای آفتاب عصمت کبرای حق، دلم

در سایۀ محبت تو آشیان گرفت

چون خط نور می گذرد از پُل صراط

هر کس که از ولای تو خط امان گرفت

هر دل که شمع محفل زهرا و آل شد

پروانۀ بهشت از این خاندان گرفت

دیگر چه می توان به مدیحت نوشت و گفت

وقتی قلم ز دست فتاد و زبان گرفت

امشب شبی خوش است «وفائی» که می توان

حاجت ز آستان امام زمان گرفت

شاعر : سيد هاشم وفايي

************************

بانو سلام! حال شما؟ روز مادر است

روز زنی که از همه مردان، سَری سَر است

روز شما که مادر زینب، حسن، حسین

نه! روز دختری ست که اُمّ پیمبر است

از آسمان صدای قدم هات می رسد

گوش فلک ز همهمه ی عرشیان کر است

حیف از تو و زنان قریش!! میزبان تو…

جمعی ز مریم، آسیه و ساره، هاجر است

یاس نبی! کبوتر دردانه ی علی!

هفت آسمانِ دل ز قدومت معطر است

تو ماه آسمان شدی، از تکه های تو

این یازده ستاره به گردت مدوّر است

شیرین و خسرو، لیلی و مجنون و عشقشان

با عشق بی بدیل شما کی برابر است؟؟!!

ای یکه تاز عشق! تماشاچی ات شدیم

حیران عشق بازی تو حقّ داور است

«یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب

“کز هر زبان که می شنوم نامکرر است»*

رخصت بده برای شما شاعری کنم

«از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است»*

مادر بگو که دست مرا رد نمی کنی

این شعر هم “هدیه ی من روز مادر است”

گفتم مکان وعده؟؟!!…کجا پیشکش کنم؟!!

گفتی حریم دختر موسی بن جعفر است!

بانو ببخش آخر شعر بغض کرده ام

آخر هنوز ردّ نگاهم به یک “در” است

از فاطمیه تان به حسن فکر می کنم

و چشم های مات که از واقعه تر است…

اشعار ولادت حضرت زهرا(س)1

قلم مطهر و صفحه مطهر و تحریر

به آب و تاب کنم وصف آیه ی تطهیر

تو کیستی که همه قاصرند از درکت

چگونه می شود آخر تو را کنم تفسیر

مقابل قدمت جبرییل زانو زد

ز بس جلالیت ذات توست عالم گیر

به پیشگاه شما از خدا پیام رسید

سلام حضرت کوثر… سلام خیر کثیر

قسم به لوح و قلم گر اراده فرمایید

به باب میل شما می خورد رقم تقدیر

میان خانه نشستید و ذکر می گویید

تمام ارض و سماوات غرق این تکبیر

تمام خلق تو را در نقاب و دیده و بس

فقط خدا رخ تو بی حجاب دیده و بس

زمانه ظرف ندارد که تو ظهور کنی

کجا به کوتهی فکر ما خطور کنی

اگر قنوت بگیری میان سجاده

تمام شهر به یک غمزه غرق نور کنی

کلیم خانه ی حیدر! به یک دعای سحر

سرای کوچک خانه شبیه طور کنی

تو بهجت دل مولایی و به یک لبخند

وجود خسته ی او را پر از سرور کنی

فضای کوچه پر از عطر سیب می گردد

ز هر دیار اگر لحظه ای عبور کنی

تو روح عاطفه ای… گرچه من گنه کارم

مرا مباد ز خود لحظه ای تو دور کنی

غبار راهم و تو سایه ی سرم هستی

چه غم به روز قیامت تو مادرم هستی

دگر زمان سرور پیامبر آمد

که گاه زخم زبان قریش سر آمد

تو همزبان خدیجه شدی میان رحم

که غم مخور شب تنهایی ات سحر آمد

برزگ بانوی کعبه چقدر تنها بود…

ز دیده های پر از مهر او گوهر آمد

شمیم سیب بهشت از حجاز می آید

نگار ماست غریبانه از سفر آمد

خدا برای علی خلق کرده است تو را

برای شیر خدا بهترین سپر آمد

تمام فخر علی شوهری فاطمه است

خبر دهید به حیدر که همسفر آمد

به روی شانه ی تو بیرق علی برپاست

علی که فاطمه دارد همیشه پابرجاست

کریم شهر علی سفره دار زهرا بود

جمال حق علی…آینه دار زهرا بود

به دست خالی از این خانه سائلی نرود

که در کنار علی خانه دار زهرا بود

قسم به آن زرهی که همیشه پشت نداشت

میان دست علی ذوالفقار زهرا بود

اگرچه نام علی هم ردیف با نمک است

بر این ملیح زمانه نگار زهرا بود

همه زمین و زمان در طواف روی علیست

مطاف روی علی در مدار زهرا بود

حسن کریم و حسین دست گیر عالمیان

همیشه محور این اعتبار زهرا بود

از آن زمان که گل ما به عشق می آمیخت

خدا خدایی خود را به پای زهرا ریخت

خدا به وسعت عرشش تو را معظم کرد

کنیز خویش صدا کرده و مکرم کرد

صدای هر تپش توست ذکر علی

به این صدا همه ی ذکر ها منظم کرد

میان عرصه ی محشر شفاعت همه را

به گوشه ای ز نخ چادر تو محکم کرد

سپس گشود مسیر ورود جنت را

گروه فاطمیون بر همه مقدم کرد

چکیده ی جلوات تو و علی روزی

حسین گشت و به پا بیرق محرم کرد

برای اینکه بماند همیشه جلوه ی تو

میان قامت زینب تو را مجسم کرد

به هرم آتش دوزخ بسوزد آن دستی

که بین کوچه به یک ضربه قامتت خم کرد

میان آن در و دیوار خون تازه نشست

بلند مرتبه بودی و حرمت تو شکست

قاسم نعمتی

************************

لطف چشمان توست حيدري ام

بانگاه تو از بدي بري ام

آمدم محض گفتن تبريك

بادل عاشق كبوتري ام

فكر كردم كه زود آمده ام

بعدديدم گداي آخري ام

از ازل تاهميشه مادر جان

مست از اين شراب كوثري ام

در روايات مان نوشته شده

گفته اي تابهشت مي بري ام

تو اگر مادر زمين هستي

پس منم تا هميشه مادري ام

زير اين سقف چادرت يك عمر

سخت مشغول كار نوكري ام

نوكري تو كار و بار من است

مايه ي فخر و اعتبار من است

در نگاهت نبي خدا را ديد

درقنوت تو ربنا را ديد

بهر تبريك جبرئيل آمد

دست برسينه انبيا را ديد

پدرت پشت درب خانه تان

باگل و هديه مرتضي را ديد

آسمان و زمين پر از گل شد

تا كه روي گل شما را ديد

پا به روي زمين زدي وجهان

مادر شاه كربلا راديد

چادرت را تكاندي و خورشيد

زير پايت ستاره ها را ديد

آنقدر در حجاب بودي كه

ماه در چادرت حيا را ديد

تا ابد سايه گستري مادر

همه عشق حيدري مادر

تا لبانت به مادرت خنديد

بندگان را خداي تو بخشيد

چادرت را كه دوخت دست ملك

باقي اش رابه روي كعبه كشيد

مصطفي جاي نقل روي سرت

تكه هاي ستاره مي پاشيد

هر كجا مصطفي نظر مي كرد

رد پاي فرشته را مي ديد

ناگهان باملائك آهسته

گفت آرام دخترم خوابيد

باز قنداقه را بغل كرد و

گونه ات را به خنده مي بوسيد

مثل آن لحظه اي كه در معراج

از سرشاخه سيب سرخي چيد

بوي ياس تو برمشام آمد

باز خورشيد روي بام آمد

آفتاب قديم دنيايي

مادر مهربان بابايي

تا همين قدر ازتو مي گويم

در دو عالم فقط تو زهرايي

تا تو هستي غمي نمي ماند

روز محشر شفيعه مايي

اي پناه امام اول ما

ذوالفقار علي اعلايي

باوجودي كه مادري اما

در كرامت چقدر آقايي

بسكه مديون دستهاي توام

از كنارت نمي روم جايي

مرتضي تكيه گاه احمد بود

پس توهم تكيه گاه مولايي

روزمحشركه مي شودمادر

چقدر مي شوي تماشايي

توخودت شافعي ولي آنجا

حامل دستهاي سقايي

مي رسد نغمه اي ز سوي خدا

فاطمه تابهشت مي آيي؟

آنقدر خوب و مهربان هستي

باز هم فكر شيعيان هستي

ماه بي جلوه ي رخت تار است

كار دنيا بدون تو زار است

يوسف مصري ازهمان اول

سركويت غلام دربار است

از كرامات دست باكرمت

به شما عالمي بدهكار است

چادرت شهر را مسلمان كرد

از حديثش جهان خبر داراست

مادر من مواظب خود باش

در مدينه حسود بسيار است

تكيه گاه هميشه ي حيدر

شوهرت بي تو بي علمدار است

روضه اي كه گرفته جانم را

روضه ي سخت درب وديوار است

دل دنيا گرفت از آهت

اي به قربان صورت ماهت

مهدی نظری

************************

بر عالم سرما زده گرما دادند

خورشیدترین! تو را به دنیا دادند

با سجده و سجاده چهل روز گذشت

تا عاقبت آن سیب خدا را دادند

مفهوم حقیقی حیاتی بانو!

با تو به زمین معنی ومعنا دادند

تا اینکه به سوی آسمانها بپریم

با نام شما به بالمان پا دادند

بامعجزه ی کنیز چشمان شما

هی مرده گرفتند و مسیحا دادند

ای قبله لبهای محمد زهرا

سر سبزی طوبای محمد زهرا

تسبیح خدا که از ازل می کردی

سجده به هو عزوجل می کردی

در لحظه ی ناب سحر هر جمعه

یاد همه ی اهل محل می کردی

با شهد نگاه مهربانت هر روز

تلخی زمانه را عسل می کردی

لبخند که می زدی همه غم ها را

در چشم علی چه زود حل میکردی

یک دست به آسیاب سنگی با درد

با دست دگر بچه بغل می کردی

زحمت کش خانه ی علی یا زهرا

مهتاب شبانه ی علی یا زهرا

تو فاطمه هستی وکسی کوثر نیست

از رتبه ی قدسی تو بالاتر نیست

تا روز ابد اگر بماند دنیا

غیر از تو کسی هم نفس حیدر نیست

ای شان نزول همه ی آیین ها

بی معرفت مهر تو پیغمبر نیست

هر روز می آید دم در بابایت

یعنی احدی از گل من بهتر نیست

این واجب عینی است ببوسد دستت

این مهر پدر به ناز یک دختر نیست

یعنی که تویی بانی خلقت زهرا

یعنی که تویی راه سعادت زهرا

ای بال و پر فرشته ها دورو برت

ای حور زمین که آسمان زیر پرت

با پای ورم کرده سر سجاده

هرگز نشود ترک دعای سحرت

صد بارشنیده شد که پیغمبر گفت

ای روی دو پهلوم فدایت پدرت

خرمای بهشتی تورا می خواهد

این معتکف دائمی پشت درت

تا حشر بماند به دل دنیامان

غمنامه این زندگی مختصرت

ای ناله ی جانسوز مدینه زهرا

خاکستر تو مانده به سینه زهرا

بی تو همه ی باغچه هامان زردند

از داغ وغم دوشنبه ها دل سردند

از روز سقیفه تا که بازوت شکست

بر حرمت این خانه بلا آوردند

با ضربه ی یک غلاف بی شرم وحیا

ای وای بمیرم چه کبودت کردند

تو رفتی و مادران این داغ هنوز

مارا به بهانه ی غمت پروردند

حالا همه ی قبیله ات در به درند

کی در حرم امن تو بر می گردند

عجل لولیک تو بخوان یا زهرا

ای مادر صاحب الزمان یا زهرا

علیرضا لک

************************

این کیست ، این که محو تماشای خود شده

پیش از ظهور ، مادرِ بابای خود شده

در بی زمانِ مانده به میلاد ، سر بلند

از امتحانِ روشن فردای خود شده

با سیزده مناره خدا را صدا زده

قد قامت بلند مصلّای خود شده

منظومه های شمسی او بی نهایت اند

گرم شکوه دیدن ژرفای خود شده

عقل فرشته ها که به جایی نمی رسد

خود پاسخ شگفت معمّای خود شده

حالا علی برای علی جلوه کرده است

آئینه­ی تلألؤ همتای خود شده

اصلا خدا هر آنچه که می خواست ، او شده

این کیست این که حضرت زهرای خود شده

اشراق آسمانی راز تبارک است

صبح نزول سوره کوثر مبارک است

دل می بری غزل غزل از این ترانه ها

شیواترین عزیزترین مادرانه ها

با جذبه های چادرِ خورشید دوزی ات

گل می شوند غنچه به غنچه جوانه ها

تسبیح را به دست بگیر و ببین که باز

معراج می روند همین دانه دانه ها

با آیه های سوره قدر آمدی که ما

ایمان بیاوریم به آن بی نشانه ها

هر صبح با سلام پیمبر طلوع توست

تنها بهانه­ی پدرت از بهانه ها

آتش گرفت اگر تن تبدارمان چه غم

نورِ «دعای نورِ» تو سر زد به خانه ها

یا نور ، فوق نور ، علی نور ، نورِ نور

خورشید می شویم از این جاودانه ها

ای کاش زیر سایه سادات جا کنیم

نانی خوریم و حق نمک را ادا کنیم

سرو آمدی که پایِ علی همسری کنی

اصلا رسیده ای که علی پروری کنی

با خطبه ات حماسه ای از واژه ها شکفت

شاید زمان آن شده پیغمبری کنی

تو از خودت برای خدا خرج می کنی

تا پاسداری از شرف سنگری کنی

که ریشه ولایت از آن آب می خورد

تا سایه ای بگیرد و حق گستری کنی

نهج البلاغه خوان مدینه ، طنین تو

پیچیده تا که شرح علی محوری کنی

شیرازه­ی عفاف و حیا و وقار و صبر

تنها به دست توست که مرد آوری کنی

ما شیعه زاده ایم به این دلخوشیم که

بیمار می شویم کمی مادری کنی

بانو به قول خواجه هواخواهِ خدمتیم

جا ماندگان قافله های شهادتیم

یادش بخیر یاد شهیدان یکی یکی

شوریده های حضرت باران یکی یکی

خرّم شده است شهر به شهر دیارمان

از خون گرم و قامت ایشان یکی یکی

جبهه گرفته بوی تو را که گرفته ای …

سرهای سرخ بر سر دامان یکی یکی

کم کم پیامشان که فراگیر می شود

گل می کنند غزّه و لبنان یکی یکی

بحرین و مصر و تونس و صنعا ز خواب جست

از انقلاب پیر جماران یکی یکی

اکنون رسیده است زمانش که بشکنند

طاغوت های سنگی انسان یکی یکی

با بیرق ولیّ زمان می زنیم پا …

بر قله های دانش دوران یکی یکی

بر لب فرشته نام تو آورد گریه کرد

سجّاده درد پای تو حس کرد گریه کرد

جان می دهیم و از درتان پر نمی زنیم

موجیم و سر به ساحل دیگر نمی زنیم

وقتی که حرف ، حرفِ ولایتمداری است

ما دم ز غیر تا دم آخر نمی زنیم

وقتی که امر نایبتان فرض جان ماست

سنگ کسی به سینه­ی باور نمی زنیم

ما را فقط به پای ولایت نوشته اند

ما سینه پای بیرق دیگر نمی زنیم

با ذوالفقارِ نامِ علی پا گرفته ایم

ما درس خود ز مکتب زهرا گرفته ایم

حسن لطفی

************************

تا آنزمان که گردش این روزگار هست

تا آنزمان که روز و شبی برقرار هست

کم یا زیاد بسته به میزان لطف حق

پای پیاده عشق به هر دل سوار هست

وقتی گدا شدن به در دوست عاشقیست

پس درتمام عمر به هر لحظه کار هست

ما ظاهرا اگر چه خدا را ندیده ایم

اما یقین که جلوه آیینه دار هست

یک گل رسید و معنی ضرب المثل شکست

یک یاس آمده که همیشه بهار هست

یک برگ یاس با همه عالم برابر است

معنی یاس یک کلمه هست و مادر است

هرکس که مادر است دو عالم برای اوست

بام بهشت نقطه پایین پای اوست

مادر شدن برای دو عالم شرافتی است

بر دختری که گفته پدر هم فدای اوست

او قبل خلقت آمده قبل از همه رود

سوی بهشت باغ گلی که سرای اوست

شرط و شروط خلقت دنیاست فاطمه

این میل باطنی عمیق خدای اوست

آمد کسی که بین قنوت شبانه اش

همواره اسم یک یک همسایه های اوست

تصویر خالصانه ذکر ودعاست او

همسایه همیشه قرب خداست او

زهرا فقط برای خودش آرزو نکرد

شرح خودش برای کسی مو به مو نکرد

چون پیرمرد کور زمینی زیاد بود

خود را برای مردم این خاک رو نکرد

حتی انار را به بهانه طلب نمود

او جز هدایت همگان جستجو نکرد

او دختر پیمبر و یک مملکت مقام

اما به غیر ساده مداری که خو نکرد

یکبار هم نشد که علی شرمگین شود

از بس زخواهش دل خود گفتگو نکرد

این گفته گفته ی ولی ا… اعظم است

او مثل اسوه حسنه بهر مردم است

وقتی که بود خوبی او بی حساب بود

وقتی که رفت آمدنش در حجاب بود

او یک سری به عالم ما زد و زود رفت

دنیا شد ابر تیره و او آفتاب بود

درک مقام فضه او هم نشد نصیب

درک مقام او که خودش یک سراب بود

ساییده عرش سر به زمین وقت سجده اش

ام العبادت او وعلی بوتراب بود

باغ فدک گرفت و به حق خودش رسید

زهرا همیشه اهل حساب و کتاب بود

او از شبی که زندگی اش ساده پا گرفت

انفاق کرد و اهل مسیر ثواب بود

ما درکمان به این همه معنا نمی رسد

ما دستمان به رتبه زهرا نمی رسد

او کوثر است و چشمه دریاترین خم است

نوراست و نوربخش سپهر است و انجم است

پیدا تر ازهمه شد و بین بزرگی اش

در لابلای ثانیه های زمان گم است

از آب و خاک مهریه او جوانه زد

هر دانه ای که بر سر هر خوشه گندم است

مصرف نکرد غیر خودش درمسیر حق

زهرا تمام مرتبه الگوی مردم است

از خود گذشت تا که ولایت علم شود

زهرا بپای دین خدا مثل اهرم است

دین خدا زهمت او جان گرفته است

زن با نگاه فاطمه عنوان گرفته است

زیباترین نمایش تابان روزگار

زهراست آنکه مانده در اذهان روزگار

یک قطره از عنایت زهرا نمی شود

براین زمین کرامت باران روزگار

این سالها که آمد و رفته است همچنان

زهرا بود بزرگ بزرگان روزگار

یعنی چرا بزرگی زهرا غریب ماند

باید سؤال کرد زدیوان روزگار

باید سؤال کرد چرا درب خانه سوخت

از منتقم در آخر و پایان روزگار

باید کسی بیاید و غم را دوا کند

بارمز نام فاطمه قرنی بپا کند

مجتبی صمدی شهاب

************************

دنیا به کام تلخ من امشب عسل شده است

شیرین شده است و ماحصلش این غزل شده است

تاثیر مهر مادریت بوده بر زبان

این واژه ها اگر به تغزل بدل شده است

مادر!حضور نام تو در شعر های من

لطف خداست شامل حال غزل شده است

غیر از تو جای هیچ کسی نیست در دلم

این مسأله میان من و عشق حل شده است

سیاره ای که زهره نشد آه می کشد

آه است و آه آنچه نصیب زحل شده است

زهرایی و تلألو نور محبتت

در سینه ام ز روز ازل لم یزل شده است

با نام تو هوای غزل معنوی شده است

بی اختیار وارد این مثنوی شده است

هرگز نبوده غیر تو مضمون بهتری

تنها تویی که بر سر ذوقم می آوری

نامت مرا مسافر لاهوت کرده است

لاهوت را شکوه تو مبهوت کرده است

از عرش آمدی و زمین آبرو گرفت

باید برای بردن نامت وضو گرفت

نور قریش! تا که تویی صاحب دلم

غرق خداست شعب ابی طالب دلم

عمرت نفس نفس همه تلمیح زندگی است

حرفت چراغ راه و مفاتیح زندگی است

از این شکوه ، ساده نباید عبور کرد

باید مدام زندگیت را مرور کرد

چون زندگیت ساده تر از مختصر شده است

پیش تجملات ، جهازت سپر شده است

آیینه ای و سنگ صبور پیمبری

در هر نفس برای پدر مثل مادری

اشک شما عذاب بهشت است ، خنده کن

لبخندت آفتاب بهشت است ، خنده کن

دنیای ما نبوده برازنده ی شما

هجده نفس زمین شده شرمنده ی شما

************************

دل که آشفته شود زلف پریشان هیچ است
پیش مشتاقی ما چاک گریبان هیچ است

کرم اهل کرم بیشتر از خواهش ماست
خواهش دست گدا نزد کریمان هیچ است

آنقدر معجزها از هنر تو دیدیم
که بنا کردن این دل دل ویران هیچ است

سربلندیم اگر سایه ی تو بر سر ماست
پیش این سایه ی تو تاج سلیمان هیچ است

خِلقت طینت تو بس که لطافت دارد
گر بریزند به پای تو گلستان هیچ است

ما به جمهوری زهرایی خود مینازیم
وَرنه بی فاطمه که خطه ی ایران هیچ است

مِهر زهراست به ما رنگ و بویی بخشیده
نام زهراست به ما آبرویی بخشیده

زیر پای تو می افتند سر اگر بنویسند
در هوای تو می افتند پَر اگر بنویسند

نسبت ام ابیهاست که شایسته ی توست
اشتباه است تور دختر اگر بنویسند

باز قرآن کریم است ندارد فرقی
جای هر سوره فقط کوثر اگر بنویسند

قصد کردم پس از امروز هزاران دفعه
بنویسم زهرا ، مادر اگر بنویسند

بی گمان یاد نخ چادر تو می افتیم
از مقامات تو در محشر اگر بنویسد

به مقام تو اضافه نشود نام تو را
یا نبی یا علی دیگر اگر بنویسند

نه نبی ، بلکه نبوت شده عزتمندت
نه علی ، بلکه ولایت شده گردنبندت

عرش را دیدم جای تو به یادم آمد
قرب انگشت نمای تو بیادم آمد

در عبودیت تو کُنه ربوبیت بود
باصفات تو خدای تو به یادم آمد

روحِ روح القُدست بود که فرمود : اقرا
در حرا نیز صدای تو به یادم آمد

خواستم روی نماز شب تو فکر کنم
ورم کهنه ی پای تو به یادم آمد

قُوت دنیا و قنوت تو به هم مرطبتند
حرف “نون ” بود و دعای تو به یادم آمد

غصه خوردم که به افطار چرا لب نزدی
لب خوشحال گدای تو به یادم آمد

گرد و خاک حرمی را که نداری بفرست
درد دارم که دوای تو به یادم آمد

قبر تو گُهر دنیاست و دنیا صدف است
جلوه ای از حرم گم شده ات در نجف است

قصدت این بود فقط یار علی باشی و بس
ظرف نُه سال گرفتار علی باشی بس

از مقامات خودت دم نزدی تا که فقط
باعث گرمی بازار علی باشی و بس

بازوی تازه شکسته شده از یادت رفت
تا که هر لحظه نگهدار علی باشی و بس

خواستی میخ تو را بند کند تا شاید
مثل یک عکس به دیوار علی باشی و بس

علی اکبر لطیفیان
**
************************

بين محراب ازل گرم سجودي بانو
اولين فاطمۀ صبح وجودي بانو

سرّ «لولاک» که تکليف مرا روشن کرد
علت خلقت افلاک تو بودي بانو

کس ندانست که جبريل نگاهت يک عمر
با خدا داشت عجب گفت و شنودي بانو

هر سحرگاه تو معراج دمادم داري
بال پرواز تو نشناخت فرودي بانو

باز از جنت الاعلاي تو سمت ملکوت
هر ملک آمده با کشف و شهودی بانو

پلک بر هم زدی و عشق به جريان افتاد
صد و ده پنجره اعجاز گشودي بانو

آمدی آینۀ نور الهی باشی
حسن مطلق شوی و لا یتناهی باشی

عصمت حضرت حق شد متجلي در تو
مي‌فرستد خود الله تحيت بر تو

روي لب زمزمۀ نابِ تبسم داري
با خدايت چه کليمانه تکلم داري

آسمان با تو و تسبيح لبت مأنوس است
روشني بخش دل و جان تو «يا قدّوس» است

آمدی آینۀ عصمت ایزد باشی
آمدی ام ابیهای محمد باشی

نبي الله به ديدار تو عادت دارد
با تماشاي تو هر لحظه عبادت دارد

قلب پر مِهر تو گنجينة الاسرار نبي‌ست
کوثري! سهم جهان در طلب تشنه لبي‌ست

آمدی فاطمه صبح ازلي روشن شد
آمدي فاطمه چشمان علي روشن شد

چشم مولا که شد از نور تو روشن اي ماه
گفت: لا حول و لا قوة الا بالله

نام تو فاطمه يا فاطمه تسبيح علي ست
ياد تو لحظۀ اعجاز مفاتيح علي ست

عاشقانه تو که با ياد علي مي خواني
دم به دم در همه جا نادعلي مي‌خواني

شده تسبيح لبت نغمۀ حيدر حيدر
ذکر هر روز و شبت نغمۀ حيدر حيدر

با تو تکليف قدر حکم قضا معلوم است
در کنار تو دگر صبر و رضا معلوم است

تو که در بندگي و زُهد و وفا دريايي
پارۀ قلب نبي، انسية الحورايي

لحظه هايت همه ايثار، صداقت، تقوا
راضيه، مرضيه ، صديقه ، زکيّه ، زهرا

حب تو موهبت حضرت حق در دل هاست
خانه ات تا به ابد مقصد سرمنزل هاست

خانۀ ساده ات از صدق و صفا لبريز است
قلب سجاده ات از شور دعا لبريز است

رحمت و جود و سخا جلوه اي از آيۀ توست
که مُقدّم به تو يا فاطمه همسايۀ توست

خانه داري تو که شهرۀ آفاق شده
عرش أعلي به تماشاي تو مشتاق شده

هر کس از باغ بهشت تو سخن مي‌گويد
از بزرگي و کرامات حسن مي‌گويد

بر سر دوش نبي نور دو عيني داري
جان عالم به فدايت! چه حسيني داري

در کرمخانۀ لطف تو مقرب باشد
هر که خاک قدم حضرت زينب باشد

قدر يک گوهر يکدانۀ تو مکتوم است
ام کلثوم تو مانند خودت مظلوم است

از نگاه تو فقط نور خدا مي‌بارد
هر کسي نام تو را روي لبش مي‌آرد

نا خود آگاه دلش چشمه اي از ايمان است
هر کسي نيست در اين دايره سرگردان است

بين دستان تو دستاس اگر مي‌گردد
گردش کون و مکان هم به تو بر مي‌گردد

آسمان محو تو و این همه معصوميّت
گرهي زد به پر چادر تو با نيّت

چادرت مظهر تقوا و عفاف است ببین
آسمان دور سرت گرم طواف است ببین

هر کسي نزد تو احساس بهشتي دارد
چادرت رايحۀ ياس بهشتي دارد

چه بگويم که بود فاطمه جان درخور تو
عالمي گشته مسلمان تو و چادر تو

مدحت اي سورۀ بي خاتمه کی کار من است
شرح اوصاف تو يا فاطمه کی کار من است

جنتي هست اگر، شمس دل افروزش تو
عالمي هست اگر، ماه شب و روزش تو

کيست که رتبۀ والاي تو را دريابد
خاک زير قدمت مرتبۀ زر يابد

آب مهريۀ تو گشته و تطهير شده
در دل شيعه فقط مهر تو تکثير شده

حب تو روشني عرصۀ محشر باشد
در دل هر که ولاي تو و حيدر باشد

مي‌شود با نظر لطفت الهي، مادر
به سوي جنت الاعلاي تو راهي، مادر

اين تويي که همه جا اذن شفاعت داری
تو که در هر نفست صبح هدایت داری

انقلاب تو شده مبدأ ايمان مادر
شده مديون تو و خون تو قرآن مادر

با وفاداري تو راه ولايت باقي‌ست
راه ايثار و صبوري و شهادت باقي‌ست

یک تنه در وسط کوچه قیامت کردی
بسته شد دست علی و تو امامت کردی

با قيامت به همه درس بصيرت دادي
تو به دين بار دگر شوکت و عزّت دادي

نقش يا فاطمه سر بند مجاهدها شد
امتداد ره تو نهضت عاشورا شد

مکتب سرخ تو الحق که حسيني ها داشت
نسل نوراني‌ات اي عشق، خميني ها داشت

ماند نام تو و در کل جهان نامي شد
نور تو مطلع بيداري اسلامي شد

همه دنيا شده فرياد عدالت خواهي
کاش اين جمعه شود با مددِ تو راهي

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
عالمي منتظر گفتن بسم الَّه اوست

کاش مي‌آمد و بوديم کنارش، يارش
هر کجا هست خدايا به سلامت دارش

یوسف رحیمی

************************

شکر خدا که نوکر آل پیمبرم
شکر خدا که شیعه ی زهرا و حیدرم

شکر خدا که لطف شما شاملم شده
شکر خدا که مست می جام کوثرم

شکر خدا که ریشه ی من حیدری بوَد
یعنی ز نسل پُر ثمر پاک قنبرم

شکر خدا که مِهر علی مُهر دل شده
با این حساب زنده ترین قوم محشرم

شکر خدا ز روز ازل با عنایتش
در بحر پُر تموّج کوثر شناورم

شکر خدا که گر چه تهیدست و مُفلسم
امّا ز مهر آل پیمبر توانگرم

شکر خدا که با همه ی روسیاهی ام
خدمت گزار حضرت زهرای اطهرم

او مادری نمود و مرا انتخاب کرد
شکر خدا که فاطمه گردیده مادرم

هر مادری که حضرت زهرا نمی شود
هر بانویی که امّ ابیها نمی شود

ای بانویی که خلقت ما را سبب شدی
تو آمدی و امّ ابیها لقب شدی

تو آمدی که بنده ی پاک خدا شوی
تو آمدی و الگوی فضل و ادب شدی

تو سیب سرخ باغ بهشت ولایتی
روز ازل برای نبی منتخَب شدی

در برخی از روایت ارباب معرفت
گاهی رطب شدی و گهی هم عنب شدی

«نسلی که فاطمی نبوَد نسل ابتر است»
ای برگزیده مژده که عالی نسب شدی

همواره در نماز شب خالصانه ات
از فیض بی نهایت حق،لب به لب شدی

بی اعتنا به پای ورم کرده بوده ای
از بس که غرق طور مناجات رب شدی

ایثار تو ز بس که به عالَم زبانزد است
ضرب المثل برای عجم تا عرب شدی

مصداق «یطعمون علی حبّه» تویی
بنیان گذار واسعه ی مستحب شدی

شام زفاف جامه ی نو هدیه داده ای
آری،گره ز کار دو عالَم گشاده ای

نازل شدی و در دل شیعه حرم زدی
پرونده ی سیاه بشر را قلم زدی

هر شب برای اهل محل می کنی دعا
طرحی برای بخشش کل اُمَم زدی

با عطر جانفزای بهشتی خنده ات
همواره طعنه بر گُل باغ اِرم زدی

شأن نزول آیه ی تطهیر فاطمه است
نازل شدی و سوره ی کوثر رقم زدی

پرچم به دوش قافله ی دین حق تویی
بر قلّه ی عبادت عالَم علم زدی

پشت و پناه حضرت خیبرگشا شدی
همواره در مسیر ولایت قدم زدی

با ذوالفقار نطق و کلام حماسی ات
تیشه به ریشه ی شجر پُر ستم زدی

فانوس نور حضرت حق بودی از ازل
تو آمدی و ظلمت شب را بهم زدی

اصل و اساس و پایه ی توحید،فاطمه است
مهتاب خانواده ی خورشید،فاطمه است

محمد فردوسی

************************

تصاویر ویژه ولادت حضرت زهرا و روز مادر

بدلیل حجم بالای تصاویر تا لود شدن تصاویر به صورت کامل کمی صبر کنید، برای دخیره بر روی عکس کلیک راست و گزینه save as را بزنید

تصویر شماره 1

تصویر شماره 1

***

تصویر شماره 2

***تصویر شماره 3

***

تصویر شماره 4

***

تصویر شماره 5

***

تصویر شماره 6

***

تصویر شماره 7

***

تصویر شماره 8

***

تصویر شماره 9

مجموعه فایل های صوتی هیئت حضرت علی اکبرع (فاطمیه)

مجموعه فایل های صوتی مربوط به مراسم عزاداری 5 شب فاطمیه دوم سال 1392 هیئت حضرت علی اکبر علیه السلام

مراسم عزاداری فاطمیه دوم – شب اول – 1392/1/21
سخنــرانی حجت الاسلام والمسلمین زحمت دوست 17MB download
روضــــــــــه حاج مهدی خادم 8MB download
زمیـــــنــــه سید مهدی بنی هاشم 6MB download
شــــــــــور سید مهدی بنی هاشم 4MB download
روضه و دعا سید مهدی بنی هاشم 3MB download
 مراسم عزاداری فاطمیه دوم – شب دوم – 1392/1/22

سخنــرانی حجت الاسلام والمسلمین زحمت دوست 14MB Download
روضــــــــــه حـــاج حسیـــن انــاری 9MB Download
زمیـــــنــــه سید مهدی بنی هاشم 8MB Download
واحد و جفت سید مهدی بنی هاشم 7MB Download
شــــــور سید مهدی بنی هاشم 4MB Download
مراسم عزاداری فاطمیه دوم – شب سوم – 1392/1/23

سخنــرانی حجت الاسلام والمسلمین زحمت دوست 18MB Download
روضــــــــــه حـــاج سید جمال نجاتی 11MB Download
زمیـــــنــــه سید مهدی بنی هاشم 6MB Download
واحد و جفت سید مهدی بنی هاشم 8MB Download
شــــــــــور سید مهدی بنی هاشم 5MB Download
دعــــــــــا سید مهدی بنی هاشم 2MB Download
مراسم عزاداری فاطمیه دوم – شب چهارم1392/1/24

سخنــرانی حجت الاسلام والمسلمین زحمت دوست 19MB Download
روضــــــــــه حــــاج مجیـــــد پورلـــر 8MB Download
زمیـــــنــــه سید مهدی بنی هاشم 8MB Download
واحد و جفت سید مهدی بنی هاشم 10MB Download
شــــــــــور سید مهدی بنی هاشم 8MB Download
روضه و دعا سید مهدی بنی هاشم 5MB Download
مراسم عزاداری فاطمیه دوم – شب پنجم – 1392/1/25

سخنــرانی حجت الاسلام والمسلمین زحمت دوست 16MB Download
روضــــــــــه حاج سید حسن حسینی منش 7MB Download
زمیـــــنــــه سید مهدی بنی هاشم 6MB Download
واحد و جفت علی اصغر خواجه زاده ، سید مهدی بنی هاشم
و حجت الاسلام زحمت دوست
10MB Download
شــــــــــور سید مهدی بنی هاشم 6MB Download
روضه و دعا سید مهدی بنی هاشم 6MB Download

اشعار فاطمیه 6

قبل از آنیکه شرر بر جگر من باشی
تو بنا بود بمانی سپر من باشی
از من غمزده بعد از پدرت رکنی رفت
تو بنا بود که رکن دگر من باشی
حرف از رفتن خود میزنی و می میرم
تو چرا زخم دل شعله ور من باشی
آه خوش بود دلم فارغ از این شهر غریب
فاطمه! تا به ابد دور و بر من باشی
حال همراه شدی دست به دست اجلت
کاش می شد که فقط همسفر من باشی
تو دعای سفرت خواندی و من در عوضش
از خدا خواستم ای محتضر من – باشی
پر و بال تو شکستست ولی ممنونم
با همین حال اگر بال و پر من باشی
همه دیدند تو با سینه زخمت ماندی
تا در آن موج بلا پشت سر من باشی
کاش می شد که بمانی به برم تا اینکه
رد جا مانده دیوار و در من باشی
محمد بیابانی
*********************
این مرگ پله پله ی تو غصه خوردنی است
این دنده ها ز روی لباست شمردنی است
چشم تو خواب دارد و خوابت نمیبرد
با سیل اشک، خواب ز چشم تو بردنی است
بر استخوان نشست جمال جلالی ات
این هیبت عظیم به خاطر سپردنی است
این زخم بد قلق، قرق زینبت شکست
بر سینه جای زخم تو، زینب فشردنی است
فامیل من برای تو خرما خریده اند
بعد از عیادت تو که گفتند مردنی است
چشم تو گود رفت که عادت کند حسین
طفلی حسین جانب گودال بردنی است
مویت ربیع الاول بعد از محرم است
غافل از اینکه گل به سر تو فسردنی است
محمد سهرابی
*********************
امشب ز فرط گریه صدایش گرفته است
حتی دل مدینه برایش گرفته است
با نوحه های زینب خود سینه می زند
ذکر حزین « وااسفایش» گرفته است
با این لباس خاکی و پاره؛ بدون شک
پایش به گوشه های عبایش گرفته است
هنگام غسل دادن زهرا به گریه گفت:
این مو که سوخته! که حنایش گرفته است؟
تا چشم او به چادر و سجاده خورد، گفت:
زهرای من چه زود دعایش گرفته است!
آبی بیاورید،حسینش ز حال رفت
آقا دوباره هول و ولایش گرفته است
وحید قاسمی
***********
پیش از غروب ابری عمر خزانتان
جان می دهم به زندگی نیمه جانتان
از چه ز روز حادثه حرفی نمی زنید
نامحرم است چاهِ دلم با زبانتان؟
وقتی به اذنتان ملک الموت زنده است
فکری کنید بر اجل ناگهانتان
هر شب به گرد بسترتان دور می زنم
تا پنجه های مرگ نیفتد به جانتان
شاید به خواب امشبتان محسن آمده
سوزد تبسّمی ز لب مهربانتان
سجّاده و ستاره و تسبیح شاهدند
بر گریه ی شبانه و درد نهانتان
دستی که زانوی غمتان را بغل گرفت
حسرت نهاده است به دل کودکانتان
با هر تپش که قلب حسن تیر می کشید
می میرد از کبودی قد کمانتان
قلبم شکسته تر شده از دستتان که من
پیرم ز روزگار غریب جوانتان
چادر به زیر پای شما گیر می کند
از بس که خم شده کمر ناتوانتان
محض تبرّکی وسط سفره می برم
آن تکه ای که مانده ز دست پخت نانتان
از چه ردیف دنده ی تان نامنظّم است
بانو چه آمده به سر استخوانتان
این حال و روزتان پس از آن ضربه ی در است
این ناله کرده است به احوال آنتان
ای چشم پر ستاره ی آیینه ی علی
خون می چکد ز قطره ی اشک روانتان
مهمان کنید از لبتان یک علی مرا
پیش از غروب ابری عمر خزانتان
محمد امین سبکبار
********************
داغت که با سکوت سبکترنمي شود
حرفي بزن جواب که باسرنمي شود
تعريف کن ازاول تنهايي ات بگو
از هيچکس براي تو مادرنمي شود
از مردم از عيادتشان راستي بگو
کي گفته بود فاطمه بهتر نمي شود؟
ميخواهم ازغمت نخورم بر زمين ولي
هربارميرسم جلوي درنمي شود
دربسترت به چشم من انگار زينبي
آدم سه ماهه اينهمه لاغر نمي شود

حسين رستمی
*********************
دوباره سفره ی اشک مرا تو گستردی
چرا محدثه تابوت خانه آوردی
اثر نداشت مگر دستمال زرد نبی
هنوز مثل گذشته دچار سر دردی
تمام پنجره ها را گشوده ام زهرا
کمی نسیم بیاید، چقدر تب کردی
اگر چه دنده ی یک دنده با تو لج می کرد
صبور بوده به روی خودت نیاوردی
چه آمده به سر چشم هایت ای بانو
که با دو دست پی جانماز می گردی
وحید قاسمی
*********************
دو پلک شب شکنت گریه می کند زهرا
برای سوختنت گریه می کند زهرا
چقدر آب شدی این دو هفته ی آخر
لباس در بدنت گریه می کند زهرا
کبود تر شده ای، پس نفس عمیق بکش
تلاش کن؛ حسنت گریه می کند زهرا
دوباره راز گل سرخ سینه افشا شد
دوباره زخم تنت گریه می کند زهرا
کفن سوا مکن از گنجه ی جهیزیه ات
حسین بی کفنت گریه می کند زهرا
وحید قاسمی
*********************
خونابه های زخم تو آب وضوی من
لبخند کوچکی به لبت آرزوی من
حرفی بزن عزیز دلم غصه می خورم
این غصه عقده ایی شده بین گلوی من
ناراحتی ز دست علی؟ پس چرا دگر
پوشانده ای تو صورت خود پیش روی من
مردم دگر جواب سلامم نمی دهند
بر باد طعنه رفته همه آبروی من
پیرم نموده ناله واشک شبانه ات
دیگر نمانده تار سیاهی به موی من
ای ذات آب روح طهارت زلال من
خونابه های زخم تو آب وضوی من
وحید قاسمی
*********************
چشمی شبیه چشم تو گریان نمی شود
زهرا حریف چشم تو باران نمی شود
گیرم که نان بعد خودت هم درست شد
نان بدون فاطمه که نان نمی شود
برخیز و باز مادری ات را شروع کن
فضه حریف گریه ی طفلان نمی شود
بدجور جلوه کرده کبودی چشم تو
طوری که زیر دست تو پنهان نمی شود
معجر بزن کنار و علی را نگاه کن
خورشید زیر ابر که تابان نمی شود
فهمیده ام ز سرفه ی سنگین سینه ات
امشب نفس کشیدنت آسان نمی شود
ای استخوان شکسته ی حیدر چه می کنی؟
با کار خانه زخم تو درمان نمی شود
من خواهشم شده ست که زهرای من بمان
تو با اشاره گفتی علی جان نمی شود
گفتم که روی خویش عیان کن ببینمت
گفتی به یک نگاه به قرآن نمی شود
اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید

*********************
لاله وار از محنت داغ جگر فهمیدم
تازه در معرکه معنای سپر فهمیدم
خبر سوختن عود تماشایی نیست
قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم
علت خم شدنت کوتهی جارو نیست
تا که یک دست گرفتی به کمر فهمیدم
وقت برداشتن شانه کمی شک کردم
ولی آن لحظه که افتاد دگر فهمیدم…
زحمت اینقدر مکش تا که بگویی چه شده است
از همان «فضه بیا» داغ پسر فهمیدم
با صدایی که در این خانه رسید از کوچه
قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم
حسين رستمي
*********************
ای شهاب سرخ رنگ آسمانی صبر کن
چند روزی بیشتر تا می توانی صبر کن
با همین احوال، تنها دل خوشی من تویی
راضی ام من به همین قدّ کمانی صبر کن
کاش میمردم نمی دیدم مسافر میشوی
تو برای این سفر خیلی جوانی صبر کن
من بدون تو فقط یک جسم بی روحم مرو
تا بمانم عشق من باید بمانی صبر کن
خُب بگو بانو که قصد کشتنم را کرده ای؟
می روی با خود مرا هم می کشانی صبر کن
این ستون تا آن ستون شاید فرج باشد، مرو
چند روزی بیشتر تا می توانی صبر کن…
محمد ناصری

*********************
این شانه های خسته ی من ناتوان ترند
تا زیر بار حادثه طاقت بیاورند
در دست های خیبری ام جان نمانده است
بی قوت تو راه به جایی نمی برند
از مردمی که خنده به تنهایی ام کنند
تا کوچه های شهر همه گریه آورند
از احترام و عرض ارادت گذشته کار
مردم دگر سلام مرا هم نمی خرند
با زینبت حسین و حسن گریه می کنند
این کودکان غمزده محتاج مادرند
خانوم خانه صبح شد، از جا بلند شو
تا در نگاه باز تو پر در بیاورند
خورشید تابناک مدینه طلوع کن
پای غروب چشم تو ارض و سما ترند
بال و پرت شکسته شد اما هنوز هم
این بال های زخمی تو سایه گسترند
پشت دری شکسته زمین خوردی و بدان
چشمان من همیشه به دیوار و آن درند
فریاد می زدی و کسی اعتنا نکرد
همسایه های ما همه هم کور و هم کرند
دیگر برای زینبت از کربلا نگو
از جسم های غرق به خونی که بی سرند
از تیر و نیزه ها که به رویای پیکرند
از دشنه ها که در پی گودی حنجرند
آوارگی و کوچه و بازار بعد از آن
از مردمی که سنگ روی بام می برند
از کودکی که دامنش آتش گرفته است
از آن سواره ها که به دنبال دخترند
از لشگری که در پی آن گوشواره ها
در قحط زار عاطفه صد گوش میدرند
از آن کنیز زاده که فکر کنیزکی است
از مجلسی که شادی و غم برابرند
از بزم عیش و آیه ی قرآن و ضرب چوب
از آن نگاه ها که به طشت زر و سرند
از قطره قطره های شراب شراب خوار
کآمیخته به خون سر و روی دلبرند
از کربلا مگو که ز بس گریه کرده است
بال و پر ملائکه از اشک او ترند
مسلم بشیری نیا
*********************
تنها نگاه ميكني و آه ميكشي
روزم سياه ميكني و آه ميكشي
رويت گرفته اي ز من و در جواب من
رو سوي ماه ميكني و آه ميكشي
همسايگان ز گريه ي تو شكوه ميكنند
گويا گناه ميكني و آه ميكشي
يا خانه را ز ماندن خود ميكني بهشت
يا قتلگاه ميكني و آه ميكشي
طاقت نداري آه كه بي كس ببيني ام
عمرم تباه ميكني و آه ميكشي
ديوار هم ز رفتن تو گريه ميكند
تا عزم راه ميكني و آه ميكشي
بر تو نگاه ميكنم و آه ميكشم
بر من نگاه ميكني و آه ميكشي
اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید

اشعار فاطمیه 5

بهار و ياس خزاني به هم نمي‌آيند

عصاي دست و جواني به هم نمي‌آيند

تمام دلخوشي من بگو كه تابوت و…

…قدي كه گشته كمانی هم نمي‌آيند

كنار بستر تو اشك و التماس از من

تو و عذار نهاني به هم نمي‌آيند

شفا ز پينه­ی دست تو آبرو دارد

مگو، مگو نتواني به هم نمي‌آيند

مرا كه خانه نشينم مخواه از اين پس

به خاك تيره نشاني به هم نمي‌آيند

اميد و آرزوي چار كودك معصوم

عزا و فاتحه خواني به هم نمي‌آيند

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید

*********************

به التماس نگاه یتیمهای خودت

به دستهای کریمانه ی دعای خودت

بیا دوباره دعاکن ولی برای خودت

برای پهلو و بازو و دست و پای خودت

محمد علی بیابانی
**
فقط برای نرفتن دعا کنی؛ باشد؟
برای بی کسی من دعا کنی؛ باشد؟
همینکه دیدمت از صبح بهتری امروز
به سفره نان خودت را می آوری امروز
دوباره دست به پهلو نمی بری امروز
نگو به فکر جدایی ز حیدری امروز
که گفته پیرشدی یا جوانیت رفته
خدای من نکند مهربانیت رفته
تو بار رفتن بستی، علی حلال کند؟!
تو بین بستر هستی، علی حلال کند؟!
تو بین شعله نشستی، علی حلال کند؟!
تو بین کوچه شکستی، علی حلال کند؟!
تورا به جان حسینت نگو حلالم کن
از این غریب بخر آبرو حلالم کن
کمی مراقب خود باش… فکر جانت باش
به فکر من نه… کمی فکر کودکانت باش
تو باش! با تن زخم و قد کمانت باش
بمان و قدرت زانوی پهلوانت باش
همان که بست دراین خانه دست حیدر را
مخواه باز ببیند شکست حیدر را
خدانکرده به تابوت مرگ تن دادی؟
که دست بی کسی ام را به دست من دادی
اگر به دخترکت چندتا کفن دادی
بگو برای حسین از چه پیرهن دادی
چراکه بر بدنش پیرهن نمی ماند
نه پیرهن که برایش بدن نمی ماند

*********************

سایه بالا سرم از سر من کم نشو
روی نگیر از علی؛پیش علی خم نشو
ای گل بیمار من چقدر تب کرده ای
آب نشو پیش من اینهمه شبنم نشو
پا نشو کاری نکن این همه زحمت نکش
تازه زمین خورده ای باز مجسم نشو
دست قنوتت چرا رو به علی می کند
خجالتم می دهی کعبه دردم نشو
زمزمه شهر را می شنوی ای فاطمه
برو که راحت شوی اسیر این غم نشو
گريه ات اين روزها كرببلا مي كند
مادر كرببلا ماه محرم نشو
رحمان نوازنی

*********************
همین که بهتری الحمدلله
جدا از بستری الحمدلله
همین که در زدم دیدم دوباره
خودت پشت دری الحمدلله
***
شنیدم بسترت را جمع کردی
و با سختی پرت را جمع کردی
شنیدم آب دادی به حسینم
حواس دخترت را جمع کردی
***
تو دیگر با حجابت خو گرفتی
به چندین علت از من رو گرفتی
گمان کردی ندیدم زیر چادر
چطوری دست بر پهلو گرفتی
**
جواب حرف هایم شد همین! نه؟
غریبه بودم اما این چنین نه!
ببینم! قصد رفتن که نداری؟
نرو! جان امیرالمومنین، نه!

حسین رستمی

********************

وقتی سرت را روی بالش می گذاری
خونآبه می گردد ز پهلوی تو جاری
دیشب عوض کردی لباس خونی ات را
امّا دوباره شد لباست لاله کاری
زهرا مگر میخ در خانه چقدر است
هر دفعه باید پیرُهن را در بیاری
پهلوی تو خواب و خوراکت را گرفته
از درد پهلو تا سحرگه بی قراری
با من نمی گویی چه آمد بر سر تو
بانو شبیه مجتبایم راز داری
اشک جگر دارت ز چشمانت روان است
با خنده های بی شکیب زخم کاری
درد کمر دیگر امانت را بریده!
حتّی توانِ راه رفتن هم نداری
دردانۀ من زیر لب آهسته گوید
چادر نماز خاکیت شد یادگاری
محمد فردوسی

*********************

چه روي نيلي و موي سپيده اي داري
وجود خسته و قدّ خميده اي داري
چه پيكري چه جمالي چه گوش مجروحي
چه بازوان كبود و شهيده اي داري
براي شستن تو آب ديده اي دارم
براي كشتن من زخم ديده اي داري
به روي شانه ي حيدر چه ميكني زهرا
چه ديدگان به خون آرميده اي داري
حجاب ناله ي من ، آستين پيرهن است
ببين چه شوهر غربت كشيده اي داري
الا مسافر حيدر ، ستاره ي لاهوت
خدا كند كه بميرم به زير اين تابوت
علي اكبر لطيفيان

**********************

بايد بري؛ نه ! محض رضاي خدا نگو
دق مي كنم بدون تو، اين جمله را نگو
زهرا بمان و زندگي ام را به هم نريز
سنگ صبور من نرو از پيشم اي عزيز
باور نمي كنم كه دلم را تو بشكني
با رفتنت به زخم غرورم نمك زني
زهرا شب عروسي مان خاطرت كه هست؟
مهريه ي زلال و روان خاطرت كه هست؟
يادت كه هست قول و قراري كه داشتيم!؟
يك روح واحديم ؛ شعاري كه داشتيم
اي دل خوشيِ زندگي ام ميشود نري؟
از حال و روز من، كه شما با خبرتري
گريه نكن محدثه ، غمگين نكن مرا
با رفتنت غريب تر از اين نكن مرا
خاتون من! قلندر خوبي نبوده ام
من را ببخش؛ شوهر خوبي نبو ده ام
با درد ِ دنده هاي ِ شكسته جدال كن
تقصير دستِ بسته ي من شد حلال كن
دلگرمي علي به نظر زود مي روي
نه سال شد فقط ،چقدر زود مي روي
بعد از تو فيض هاي خدايي نمي رسد
فرياد مرتضي كه به جايي نمي رسد
زهرا بمان و چهره ي غم را عبوس كن
زهرا بمان و زينب مان را عروس كن
غصه به كار دل گره ي كور مي زند
خيلي دلم براي حسن شور مي زند
زهرا نرو، كه بغض بدي در گلوي توست
دامادي حسين و حسن آرزوي توست
حالا كه اعتنا به قسم ها نمي كني
فكر حسين تشنه لبت را نمي كني!؟
ديدي كه رنگ از رخ مهتاب مي پرد
شبها حسين تشنه لب از خواب مي پرد
در باغ ميوه هاي دلت، سيب نوبر است
اين كربلايي از همه شان مادري تر است
حرف از سفر زدي و تبسم حرام شد
پيراهن حسين شنيدم تمام شد
باشد برو-قبول- علي بي پناه شد
باشد قرار بعدي مان قتلگاه شد
باشد برو كه كرببلا گريه مي كنيم
با هم كنار طشت طلا گريه مي كنيم
وحید قاسمی
*********************
اين روزها كه ديدنتان كيميا شده
اين خانه بي نگاه تو دارالعزا شده
باور نميكنم چقدر آب رفته اي
حتي براي ناله لبت بي صدا شده
من ميخ بر دلم نه به تابوت ميزدم
هرچند خنده اي به لبت آشنا شده
شرمنده ام كه بودم و پاي غريبه ها
با شعله هاي سرخ به اين خانه وا شده
شرمنده ام كه بودم و نامحرمان شهر
آنگونه در زدند كه از هم جدا شده
فهميده ام چه بر سرت آن روز آمده
از وضع چادري كه پر از رد پا شده
وقت نفس كشيدن تو اين صداي چيست
اين استخوان سينه چرا جابه جا شده
پيراهن حسين مرا دوختي ولي
افسوس حرف روز و شبت بوريا شده
با زينبم بگو سه كفن مانده پيش ما
با زينبم بگو كه به غم مبتلا شده
با او بگو كه بوسه زند بر گلوي خشك
بر حنجري كه محمل سرنيزه ها شده
با او بگو كه بوسه زند جاي مادرش
بر پيكري كه خرد شده ، آسيا شده
حسن لطفي

*********************
نشسته ديده به باران ، ولي بهاري نيست
دلم شكسته گُلم گريه اختياري نيست
تو را به جان علي اينقدر تلاش نكن
كه از چنين بدني انتظار كاري نيست
بيار بار دلت را به شانه‌هاي علي
كه در مقابل پيراهن تو باري نيست
براي دست تو اين شانه بار سنگيني است
عزيز !حال تو كه حال خانه داري نيست
تمام خانه و كوچه پراست از لاله
خزان بستر تو جاي لاله‌كاري نيست
ميان سينه‌ي مجروح من حرم داري
چه فرق مي‌كند اين كه تو را مزاري نيست
محمد بختیاری
*******************
پر می زند به سمت خدا بال بی پرت
رنگ پرستو آمده جای کبوترت
حالا که فصل لاله گذشته چرا هنوز….
….گل می دهد دوباره گلستان بسترت
یا بین شعله های تبت آب می شوی
یا اینکه آب می رود از دیده ی ترت
سرگرم زخم داری و درد سرت شدی
یعنی که سر نمی زنی دیگر به همسرت
تقصیر تو نبوده عزیزم که مدتی . . .
. . . افتاده است عکس من از چشم لاغرت
اصلاً بیا و روسری ات را گره مزن
من رد نمی شوم نظری از برابرت
تو پا به پای چادر خود راه می روی
خیلی مواظبی که نیفتاده از سرت
این نیمه ی شکسته ی تو جوش می خورد
وقتی کمی تکان نخورد نیم دیگرت
محمد امین سبکبار